جامعه شناسی
 
لینک دوستان

حقیقت از دیدگاه پدر پست مدرنیست: نیچه 

گردآورنده :وحيد اصغري(دانشجوي كارشناسي ارشد جامعه شناسي دانشگاه يزد)

نیچه معتقد است که حقیقت یک چیز در واقع تفسیری است که ما از آن چیز داریم و در نهایت تفسیر برتر از یک چیز تفسیری است که از قدرت برتر برخوردار است. بنابراین او حقیقت را قدرت می داند. با توجه با این امر ما اگر میخواهیم حق با ما باشد باید به دنبال افزایش قدرت خود باشیم، هرچقدر قدرت ما بیشتر باشد به همان اندازه حق با ما بوده و حرف ما درستتر خواهد بود و مهم هم نیست چقدر دیگران با ما موافق باشند یا مخالف مهم این است که قدرت باعث خواهد شد حرف ما بر روی کرسی قرار گرفته باشد. البته یک نوع قدرت وجود ندارد، قدرت قانونی، کاریزمایی،مالی، فیزیکی و ... را می توان در این مورد مثال زد که هرکدام (اگر جامعه را مجموعه ای از میادین درنظر بگیریم)در میادین و شرایطی خاص کاربرد خواهد داشت، مثلا در کوچه و بازار به عنوان یک میدان اجتماعی، قدرت فیزیکی بالا در بین همسن و سالان خودمان و یا در یک درگیری باعث خواهد شد همواره حق با ما باشد.

نیچه در این رابطه معتقد است: فیلسوفان حقیقت را مردانه تفسیر کردند درحالیکه خود اسیر زنانشان بودند، براستی حقیقت مردانه است یا زنانه؟!

نیچه حقیقت را تکرار دروغ میداند، او برخلاف ما توانست دروغ را به همان صورت دروغ حس کند، برخلاف ما که دروغ را در قالب حقیقت پذیرفتیم.

17- مرگ خدا (نیچه)

نیچه معتقد است در دوران قرون وسطا خدا خدای کاتولیک بود، بدین ترتیب که قدرت در دست کاتولیک و روحانیان کلیسا بود بنابراین انها بودند که خدا را برای ما معرفی کرده، نیچه معتقد است در این دوران خدا خدای نفس بود. اما با آغاز دوران رنسانس و ظهور مکاتبی چون اومانیسم باعث شد سنت به عنوان ابزاری برای توجیه ومعنا بخشیدن به زندگی، کنار زده بشه و اعتقادات سنتی(مسیحیت) کمرنگتر بشود. با آغاز دوران تجدد و شکل گیری اومانیسم (انسان محوری) انسان در محور همه امور قرار گرفت و گفته شد خدا همین انسان است. در نتیجه در دوران مدرنیته خدا خدای بدن (انسان) بود و چون انسان مقدس بود بنابراین کارهای انسان هم طبیعتا مقدس دانسته می شد. از جمله می توان ظهور جنبش هایی چون همجنسگرایی را در این رابطه مثال زد.

اما در دوران پست مدرن نیچه وقتی افسون زدایی انسان را مشاهده کرد معتقد بر این شد که خدا مرده است یعنی نه خدای نفس وجود دارد و نه خدای بدن، بنابراین دیگر وسیله ای (ایدئولوژی) که بتواند همچون سنت (مسیحیت) به زندگی ما معنا ببخشد نیز وجود ندارد و از این رو ما وارد دوره ای شده ایم بنام نیهیلیسم و پوچگرایی که نیچه از این دوران به عنوان یک دوره بیماری نام می برد.

18- ابرانسان

در این رابطه در فلسفه نیچه به سه مفهوم برمی خوریم: انسان، ابرانسان و انسان واپسین.

منظور از ابرانسان، انسان کامل می باشد، انسانی که از خرافات و ترس گذشته رها شده و آزاد گشته است. انسانی که به لحاظ معنوی کامل بوده و در غیاب خدا معنای هستی را بردوش کشیده باشد

[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 21:31 ] [ میر مصطفی سید رنجبر سقزچی ]

عقلانیت ماکس وبر 

گردآورنده:وحيداصغري(دانشجوي كارشناسي ارشد جامعه شناسي دانشگاه يزد)

عقلانیت:

وبر عقلانیت رو نتیجه تخصص گرایی علمی و فن در دامن تمدن غرب می داند. ای نعقلانیت مبتنی است بر سازماندهی زندگی انسان ها براساس مبانی اتخاذ شده از مطالعات خاص در چگونگی ارتباط انسان ها و ابزارهایی که در جهت بیشترین بهره دهی و تاثیر مورد استفاده قرار میگیرد. ویژگی بارز عقلانیت را می توان تسلط انسان بر طبعیت دانست. وبر میاد فعالیت های اجتماعی ما انسان ها را با توجه به تاثیر عقل در چهار طبقه تقسیم بندی میکنه:

1- کنش عقلانی متناسب با هدف: یعنی انجام عملی برای رسیدن به هدف با استفاده از وسایل و روش های مناسب

2- کنش عقلانی متناسب با ارزش: در این عمل ارزش ها مقدم بر هر چیز حتی هدف می باشند. حال این ارزش ها می تواند مذهبی باشد، اخلاقی باشد و ...

3- کنش سنتی: این نوع عمل عبارتست از معتبر دانستن اصول، قواعد، چهارچوب ها و... که در گذشته بوده است، بدون هرگونه تامل و تفکر.

4- کنش احساسی.

عقلانیت وبر مبتنی بر دانش و فن می باشد. او معتقد است با گسترش عقلانیت بشر از اعتقاد خود به قدرت های افسون و مابعدالطبیعی دست شسته و مبنای تقدس  و نبوت را گم کرده است. وبر برای این مساله دو راه حل پیشنهاد می کند:

1- برگشتن به آرامش کلیسایی گذشته؛ 2- بستن کمربند عقلانیت و برخورد شجاعانه با سرنوشت. وی راه حل دومی را می پذیرد.


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 21:30 ] [ میر مصطفی سید رنجبر سقزچی ]

نژاد پرستی علمی  

گردآورنده:وحيداصغري(دانشجوي كارشناسي ارشد جامعه شناسي دانشگاه يزد)

نژاد پرستی علمی که بشر را به نژاد ها و گونه های مختلف طبقع بندی میکند، اواسط قرن 19 (1850) از سوی کنت آرتور دوگیبنو-ی فرانسوی مطرح شد. او در این نظریه نژاد های سفید را از لحاظ جسمانی و عقلانی قویتر می دانست. برای مثال سخ پوستان آمریکایی، و یا بومیان استرالیا در پایین ترین جایگاه طبقه بندی او قرار دارند و سیاه پوستان هم  دارای قدرت بدنی کمتر و در نتیجه در مقابل خستگی دارای تحمل کمتری می باشند.

البته در این میان نظریه اتخاب طبیعی و بقای اصلح داروین نیز در جهت تقویت نژاد گرایی اجتماعی مورد استفاده قرار گرفت. طرفداران اجتماعی داروین معتقد بودند، پدیده تکامل، سفید پوستان را بر آن میدارد تا بر نژادهای دیگر غلبه پیدا کرده و آنها را مدرن نمایند. همچنین تبعیض نژادی تنها به رنگ پوست محدود نمیشد. برای مثال در بریتانیا ایرلندی ها و همینطور یهودیان را چیزی ما بین نژاد سیاه پوست و گوریل می دانستند یعنی حد وسط زنجیره تکامل، زنجیره ای که انگلوساکسون ها در راس و سیاهپوستان در انتهای آن قرار دارند.

البته این نظریه بیشتر یک نوع توجیه ایدئولوژیکی بود برای استعمارگران و سفید پوستان برای غلبه و نابودسازی مردم جهان.

[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 21:30 ] [ میر مصطفی سید رنجبر سقزچی ]

نهاد، خود، فراخود/ فروید  

گردآورنده:وحيداصغري(دانشجوي كارشناسي ارشد جامعه شناسي دانشگاه يزد)

فروید شخصیت انسان رو تشبیه میکنه به قطعه یخ قطبی بزرگ، همانطور که بخش بزرگی از این قطعه یخ زیر آب بوده و ما تنها قادر به مشاهده بخش کوچکی از آن هستیم که در سطح آب قرار گرفته، فروید معتقد است شخصیت انسان هم به همین شکل می باشد، یعنی تنها بخش کوچکی از شخصیت ما آشکار و در سطح آگاهی قرار دارد، در حالیکه بخش بزرگی از آن شامل خواسته ها، تمایلات، انگیزه ها و عقاید سرکوب شده ای می باشد که ما از آن آگاهی نداریم اما در واقع همین بخش ناخودآگاه تعیین کننده اصلی رفتار انسانها بوده و از سه بخش اصلی شامل نهاد، خود و فراخود تشکیل شده است. این سه عنصر اصلی تشکیل دهنده شخصیت با همدیگر دارای ارتباط متقابل می باشند اگر چه به لحاظ ساختار، کنش و عناصر تشکیل دهنده با یکدیگر متفاوتند.

بنابراین فروید شخصیت انسان رو محصول ارتباط متقابل تعاملی یا تعارضی نهاد، خود و فراخود می داند.

نهاد:

نهاد قسمتی از دستگاه روانی است که انسان به ارث برده و این قسمت منبع دوقسمت دیگر دستگاه روان یعنی خود و فراخود می باشد که برای به کار انداختن این دو به کار می رود. نهاد عبارتست از انگیزه های خام و تشکل نیافته حیوانی ما انسانها، مثل غریزه جنسی، غریزه پرخاشگری که هیچ قانونی نمیشناسد و صرفا از اصل لذت تبعیت می کند.

خود:

نهاد برای کاستن تنش در موجود زنده که ناشی از تحریکات بیرونی و تهیجات درونیست تلاش می کند اما چون به طور کامل موفق نمیشود، قسمت خود دستگاه روانی نیز به کمک فراخوانده می شود و به انسان ها کمک می کند تا نیاز های خود را براساس واقعیت و در ارتباط با آن و براساس امکانات واقعی خود برآورده سازد. در واقع خود مانند قاضی می ماند که بین تمایلات نهاد و امکان برآورده شدن ان از سوی محیط قضاوت می کند.

فراخود:

فراخود آخرین قسمت از شخصیت انسان است که از نهاد منشعب می شود و عبارت است از ارزش های فرهنگی، اجتماعی و اخلاقی که توسط خانواده به کودک داده می شود و به وسیله پاداش و تنبیه در او جایگزین، استوار و پایدار می گردد. در واقع فراخود قسمت اخلاقی شخصیت انسان می باشد و تلاش می کند ضوابط اخلاقی را جایگزین ضوابط عقلانی کند.

 انکار

انکار یک واقعیت، دفاعی است در برابر تهدید بیرونی. هنگامی که یک واقعیت بیرونی ناگوارتر از آن است که آدمی بتواند با آن رو در رو شود، در آن صورت ممکن است وجود آن را انکار کند. برای مثال پدر و مادر کودکی با وجود انکه می دانند فرزندشان به بیماری کشنده و خطرناکی مبتلا شده، چون نمی توانند درد و رنج اطلاع از واقعیت را تحمل کنند، ممکن است دست کم برای مدتی به مکانیسم دفاعی انکار متوسل بشوند. شکلهای خفیفتری از انکار را نیز در اشخاصی میبینیم که انتقاد های دیگرا را نادیده می گیرند، توجهی به آزردگی دیگران ندارند و ...

از جنبه های مثبت انکار می توان این مثال را عنوان کرد که وقتی یک نفر دچار حمله قلبی شده است، در صورتی که به وخامت اوضاع خود آگاه داشته باشد ممکن است به کلی امید خود را از دست بدهد، در حالیکه امید آدمی را به کار و کوشش می کشاند.

از جنبه های منفی انکار هم می توان این مثال را زد که ممکن است خانمی  که غده ای در پستان خود دارد با انکار سرطانی بودن آن از مراجعه به پزشک سرباز زند.

[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 21:27 ] [ میر مصطفی سید رنجبر سقزچی ]

مفهوم ملت  

گردآورنده:وحيداصغري(دانشجوي كارشناسي ارشد جامعه شناسي دانشگاه يزد)

تعاریف مختلفی از مفهوم ملت ارائه شده است، یکی از جامع ترین تعاریف از آن آنتونی اسمیت می باشد. وی ملت را عبارت از یک جمعیت انسانی می داند که اعضای آن دارای سرزمین تاریخی، اسطوره، خاطات تاریخی،  فرهنگ عمومی، اقتصاد، حقوق و وظایف قانونی مشترکی هستند.

در واقع آنتونی اسمیت مفهوم ملت را دارای دوجنبه ذهنی و عینی می داند. همچنانکه برای شناخت اجرام و اشیاء، شناخت ابعاد فیزیکی آنها کافی به نظر نمی رسد برای شناخت ملت نیز به ملاکهای به مراتب پیچیده تری نیازمند می باشیم.

البته صرف وجد مشترکات مادی و فرهنگی برای تداوم ملت کافی نیست بلکه اعضای آن باید بپذیرند که دارای هویت مشترکی هستند تا تشکیل یک ملت را بدهند.بنابراین هویت ملی تا حد زیادی جنبه ی ذهنی و روانی دارد و در این میان عنصر آگاهی نقش مهمی را در تداوم ملت ایفا می کند و باید از "آگاهی به من" به سمت "آگاهی به ما" حرکت کرد تا تشکیل یک ملت را داد.

[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 21:25 ] [ میر مصطفی سید رنجبر سقزچی ]

 گرد آورنده :وحيد اصغري (دانشجوي كارشناس ارشد جامعه شناسي دانشگاه يزد)

افلاطون و نابرابری اجتماعی

افلاطون نخستین کسی است که نظریه ای کم و بیش مدون در رابطه با سلسله مراتب جامعه انسانی و تمایزهای گروهی موجود در این سلسله مراتب ارائه داده است. او معتقد است جامعه انسانی از سه گروه عمده و بزرگ تشکیل شده است:

این سه گروه درواقع سه گروه شغلی می باشند که برای پاسخگویی به نیاز های حیاتی جامعه شکل گرفته اند و اعضای آنها کسانی هستند که قابلیت و توانایی لازم برای ارائه مناسب کارکرد این حرفه ها به جامعه را داشته باشند و بدین منظور نیز تربیت شده اند؛ این سه گروه شغلی عبارتند از:

گروه رهبران و یا فرمانروایان که وظیفه قانون گذاری و اجرای قانون را برعهده دارند.

گروه نگهبانان و سربازان که وظیفه حفض امنیت داخلی و مقابله با تهدیدات خارجی را برعهده دارند.

گروه سوم نیز مردم یعنی نگهبانان و کارگران می باشند که وظیفه تامین معاش زندگی جامعه را برعهده دارند.

افلاطون معتقد است جایگاه هریک از مشاغل و پایگاه و منزلت اجتماعی اعضای آن را، اعتبار و اهمیت وظیفه شغلی آنها در جامعه تعیین می کند.

 ارسطو و نابرابری اجتماعی

ارسطو ریشه نابرابری اجتماعی را در طبیعت و فطرت انسان ها می داند و معتقد است برخی انسانها حاکم متولد می شوند و برخی دیگر محکوم و بنده و بدین ترتیب معتقد به یک نوع جبر در سرنوشت انسان ها می باشد. بنابراین برخی انسانها که از هوش و قدرت ذهنی بالایی برخوردارند در آینده گروه حاکم و برخی دیگر نیز که از هوش و قدرت ذهنی پایینی برخوردار و مناسب انجام کارهای جسمانی هستند گروه محکوم و فرمانروا را شکل خواهند داد.

در واقع ارسطو معتقد است که همانطور که روح فرمانروای جسم می باشد، طبقه حاکم نیز فرمانروای طبقه محکوم خواهد بود، این عدم اعتقاد به آزادی و برابری انسانها از سوی ارسطو با ظهور اومانیسم رو به زوال نهاد

[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 21:15 ] [ میر مصطفی سید رنجبر سقزچی ]

خودکشی- دورکیم  

گردآورنده :وحيد اصغري (دانشجوي كارشناس ارشد جامعه شناسي دانشگاه يزد)

دورکیم خودکشی را که فردی ترین کنش شخص محسوب می شود را به نظام اجتماعی مرتبط ساخته و معتقد است اگر چه کنش هیچ شخصی کاملا قابل پیش بینی نیست اما می توان پیش بینی کرد که چه گروههایی بیش از دیگران در معرض خودکشی قرار دارند، بدین ترتیب وی 4 نوع خودکشی را برمی شمارد:

خودکشی خود خواهانه، دیگرخواهانه، قدر گرایانه، نا بهنجارانه

دورکیم انسان را یک هوموداپلکس می داند یعنی موجودی دو شخصیتی: یکی خود شخصی شامل جسم، اندیشه، احساسات و عواطف و... و دیگری خود اجتماعی که شامل مجموعه ای از اندیشه ها، احساسات و اخلاقیات مشترک با بین افراد است. بنابراین اگر خود اجتماعی یعنی احساس همبستگی فرد با دیگران کمرنگ بشه فرد دست به خود کشی خود خواهانه خواهد زد و اگر همبستگی فرد با جامعه بیش از حد نیز باشد فرد دست به خودکشی دیگرخواهانه خواهد زد مثل زمانی که فرد در جبهه جنگ قرار دارد.

خوکشی قدرگرایانه زمانی رخ می دهد که فرد احساس کند گروهی که به آن تعلق داشته و با افراد آن کنش متقابل معنادار داشته مثل یک گروه مذهبی، در معرض نابودی است. در چنین صورتی فرد ممکن است دلیلی برای ادامه حیات نبیند و دست به خودکشی بزند.

و خودکشی ناهنجارانه نیز زمانی صورت می گیرد که فرد هنجارها و قواعد و قوانین گروهی را که به آن عادت داشته را دارای کارکرد نبیند. برای مثال زمانیکه فرد برخلاف گذشته احساس امنیت نمی کند.


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 21:11 ] [ میر مصطفی سید رنجبر سقزچی ]

1- کج رفتاری 

گرد آورنده : وحيد اصغري (كارشناس ارشد جامعه شناسي دانشگاه يزد)

کج رفتاری به انواع ناهنجاری ها گفته می شود، بی هنجاری زمانی رخ می دهد که رفتار ما با رفتار یک جمع همخوانی نداشته باشد؛ درواقع آن جمع یک مسیری رو برند و ما مسیری دیگر که در آن صورت به آن کج رفتاری می گویند به علت عدم تبعیت از آن گروه یا جمع. در مقابل رفتار بهنجار رفتاری است که با قوانین و مقررات جمع همخوانی و هماهنگی داشته باشد. برای مثال در یک کلاس درس که همه صحبت های استاد را گوش می دهند، خندیدن من با صدای بلند نوعی بیهنجاری تلقی می شود. البته کج رفتاری امری است نسبی و برای مثال خنده در همه جا قابل سرزنش نیست، اتفاقا در یک مراسم شاد عروسی اگر کسی نخندیده و ناراحت باشد رفتارش ناهنجار معنا می گیرد.

در رابطه با کج رفتاری تعاریف متفاوت و گاه متعارضی وجود دارد، اما به طور کلی تعاریف صاحبنظران را می توان به دو گروه عمده تقسیم بندی کرد.

اثبات گرایان که کج رفتاری را امری واقعی و آن را دارای صفاتی متفاوت با رفتار بهنجار می دانند، یعنی کج رفتاری را دارای ویژگیهایی خاص و متمایز از رفتارهای بهنجار می دانند. و برساخت گرایان که کج رفتاری را صرفا نوعی انگ میدانند که از سوی جامعه به برخی رفتارها نسبت داده می شود. یعنی یک رفتار زمانی کج رفتاری محسوب می شود که کسانی فکر کنند نابهنجار است.

بدین ترتیب اثبات گرایان به خود فرد کج رفتار توجه دارند و به کسی که انگ کج رفتاری را می زند مثل پلیس، قانون گذار، رسانه و... کاری ندارد. اثبات گرایان با وجود اعتقادی که به اراده و اختیار انسان دارند، علل کج رفتاری را فراتر از کنترل فرد می دانند برای مثال اگر زنی شوهر خود را به قتل رساند علل آن را در مفاهیمی چون همسرآزاری، محرومیت اقتصادی و... جستجو می کنند.

به طور کلی کج رفتاری به دو نوع کج رفتاری جدی و خطرناک مثل قتل، تجاوز، سرقت مسلحانه که توافق زیادی دررابطه با نابهنجاری ان وجود دارد و کج رفتاری خفیف مثل طلاق، خودفروشی، اعتیاد تقسیم می شود که اثبات گرایی برای اولی و برساخت گرایی برای مطالعه دومی منااسب تر است.


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 21:8 ] [ میر مصطفی سید رنجبر سقزچی ]
حمیده کوکب

 

 در اين گفتار دربارة نقد عقل دكارت در آثار فوكو و ليوتار سخن خواهم گفت. به عبارتي تعارض و تضادي كه بين مدرنيزم و پست‌مدرنيزم وجود دارد چرا كه مدرنيزم را دوراني مي‌دانيم كه جرقه اوليه آن با فكر دكارت به وجود آمد و به طوري كلي اگر نگاهي به تاريخ انديشه بشر بيندازيم مي‌بينيم كه با نگرش‌هاي خاصي كه هر جامعه‌اي به عقل داشته جهان‌بيني خاصي در آن دوره حاكم بوده است.

به عنوان مثال اگر به يونان باستان و دوره افلاطون نگاه كنيم مي‌بينيم كه افلاطون عقل را به عنوان جهان معقول مي‌بيند كه ما انسان‌ها تنها از طريق روش ديالكتيك مي‌توانيم به آن عقل دست پيدا كنيم. يا ارسطو به يك عقل فعال و منفعل قائل است. عقل منفعل عقلي است كه با حواس سروكار دارد و بايد خود را به آن عقل فعال برساند. در قرون وسطي، عقل در كنار ايمان قرار مي‌گيرد و حتي گاهي جايگاه ايمان از عقل هم فراتر مي‌رود.

اما نقطه عطفي كه عقل انسان را به عنوان يك عقل مستقل مي‌بيند با كوگيتوي دكارت شروع مي‌شود.

دكارت مي‌خواهد خود را از تعاليم عيسي و مسيحيت برهاند و بگويد انسان خود مي‌تواند به شناخت دست يابد. به اين جهت مي‌خواهد با عقل انساني كه از نظر دكارت همان عقل رياضي است به شناخت تمام مسائل فسلفي دست پيدا كند. به همين جهت در مورد همه چيز شك مي‌كند تا مي‌رسد به اين عنوان كه تنها چيزي كه در مورد آن مي‌توانيم تعين پيدا كنيم خود من هستم، من هستم و داراي انديشه هستم و چون فكر مي‌كنم، پس هستم. يعني هستي من نتيجه فكر كردن من است. در مورد هر چيز اگر شك داشته باشم، اما در مورد اينكه خود دارم شك مي‌كنم هيچ شكي نيست. از اينجاست كه فلسفه مدرنيزم به وجود مي‌آيد يعني انسان موجودي مستقل مي‌شود. به همين جهت ما وقتي مي‌خواهيم مدرنيزم را در مقابل پست‌مدرنيزم قرار دهيم از دكارت شروع كرده و نقد دكارت را مطرح مي‌كنيم.

با اين نگرش جايگاه انسان در جهان متفاوت مي‌شود يعني انسان سوژه‌اي مي‌شود كه همه جهان ابژه اوست. يعني همه جهان از طريق انديشه من به ذهن من مي‌آيد. جهان براي خود وجودي مستقل ندارد. پس جهان ابژه‌اي است براي انساني كه سوژه است. در حالي كه در قرون وسطي و يونان باستان انسان هم مانند ساير موجودات موجودي است در سلسله مراتب موجودات و تفاوتي بين انسان و ساير موجودات نيست اما با دكارت و انديشه او مسأله سوبژكتيويسم به وجود مي‌آيد. با اين دو رويداد تبديل شدن انسان به محوريتي كه در جهان دارد و به علاوه اينكه جهان تصويري است كه در ذهن انسان وجود دارد. (همان طور كه هيديگر مي‌گويد عصر مدرن عصر تثبيت جهان ناميده مي‌شود.) اين دو رويداد باعث مي‌شود كه رويداد ديگري به نام تسلط بي‌حد و حصر انسان بر جهان و بحث تكنولوژي مطرح شود. مقام انسان به عنوان يك جهان‌بيني مطرح مي‌شود و تفسيري كه انسان نسبت به جهان دارد همان ملاك و معيار شناخت انسان قرار مي‌گيرد. بنابراين جامعه مدرن جامعه‌اي مي‌شود كه بر اساس قوانين انساني اداره مي‌شود نه قوانين آسماني و باور به عقل و پيشرفت و پيشرفت عقل انسان به معناي خاص آن مطرح مي‌شود و به دنبال آن تاريخ همواره به وسيله عقل در جهت رسيدن به حقيقت گام برمي‌دارد. در تاريخ سير پيشرفت هست و عقل انسان همواره انسان را به مراحل بالاتري مي‌رساند و او را به حقيقت نزديك‌‌تر مي‌كند به دنبال اينها سعادت آدمي مطرح مي‌شود كه بحث آزادي در آن قرار دارد.


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 20:17 ] [ میر مصطفی سید رنجبر سقزچی ]
 

دولت تحصیلدار و فرهنگ در ایران

نويسنده : عباس عبدی

فرضیه اساسی مهندس عباس عبدی در مقاله حاضر آن است که اهم منبهات فرهنگی در تاریخ اقتصادی،سیاسی وفرهنگی ایران عموماً متاثر از فرهنگ حاصل از نظام خودکامه است و تا زمانی که منبع جوشان رانت مستقیماً به دست دولت می رسد، بقای فرهنگ مخرب و ضدتوسعه ای نیز اجتناب ناپذیر است. عبدی با این رویکرد به مفاهیم دولت تحصیلدار، استقلال بیشتر دولت از ملت، فرهنگ و شکل گیری آن، رابطه فرهنگ و دولت تحصیلدار در ایران و تغییرات منبع رانت در سابقه تاریخی آن می پردازد. این مقاله که در همایش دوروزه نفت، توسعه و دموکراسی قرائت شده، از نظرتان می گذرد.

۱- مقدمه

در میان نظریات جامعه شناسی سیاسی در تحلیل وضعیت جامعه ایران، نوعی اتفاق نظر نسبت به رانتی بودن حکومت و استقلال آن از مردم ابراز شده است که در واقع تداوم ویژگی دوم در سده اخیر متاثر از رانتی بودن حکومت بوده است. از سوی دیگر فرهنگ در تعریف عام خود، تفکر، رفتار، نگرش ها و ارزش هایی است که انسان برای انطباق با محیط اجتماعی کسب و به نسل های بعدی منتقل می کند. بنابراین بخش مهمی از فرهنگ به ویژه فرهنگ سیاسی در انطباق دادن مردم با ساختار سیاسی دولت خودکامه خواهد بود. چنین فرهنگی اگرچه محصول دولت تحصیلدار است اما به نوبه خود مقوم چنین ساختاری نیز می شود و هنگامی که شرایط مقدماتی برای تغییر ساختار فراهم شود، این فرهنگ به نوبه خود به یکی از موانع تحول به سوی دموکراسی عمل می کند.

اهم منبهات فرهنگی در ایران عموماً متاثر از فرهنگ حاصل از نظام خودکامه است، رفتارهایی چون دورویی و ریا، دروغگویی، قانون گریزی، روحیه تملق و چاپلوسی، بی اعتمادی به دیگران و حکومت و… را می توان رفتارهایی برای انطباق با ساختار دولت تحصیلدار دانست و این ویژگی با منبع دولت تحصیلدار که در حال حاضر درآمد نفتی و سهم زیاد آن در تولید ناخالص داخلی و بودجه دولت است، رابطه مستقیمی دارد و تا هنگامی که این منبع جوشان رانت در حال فوران است و مستقیماً به دست دولت می رسد، بقای این فرهنگ مخرب و ضد توسعه ای نیز اجتناب ناپذیر است.


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 20:2 ] [ میر مصطفی سید رنجبر سقزچی ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من در حال حاضر دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه شناسی دانشگاه تبریز وفارغ التحصیل کارشناسی علوم اجتماعی با گرایش پژوهشگری از دانشگاه پیام نور مرکز اردبیل می باشم. هدف من در این وبلاگ آشنا ساختن دانشجویان وعلاقه مندان مسائل اجتماعی با مفاهیم اساسی و ارائه مطالب ومقالات اینجانب در حد بضاعت علمی می باشد. میرمصطفی سید رنجبر سقزچی. msr.ranjbar@gmail.com
برچسب‌ها وب
102 (1)