سلام. به تازه گی (یعنی همین امروز) سایت آفتاب مقاله ی شریعتی و رومانتیسم ام رو به نمایش گذاشته ، با خودم گفتم اینجام بزارمش ...
شريعتي و رومانتيسم
تحليل تطبيقي هبوط در كوير ، علي شريعتي
ريشه هاي رومانتيسم ، آيزايا برلين
عليرضا عزيزي
دوست داشتم گوشه اي بنشينم و به گوشه اي از آسمان بنگرم
و به نگريستن ادامه دهم تا آنگاه كه خدا جان مرا بستاند ... بميرم
مقدمه
به نظر مي رسد تنها چيزي كه درباره ي رومانتيسم مي توانيم اظهار كنيم آن است كه درباره ي آن براحتي نمي توانيم سخن بگوييم يا بخواهيم كه درباره اش به بحث بنشينيم ، يا در جستجوي آن باشيم كه به درك مقنعي از آن برسيم. ذات انديشه رومانتيك در آن است كه آنرا نمي توان از ديگري آموخت و يا به ديگري آموزاند ، كه ... رومانتيسم را بايد زندگي كرد ، بايد در تجربه آنرا بفهميم ، و شايد بايد يك انسان رومانتيك را ببينيم تا بفهميم رومانتيسم چيست؟
از اين منظر رومانتيسم را بايد در ميان آدمها جستجو كرد و فهميد ، و با بازخواني افكار و انديشه هاي اين آدمها به درك و شناختي نسبي از آن دست يافت ، همانطور كه برلين رومانتيسم را در آراء ، انديشه ها و شخصيت گئورك هامان جستجو مي كند.
و شايد از منظري ديگر و بعنوان نمونه اي ملموس تر ، براي ما آدمهايي كه در اين مرز و بوم زندگي مي كنيم ، رومانتيسم را بايد در افكار و آراء شريعتي جست. آنجا كه او از اجتماعيات و اسلاميات فاصله گرفته و در تنهايي ، زير آسمان پرستاره ي كوير ، به كاوش در درون خويش مي پردازد ، و به آنچه برلين از رومانتيسم اشاره دارد ، نزديكتر و نزديكتر مي شود.
هر چند كه شايد رومانتيسم شريعتي به گونه اي ديگر باشد ، يا تنها نوعي از انواع رومانتيسمي كه برلين بدان اشاره داشته است ، چه ... رومانتيسم حكايت تفاوتهاست ، روايت ِ « تعريف ناپذيري » است ، مجموعه اي از خصلت ها و ويژگيهاست كه بعضا با هم متضادند. يا به بيان شريعتي ، نيرواناست كه از روحي به روحي ديگر و از آدمي به آدمي ديگر متفاوت مي شود .
رومانتيسم ِ شريعتي
الف – ريشه هاي رومانتيسم : تنهايي و عشق
رومانتيسم شريعتي با تنهايي و عشق آغاز مي گردد. تنهايي ِ آن آفريننده اي كه در اوج زيبايي نيازمند « آشنايي » است كه او را آنطور كه هست ببيند و بفهمد. او از روح خويش بر خاك آدمي مي دمد و جهان را به تعظيم در برابر او مي خواند و براي او ، اويي ديگر مي آفريند كه همدم و همراه هم باشند ، و آنها را در بهترين جا ، آنجا كه نمي دانيم كجاست! قرار مي دهد تا با هم و در كنار يكديگر به خوشي و خوشبختي روزگار بگذرانند و زندگي را آنطور كه بايد باشد ، تجربه كنند.
آنها براي سالها در كنار يكديگر زندگي مي كنند ، از بهترين نعمتها بهره مي برند ، بهترين احساسها را تجربه مي كند ، احساسهايي همچون حس باهمبودن ، حس داشتن ِ همسر ، حس دوست داشتن ِ ديگري ... احساسي جداي از ميل به تملک و خودخواهي صرف ، بلکه احساسي رمانتيک گونه كه خودآگاه و روشن است و يا آنطور كه آينارد مي گويد: « اراده ي دوست داشتن چيزي ...
گرايش يا احساسي معطوف به ديگران و نه معطوف به خود » و به تصريح شريعتي؛ پيوندي خودآگاه و از روي بصيرت ، روشن و زلال ، كه در روشنايي ريشه مي بندد و زيبايي هاي دلخواه را در « دوست » مي بيند و مي يابد ...
آنها در كنار يكديگر و در پرتو اين احساس تشكيل خانواده مي دهند ، بچه دار مي شوند و باز احساسهاي تازه اي را تجربه مي كنند. احساسهاي ديگري چون حس پدرشدن ، مادربودن ، در آغوش گرفتن فرزند و ديدن بازي بچه ها ...
و بدين طريق در اين خانواده و در جايي كه نمي دانيم كجاست ، آنها خوشبختي و لذت ِ زندگي را آنطور كه بايد باشد و نيست مي چشند و مي بويند و لحظات شيريني را در كنار يكديگر مي گذرانند.
ب – رومانتيسم شريعتي ، نفي خوشبختي
افسوس که زندگي همچون قصه هاي مادربزرگ نيست که همه چيزش به خوشي و خوبي پايان مي پذيرد. چرا كه زندگي ماهيتي رمانتيك دارد ، و رومانتيسم را با خوشي و خوشبختي سرو كاري نيست كه آن ، نفي سعادت ، نفي خوشبختي ، نفي روزمرگي و نفي هر آنچيزي است كه ما را متوقف مي كند ، ما را به خودمان وا مي گذارد.
شايد آنها خوشبخت بودند ، و در آرامش و صلح روزگار مي گذراندند اما در سطحي از احساس ، انديشه و تعالي فردي و اجتماعي متوقف شده بودند! انگار نيازهايي از درون آنها مي جوشيد كه بي مخاطب مانده بود ، استعدادهايي كه مجال رشد و خودنمايي نيافته بود ، نيروهايي كه برآوردنشان نياز به شرايطي ديگر داشت.
هامان درست مي گويد انسانها طالب سعادت ، رضايت و صلح نيستند ، بلكه در جستجوي آن اند كه نيروي هاي دروني خويش را به بهترين نحو آشكار سازند. هر چند كه تجلي احساسهاي دروني پيامدهايي بس مخرب و خشونت بار داشته باشد!
و به نظر مي رسد كه اين توان بالقوه و نيروهاي دروني خودشان بود كه در قالب نيرويي چنان مخرب بر آنها فرود آمد كه كاشانه شان را ويران ، و آنها را براي هميشه از يكديگر دور و پرت كرد.
پ- رومانتيسم شريعتي ، تراژدي غم بار جدايي
زين پس رومانتيسم تراژدي ِ غم بار اين جدايي است و فرو افتادن بر كوير كه « نفي آبادي هاست » و به تعبيري « براي آنكه دل به آب و آبادي زندگيش بسته ، كوير يك نوع دلزدگي است. صدمه اي است براي سعادت و لذت و آرامش و از دست دادن ‹ خوش بيني › »!
و باز به تعبيري ديگر كوير شهر آدمهاي روزمره است ، « آدمهاي اربعه » ، آنها كه به خور و خواب و خشم و شهوت ، گرفتار شده اند و سالهاست كه به روزمرگي خو كرده اند. هر چقدر « آنجا » سرشار از زيبايي بود و عظمت و شور زندگي ، « اينجا » سياهي است و زشتي و لذتهاي حقيرانه ي مشتي آدمهاي كوته فكر و منفعت طلب! آدمهاي اربعه!
ت- رومانتيسم شريعتي ، فرار از ارزشهاي همگاني ، زيبايي شناسي همگاني
اما در شهر اين آدمهاي اربعه تك تك « انسانهايي هستند غير اربعه » ، آدمهاي رومانتيکي كه نمي توانند با ارزشهايي كه همه پذيرفته اند و در پي آن هستند زندگي كنند ، برايشان ممكن نيست ؛ چرا كه به زعم برلين ، رومانتيسم فرار از ارزشهاي همگاني است ، و فاصله گرفتن از آنچه همه مي پسندند و در پي آن هستند ؛ و يا به تعبير شريعتي مردن ، پيش از مردن ... مردن از چهار زندان جامعه ، محيط ، خود و تاريخ ، كه فرد را در بر مي گيرند و او را از « خود » ش بيگانه مي كنند.
چرا كه ، به ميزاني كه انسان از اين چهار زندان بيرون مي آيد و فراتر مي رود بيشتر از آن آدمهاي اربعه كه در درون اين زندانها گرفتار هستند و آنرا همچون « امري بديهي » پذيرفته اند فاصله مي گيرد و رابطه اش با آنها مي شود چيزي شبيه به رابطه اش با اشياء پيرامونش! رابطه اي شيء واره ، رابطه اي برحسب ضرورت ، بر حسب اجبار ، كه رومانتيسم عدم پذيرش ارزشهاي همگاني و رفتن به سوي آرمانها و ارزشهاي شخصي و زيبايي شناسي شخصي ، و تفاوت و تمايز با ديگران است. نه از آنرو كه مي خواهيم متفاوت باشيم يا خودي نشان دهيم ؛ از آنرو كه متفاوت هستيم ، از آنرو كه انگار چيزها را متفاوت مي بينيم و به كل در جهاني ديگر زندگي مي كنيم ، يا متعلق به جهاني ديگر هستيم!
و از سويي آنقدر صداقت ، جسارت و تعهد ِ به حقيقت در وجودمان هست كه به كمتر از آنچه حقيقت مي دانيم راضي نشويم و همرنگي با جماعت را ، و بودن با ديگران را به بهاي سركوبي آرمانها و ارزشهاي شخصي مان نخواهيم. از اينرو رومانتيسم شايد نوعي خودخواهي است ، خودشيفتگي و بدويتي افسارگسيخته!
ث - رومانتيسم شريعتي ، آفرينندگي آرمانهاي شخصي
باز يادآور مي شويم كه رومانتيسم رفتن به سوي آرمانها و ارزشهاي شخصي و زيبايي شناسي شخصي است ، اما اين آرمانها اصولا كشف شدني نيستند بلكه آنها را بايد ابداع و خلق كرد.
پس اگر بيرون همه زشتي است ، اگر بيرون همه چيز مصنوعي است ، اگر بيرون همه تابع اميال و هوسهاي خويش اند ، يا همانطور كه شريعتي مي گويد: « ( اگر ) زيبايي ها ما را مدام در حسرت خويش مي گذارند و آنچه هست زشت است ، آنچه هست خوب نيست ، پاك نيست ، منزه نيست ... » پس در درونم آرمان شهري مي سازم سرشار از زيبايي ، اصيل و نجيب ، با آدمهايي كه تنها با حقيقت ، نيكي و زيبايي روزگار مي گذرانند. در آنجا همه چيز ، همان گونه است كه بايد باشد و آدمها همانگونه اند كه بايد باشند.
احساس پر شر و شور زندگي انسان طبيعي است ، اما در عين حال افسردگي است ، بيماري است ، انحطاط است ، ناخوشي قرن است ، و زيبايي سنگدل ، رقص مرگ است يا به راستي خود مرگ »!
از جنبه ي مثبت ، رومانتيسم در همراهي با كار هنري ، نوعي ابداع و آفرينش و « عمل مداوم » است ، آنطور كه فيشته بدان اذعان دارد: « انسان نوعي عمل مداوم است ... انسان براي آنكه به اوج خود برسد بايد پيوسته در زايش و آفرينش باشد. انساني كه نمي آفريند ، انساني كه به آنچه زندگي يا طبيعت به او عرضه مي كنند خرسند است ، مرده است » .
يا آنطور كه استاندال مي گويد: « رمانتيسم هر چيز مدرن و جالب است » و اين بدان معناست كه اگر طبيعت آنچه مي خواهم را برايم فراهم نمي آورد ، اگر از برآورده ساختن آرمانها و آرزوهاي من عاجز است ، خودم دست به كار مي شوم و مي آفرينم. اگر در جامعه هر آنچه زيبايي و خوبي است ؛ يا نه هر آنچه من آنرا زيبايي و خوبي مي دانم را ، به مسلخ برده است ، مسخ كرده است ؛ خودم بپا مي خيزم و بر عليه نيروهاي اجتماعي كه هر دم و هر لحظه در كار ساختن من اند دست به عصيان مي گذارم و آنرا با نفي خويش ، با نابودي خويش و زدودن هر آنچه از جامعه بر من تحميل شده است ممكن مي كنم كه رومانتيسم نوعي خود- ويرانگري ، بيماري و جنون است ، عشق به زندگي ست و عشق به مرگ : « براي آنان كه به روزمرگي خو كرده اند و با خود ماندگارند ، آنكه آهنگ هجرت از خويش كرده است با مرگ آغاز مي شود »! مردن براي زنده ماندن! ، مردن براي نمردن ِ آن چيزي كه به تعبير هامان در وجود آدمي زنده است. به تعبيري ديگر از Me مفعولي ، از آنچه ساخته ي طبيعت ، جامعه و تاريخ است مي ميريم تا به I من فاعلي برسيم و با حقيقت ِ زندگي آشنا و دمخور گرديم.
اين براي خود فلسفه اي است. اين كه چگونه انسان با نفي ، با پس زدن هر آن چه وجود آدمي را احاطه كرده اند ، و با مردن از آنچه جامعه و تاريخ ساخته اند ، به خودش مي رسد و در نتيجه ديگري را هم مي شناسد. اين نوعي آغاز كردن از خود است.
ح - رومانتيسم شريعتي ، توجه به تعالي وجود آدمي
از اين منظر رومانتيسم توجه به تعالي وجود ِ آدمي است. در اين دنيا هيچ چيز بيش از جاني خوشرنگ و زيبا ارزش ندارد « کسي اگر جانش خوشرنگ نباشد بايد بميرد » ؛ « خوشرنگ به معناي وجود زيبا داشتن ، اصيل بودن ... » که رومانتيسم توجه به ويژگيهاي شخصيتي و روحاني آدمي است و نشان از ميل جاودانه ي آدمي براي « رهايي » دارد.
و به زعم شريعتي تنها در نبردي ديالکتيک وار با وجود خدايگونه ي آدمي و شيطان ، و به زعم رومانتيك ها در نبرد با طبيعت است که انسان تيرگيهاي وجودش را مي زدايد , منزه و پاک مي شود و به رهايي خويش نزديك و نزديك تر مي گردد. « چه مي گويم ؟ ‹ بگدازد ، صافي كند و ... بسازد ! › در ستيز با اوست كه دل مي پرورد در زندان مهيب اوست كه آزادي را مي شناسيم. شيطان نياز به خداوند را در جان ما مي آفريند و قدرت مي دهد » .
خ – رومانتيسم شريعتي ، مبارزه با طبيعت
و در رومانتيسم نيز به نظر مي رسد كه وجود آدمي در برابر طبيعت قرار مي گيرد. اين اعتقاد وجود دارد كه براي رها شدن بايد از « طبيعت » مان بگذريم. انگار هر چيز که طبيعي است کامل نيست ، اصالت ندارد ، نياز به آفرينشي از سوي انسان است تا آنرا تغيير دهد ، تا آنرا مطابق آرمانهاي خويش از نو بسازد ؛ که به تعبير فيشته « طبيعت بيروني بر ما اثر مي گذارد و راهمان را مي بندد ، اما اين طبيعت بيروني توده ي گلي است آماده براي آفرينش ما ، اگر بيافرينيم دوباره آزاد مي شويم » ، و به تعبير شيلر « يگانه چيزي كه آدم را آدم مي كند اين است كه مي تواند از طبيعت فراتر برود و آن را شكل بدهد ، در هم بشكند و ان را تابع اراده ي خود كند ، اراده اي كه زيبا ، نامقيد و داراي جهت گيري اخلاقي است » .
چرا که « رومانتيسم عرفان شورمندانه ي طبيعت گرا و نيز زيبايي شناسي ضد طبيعت است در شكل افراطي آن » ، و از اين منظر زندگي همچون اثري هنري است که در آن هنرمندان كساني هستند كه « از قواعد خود - نوشته اطاعت مي كنند ، آنان اين قواعد را ابداع مي كنند و چيزهايي را كه مي آفرينند نيز ابداع مي كنند. مصالح كارشان را شايد طبيعت به ايشان بدهد ، اما جز اين هر چيز ديگر ساخته ي خودشان است » . هنرمند زندگي را منطبق بر آرمانها و اهداف خويش مي آفريند و خصلت اين آرمان ها و اهداف آن است که « با الهام و شهود ، با ابزار علمي ، با مطالعه ي متون مقدس ، با گوش سپردن به اهل تخصص يا اشخاص موثق كشف نمي شود ، آرمانها اصولا كشف شدني نيستند ، آنها را بايد ابداع كرد ، آرمانها يافتني نيستند ، آنها را بايد خلق كرد ، همچنان كه هنرها را خلق مي كنيم » .
خ – رومانتيسم شريعتي ، ناسازگاري ارزشها
اما اين آفرينش و دستبرد و دستکاري در طبيعت آدمي نه با معيارهاي عقلاني ، نه عقلانيت منفعت طلب و سودانديش و نه عقل ابزاري كه در جستجوي بهترين وسايل براي رسيدن به هدف مي باشد ؛ و نه با معيارهايي که ساختارهاي مدرن بر آن بنا يافته اند ، که بر رويه هايي غيرعقلاني استوار است. رومانتيسم توجه به « جنبه هاي غيرعقلاني زندگي » است. وجودم را آنطور كه دوست دارم ، در قلبم احساس مي كنم و در درونم مي خواهم ، مي سازم ؛ و اين من هستم كه غايات را تعيين مي كنم و جهان را در ارتباط با خويش مي آفرينم . بدين ترتيب جهان خارجي ( جامعه ام ، محيط زندگي ام ) تجلي ِ حيات ِ دروني من خواهد بود و هر انسان رمانتيكي ، در پي خواسته هاي دروني خويش ، جهان خاص خويش را و شيوه ي زندگي خاص خودش را بوجود خواهد آورد و نخواهيم توانست كه در برابر ارزشهايي يكسان به تفاهم برسيم. صلح ، آزادي و برابري آرماني همگاني نخواهد بود ، برخي آنهارا و شايد يك يا دو تاي از آنها را برخواهند گزيد و بسياري ديگر پي آرمانهايي ديگر مي روند و جامعه شالوده اي متحد و يكپارچه نخواهد داشت. چرا كه پيش فرض رومانتيسم بر ناسازگاري ارزشها استوار است .
د – رومانتيسم شريعتي ، دلزدگي و ياس بي پايان
اما از سويي ديگر ، در معناي منفي آن ، رومانتيسم نوعي دلزدگي و ياس بي پايان است؛ دلزدگي و ياس از زندگي ، از آدمها ، و خيال پروردن براي گذشته اي دور يا ساختن اتوپيايي در آينده اي دور ، يا نه ، فقط در خيال ... كه به تعبير برلين « رومانتيسم آن چيز ناملموس است ، آن چيز در نيافتني است » ، و به زعم شريعتي آن حركتي است از « سعادت به حيرت ، از واقعيت به حقيقت ، از بيرون به درون ، از سيرابي به عطش ، از يقين به ترديد ... » .
و وقتي آنچيزهايي را كه مي خواهيم نمي يابيم ، وقتي انگار زندگي پاسخگوي نيازهاي اصيل مان نيست و وقتي كه به نظر مي رسد زندگي قادر نيست نيازهاي روحاني مان را برآورده سازد و شايد سالها تلاش مي كنيم و باز نمي توانيم آن معنايي از زندگي را كه در درونمان جريان دارد بيابيم و نمي توانيم حقيقت ، عشق و زيبايي را آنطور كه در درونمان آنرا حس مي كنيم ، در بيرون هم حس كنيم ، لمس كنيم و با آن همراه شويم يا زندگي كنيم و حتي شايد زماني كه «شكست»ي دهشتناك را تجربه مي كنيم ... دچار نوعي دلزدگي و سرخوردگي مي شويم به درون خويش عقب مي نشينيم ، از همه چيز و از همه كس فاصله مي گيريم و در كنج انزواي خويش پنهان ، ناپيدا و فراموش مي گرديم ، انگيزه ها در درونمان مي ميرد و درد بودن در وجودمان آغاز مي گردد « دردي بي درمان و غم ناپيدايي كه از عمق روح مي جوشد و اضطرابها كه درون را به تلاطم هاي وحشي ‹ طاقت فرسا › مبدل مي كند و طوفاني كه در اندرون برپا مي شود و افق زندگي و جهان را در پيش چشمان چشمان تيره مي دارد و پريشاني و بدبختي آغاز مي شود و هرگز به سامان نمي رسد» كه به تعبير شريعتي « انسان شقايقي است كه با داغ زاده شده است» انگار راه حلي براي مشكلاتمان وجود ندارد ، و زين پس رومانتيسم حكايت دردمندي ِ جان ِِ آدمي است كه از وطن خويش دور افتاده است ، انساني كه با زندگي ، با آدمها و جهان و هر چه در او هست بيگانه گشته است و بي تاب فرار به هر جا كه نه اينجاست:
« آنگاه كه زمين از برانگيختن خفيف ترين موجود شادي در يك قلب بيگانه عاجز است ، چه نوازشي مي تواند بي تابي فرار به هر جا كه نه اينجاست را اندكي فرو بنشاند؟ » .
نوميدي تمام وجود آدمي را در بر مي گيرد و « درد » در درون آدمي ته نشست مي كند: « هيچ گودويي در كار نيست. در اين كوير ِ فريب سرابي هم نيست. جاده ها همه خلوت ، راه ها همه برچيده و ... چه مي گويم؟ هستي گردويي پوك! به انتهاي همه ي راه ها رسيده ام ، جهان سخت فرتوت و ويرانه است ... چه كنم؟ »
اين كفش تنگ و بي تابي فرار !!!
عشق آن سفر بزرگ ...
نتيجه گيري
همانطور كه در مقدمه اشاره كرديم ، به نظر مي رسد كه رومانتيسم حكايت تفاوتهاست ، روايت ِ « تعريف ناپذيري » است ، مجموعه اي از خصلت ها و ويژگيهاست كه بعضا با هم متضادند. و همانطور كه برلين از نتيجه گيري صريح و تعريف دقيق كه رومانتيسم چيست مي گريزد ، ما هم بر آنيم كه تنها با خواند تمامي اين متن است كه خواننده متوجه مي شود ، جهان رومانتيك چطور جهاني مي تواند باشد و شايد مهمتر از خواندن و مطالعه ي رومانتيسم و سرگذشت آن ، تجربه اي رومانتيك گونه در زندگي آدمي بهتر مي تواند عمق آنرا برايمان روشن سازد و در نهايت در اين متن تنها اشاراتي به دنياي رومانتيك شريعتي شده است و به نظر مي رسد بايد با « هبوط در كوير » شريعتي مدتي زندگي كنيم تا رومانتيسم شريعتي را دريابيم.
منابع:
مجموعه آثار13 ، هبوط دركوير ، علي شريعتي ، تهران: چاپخش 1365.
ريشه هاي رومانتيسم ، آيزايا برلين ؛ ترجمه: عبدا... كوثري ، تهران: نشر ماهي 1385.

