تبليغاتX
جامعه شناسی

 

نقش های پژوهشگر

در طي تحقيقات اجتماعي همواره اين بحث ميان پژوهشگران جريان داشته است كه فاصله ي محقق با موضوع مورد مطالعه به چه ميزان بايد باشد. پژوهشگر ناچار است كه پيش از انجام تحقيق با توجه به نوع تحقيق و روشي كه اتخاذ مي نمايد، ميزان فاصله ي خود را با موضوع مورد مطالعه مشخص سازد. اين موضع گيري مي تواند از انفصال كامل تا درآميختگي كامل را در بر بگيرد.

 

١- مشاهده گر منفصل (detached observer)

موضع مشاهده گر منفصل از مواضع سنتي فعاليت علمي است. در اينجا پژوهشگر یک مشاهده گر و ناظر بی طرف و خونسرد دانسته می شود كه به خصوص در جریان فرایند گردآوری داده ها از هر گونه موضع گيري پيشيني يا دخالت در امر تحقيق احتراز مي كند.

اين موضع بر اين پيش فرض مبتني است كه ارزشها و ترجیحات پژوهشگران می توانند عینیت پژوهش و ارشمند بودن نتایج را تهدید کنند، بنابراین فاصله گرفتن محقق از موضوع مورد مطالعه بمنظور تولید معرفت قابل اطمینان الزامي است. بهرحال با وجود اين كه انتقادهای بسیاری بر علیه اين موضع مطرح شده است اما هنوز هم به طور گسترده ای مورد حمایت قرار داشته و رواج دارد (براي آشنايي بيشتر با اين انتقادها مي توانيد به كتاب: چيستي علم، آلن چالمرز ، فصل اول: استقراء گرايي، علم معرفتي ماخوذ از يافته هاي تجربي مراجعه كنيد).

 

٢- مشاهده گر همدل (empathetic observer)

اين موضع را عموما « تفهم، verestehen » نيز مي نامند. در اينجا همچون موضع پيشين پژوهشگر می خواهد به نوعی از « عینیت » دست یابد اما بر این نکته پافشاری می کند که برای پژوهشگران ضروری است که بتوانند خود را به جای کنشگران اجتماعی بگذارند. اين موضع بر اين پيش فرض مبتني است كه فقط با درک معناهای ذهنی مورد استفاده کنشگران اجتماعی است که مي توان کنشهای آنها را فهمید.

 

٣- گزارشگر وفادار (faithful reporter)

در موضع گزارشگر وفادار هدف آن است كه پژوهشگر به شكلي وارد حوزه زندگي روزمره مردم (موضوعات مورد مطالعه) شود كه كمترين آسيبي به جريان و روند عادي زندگي ِ آنها وارد نيايد و بتواند روش زندگی ِ آنها را طوری گزارش نمايد که به شرکت کنندگان ِ در تحقیق اجازه داده شود به « زبان خود » سخن بگویند.

بنابراین در اينجا وظیفه پژوهشگر این است که دیدگاه کنشگران اجتماعی را نشان دهد و نه تفسيري كه خود از اعمال و رفتار آنها دارد (آنطور كه در موضع قبلي بدان پژوهشگر بدنبال آن بود).

پژوهشگر براي آن كه بتواند گزارشگر وفاداري از جريان زندگي طبيعي و روزمره آدمها باشد، ناچار است در اعماق این روش زندگی فرود رود تا معانی آن را دریابد. در اينجا انفصال بسيار كمتري را مشاهده مي كنيم، و پژوهشگر ملزم است پدیده های اجتماعی را در حالت طبیعی آنها مطالعه کند، به ماهیت محیط اجتماعی حساس باشد، وقایع و اتفاقاتی را که در این محیط رخ می دهد توصیف کند و نیز چگونگی نگاه ساکنان این محیط را به کنش هایشان و کنش های دیگران گزارش کند. این موضع عموما طبیعت گرایی خوانده می شود و مورد حمایت جامعه شناسان زندگی روزمره است.

اما از سويي ديگر بنا بر اصل كفايت (Postulate of adequacy) آلفرد شوتز ، در اين نوع از پژوهش، پژوهشگر ملزم است كه تماميت پديده ي مورد نظر را حفظ نمايد. اين يعني پژوهشگر ملزم است به پدیده های مورد مطالعه وفادار بماند و فقط گزارشهایی را تنظيم نمايد که در آن کنشگران اجتماعی بتوانند خود و دیگران را در آن بازشناسند.

 

٤- ميانجي زبانها (mediator of languqges)

در اينجا پژوهشگر ميانجي زبان های عامیانه ی روزمره و زبان تخصصي علوم اجتماعی قرار مي گيرد، و بر اين پيش فرض استوار است كه مطالعه حیات اجتماعی مشابه مطالعه یک « متن » است و این مستلزم عمل تفسیر از سوی خواننده ي متن مي باشد. در اين نوع از تحقيق پژوهشگر مي كوشد به صورت فعال بر مبنای تعابیر و اصطلاحاتي که از افراد در جريان زندگي روزمره و زیست جهان مي گيرد، تعابیر خاص علوم اجتماعي را بوجود آورد.

البته بايد توجه داشت كه فرایند بوجود آوردن این تعابیر و اصطلاحات تخصصي یک فرایند خنثی نیست، چرا پژوهشگران در تفسیرهايشان به ناچار چيزي از خود انديشه و موضع فكري خودشان را نيز به جا در فرآيند تفسير بجا مي گذارند. مي توان گفت موقعیت های اجتماعی، جغرافیایی و تاریخی، همچنین علایق پژوهشگر، بر ماهیت تعبیر و تفسیري كه مي سازد، اثر می گذارند. از اين جهت اينطور به نظر مي رسد كه « عینیت منفصل (يا عينيت تام) » غیرممکن باشد چرا كه صدای پزوهشگر و نویسنده همواره در تعبیر و تفسیر وی حاضر است.

 

٥- شریک متفکر (reflective partner)

اين موضع اغلب به نظريه هاي انتقادي و فمينيستي باز مي گردد كه در آن هدف تحقيق و عمل پژوهشگر در جهت رهایی مردم از هر نوع ستمی است که در آن قرار گرفته و تجربه مي كنند. اين موضع گيري بر اين پيش فرض قرار دارد كه عيني گرايي پوزيتويستي در عمل غيرممكن است و محققين همواره نيت هاي خودشان را در عمل تحقيق دخيل مي كنند و گاه اين نفوذ نيت ها باعث دروغين نشان دادن واقعيت اجتماعي مي گردد.

يكي از برجسته ترين نظريه پردازان در نظريه ي انتقادي يورگن هابرماس مي باشد. او معتقد است كه اولا: واقعیت اجتماعی و فرهنگی قبلا توسط اعضا و به عنوان نظام معناهای فرهنگی و نمادی « پیش تفسیر » شده است و دوما: این معانی می توانند در طول زمان دستخوش دگرگونی شوند.

بنابراین فرایند فهم این « واقعیت » که به صورت اجتماعی برساخته شده است، یک فرایند « گفتگویی » است. این فرایند به افراد اجازه می دهد تا تجربیاتشان را در چهارچوب مشترکی از معانی فرهنگی به هم منتقل کنند.

همانطور كه اشاره كرديم موضع شريك متفكر در پژوهشهاي فمينيستي نيز بكار مي رود، كه هدف در آن رهايي زنان از بند استثمار و ستمي است كه تجربه مي كنند. اين رهيافت شامل « جانبداری آگاهانه » است که چیزی بیش از تنها همدلی (تفهم) مي باشد.

 

٦- تسهیل کننده ي گفتگو (dialogic facilitator)، ديدگاه پست مدرن به نقش پژوهشگر

ديدگاه پست مدرن به نقش پژوهشگر در فرايند تحقيق اجتماعي از تلفيق مواضع چهارم (ميانجي زبانها) و پنجم (شريك متفكر) حاصل مي آيد. در موضع پست مدرن پيش فرض بر اين است كه در این حالت پژوهشگر کنشگر دیگری در متن اجتماعی مورد پژوهش قلمداد می شود.

پژوهشگر پست مدرن به جای آنکه یک متخصص منفصل باشد یا یک مشاهده گر همدل یا گزارشگر وفادار، عناصری از مواضع میانجی زبان ها، شریک متفکر و آگاهی بخش را در بر می گیرد و سعي دارد تاثیر پژوهشگر را به عنوان مولف بر محصول پژوهش کاهش دهد و اجازه دهد که « مجموعه ای از صداها » به گوش برسد.

این پژوهشگران هنوز هم به درک خود از وضعیت متکی هستند، اما می کوشند سوگیری صاحب نظرانه خود را به حداقل برسانند و اجازه دهند اهالی تا حد امکان به زبان خودشان سخن بگویند. هدف این است که به جای صدای واحد، چندین صدا به گوش برسد تا سوگیری و تحریف کاهش یابد. در اینجا تاکید اصلي بر گفتگوی میان پژوهشگر و موضوع پژوهش مي باشد.

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 7:0 | لینک ثابت |

 

يورگن هابرماس

قسمت دوم                                                                                                                                                 راضیه

در جلد دوم هابرماس به نقد عقل كاركردي پرداخته است كه تحت تأثير كارهاي مید و دوركيم تحت عنوان تفسير تأويلي دنياي زندگي مطرح شده و در نظريه سيستم‌هاي تالكوت پارسونز به كار رفته. او سپس مدعي است كه لازمه‌ي طرح نظريه‌ي انتقادي جامعه دنبال كردن آراء پارسونز، وبر و ماركس مي‌باشد جلد دوم شامل ديدگاه كلان است كه در آن مفهوم سيستم و نحوه‌ي ارتباط كنشگران و تعلقات فردي به سيستم مورد بحث قرار گرفته است.
در سال‌هاي 1960 كتاب دانشجو و سياست، 1969 كتاب جنبش اعتراض و اصلاحات دانشگاهي ،1963 كتاب نظريه و عمل ،1967 كتاب در منطق علوم‌اجتماعي، 1968 كتاب شناخت و علايق‌انساني ،علاوه بر اين چندين مقاله از قبيل تكنولوژي و علم به مثابه ايدئولوژي در 1968 : كار شناخت و پيشرفت در1970 و تحليل فلسفي–سياسي 1971 و چندين مقاله‌ي ديگر كه همگي در يك كتاب با عنوان به سوي جامعه‌عقلاني به چاب رسيده است. كه هابرماس در اين اثر و آثار ديگر خود تحولات ساختاري در حوزه‌عمومي را با نشان دادن وابستگي متقابل روزافزون علم و تکنولوژی به صنعت با یکدیگر ،تجاری‌شدن رسانه‌های گروهی، وابستگی متقابل روزافزون دولت و جامعه و گسترش و سرايت عقلانيت ابزار-اهداف به اكثر حوزه‌هاي حيات‌اجتماعي و فردي اشاره می‌کند.
هابرماس 2 مفهوم به نام‌هاي "سيستم" و "جهان زيسته" را مطرح مي‌كند که این‌ها عناصر کنش‌ارتباطی هستند که کنشگران را به فهم بین‌ذهنیتی(بين الاذهاني) می‌رساند، جهان‌زیسته یکسری فرضیات زمینه‌ای و ذخایر دانش را در بر می‌گیرد. او بيان مي‌كند كه جهان‌زيسته طي هجوم نظام‌اقتصادي و سياسي كه شامل قدرت و پول است استعمار مي‌شود در نتيجه دولت‌هاي اقتدارگرا سعي مي‌كند بيشتر منطق سياست و اقتصادي خود را به همه جاي جامعه تعميم دهد، (مثلا نفوذ در روابط‌ خانوادگي، دادن تسهيلات و مال) فرض كنيد كه منطق سياسي بخواهد به طور مستمر جهان زيسته‌ي ما را كه در آن مي توانيم آزادانه و تحت ارزش‌ها و هنجارهاي خود با ديگران به كنش‌متقابل بپردازيم را تحت‌تاثير خودش قرار دهد و اين ارتباط را تحريف كند( مثل وقتي كه ما با كسي برخورد مي‌كنيم كه پول دارد يقينا رفتار ما متفاوت خواهد بود )، امكان ارتباط آدم‌ها با هم و فهم يكديگر را از بين مي برد و تبديل به يك پوشش حائل مي‌شود و اين جاست كه هابرماس راه‌حل این بحران‌ها را در ایجاد تعادل دوباره بین جهان زندگی و سیستم می‌داند و این تعادل بخشیدن دوباره از طریق گسترش فضایی عمومی در نواحی سیاسی و اقتصادی(حوزه‌ي عمومي) میسر است و ایجاد موقعیت‌های بیشتری برای کنش‌ارتباطی. در واقع حرف اصلي او اين است كه چگونه اين زندگي اجتماعي و فرهنگي را از سلطه سرمايه‌داري و دولت خارج كنيم و رویکردهای را پیشنهاد دهد که موقعیت‌های کنش‌ارتباطی بتواند دوباره محکم شود.
در این جاست که فرق او با ماركس و وبر روشن می‌گردد، مارکس كنش را به كار تقليل مي‌دهد و وبر كنش را معطوف به هدف در نظر مي‌گيرد همان عقلانیتی که موجب رشد نیروی تولیدی و افزایش نظارت فنی بر زندگی شده است. و هر دو به سطح عقلانيت ابزاري متوقف مي‌شود اما هابرماس بر کنش‌ارتباطی و نه معقول و هدفدار تاکید دارد و مبنای آن ارتباط تحریف نشده و بدون اجبار است. به نظر هابرماس این دو در این سطح محدود شده‌اند و کنش‌ارتباطی که همان کنش چهره‌به‌چهره است را ندیده گرفته‌اند که این نوع عقلانیت مستلزم رهاسازی و رفع محدودیت‌های ارتباط است که از نظر او مشروع‌سازی دو عامل اصلی ارتباط تحریف شده است. اما فراگرد تكاملي مورد نظر هابرماس يك جامعه‌عقلاني است در اين جا عقلانيت به معناي از ميان برداشتن موانعي است كه ارتباط را تحريف مي‌كند اما به معناي كلي‌تر نظام‌ارتباطي است كه در آن افكار آزادانه ارائه مي‌شود و در برابر انتقاد حق دفاع مي‌كند. او تا اين‌جاي قضيه كه رابطه بين كارمندان و كارگران را تكنيك سازمان مي‌دهد ايراد نمي‌گيرد چون به عقلانيت ابزاري و يكپارچگي معتقد است اما مشكل از نظرهابرماس وقتي است كه رابطه طبيعي آدم‌ها با هم تحت‌تاثير قرار مي‌گيرد و روابط مبتني بر گفتار را تبديل به رابطه تكنيكي بكند اين جاست كه رابطه‌انساني فقيرتر مي‌شود و يك رابطه صميمي و انساني يك ارتباط تكنيكي مي‌شود. بنابراين در اين جاست كه حقيقت در اين فرآيند گفتگو شكل مي‌گيرد و او در پي تفاوت‌گذاري بين حقيقت و صداقت بود او مدعي بود كه با طرح ديدگاه مباحثه مي‌توان به نوعي وحدت و ارتباط بين اين دو مفهوم دست يافت. و در همين رابطه اولين اثر عمده‌ي خود يعني تحول ساختاري در حوزه‌ي عمومي را در سال 1962 تأليف نمود. در واقع حرف اصلي او اين است كه چگونه زندگي اجتماعي و فرهنگي را از سلطه سرمايه‌داري و دولت خارج كنيم که این امر با ايجاد دموكراسي میسر است و گسترش حوزه‌ي عمومي و در نهايت آزاد كردن زيست‌جهان از استعمار. او در كتاب اول خود يعني تحولات ساختاري در حوزه‌ي عمومي با بررسي تحولات تاریخی از قرن 18 به بعد و اوضاع خانواده نشان مي‌دهد که چگونه حوزه‌ي عمومي و خصوصي از بين رفته، با به وجود آمدن بازار آزاد و گسترش و نفوذ دولتها و قدرتها بر زندگي خصوصي افراد و گسترش حضور دولتها در زندگي مردم و وابستگي متقابل مردم به آنها مثلا واگذاري نقش آموزش و تعليم به دولتها و جامعه‌مدني، دادن تسهيلات دولتي، مواظبت از سالمندان،.و سرايت حوزه‌ي حيات‌اجتماعي و فردي و همين‌طور گسترش رسانه‌هاي جمعي كه صاحبان آنها داراي قدرت و پول هستند و دقيقا چيزي را كه مي‌خواهند به مردم ديكته و آنها را مشغول مي‌كند و رشد خردعقلاني و نقادي كم‌رنگ مي‌شود ( مثل فيلم 300)
بنابراين براي جلوگيري از اين امر بايد به كاهش نقش دولت در جامعه‌مدني، خصوصي و عمومي پرداخت و گسترش حوزه‌ي عمومي كه آزادانه افراد به كنش‌ارتباطي و نقد و بررسي با يكديگر بپردازند را بدون عوامل تحريف كنند كه اين خود زمينه دستيابي به عقلانيت و فراهم كردن زمينه گفتمان خواهد بود.
از نظر اوعقلانيت یعنی شخصي كه به نحو عقلاني رفتار مي‌كند به همان صورت كه در برابر بيانات منطقي حالت پذيرا دارد به همان ترتيب نيز مايل است خود را در معرض نقد قرار دهد. باز نمودهاي عقلاني به خاطر نقدپذير بودن پذيراي اصلاح نيز هستند اگر ما بتوانيم به نحو موفقيت‌آميز اشتباهات خود را شناسايي كنيم مي‌توانيم تلاش‌هاي مقرون به شكست را تصحيح كنيم بنابراين شخصي را كه در حوزه‌ي معرفتي–ابزاري عقايد معتدلي را بيان مي‌دارد و به نحو كارآمد عمل مي‌كند شخصي منطقي و عاقل مي‌شناسيم اما اين عقلانيت چنانچه با توانايي درس گرفتن از اشتباهات از بطلان فرضيه‌ها و از شكست‌هاي حوزه‌ي عملي پيوند نداشته باشد يك عقلانيت عارضي باقي مي‌ماند كسي كه به كارهاي غيرعقلاني خود پي مي‌برد عقلاني است و خردمند و قابل اعتماد.

 

منابع:

آزاد ارمکی،تقی(1383)نظریه های جامعه شناختی ،تهران :سروش
هابرماس،یورگن(1383)،نظریه های کنش ارتباطی جلد1،ترجمه کمال پولادی،تهران:موسسه انتشاراتی
هابرماس،یورگن(1374)تحول ساختاری در حوزه عمومی،جمال محمدی،تهران :افکار
ریتزر ،جورج (1374)،نظریه های جامعه شناسی دوران معاصر, ترجمه محسن ثلاثی،تهران:علمی
نوذری ،حسینعلی(1381) بازخوانی هابرماس،تهران:چشمه
Turner, Gonathan, (1998), The structureofsociological Theory, newyork  wadsworthpublishingCo
 

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 13:55 | لینک ثابت |

 

 یورگن هابرماس

قسمت اول                                                                                                          راضيه 

چند روز پیش،خواهرم که دانشجوی ارشدپژوهش اجتماعیه برای درس نظریه های جامعه شناسیش باید یکی از شخصیتهای معاصر جامعه شناسیو ارائه میداد. اونم هابرماس رو انتخاب کرد. وقتی مطلبشو خوندم احساس کرده خیلی روان و مفید نوشته. برای همین تصمیم گرفتم توی وبلاگ بزارم تا اگر دوست داشتید هابرماس رو بشناسید از این مطلب استفاده کنید(گفته باشم اين مطلب خواهرمه).

يورگن هابرماس دست‌پرور سنت جامعه‌شناسي آلمان است او يكي از نظريه‌پردازان دوران معاصراست .اوكسي است كه به فلسفه عنایت ويژه داشت و به هگل وامدار فكري است و به مفهوم هگلي عقل و خرد به عنوان موتور حركت جامعه و تاريخ توجه خاصي دارد و همين طور به مفاهيم دولت وجامعه وتاريخ عنايت دارد.
اودر1929 درآلمان در يك خانواده مرفه متولد شد. سپس در دانشگاه بن در زوريخ تحصيلاتش رامي‌گذارند و مدتي بعد به عنوان روزنامه‌نگار آزاد به كار مشغول مي‌شود، بحران نازيسم در آلمان به عنوان بدترين و بزرگترين واقعه اصلي و نسلي را مستقيما تجربه مي‌كند و ظهور تا سقوط فاشيسم در آلمان و ايتاليا را شاهد بود او رساله‌ي دكتري خود را در فلسفه با عنوان "امري مطلق در تاريخ" به تمام مي رساند. سپس براي گسترش ديدگاه‌هاي خود در خصوص "نظريه انتقادي" همكاري خود را با آدرنو و هوكهايمر بيشتر مي‌كند لذا به فرانكفورت رفته و در سال‌هاي 1956 تا1959 دستيار آدرنو در فرانكنورت بود. او بعد ازآدرنو و هوركهايمر رهبري مكتب فرانكفورت را به عهده مي‌گيرد و نظريه انتقادي ضمن حفظ و نفوذ ،اهميت خود را در دهه‌ي 1970 به بعد در آثار هابرماس به شكلي تازه پیدا می‌کند،او به ارائه سنتي نوين در زمينه نظريات علوم‌اجتماعي همت گمارد و ارائه مباحثي بديع در مورد "پديده‌ي عقلانيت " و توجه و تأكيدات خاص وي به اين مقوله و هم چنين دوري جستن از"نظريه انتقادي" كلاسيك و ابداع و ابتكار "نظريه انتقادي" جديد مهم‌ترين و اساسي‌ترين گامي است كه در زمينه ترويج و تبیین نظريات جديد در فلسفه و علوم‌اجتماعي معاصر برداشته است همين مباحث بود كه براي اولين بار باب گفتگو و ارتباط بين "نظريه انتقادي " وديگر مكاتب فلسفي و نظريات اجتماعي از قبيل هرمونتيك، نظريه سيستم‌ها، مكتب فونکسیوناسيم ساختاري، علوم‌اجتماعي، فلسفه تحليلي، زبان‌شناسي و نظريات تكاملي ادراكي و اخلاقي را گشود.
مضمون اصلي در اكثر آثار هابرماس عبارت است از مشاركت در تدوين و ارائه سيمايي واضح از يك "جامعه جهاني بهتر" و اينكه انسان توانايي تغيير حيات‌اجتماعي خودش و ساختن يك زندگي مطلوب و تكامل يافته‌اي براي خود را داراست كه اين نظرهم بر آمده از شرايط شكل‌گيري فكري هابرماس است كه در واقع او از نسل جامعه‌شناساني است كه درفضاي بحران‌هاي اجتماعي و سياسي رشد كرده و شاهد بود كه جوامع درچرخش‌هاي تاريخي بارها ساختارهاي اجتماعي و فرهنگيشان دست خوش تغییر قرار گرفت به همين دليل ديد انتقادي و راديكال قوي دارد و به تعبيري شالوده شكن قوي است، ازنظر بينش و روش يك بينش انتقادي دارد يعني كل نظام‌هاي موجود در جهان و مربوط به جهان را نقد مي‌كند، هم نقادي نظريه‌ها هم نقادي وضعيت، هم كمونيسم، سرمايه‌داري، با كاركردگرايي، اثبات‌گرايي، ساخت‌گرايي، امثال آن. او به لحاظ روش ، روش اثباتي را نمي‌پذيرد و به جايش روش هرمنوتیک وفهم و درك انسان‌ها و جهاني انساني را مورد توجه قرارمي‌دهد و به نظر او اهداف رهاسازی نمی‌تواند بدون دانش اینکه مردم چگونه تفسیر می‌کنند و ارتباط دارند تشخیص داده شود.
هابرماس انتقادي ضد پوزيتویستي شديدي اتخاذ كرد و مدعي است كه پوزيتویسم و علم جديد علي‌رغم ادعاهايشان بر فرضياتي بنا شده‌اند كه صرف نظر از غيرارزشي بودن اساسا با علايق تئوريك قطع رابطه كرده‌اند. نگرش طبيعي تلقی کردن واکنش‌اجتماعی در قالب این رویکرد در خصوص تصدیق حهان و تطابق جهان و شناخت وضع موجود تاکید دارد در نتیجه اگر پدیده‌های اجتماعی را حالت طبیعی بينگاريم و وضع موجود خود به خود با وضع مطلوب يكي مي‌شود. به اين ترتيب جامعه‌شناسي حالتي محافظه‌كارانه برخودش می‌گيرد اومعتقد است كه هدف جامعه‌شناسي بر عكس علوم‌طبيعي كنترل‌اجتماعي نيست بلكه تلاش براي فرد و تفاهم در حيات‌اجتماعي و تعامل و درك متقابل است بنابراين او معتقد است بايد رابطه صحيح ميان نظريه وعمل را از نو احيا و اعاده نمود به اعتقاده او با رشد علوم تكنولوژي و تشكيلات عريض و طويل بروكراسي در جوامع صنعتي پيوند فوق از مسير اصلي خود خارج و منحرف گشته و سيمايي زيانبار و غيرانساني به خود گرفت زيرا عقل اينك كاملا خصلت ابزاري پيدا كرده است و عقلانيت چيزي نيست جز كشاندن هرچه موثرتر ابزار به خدمت اهداف جوامع مبتني بر علوم و تكنولوژي اجتماعي بدين ترتيب عقل نقش رهايي بخشي خود را از دست داده و از شكل ابزاري در خدمت كشف يا خلق "معني" و "ارزش" به صورت ابزاري درخدمت "قدرت" و"اقتدار" و سركوب در آمده است. هابرماس عقيده دارد ديدگاهي تازه كشف كرده كه در آن "علايق عملي"و تأملات نظري، به طور يكسان در كنار هم قرار مي‌گيرند وي شرايطي را مد نظر دارد كه در آن ارتباطات‌انساني از سلطه هرگونه انتقاد آزاد باشند شرايطي كه در آن "نظريه و عمل خودانديشي" ، "معرفت " و "منفعت" بگونه‌اي معتدل بر هم منطبق خواهند بود.
او در سال‌هاي دهه‌ي 70 مطالعات خود را در زمينه علوم‌اجتماعي گسترش مي‌دهد و اقدام به بازسازي و تجديد نظري انتقادي به صورت نوين مي‌كند در تاليفاتي از قبيل : نظريه‌اجتماعي و معضل مشروعيت‌يابي در سرمايه‌داري متأخر كه تحت عنوان بحران مشروعيت چاپ شده و همين‌طور بازسازي ماترياليسم تاريخي، در اين آثارهابرماس انتقادات خود را متوجه ماركسيسم كلاسيك و پيشگامان نظريه‌انتقادي نمود تلاش اصلي وي متوجه آن است كه شيوه خاص خود را در زمينه احياء و بازسازي، ماترياليسم تاريخي، نظريه‌اقتصادي جامعه و نظريه‌اي فلسفي را كه ريشه در تحليل كنش‌ارتباطي دارد توسعه مي‌دهد.
هابرماس در كتاب بحران مشروعيت رابطه بين خرده سيستم‌ها را ارائه مي‌دهد او سيستم سرمايه‌داري را بحران‌آميز خواند و هر يك از خرده ‌سيستم‌ها را نيز داراي بحران خاصي مي داند. از نظر وي خرده نظام‌اقتصادي داراي بحران اقتصادي گرديده است چراكه درآن كمبود توليد ديده مي‌شود سيستم اداري و سياسي دچار بحران عقلانيت است زيرا ارتباط و انسجام ابزاري در آن ديده نمي‌شود نهادهاي فرهنگي نيز براي كنشگران قابل استفاده نيستند تا معانی کافی ایجاد کنند تا برای مشارکت در جامعه در افراد ایجاد احساس تعهد کنند ،در اين صورت سيستم فرهنگي دچار بحران مبتني برانگيز گرديده است در اين سيستم به دليل اينكه كه كنشگران، توان تصميم‌گيري واحد را ندارند نيز بحران مشروعيت ايجاد گرديد است از نظر هابرماس زمينه‌هاي اساسي ايجاد بحران مشروعيت در نظام سرمايه‌داري جديد عبارتند از:
1- كاهش ارتباط حوزه عمومي و توده‌اي
2-افزایش دخالت دولت در اقتصاد
3- تسلط دانش بر زندگي جمعي و تسلط دولت بر آن
هابرماس با تاکید بر تحلیل مارکس از بحران اقتصادی تولید را به بحران معنی سازی و تعهد انتقاد می‌کند چرا که در اين فضا كنشگران امكان شناخت، دريافت واقعيت و تصميم‌گيري درست را ندارند و در نتيجه بحران از روابط‌اقتصادي و اداري به بحران معنا، تعهد، ارزش‌ها و باورها در جامعه سرمايه‌داري سرايت كرده بنابراين هابرماس به جامعه ايده‌آل كه در آن كنشگر بتواند با ديگران به سادگي ارتباط برقرار كند پرداخته. بنابراين درسال 1981 اثر عظيم و ماندني خود نظريه كنش‌ارتباطي را در دو جلد منتشر ساخت اين كتاب كه يك اثر محققانه و تاريخي بود و از ساختار نظري محكمي برخورداراست به بررسي و ارزيابي ميراث فكري ماركس، دوركیم، وبر، لوكاچ، ماركسيسم‌غربي و نظريه‌انتقادي پرداخته و از گرايشات و تمايلات اين انديشمندان به ساده‌سازي نظري و نيز شكست و ناكامي آنان در ارائه نظريه‌اي مناسب براي كنش‌ارتباطي و عقلانيت انتقاد مي‌كند. در جلد اول تأكيد بر كنش‌عقلاني است زيرا توجه به ذهنيت و آگاهي فرد در جريان كنش متقابل است

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 12:54 | لینک ثابت |

 

پژوهش بنیادی و کاربردی

در كلي ترين سطح مي توانيم پژوهشهاي اجتماعي را به دو دسته ي پژوهش هاي بنيادي و كاربردي تقسيم كنيم. كه در زير به برخي از مهمترين ويژگيهاي اين دو نوع از پژوهش مي پردازيم:

 

پژوهش بنيادي

پژوهش هاي بنیادی بمنظور تولید دانش در حوزه هاي تخصصي علوم اجتماعي صورت مي گيرد و برای درک بیشتر و بهتر واقعيت اجتماعي انجام مي شود. از درون اين پژوهشها مي توان نظريه هاي درباره ي سازوكار واقعيت اجتماعي و اين كه جامعه چگونه شكل مي گيرد و به پيش مي رود استخراج نمود.

همچنين از پژوهشهاي بنيادي به منظور آزمون نظريه هاي ارائه شده نيز استفاده مي شود. مي توان گفت تمامي پارادايمها، مكاتب و نظريه هايي كه در حوزه جامعه شناسي قرار مي گيرند، هر كدام پژوهشهاي بنيادي اي هستند كه در جهت فهم بهتر واقعيت اجتماعي ايجاد شده اند.

بطور مثال وقتي گيدنز نظريه ساخت يابي خود را طرح مي كند، پژوهشي بنيادي را درباره ي سازوكار واقعيت اجتماعي از طريق فهم چگونگي تعامل ميان كنشگر و ساختار را پي مي گيرد.

در پژوهشهاي بنيادي معيارهاي سخت گيرانه ي فعاليت علمي شديدا اعمال مي گردد و داوري درباره ي اعتبار يك نظريه در محافل علمي و از سوي ديگر جامعه شناسان به نقد گذاشته مي شود. نظريه اي در بلندمدت مي تواند همچنان به حيات خويش ادامه دهد كه اولا روشن، واضح و ابطال پذير باشد، دوما از انسجام دروني بيشتري برخوردار بوده و مفاهيم، پيش فرضها و فرضيه ها و همچنين ارتباط ميان آنها در درون نظريه مشخص و روشن باشد، و سوما با ارائه مصداقهاي عيني از درون واقعيت اجتماعي كه با طرح مدلي نظريه بيشترين تطبيق را دارند، نشان دهد كه مي تواند بخشهاي بيشتري از واقعيت اجتماعي را توضيح دهد، و چهارما بتواند به جامعه شناسان در جهت پيش بيني وقايعي در آينده كمك كند.

 

پژوهش كاربردي

اما در پژوهش کاربردی تولید دانش نه برای استخراج نظريه هاي انتزاعي و رشد علوم اجتماعي‏، بلكه به عنوان وسيله اي در جهت « اقدام به عمل » انجام مي شود. پژوهشهاي كاربردي به منظور حل مسائل عملی كه در جامعه جريان دارد‏، انجام مي گيرد و به مسئولان کمک مي کند تا وظایف خود را بهتر انجام دهند، و خط مشی های بهتري را اتخاذ نمايند.

براي مثال مي توانيم از طرحهاي پژوهشي اي كه هر ساله سازمان ملي جوانان براي بررسي وضعيت جوانان در فلان شهر يا استان به محققين اجتماعي مي دهد، ياد كنيم.

اين نوع از پژوهش بستگي به سليقه ي كارفرما و متولي ِ كار پژوهشي (مثلا سازمان ملي جوانان) دارد و معمولا نتایج پژوهش کاربردی به فوریت مورد نیاز هستند. بدين جهت در اينجا هدف اصلي بازده عملي و استفاده از نتايج است و اين كه امكان تعميم نتايج تحقيق به حوزه هاي بزرگتر جامعه وجود داشته باشد.

چنين ويژگي به پژوهشهاي كاربردي از نظر اعتبار علمي خصلتي دوگانه مي بخشد. از يك سو ممكن است مبتذل و دم دستي طرح و انجام مي گيرد و از سويي ديگر ممكن با معيارها و استانداردهاي بالاي علمي مطابقت داشته باشد.

 

نكته اين است كه در علوم اجتماعی، پژوهش غالبا ترکیبی از پژوهشهای بنیادی و کاربردی است. برخی از مراحل یک پروژه ممکن است رنگ و بوی پژوهشهای بنیادی را داشته باشند، در حالی که سایر مراحل ممکن است کاربردی تر باشد.

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 7:52 | لینک ثابت |

سازمان دانشجويان جهاددانشگاهي مشهد با همكاري موسسه پژوهشهاي روان‌شناختي

برگزار مي كند

 

همايش

عقلانيت و خردورزي

يا

الهام و شهود

 

از ديدگاه روانشناسي

 

 

 

سخنرانان

دكتر محمدرضا سرگلزايي (روانپزشك)

دكتر مهدي فتحي (دبير انجمن هيپنوتيزم باليني)

حسن كريمي (كارشناس ارشد روانشناسي باليني)

 

 

زمان: پنجشنبه 20/4/87 ساعت 16:30 الي 20:30

مكان: سه راه ادبيات، مجتمع شريعتي، تالارفردوسي

 

(حضور برای عموم آزاد است)

 

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 11:9 | لینک ثابت |

 

جای رشک است ، اما مشیت خداوند بر آن بود که مسائل آسان نصیب فیزیک دانان باشد

(Lave and March 1975)

 

بر آن هستم كه چند روز آينده را به مباحث روش تحقيق بپردازم. چرا كه به نظر مي رسد در اين وبلاگ به اينگونه مباحث كمتر پرداخته شده است. منبع مطالعه، كتاب « طراحي پژوهشهاي اجتماعي » از نورمن بليكي خواهد بود و در لابلاي مباحث نيز درباره ي برخي شگردها در انجام تحقيقات اجتماعي صحبت خواهم كرد.

عليرضا 

 

مفاهيم پايه

در كلي ترين سطح براي انجام تحقيقات اجتماعي نخست بايد ميان چند مفهوم بنيادين تمايز قائل شويم: هستی شناسی، معرفت شناسی ، روش شناسی و روش.

 

هستي شناسي

هستی شناسی شامل مفروضاتي است كه درباره ی ماهیت ِ واقعیت اجتماعی صحبت مي كنند‏، يا به عبارتي چيزهايي كه معتقديم واقعيت اجتماعي از آنها ساخته شده است.

مفروضات هستي شناسي شامل داعیه هایی است درباره ی این که چه چیزی وجود دارد، چگونه به نظر می رسد، از چه عناصر تشکیل می شود و این عناصر چگونه با یکدیگر تعامل دارند.

مفروضات هستي شناسي كلي ترين و انتزاعي ترين سطح از پژوهشهاي اجتماعي را شامل مي شوند و اشاره به بنيادي ترين مباحث درباره ي واقعيت اجتماعي دارند. براي مثال مفروضات هستي شناسي در مطالعات روش شناسي مردمنگارانه بر اين امر مبتني است كه واقعيت اجتماعي در تعاملات روزمره ميان آدمها شكل مي گيرد و افراد در تعاملات روزانه واقعيت اجتماعي را توليد و بازتوليد مي كنند.

 

معرفت شناسي

معرفت شناسی همانطور كه از نامش پيداست به نظریه یا مبانی کسب معرفت اشاره دارد. معرفت شناسی به اين مسئله مي پردازد كه چه چیزهايي را می توانيم « معرفت » محسوب كنيم، چه چیزهايی را می توانيم بشناسيم و چنین معرفتی باید با چه معیارهایی تطبیق کند تا بتوانيم آن را « معرفت » بدانيم.

بدين ترتيب معرفت شناسی به مفروضات و انديشه هايي اشاره دارد كه به بحث پيرامون راه های ممکن براي شناخت واقعيت اجتماعی مي پردازد، صرف نظر از هر معنایی که واقعیت اجتماعی داشته باشد.

براي مثال وقتي روش شناسان مردمنگار در مباحث هستي شناسانه ي خود پذيرفتند كه واقعيت اجتماعي حاصل تعاملات روزانه ميان آدمهاست‏، آنگاه در مباحث معرفت شناسانه شان بدين مضمون مي پردازند كه حال اين واقعيت اجتماعي اي را كه در فرآيند زندگي روزمره در حال توليد و بازتوليد است، چگونه مي توانيم مورد بررسي قرار دهيم كه آن را معرفتي معتبر بدانيم. از نظر روش شناسان مردم نگار شيوه ي صحيح بررسي واقعيت اجتماعي نه نظريه پردازي انتزاعي درباره ي آن (آنچنان كه پارسونز بدان مبادرت مي ورزيد)‏، بلكه شناسايي و بررسي روابط متقابل آدمها در موقعيت هاي عيني و حضوري است. معرفتي كه از اين طريق حاصل مي شود را مي توانيم معرفتي معتبر درباره ي واقعيت اجتماعي بدانيم.

 

روش شناسي

روش شناسی به مباحث مربوط به چگونگی انجام پژوهش، بایدها و نبایدها و تحلیل انتقادی درباره ي روشهای پژوهش است. هر نظريه و پارادايمي روشهاي متعددي را براي بررسي واقعيت اجتماعي پيشنهاد مي كند‏، مباحث روش شناسي ضمن بررسي اين روشها به نقاط ضعف و قوت هر كدام پرداخته و محدوده ها و امكانات هر كدام از آن روشها را مشخص مي سازد.

روش شناسی همچنین به منطق تحقیق، يعني آن كه يك تحقيق اجتماعي چگونه بايد شكل بگيرد و نيز چگونگی دستيابي و توجیه معرفت جدید مربوط می شود.

براي مثال روش شناسان مردمنگار شيوه هاي همچون تحليل گفتگو ‏، مشاهده ي مشاركت آميز در مباحث، تحليل متون تصويري، صوتي يا نوشتاري، مصاحبه و ... را براي بررسي تعاملات روزانه ميان انسان پيشنهاد مي كنند. روش شناسي با بررسي هر يك از اين روشها به امكانات و محدوديت هاي هر يك از آنها پرداخته و نقاط ضعف و قوتشان را مشخص مي سازند.

 

روش

منظور از روش، همان روشهای تحقیقي است كه بطور عيني و عملي در فرآيند تحقيق از آنها استفاده مي كنيم، و منظور فنون و شیوه های مورد استفاده برای گردآوری و تحلیل داده هاست.

براي مثال روش شناسان مردمنگار وقتي روش « تحليل گفتگو » را براي بررسي بخشي از واقعيت اجتماعي بكار گرفتند، آنگاه درباره ي چگونگي انجام تحقيق بوسيله ي اين روش و نيز چگونگي جمع آوري داده ها‏، مراحل تحقيق و غيره بحث مي كنند و برنامه ي عملي خود را طراحي مي نمايند كه مي تواند شامل ضبط صداي افراد در يك جلسه باشد و سپس پياده كردن صحبتها و تحليل گفتگوهايي كه انجام شده و نشان دادن اين كه چگونه واقعيت اجتماعي در اين گفتگوها بازتوليد شده است.

ادامه دارد ...

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 7:10 | لینک ثابت |

  

درباره ي عزاداري

عليرضا

امروز برگزاري مجلس عزاي يكي از بستگان ِ نزديك ِ همسايه مون كه دو روز پيش مرده بود، باعث شد كه يه چيز تازه رو بفهمم.

همين الان كه دارم اين مطلب رو مي نويسم‏، طبقه پايين خونه ي ما اختصاص پيدا كرده به برگزاري مجلس سوم اون مرحوم... و حدودا يك ساعتي هست كه دارم صداي روضه خون رو مي شنوم كه يه جورايي داره با صداي اشك آلود و غم انگيز ، كه نشان از تجربه و كاربلدي اش داره‏، سعي مي كنه مرگ ِ اون مرحوم رو كه مادر خانواده بوده با قضاياي كربلا و حوادث تاريخي پيوند بزنه ... و صداي ضجه و گريه هم كه بلنده ... خب حق هم دارن البته ... از دست دادن ِ ناگهاني ِ كسي كه دوستش داري واقعا سخته ...

امروز من به يكي از كاركردهاي مذهب پي بردم و اونم بهره بردن از حوادث تاريخي براي تسكين و همدردي با دردهاي آدمهاست. در زندگي روزمره بعضا مصيبتهايي پيش مي ياد كه ممكنه فراتر از تحمل آدمها باشه‏، مصيبتهايي كه چنان دردي ايجاد مي كنه اگه فرد در اون لحظات تنها بمونه، ممكنه از بين بره. در اينجاست كه مذهب و آداب و رسوم اجتماعي نقش تسكين دهنده رو ايفا مي كنن و به فرد اجازه مي دن كه احساسات خودش رو تخليه كنه و باز دوباره به زندگي برگرده.

انگار تازه دارم مي فهمم كه وقتي فردي مي ميره چرا براش سوم و هفتم و چهلم مي گيرن، از يك نظر شايد برگزاري اين مراسم ها رو احترام به شخصي كه فوت كرده بدونيم. اما از نظري ديگه برگزاري يك چنين مراسماتي كه با زمان مشخص انجام مي شه فرصت دادن به وابستگان نزديك ِ فرد هست براي اين كه بتونن با غم ِ از دست دادن ِ اون آدم كم كم كنار بيان‏، و برگزاري اينگونه مراسم ها براي سلامت روحي و جسمي باقيماندگان ضروري و حياتيه ...

وقتي انسان كسي رو كه خيلي دوست داشته به طور ناگهاني از دست مي ده‏، مثل پدر ، مادر يا همسر و ... انگار به يه دوره اي نياز داره كه فقط بشينه و عزاداري كنه (دوره اي از اشك ريختن و گريه كردن) تا از اين طريق بتونه با قطع ناگهاني ارتباط‏، پيوند و وابستگي هاي عاطفي اي كه براي سالها در وجودش شكل گرفته كنار بياد و به اين باور برسه كه ديگه نمي تونه اون آدم رو در كنار خودش داشته باشه.

در اينجا هم عزاداري بخصوص در روزهاي اول تنها شامل همدردي با شخص مصيبت ديده است‏، و فقط بمنظور تخليه ي احساسهاي انباشته شده ي فرد صورت مي گيره ...

اگه دقت كرده باشين در مراسم هاي روزهاي اول و سوم و حتي چهلم هيچوقت اون روضه خون نمي ياد مثلا بگه: خب بازماندگان عزيز همه مادرشون يه روز مي ميرن شما هم حالا مادرتون مرده‏، نبايد گريه كنين‏، بايد با واقعيت كنار بياين! بايد باور كنين كه اونو برا هميشه از دست دادين! اين كار شما غيرعقلانيه و نشون مي ده كه شما آدماي منطقي اي نيستين!

و توصيه كنه: منطقي باشين‏، همه آدمها يه روز مي ميرن!

 

آدمها روضه خون رو براي اين دعوت نمي كنن كه « حقيقت » رو بفهمن، اون رو مي خوان براي اين كه در اون لحظه باهاشون همراهي كنه ... در روزهاي اول روضه خون فقط با صداي غم انگيز و اشك آلود با بازماندگان همراهي و همدردي مي كنه‏، و جالبه كه اصلا هم مهم نيست كه چي مي گه‏ (غالبا پرت و پلا مي گه، آخه بعضي وقتها آدم با خودش فكر مي كنه مرگ مادر خانواده چه ربطي به حادثه كربلا داره! )

ولي بايد توجه داشته باشيم كه در اينجا بحث فقط سر همدردي هست و يكجور كمك به فرد مصيبت ديده تا بتونه احساسات خودش رو تخليه كنه ...

در واقع در روزهاي اول فرد ِ مصيبت ديده به يك فيلسوف، جامعه شناس‏ يا فرد خردمند نياز نداره كه بياد وضعيت رو تحليل عقلاني كنه و در نهايت يه جوري بخواد بهش بفهمونه كه ناراحتي اش احمقانه اس! بلكه اون به يك همدرد نياز داره ... فقط همين ... (هر چند كه معتقدم در بلندمدت تنها رسيدن به پاسخ سوالها و فهم صحيح و درست از حادثه مي تونه فرد رو به آرامش پايدار برسونه).

اما در عين حال زمان ِ اين تخليله احساسات هم مشخصه‏، اين كه مثلا فرد چهل روز (يا مثلا يك سال) مي تونه در عزاي شخص از دست رفته بشينه و بعد كم كم بايد به زندگي روزمره برگرده (يا همون مراسمي كه اقوام در روز اول عيد به خونه ي شخص مصيبت ديده مي رن تا انگار يك جور اون رو به زندگي روزمره برگردونن و به عزاداريش پايان بدن). در اين جا مراسمات و آداب و رسوم اجتماعي به سلامتي رواني و جسماني فرد كمك مي كنند.

اگه فرد امكان اين عزاداري رو نداشته باشه‏، يعني موقعيتي نداشته باشه تا بتونه احساسات خودش رو تخليه كنه، مطمئنا در آينده هم سلامتي عقلاني خودش رو از دست خواهد داد و اين احساسات ِ بيان نشده بر روي شخصيت و نگرشهاي او درباره زندگي تاثيرهاي منفي خواهد گذاشت.

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 19:48 | لینک ثابت |

 

بودن زیر بارون

علیرضا عزیزی

دیروز وقتی داشتم فاصله ی سلف (غذاخوری دانشگاه) رو تا خوابگاه طی می کردم، یکی از بهترین لحظه های زندگیم رو تجربه کردم. قدم زدن توی بارون، بارونی که نرم و آروم داشت می بارید و هوا رو معطر و قشنگ کرده بود.

توی دانشگاه ما، فاصله ی سلف تا خوابگاه یه جاده ی سرسبز و طولانی ِ که اغلب وقتی شبها از شام بر می گشتم این مسیر رو پیاده می رفتم، مخصوصا بعد از غروب آفتاب وقتی که هنوز هوا تاریک نشده، طی کردن این مسیر خیلی شیرین و لذت بخشه، حالا فکر کنین اگه بارون هم بیاد چی می شه...

بارون ِ رشت، با بارون شهر خودمون فرق می کنه... مشهد وقتی قراره بارون بگیره هوا یه جور تاریک و دلگیر می شه، بارون هم اغلب شدید ِ با قطرات بزرگ و تو هوای خشک اونجا یه جور تو ذوق می زنه! انگار به همچین بارونایی عادت نداریم، دلمون می خواد ازش فرار کنیم و بریم یه جایی پناه بگیریم.

ولی بارون ِ رشت فرق می کنه ... آروم، ملایم و لطیفه ... و عطر و طعم خاصی داره ... وقتی قطره های بارون به پوست بدنت می خوره، احساس نمی کنی که از زیرش دربری، دلت می خواد زیر بارون بمونی، و دستاتو بازکنی تا قطرات بارون رو بیشتر به خودت جذب کنی ... و اون لحظه هست که آرامش خاصی همه ی وجودت رو می گیره ... و انگار این قطرات که داره با پوست بدنت برخورد می کنه، مخاطب ِ روح ِ توئه و اونو نوازش می ده ... در اون لحظات یه جور احساس هماهنگی با طبیعت رو تجربه می کنی، انگار روح تو و روح طبیعت در هم می آمیزه و هر دو یکی می شین و برای اولین بار حس می کنی که بین تو و طبیعت دیگه هیچ فاصله ای نیست ...

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 8:57 | لینک ثابت |

 

بخش دوم: تفکرات مائو

1- مائوئيسم و فلسفه مائو

مائو با انديشه هاي خاص خودش که بعدا با عنوان مائوئيسم مطرح شد فعاليتهاي انقلابي اش را آغاز کرد. مائوئيسم سه وجه داشت، وجه داخلي آن مربوط به انقلاب چين بود كه مائو تاكيد بيشتري روي مساله نيروي دهقاني داشت. از اين منظر هدف آنان محاصره شهرها از طريق روستاها براي به دست آوردن قدرت بود.

وجه ديگر مائويسم، خصومتي بود كه پس از مرگ استالين بين حزب كمونيست اتحاد شوروي و حزب كمونيست جمهوري خلق چين به‌وجود آمد. نظريه‌اي كه به سوسيال‌امپرياليسم معروف شد و از طرف مائو درباره ي انقلاب اکتبر شوروي ارائه شده بود. در اين نظريه مائو اظهار داشت که سرمايه‌داري در شوروي بازتوليد شده است.

از سوي ديگر مائويسم تا حد زياد اراده‌گرايي را وارد فرهنگ لغت حزب كمونيست چين كرد. به اين معني كه مائو معتقد بود با اراده‌گرايي مي‌توان پيشرفت به وجود آورد. او با اين سياست گمان مي‌كرد كه مي‌توان با تهييج مردم دوره‌هاي تاريخي را دور زد و سريعتر پيشرفت كرد. البته اين تفکر اراده گرايانه در واقع ريشه‌اش در دوران استالين است ولي در دوران مائو به شکل مشخص‌تري جلوه کرد ( شهروند امروز ، 22 آبان 1386).

 

اما فلسفه ي مائو مبتني بر فلسفه مارکسيستي قرار دارد که در آن بر ماترياليستم ديالکتيک، تاکيد مي رود. اين فلسفه بر تغير عيني جهان بيروني تاکيد دارد و مبتني بر استحاله ي ساختارهاي اجتماعي است كه هسته ي اصلي نظريه مارکسيستي را اين پيش فرض در بر مي گيرد كه « شيوه ي توليد هر جامعه نوع مناسبات و ساختارهاي اجتماعي آن جامعه مي سازد ». اين ساختارها مي توانند ساختارهاي فرهنگي ، اجتماعي و سياسي باشند.

رويکرد ماترياليسم ديالکتيک در رهيافت انقلابي بر فرضيات زير مبتني است:

١- در هر جامعه اي ، و در هر دوره اي همواره اقليتي به ابزارهاي توليد دسترسي داشته و اكثريتي ندارند.

٢- آنهايي كه ابزار توليد را در اختيار دارند بر آنهايي كه فاقد ابزار توليد هستند ، مسلط مي گردند.

٣- تداوم اين وضعيت نظام طبقاتي خاصي را پديد مي آورد و ساختار نابرابري را باعث مي شود.

٤- اين نابرابري تا بدانجا پيش مي رود كه در جامعه تراكم ثروت در سويي و تراكم فقر در سويي ديگر را شاهد خواهيم بود.

٥- دراثر تراكم فقر توده ي ستم ديده نسبت به جايگاه نابرابر خود در جامعه آگاهي مي يابد.

٦- اين خودآگاهي باعث ايجاد جنبش هاي انقلابي مي گردد.

٧- اين انقلاب ساختارهاي اجتماعي را بهم ريخته و باعث ايجاد جامعه نويني مي گردد كه در آن ابزار توليد در اختيار همگان قرار مي گيرد.

 

مائو هم تقريبا چنين رهيافتي از تفکر انقلابي را دنبال مي کرد. هر چند که او ماترياليسم ديالکتيک را با پراتيک اجتماعي (کنش انساني) درآميخته بود. به عقيده ي او "فلسفه مارکسيستي بر آنست که مهمترين مسئله براي اينکه بتوان جهان را توضيح داد  شناخت قانونمنديهاي جهان عيني نيست بلکه استفاده از علم باين قانونمنديها براي تغير آگاهانه جهان است " (در باره عمل، ژوئيه 1937 ، آثار منتخب جلد 1)

و در جايي ديگر مي گويد: "تفکر صحيح انسان از کجا سرچشمه ميگيرد؟ آيا از آسمان نازل ميشود؟ نه . آيا از مغز انسان تراوش ميکند؟ باز هم نه. تفکرصحيح انسان فقط از پراتيک (عمل) اجتماعي سرچشمه مي گيرد. يعني از اين سه نوع پراکتيک اجتماعي: مبارزه توليدي،  مبارزه طبقاتي و ازمونهاي علمي" (تفکر صحيح انسان از کجا سرچشمه ميگيرد ؟ ، مه 1963)

او در اين زمينه درست در خط انديشه مارکسيستي قرار مي گيرد که معتقد است "وجود اجتماعي انسان تعيين کننده فکر اوست. افکار صحيح که مبين طبقه پيشرواند بمحض اينکه توده ها بر آنها تسلط يابند به نيروي مادي جهت تغيير جامعه و جهان بدل خواهند گشت" (همان)

مفهوم پراتيک اجتماعي براي مائو معناي خاصي در بر دارد. او اين مفهوم را چنين تعريف مي کند: "انسانها طي پراتيک اجتماعي خود در مبارزات گوناگون شرکت ميجويند و تجربيات فراواني - از کاميابيها و شکستها - بدست مياورند . پديده هاي بيشمار دنياي خارجي عيني بوسيله اعضاي حواس پنجگانه - چشم، گوش،  بيني ،  زبان   و بدن - در مغز انعکاس مييابند که در بدو امر فقط شناختي حسي بدست ميدهند. با تجمع معلومات کافي ناشي از شناخت حسي ، جهشي پديد ميگردد و شناخت حسي به شناخت تعقلي يعني به ايده بدل ميشود. اين يک پروسه از شناخت است. اين نخستين مرحله مجموعه پروسه شناخت،يعني مرحله گذار از ماده عيني به شعور ذهني،از هستي به ايده است. ولي در اين مرحله اينکه آيا شعور يا ايده ها(منجمله تئوري ها،مشي هاي سياسي ،نقشه هاي و متدها) قوانين جهان خارجي عيني را به درستي بازتاب ميکنند يا نه ، هنوز ثابت نميشود و صحت تفکر نيز هنوز نميتواند معين شود ؛ بدنبال اين مرحله دومين مرحله پروسه شناخت ميايد ، يعني مرحله بازگشت از شعور به ماده ، از ايده به هستي - در اينجا انسانها معلومات بدست آمده از مرحله اول را در پراتيک اجتماعي بکار ميبندند تا ببينند که آيا اين تئوري ها ، مشي هاي سياسي ،نقشه ها و متدها به نتيجه پيش بيني شده مي انجامند يا نه بطور کلي ، هر انچه به موفقيت منجر شود ، درست است و هر انچه که به شکست بيانجامد ،اشتباه است ؛اين امر بخصوص در مورد مبارزه بشر با طبيعت صادق است. در مبارزه اجتماعي گاهي اتفاق ميافتد که نيروهائي که نماينده طبقه پيشرواند، با شکست روبرو ميشوند ،ولي اين بهيچوجه بعلت آن نيست که گويا افکار آنان نادرست بوده است ، بلکه باين جهت است که در تناسب قوائي که با يکديگر سر گرم مبارزه اند نيروهاي پيشرو هنوز بقدرت نيروهاي ارتجاعي نرسيده اند و از اينروست که موقتاً باشکست مواجه ميشوند َ؛ ولي سرانجام روزي فرا ميرسد که نيروهاي پيشرو پيروز ميگردند. شناخت انسان در اثر ازمايش درپراتيک، جهش ديگري مي يابد که بمراتب از جهش اول پراهميت تر است زيرا تنها اين جهش دوم است که ميتواند درستي يا نادرستي جهش اول شناخت را ثابت کند ، يعني ثابت کند که ايا ايده ها ، تئوري ها ، مشي هاي سياسي ، نقشه ها و متد هائي که در پروسه انعکاس جهان خارجي عيني بدست آمده اند، صحيح اند يا نه ؛ راه ديگري براي آزمودن حقيقت موجود نيست" (همان)

و از سويي ديگر بر ايده آليستها مي تازد: "در دنيا هيچ چيزي کم زحمت تر از ايداليسم و متافيزيک نيست، زيرا مردم مي توانند بدون تطبيق گفتار خود با واقعيت عيني و آزمودن صحت آن در واقعيت عيني، هر قدر که مي خواهند ياوه سرائي کنند. ماترياليسم و ديالکتيک از سوي ديگر، کوشش و مجاهدت ايجاب مي کند، و بايد بر اساس واقعيت عيني مبتني باشد و در واقعيت عيني مورد ازمايش قرار گيرد. کسي که کوشش و تلاش نکند باساني در سراشيب ايده آليسم ومتافيزيک درميغلتد"( مقدمه بر مقاله «مدارک درباره دار ودسته ضدانقلابي هوفنگ» ، مه 1955)

بدين ترتيب به نظر مي رسد که عمل انقلابي و پيوند نظريه و عمل در فلسفه ي مائو اهميت تازه اي مي يابد و صريح تر ، روشن تر و آشکارتر بيان مي شود.

 

 

2- انقلاب دموکراتيک نوين

برنامه ي سياسي مائو براي آينده ي چين تحقق انقلاب دموکراتيک نوين بود. او درباره ي اين شيوه ي تازه جنبش انقلابي چنين تعريف مي کند: "بالاخره خصلت انقلاب چين در مرحله کنوني چيست؟ آيا اين يک انقلاب بورژوا دمکراتيک است يا يک انقلاب پرولتاريايي- سوسياليستي؟ روشن است اين انقلاب از نوع دوم نيست بلکه از نوع اول است...

معذالک انقلاب بورژوا- دمکراتيک کنوني چين، ديگر انقلاب بورژوا - دمکراتيک معمولي طراز قديم نيست که کهنه شده، بلکه انقلاب بورژوا – دمکراتيک طراز نوين و نوع ويژه اي است. اين نوع انقلاب اکنون در چين و در تمام کشورهاي مستعمره و نيمه مستعمره گسترش مي يابد و ما آنرا انقلاب بورژوا – دمکراتيک نوين مي ناميم.

اين انقلاب دمکراتيک نوين جزئي از انقلاب پرولتاريايي – سوسياليستي جهاني است، زيرا اين انقلاب قاطعانه عليه امپرياليسم يعني عليه سرمايه داري بين المللي مبارزه مي کند. از نظر سياسي، اين انقلاب مبين ديکتاتوري مشترک طبقات انقلابي است و عليه امپرياليستها، خائنين و مرتجعين و بر ضد تبديل جامعه چين به جامعه ديکتاتوري بورژوايي مبارزه مي کند. از نظر اقتصادي، مضمون انقلاب عبارت از اين است که سرمايه هاي کلان و موسسات بزرگي که به امپرياليستها، خائنين و مرتجعين تعلق دارند، در دست دولت قرار گيرند و دولت آنها را اداره کند، زمينهاي مالکان ارضي بين دهقانان تقسيم شوند، در عين حال موسسات خصوصي سرمايه داري بطور کلي حفظ مي گردند و اقتصاد دهقانان مرفه از بين برده نمي شود. بهمين جهت اين انقلاب دمکراتيک طراز نوين از يک طرف راه  را براي سرمايه داري هموار مي کند، ولي از طرف ديگر شرايط مقدماتي را براي سوسياليسم فراهم مي آورد.

مرحله کنوني انقلاب چين مرحله گذار است که وظيفه آن عبارت است از پايان دادن به جامعه مستعمره، نيمه مستعمره و نيمه فئودالي و ايجاد جامعه سوسياليستي، که جريان انقلاب دمکراتيک نوين را شکل مي دهد.

اين جريان پس از جنگ اول جهاني و انقلاب اکتبر روسيه بود که آغاز شد و در چين با جنبش 4 مه 1919 شروع شد. انقلابي که ما آنرا انقلاب دمکراتيک نوين مي ناميم، انقلاب ضد امپرياليستي و ضد فئودالي توده هاي وسيع خلق برهبري پرولتارياست. تنها از راه اين انقلاب است که جامعه چين مي تواند به سوسياليسم برسد، راه ديگري وجود ندارد".

 

او همچنين ادامه مي دهد که:

"تمام وظيفه افتخار آميز و خطير انقلابي که در برابر حزب کمونيست چين فرار دارد، عبارت است از بانجام رسانيدن انقلاب بورژوا – دمکراتيک چين (انقلاب دمکراتيک نوين) و متحول ساختن آن به انقلاب سوسياليستي زماني که تمام شرايط لازم فراهم باشد... انقلاب دمکراتيک بمنزله تدارک ضروري براي انقلاب سوسياليستي است و انقلاب سوسياليستي بطور اجتناب ناپذير دنباله انقلاب دمکراتيک است.

هدف نهايي همه کمونيستها عبارت از اين است که با تمام قوا براي تحقق کامل جامعه سوسياليستي و جامعه کمونيستي مبارزه کنند. تنها زمانيکه اختلاف بين انقلاب دمکراتيک و انقلاب سوسياليستي تشخيص داده شود و همچنين به رابطه اين دو انقلاب وقوف حاصل شود، مي توان انقلاب چين را بدرستي رهبري کرد".

 

3- فرد کمونيستي در انديشه مائو<