« در کل جنبه های اندکی را در انسان خوب یافته ام ، بنابر تجربه من آنها آشغال اند »
زیگموند فروید
روانشناسی زیگموند فروید
انواع مراحل روانی- جنسی رشد شخصیت
مقدمه: فروید تعارضهای نیرومندی را با ماهیت جنسی در نوزاد و کودک خردسال شناسایی کرد ، تعارضهایی که به نظر می رسیدند پیرامون ناحیه های خاصی از بدن گردش می کنند. همچنین او اعتقاد داشت که در سنین مختلف هر ناحیه بدن اهمیت بیشتری می یابد ، یعنی مرکز تعارض می شود. و از این رو دست به تدوین نظریه مراحل رشد روانی – جنسی زد که طی آن کودک در هر مرحله تحت تاثیر یک ناحیه شهوت زای بدن قرار می گیرد. یک ناحیه ی شهوت زا منطقهای از بدن است که به تحریک حساس است ، هنگامی که چنین ناحیه ای به طریقی مورد نوازش ، مالش یا تحریک قرار گیرد ، احساسی خوشایند پدید می آید.
در هر مرحله رشد ، تعارض وجود دارد که باید پیش از آنکه نوباوه یا کودک بتواند پا به مرحله بعد بگذارد ، به شکل رضایت بخشی حل شود. گاهی فرد مایل نیست یا نمی تواند از مرحله ای به مرحله بعد برود ، به این دلیل که تعارض حل نشده است و یا به این دلیل که نیازها به صورت افراطی ارضاء شده اند ، که او نمی تواند به مرحلهای بعد پا بگذارد. در هر مورد گفته می شود که فرد در این مرحله رشد تثبیت شده است. در تثبیت بخشی از زیست مایه (انرژی روانی) در همان مرحله رشد به شکلی نیروگذاری شده باقی می ماند و انرژی کمتری برای مرحله های بعد جا می گذارد. محور این مراحل روانی – جنسی سایق جنسی کودک است.
الف- مرحله ی دهانی
نخستین مرحله رشد روانی – جنسی سال اول زندگی است. در طول این دوره ، دهان منبع اصلی لذت کودک است. این لذت ناشی از مکیدن ، گازگرفتن ، و بلعیدن همراه با احساس لبها ، دهان و گونه هاست.
دو نوع فعالیت در طول این مرحله انجام می گیرد: رفتار جذب کننده ی دهانی (فرو بردن ، مثل غذاخوردن) ، رفتار پرخاشگرانه ی دهانی (تف انداختن).
بزرگسالی که در مرحله ی جذب دهانی تثبیت شده است به طور افراطی در بند فعالیتهای دهانی است. رفتارهایی مانند خوردن ، نوشیدن ، سیگار کشیدن ، بوسیدن و ... اگر شخصی در کودکی بیش از حد ارضاء شده باشد ، شخصیت دهانی او در بزرگسالی مستعد خوش بینی مفرط و وابستگی زیاد خواهد بود. از آنجایی که این افراد در کودکی بیش از اندازه لوس شده اند ، اتکایشان به دیگران برای ارضای نیازهایشان تداوم می یابد ، در نتیجه بسیار زودباورند. هر چه را که به آنها گفته می شود می پذیرند و بی اندازه به دیگران اعتماد می کنند ، این گونه افراد در سنخ « شخصیت پذیرا » یا « منفعل دهانی » قرار می گیرند.
دومین مرحله دهانی ، مرحله پرخاشگر دانی در طول رویش دردناک و ناکام کننده ی دندانها رخ می دهد. اشخاصی که در این مرحله تثبیت شده اند مستعد بدبینی ، خصومت و پرخاشگری مفرط هستند. این افراد احتمالا اهل جدل و طعنه گویی هستند و در مقابل یدگران سخنان گزنده و گرایشهای آزارگرانه نشان می دهند. رشک بردن به دیگران در این اشخاص دیده می شود و به طور مستمر سعی در چیرگی ، استثمار و زیر نفوذ قرار دادن افراد دیگر دارند. این سنخ شخصیت « آزارگرانه دهانی » نیز نامیده می شود.
مرحله دهانی هنگام از شیر گرفتن کودک پایان می یابد.
ب- مرحله ی مقعدی
مرحله ی مقعدی در پایان 2 سالگی با آموزش کودک برای توالت رفتن آغاز می شود. فروید تجربه این آموزش را برای رشد شخصیت حیاتی می داند. دفع مدفوع موجب لذت کودک می شود ، اما با شروع آموزش آداب توالت او باید یاد بگیرد که این لذت را به تاخیر اندازد.
پ- مرحله ی آلتی: حل عقده ی ادیپ
این مرحله در حدود 4 یا 5 سالگی آغاز می شود. کودکان در این سن رغبت زیادی به اکتشاف و دستکاری اندامهای تناسلی خود و دیگران نشان می دهند. لذت از ناحیه تناسلی ناشی می شود و این امر نه تنها از طریق رفتارهایی مانند استمناء ، بلکهاز طریق خیالپردازیها نیز صورت می گیرد.
تعارضهای مرحله ی آلتی آخرین مرحله رشد پیش تناسلی یا کودکی را شامل می شوند و از نظر حل شدن ، پیچیده ترین تعارضها هستند. چرا که هنجارها و ارزشهای اجتماعی به شدت آنرا طرد و نفی می کند. تعارض بنیادین مرحله آلتی در پیرامون میل ناهشیار کودک به زنانی با والد غیر همجنس جای می گیرد که همراه است با میل ناهشیار کودک به جانشین شدن یا حتی از میان برداشتن والد همجنس.
از اینجا عقده ادیپ (Oedipus Complex) شکل می گیرد. این نام یکی از اسطوره های یونانی است که از نمایشنامه ی ادیپ شهریار (Oedipus Rex) به نگارش درآمده است. در این داستان ، ادیپ جوان پدرش را می کشد و با مادرش ازدواج می کند ، بی آنکه آن زمان بداند که آنها کیستند.
عقده ادیپ از آنجا شکل می گیرد که پسر به مادرش عشق می ورزد و نسبت به او احساس جنسی دارد اما در این میان پدر رقیب و یک تهدید می باشد. این امر باعث می شود که در کودک ترس خاصی در مورد آلتش شکل می گیرد. او می ترسد که پدرش اندام خاطی وی را که منبع لذت و هوسهای جنسی او هستند ، قطع کند. بدین ترتیب در کودک « اضطراب اختگی ، Contrition anxiety » پدید می آید.
ترس پسر از اختگی چنان نیرومند است که او مجبور به واپس راندن میل جنسی نسبت به مادرش می شود. فروید جریان را حل تعارض ادیپ می نامد. این جریان شامل جایگزینی مهری پذیرفته تر به جای میل جنسی به مادر همانند سازی گسترده با پدر است. بدین ترتیب یکی از نتایج حل عقده ادیپ شکل گیری « فراخود » است.
فروید درباره ی عقده الکترا (Electra Complex) کمتر توضیح داد. در اسطوره های یونانی الکترا برادرش را با نیرنگ وادار به کشتن مادر و معشوق مادرشان کرد ، زیرا این دو پیش از این پدر الکترا را به قتل رسانده بودند. دختر نیز مانند پسر ، اولین موضوع عشق اش مادر است که نخستین منبع غذا ، مهر و امنیت او در کودکی است. اما در خلال مرحله ی آلتی پدر موضوع جدید عشق دختر می شود. او در می یابد که که پسرها دارای اندام جنسی برآمده هستند و دخترها چنین چیزی ندارند. دختر مادرش را به خاطر شرایط اختگی و در نتیجه فرودستی سرزنش می کند و در مقابل عشق خود را به پدرش منتقل می کند ، زیرا پدر مالک آلتی بزرگ است. با این حال دختر در کنار عشق ، به پدر رشک هم می ورزد. بدین ترتیب در دختر حالت « غبطه آلتی ، Penis envy » پدید می آید. بدین جهت می بینیم که هم در دختر و هم پسر ، اضطراب آلتی و غبطه آلتی بدین ترتیب شکل می گیرد که دختر احساس می کند آلتش را از دست داده است و پسر می ترسد که مبادا آن را از دست بدهد.
منش یا شخصیت آلتی نشانهایی از خود شیفتگی شدید بروز می دهد و در این حال هر چند تلاش مستمری برای جذب جنس مخالف انجام می دهد ، اما برقراری رابطه پخته دگرجنس خواهانه با دشواری همراه است. این افراد نیازمند آن هستند که صفتهای جذاب و بی همتایشان به طور پیوسته مورد شناخت و تحسین قرار گیرد. آنها تا زمانی که چنین حمایتی را دریافت می کنند ، کارکردشان خوب به نظر می رسد ، اما با از دست دادن آن مورد هجوم احساسهای بی کفایتی و حقارت قرار می گیرند.
مردی که شخصیت آلتی دارد گستاخ ، خودبین و متکی به نفس است. این افراد همواره مردانگی شان را – برای مثال از طریق تصاحب کردنهای جنسی مکرر – به رخ می کشند یا نمایان می سازند.
زنی که شخصیت آلتی دارد در زنانگی خویش اغراق می کند ، و قریحه و فریبندگی خود را جهت در هم شکستن و تسخیر مردان به کار می گیرد.
برداشت فروید از ماهیت انسان
فروید تصویری جذاب و خوشبینانه از سرشت انسان ترسیم نکرد ، بلکه کاملا برعکس عمل نمود. در تصویر او آدمی مرداب تاریکی است که همواره در ان تعارضی در حال جوش و خروش است. فروید با لحنی بدبینانه ما را محکوم به کشاکش با نیروهای درونی مان توصیف می کند. کشاکشی که تقریبا همیشه به شکست ما ختم می شود.
در نظام فروید تنها یک هدف غایی و اساسی در زندگی وجود دارد و آن « کاهش تنش » است. ما باید تلاش کنیم که تا حد ممکن از تنش به دور باشیم.
فروید در مورد موضوع اراده ی آزاد در برابر جبرگرایی (جبر و اختیار) در مورد انسان دیدی جبرگرایانه داشت. هر چیزی که انجام می دهیم یا می اندیشیم (و حتی در رویا می بینیم) از پیش به وسیله ی نیروهایی گریزناپذیر و نامرئی در درون ما رقم خورده است.
اما آیا انسان می تواند از طریق اندیشه و استدلال (که خود را تشکیل می دهد) از این وضعیت رهایی یابد؟ بنابر نظریه فروید ، خیر. انسان خردگرایی که سرنوشت خود را تحت کنترل دارد و به شکلی خودجوش بر پایه ی استدلال و منطق عمل می کند ، زیر بار سنگین نهاد از هم می پاشد. این نهاد است ، و نه خرد (یا خود) که صاحب اختیار ماست. اندیشه و استدلال صرفا خدمتگزارانی هستند که تنها در خدمت نیازهای نخستین ما عمل می کنند ، و این خود یک کار تمام وقت است. فروید درباره ی انسان نوشت: در کل جنبه های اندکی را در انسان خوب یافته ام ، بنابر تجربه من آنها آشغال اند!
پایان
نظر شخصی خودم این است
یک نهاد کنترل شده و هدایت شده ، یک خود قدرتمند و توسعه یافته و یک فراخود اصلاح شده
می تواند آدمی را به بیشترین حد از آرامش و کمترین حد از تنش رهنمون سازد
روانشناسی فروید
قسمت سوم: اضطراب ؛ تهديدي براي خود
اضطراب زماني پديد مي آيد كه در نبرد ميان فراخود و نهاد ، خود ِ آدمي تحت فشار قرار گيرد. فرويد اضطراب را به عنوان ترسي بدون موضوع تعريف كرده است. ما قادر به مشخص كردن منبع آن ، يعني شيئي كه آن را سبب مي شود ، نيستيم. فرويد از 3 سنخ اضطراب سخن گفته است: نخستين سنخ اضطراب واقعي يا عيني است. اين اضطراب شامل ترس از خطرهاي محسوس در زندگي است. مثل ترس از طوفان ، سيل ، زلزله ، حيوانات وحشي ، ماشين و ... و هرگاه اين تهديدات كاهش يابد اضطراب ما نيز فروكش مي كند.
اين شكل از اضطراب گاهي مي تواند به افراط كشيده شود مثل آدمي كه از ترس تصادف با اتومبيل خانه را ترك نمي كند يا از ترس آتش سوزي كبريتي را روشن نمي كند.
دومين اضطراب ، اضطراب روان رنجوري است. كه در تعارض بين كامرواسازي غريزي و واقعيت شكل مي گيرد. اين تكانه هاي غريزي مي توانند اميال جنسي يا پرخاشگرانه باشند.
سومين اضطراب ، اضطراب اخلاقي است كه از تعارض ميان نهاد و فراخود ناشي مي شود. اين اضطراب ترسي است كه فرد از وجدان خود دارد. زماني كه برانگيخته مي شويد تا تكانه اي غريزي را برخلاف اصول اخلاقي خود ابراز كنيد ، فراخود با ايجاد احساس شرم يا گناه در شما دست به مقابله مي زند. در زبان روزمره اين امر را عذاب وجدان مي گوييم. هم اضطراب روان رنجوري و هم اضطراب اخلاقي ريشه در واقعيت دارند.
اضطراب اخلاقي به وضوح تابعي از ميزان رشد فراخود است. فردي كه وجدان نيرومند ، خشك و بازدارنده اي دارد ، تعارض بسيار شديدتري را تجربه مي كند تا فردي كه مجموعه راهبردهاي اخلاقي او كمتر پرهيزگارانه است. اضطراب ايجاد تنش مي كند و اين تنش اگر حل نگردد ، ممكن است باعث در هم شكستن « خود » گردد. در اينجا چند راه حل وجود دارد: شخص ممكن است تلاش كند كه از موقعيت تهديدآميز بگريزد. ممكن است سعي در بازداري نياز تكانشي موجد خطر داشته باشد ، يا شايد كوشش وي در جهت پيروي از دستورهاي وجدان باشد. اگر هيچ يك از اين فنون منطقي كفايت نكنند ، ممكن است كه شخص براي دفاع از خود به مكانيسمهاي غيرعقلاني متوسل شود.
دفاع در برابر اضطراب
مكانيسم هاي دفاعي (Defense Mechanism) توسط « خود » مديريت و اعمال مي شود. نكات مهم درباره ي مكانيسمهاي دفاعي آن است كه افراد معمولا از تعدادي از اين مكانيسمها در يك زمان در برابر اضطراب استفاده مي كنند ، و دوم اين كه در ميان اين مكانيسم هاي دفاعي ميزاني همپوشي وجود دارد. اين مكانيسم هاي دفاعي در دو ويژگي بسيار مهم مشترك هستند: 1- آنها در پي انكار يا تحريف واقعيت هستند ، يعني گرچه لازم اند ، اما بهرحال تحريف كننده اند.
2- اين مكانيسم هاي دفاعي ناهشيارانه عمل مي كنند.
انواع مكانيسم هاي دفاعي
1- واپس راني (سركوبي ، Repression): به بيان فرويد واپس راني حذف غيرارادي (و نه ارادي) چيزي از هوشياري است. واپس راني اساسا انكار وجود چيزي است كه براي ما ناراحتي يا درد به همراه دارد.
بايد توجه داشته باشيم كه كاركرد نخستين خود كمك به نهاد در پديد آوردن لذت و اجتناب از درد است. بوسيله انكار و واپس راندن ، خطر آني استيلا يافتن نهاد بر خود كاهش مي يابد. البته اضطراب در ناهشيار مي ماند – جايي كه ممكن است تمام انواع آسيب را متجلي سازد – اما تعارض هوشيار ديگر وجود ندارد.
در يك معنا واقعيتي نادرست (گرچه آنگونه كه فرد آن را درك مي كند ، درست است) تصوير مي شود كه فرد مي تواند در حيطه ي آن عمل كند. وقتي كه واپس راني به كار مي رود ، ديگر رهايي از آن بسيار دشوار است. مكانيزم واپس راني در نظريه فرويد در پيوند با رفتار روان رنجوري است.
2- انكار (denial): اين مكانيسم پيوندي نزديك با واپس راني دارد و به معناي نپذيرفتن و انكار وجود تهديد بيروني يا رويدادي آسيب زاست كه رخ نموده است.
3- واكنش وارونه (Reaction Formation): كه دلالت بر ظاهرساختن فعالانه تكانه مخالف است. براي مثال شخصي كه تحت فشار و نيروي شديد تكانه هاي جنسي تهديدآميز قرار دارد ، ممكن است اين تكانه ها را واپس راند و رفتاري را كه از نظر اجتماعي پذيرفته تر است ، جانشين آنها كند. واكنش وارونه زماني مشخص مي شود كه فرد در مبارزه با عملي غيراخلاقي ره افراط را مي پيمايد.
4- فرافكني (Projection): در اينجا تكانه هاي پريشان كننده به ديگري نسبت داده مي شود. در اين چهارچوب ، تمايلات هوس آلود ، پرخاشگرانه يا ساير تكانه هاي ناپذيرفتني در ديگران ديده مي شوند ، نه در خودمان. براي مثال وقتي فرد مي گويد: من از او نفرتي ندارم ، او از من متنفر است.
5- واپس روي (بازگشت): در اينجا فرد به دوره اي پيشتر در زندگي عقب نشيني مي كند كه براي او خوشايندتر بوده است و ناكامي و اضطراب حاضر ديگر در آن دوران وجود ندارد. او به يكي ديگر از مرحله هاي رشد رواني- جنسي بازگشت مي كند ، مثلا دوران كودكي كه امنيت بيشتري داشته است.
6- دليل تراشي (Rationalization): در اين مكانيسم ما دست به تفسيري دوباره از رفتار خود مي زنيم و بدين ترتيب ، موجب مي شويم كه آن رفتار عاقلانه تر و پذيرفتني تر جلوه كند. ما انديشه يا عملي را كه براي ما تهديدآميز است ، با قانع ساختن خود به اين كه تبييني عاقلانه براي آن وجود دارد ، توجيه مي كنيم. مثل اين كه اگر شخص مورد علاقه تان شما را تحويل نگيرد ، ناگهان داراي معايب بسيار مي شود.
7- جابجايي (Displacement): اگر به هر دليلي شيئي كه يكي از تكانه هاي نهاد را ارضاء مي كند ، در دسترس نباشد ، شخص ممكن است كه تكانه را با شيء ديگر معطوف كند ، اين جريان را جابجايي مي گوييم. مثال كودكي كه از پدر خود متنفر است و ترس از تنبيه مانع از بيان اين خصومت مي شود ، پرخاشگري خود را بر روي شخص ديگري جابجا مي كند.
8- والايش (Sublimation): اين مكانيزم با دگرگوني يا جابجايي خود تكانه هاي نهاد سروكار دارد. در اينجا انرژي غريزي به ديگر مجراها معطوف مي گردد. مجراهايي كه جامعه نه تنها آنها را مي پذيرد ، بلكه ستايش هم مي كند. براي مثال ، انرژي جنسي مي تواند به رفتارهاي آفريننده ي هنري معطوف گردد و والايش يابد.
فرويد معتقد بود كه شمار عظيمي از فعاليتهاي آدمي – به ويژه آنها كه سرشتي هنري دارند – تجلي تكانه هاي نهاد هستند كه به سوي مفرهاي قابل پذيرش اجتماعي جهتي دوباره يافته اند. والايش ارضاي كامل را به همراه نمي آورد بلكه منجر به افزايش تنش تخليه نشده مي گردد.
نتيجه اين كه فرايندهاي عقلاني مانند حل مسئله ، تصميم گيري ، و انديشه ي منطقي در فرد بر پايه تصوير درست و دقيق قرار ندارند. از ديد فرويد ، ما به وسيله ي نيروهاي دروني و بيروني خاصي جهت مي يابيم و كنترل مي شويم كه بدانها آگاهي نداريم و بر آنها كنترل عقلاني اندكي مي توانيم اعمال كنيم.
مكانيسم هاي دفاعي حياتي و ضروري اند و بدون آنها فرد دچار روان پريشي و روان رنجوري مي گردد ، و مدت زيادي نمي تواند زنده بماند.
انسان اساسا يك ميدان كارزار است ، و به مثابه سرداب تاريكي مي ماند
كه در آن يك پيردختر مبادي آداب (فراخود)
و يك ميمون ديوانه ي جنسي (نهاد)
در يك پيكار دائمي اخلاقي هستند
و اين درگيري نيز به يك كارمند بانك نسبتا عصبي (خود) ارجاع داده شده است
«بيان فرويد از شخصيت آدمي»
روانشناسي زيگموند فرويد
قسمت دوم: ساختار شخصيت ؛ نهاد(Id) ، خود(Ego) و فراخود(Superego)
فرويد در سالهاي اوليه زندگي علمي اش شخصيت را به سه سطح تقسيم كرد: « هشيار » ، « نيمه هوشيار » و « ناهشيار ».
1- هوشيار
هوشيار تمام احساسها و تجربه هايي را در بر مي گيرد كه ما در هر لحظه خاص به آنها آگاه هستيم مثل اين كه مثلا من الان دارم چيزي مي نويسم ، و صداي موسيقي را هم مي شنوم.
از نظر فرويد هشيار وجه كوچك و محدودي از شخصيت ماست. زيرا در هر زمان صرفا بخش كوچكي از انديشه ها ، احساسها و خاطرات در آگاهي هوشيار ما موجودند. فرويد ذهن را به يك كوه يخ تشبيه كرد. در اين مقياس هوشيار بخش بلاتر از سطح آب ، يعني نوك قله كوه است.
2- ناهوشيار
اين بخش كانون نظريه روانكاوي فرويد است و بخش مهمتر شخصيت را در بر مي گيرد و با اينكه نامرئي است ولي از وسعت بيشتري در زير اين سطح برخوردار است. ژرفاي سترگ و تاريك ناهشيار در بر گيرنده ي غرايز ، آرزوها و اميالي است كه رفتار ما را جهت دار و مشخص مي كنند. بنابراين ، ناهشيار در برگيرنده ي نيروي محرك عمده اي است كه در پس رفتار ما موجود است و مخزن نيروهايي است كه ما قدر به ديدن و كنترل آنها نيستيم.
3- نيمه هوشيار
بخش نيمه هوشيار شخصيت در بين دو سطح هوشيار و ناهشيار قرار دارد و جايگاه تمام خاطرات ، ادراکها ، انديشه ها و چيزهاي مشابهي است كه ما در حال حاضر به آنها آگاهي هوشيارانه نداريم ، اما به راحتي مي توانيم آنها را به هوشياري درآوريم. مثل خاطره ي فيلمي كه شب قبل ديده ايم.
اما در سالهاي آخر فرويد در ديدگاه ها خود تجديد نظر كرد و تشريح سه ساختار بنيادي را مطرح ساخت : نهاد ، خود و فراخود.
الف - نهاد
نهاد به عنوان سيستم آغازين و ديرينه شخصيت جايگاه يا مخزن تمام غريزه هاست و انرژي رواني كل ، يعني زيست مايه (ليبيدو) را نيز در بر مي گيرد. بنابراين ، نهاد ساختار نيرومند شخصيت است زيرا تمام نيروهاي دو ساختار ديگر را تامين مي كند.
از آنجا كه نهاد مخزن غرايز است ، پس حياتي است و به طور مستقيم با ارضاي نيازهاي بدني ارتباط دارد. در واقع هنگامي كه بدن در حالت نياز است يك تنش يا فشار پديد مي آيد و از اين رو ، ارگانيسم از طريق ارضاء كردن اين نياز در جهت كاهش تنش عمل مي كند.
نهاد مطابق آنچه فرويد « اصل لذت » ناميد ، عمل مي كند. نهاد به دليل رابطه اش با كاهش تنش داراي كاركردي در جهت اجتناب از درد و افزايش در لذت است.
نكته ي مهم آن است كه نهاد در كاركرد كاهش تنش خود ، كوشش فراواني براي ارضاي فوري نيازهاي خود مي كند. نهاد به هيچ دليلي – خواه آداب يا اخلاق يا پاره اي از الزامهاي زندگي واقعي – پذيراي درنگ يا تاخير در ارضاء نيست. نهاد اين « ديگ لبريز از برانگيختگي جوشان » تنها يك چيز را مي شناسد: « ارضاي دروني ».
نهاد بدون توجه به آنچه فرد ديگري ممكن است بخواهد يا نياز داشته باشد ، آدمي را به سوي آنچه مي خواهد و در زماني كه آنرا مي خواهد سوق مي دهد ، و ساختاري است كه به شكلي ناب خودخواه و لذت جو ، ابتدايي ، غيراخلاقي ، اغواگر و بي پرواست.
علاوه بر اين نهاد به هيچ وجه از واقعيت آگاه نيست. ما به شكل ساده تر مي توانيم نهاد را به يك نوزاد تشبيه كنيم. هنگامي كه نيازهاي اين نوزاد ارضاء نمي شوند با تحريكي وحشيانه جيغ مي كشد و چنگ مي زند. اما نمي داند چگونه خود را ارضاء كند. اين را فرويد انديشه ي فرايند نخستين (Primary-Process thought) مي نامد. اما در اثر رشد (اجتماعي شدن) كودك فرا مي گيرد كه بايد براي راضاي نيازهاي دروني اش شيوه هاي مناسبي را فراگيرد و نيروهاي ادراك ، بازشناسي ، داوري و حافظه را كه يك فرد بزرگسال براي ارضاي نيازهايش آنها را به كار مي گيرد ، رشد دهد. فرويد اين فرايندها را انديشه ي فرآيند دومين (Secondary-Process thought) ناميد.
ب - خود
خود بخش آگاه تر و خردمندتر شخصيت است. او از « آگاهي به واقعيت » برخوردار است. به روش عملي قادر به ادراك و دستكاري محيط فرد است و مطابق با آنچه فرويد اصل واقعيت (reality principle ، منطق حاكم بر موقعيت) مي نامد عمل مي كند.
قصد خود ، خنثي كردن تكانه هاي نهاد نيست ، بلكه كمك به نهاد در جهت كاهش تنش الزامي آن مي باشد. خود از آنجا كه به واقعيت آگاه است تصميم مي گيرد كه چه زماني و به چه شيوه اي غرايز مي توانند به بهترين شكل ارضاء شوند و اين تكانه ها را در مطابقت با واقعيت به تاخير مي اندازد ، يا تغيير جهت مي دهد ( مثلا به فرد مي آموزد كه در درون خانواده به محض احساس گرسنگي نمي تواند چيزي بخورد بلكه تا موقعي همه اعضاي خانواده سر سفره بنشينند بايد صبر كند ).
خود به دو صاحب اختيار يعني نهاد و واقعيت خدمت مي كند و به طور ثابت ميان خواسته هاي متعارض آنها ميانجيگري و مصالحه جويي مي نمايد.
بايد توجه داشت كه خود هرگز از نهاد مستقل نيست. بلكه همواره پاسخ دهنده ي خواسته هاي نهاد است و تمام نيرو يا انرژي خود را از آن مي گيرد.
پ- فراخود
حال مي رسيم به قسمت سوم ساختار شخصيت يعني « فراخود » كه مجموعه اي نيرومند و كاملا ناهشيار از دستورها و باورهاست كه فرد آنها را در كودكي فرا مي گيرد. فراخود مجموعه برداشتهاي وي از درست و نادرست است. در زبان روزمره اين اخلاق دروني را وجدان مي ناميم و فرويد آن را « فراخود » ناميد. اين بخش از شخصيت بين سنين 5-6 سالگي فراگرفته مي شود و در فرايند رشد كودك كم كم اين اصول ، هنجارها و قواعد را دروني مي كند و به خود- كنترلي مي رسد و در اينجا ديگر نيازمند رهنمودها و الزامهاي والدين نخواهد بود بلكه خود به يك الزام دروني درباره ي رفتار خويش مي رسد.
فراخود در نقش داور اخلاقي و به منظور پي جويي ِ دايمي براي کمال اخلاقي ، مصمم و حتي بي رحم است. فراخود از نظر شدت ، نامعقولي و پافشاري نسنجيده و پيگيرانه بر فرمانبرداري تفاوتي با نهاد ندارد. قصد آن ، نه به تعويق انداختن خواسته هاي لذت جويانه ي نهاد ، بلكه بازداري از همه آنهاست. فراخود نه براي لذت تلاش مي كند (همچون نهاد) و نه براي دستيابي به هدفهاي واقع گرايانه (همچون خود) ، بلكه تلاش آن صرفا در جهت كمال اخلاقي است.
جمع بندي
در جمع بندي مباحث به نظر مي رسد كه « نهاد » براي ارضاء شدن در فشار است ، « خود » سعي در به تاخير انداختن آن دارد ، و « فراخود » اصول اخلاقي را بيش از هر چيز ديگر ترغيب مي كند. همچون نهاد ، فراخود در مورد خواسته ايش ، هيچ سازشي را نمي پذيرد.
همانطور كه مشاهده مي شود ، خود از 3 جهت تحت فشار است ، و از سوي 3 خطر متفاوت تهديد مي شود: نهاد ، واقعيت ، فراخود.
بدين ترتيب ما تعارض مستمري را ميان اين سه نيرو و رابطه اش با واقعيت ، در درون شخصيت انسان مي بينيم كه همواره اين خود است كه بايد اين تعارضات دروني و بيروني را هماهنگ سازد. حالا زماني كه خود تحت فشار باشد ، نتيجه ي اجتناب ناپذير آن پديدآمدن « اضطراب » است كه در صورت شدت گرفتن اين اضطراب ممكن است به درهم شكستن خود (ديوانگي ِ فرد) بيانجامد. در قسمت بعد درباره اضطراب و روشهاي مقابله با آن صحبت مي كنيم.
این ترم تحقیقی درباره ی ژاک لکان ، که یکی از فیلسوف –روانشناس های بزرگ معاصر هست ، دارم. جایی خوندم که او متاثر از اندیشه های فروید است ، و بقولی یک نئوفرویدی است.به همین خاطر در این مباحثی که مطرح می کنم می خوام اول فروید و بعد روانشناسی لکان رو اگه شد باز کنم.
روانشناسی ِ زیگموند فروید
قسمت اول: غریزه ، نیرو محرک شخصیت
تعریف: همانطور که می دانید بدن انسان از طریق ایجاد و صرف نوعی « انرژی جسمانی » عمل می کند. غذایی که بطور روزانه مصرف می کنیم در بدنمان به شکلی از انرژی تبدیل می شود و این انرژی در خدمت فعالیتهای بدنی همچون نفس کشیدن ، گردش خون ، و فعالیت عضلانی و غددی قرار می گیرد.
در مقابل بدن ، ذهن نیز فعالیتهای خاص خودش را دارد. ذهن دنیای خارج را ادراک می کند ، فکر می کند ، تصور می نماید و به یاد می آورد.در تمثیلی با بدن ، از نظر فروید ذهن نیز فعالیتهایش را با استفاده از انرژی –انرژی روانی –به انجام می رساند که این انرژی در شکل –و نه نوع –با انرژی جسمانی تفاوت دارد.
فروید بنابراصل «بقای انرژی» تصور می کرد که انرژی بدن می تواند به انرژی روانی تبدیل شود و بالعکس. بنابراین انرژی بدن بر ذهن اثر می گذارد و انرژی روانی تولید می کند ، در مقابل انرژی روانی نیز بر انرژی جسمانی ما تاثیر گذار است.حال پیوند میان این دو شکل از انرژی –مرز میان روان و تن –در مفهوم «غریزه » نهفته است.
غریزه بازنمای محرکهایی در ذهن می باشد که خاستگاه شان در درون بدن نهفته است. اهمیت غریزه از آنجاست که این انرژی جسمانی که به محرکی ذهنی تبدیل گشته ، هم برانگیزاننده ، پیش راننده و نیرو محرک (تکانه ، Trib) رفتار انسان ها در زندگی روزمره می باشد و هم جهت این رفتارها را تعیین می کند.
به عبارتی دیگر غرایز شکلی از انرژی –انرژی فیزیولوژیکی تبدیل یافته –هستند که بین نیازهای بدن و تمایلات ذهنی پیوند برقرار می کنند.مثل غریزه گرسنگی که در ذهن به صورت یک میل (میل به خوردن چیزی) بازنمایی می شود. غریزه جزء یا واحد بنیادی نظریه شخصیت فروید است.
فشار و تنش ، برآورده ساختن نیازها
وجود غریزه نشان می دهد که فرایندها ، کارکردها و فعالیتهای ذهن مانند ادراک ، تفکر و یادآوری به فعالیتهای بدن مربوط می شوند ، آنها نمایانگر فرآیندهای بدن هستند.
هنگامی که بدن در حالت « نیاز » قرار دارد (مثل گرسنگی)، شخص وضعیتی از تنش و فشار را تجربه می کند. در اینجاست که غرایز برای کاهش ِ این تنش و فشار درونی وارد عمل می شوند. به عبارتی هدف هر غریزه در هر مورد عبارت است از ارضای نیاز و در نتیجه کاهش حالت تنش ، و بازگرداندن جسم و ذهن آدمی به حالت تعادل. بدین ترتیب در زندگی روزمره ما بطور مستمر برانگیخته می شویم تا با پاسخ به نیازهای بدنی مان ، از طریق ارضای غرایز ، تعادل بدن را بازسازی و حفظ کنیم و تنش را برطرف سازیم و بدن را در حالت رها از تنش نگاه داریم.
از این منظر در طول زندگی همواره میزانی از تنش غریزی یا فشار وجود دارد که ما باید به شکل ثابتی به جهت کاهش آن عمل کنیم. به زعم فروید هر چند که هدف هر غریزه ثابت است اما فرد می تواند راههای متفاوتی برای دست یابی به هدف در پیش گیرد.بطور مثال ارضای سایق یا نیاز جنسی می تواند از طریق دگرجنس خواهی ، یا همجنس خواهی یا خودگرایی جنسی تامین گردد.
انواع غرایز
از نظر فروید دو غریزه بنیادی وجود دارد که یکی غرایز زندگی و دیگری غرایز مرگ می باشند. غرایز زندگی در جهت ارضای نیاز به غذا ، آب ، هوا و امور جنسی عمل می کنند و در خدمت تعادل فرد و نوع انسان هستند. جهت غرایز زندگی به سوی رشد و نمو هر چه بیشتر است ، که شکلی از این غرایز را می توانیم در زیست مایه (لیبیدو ، libido) مشاهده نماییم. خصلت زیست مایه یا لیبیدو آن است که می تواند با اشیاء پیوند یابد و بر آنها متمرکز شود. فروید این جریان را نیروگذاری روانی (cathexis) نامید. برای مثال اگر شما فرد خاصی را دوست دارید ، زیست مایه شما بر آن فرد از لحاظ روانی نیروگذاری شده است.
از نظر فروید با اهمیت ترین غریزه زندگی در شخصیت « غریزه جنسی » است. فروید انسان را به شکل بارزی لذت جو می دید. بدین جهت او غریزه ی جنسی را تنها به معنای شهوت در نظر نمی گرفت بلکه آن را در برگیرنده ی تمامی ِ رفتارها و اندیشه های « لذت بخش » می دانست.
این امر به دو معناست: اول اینکه پدیده ی جنسی از پیوند بسیار نزدیکش با اندامهای تناسی رها می شود و به مثابه یک فعالیت بدنی فراگیرتر در نظر گرفته می شود که هدف آن « برخورداری از لذت » است.
در معنای دوم ، تکانه های جنسی در برگیرنده ی تمامی انگیزه های مهرورزانه و دوستانه ای است که واژه ی بسیار مبهم « عشق » بر آنها اطلاق می شود.
در مقابل ، غرایز مرگ ، آن نوع از غرایزی است که نشان از میل ناهشیار انسانها به مردن دارد. از نظر دانش زیست شناسی ، تمام موجودات زنده تباهی می پذیرند و می میرند و بدین شکل به حالت بی جان نخستین خود باز می گردند.فروید غرایز مرگ را به میزان و جامعیت غرایز زندگی بسط نداد ، زیرا احساس می کرد از آنجا که این غریزه ها به شکل درونی و خاموشی عمل می کنند ، پس مشکل بتوان آنها را مطالعه نمود. همچنین فروید هرگز از انرژی جداگانه ای که غرایز مرگ از طریق آنها عمل می کنند ، صحبتی نکرد.
به هر ترتیب یک جزء حیاتی غریزه های مرگ « غریزه پرخاشگری » است. یعنی میل به مردن که مربوط به اشیاء است و نه خود. سایق پرخاشگری ما را به تحریف ، تسخیر و کشتن وا می دارد. از این منظر پرخاشگری به عنوان بخشی از سرشت انسان اهمیتی همپایه با امور جنسی دارد.
بهرحال در جمع بندی مباحث مطرح شده ، به نظر می رسد که از نظر فروید تمام انرژی روانی مورد نیاز شخصیت به طور مستقیم از غرایز بر می خیزد. غرایز ، انرژی ، انگیزش و جهت تمام جنبه های شخصیت فرد را فراهم می سازند.
ادامه دارد...

