جامعه شناسی
 
لینک دوستان

نويسنده: وحيد اصغري دانشجوي كارشناسي ارشد جامعه شناسي دانشگاه يزد

2- من هیچ وقت به خاطر اعتقادات خود نمیمیرم، چون مطمئن نیستم که حق با من باشد. برتراندراسل

3- انسانها نادان به دنیا می آیند اما این آموزش و پرورش است که آنها را احمق می سازد. برتراندراسل

4- گرگها همیشه گرگ می زایند و گوسفند ها همیشه گوسفند ؛ این انسان ها هستند که گاهی گرگ می زایند و گاهی گوسفند. نیچه

1- انسان بیهوده به کله خود فشار میآورد. راه رستگاری وجود ندارد. کافکا
[ شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ ] [ 15:36 ] [ میر مصطفی سید رنجبر سقزچی ]

روش های اثباتی، تفسیری، دیالکتیکی، شهودی 

نويسنده: وحيد اصغري دانشجوي كارشناسي ارشد جامعه شناسي دانشگاه يزد

جامعه شناسی یک رشته علمی می باشد و دارای موضوع، روش و هدف می باشد.

موضوع جامعه شناسی شناخت پدیده ها یا واقعیت اجتماعی می باشد. برای مثال از نظر دورکیم پدیده اجتماعی دارای مشخصاتی بدین ترتیب می باشد: 1- بیرونی باشد ( مثل هنجارها که از بیرون بر فرد تحمیل می شوند مانند آلودگی هوا، قانون، بیکاری). 2 اجباری باشد (مثل قوانین رانندگی). 3- عمومیت داشته باشد (مثل تورم که اکثریت اعضاء جامعه را در بر می گیرد. وبر نیز معتقد است موضوع جامعه شناسی شناخت پدیده های اجتماعی مثل طلاق، بیکاری و ... می باشد.

روش علم جامعه شناسی عبارتند از: روش اثباتی، تفسیری، دیالکتیکی، شهودی.

هدف علم جامعه شناسی نیز عبارتست از: بهبود زندگی اجتماعی انسان ها.

1- روش اثباتی یا پوزیتیویستی یا دورکیمی: این روش معتقد است که شناخت از طریق خواس پنجگانه بدست می آید، یعنی از طریق حس، تجربه و لمس کردن. بنابراین این روش معد را نقض می کند چون قابل مشاهده و لمس بمنظور شناخت نیست.

2- روش تفسیری با تفهمی (وبری) : این روش معتقد است که انسان علاوه بر رفتارهای غریزی و ثابت، دارای یک سری کنش های معنادار و اگاهانه می باشد، بنابراین شناخت تنها از طریق روش همدلانه بدست می آید. یعنی زمانیکه ما می خواهیم زندگی یک معتاد را فهمیده و در مورد او قضاوت کنیم باید خود را جای آن معتاد بگذاریم.

3- روش دیالکتیکی: تز- آنتی تز- سن تز

سه روش اول متعلق به جامعه شناسی غرب است چرا که بنیان هستی شناسی و معرفت شناسی غرب با ما فرق می کند. در هستی شناسی غرب، دیدگاه فرد به انسان، به جامعه و رابطه انسان با جامعه مطرح بوده و هردو یعنی فرد و جامعه را مادی می داند، بنابراین از روش اثباتی استفاده می کند. درحالیکه بعد معنوی انسان از طریق روش اثباتی قابل مشاهده نیست.

بنابراین در بعد روش شناسی ما برای شناخت بعد معنوی انسان از روش شهودی استفاده می کنیم و یکی از مهمترین دلایل بومی سازی جامعه شناسی نیز به خاطر هستی شناسی هست که روش های غربی ها بعد معنوی انسان را قبول ندارند.

[ شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ ] [ 15:34 ] [ میر مصطفی سید رنجبر سقزچی ]

 تکنولوژی 

نويسنده: وحيد اصغري دانشجوي كارشناسي ارشد جامعه شناسي دانشگاه يزد

برخی تکنولوژی را وسیله ای می دانند برای رسیدن به هدف، و برخی تکنولوژی را یک فعالیت انسانی می دانند. با این حال این هر دو تعریف به هم تعلق دارند؛ زیرا وضع هدف و تامین و کاربرد وسایل برای رسیدن به آن، یک نوع فعالیت انسانی محسوب می شود. این هر دو تعریف، تعریفی انسان مدارانه و ابزلری از تکنولوژی می باشد. از هواپیمای جت گرفته تا توربین ها و دستگاه های الکترونیکی و ... همه و همه در راستای رسیدن به هدف انسانها، در نتیجه فعالیت های او ساخته شده است.

[ شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ ] [ 15:26 ] [ میر مصطفی سید رنجبر سقزچی ]

 نژاد پرستی علمی 

نويسنده: وحيد اصغري دانشجوي كارشناسي ارشد جامعه شناسي دانشگاه يزد

نژاد پرستی علمی که بشر را به نژاد ها و گونه های مختلف طبقع بندی میکند، اواسط قرن 19 (1850) از سوی کنت آرتور دوگیبنو-ی فرانسوی مطرح شد. او در این نظریه نژاد های سفید را از لحاظ جسمانی و عقلانی قویتر می دانست. برای مثال سخ پوستان آمریکایی، و یا بومیان استرالیا در پایین ترین جایگاه طبقه بندی او قرار دارند و سیاه پوستان هم  دارای قدرت بدنی کمتر و در نتیجه در مقابل خستگی دارای تحمل کمتری می باشند.

البته در این میان نظریه اتخاب طبیعی و بقای اصلح داروین نیز در جهت تقویت نژاد گرایی اجتماعی مورد استفاده قرار گرفت. طرفداران اجتماعی داروین معتقد بودند، پدیده تکامل، سفید پوستان را بر آن میدارد تا بر نژادهای دیگر غلبه پیدا کرده و آنها را مدرن نمایند. همچنین تبعیض نژادی تنها به رنگ پوست محدود نمیشد. برای مثال در بریتانیا ایرلندی ها و همینطور یهودیان را چیزی ما بین نژاد سیاه پوست و گوریل می دانستند یعنی حد وسط زنجیره تکامل، زنجیره ای که انگلوساکسون ها در راس و سیاهپوستان در انتهای آن قرار دارند.

البته این نظریه بیشتر یک نوع توجیه ایدئولوژیکی بود برای استعمارگران و سفید پوستان برای غلبه و نابودسازی مردم جهان.

[ شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ ] [ 15:24 ] [ میر مصطفی سید رنجبر سقزچی ]

عقلانیت ماکس وبر 

نويسنده: وحيد اصغري دانشجوي كارشناسي ارشد جامعه شناسي دانشگاه يزد

عقلانیت:

وبر عقلانیت رو نتیجه تخصص گرایی علمی و فن در دامن تمدن غرب می داند. ای نعقلانیت مبتنی است بر سازماندهی زندگی انسان ها براساس مبانی اتخاذ شده از مطالعات خاص در چگونگی ارتباط انسان ها و ابزارهایی که در جهت بیشترین بهره دهی و تاثیر مورد استفاده قرار میگیرد. ویژگی بارز عقلانیت را می توان تسلط انسان بر طبعیت دانست. وبر میاد فعالیت های اجتماعی ما انسان ها را با توجه به تاثیر عقل در چهار طبقه تقسیم بندی میکنه:

1- کنش عقلانی متناسب با هدف: یعنی انجام عملی برای رسیدن به هدف با استفاده از وسایل و روش های مناسب

2- کنش عقلانی متناسب با ارزش: در این عمل ارزش ها مقدم بر هر چیز حتی هدف می باشند. حال این ارزش ها می تواند مذهبی باشد، اخلاقی باشد و ...

3- کنش سنتی: این نوع عمل عبارتست از معتبر دانستن اصول، قواعد، چهارچوب ها و... که در گذشته بوده است، بدون هرگونه تامل و تفکر.

4- کنش احساسی.

عقلانیت وبر مبتنی بر دانش و فن می باشد. او معتقد است با گسترش عقلانیت بشر از اعتقاد خود به قدرت های افسون و مابعدالطبیعی دست شسته و مبنای تقدس  و نبوت را گم کرده است. وبر برای این مساله دو راه حل پیشنهاد می کند:

1- برگشتن به آرامش کلیسایی گذشته؛ 2- بستن کمربند عقلانیت و برخورد شجاعانه با سرنوشت. وی راه حل دومی را می پذیرد.

انواع مشروعیت:

وبر انواع مشروعیت در جواع مختلف را به سه طبقه تقسیم بندی می کند:

1- مشروعیت عقلانی: این نوع مشروعیت مبتنی است بر قانونی بودن دستورات و احکام و قانونی بودن روش های اجرای این دستورات و احکام از سوی کسانی که از طریق قانونی برای اجرای اسن دستورات برگزیده شده اند. در این نوع مشروعیت رهبران مانند شهروندان از حقوق مساوی برخوردارند.

2- مشروعیت کاریزماتیک: این نوع مشروعیت مبتنی است بر ویژگی های خارق العاده رئیس حکومت، ویژگی هایی که او را همچون یک قهرمان یا یک مقام منزه از خطا در بین شهروندان، سزاوار اطاعت کردن می داند. وبر رفتار مردم در این نوع شروعیت را ازنوع کنش احساسی می داند.

3- مشروعیت سنتی: در این نوع مشروعیت سنتها و هرآنچه از گذشته به ارث رسیده است مقدس و خدشه ناپذیر انکاشته می شود. و حاکمان که مشروعیت خود را از طریق سنتها توجیه پذیر می سازند، از سوی شهروندان انتخاب نمی شوند بلکه انتخاب آنها از روی  عادت می باشد؛ مثل حکومت پادشاهان.

روش تفهمی وبر:

وبر معتقد است برای فهم کنش انسانی باید خود را به جای دیگران بگذاریم. اما با توجه به اینکه هر کس رفتار ویژه ای داشته و در دنیای خاص خود سیر می کند، این امر چگونه ممکن است؟ در اینجا وبر میگه منظور از تفهم یا فهم همدلانه دقیقا تجربه همان چیزی نیست که برای شخص مورد نظر پیش آمده است، یعنی برای فهم یک معتاد لازم نیست ما هم بریم معتاد بشیم بلکه کافیست خود را به دنیای مفهومی وی نزدیک کنیم، بلکه خود را تصورا جای او بگذاریم. البته وبر این کار را شرط مطلق برای فهم و ادراک یک کنش نمی داند.

وبر معتقد است دو نوع تفهم وجود دارد: تفهم بی واسطه یا حضوری که از طریق مشاهده مستقیم امکان پذیر است، مثلا می توان معنای خشم رو از چهره ی سرخ فرد فهمید؛ تفهم با واسطه یا تبیین که غیر مستقیم می باشد و در آن برای فهم معنای کنش باید انگیزه کنش فرد را شناخت.

وبر برای درک یک کنش تنها فهم همدلانه را کافی نمی داند، بلکه برای تکمیل درک کنش لازم می داند بعد از فهم کنش به روش های آماری، مشاهده و آزمون متوسل شده و علل و عوامل این رفتار در بیرون مورد بررسی قرار بگیرد.

وی همچنین دو ملاک را برای داوری درمورد کفایت فهم مطرح می کند:

کفایت در سطح علی: در این نوع کفایت باید به دنبال موقعیت های مشابه و تکراری باشیم، اگر در آن موقعیت همان پیامد حاصل شد، فهم ما تائید شده است.

کفایت در سطح معنایی: در کفایت معنا نیز باید روایت ما معنادار، معقول و قابل درک باشد.

ربط ارزشی و بی طرفی ارزشی

وبر معتقد است هیچ معیار ذاتا علمی برای انتخاب موضوع تحقیق وجود ندارد و انتخاب موضوع تحقیق تابع ارزشها و نظام ارزشی ما می باشد. اما این امر عینیت( یعنی بی طرفی ارزشی) علوم اجتماعی را به خطر نمی اندازد، زیرا ما همین که موضوع تحقیق خود را انتخاب کردیم باید ارزش های خو را کنار گذاشته و صرفا بر داده های تحقیق خود بسنده کنیم.

از جمله اشکال اساسی به این رویکرد وبری این می باشد که وقتی او تاکید بر شناخت علمی فارغ از ارزش گذاری می کند و شناخت علمی را از شناخت اجتماعی، شناخت سیاسی و ... متفاوت و جدا می کند، در واقع دست به عملی ارزش گذارانه می زند.

[ شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ ] [ 15:23 ] [ میر مصطفی سید رنجبر سقزچی ]

نهاد، خود، فراخود/ فروید 

نويسنده: وحيد اصغري دانشجوي كارشناسي ارشد جامعه شناسي دانشگاه يزد

فروید شخصیت انسان رو تشبیه میکنه به قطعه یخ قطبی بزرگ، همانطور که بخش بزرگی از این قطعه یخ زیر آب بوده و ما تنها قادر به مشاهده بخش کوچکی از آن هستیم که در سطح آب قرار گرفته، فروید معتقد است شخصیت انسان هم به همین شکل می باشد، یعنی تنها بخش کوچکی از شخصیت ما آشکار و در سطح آگاهی قرار دارد، در حالیکه بخش بزرگی از آن شامل خواسته ها، تمایلات، انگیزه ها و عقاید سرکوب شده ای می باشد که ما از آن آگاهی نداریم اما در واقع همین بخش ناخودآگاه تعیین کننده اصلی رفتار انسانها بوده و از سه بخش اصلی شامل نهاد، خود و فراخود تشکیل شده است. این سه عنصر اصلی تشکیل دهنده شخصیت با همدیگر دارای ارتباط متقابل می باشند اگر چه به لحاظ ساختار، کنش و عناصر تشکیل دهنده با یکدیگر متفاوتند.

بنابراین فروید شخصیت انسان رو محصول ارتباط متقابل تعاملی یا تعارضی نهاد، خود و فراخود می داند.

نهاد:

نهاد قسمتی از دستگاه روانی است که انسان به ارث برده و این قسمت منبع دوقسمت دیگر دستگاه روان یعنی خود و فراخود می باشد که برای به کار انداختن این دو به کار می رود. نهاد عبارتست از انگیزه های خام و تشکل نیافته حیوانی ما انسانها، مثل غریزه جنسی، غریزه پرخاشگری که هیچ قانونی نمیشناسد و صرفا از اصل لذت تبعیت می کند.

خود:

نهاد برای کاستن تنش در موجود زنده که ناشی از تحریکات بیرونی و تهیجات درونیست تلاش می کند اما چون به طور کامل موفق نمیشود، قسمت خود دستگاه روانی نیز به کمک فراخوانده می شود و به انسان ها کمک می کند تا نیاز های خود را براساس واقعیت و در ارتباط با آن و براساس امکانات واقعی خود برآورده سازد. در واقع خود مانند قاضی می ماند که بین تمایلات نهاد و امکان برآورده شدن ان از سوی محیط قضاوت می کند.

فراخود:

فراخود آخرین قسمت از شخصیت انسان است که از نهاد منشعب می شود و عبارت است از ارزش های فرهنگی، اجتماعی و اخلاقی که توسط خانواده به کودک داده می شود و به وسیله پاداش و تنبیه در او جایگزین، استوار و پایدار می گردد. در واقع فراخود قسمت اخلاقی شخصیت انسان می باشد و تلاش می کند ضوابط اخلاقی را جایگزین ضوابط عقلانی کند.

 انکار

انکار یک واقعیت، دفاعی است در برابر تهدید بیرونی. هنگامی که یک واقعیت بیرونی ناگوارتر از آن است که آدمی بتواند با آن رو در رو شود، در آن صورت ممکن است وجود آن را انکار کند. برای مثال پدر و مادر کودکی با وجود انکه می دانند فرزندشان به بیماری کشنده و خطرناکی مبتلا شده، چون نمی توانند درد و رنج اطلاع از واقعیت را تحمل کنند، ممکن است دست کم برای مدتی به مکانیسم دفاعی انکار متوسل بشوند. شکلهای خفیفتری از انکار را نیز در اشخاصی میبینیم که انتقاد های دیگرا را نادیده می گیرند، توجهی به آزردگی دیگران ندارند و ...

از جنبه های مثبت انکار می توان این مثال را عنوان کرد که وقتی یک نفر دچار حمله قلبی شده است، در صورتی که به وخامت اوضاع خود آگاه داشته باشد ممکن است به کلی امید خود را از دست بدهد، در حالیکه امید آدمی را به کار و کوشش می کشاند.

از جنبه های منفی انکار هم می توان این مثال را زد که ممکن است خانمی  که غده ای در پستان خود دارد با انکار سرطانی بودن آن از مراجعه به پزشک سرباز زند.

[ شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ ] [ 15:22 ] [ میر مصطفی سید رنجبر سقزچی ]

مفهوم ملت 

نويسنده: وحيد اصغري دانشجوي كارشناسي ارشد جامعه شناسي دانشگاه يزد

تعاریف

 مختلفی از مفهوم ملت ارائه شده است، یکی از جامع ترین تعاریف از آن آنتونی اسمیت می باشد. وی ملت را عبارت از یک جمعیت انسانی می داند که اعضای آن دارای سرزمین تاریخی، اسطوره، خاطات تاریخی،  فرهنگ عمومی، اقتصاد، حقوق و وظایف قانونی مشترکی هستند.

در واقع آنتونی اسمیت مفهوم ملت را دارای دوجنبه ذهنی و عینی می داند. همچنانکه برای شناخت اجرام و اشیاء، شناخت ابعاد فیزیکی آنها کافی به نظر نمی رسد برای شناخت ملت نیز به ملاکهای به مراتب پیچیده تری نیازمند می باشیم.

البته صرف وجد مشترکات مادی و فرهنگی برای تداوم ملت کافی نیست بلکه اعضای آن باید بپذیرند که دارای هویت مشترکی هستند تا تشکیل یک ملت را بدهند.بنابراین هویت ملی تا حد زیادی جنبه ی ذهنی و روانی دارد و در این میان عنصر آگاهی نقش مهمی را در تداوم ملت ایفا می کند و باید از "آگاهی به من" به سمت "آگاهی به ما" حرکت کرد تا تشکیل یک ملت را داد.

[ شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ ] [ 15:20 ] [ میر مصطفی سید رنجبر سقزچی ]

افلاطون و نابرابری اجتماعی 

نويسنده: دانشجوي كارشناسي ارشد جامعه شناسي دانشگاه يزد

افلاطون نخستین کسی است که نظریه ای کم و بیش مدون در رابطه با سلسله مراتب جامعه انسانی و تمایزهای گروهی موجود در این سلسله مراتب ارائه داده است. او معتقد است جامعه انسانی از سه گروه عمده و بزرگ تشکیل شده است:

این سه گروه درواقع سه گروه شغلی می باشند که برای پاسخگویی به نیاز های حیاتی جامعه شکل گرفته اند و اعضای آنها کسانی هستند که قابلیت و توانایی لازم برای ارائه مناسب کارکرد این حرفه ها به جامعه را داشته باشند و بدین منظور نیز تربیت شده اند؛ این سه گروه شغلی عبارتند از:

گروه رهبران و یا فرمانروایان که وظیفه قانون گذاری و اجرای قانون را برعهده دارند.

گروه نگهبانان و سربازان که وظیفه حفض امنیت داخلی و مقابله با تهدیدات خارجی را برعهده دارند.

گروه سوم نیز مردم یعنی نگهبانان و کارگران می باشند که وظیفه تامین معاش زندگی جامعه را برعهده دارند.

افلاطون معتقد است جایگاه هریک از مشاغل و پایگاه و منزلت اجتماعی اعضای آن را، اعتبار و اهمیت وظیفه شغلی آنها در جامعه تعیین می کند.

 ارسطو و نابرابری اجتماعی

ارسطو ریشه نابرابری اجتماعی را در طبیعت و فطرت انسان ها می داند و معتقد است برخی انسانها حاکم متولد می شوند و برخی دیگر محکوم و بنده و بدین ترتیب معتقد به یک نوع جبر در سرنوشت انسان ها می باشد. بنابراین برخی انسانها که از هوش و قدرت ذهنی بالایی برخوردارند در آینده گروه حاکم و برخی دیگر نیز که از هوش و قدرت ذهنی پایینی برخوردار و مناسب انجام کارهای جسمانی هستند گروه محکوم و فرمانروا را شکل خواهند داد.

در واقع ارسطو معتقد است که همانطور که روح فرمانروای جسم می باشد، طبقه حاکم نیز فرمانروای طبقه محکوم خواهد بود، این عدم اعتقاد به آزادی و برابری انسانها از سوی ارسطو با ظهور اومانیسم رو به زوال نهاد.

[ شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ ] [ 15:18 ] [ میر مصطفی سید رنجبر سقزچی ]

  

 

مساله اجتماعی

مساله اجتماعی به شرایطی اطلاق می شود، شرایطی که عده قابل توجهی از افراد جامعه را درگیر خود کرده، بطوریکه افراد این شرایط را نامطلوب تلقی کرده، و احساس کنند که می توان در راستای تغییر وضعیت نامطلوب اقداماتی را انجام داد و برنامه ریزی های سیاسی نیز در سطح کلان برای حل و برطرف کردن آن وضعیت نامطلوب مورد توجه قرار بگیرد. مانند طلاق

در همه همه کشورهای جهان چه پیشرفته و چه توسعه نیافته اقدامات و تلاش ها برای حل مسائل اجتماعی وجود دارد، چرا که وجود مسائل (مثل طلاق، اعتیاد، فرار مغزها، بیکاری، شکاف طبقاتی و...) در جامعه علاوه بر کارکردهای منفی فراوان، منزلت و مشروعیت حکومت ها را هم دچار تزلزل می کند. اما چرا بخصوص در کشورهای جهان سوم از جمله ایران، این گونه اقدامات و تلاش ها بمنظور حل مسائل اجتماعی موفق نبوده و امار اعتیاد، طلاق، شکاف طبقاتی و ... همچنان روند صعودی خود را طی می کند؟؟ در کنار عوامل متعدد و گوناگون، مهمترین عامل این می باشد که نگاه ها به مسائل، نگاه تخصصی و علمی نمی باشد و از اینرو اقداماتی هم که برای درمان مسائل صورت می گیرد، با وجود صرف هزینه های کلان، منجر به توفیق نمی شود.

برای مثال، در رابطه با معتادین، ما نمی توانیم همه معتادین را در یک شهر شناسایی کرده و دستگیر، زندانی و اعدام کنیم، حتی در خوشبینانه ترین حالت اگر این کار را هم کردیم باز ریشه اعتیاد برچیده نخواهد شد، چرا که بستر و شرایط معتاد شدن در جامعه برسر جای خود باقی خواهد ماند؛ بنابراین ما باید لجنزار رو خشک کنیم(شرایط رو از بین ببریم) تا لجنی هم در آن رشد نکند.

جامعه شناسی یکی از نگاه ها و ابزارهای علمی می باشد برای حل مسائل اجتماعی. دنیای مسائل اجتماعی دنیای تیره وتار است که صرفا با چشم و حس نمی توان آن را شناخت و تخیص داد. ما به نور چراغ نیاز داریم. نور همان، تئوری های علمی ست. یک روستایی  سال در روستا زندگی می کند اما تبدیل به جامعه شناس روستایی نمی شود، چون از این نور چراغ بی بهره بوده و تئوری های علمی را بلد نیست  

نظریه آسیب شناسی اجتماعی

پاتولوژی یک اصطلاح پزشکی می باشد. منظور از آسیب شناسی در علوم پزشکی بررسی به منظور شناخت اجزاء ارگانیسم(بدن) و کارکردهای آن می باشد زیرا ما اگر کارکردهای درست بدن را نشناسیم نمی توانیم بیماری را تشخیص بدیم، بنابراین ما برای تشخیص بیماری باید تفاوت آن را با سلامتی بدانیم. برای مثال باید کارکرد درست و سالم چشم را بدانیم تا بتوانیم تشخیص بدیم بیماری چشم چیست.

جامعه را نیز می توان به تقلید از هربرت اسپنسر، یک نوع ارگانیسم در نظر گرفت که از اجزاء گوناگون( نهاد های مختلفی چون خانواده، آموزش پرورش، اقتصاد، سیاست، و......) تشکیل شده است. و وقتی ارگانیسم می تواند بیمار بشود چرا یک حامعه نتواند بیمار شود. جامعه بیمار جامعه ای است که در ان آمار بیکاری بالاست، امار طلاق و شکاف طبقاتی و... بالاست.

ما در هرجامعه ای دو نوع رفتار داریم: رفتار مطلوب و خوشایند (رفتاری که مطابق با انتظارات اجتماعی باشد) و رفتار نامطلوب.

بناباین با توجه به این دیدگاه اگر افراد تخلف می کنند به این خاطر می باشد که رفتار خوب را یاد نگرفته اند. در نتیجه اگر آسیب اجتماعی را تخلف از هنجارهای اجتماعی بدانیم راه حل آن را باید در یادگیری مجدد اجتماعی جست.

البته آسیب شناسان متقدم بر عوامل ذاتی در علل شکل گیری آسیب اجتماعی تاکید دارند و نگاهی زیست شناسانه به این موضوع دارند در حالیکه آسیب شناسان متاخر بر عوامل محیطی تاکید دارند. 

نظریه بی سازمانی اجتماعی

بی سازمانی اجتماعی زمانی اتفاق می افتد که قوانین قرین به توفیق نشوند و در واقع کارکرد خود را در جامعه از دست بدهند. طرفداران نظریه بی سازمانی اجتماعی معتقدند در گذشته جوامع سنتی بود بنابراین نظم و اساس جوامع نیز مبتنی بر سنت ها بوده و تکیف امور مشخص بود. جوامعی که دارای سطح تکنولوژی پایین، جمعیت کم، نیروی کار کم، سطح سواد پایین و جمعیت بیکار کم و ... بودند. اما در نتیجه تغییر و تحولاتی که صورت گرفت(انقلاب صنعتی) جوامع از مرحله سنتی به مرحله مدرن وارد شدند و همین تغییر و تحولات گسترده باعث گردید تا جامعه از ریل و به اصطلاح مسیر خود خارج بشود.

برای مثال چندین دهه پیش جمعیت کشور ما حدود 20 میلیون نفر بود ولی اکنون نزدیک به 80 میلیون نفر می باشیم ولی به اندازه 80 میلیون نفر خیابان ها عریض نشده، بیمارستان، مدرسه، فضای سبز و... شکل نگرفته در نتیجه نوعی عدم تعادل و بی سازمانی به وجود آمده است. البته راه حل بهبود بی سازمانی در بازگشت به گذشته (حالت جوامع سنتی) نمی باشد چرا که جوامع سنتی خود دارای معایبی به ترتیب بیماری، مرگ و میر، خشونت و ... بالا و سطح بهداشت، تکنولوژی و آگاهی و... پایین تری بودند.

طرفداران این نظریه معتقدند ما برای اینکه بتوانیم جامعه را به مسیر اصلی خود بازگردانیم بایستی از علم به عنوان ابزاری برای مدیریت تغییر و تحولات صورت گرفته باشیم.

 نظریه تضاد ارزش ها

ما در جامعه شناسی دو اردوگاه بزرگ داریم: مکتب تضاد (انقلابی) مثل مارکسیستها و مکتب وفاق (محافظه کار) مثل نظریات کنت، دورکیم و...

نظریه تضاد ارزشها معتقد است که جوامع از گروهای مختلفی تشکیل شده است یا نهادها، ساختارها و نقش های مختلف که هر کدام از این ها دارای منافع و ارزش هایی می باشند که با یکدیگر تفاوت داشته و این تفاوت ارزش ها و منافع است که به مرور به تضاد تبدیل شده و منجر به آسیب اجتماعی می شود. برای مثال کارگران خواهان کار کمتر و دستمزد بیشتر هستند در حالیکه کارفرمایان به دنبال کار بیشتر از کارگران و دستمزد پایین می باشند تا سود بیشتری کسب کنند که همین موضوع باعث تفاوت منافع و در صورت رشد و توسعه این اختلافات منجر به تضاد و آشوب می شود. و یا کارفرمایان که دستمزد کارگران را نوعی هزینه تلقی می کنند به دنبال جایگزین کردن ماشین به جای کارگران هستند تا نه متحمل هزینه بیمه و پاداش و... بشوند و نه نگران اعتراضات و آشوب کارگران علیه سیاست های خود (کارفرمایان). بنابراین می توان دریافت برای مثال بیکاری برای کسانی که شغل و یا چندین شغل دارند، برای پژشک و ... مساله نبوده و تنها برای کسانی مساله می باشد که بیکار هستند.

انقلاب و شعار مرگ بر در خیابان ها آخرین مرحله تضاد می باشد که ما می توانیم با اتخاذ راه حل هایی جلوی رشد تفاوت ها و تبدیل آن به تضاد را بگیریم. برای مثال اختلافات و دعوای زن و مرد که منجر به طلاق می شود را می توان با راه کارهای علمی و منطقی مانع از رشد آن شد. از طرف دیگر انقابات خود دارای هزینه های جبران ناپذیری چون کشته شدن شهروندان، تخریب اموال عمومی و ... نیز می گردد.

تضاد یک مساله جهانی بوده و سه راه کار برای آن وجود دارد: اولی مصالحه و توافق می باشد بدین ترتیب که ما به نفع ارزش های بزرگتر، کوتاه می آییم برای مثال در دعوای زن و شوهر، برای ملاحظه حال کودکان و آینده ان ها، یا برای اینکه همسایه ها صدای اختلافات و  دعوای خانواده را نشنوند، صدای خود را پایین آورده و از اختلافات خود چشم پوشی می کنند. راه کار دومی معامله است. یعنی هر دو طرف کوتاه می آیند. برای مثال کارگران در عوض افزای 20 درصدی حقوق خود از سوی صاحبان کار  سر کار خود دست از تحصن و اعتراض خود برداشته و بر سر کار خود بر می گردند.

راه کار سومی که بیشتر نیز در خاورمیانه رایج است، توسل به زور می باشد. برای مثال زمانی که پلیس به معترضین در خیابان هشدار می دهد که یا تفرق شوند و یا از باتوم و گاز اشک آور استفاده خواهد کرد.

کج رفتاری 

کج رفتاری به انواع ناهنجاری ها گفته می شود، بی هنجاری زمانی رخ می دهد که رفتار ما با رفتار یک جمع همخوانی نداشته باشد؛ درواقع آن جمع یک مسیری رو برند و ما مسیری دیگر که در آن صورت به آن کج رفتاری می گویند به علت عدم تبعیت از آن گروه یا جمع. در مقابل رفتار بهنجار رفتاری است که با قوانین و مقررات جمع همخوانی و هماهنگی داشته باشد. برای مثال در یک کلاس درس که همه صحبت های استاد را گوش می دهند، خندیدن من با صدای بلند نوعی بیهنجاری تلقی می شود. البته کج رفتاری امری است نسبی و برای مثال خنده در همه جا قابل سرزنش نیست، اتفاقا در یک مراسم شاد عروسی اگر کسی نخندیده و ناراحت باشد رفتارش ناهنجار معنا می گیرد.

در رابطه با کج رفتاری تعاریف متفاوت و گاه متعارضی وجود دارد، اما به طور کلی تعاریف صاحبنظران را می توان به دو گروه عمده تقسیم بندی کرد.

اثبات گرایان که کج رفتاری را امری واقعی و آن را دارای صفاتی متفاوت با رفتار بهنجار می دانند، یعنی کج رفتاری را دارای ویژگیهایی خاص و متمایز از رفتارهای بهنجار می دانند. و برساخت گرایان که کج رفتاری را صرفا نوعی انگ میدانند که از سوی جامعه به برخی رفتارها نسبت داده می شود. یعنی یک رفتار زمانی کج رفتاری محسوب می شود که کسانی فکر کنند نابهنجار است.

بدین ترتیب اثبات گرایان به خود فرد کج رفتار توجه دارند و به کسی که انگ کج رفتاری را می زند مثل پلیس، قانون گذار، رسانه و... کاری ندارد. اثبات گرایان با وجود اعتقادی که به اراده و اختیار انسان دارند، علل کج رفتاری را فراتر از کنترل فرد می دانند برای مثال اگر زنی شوهر خود را به قتل رساند علل آن را در مفاهیمی چون همسرآزاری، محرومیت اقتصادی و... جستجو می کنند.

به طور کلی کج رفتاری به دو نوع کج رفتاری جدی و خطرناک مثل قتل، تجاوز، سرقت مسلحانه که توافق زیادی دررابطه با نابهنجاری ان وجود دارد و کج رفتاری خفیف مثل طلاق، خودفروشی، اعتیاد تقسیم می شود که اثبات گرایی برای اولی و برساخت گرایی برای مطالعه دومی منااسب تر است.

 علل و عوامل کج رفتاری

1- مرتن: کج رفتاری محصول شکاف میان اهداف و ابزار مقبول اجتماعی در نیل به آن اهداف است. وقتی جامعه داشتن مبل گران قیمت، ماشین و خانه های آنچنانی را تبدیل به آرمان های اصلی زندگی میکند، افراد طبقه فرودست با درآمد پایین قادر به تهیه ان نمی باشند بنابراین بین هدف و وسیله رسیدن به آن که پول باشد شکاف صورت میگیرد و فرد برای رسیدن به ماشین و... دست به دزدی و سرقت میزند.

البته مرتن واکنش همه افراد را یکسان ندانسته و آن را به سه دسته تقسیم می کند:

عده ای از فرودستان در سازگاری با وضعیت موجود از راه نامشروع با ابزار دست پیدا می کنند مثل سرقت، عده ای چون به ابزار های موجود دسترسی پیدا نمی کنند، ابزارهای جدید را جایگزین آن می کنند برای مثال وقتی ماشین برای گشت و گذار ندارند با خانواده خود 5 نفری سوار یک موتور می شوند و در عوض دست به دزدی نمی زند. عده ای دیگر نیز حالت انزوا و کناره گیری از جامعه به خود می گیرند.

2- کوهن: کوهن معتقد است شکاف بین ابزار و اهداف مقبول زمانی منجر به کج رفتاری می شود که به سرخوردگی و ناکامی فرد همراه باشد، یعنی فرد از این شکاف احساس سرخوردگی کند. برای مثال من از طبقه فرو دست وارد دانشگاه می شوم و در آنجا با همنوعانی از خود رو به رو می شوم که زیرپایشان ماشین های انچنانی و لباس و کیف و گوشی گرانقیمت به دست دارند، در این صورت من زمانی دست به کج رفتاری می زنم که احساس سرخوردگی کنم، وقتی سرخورده بشم بعد از دانشگاه در میان افرادی فرودست مثل خود برای جبران ناکامی و رسیدن به منزلت بالا، خرده فرهنگی راتشکیل می دهیم که ارزشهای آن درست مقابل نظام ارزشی طبقه برخوردار دارند.

 خودکشی- دورکیم

دورکیم خودکشی را که فردی ترین کنش شخص محسوب می شود را به نظام اجتماعی مرتبط ساخته و معتقد است اگر چه کنش هیچ شخصی کاملا قابل پیش بینی نیست اما می توان پیش بینی کرد که چه گروههایی بیش از دیگران در معرض خودکشی قرار دارند، بدین ترتیب وی 4 نوع خودکشی را برمی شمارد:

خودکشی خود خواهانه، دیگرخواهانه، قدر گرایانه، نا بهنجارانه

دورکیم انسان را یک هوموداپلکس می داند یعنی موجودی دو شخصیتی: یکی خود شخصی شامل جسم، اندیشه، احساسات و عواطف و... و دیگری خود اجتماعی که شامل مجموعه ای از اندیشه ها، احساسات و اخلاقیات مشترک با بین افراد است. بنابراین اگر خود اجتماعی یعنی احساس همبستگی فرد با دیگران کمرنگ بشه فرد دست به خود کشی خود خواهانه خواهد زد و اگر همبستگی فرد با جامعه بیش از حد نیز باشد فرد دست به خودکشی دیگرخواهانه خواهد زد مثل زمانی که فرد در جبهه جنگ قرار دارد.

خوکشی قدرگرایانه زمانی رخ می دهد که فرد احساس کند گروهی که به آن تعلق داشته و با افراد آن کنش متقابل معنادار داشته مثل یک گروه مذهبی، در معرض نابودی است. در چنین صورتی فرد ممکن است دلیلی برای ادامه حیات نبیند و دست به خودکشی بزند.

و خودکشی ناهنجارانه نیز زمانی صورت می گیرد که فرد هنجارها و قواعد و قوانین گروهی را که به آن عادت داشته را دارای کارکرد نبیند. برای مثال زمانیکه فرد برخلاف گذشته احساس امنیت نمی کند.

نويسنده: وحيد اصغري دانشجوي كارشناسي ارشد جامعه شناسي دانشگاه يزد

[ شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ ] [ 15:16 ] [ میر مصطفی سید رنجبر سقزچی ]

حقیقت از دیدگاه پدر پست مدرنیست: نیچه 

نويسنده: وحيد اصغري دانشجوي كارشناسي ارشد جامعه شناسي دانشگاه يزد

نیچه معتقد است که حقیقت یک چیز، در واقع تفسیری است که ما از آن چیز داریم و در نهایت تفسیر برتر از یک چیز تفسیری است که از قدرت برتر برخوردار است. بنابراین او حقیقت را قدرت می داند. با توجه به این امر ما اگر می خواهیم حق با ما باشد باید به دنبال افزایش قدرت خود باشیم، هرچقدر قدرت ما بیشتر باشد به همان اندازه حق با ما بوده و حرف ما درستتر خواهد بود و مهم هم نیست چقدر دیگران با ما موافق باشند یا مخالف، مهم این است که قدرت باعث خواهد شد حرف ما بر روی کرسی قرار گرفته باشد. البته یک نوع قدرت وجود ندارد، قدرت قانونی، کاریزمایی،مالی، فیزیکی و ... را می توان در این مورد مثال زد که هرکدام (اگر جامعه را مجموعه ای از میادین درنظر بگیریم)در میادین و شرایطی خاص کاربرد خواهد داشت، مثلا در کوچه و بازار به عنوان یک میدان اجتماعی، قدرت فیزیکی بالا در بین هم سن و سالان خودمان و یا در یک درگیری باعث خواهد شد همواره حق با ما باشد.

نیچه در این رابطه معتقد است: فیلسوفان حقیقت را مردانه تفسیر کردند درحالیکه خود اسیر زنانشان بودند، براستی حقیقت مردانه است یا زنانه؟!

نیچه حقیقت را تکرار دروغ میداند، او برخلاف ما توانست دروغ را به همان صورت دروغ حس کند، برخلاف ما که دروغ را در قالب حقیقت پذیرفتیم.

مرگ خدا (نیچه)

نیچه معتقد است در دوران قرون وسطا خدا خدای کاتولیک بود، بدین ترتیب که قدرت در دست کاتولیک و روحانیان کلیسا بود بنابراین آن ها بودند که خدا را برای ما معرفی کرده، نیچه معتقد است در این دوران خدا خدای نفس بود. اما با آغاز دوران رنسانس و ظهور مکاتبی چون اومانیسم باعث شد سنت به عنوان ابزاری برای توجیه ومعنا بخشیدن به زندگی، کنار زده بشود و اعتقادات سنتی(مسیحیت) کم رنگتر بشود. با آغاز دوران تجدد و شکل گیری اومانیسم (انسان محوری) انسان در محور همه امور قرار گرفت و گفته شد خدا همین انسان است. در نتیجه در دوران مدرنیته خدا خدای بدن (انسان) بود و چون انسان مقدس بود بنابراین کارهای انسان هم طبیعتا مقدس دانسته می شد. از جمله می توان ظهور جنبش هایی چون همجنسگرایی را در این رابطه مثال زد.

اما در دوران پست مدرن نیچه وقتی افسون زدایی انسان را مشاهده کرد معتقد بر این شد که خدا مرده است یعنی نه خدای نفس وجود دارد و نه خدای بدن، بنابراین دیگر وسیله ای (ایدئولوژی) که بتواند همچون سنت (مسیحیت) به زندگی ما معنا ببخشد نیز وجود ندارد و از این رو ما وارد دوره ای شده ایم بنام نیهیلیسم و پوچگرایی که نیچه از این دوران به عنوان یک دوره بیماری نام می برد.

 ابرانسان

در این رابطه در فلسفه نیچه به سه مفهوم برمی خوریم: انسان، ابرانسان و انسان واپسین.

منظور از ابرانسان، انسان کامل می باشد، انسانی که از خرافات و ترس گذشته رها شده و آزاد گشته است. انسانی که به لحاظ معنوی کامل بوده و در غیاب خدا معنای هستی را بردوش کشیده باشد.

نقد عقل مدرن               

نیچه با زیر پرسش بردن عقل، اساس مدرنیسم و اندیشه های روشنگری را رد کرده است. او معتقد است عقل نمی تواند جای نیروی سنت و دین را بگیرد و میان انگیزه های متفاوت و متنوع افراد هماهنگی ایجاد کند. او عقل را تنها نقابی می داند بر چهره قدرت و راه حل انسان مدرن را برای رهایی از این اسارت انکار اساس پروژه عقلی کردن جامعه می داند.

به عقیده او ویژگی برجسته دنیای مدرن نهیلیسم است. در حالی که در جامعه سنتی دین به زندگی انسان ها و رفتار اخلاقی آنها جهت می داد و تصویر کلی از جهان را در اختیار انسا ن ها می گذاشت اما در دنیای مدرن با رد تفسیرهای دینی و جایگزین شدن علم شاهد تهی شدن زندگی و بی هدف شدن آن از معنا هستیم که نتیجه ای جز پیروزی نهیلیسم نداشته است. در دنیای مدرن ایمان به علم و پیشرفت علمی جانشین ایمان دینی شد. در حالی که علم تنها یک تفسر ویژ ه ای از جهان ارائه می دهد و از چشم اندازی ویژه به هستی می نگرد، پس نمی توان برای آن مزیت بیشتری قائل شد زیرا هیچ تفسیری نمی تواند ادعای شناخت کامل جهان را داشته باشد. پس باید تمام توهم های مابعدالطبیعه و علمی را کناز گذاشت و به جای آن تنوع چشم اندازها و تفاسیر را از جهان پذیرفت. نیچه هنر را بهترین الگوی این نظریه می داند زیرا به گمان او فقط هنر قادر است در مقابل دام های فریبنده علم و اخلاق مقاومت کند.

[ شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ ] [ 15:11 ] [ میر مصطفی سید رنجبر سقزچی ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من در حال حاضر دانشجوی فوق لیسانس جامعه شناسی دانشگاه تبریز وفارغ التحصیل لیسانس علوم اجتماعی با گرایش پژوهشگری از دانشگاه پیام نور مرکز اردبیل می باشم. هدف من در این وبلاگ آشنا ساختن دانشجویان وعلاقه مندان مسائل اجتماعی با مفاهیم اساسی و ارائه مطالب ومقالات اینجانب در حد بضاعت علمی می باشد. میرمصطفی سید رنجبر سقزچی. msr.ranjbar@gmail.com