درباره شخصیت علمی
امروز رفته بودم جلسه ای که درباره ی « تحلیل عامل تاییدی بوسیله نرم افزار لیزرل » بود. وقتی داشتم از جلسه بر می گشتم، به ذهنم رسید که چقدر الان حضور در این جلسات را دوست دارم. جلساتی که در آن بحث های عمیقا علمی (حالا مرتبط با جامعه شناسی و پژوهشگری) مطرح می شود و بعضا از تمامی افرادی که آنجا هستند می شود دو سه نفری را پیدا کرد که شخصیت علمی شان قوی تر از دیگر وجوه شخصیتی شان است. یعنی کسانی که به مباحث جامعه شناسی یا پژوهشگری اجتماعی صرفا به عنوان یک ابزار برای پول در آوردن یا مدرک گرفتن، یا بدست آوردن منزلت یا شخصیت اجتماعی نگاه نمی کنند و عمیقا به خود ِ این مباحث علاقمندند.
البته بعضا دانشجوهایی را می توانیم ببینم که مثلا در دوره لیسانس همان سالهای دوم و سوم واقعا به رشته شان علاقه نشان می دهند، اما علاقه ها در اغلب موارد موقتی و ناپایدار است و به محض پایان یافتن دوره تحصیلی و درگیر شدن با مسائل زندگی روزمره کم کم فراموش می شود، و آدمها لذت های دیگری را جایگزین « لذت ِ فهمیدن و علم » می کنند.
طوریکه در سالهای بعد دیگر هیچ نشانی از آن طرز تفکر علمی (حالا مثلا جامعه شناختی) در شخصیت و افکار فرد مشاهده نمی شود و متوجه می شوی که او سالهاست از لحاظ اندیشه متوقف شده است. با این که شاید در مسائل عملی تر و تجربی تر زندگی مهارت بیشتری یافته باشد، ولی بطور کلی متوقف مانده است.
اما برای خودم دوست ندارم هیچ زمانی این اتفاق برایم بیفتد. دوست دارم همچنان بدنبال فهمیدن و تجربه ی چیزهای تازه تر در حوزه ی جامعه شناسی باشم. می خواهم لذت ِ فهمیدن و کار علمی را عمیقا بچشم، و آن هم در سایه ی کار علمی حقیقی یعنی مطالعه، تالیف و آموزش است.
هر چند که فضای اجتماعی ِ جامعه ی ما بطور کلی از شخصیت های علمی استقبال خوبی نمی کند، و آنها را افرادی تک بعدی تلقی می کنند، و اغلب افراد دوست دارند درباره ی چیزهایی همچون پول، امکانات زندگی، مسائل عاطفی و ... صحبت کنند و لذت را در درون آنها جستجو کنند، و به نوعی برای شان شاید عجیب به نظر برسد که فردی راهی متفاوت را برای زندگی اش برگزیده باشد، اما من این راه، یعنی راه ِ فهمیدن و تفکر علمی را دوست دارم و می خواهم آن را ادامه بدهم، برای همه ی عمرم ...
علیرضا
درباره ي انسان
الان رفته بودم وب ِ دوست خوبم لادن (www.a1elb.blogfa.com)، كه هميشه با شور و اشتياق خاصي مطالبش را دنبال مي كنم و از خواندن نوشته هايش لذت مي برم و شيوه ي تفكر بازانديشانه اي كه باعث آفرينش آن كلمات مي شود، تحسين مي كنم.
اجازه بدهيد ابتدا كمي درباره ي بازانديشي صحبت كنم بعد حرفم را بيان مي كنم. بازانديشي ريشه ي عميقي در فلسفه ي غرب دارد اما در جامعه شناسي دوست دارم از گيدنز ياد بكنم كه اين مفهوم نقش بسزايي در نظريه ي ساخت يابي او دارد.
گيدنز معتقد است در نبرد كنشگر و ساختار ، يا انسان و جامعه، يا خود و فرهنگ، اين تفكر بازانديشانه (Reflective thinking) است كه به انسان كمك مي كند تا در « بستر زمان »، محدوديت هاي فرهنگي و ساختاري را پشت سر گذاشته و به تحقق خواسته هايش نزديك تر گردد.
« انسان در ارتباط با زمان تحقق مي يابد »
وقتي تعامل ميان كنشگر و ساختار را وضعيت و بازه ي زماني ِ معيني در نظر بگيريم، شايد اين احساس را داشته باشيم كه اين ساختارهاي اجتماعي (همچون ارزشها، نقشها، آداب و رسوم، سنتها، موقعيتها و ... بطور كل جهان زيست يا بقول هايدگر دازاين ِ آدميان) هستند كه بر انديشه و اراده ي آدمي تسلط و غلبه دارند اما اگر عنصر « زمان » را در اين امر دخيل كنيم، آنگاه متوجه مي شويم كه در طول زمان و در بلندمدت اين كنشگران اجتماعي هستند كه بقول بورديو با « استراتژي » هايي كه اتخاذ مي كنند، ساختارهاي اجتماعي را در جهت اهدافشان به خدمت مي گيرند.
حال از اين مباحث كه بگذريم اين بار لادن در آخرين پستش جمله اي آورده كه خيلي به دلم نشست:
من درحال كشف افق هاي ذهنم هستم
به نظر شما آيا اين نمي تواند نوعي انسان شناسي تلقي شود؟
تا به حال نظريه هاي زيادي را خوانده ام كه هر كدام ديدگاه خاصي درباره بنيادي ترين انگيزه هاي آدمي در زندگي اجتماعي، كه اعمال و كنشهاي آنها را هدايت و رهبري مي كند ارائه كرده اند. براي مثال در ميان نظريه هاي جامعه شناسي، نظريه ي مبادله معتقد است كه آدمها به دنبال كسب حداكثر سود و كمترين هزينه در زندگي اجتماعي هستند، ماركسيستها زندگي اجتماعي را مبتني بر تعارض منافع آدمها مي دانند و معتقدند انسانها آنطور عمل مي كنند كه منافع شان اقتضاء مي كند و ... در حوزه هاي روانشناسي نيز فرويد معتقد است انگيزه ي بنيادين اعمال آدمي مبتني بر ارضاء نيازهاي غريزي است، كه گاه به علت عدم امكان تحقق در زندگي اجتماعي به شكل هاي ديگري بروز مي كند، از سويي ديگر ادامه ي دهنده راه او يعني ژاك لكان روان فرد با آرزومندي ِ ديگري، همراستا مي داند، انسانها همواره آرزومند چيزي يا كسي هستند كه به زندگي آنها نظم، آرامش و هماهنگي مي بخشد و ... يا آنطور كه در مذاهب گفته مي شود، حس پرستش يكي از انگيزه هاي بنيادين ِ اعمال آدمي است و ...
ولي حالا به نظرم مي توانيم يك ديدگاه تازه را درباره ي انسان ارائه كنيم:
انسانها
نه به دنبال ارضاء غرائز و تمنيات دروني
( چه جنسي، چه عاطفي)
نه به دنبال كسب منافع
نه به دنبال منزلت و تاييد اجتماعي
نه به دنبال قدرت
نه به دنبال معناي زندگي و حس پرستش
بلكه
انسانها بدنبال كشف افق هاي وجودي خويش هستند،
و اين امر در ارتباط با زمان امكان پذير مي گردد
انسانها مي خواهند خود را در زندگي اجتماعي به آزمون بگذارند
اين كه تا چه حد در بستر زمان، مي توانند به پيش بروند
تا چه حد مي توانند در بلندمدت توانايي هاي وجودي شان را نشان دهند
و با كسب شناخت و آگاهي اي از درون خود، از طريق تجربيات عملي زندگي
به احساس اطميناني از وجود خويش برسند
و اين چنين به سطح بالاتري از « وجود داشتن » ارتقاء يابند
يعني مي خواهم بگويم انگيزه هاي جنسي، عاطفي، منزلتي،
خواست قدرت، سود، منفعت و ... همگي در بستر تجربيات عملي زندگي
در هم مي آميزند و تنها زماني بروز مي يابند كه فرد بخواهد
به بازشناسي افق هاي وجودي خويش بپردازد
به نظرم اين انگيزه ي بنيادين ي است كه در پس تمامي ِ اعمال آدمي در زندگي اجتماعي است
علیرضا
درباره ي عزاداري
عليرضا
امروز برگزاري مجلس عزاي يكي از بستگان ِ نزديك ِ همسايه مون كه دو روز پيش مرده بود، باعث شد كه يه چيز تازه رو بفهمم.
همين الان كه دارم اين مطلب رو مي نويسم، طبقه پايين خونه ي ما اختصاص پيدا كرده به برگزاري مجلس سوم اون مرحوم... و حدودا يك ساعتي هست كه دارم صداي روضه خون رو مي شنوم كه يه جورايي داره با صداي اشك آلود و غم انگيز ، كه نشان از تجربه و كاربلدي اش داره، سعي مي كنه مرگ ِ اون مرحوم رو كه مادر خانواده بوده با قضاياي كربلا و حوادث تاريخي پيوند بزنه ... و صداي ضجه و گريه هم كه بلنده ... خب حق هم دارن البته ... از دست دادن ِ ناگهاني ِ كسي كه دوستش داري واقعا سخته ...
امروز من به يكي از كاركردهاي مذهب پي بردم و اونم بهره بردن از حوادث تاريخي براي تسكين و همدردي با دردهاي آدمهاست. در زندگي روزمره بعضا مصيبتهايي پيش مي ياد كه ممكنه فراتر از تحمل آدمها باشه، مصيبتهايي كه چنان دردي ايجاد مي كنه اگه فرد در اون لحظات تنها بمونه، ممكنه از بين بره. در اينجاست كه مذهب و آداب و رسوم اجتماعي نقش تسكين دهنده رو ايفا مي كنن و به فرد اجازه مي دن كه احساسات خودش رو تخليه كنه و باز دوباره به زندگي برگرده.
انگار تازه دارم مي فهمم كه وقتي فردي مي ميره چرا براش سوم و هفتم و چهلم مي گيرن، از يك نظر شايد برگزاري اين مراسم ها رو احترام به شخصي كه فوت كرده بدونيم. اما از نظري ديگه برگزاري يك چنين مراسماتي كه با زمان مشخص انجام مي شه فرصت دادن به وابستگان نزديك ِ فرد هست براي اين كه بتونن با غم ِ از دست دادن ِ اون آدم كم كم كنار بيان، و برگزاري اينگونه مراسم ها براي سلامت روحي و جسمي باقيماندگان ضروري و حياتيه ...
وقتي انسان كسي رو كه خيلي دوست داشته به طور ناگهاني از دست مي ده، مثل پدر ، مادر يا همسر و ... انگار به يه دوره اي نياز داره كه فقط بشينه و عزاداري كنه (دوره اي از اشك ريختن و گريه كردن) تا از اين طريق بتونه با قطع ناگهاني ارتباط، پيوند و وابستگي هاي عاطفي اي كه براي سالها در وجودش شكل گرفته كنار بياد و به اين باور برسه كه ديگه نمي تونه اون آدم رو در كنار خودش داشته باشه.
در اينجا هم عزاداري بخصوص در روزهاي اول تنها شامل همدردي با شخص مصيبت ديده است، و فقط بمنظور تخليه ي احساسهاي انباشته شده ي فرد صورت مي گيره ...
اگه دقت كرده باشين در مراسم هاي روزهاي اول و سوم و حتي چهلم هيچوقت اون روضه خون نمي ياد مثلا بگه: خب بازماندگان عزيز همه مادرشون يه روز مي ميرن شما هم حالا مادرتون مرده، نبايد گريه كنين، بايد با واقعيت كنار بياين! بايد باور كنين كه اونو برا هميشه از دست دادين! اين كار شما غيرعقلانيه و نشون مي ده كه شما آدماي منطقي اي نيستين!
و توصيه كنه: منطقي باشين، همه آدمها يه روز مي ميرن!
آدمها روضه خون رو براي اين دعوت نمي كنن كه « حقيقت » رو بفهمن، اون رو مي خوان براي اين كه در اون لحظه باهاشون همراهي كنه ... در روزهاي اول روضه خون فقط با صداي غم انگيز و اشك آلود با بازماندگان همراهي و همدردي مي كنه، و جالبه كه اصلا هم مهم نيست كه چي مي گه (غالبا پرت و پلا مي گه، آخه بعضي وقتها آدم با خودش فكر مي كنه مرگ مادر خانواده چه ربطي به حادثه كربلا داره! )
ولي بايد توجه داشته باشيم كه در اينجا بحث فقط سر همدردي هست و يكجور كمك به فرد مصيبت ديده تا بتونه احساسات خودش رو تخليه كنه ...
در واقع در روزهاي اول فرد ِ مصيبت ديده به يك فيلسوف، جامعه شناس يا فرد خردمند نياز نداره كه بياد وضعيت رو تحليل عقلاني كنه و در نهايت يه جوري بخواد بهش بفهمونه كه ناراحتي اش احمقانه اس! بلكه اون به يك همدرد نياز داره ... فقط همين ... (هر چند كه معتقدم در بلندمدت تنها رسيدن به پاسخ سوالها و فهم صحيح و درست از حادثه مي تونه فرد رو به آرامش پايدار برسونه).
اما در عين حال زمان ِ اين تخليله احساسات هم مشخصه، اين كه مثلا فرد چهل روز (يا مثلا يك سال) مي تونه در عزاي شخص از دست رفته بشينه و بعد كم كم بايد به زندگي روزمره برگرده (يا همون مراسمي كه اقوام در روز اول عيد به خونه ي شخص مصيبت ديده مي رن تا انگار يك جور اون رو به زندگي روزمره برگردونن و به عزاداريش پايان بدن). در اين جا مراسمات و آداب و رسوم اجتماعي به سلامتي رواني و جسماني فرد كمك مي كنند.
اگه فرد امكان اين عزاداري رو نداشته باشه، يعني موقعيتي نداشته باشه تا بتونه احساسات خودش رو تخليه كنه، مطمئنا در آينده هم سلامتي عقلاني خودش رو از دست خواهد داد و اين احساسات ِ بيان نشده بر روي شخصيت و نگرشهاي او درباره زندگي تاثيرهاي منفي خواهد گذاشت.
درباره ی جامعه شناسی
جامعه شناسی (به زعم من البته) می گوید:
« حرفی که می زنی ، اعتقادی که داری ، مسیری که در زندگی ات انتخاب کرده ای، می تواند درست باشد ، می تواند درست نباشد!
مواظب باش شاید برخواسته از خاستگاه فرهنگی توست، یا برخواسته از منظر (وضعیت پارادایمیک)ی که در آن قرار گرفته ای، یا شاید هم تفسیری ایدئولوژیک از وضعیت موجود است، شاید هم ساخته و پرداخته ی نظام گفتمانی است و ... ».
پیروی از سنت جامعه شناسی ریشه کنی هر نوع ایمان در درون آدمی است ، و جالب آن که انسان تنها به ایمان زنده است، از فرد ایمان اش را بگیرید ، هیچ چیز ازش باقی نمی ماند!
عمیق ترین نیاز آدمی آن است که باور داشته باشد آنچه می اندیشد، می خواهد و مسیری که در زندگی اش دنبال می کند حقیقت محض است و غیر از این نیست ...
علیرضا
سخت ترین کار در دنیا آن است که انسان یک زندگی ساده و معمولی را
با آهنگ و ریتمی هماهنگ ، متوازن و آرام دنبال کند
ثبات شخصیت و بلوغ فکری
در این چند وقت گذشته مفهومی ذهنم را به خود مشغول کرده بود که امروز می خواهم درباره ی آن صحبت کنم:
« ثبات شخصیت »
ثبات شخصیتی یکی از مهمترین ویژگیهای آدمی است که نشان از پختگی شخصیت ِفرد دارد که البته برخی پیش زمینه ها می تواند به ثبات شخصیتی او را تقویت کند ، مثل داشتن موقعیت اجتماعی – شغلی مناسب ، درآمد مطلوب و احترام و تایید اجتماعی از سوی دیگران ِ نزدیک .
اما بحث من درباره ی عنصری در مفهوم "ثبات شخصیت" است که به شخصیت خود ِ فرد باز می گردد و آن همانا داشتن "بلوغ فکری" است.
به نظرم بلوغ فکری یک دستاورد اجتماعی است که در بطن زندگی روزمره حاصل می گردد و نشان از آن دارد که فرد توانسته بخوبی با محیط اجتماعی خویش هماهنگی حاصل کرده و سازگاری و تطابقی میان اهداف فردی و اجتماعی اش ، و آنچه ساختارهای اجتماعی از او مطالبه می کنند ، حاصل کند.
در تعریف به نظرم بلوغ فکری « توانایی حفظ تعادل و تسلط بر شخصیت و آرامش درونی در همه وقت و در همه جا ( در هر موقعیتی ) » است.
برای رسیدن به چنین مرحله ای از پختگی شخصیت به نظرم داشتن برخی پیش زمینه ها الزامی است که متاسفانه بخاطر کمبود تمرکز و وقت نمی توانم خیلی آنها را باز کنم و فقط به یادآوری آنها می پردازم:
رهایی از ایده آل گرایی و زندگی با مقتضیات دنیای واقعی
پیروی از عقلانیت بلندمدت
توانایی بازاندیشی و بازسازی پس از ناکامی های زندگی
که خود نیازمند درک همه جانبه از زندگی است
انتقادپذیری و انعطاف پذیری شخصیتی
داشتن دیدگاه های روشن درباره ی آنچه می خواهیم
عدم وابستگی به دیگری و گذاشتن لنگر زندگی فردی و اجتماعی بر روی خود
« خود محوری »
پیش بردن سیر طبیعی زندگی روزمره و زندگی برای زمان حال
( همین روز و همین ساعت )
در نهایت بزرگترین ویژگی پختگی شخصیت آن است که فرد صداقت ، صمیمیت و سادگی خالصانه و بی واسطه اش را کنار می گذارد و رویکردی عقلانی–منطقی را نسبت به زندگی و موقعیتهای مختلف در پیش می گیرد و این رویکرد عقلانی – منطقی در تثبیت شخصیت فرد نقش بسزایی دارد.
علیرضا
چه شیرین و لذت بخش است ، زندگی در جهان ِ پست مدرن
چرا که وقتی هیچ « حقیقت » ی وجود ندارد
می توانی آزادانه با آن حقیقت هایی که خودت به تنهایی
در اندیشه و تجربه ی شخصی بدانها دست یافته ای زندگی کنی
و از آنجا که میان شیوه های متفاوت زندگی ، ذاتا برتری ای نیست
می توانی از دغدغه ی همرنگی با جماعت و تطابق با ارزشها و شیوه ی زندگی ِ دیگران رهایی یابی
سخن داستایوسکی که یادتان هست
« اگر خدا نباشد ، هر کاری مجاز است »
« بی خدایی »
این هدیه ای است که پست مدرنیسم به انسان اعطا کرده است
علیرضا
![]()
نکته: منظورم اینجا از خدا ، اون خدای ناز و مهربونی که خیلی دوسش دارم نیس ها ... منظورم اصلا یه چیز دیگه اس ...
وجود ِ غير عقلاني ِ ما
علیرضا عزیزی
ديروز با يكي از دوستانم داشتيم درباره ي اين كه چه چيزي واقعا بر اعمال و رفتار آدمها بيشترين تاثير را داشته و آنرا تعيين مي كند ، صحبت مي كرديم.
و موضوع بحث سر اين بود كه آيا انسانها عاقل هستند يا خير؟ آيا انسانها عاقلانه مي توانند بر زندگي شان مسلط شوند و در هر موقعيتي بهترين تصميم را بگيرند يا نمي توانند؟
نظر دوستم اين بود كه آنچه باعث مي شود كه ما در موقعيتهاي مختلف ، فلان تصميمها يا اعمال را انجام دهيم « تفكر عقلاني » نيست. او معتقد بود كه انسانها عاقل نيستند. ما فكر مي كنيم كه خودمان داريم تصميم مي گيريم در حاليكه نيروهاي ديگري در پس ِ پشت تصميم هاي ما قرار دارد كه در واقع آنها هستند كه بر اعمال ، رفتار و تصميمهاي ما مسلط اند.
دوستم با الهام از نظريه فرويد از اين نيروها با عنوان « ناخودآگاه » ياد مي كرد.
ناخودآگاه را سرگذشت فردي ما شكل مي دهد و شامل آرزوها ، آمال ، خواسته ها و نيازهايي مي باشد كه در گذر زمان و در حيني كه آدمها بزرگ مي شوند ، از طرف اجتماع يا موقعيتهاي مختلفي كه در آن قرار مي گيرند مورد پذيرش قرار نمي گيرد و سركوب مي گردد. همه ي اين آرزوها و نيازها كه امكان تحقق پيدا نمي كنند از حوزه ي ذهن آگاه طرد شده و به ناخودآگاه مي روند و در آنجا انباشته مي شوند تا روزي كه به شكلي دوباره به حوزه ي خودآگاه ما بازگشته و به نوعي خود را در رفتارهاي ما نشان دهند.
دوستم معتقد بود كه همين سرگذشت شخصي ِ من است كه رفتارهاي كنوني ام را شكل مي دهد و باعث مي شود كه مثلا من فلان رفتار را داشته باشم و نه فلان رفتار ديگر را ... و در اين ميان عقل هيچ مدخليتي ندارد.
نيروهاي ناخودآگاه زماني دقيقا خودشان را نشان مي دهند كه مي بينيم كسي بوضوح دارد غيرعقلاني عمل مي كند ، يا در كاري افراط مي ورزد ، يعني با اين كه مي داند انجام دادن آن كار به ضرر خودش است ، باز هم لجوجانه بر انجام آن اصرار مي كند.
اين هم بخاطر اين است كه خواسته ها و آرزوهاي سركوب شده اي كه در درون ناخودآگاه انباشته شده اند ، مرتب ميل به برآورده شدن دارند و اصلا هم موقعيت و شرايط را در نظر نمي گيرند بلكه حال به هر نحو كه شده ، حتي با روشي كاملا غيرمنطقي ، مي خواهند ارضاء شوند.
و اين نيروها آنقدر قدرتمند هستند كه بكلي طرزتفكر عقلاني فرد را تحت الشعاع قرار مي دهند و فرد ديگر نمي تواند از خودش بيرون آمده و ببيند كه چكار دارد مي كند ، بلكه فقط بدنبال ارضاء همان خواسته هاست. يعني اين نيروها آنقدر توانايي دارند كه حتي عقل را هم تحت اختيار خودشان مي گيرند و بدين گونه مي شود كه آدمهاي زيادي را در اطرافمان مي بينيم كه بوضوح دارند كارهاي احمقانه مي كنند.
به همين خاطر دوستم معتقد بود كه « احمق بودن » جزء طبيعت بشر است و « همه » تا اندازه اي احمق هستند و اصلا نبايد بخاطر اين قضيه كه چرا در فلان موقعيتها احمقانه عمل كرده ايم ناراحت باشيم بلكه بايد بپذيريم كه بخشي از زندگي من شامل اعمالي مي شود كه بوضوح احمقانه است. فقط با پذيرش اعمال و رفتارهاي احمقانه مان است كه حداقل مي توانيم از سرزنش مداوم خود جلوگيري كنيم و سعي كنيم كه از اين به بعد بيشتر خودمان را بشناسيم و آرزوهايي كه در درونمان سركوب شده را شناسايي كنيم تا حداقل خودمان تصميم بگيريم كه اين آرزوها و خواسته ها تحت چه شرايطي و به چه شيوه اي ارضاء شوند.
اين نهايت ِ كاري است كه « عقل » مي تواند بكند. يعني هدايت نيروهاي دروني اي كه مرتب بر ما فشار وارد مي كنند تا برآورده شان سازيم هر چند كه در برخي موارد هم موفق نمي شويم و ضرر مي كنيم.
جامعه شناسی ، علمی برای زندگی
یادمه اولین جلسه ای که اینجا کلاس داشتیم ، و درست در همون اولین برخورد با همکلاسیهام وقتی از پله ها اومدم بالا و به طرف کلاس رفتم یکی از همکلاسیها ( که البته بعدا فهمیدم همکلاسیمه ) ، توی راهرو کنار ِ در ِ کلاس ایستاده بود. و در همون اولین برخورد پرسید: جامعه شناسی ؟
لبخند زدم و گفتم: آره .
گفت: فهمیدم. آخه اونایی که جامعه شناسی می خونن از ظاهرشون معلومه ، متفاوتن ...
این حرف خب ، فکر می کنم از همون موقع تو ذهنم باقی موند. « متقاوت بودن » ، آیا واقعا بچه های جامعه شناسی ، یا استاداشون نسبت به بقیه ی آدمها متفاوتند؟ خب اوایل فکر می کردم که خب آره ، از لحاظ منطقی و تئوریکی ، بچه های جامعه شناسی چون با قواعد زندگی اجتماعی آشنا می شن و به زندگی اجتماعی از بالا نگاه می کنن می تونن متفاوت از کسایی که در درون زندگی اجتماعی غرق شدن ، عمل و زندگی کنن.
به نظرم می رسید جامعه شناسی که بقول دکتر چاوشیان « معرفت انتقادی نسبت به جامعه » هست ، به انسان دیدی می ده که می تونه به رهایی انسان ختم بشه ... رهایی از اسطوره ها ، ایدئولوژیهای فکری ، افکار عامیانه ، تعصبات قومی و مذهبی ، افکار محدود منطقه ای و ...
و حالا می خوام بگم خب به نظر می رسه که تا حدی این امر درست باشه. یعنی باید بین بچه های جامعه شناسی تمایز گذاشت. اونایی که با نظریه ها زندگی می کنن و اونایی که فقط نظریه ها رو می خونن و واحد پاس می کنن.
ولی می شه هم متخصص جامعه شناسی بود و هم عامیانه ترین افکار رو داشت ( همونطور که الان دور و برم زیاد می بینم! حتی اکثر استادایی که داشتم! البته به غیر از دوست و استادم آقای صنعتی
).
ولی خب از اونطرف تو این رشته واقعا آدمهای متفاوتی هم وجود دارن ... که می شه اونها رو شناخت و ازشون چیزها آموخت.
روشنفکر بودن
تا حالا فکر کردین چه چیزی یه آدم عامی ، یا معمولی رو با یه آدم فرهیخته و روشنفکر متمایز می کنه؟ خیلی ها فکر می کنن مسئله بر می گرده به سواد یا موقعیت اجتماعی ( این که مثلا طرف عضو هیئت علمی یه جایی باشه و حرفای قلمبه سلمبه بزنه ، یا مثلا خیلی تحلیل های روشنفکرانه ارائه بده و تو حرفاش چند کلمه ی انگلیسی رو قاطی کنه! ) ، یام خونه اش مثلا یه جای بالای شهر باشه و یا یه تیپ خاصی داشته باشه ( مثلا موهاش خیلی بلند باشه ، یا ریش خاصی داشته باشه و اینا )... به اینجور آدما معمولا می گن روشنفکر یا فرهیخته ...
ولی خب از این معیارهای الکی که بگذریم ، به نظرم روشنفکر بودن توی زندگی دو ویژگی اصلی داره :
یکی صداقت ِ فکری ِ ( این که آدم با خودش و دیگران روراست باشه و نتایج تحلیلهای فکریش رو جدی بگیره و دچار خودفریبی نشه ).
دوم توانایی بازاندیشی ِ ( این که آدم نقد پذیر باشه و همیشه آمادگی این رو داشته باشه که حتی بنیادی ترین اصول زندگیش رو به چالش بکشه و دربارشون فکر کنه ).
سوم توانایی گفتگوی عقلانیه ( این که آدم به دیگری و اندیشه و فکر او احترام بگذاره و همیشه به دنبال چیز یاد گرفتن باشه )
حالا اینا معیارهایی هست که الان تو ذهنمه ، اگه چیز دیگه ای به ذهنتون رسید بهم بگین.

