اکنون تو رفته اي و من، اينجا، تنها به اين اميد دم مي زنم
كه با هر « نفس » ، « گامي » به تو نزديك تر مي شوم و … اين زندگي من است
کویر
امروز 29 خرداد است
روزی که سالهاست با نام معلم عزیزم دکتر علی شریعتی همراه بوده است
معلمی که برای سالها الگوی زندگیم بود و هست
و هیچوقت نمی توانم تاثیر شگرفی که این معلم بزرگ
در زندگی و شخصیت من داشته است را نادیده بگیرم
چرا که
از او صداقت، صمیمت و زندگی برای حقیقت را آموختم
و با او در هوای دوست داشتن زندگی کردم
او مخاطب قلب من است![]()
هر چند که زندگینامه و مسیر زندگیم، مطالعاتی که داشته ام و حوادثی که بر من گذشته است
معنای متفاوتی از حقیقت را
نه آنطور که او در نظر داشت، برایم به ارمغان آورد
طوریکه از لحاظ فکری فرسنگ ها میان مان فاصله افتاد
اما
هنوز هم قلبم با اوست
و هنوز هم این سخنان ِ کویری ِ او را با تمام وجودم دوست دارم:
مرا کسی نساخت
خدا ساخت نه آنچنان که کسی می خواست که من,
کسی نداشتم ... کسم خدا بود ... کس بی کسان
در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم
و از چشمه « ایمان » سیراب شدم و در هوای « دوست داشتن » دم زدم
و در آرزوی « آزادی » سر برداشتم و در بالای « غرور » قامت کشیدم
و از دانش طعامم دادند ... و از شعر شرابم نوشاندند ... و از مهر نوازشم کردند
تا
« حقیقت »
دینم شد و راه رفتنم
و
« خیر »
حیاتم شد و کار ماندنم
و
« زیبایی »
عشقم شد و بهانه زیستنم![]()
تبیین استراتژی تحول اجتماعی
چرا نباید عمل سیاسی آشکار انجام دهیم؟
قسمت اول: بستر اجتماعی یا اپیستمه ی موجود ِ جامعه ایران
در این مطلب می خواهم در این باره صحبت کنم که چرا در وضعیت موجود مبارزه ی سیاسی ِ آشکار پاسخ مناسبی به شرایط سیاسی و اجتماعی موجود نیست. به نظرم انتخابات امسال نشاندهنده ی سه نوع استراتژی سیاسی ِ متفاوت بود که هر کدام از کاندیداها نماینده ی یکی از آنها بودند.
چپ افراطی = کروبی
چپ میانه رو = موسوی- خاتمی
راست میانه رو = -
راست افراطی = احمدی نژاد
این سه نماینده، در واقع نمایندگی از سه گفتمان متفاوت می کردند که در بستر وضعیت اجتماعی یا اپیستمه ای ِ موجود شکل گرفته اند.
در ادامه توضیح بیشتری درباره ی هر یک از این گفتمان ها ارائه خواهم کرد. اما قبل از آن اجازه بدهید درباره ی اپیستمه ی خاصی که بستر لازم برای ظهور این گفتمان ها را فراهم کرده است، صحبت کنم.
هر دوران تاریخی – اجتماعی در بردارنده ی اپیستمه ی خاصی است که در درون هر یک از این اپیستمه ها، گفتمان های متفاوتی امکان بروز و ظهور می یابند. اپیستمه حاوی کلی ترین شرایط اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی است که در واقع زیربنا و بستر لازم را برای ظهور گفتمان های متفاوت فراهم می آورند. گفتمان ها از درون اپیستمه و از امکاناتی که این شرایط در اختیار آنها قرار می دهد تغذیه می کنند و هر کدام بخشی از آن برجسته کرده و می کوشند خود را به عنوان نماینده ی کل اپیستمه جا بزنند، اما فرایند دیالکتیکی از درون اپیستمه ی موجود عناصری در اختیار گفتمان های رقیب قرار می دهد تا بر علیه گفتمان غالب به پا خیزند و امکان رقابت را فراهم آورند.
در واقع اپیستمه ها را می توان یک وضعیت آب و هوایی و اقلیمی خاصی تعبیر کرد که در این وضعیت آب و هوایی گیاهان و جانوران خاصی امکان زیست و زاد و ولد پیدا می کنند. این اپیستمه است که به طور پیشینی و از قبل تعیین می کند که چه نوع گفتمانی می تواند امکان رشد را داشته باشد. همانطور که مثلا آب و هوایی کویری یا قطبی از قبل تعیین می کنند که چه نوع گیاهان و جانورانی می توانند در این آب و هواهای متفاوت امکان رشد را داشته باشند.
یا به عبارتی دیگر اپیستمه یک زمین حاصلخیز است که گفتمان های مختلف همچون گیاهانی می مانند که از امکانات و توانایی های این بستر اجتماعی تغذیه کرده و رشد می کنند.
حال در هر دوره ی تاریخی، گفتمانی می تواند پیروز رقابت های گفتمانی گردد که شناخت درست و صحیحی از بسترهای اجتماعی موجود، که همان اپیستمه ی موجود می باشد، داشته باشد.
بستر اجتماعی یا اپیستمه ی موجود ِ ایران چیست؟ یا مهمترین ویژگیهای جامعه ی ایرانی چیست؟
1- مذهبی بودن: نخستین ویژگی ای که می توانیم برای جامعه ایرانی در نظر بگیریم آن است که جامعه ی ما، یک جامعه ی عمیقا مذهبی است. مذهب با روح و وجدان عمومی جامعه ی ما در هم تنیده است. مذهب در عمق گوشت، پوست و خون اکثر قریب به اتفاق اعضای جامعه ما فرو رفته است. با آن که به نظر می رسد برخی از اقشار طبقه متوسط رو به بالای شهرنشین (آنهم نسل های جدیدتر) از مذهب فاصله گرفته اند، اما به نظر می رسد که این امر تنها در ظاهر و شیوه ی پوشش و سبک زندگی ِ این افراد اتفاق افتاده است، در حالیکه بنیادهای فکری آنها همچنان مذهبی است. آنها ممکن است به روحانیان یا شریعت (ظواهر و آداب و رسوم مذهبی) بی اعتنا باشند، اما عمیقا با خدا ارتباط دارند و به شخصیت های مذهبی (همچون پیامبران و امامان) احترام می گذارند. در چنین وضعیتی تنها گفتمان هایی در این فضا می توانند امکان رشد داشته باشند که بتوانند از لحاظ مذهبی اعتماد ِ عمومی ایجاد کنند.
2- میانه روی: یکی از ویژگیهای عمده ی عامه مردم در تمامی جوامع میانه رو بودن آنهاست. عامه مردم در حالت طبیعی و در زندگی روزمره همیشه از انجام اعمال یا کارهایی که سیر طبیعی زندگی ِ روزانه شان را مختل می کند، پرهیز می کنند. یکی از مهمترین ویژگی های عامه مردم نیاز آنها به « امنیت اجتماعی » و « امنیت مالی و اقتصادی » است. عامه مردم نه روشنفکرند، نه هنرمند، نه آزادیخواه، نه انقلابی، نه شهادت طلب و ... نه هیچ چیز دیگر ... آنها فقط انسان های معمولی ای هست که خواهان آرامش و ثبات در زندگی شان هستند. زندگی ای که با ازدواج و تشکیل خانواده، داشتن روابط خویشاوندی ِ پایدار، تفریحات سالم، پیشرفت اقتصادی و اجتماعی و ... معنادار می گردد. خانواده، روابط خویشاوندی، تفریحات سالم و ثبات اقتصادی بنیادهای زندگی اجتماعی در طبیعی ترین صورت آن هستند، عامه مردم عمیقا خواهان یک چنین چیزهایی هستند و تنها در صورتی ممکن است وارد فعالیتهای سیاسی و اجتماعی افراطی گردند که این خواسته های بنیادی شان در خطر قرار گرفته باشد.
بدین جهت در چنین وضعیتی گفتمان هایی می توانند امکان رشد داشته باشند که حافظ حریم خانوادگی، امنیت اجتماعی و اقتصادی مردم باشند و خواسته های آنها را درک کنند.
3- زندگی مبتنی بر عقل سلیم: ویژگی مهم دیگر عامه مردم آن است زندگی آنها مبتنی بر « عقل سلیم » است. عقل سلیم نوعی از عقلانیت محافظه کارانه است که در آن افراد با لحاظ کردن تمامی جوانب و شرایط، تصمیمی که کمترین خطر و بیشترین منفعت را « همین حالا و هم اکنون » برایشان دارد اتخاذ می کنند. عامه مردم نه مثل روشنفکران از آگاهی تاریخی یا عقلانیت بلندمدت، اخلاقی و انسانی بهره می برند، و نه مثل مذهبی های تند و افراطی دنباله رو ارزشهای آرمانی، دینی، شهادت طلبانه و ... هستند، بلکه عامه مردم بدنبال حداکثر ثبات و منفعت می باشند که با کمترین ریسک ممکن بدست آید.
هر چند که می توان گفت عامه مردم تا اندازه ای ارزشهای انسانی، دینی و اخلاقی را رعایت می کنند، اما تا جایی که خطر بزرگی تهدیدشان نمی کند. ویژگی طبیعی انسان های معمولی و اکثریت مردم آن است که در شرایط اضطراری ارزشهای اخلاقی، انسانی، یا آرمانهای روشنفکرانه همچون آزادی را فراموش می کنند و زیرپا می گذارند و سعی می کنند که از خودشان و اطرافیانشان حمایت کنند و ثبات و امنیت زندگی شان را از دست ندهند.
فقط تحت شرایط خاصی، آن هم در کوتاه مدت است که عامه ی مردم خطر را می پذیرند و دست به فعالیتهای سیاسی و تند می زنند، آنهم به شرطی است که امیدوار به ایجاد شرایط مطلوب در آینده ای نزدیک باشند.
در چنین شرایطی گفتمان هایی در این بستر اجتماعی امکان رشد پیدا می کنند که بتوانند با محاسبات منطقی و مبتنی بر عقل سلیم اکثریت افراد همخوانی و سازگاری داشته باشند، یعنی بتوانند برای آنها در کمترین زمان ممکن ثبات و آرامش و امنیت و شادی را فراهم آورند.
4- نیاز به احترام و تایید اجتماعی: یکی دیگر از ویژگیهای توده یا عامه مردم آن است که آنها به شدت در برابر بی احترامی آسیب پذیر هستند. انسان های معمولی به جهت آن که اغلب موقعیت اجتماعی، شغلی، سطح درآمد و ... پایینی دارند و اغلب در بسیاری از زمینه ها بی اطلاع هستند، خیلی نسبت به این نقاط ضعف خویش حساسند، و با تمام وجود می کوشند از طریق نشان دادن برخی از مزیت های خود همچون تحصیلات، درآمد، موقعیت شغلی، امکانات زندگی، زیبایی و ... برای خودشان وجهه و احترام ایجاد کنند و تایید اجتماعی بدست آورند. مهمترین علائق توده و عامه مردم چیزهایی از قبیل ازدواج، چشم و هم چشمی های خانوادگی و خویشاوندی، فوتبال، فیلم های اکشن یا خانوادگی، موسیقی پاپ، زیبایی ظاهری، مد، لباس، وسایل خانه و ... است و به هیچ وجه دوست ندارند که بخاطر یک چنین علائقی از جانب روشنفکران ِ آرمان گرا و فیلسوفان تحقیر شوند یا مذهبی های خشک آنها را سرزنش نمایند.
به همین جهت اکثریت مردم تنها به گفتمان هایی اعتماد می کنند که آنها را بخاطر خودشان، به خاطر آن چیزی که هستند با همان علائق و خواسته هایشان تایید کنند و به آنها واقعا احترام بگذارند.
5- شادی جمعی و اجتماعی: یکی دیگر از ویژگیهای توده یا عامه مردم، نیاز آنها به شادی اجتماعی است. در واقع یکی از مهمترین خواسته های اکثر انسانها (انسانهای نرمال و طبیعی) میل به داشتن فضای شاد اجتماعی است. به همین خاطر است که اغلب فضاهای کوچک ِ شادی اجتماعی همچون دید و بازدیدهای خانوادگی، مجالس عروسی، یا استادیوم های فوتبال، تا بدین حد میان اکثر مردم ایران طرفدار دارد. یا این که ما اغلب با دوستانمان جمع می شویم، خیابان گردی می کنیم، کوه می رویم، اردوهای دانشجویی و ... تا حداقل برای لحظاتی شادی جمعی را تجربه کنیم. اغلب انسان ها بدنبال بهانه برای شاد بودن هستند و این ویژگی انسان های طبیعی و نرمال است که خواهان حداکثر شادی و حداقل غم و درد هستند و تنها تحت شرایط خاصی است که انزوا، تنهایی، غم و ... را در پیش می گیرند.
حال گفتمان هایی که این آزادی را به افراد بدهند که بتوانند بطور جمع های شاد را راه بیندازند و تجربه کنند، بیشتر می توانند اقبال و حمایت عامه مردم را بدست آورند.
6- استبداد زدگی: این ویژگی خاص جامعه ایران است. ایرانی و ایرانیان برای قرنها انواع و اقسام نظامهای حکومتی استبدادی را تجربه کرده اند و به آنها ظلمهای فراوانی رفته است. به همین جهت به طور ناخودآگاه ایرانیان به شدت از خشونت ِ دولتی هراسان هستند و این ترس در ناخودآگاه جمعی ما نهادینه شده است. (درباره استبداد در جامعه ایران و ذهنیت استبداد زده می توانید به اینجا مراجعه کنید، آخر مقاله ویژگیهای اجتماعی جامعه آسیایی)
به همین جهت گفتمان هایی در بستر اجتماعی ِ جامعه ایران موفق هستند که نماینده ی حداکثر صلح، آرامش و ثبات در جامعه ی ما باشند و عامه مردم را دچار وحشت نکنند.
حال با این مقدمات و صحبت درباره ی برخی ویژگیهای اجتماعی جامعه ایران، در قسمت بعد درباره ی سه گفتمانی که در بالا ذکر کردم با توجه به بستر اجتماعی موجود صحبت می کنم و این که چرا نباید دست به عمل سیاسی آشکار زد...
این مطلب برای آنهایی است که
دغدغه ی سیاسی
هدف اصلی زندگی شان نیست
اجازه ندهیم به راحتی حوادث بیرونی به زندگی شخصی مان وارد گردند
حدودا یک ماهی هست که مباحث انتخاباتی در کشور ما گرم و داغ شده است، و تقریبا می توان گفت که اکثریب قریب به اتفاق مردم ما درگیر آن شده اند و حالا هم که چند روزی از آن می گذرد هنوز هم بحث ها داغ است و ذهن خیلی ها را مشغول کرده است.
امروز داشتم با خودم فکر می کردم ما چقدر راحت به حوادث بیرونی (همچون انتخابات) اجازه می دهیم که وارد حریم شخصی و خصوصی زندگی ما شود. حریم شخصی زندگی ِ ما و مشغله های ذهنی مان چقدر راحت تحت تاثیر اتفاقات بیرونی قرار می گیرد.
به جای این همه وقت و انرژی گذاشتن برای انتخابات به زندگی ِ شخصی خودمان می رسیدیم بهتر نبود؟ آیا بهتر نیست که برای زندگی شخصی مان برنامه ی بلندمدتی داشته باشیم و براحتی اجازه ندهیم که اینچنین اتفاقاتی فضای ذهنی و شخصی زندگی ما را تحت تاثیر قرار دهد؟
بیایید به زندگی خودمان برگردیم
از هیاهوهای دیگران فاصله بگیریم و
دیگر اجازه ندهیم که هیچ حادثه از قبل پیش بینی نشده ای
مسیر اصلی ِ علائق و برنامه های زندگی مان را
تحت تاثیر قرار دهد
دغدغه سیاسی را فقط به آنهایی واگذار کنیم که حقیقتا
مسیر زندگی شان را در این راه قرار داده اند
منی که مسیر زندگیم چیز دیگری است
چرا باید وقت و انرژی با ارزشم را در این راه صرف کنم؟
حتی یک دقیقه؟
آنهایی که سیاست مسیر اصلی زندگی شان است
حتی اگر تمام زندگی شان را وقف انتخابات کنند
هیچ چیز را از دست نداده اند
بلکه در مسیر اصلی زندگی شان پخته تر و قوی تر شده اند
و تجربه و اندوخته لازم را برای آینده کسب کرده اند
آنها چه انتخابات به نفع شان شود
و چه نشود، پیروزند
اما سوال من درباره ی من و شمایی که سیاست
مسیر اصلی زندگیمان نیست؟!
چرا باید از وقت و انرژی با ارزشمان در این راه هزینه کنیم؟
این شعر پیامی است از یک دوست
در آن فرو بروید
واقعا زیباست
*
رنگ سرخ مي تواند بنشيند بر درخت انار
لبهاي تو
يا پيراهن پاره پاره ي يك سرباز
هيچ اتفاقي نمي افتد
ما
عادت كرده ايم
نديده اي؟
همان انگشت كه ماه را نشان مي داد
ماشه را كشيد
نديده اي؟
كه از تمام آدم برفي ها
تنها
لكه اي آب ماند بر زمين
دود فقط نام هاي مختلفي دارد
وگرنه سيگار تو و خانه های خرمشهر
هر دو به آسمان رفتند
باد
رفتن بود
زندگي
رفتن بود
آمدن
رفتن بود
انسان و ابر
در هزار شكل مي گذرند...
وقتی شرایط آرام ِ و از چیزی ترسیده یا وحشت زده نیستی
خوشحالی از این سکوت و سکونی که بر زندگیت حاکم شده
سرت به کارهای خودت، به تنهایی ِ خودت گرم ِ
و دغدغه ای نیست
اما در شرایط ِ بحرانی است که یهو ته دلت خالی می شه
و احساس می کنی که در این بی پیوندی و سکوت
چقدر « آسیب پذیر » هستی
انگار هیچ کس از انسانی که همه پیوندهاش رو با هر چیز و هر کسی
در هستی گسسته آسیب پذیرتر نیست
وقتی ترسیدی، و وجودت رو ترس فرا گرفته
یهو با یک اتاق خالی مواجه می شی و صندلی که باید
روش بشینی و یواش یواش نفس هات رو منظم کنی
تا ترس آرام آرام از وجودت بیرون بره
و آرامشی که می تونست با ده دقیقه صحبت با یک دوست، یا یک خدا بوجود بیاد
برای تو ممکنه ساعت ها طول بکشه
و این هزینه ای ِ که تو باید بپردازی
و این « سرنوشت » توست
علیرضا
با تنهايي ِ خودت روبرو شو ...
انسانها در زندگي فعاليتهاي زيادي انجام مي دهند
تا از مواجهه ي با خود، مواجه با تنهايي ِ خود بگريزند
كار ، عشق، مذهب، تفريح، اعتياد، شراب، سكس، پول، تلويزيون،
دور هم نشستن و ساعتها حرف زدن و ...
همگي كارهايي هستند كه ما براي فرار از مواجهه با خودمان انجام مي دهيم
و اين وابستگي به چيزهاي بيروني،
باعث آسيب پذيري و شكنندگي روح و شخصيت آدمي مي گردد
چرا كه هيچ كدام از آنها نمي توانند مخاطب هستي ِ حقيقي آدمي باشند
بقول هايدگر در وجود آدمي من ي هست كه همواره مي كوشد
از آنچه هست فراتر برود، ما همواره از آنچه هستيم فراتر مي رويم
نه عشق، نه مذهب و نه پول
هيچكدام نمي توانند آن دغدغه بنيادين آدمي را پاسخ بدهند
شور و هيجان هر كدام از آنها پس از مدتي ته نشست مي كند
و ميل به فراتر رفتن از آنها در وجود ِ آدمي شعله مي كشد
و اينجاست كه باز ما ناچارا مجبوريم كه با خودمان روبرو شويم
و چيز ديگري را جايگزين كنيم
پس به نظر مي رسد كه نخست بايد با بزرگترين ترس وجوديمان روبرو گرديم
و آن همانا مواجه شدن با خود است
بايد بازگرديم به خودمان
و براي نخستين بار با تنهايي ِ خودمان روبرو شويم
بايد آنقدر قوي باشيم كه بتوانيم بدون وابستگي به چيزي
آرام باشيم
بقول سارتر
دوزخ همان ديگران هستند
تنها با رسيدن به « هيچ » است
كه مي توانيم دوباره زندگي را به شيوه ي تازه اي شروع و دنبال كنيم
اگر با همه وجود به اين فهم برسيم كه انسان ذاتا تنها است
(هر چند رسيدن به اين فهم بسيار دردناك است چرا كه بايد تمامي
آن وابستگي ها در وجود آدمي بشكند)
از آن زمان به بعد
دوست داشتن ديگري
پرستش خدا
كار
فعاليت براي داشتن رفاه و پول بيشتر
تلاش براي كسب موقعيت اجتماعي بهتر
كمك به ديگري
تشكيل خانواده و ...
هيچكدام براي فرار از تنهايي مان نخواهند بود
در آن لحظه است كه مي توانيم
حقيقتا ديگري را بخاطر خودش دوست بداريم
و عشقي پايدار بوجود آوريم
از پرستش خدا وجودمان گرم و آرام گردد
و زندگي در اين جهان با تمامي مشكلات و مسائلش
خسته نشويم و همچنان آرام و اميدوار باشيم
و اين زندگي در
level
بالاتري است
عليرضا
آنجا كه مي تواند از دل افكار شريعتي فاشيزم بيرون آيد!
در این مطلب کوتاه می خوام چند مولفه اي رو كه به نظر من باعث مي شه قرائت فاشيستي از افكار شريعتي ممكن بشه رو مطرح کنم:
اول، خردگريزي: در ميان آثار شريعتي (بخصوص هبوط در كوير و گفتگوهاي تنهايي) مي تونيم نشانه هاي زيادي از افكار رومانتيك رو كه جنبشي خردگريز بودند رو پيدا كنيم. من در همين رابطه مقايسه اي رو انجام دادم بين كتاب ريشه هاي رومانتيسم از آيزايا برلين با هبوط در كوير از شريعتي، و اونجا نشانه هايي از افكار رومانتيك در شريعتي رو نشون دادم.
خردگريزي مي تونه زمينه ساز بسيار خوبي براي تفكرات فاشيستي باشه.
دوم، نخبه گرايي و احمق فرض كردن مردم عادي جامعه: در آثار شريعتي به نوعي مي تونيم يك جور من ِ برتر ، يك جور انسان آگاه و يك آگاهي بالاتر از سطح مردم رو شناسايي بكنيم كه در واقع انگار خود ِ شريعتي هم در همون بالاها نشسته و داره درباره ي مخاطبان (مردم) احمقي كه انگار هيچوقت اونرو نمي فهمند حرف مي زنه. اين باور كه انگار يك عده ي خاصي هستند كه از آگاهي نابي برخوردارند و عده ي زيادي هستند كه جزء عوام هستند و چيزي نمي فهمند راه رو به راحتي براي غلبه روحيه فاشيستي باز مي كنه.
سوم، توهم تنهايي: اين هم يكي از پيامدهاي طرزفكر بالاست. يعني وقتي تصور كني كه فقط خودت (و يه چند نفري همين دور و برت) از آگاهي برتري برخورداري و بقيه همه جزء عوامي هستند كه از درك حرفهاي تو عاجزند، احساس تنهايي در تو بوجود مي ياد، و احساس يه جور فاصله داشتن با ديگران مي كني كه هانا آرنت خيلي خوب اينو به عنوان يكي از ويژگي هاي روانشناختي ِ فاشيستها تعريف مي كنه. در واقع فاشيستها انسانهايي هستند كه به شدت به جهت تحولات اجتماعي منزوي شده اند و امكان ارتباط با توده ي مردم رو از دست داده اند.
چهارم، غلط پنداشتن مسير تاريخ: شريعتي نظر خاصي درباره ي تاريخ اسلام و شيعه بخصوص داشت. از نظر اون انگار سرنوشت اسلام بتدريج كه از مبدا فاصله مي گرفت از حقيقت ِ خودش دور شد و از دوره صفوي بخصوص، اسلامي برقرار شد كه انگار از راه راست و صحيح خودش دور و منحرف شده. اين كه تصور كني مسير تاريخ رو به انحراف رفته و حالا ما كساني هستيم كه از آگاهي ناب برخورداريم و با طرح تز تشيع علوي بايد مسير تاريخ رو به جهت درست خودش تغيير بديم، مي تونيم به عنوان تزي ياد كنيم كه براحتي مي تونه منشاء سركوب قرار بگيره.
پنجم، توهم دسترسي به حقيقت ناب: يكي ديگر از ويژگي هاي شريعتي اين توهم هست كه انگار او هست كه دسترسي به حقيقت ِ ناب رو در اختيار داره و از موضعي پيامبروار بر مردم فرود مي ياد تا آن حقيقت ها رو بر مردم عرضه كنه و حال اگر كسي نفهميد يا نخواست قبول كنه يا احمق ِ يا شعور لازم رو نداره و يا صداقت لازم براي درك حقيقت رو نداره. از دل افكار شريعتي پلوراليزم معرفتي بيرون نمي ياد بلكه ايدئولوژي ديني اسلامي ِ شيعي انقلابي بيرون مي ياد كه مختص خود شريعتي ِ و كمتر كسي هم مي فهمه كه اون داره چي مي گه.
ششم، يوتوپيا گرايي: نمي تونيم در آثار شريعتي وجود نوعي يوتوپياگرايي رو انكار كنيم، يوتوپياگرايي كه اونرو بيشتر به سمت امثال افلاطون، هگل و ماركس مي بره تا به سمت ليبرال دموكراتهايي همچون پوپر ... ايده ي تشيع علوي اون يه جور يوتوپيا است كه دقيقا هم مشخص نيست به چه شيوه اي قراره تحقق پيدا كنه.
با اين حال من معتقد نيستم كه افكار شريعتي مستقيم ره به فاشيزم مي برد، اما فاشيستها از دل پيروان او مي توانند بيرون آيند...
عليرضا
روزگاري گاه كه به درياهاي دوردست مي نگريستند مي گفتند:
« خدا »
اما اكنون آموخته اند كه بگويند:
« انسان »
نيچه
اما اين دوران ِ سادگي ِ ذهن ِ بشر بود
حال برخي از انسانها مي دانند كه در پس درياهاي دوردست
نه خدايي هست
و نه انساني
(البته شايد اشتباه مي كنند)
به نظر مي رسد آنچه هست
« بازي ِ احتمالات تصادفي »
است
« با الهام از فوكو: تبارشناسي »
چقدر غم انگيز است كه در جهاني زندگي مي كنيم
كه براي نيازهاي قلبي و روحاني مان مخاطبي نمي يابيم
و مجبوريم زندگي را با سكوت بگذرانيم،
تا شايد درد بودن را كمتر احساس كنيم
عليرضا
شايد نتوان پيشامدهاي زندگي را به دو دسته ي مشخص خوشايند وناخوشايند تقسيم كرد ،ولي انسان ها را لااقل در يك نگاه سطحي و كلي مي توان به دو دسته تقسيم كرد .هر چند همچنان كه خواهم گفت همه ي انسان ها در واقع يكي هستند وهمه سرگرم بازي بي پاياني هستند كه در ان بازنده وبرنده با هم برابرند .با اين حال اگر بخواهيم انها را به دو دسته تقسيم كنيم ،دسته ي اول انسان هايي هستند كه نگاه خوشبينانه به زندگي دارند ودر ناگوارترين حوادث زندگي زيبايي را مي بينند ودسته ي دوم انسان هايي كه در خوشاينترين نغمه هاي زندگي اواي غم را مي شنوند .اما چرا عده اي نگاهي خوشبينانه به زندگي دارند و عده اي ديگر برعكس ؟ اين به دليل تفاوت در بك گراند انسان هاست .بك گراندي كه دست جبر زمانه بدون دليل يا دخالت خود فرد با قرار دادن هر فردي درشرايط خاص برايش رقم مي زند .اين بك گراند همان چشم اندازي است كه در كودكي شكل مي گيرد ووهر كس از پس ان وبا توجه به رنگ ان كه مي تواند تيره يا روشن باشد به زندگي نگاه وان را تفسير مي كند .
اينكه اين چشم انداز تيره باشد يا روشن تفاوتي ندارد ،نكته اينجاست كه رنگ اين بك گراند هيچگاه با انچه كه زندگي پيش روي افراد قرار مي دهد يكي نيست .وهر فردي در برخورد با جهان با تناقضات وتضادهاي بزرگي روبرو مي شود .هرچند شايد رابطه اي كمرنگ ومستقيم بين بك گراند ورخدادهاي اتي زندگي وجود داشته باشد .مثلا شرايطي كه براي يك فرد بك گراند روشن بوجود اورد ،همان شرايط باعث مي شود كه ان فرد نسبت به ديگران با حوادث خوشايندتري روبرو شود .ولي اين اصلا يك قاعده نيست وبروز اتفاقات ناخوشايند وخوشايند در زندگي هر فردي گريز ناپذير است .
پس هميشه انسان ها در يك گيجي مبهم به سر مي برند ،ومفهوم ((تفسير )) مكانيسمي است كه انسان ها براي فرار از اين گيجي ويكي شدن با رنگ بك گراند خود بكار مي برند.فرد با پس زمينه روشن ونگاه زيبا به زندگي براي يكي شدن با زمينه اش ورسيدن به ارامش-هرچند دروغين – هميشه سعي مي كند اتفاقات ناخوشايند زندگي اش رابا عينكي خوشبينانه نگاه كند وجنبه مثبت انها را ببيند .چنين افرادي وقتي به گذشته نگاه مي كنند ،سعي ميكنند رخدادهاي خوب وبد زندگي خود رابا ترتيبي به زعم خود قاعده مند در كنار هم قرار دهند وبا تفسيري كه فقط مفسرش را قانع مي كند ،در پس همه فرازها وفرودهاي زندگي خود معنايي بس حقيقي و غايتي بس ستودني را در ميابند.وبه اين نتيجه خرسند كننده مي رسند كه دستي نامرئي در چيدمان زندگيشان دخيل بوده ،چنان كه گويي همه هستي افريده شده تا چنين چيدماني از زندگي براي انها فراهم ايدواز دل ان نتيجه اي واضح وزيبا خارج گردد.فردي با چنين ديدگاهي حتما بودن وديده شدن خود را باور دارد .اما برعكس فردي با بك گراند تيره دنيا را انطور كه لازمه يكي شدن با بك گراندش است ،تفسير مي كند .ديدن واقعيات تلخ وگريزناپذير زندگي كار خيلي سختي نيست .البته اينها همه تفسير است .اما اينكه حقيقت چيست ؟ من نمي دانم .شايد اصلا هيچ كس نداندو همه انچه به ذهن من مي رسد ومي نويسم وديگران تا بحال گفته ونوشته اند همه اش تفسير باشد نه حقيقت.پس نه تنها من كه اگر نه همه ،اكثر ادم هاي هاج وواج مانده هم نمي دانند .عده اي نمي دانند كه نميدانند ،عده اي هم مي دانند كه نمي دانند اما به هر حال ندانستن را به مشقات دانستن ترجيح مي دهند . بين اين دو گروه من فكر مي كنم وضع گروه اول بهتر از گروه دوم باشد .هرچند كه اين افراد همچون گروه دوم ،هميشه در توهم خواهند ماند و به ارامش واقعي نمي رسند _به ارامش واقعي نمي رسند چراكه همه عمر درگير وگرفتار دست وپا كردن انواع اداب وايين ورسوم و مذاهب ومكاتب فكري وچنين توهماتي هستند براي موجه وعقلاني جلوه دادن خود ومعناي زندگيشان وبراي زيبا تفسير كردن زشتي هاي گريزناپذير ان- ولي به هر حال اگر فرض كنيم كه حقيقتي وجود ندارد وتمام حقيقت در لذت بردن از زندگي خلاصه مي شود ،شايد گروه اول به اين معناي ساده زندگي نزديك تر باشد .البته به شرطي كه هنرلذت بردن از زندگي را هم داشته باشد كه باز هم اين هنر را گروه اول بيشتر دارند تا گروه دوم .اما انسان هاي گروه دوم به مردي مي مانند كه بدون اينكه خود بخواهد يا بداند ويا عامل ديگري دخيل باشد ،تا كمر در درون باتلاق فرو رفته است وهيچ راه گريزي ندارد. مردي كه چشمانش از ترس از حدقه بيرون زده وبراي نجات خود دست وپا مي زند اما هر چه بيشتر تلاش مي كند در سياهي باتلاق- تيرگي هاي ذهني خود- بيشتر فرو مي رود .مردي كه براي فرار از اعماق باتلاق و مرگ - از واقعيات تلخ زندگي خود- از دست زدن به هيچ خار وخاشاك سست وبي ريشه اي - توهمات اميدواركننده - دريغ نمي كند .گويي او قبلا چهره كريه ووحشتناك مرگ - بك گراند وواقعيات زندگي خودش - را ديده واينك تمام تلاش خود را براي فرار از ان ونپيوستن به واقعيت زندگيش بكار مي برد.اينطور به نظر مي رسد كه انها نه براي رسيدن به روشنايي كه بيشتر براي فرار از تاريكي درون خود دست وپا ميزنند . افسوس كه هيچگاه نه از بند تيرگي هاي درون خود رها مي شوند ونه به روشنايي مي رسند. به روشنايي نمي رسند ،چرا كه تا وقتي كه ذهنشان درگير تيرگي بك گراند زندگيشان است از پيشامد هاي خوشايند و ناخوشايند زندگي فقط غم وسياهي را مي بينند واين اقتضاء شرايطي است كه در ان زاده شده ورشد كرده اند. در اين بازي بي سرو ته گل ياپوچ كه بشر از ازل تا ابد گرفتار ان بوده وخواهد بود ،اين هر دو گروه در تلاش براي به دست اوردن گل هاي بيشتر و پوچ هاي كمترند .در اين ميان گرچه گروه اول هم همچون گروه دوم مدام در تكاپوي قاعده مند كردن اين بازي با ابزار و علوم وايين ومكاتب ومذاهب است ،ولي از قبل اين برد وباخت ها و از ذات بازي كردن برخلاف گروه دوم لذت بيشتري مي برد .واين شايد به اين دليل باشد كه با تفسير زيبايي كه از پوچ هاي اتفاقي - البته به زعم خود حساب شده ومعنادار - زندگي خوددارند به هر حال خود را برنده بازي مي دانند .وگروه دوم هميشه براي فرار از ترس بازنده شدن ،بازي را نه تا پايان بازي كه تا پايان خود، ادامه مي دهد .وبراي فرار از غم باختن همچون گروه اول معتقد مي شوند كه نه خود انها كه دستي ماورائي در انتخاب گلها يا پوچ ها دخيل است.
مانده ام اگر قرار بود يك داور اين بازي هاي ازلي - ابدي را داوري كند ،غير از خنديدن ووقت اضافه دادن براي بيشتر خنديدن و بيشتر سرگرم كردن انها چه كار ديگري مي كرد ؟
در ميان اين انسان هاي بازيگر دسته سوم كه عده ي كمي هستند برخلاف رسم حاكم به جاي اينكه در گرو برد وباخت بازي باشند به قاعده بازي مي پردازند .انها چه با بك گراند روشن وچه تيره از تناقضات زندگي و از گيجي خود وديگران شگفت زده مي شوند وبه دنبال راهي براي رهايي از بند بردوباخت ها مي گردند ونهايتا به اين نتيجه مي رسند كه بردن در بازي مستلزم رهايي خود بازيست كه با باختن برابر است .اين چيزي است كه اگر همه انسان ها(دسته اول ودوم ) به ان برسند دست از بازي گل يا پوچ ميكشند. كه در اين صورت نه بهانه اي براي خنديدن داور مي ماند ونه رغبتي براي وقت اضافه ونه شوقي براي ادامه بازي .واين بعني از دست رفتن معنا وهدف بازي كه عبارت بود از:سرگرمي
شايد براي همين باشد كه داوري- اگر باشد- وكمك داوران ، انسان ها را به بازي كردن ترغيب مي كنند واينقدر قاعده هاي واهي وپيچيده براي اين بازي بي معني در رداي دين وايين ومكتب معجزه مي كنند تا ادمها براي هميشه در گيجي بمانند و به دنبال قاعده نباشند.
اما در مورد دسته سوم كه با جديت به دنبال حقيقت در پس اين جنجال ها بوده اند ،بلاخره روزي به قاعده بي قاعده اين بازي خواهند رسيد واين يعني :
رسيدن به اوج قصه به اخر بازي ،يعني گرفتارو سرگرم بازي گل يا پوچ نشدن ،يعني بي تفاوتي در برابر نتيجه بازي ،يعني برنده و بازنده را يكي ديدن ،يعني داور شدن و خنديدن و گذشتن ،يعني ارامش ابدي ،يعني گول نزدن وگول نخوردن ،يعني رسيدن به بزرگترين حقيقت زندگي : تنهايي ، يعني پذيرفتن مرگ و مردن در عين زندگي ،يعني درد خوشايند ،يعني نبودن در عين بودن و پذيرفتن نبودن ،يعني خود را رها وبي قيد به دست باد سپردن ،يعني آسان شدن مثل وزش نسيم ،يعني خالي و بي رنگ وبي وزن شدن ،يعني خلسه ،يعني دنياي بي فكري ،يعني اينده را به خود واگذاشتن وزندگي در لحظه ،يعني شد شد ،نشد نشد ،يعني بودن ونبودن ،ونبودن وبودن ،يعني خارج شدن از قاعده عقلانيت پذيرفته شده ورسيدن به ديوانگي ،يعني بازگشت به دوران كودكي ،يعني يكي شدن با جريان طبيعت با امواج اقيانوس ،يعني بوي پوست درخت دادن ،يعني رضايت ولبخند ،يعني يكي شدن ويكي ديدن ،يعني رهايي از خود و همه و از زمان و مكان و رسيدن به خود به بهشت ،يعني نقطه عطف و يكي شدن غم وشادي ،يعني خدا شدن و اين يعني :......زندگي.........
خلاصه اينكه :هدفي بود كه نبود ودسته ي سوم فكر كرد كه بود ودر پي ان رفت وبه هدف رسيد :هدف بي هدفي ،و دسته ي سوم خود هدف شد .
دسته ي سوم ،دسته ي سوم به دنيا نمي ايد بلكه ابتدا متعلق به دسته ي اول يا دوم است كه اينك از قيد بك گراند خود رها شده اما اينكه چه چيزي باعث شده كه به اين راه كشيده شود ؟من نمي دانم.شايد اين هم همچون قاعده بازي يا خود زندگي يك اتفاق باشد البته با اين تفاوت كه اين دسته بازيچه نمي شود واختيارش را بدست اتفاقات وزندگي نمي دهد .
انسان هاي دسته سوم دوباره به دسته ي اول ودوم باز مي گردند البته نه مثل قبل .بلكه مسئول و متفاوت . مسئوليتي كه از اخلاق انساني سرچشمه مي گيرد نه از نيرويي بيروني و متفاوت چون او ديگر خود را درگير بازي نمي كند هر چند كه همچون بقيه بازي مي كند .ادم هاي دسته ي سوم چون به اين راز پي مي برندكه اساس بازي بر بي قاعده گي است .وداوري اگر باشد ،براي دادخواهي و شكايت بازيگران پاسخي جز خنديدن و گذشتن ووقت اضافه دادن براي ادامه بازي ندارد ،سعي مي كنند به بازيگران هنر لذت بردن از از بازي حتي با نتيجه ي پوچ را بياموزند .و براي اطرافيان خود بك گراند روشن ومنعطفي بسازند كه با ارميدن در روشناي ان به دنبال قاعده ي بازي نباشند ،كه در اين صورت حتي اگر ببرند باز هم بازنده اند.
پيش ما سوختگان مسجد ومي خانه يكي ست
حرم ودير يكي ست سبحه وپيمانه يكي ست
اين همه جنگ و جدل حاصل كوته نظري ست
گر نظر پاك كني كعبه و بت خانه يكي ست
اين همه قصه ز غوغاي گرفتاران ست
ورنه از روز ازل دام يكي دانه يكي ست
گر زمن پرسي از ان لطف كه من مي دانم
اشنا بر در اين خانه وبيگانه يكي ست
عشق اتش بود وخانه خرابي دارد
پيش اتش دل شمع وپر پروانه يكي ست
ره هر كس به فزوني زده ان شوخ ارنه
گريه ي نيمه شب وخنده ي مستانه يكي ست
Zw
جلسه نقدو بررسي كتاب "ريشههاي رمانتيسم"
اثر آيزا برلين
با حضور: عبدالله كوثري (مترجم كتاب)
دكتر علي خزاعيفريد، دكتر امير همداني، محمودرضا قربانصباغ
زمان: چهارشنبه 88/2/16 - ساعت 17
مكان: سه راه ادبيات- مجتمع دكتر شريعتي- جهاد دانشگاهي- سالن شورا

