تبليغاتX
جامعه شناسی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

تسليم، نه مبارزه ي پرومتئوسي، راه رسيدن به آرامش و حقيقت است

اگر بياموزيم كه تسليم شويم، آموخته ايم كه بفهميم

هامان

 

انديشه هاي گئورك هامان

قسمت هفتم: صحبتهاي پاياني

در نهايت مي توانيم اينطور عنوان كنيم كه هامان به عنوان يكي از الهام دهندگان نهضت اشتورم اوند درانگ (طوفان و فشار)؛ معتقد بود ايمان ِ بي واسطه و ساده ي انساني فارغ از كوششهاي عقلاني عظيم و سترگ راه رسيدن به آرامش و حقيقت است.

او بر اين امر تاكيد داشت كه اگر آدمي زياد به اوضاع روحي خود فكر كند، به خدا بي اعتقاد مي شود و ايمان خود را از دست مي دهد – همان ايمان ساده ي كودكانه اي كه همه چيز بر آن استوار است؛ شك و ترديد و عذاب دادن خود صرفا علائم آسيب شناسانه اند.

از نظر او تسليم، نه مبارزه ي پرومتئوسي، راه رسيدن به آرامش و حقيقت است، ولو موانع راه ما عظيم باشند. در اين راه آدمي بايد بياموزد كه هيچي خود را پاس بدارد و به رحمت خدا ايمان داشته باشد. بدين جهت آدمي بايد كاري را كه به نظرش صحيح مي آيد انجام دهد، و بعد امور را به خود واگذارد.

هامان در جملات درخشاني عنوان مي كند كه اگر دغدغه ي ما مدام فضيلت هاي ما باشد، نخوت چون ديواري مابين ما و خدا حايل مي شود. اگر بياموزيم كه تسليم شويم، آموخته ايم كه بفهميم.

از نظر او شناخت خويشتن (كه به نظر او در اتصال به خداوند حاصل مي شود) تهديدي عليه آزادي شخص نيست، كف ِ نفس ساختگي و پردرد و رنج هم نيست. او تنزه طلبي زهدپيشگان را كلا نفي مي كند؛ يعني اين تصور ار قبول ندارد كه انسان صرفا ظرف آلوده اي است انباشته از گناه و تباهي، و انسانها چون همگي نفرين شده اند پس بايد سعي كنند ريشه ي همه ي اميال طبيعي را در خودشان بخشكانند.

و از سويي ديگر او به ستيز با عقل گرايان بر مي خيزد و بر احساسات ِ خالصانه ي انساني تاكيد مي كند. از نظر او عقل في نفسه ناتوان است و هنگامي كه امر و نهي مي كند غاصب و شيادي بيش نيست. و اندرز مي دهد كه: بزرگترين جنايت همان جداكردن فكر و شعور از ژرفناي ملموس ترين احساسات است، بگذاريد روشنايي بشود، اين رضايت و شادي از خلقت است، شادي حسي.

از نظر او زندگي عمل روزمره است، اعتقاد به غريزه است، اعتقاد به آن فهمي كه بي آن هيچ ارتباطي با ديگران وجود نخواهد داشت، اعتقاد به مواجهه ي رودررو با چيزها يا انسانها، و اعتقاد به سرشاري زندگي.

و در مقابل عقل باوران را تخطئه مي كند و بر حكمتي تاكيد مي ورزد كه از مشاركت حقيقي در زندگي حاصل مي شود.

هامان اميدوار بود كه خواننده اي كه بدين طريق بيدار مي شود كلام حقيقي خدا را جاري كند – يعني وحدت روح و جسم، يعني يكپارچگي زندگي، ضرورت زيستن و خلق كردن، اولويت ايمان، سست پايي عقل، فريبندگي مهلك همه ي پاسخ هاي سرهم بندي شده، نظريه هاي ساختگي و هر چيزي كه طراحي شده تا روح را به روياي دروغين درباره ي واقعيت فرو برد.

به طور كلي مي توان گفت هامان اخلاق گرا و نقاد زندگي است، و مي خواهد به جنگ دشمنان بشر به طور اعم برود؛ او مي خواهد به رهايي انسان در مقام انسان كمك كند.

اصالت او در اين است كه مي خواهد تبعيت از مرجعيت وجدان فردي و نفي مرجعيت نهادينه را به كل زندگي تسري بدهد؛ با اين قيد كه منظور او از خويشتن چيزي است كه در ارتباط مستمر با ديگران و خداوند است و او حقيقت را، چه عملي و چه نظري، فقط به وساطت اين رابطه ها و تسليم به آنها مي بيند.

* اشتورم درانگ نهضتي بود كه به طور اعم بر احساسهاي خودجوش، بيزاري از قواعد و كوشش براي فعليت بخشيدن خويش، حتي اگر به مبتلا شدن هنرمند به دردهاي ناشناخته و مرموز بيانجامد، تاكيد مي كرد.

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 14:46 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

« اشتباه گرفتن كلمات با مفاهيم و مفاهيم با چيزهاي واقعي گناه كبيره است »

هانس گئورک هامان

انديشه هاي گئورك هامان

 

قسمت ششم: درباره ي زبان

 

 درباره ي منشاء زبان در قرن هجدهم بحث و جدل شديدي وجود داشت. كه آغازگر آن كوندياك در سال ١٩٧٦بود. در اين جدال يك دسته معتقد بودند كه زبان ساخته ي انسان است، و فرض دسته ي ديگر اين بود كه خدا آن را به انسان داده است.

 

كساني كه گفتار را مصنوع انسان مي دانستند آن را محصول طبيعت و هنر مي دانستند و معتقد بودند كه ابتدا زبان از نيازهاي زيست شناسانه برخواسته است.

 

اما در مقابل آنها قشوني از متالهين مسيحي، همچون زوسميلش قرار داشتند كه معتقد بودند انديشه كلا از نمادها استفاده مي كند و لذا زبان، يا به هر حال نمادسازي، در عمل ابداع و اختراع نماد مستتر است، و از اين رو يك اختراع يا ابداع محض نيست؛ آنها بعدا استدلال كردند كه چون زبان مصنوع انسان نيست پس خدا آن را به بشر داده است.

 

اما هامان معتقد بود كه زبان همچون ساير قوه ها و استعدادها رشد مي يابد. اين قوه ها و استعدادها در تعامل، كشمكش و رقابت دائمي هستند، و زبان محصول اين تعامل ها مي باشد. از نظر او زبان مانند هر چيز ديگري در طي زمان و به همراه قواي دماغي و عاطفي و ساير قواي آدمي تكامل مي يابد.

 

هامان از نخستين متفكراني است كه به وضوح مي گويد انديشه همان استفاده از نمادهاست. به زعم او زبان يعني استفاده از نمادها؛ در اين نمادپردازي، تصاوير قبل از واژه ها مي آيند و تصاوير مخلوق سوداها و اميال هستند.

 

از نظر هامان هنر و انديشه و دين همه از ريشه ي واحدي مي رويند و پاسخ ما به عوامل خارجي هستند؛ به نظر هامان اين ريشه ي واحد همان خداوند است كه مانند پدري با ما سخن مي گويد و مباني زبان را به ما مي آموزد و لذا جهان ما را براي ما ادا مي كند. با حركت نمادهاست كه مفهوم ها و مقوله هاي ما نيز ، كه صرفا آرايه هاي نمادها هستند، حركت مي كنند.

 

هامان مي گفت هر كتابي يك انجيل است. منظور هامان از اين سخن اين بود كه هر مولفي به كتاب خود جان مي دمد، كتابش بيان زنده ي اوست، و براي فهميدن هر كتاب به بصيرت مستقيم نياز است، به درك كردن مولف، زمانه اش، نياتش، جهاني كه در آن به سر مي برد، و بينشي كه بيان او جزئي از آن است؛ و اين كار هميشه لازم است، بخصوص حتي براي رسيدن به گذراترين دريافت ها و ناقص ترين شناخت ها از آنچه خداوند در كتاب خود يا در طبيعت و تاريخ خود به ما گفته است.

 

از نظر هامان ... جهان زبان خداوند است، يعني، همانطور كه ما با نمادها مي انديشيم، خدا با درخت ها يا نبردها، يا صخره ها و درياها مي انديشد، و نيز با حروف عبري و يوناني پيامبران مبعوث شده اي كه نه به نام خود بلكه به نام او سخن مي گفته اند.

 

او مي گويد: هر پديده ي طبيعي يك نام بود – نشانه، نماد، وعده ي نوعي وحدت، ارتباط و وفاق ارادي جديد و نهاني و وصف ناپذير اما كاملا دروني ميان انرژي ها و ايده هاي الهي. آنچه انسان در اين آغازينه با گوش خود مي شنيد، با چشم خود مي ديد، به آن مي انديشيد، يا با دست خود لمس مي كرد، بله، كل اين ها كلمه ي زنده بود. زيرا خدا كلمه بود. چون اين كلمه در دهان و در دل بود، منشاء زبان، درست مانند بازي بچه ها، طبيعي و نزديك و سهل بود.

 

آدم در بهشت بود، اين گونه بود، اما بعد هبوط آمد، نخوت آمد، برج بابل آمد، و تلاش شد تا برساخته هاي سرد عقل نظري جانشين ربط بي واسطه ي حس و دريافت مستقيم شود. از نظر هامان فلسفه چيزي نيست جز كلماتي درباره ي كلمات، يعني قضاوت مرتبه ي دوم ، كه ارزش نازل تري نسبت به تجربه ي مستقيم دارد.

 

كل عقل باوري اروپايي بر اين تصور مبتني است كه در يك سو جهاني عيني وجود دارد و در سويي ديگر انسان با ابزارهايش (زبان، ايده ها و الي آخر)، عالم تجربي مي كوشد به اين واقعيت عيني تقرب جويد، آري، چنين تصوري صرفا تصويري كاذب است. فقط سيلان احساس ها وجود دارد، اعم از دروني و بيروني، و سيلان رنگ ها، طعم ها، ديده ها، شنيده ها، بوها، عشق و نفرت، اندوه، شفقت، انزجار، هيبت، ستايش، اميد، ندامت، خشم، ستيز؛ و از همه بالاتر ، ايمان، اميد، عشق به اشخاص – بقيه ي آدمها يا خالق و پدر جهان و آدميان، خداي قادر متعال.

 

ما از اين سيلان تجربه آگاه مي شويم – در وراي آن فقط طبيعت و تاريخ وجود دارد كه خد به واسطه ي آن با ما سخن مي گويد. پذيرش اين واقعيت ها از جانب ما مبتني بر ايمان است – يا مبتني بر اعتقاد هيومي. ما با وساطت نمادها مي آموزيم و در مي يابيم، و ذهن خلاق ما با وساطت همين نمادها گذشته و آينده ي غايب را، يا ممكناتي را كه هنوز نيستند و شايد هيچ وقت هم نباشند، يا چيزهايي را كه مي شد وقوع يافته باشند اما وقوع نيافته اند، ادراك مي كند.

 

اما جوهر نمادسازي ارتباط است: ارتباط ميان من و ديگران، يا ميان من و خدا كه در ذات انسان بودن است.

 

اين فرض باطل است كه جامعه بشري مبتني است، يا مي تواند مبتني باشد بر نوعي وعده يا ميل به كسب فايده يا اجتناب از خطر يا هرگونه ملاحظه ي عقلي ديگر – يعني خطاست كه فرض كنيم جامعه ي بشري با چنين محاسبه اي ساخته شده است يا بر اساس چنين محاسبه اي توجيه مي يابد، طوري كه اگر بتوان اين توجيه را رد كرد مي توان و عقلا بايد جامعه را منحل كرد و به طرز ديگري زيست.

 

حقيقت از نظر هامان اين است كه انسان فقط در متن روابطي كه خود او به نحوي در آن تكوين يافته است درصدد شناختن خود و چيستي خود بر مي آيد، در درجه ي اول هم در متن روابطش با خدا، با اشخاص ديگر و با طبيعت، و در درجه ي دوم در متن برساخته هاي خودش از اين روابط كه همان نهادها، علم ها، هنرها، صورت هاي زندگي، اميدها و آرمان ها هستند. مهم تر از همه اين كه اين شبكه ي روابط با حضور فراگير پدر و سرپرستي دائمي خدا قوام خود را حفظ مي كند.

 

در حقيقت، آنچه هست دنيايي است از اشخاص و شيوه هاي دريافت آنها از تجربه ي خودشان – شيوه هايي كه تابع دستگاه و اسبابي است كه روابط اشخاص را شكل مي دهد.

 

« اشتباه گرفتن كلمات با مفاهيم و مفاهيم با چيزهاي واقعي » گناه كبيره است.

 

ميان آنچه انسان حقيقتا هست – ابراز كننده ي خويشتن، خلاق، عاشق (يا متنفر) از يك سو‌، و معيارهايي كه (ناخواسته) ابداع كرده است، يعني معيارهاي اجتماعي، اخلاقي، زيبايي شناسانه و فلسفي براي موجودي خيالي، از سويي ديگر، تعارض وجود دارد.

 

از نظر هامان ... انسان بيگانه شده است، موجودي است كه با منبع واقعيت – يعني خدا و انسان هاي ديگر، و ربط بي واسطه ي احساس و تجربه ي حسي – غريبه شده است. انسان به محض اين كه شروع به ساختن جهان ديگري كند، بخواهد تعادل چيزي را كه در اين جهان از دست دادها ست دوباره برقرار كند (جهان انتزاعي علوم، جهان ماوراي محسوس متافيزيك) كارش تمام است. اين متافيزيك است، وهم است، بت پرستي است، عقيم كردن خويشتن است، آن هم از مهلك ترين نوعش. ريشه ي تصور جديد هامان در باب زبان اين است.

 

هبوط از قلمرو فيض مراحل متعددي دارد: ابتدا نهضت روشنگري مي كوشد عقل را از رسم و سنت و اصولا ايمان به رسم و سنت جدا كند. اين را استقلال عقل مي نامند. بعد مي كوشند انسان را از تجربه ي فردي اش جدا كنند و قوانيني كلي براي انسان كلي وضع كنند كه در هر زمان و مكاني معتبر است و از جمله دكارت و كانت آن را ساخته و پرداخته كرده اند. سپس بدتر از همه، قهر كردن با كلمات است، تلاش براي القاي اين نظر كه مي توان معاني را در حالت عريان و بي واژه دريافت؛ اما اين تلاش هميشه به شكست مي انجامد، زيرا بدون كلمات اصلا فكر كردن در كار نيست، و كلمات موجودات تكل شل ازلي و ابدي نيستند بلكهب ا هر تكان و لرزه ي فردي و اجتماعي و تاريخي تغيير مي يابند.

 

نكته ي هامان اين است كه ما در اين الگوي رويدادها و امور مي توانيم بخوانيم كه انسان چيست، مقصودهايش چيستند، و خدا و را براي چه خلق كرده است؛ ما اين را د رانجيل نيز مي توانيم بخوانيم؛ اين را در گذران طبيعت نيز مي توانيم بخوانيم؛ و براي هامان كل چيزي كه اهميت دارد اين است.

 

شايد ديگران به خاطر خودشان به امور توجه نشان بدهند، به خاطر رفع كنجكاوي خود؛ علومي را ابداع يا تحصيل كنند تا همين كنجكاوي را ارضا كنند؛ يا شايد هم براي مهاكردن نيروهاي مادي چنين كنند. همه اي اين ها ممكن است، اما از نظر هامان، اين ها قياس با نياز ما به پاسخ پرسش هاي غايي كمترين اهميتي ندارند: چرا ما اينجاييم؟ به كجا مي رويم؟ هدف هاي ما چيستند؟ چه گونه مي توانيم عذاب روحي كساني را تخفيف دهيم كه آرام نمي گيرند مگر آن كه پاسخ هاي صحيحي براي اين پرسش ها بيابند؟

 

با يقين بي تزلزل مان به اين كه جهاني خارجي وجود دارد، خدا وجود دارد، انسان هاي ديگري وجود دارند كه با آنها در ارتباط هستيم – اين يقين يا ايمان مقدم بر هر شناختي است. اگر اين را كذب فرض كنيم، يا به آن شك بورزيم، صرفا به شكاكيتي تن داده ايم كه خودش خودش را نفي مي كند، صرفا آن شعوري را انكار كرده ايم كه بي آن قادر نمي بوديم شك را صورت بندي كنيم.

 

آنچه هميشه مورد ترس هامان بوده اين بوده كه مبادا غناي زندگي انسان و كثير الوجوه بودن شخصيت انسان بد ارائه شود، ضعيف شود، در حقش بي انصافي شود و در چارچوب نوعي طرح علمي پيشيني حبس شود كه محصول ذهن فلان آدم متعصب است كه كارش مرتب كردن و گنجاندن واقعيت در داخل اين قبيل طرح هاست.

 

ما بايد در ژرفاها و عظمت هاي روح ناآرام انسان غور كنيم. قرن هجدهم حتي كفرآميز نيز نيست، بلكه در برابر ژرفنا كور است و لذا عظمت خالق ژرفنا را هم نمي بيند.

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 ساعت 9:19 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

« به خاطر فكر ، اصل وجود را فراموش نكنيد »

هامان

انديشه هاي گئورك هامان

قسمت پنجم: هامان و انديشه ي خدا

هامان به الوهيتي شخص وار اعتقاد داشت كه جهان را به منظوري كه اغلب هم درك ناپذير است خلق كرده است. او قبول ندارد كه مقصود الهي لزوما عقلي است.

خدا از نظر او غيرقابل درك است اما هامان فكر مي كرد كه اگر كليدي هم براي درك او وجود داشته باشد، اين كليد آن نيست كه بياييم طبيعت را سيستم معقولي در نظر بگيريم كه از هر جزء آن بتوان به قياس هايي در مورد اجزاي ديگر رسيد و به تبع آن بتوان منطق الهي طرحي را كه طبيعت بر آن استوار شده است دريافت كرد. هامان هيچ شاهد و مدركي براي اين تصور نمي يافت. كليد از نظر او ، فهميدن بود؛ يعني بصيرت يافتن آدمي بر چيزي كه خالق مي خواهد به آدمي انتقال دهد. او معتقد بود كه خدا را از روي نشانه ها مي توان شناخت.

از نظر او خلقت همچون اثري هنري است. ما طبيعت را همان گونه مي فهميم كه هنر را مي فهميم، به مثابه ي خلقت مدام الهي، مطابق با الگوهايي كه شايد در حوزه اي كاملا دور دست مقصود الهي را بر ما آشكار كند. فهم درست طبيعت، دنبال كردن مقصود الهي، هر قدر هم ضعيف و نامطمئن، ممكن است مقصود الهي را در تاريخ، در زندگي شخصي من، يا در هر جاي ديگر ، روشن گرداند.

بدين جهت وظيفه ي فيلسوف حقيقي تبيين كردن زندگي با تمام تناقض ها و خاصه هاي آن است؛ نه تسطيح زندگي يا جانشين كردنش با « كاخ هاي پوشالي » كه هماهنگ، شسته رفته، قشنگ اما كاذب اند.

از نظر هامان اولين جايي كه بايد به درونش نگاه كرد جايي است كه براي من از هر جاي ديگر مانوس تر است- خودم. « شناخت خود و عشق به خود، معيار حقيقي شناخت ما از انسان ها و عشق ما به انسان هاست ».

هدف همه ي خواهش ها و اميال ما رسيدن به فهم خويشتن است. ميل به شناختن خودمان آن گونه كه هستيم و ميل به اين كه خودمان باشيم و بدل ها را نپذيريم – با « نزول به دوزخ » خودشناسي – اساس كل فعاليت ماست.

در خودمان چه مي بينيم؟ ميل و خواهش و ايمان، كه قلب ما گاهي مي خواهد با دروغ هايي آن را ارضا كند زيرا كه دروغگويي مادر زاد است.

هامان هرگز نمي خواهد يكي را بخاطر ديگري ذبح كند. او هم ميل و خواهش را در نظر مي گيرد و هم ايمان را، از نظر او براي رسيدن به حقيقت بايد هر دو را به مثابه يك كل واحد در نظر گرفت. راهي جز اين نيست. او مي گويد: مردي كه اندام هايش را مثله كرده است چگونه مي تواند احساس كند؟

سوداها و خواهش ها شبيه اندام هايند. عليل كردن آنها به منزله ي اين است كه خودمان را نه تنها از حس كردن بلكه از فهم كردن محروم كنيم. عليل كردن سوداها و خواهش ها به منزله ي تضعيف خودانگيختگي و نبوغ است.

اما ... پس چگونه بايد از عواقب وخيم {در نظر گرفتن خواهشها و اميال} اجتناب كرد؟ پاسخ هامان باز هم صريح و روشن است: با ايمان، با سپردن خويشتن به آغوش مشيت...

 

بطور كلي مي توان گفت او بصيرت شهودي و درك خلاقانه ي واقعيت را نقطه مقابل مواد و مصالح بي روح سيستم سازان و كالبدشكافان قرار مي دهد. از نظر او هيچ تعميمي واقعي نيست، فقط خاص ها واقعي اند؛ و مكاشفه ي مستقيم، نه تجزيه و تحليل عقلاني اين جان كلام در نگرش هامان بوده و لب نظريه ي او در باب شناخت، تجربه، بودن و جهان است.

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در جمعه نوزدهم مهر 1387 ساعت 20:3 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


انديشه هاي گئورك هامان

قسمت چهارم: تاملاتي بر عليه روشنگري٢

 

حقايق تاريخي و ممكن ِ خاص، هيچ گاه اثبات كننده ي

حقايق عقلي و ضرور نيستند

لسينگ، درباره اثبات روح و نيرو

 

 

آيا از قضاياي تاريخي و ممكن ِ خاص مي توان به شناخت حقايق عقلاني و ضرور رسيد؟

در ميان متفكران آلماني، هم لسينگ ِ عقل باور و هم ياكوبي ِ عقل ناباور در عمق « ورطه » اي به مخمصه افتاده بودند كه ميان گزاره هاي كلي فلسفي از يك سو و واقعيت تجربي ازسوي ديگر دهان گشوده بود – ميان « حقايق عقلي » جهان شمول از ي سو و « حقايق امور واقع » از سوي ديگر ، كه لايبنيتس ميان آنها تمايز قائل شده بود.

لسينگ با اين مسئله كلنجار مي رفت كه چگونه حقايق ضرور ، همه گاهي، همه جايي و كلي مثلا وجود خدا، يا وجود روح جاودانه يا حقايق اخلاقي عيني جهان شمول – حقايق عقلي – را مي توان از قضيه هاي تاريخي كه معلوم تجربي و لذا ممكن ِ خاص هستند استنتاج كرد؟

{واقعيت اين بود كه} خدا در زمان هاي قابل تشخيص و در مكان هاي مشخص با انسان ها سخن گفت، عيسي در مكان خاص و در زمان خاص مصلوب شد، رسولاني حقايق قدسي را بيان كردند، تجربه ايي را كه معمولا فوق طبيعي مي ناميم در مكان ها و زمان هاي خاص پشت سر گذاشتند: آيا حقايق ازلي و ابدي را كه با اين « تاريخ مقدس » آشكار شده اند مي توان بر شروح و رواياتي مبتني كرد كه هيچ شاهد و مدركي آن ها را مطلق و مصون از خطا نمي سازد؟ اين را چگونه مي توان پذيرفت؟

او در نهايت اين پرسش را مطرح كرد كه آيا شناخت بشر ممكن است تا آنجا پيش برود كه شناخت اين قضيه هاي تجربي و ممكن ِ خاص به تدريج به شناخت حقايقي ضرور بينجامد كه قابل شناخت پيشيني اند و اعتبارشان براي هميشه تضمين شده است؛ و از همين هم نتيجه گرفت كه، در اين صورت، روي آوردن به اين حقايق در دين هاي مختلف همانا تلاش هايي غير قطعي براي رسيدن به يك حقيقت محوري واحد بوده است – لذا همه ي اين راه هاي گوناگون، به يكسان حق دارند كه از احترام و حرمت ما برخوردار شوند؛ و از اين جا بود كه او به اصول تساهل عمومي رسيد.

اما بهرحال سوال بي پاسخ ماند، چگونه مي شود « حقايق تاريخي و ممكن خاص ... اثبات كننده ي حقايق عقلي و ضرور » باشند؟ نمي شود.

لسينگ نوشت: « اين خندق عريض نفرت انگيزي است كه بارها تلاش كرده ام از آن بجهم اما نمي توانم» و تضرع كنان مشعل نور طلب كرد. اما اين حقايق ضرور حتما وجود دارند؟ اگر وجود داشته باشند مبناي عقلي شان چيست؟

ياكوبي در حالت تسليم مي گويد: نور در قلب من است اما به محض آن كه مي خواهم آن را به فكر انتقال دهم خاموش مي شود.

 

پاسخ هامان: تجربه ي مستقيم ِ امر محسوس

پاسخ هامان به اين مسئله صريح و روشن بود، از نظر او هيچ نقطه ي خارج از عالم وجود ندارد كه بتوان در آن مستقر شد و از آن جا عالم را سنجيد، محكوم كرد، توجيه كرد، تبيين كرد، اثبات كرد.

بدين جهت بايد از تحميل خيالات نظري بر جهان اجتناب كرد، {چرا كه} كل جهان ِ مبتني بر امر ِ پيشيني، جهان ِ جعلي است. او هشدار مي دهد كه براي آن كه بدانيم چه هست، بايد نگاه كنيم، احساس كنيم، شايد هم فرضيه هايي بسازيم، اما توجه داشته باشيم كه اين ها برساخته هاي خود ما هستند، و از همه مهم تر، اجازه ندهيم كه جاي تجربه ي مستقيم را غصب كنند.

هامان بر عليه كل باوري يا روايت هاي كلان از عالم استدلال مي كند كه كل باوري خيال محال است، تلاشي است براي تقليل دادن تنوع سرشار عالم به نوعي يكنواختي ملال آور ؛ خودش صورتي از عدم مواجهه با واقعيت است و مي خواهد واقعيت را در نوعي حصار منطقي دلخواه و پيش ساخته محبوس كند – اين وهن خلقت است و نمونه ي گستاخي ابلهانه و غيرقابل بخشش كساني كه در اين راه سعي مي كنند.

همه ي شكل هايي كه مي خواهند از دين به شيوه اي مستدل دفاع كنند نيز اينگونه اند. تلاش مي كنند كه براي تجربه كردن بي واسطه ي خداوند توجيه عقلي و توضيح متقاعد كننده ارائه دهند، آن هم با تعابيري كه ساخته و پرداخته ي فكر عاجز فرد است؛ اين تلاشي است براي دست آموز كردن خداوند و جاي دادن او در آلبوم شخصي گياهان خشكيده.

از نظر هامان، تجربه ي مستقيم امر محسوس، مبناي كل شناخت حقيقي واقعيت است. دشمن همانا « سيستم » است كه بالضروره متشكل از كلماتي است كه دلالت بر مجردات و اعداد دارند. هامان مي گويد: « با اعداد مانند كلمات، مي توان هركاري كه دوست داشت كرد ». سيستم سازان چشم هاي خود را بر روي حقيقت مي بندند تا « كاخ هاي پوشالي » بسازند. آنها نمي دانند كه بزرگترين خطا در عالم « گرفتن الفاظ بجاي مفاهيم و مفاهيم به جاي چيزهاي واقعي است ». بدين ترتيب فيلسوفان در درون سيستم هاي خودشان محبوس شده اند و اين سيستم ها همان جزميت سيستم هاي كليسا را پيدا كرده اند.

 

بر عليه عقل و ضرورت

به وضوح از ميان صحبتهاي هامان مي توان اينطور برداشت كرد كه او جايگاه نازلي براي عقل در نظام فكري خود قائل است. از نظر هامان وظيفه عقل افزايش شناخت نظري نيست، و فقط انسان كامل، با تمامي سوداها، عواطف، اميال، واكنش هاي فيزيولوژيكي و همه ي چيزهاي ديگر؛ مي تواند پاي در راه حقيقت بگذارد؛ بدين ترتيب وظيفه ي عقل توضيح دادن حدود شناخت است، و آشكار كردن جهل و ضعف آدمي است.

از نظر هامان عقل مي گسلد و پاره مي كند؛ مثلا عقل زمان را به لحظه هاي مجزا تقليل مي دهد. آنچه به اين لحظه ها پيوستگي مي بخشد « ريسماني » است كه مشيت الهي (و فقط مشيت الهي) لحظه ها را با آن به هم مي پيوندند. فقط اين ريسمان « پيوستگي لحظه ها و اجزاي سيلان زمان را چنان قدرتمند و نامنفصل تامين مي كند كه كل يكپارچه اي حاصل مي شود ».

جهان از نظر هامان متشكل از اشخاص و اشياء و روابط بالفعل آن هاست، و تنها شاهد و مدرك آنها نيز تجربه است، و بيرون از تجربه هيچ نيست، منتها چنين تجربه اي از نظر هامان نه فقط شامل رابطه ي انسان و خدا هم هست بلكه اين رابطه اصلا مركز و محور آن تجربه است.

بدين ترتيب تنها ضمانتي كه براي يكنواختي ها وجود دارد اراده ي خداوند است. چرا كه به اعتقاد هامان اگر قرار باشد دين را جدي بگيريم، دين بايد در همه ي جوانب زندگي انسان نافذ باشد؛ دين اگر حقيقي باشد، قلب و روح هستي آدمي است؛ ديني كه به حوزه ي خاص محدود شود – ماند كارمندي كه اختياراتش محدود است و بايد در جاي خودش باشد و اجازه ي دخالت ندارد – ديگر دين نيست، شكلك دين است.

از نظر هامان هرگونه ثنويت ميان بود و نمود، انكار كردن محض وحدت تجربه و گريز زدن به ره افسانه است. در نظام ِ فكري ِ او براي نخستين بار است كه عرفان و تجربه باوري، متحد با يكديگر ، با قدرت تمام عليه عقل باوري قد علم مي كنند. هامان يك نوميناليست تمام عيار است.

و دشمن اصلي از نظر هامان، ضرورت است. چه ضرورتهاي متافيزيكي و چه ضرورت علمي؛ از نظر او يك لحظه ي الهام يا ادراك معمولي كه در آن آدمي موقعيت خود را در مي يابد و مي داند چگونه عمل كند تا به هدف هايي كه خودجوش دريافته است برسد، در آدمي وجود دارد، اما اين بينش جاي خود را به نوعي منبع شبه ِ عيني « مرجعيت » داده است، به نوعي فرمول، قانون، نهاد، چيزي خارج از انسان ها، كه ابدي، بلاتغيير و كلي تلقي مي شود؛ دنيايي از حقايق ضرور ، رياضيات، الهيات، علم سياست و فيزيك، كه انسان آن را نساخته است و قادر به تغييردادنش نيز نيست، و بلورين و ناب است و معبود آسماني ملحدان.

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 ساعت 8:57 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

فكر هامان فكري است كه كساني كه معمولا فكر نمي كنند،

اگر فكر كنند، همين طور فكر مي كنند

« ژان بلوم »

 

انديشه هاي گئورك هامان

قسمت سوم: تاملاتي بر عليه روشنگري١

ايمان سنگ ِ بناي شناخت ِ ما از جهان

دكارت، فيلسوفي كه انديشه هايش بعدها تاثير فراواني بر انديشمندان روشنگري نهاد، معتقد بود كه از منابع پيشيني، و با استدلال قياسي مي توان به شناخت واقعيت رسيد. به نظر هامان، اين نخستين خطاي فاحش انديشه ي جديد بود. تنها برانداز حقيقي اين آموزه ي كاذب هيوم بود كه هامان آثارش را با نظر كاملا موافق مطالعه مي كرد.

اصل هيوم اين بود كه از يك امر واقع هيچ امر واقع ديگري را نيم توان استنتاج كرد؛ « ضرورت » {صرفا} يك رابطه يا نسبت منطقي است، يعني نسبتي است بين نمادها و نه بين چيزهاي واقعي جهان{!}

بدين ترتيب هيوم اعلام كرد كه مبناي شناخت ما از خودمان و جهان خارج، « اعتقاد » است. چيزي كه برايش هيچ دليل پيشيني نمي تواند وجود داشته باشد؛ چيزي كه همه ي اصول، نظريه ها، منسجم ترين و سنجيده ترين ساخته هاي ذهن ما، اعم از عملي و نظري، در نهايت به آن تحويل پذير است. ما اعتقاد داريم كه چيزهايي مادي در پيرامون ما وجود دارند كه به اين يا آن شيوه رفتار مي كنند؛ ما اعتقاد داريم كه ما در طي زمان خودمان مي مانيم.

هامان نيز همراستا با هيوم مي گويد: « ما به وجود خود و به وجود تمام چيزهاي بيرون از خود فقط بايد معتقد باشيم و نمي توانيم به هيچ شيوه ي ديگري به آن قائل شويم » و باز : « اعتقاد محصول فكر نيست و لذا نمي تواند به حوادث آن مبتلا شود: زيرا اعتقاد نيز مانند ذائقه يا باصره بنياني ندارد ». در واقع همه ي ارزشهاي ما را، آسمان و زمين را، اخلاقيات و جهان واقع را، اعتقاد است كه به ما مي دهد. هامان سپس ادامه مي دهد: « بدانيد اي فيلسوفان كه ارتباط ميان علت و معلول، وسيله و هدف، ارتباط فيزيكي نيست بلكه ارتباط روحي و مثالي است؛ اين حبل المتين ِ اعتقاد ِ چشم بسته است ».

بدين ترتيب هامان تحت تاثير مستقيم هيوم اينطور نتيجه گرفت كه ما عليت يا ضرورت را در طبيعت ادراك نمي كنيم؛ ما به آن اعتقاد داريم؛ طوري رفتار مي كنيم كه انگار وجود دارد؛ ما ايده هاي خود را بر اساس چنين اعتقادهايي مي سنجيم و فرموله مي كنيم اما اين ها خودشان عادتهاي ذهني اند، صورتهاي بالفعل رفتار انسان اند، و تلاش براي استنتاج ساختار عالم از اين صورت ها تلاش فجيعي است براي اين كه عادتهاي ذهني ما (كه از اين زمان و مكان به آن زمان و مكان و از اين فرد به آن فرد فرق مي كند) به « ضرورت ها » ي بلاتغيير و عيني طبيعت واگردانده شوند.

پس وجود كوچكترين چيزها هم بر دريافت بلافصل مبتني است، نه بر استدلال يا تعقل، در واقع اين « ايمان » است كه مبناي شناخت ما از جهان خارج قرار مي گيرد. ما ممكن است در پي چيز ديگري باشيم: استنتاج منطقي، ضمانت هايي كه علم خطاناپذير حضوري به ما بدهد... اما حق با هيوم است، كل چيزي كه داريم يك نوع ايمان غريزي است.

و اين دژكوب بزرگي است كه هامان با آن مي خواهد عمارت رفيع متافيزيك و الهيات سنتي را تخريب كند.

اما مي توانيم به استدلال هاي هيوم بر عليه ضرورت و عليت ايرادهايي نيز وارد كنيم. مهمترين ِ اين ايرادها اين است كه پس به شيوه ي خود ِ هيوم مي توانيم اينطور استدلال كنيم كه هيوم نيز « معتقد است » كه فهم روابط علت و معلولي ناشي از اعتقاد است! و اين اعتقاد نمي تواند بنياد قدرتمندي در واقعيت داشته باشد.

هامان بر طبق تاثرات هيومي اش، به واقعيت نامتقارن، بي نظم، مبهم و سردرگمي اشاره مي كرد كه تنها بر بيننده اي آشكار مي شود كه عينك متافيزيكي (يا الهياتي) او را كژبين نساخته باشد يا (همچون عالمان تجربي) گرفتار اين شناخت نكرده باشد كه گويا الگوي شسته رفته اي وجود دارد كه بايد گشت تا پيدايش كرد؛ آخر، {حقيقت اين است كه} بدون اعتقاد، اعتقاد بي چون و چرا، شناختي در كار نيست.

همه ي قضيه هاي كلي بر اعتقاد مبتني اند. همه ي تجريد ها در نهايت اختياري است. انسانها واقعيت را، جهان تجربه ي خود را آن طور كه دوست دارند يا آن طور كه عادت كرده اند، مي برند و مي دوزند  بي آن كه از طبيعت كه هيچ خط برشي از نوع پيشيني ندارد، مجوز خاصي گرفته باشند.

هامان بر اين امر تاكيد مي ورزيد كه چيزهاي همانطورند كه هستند؛ بدون قبول اين امر، شناختي در كار نيست، زيرا كل شناخت بر اعتقاد يا ايمان استوار است.

تقابل ايمان و عقل از نظر هامان مغلطه ي محض است. عقل بر ايمان استوار است، نمي تواند جاي آن را بگيرد؛ هيچ عصري نيست كه هر دو نباشد.

هامان بر فيلسوفان جديد مي تازد كه دن كيشوت وار بدنبال عقلانيت هستند و در نهايت هم مانند دن كيشوت مشاعر خود را از دست مي دهند. چرا كه وجود منطقا مقدم بر عقل است؛ به عبارت ديگر ، براي وجود ِ چيزي نمي توان با عقل برهان آورد، بلكه آن چيز خودش ابتدا بايد تجربه شود و سپس اگر كسي خواست مي توان ساختارهاي معقولي بر آن استوار كرد، كه تازه قابليت اتكاي آن ساختارها نمي تواند بيش از قابليت اتكاي زيربناي اصلي باشد؛ بايد بر اين نكته اذعان داشت كه واقعيتي پيشاعقلي وجود دارد، اما چگونگي ساماندهي اين واقعيت نهايتا اختياري است. (اين عملا اگزيستانسياليسم جديد در حالت جنيني است).

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 ساعت 11:34 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

انديشه هاي گئورك هامان

قسمت دوم: درباره ي روشنگري

در بحث نخست، پيرامون زندگينامه و شخصيت هامان صحبت كرديم، حال در اين جلسه مي خواهيم ابتدا با معرفي بينش هاي بنيادين ِ نهضت روشنگري، به شيوه ي برخورد هامان با اين نهضت بپردازيم.

الف- پيش فرضهاي تفكر غرب: نهضت روشنگري بر بنيادهاي تفكر غربي بنا گرديد، و اين سنت ِ فكري بر مبناي سه پيش فرض عمده شكل گرفته بود كه چه نهضت روشنگري، چه نهضت هاي فلسفي و چه مذهبي در اين سه پيش فرض با يكديگر اشتراك داشتند. اين پيش فرضها نخست بر اين امر تاكيد داشتند كه همه ي پرسش هاي اصيل، حال اين پرسشها چه درباره ي جهان باشد يا هستي، انسان، طبيعت و زندگي و امور روزمره ي آن و حتي خوشبختي و چگونگي رسيدن به آرمانهايي همچون آزادي و عدالت و ... را « مي توان » پاسخ گفت.

در واقع اين اعتقاد بنيادين وجود داشت كه پاسخ در هر حال در « جايي هست » و شايد نياز به زمان، يا دانش يا بينش وسيع تري هست تا بتوانيم پاسخ ِ آن پرسشها را بيابيم، و مي توان اميدوار بود كه اگر ما اكنون نمي توانيم به پرسشها پاسخ دهيم به لحاظ عدم كفايت در دانش يا بينش يا روش تحقيق ِ مورد نياز، آيندگاني خواهند آمد كه بسي از ما با كفايت تر خواهند بود و پاسخ به اين پرسشها را هموار خواهند نمود.

اما در هر حال يك امر قطعي است و آن هم اين كه بالاخره اين پرسشهاي ِ بي پاسخ، جوابشان را خواهند يافت و اگر پرسشي پاسخ نداشته باشد « اصولا پرسش نيست » و بايد به اصل پرسش يا پرسش كننده ي آن شك كرد.

دومين پيش فرض آن بوده است كه همه ي اين پاسخ ها را مي توان به ياري ابزارها و روشهايي كشف كرد، حال اين روشها مي تواند نوعي سلوك عرفاني، شهود، مراقبه يا پرهيزگاري باشد، يا شامل مطالعاتي تجربي و عيني از طريق داده هايي كه از طريق حواس پنجگانه حاصل مي آيند.

بهرحال نكته مهم آن است كه اين روشها خود، آموختني هستند و مي توان آنها را به ديگران نيز آموخت، يعني يادگيري و آموختن اين روشها وراي توان و ظرفيت انسان ها نيست بلكه در اثر آموزش صحيح و جديت و پشتكار لازم فرد مي تواند درباره ي اين روشها به مهارت لازم دست يابد و از طريق آن به دانش مقتضي برسد.

سومين پيش فرض بر اين امر استوار بود كه تمامي پاسخ هايي كه ما از سوالات اساسي يا غير اساسي مان، به كمك استفاده از روشهايي آموختي بدست آورده ايم لزوما بايد با يكديگر « سازگار » باشند. براي مثال پاسخ هاي ما (پاسخ هايي كه بشر در طول قرنها جهد و تعمق فكري بدان دست يافته اند) درباره ي خوشبختي، عدالت و آزادي لزوما بايد با يكديگر همخواني و همراهي داشته باشند؛ پيش فرض آن است كه نمي توان براي عادلانه تر شدن جامعه اي نسخه اي پيچيد كه با امكان حداكثري آزادي ِ شهروندان منافات داشته باشد، و همچنين نمي توان سخن از آزادي ِ افراد به ميان آورد بدون آن كه لزوما عدالت محوري بيشتر جامعه را پيش بيني نكرد، اين دو نمي توانند با يكديگر منافاتي داشته باشند، و اگر منافات داشته باشد، پس احتمالا در پاسخهايي كه بدست آورده ايم اشكالي وجود دارد.

در واقع اين خوشبيني وجود داشت كه انسان چه از طريق مذهب، يا فلسفه يا علوم اجتماعي و انساني در نهايت مي تواند با تعمق بسيار در مسائل اساسي زندگي و بشريت و جوامع انساني، يوتوپياي صلح و آرامش و عدالت و آزادي را تحقق بخشد، و انسان را به سرمنزل مقصود كه همانا صلح و برادري است رهنمون گردد.

آنچه برشمردم پيش فرض هاي كلي سنت خردگرايي غرب است. خواه مسيحي و خواه كافر، خواه خداشناس و خواه بي خدا، و اين نخستين خاكريزي بود كه رومانتيسم بر آن حمله برد.

ب- چرخش روشنگري: نهضت روشنگري با آن كه تحت تاثير و همراستا با سنت فكري غرب حركت مي كرد، در عين حال چرخشي خاص به اين سنت داد، بدين معني كه گفت بسياري از شيوه هاي سنتي موجود به آن پاسخ ها نمي رسند. رسيدن به پاسخ ها به وسيله ي الهام و وحي ممكن نيست، چرا كه ظاهرا الهام افراد مختلف با هم تناقض دارد. رسيدن به پاسخ به ياري سنت هم ممكن نيست چرا كه سنت در بسياري موارد گمراه كننده و نادرست است. رسيدن به پاسخ با اتكاء به اصول اعتقادي هم ميسر نيست و نيز با اتكا به خودكاوي مرداني سرآمد ميسر نيست، زيرا بوده اند شياداني كه اين جايگاه را غصب كرده اند... اين فهرست را مي توان باز هم ادامه داد. پس، تنها يك راه براي دست يابي به پاسخ صحيح وجود دارد و آن هم « كاربرد درست عقل » است از طريق روش قياسي، آنچنان كه در علوم رياضي مي بينيم و نيز به از طريق روش استقراء، آنطور كه در علوم طبيعي مشاهده مي كنيم.

بدين ترتيب روشنگري با نفي و طرد روش هاي پيشين شناخت همچون الهام، وحي، شهود، سنت، اعتقادات و ... بدنبال روشهاي دقيق تر و قطعي تري براي پاسخ به سوال هاي بزرگ انسان بود، كه در نهايت آن را در روشهاي قياسي و استقرايي بازيافت.

بطور كلي مي توان گفت آموزه و آرمان عالي و خوشبينانه و عقلاني ِ سنت ِ عظيم روشنگري از رنسانس تا انقلاب فرانسه بر سه اعتقاد اساسي استوار بوده است:

اول، اعتقاد به عقل، يعني ساختار منطقا منسجمي از قوانين و تعميم هايي كه قابل اثبات يا تحقيق هستند؛

دوم، اعتقاد به يكسان بودن طبيعت انسان در طي زمان و حصول پذيري هدفهاي عام انساني؛

سوم، اعتقاد به امكان پذيري نيل به هدفهاي عام انساني (همچون آزادي و عدالت) از طريق اعتقاد به عقل و ساختارهاي منسجم ِ عقلاني و امكان پذيري تامين هماهنگي و پيشرفت جسمي و روحي با استفاده از قدرت ذهن نقاد و با راهنمايي جستن از منطق يا تجربه.

هامان با آن كه از قرن خود نفرتي تقريبا بيمارگونه داشت، با اين حال در مقابل نهضت فراگير و گسترده ي روشنگري چندان به اصول موضوعه يا جزميات الهياتي يا متافيزيكي يا احكام پيشيني متوسل نمي شد بلكه او بيشتر به تجربه ي روزمره ي خودش، به خود ِ اموري كه به صورت تجربي (نه شهودي) ادراك پذيرند، به مشاهده ي بي واسطه ي انسان ها و رفتار آن ها، و به خودكاوي مستقيم سوداها، احساسها، انديشه ها و شيوه ي زندگي خودش روي آورد. 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت 10:59 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

براي آنهايي كه، براي آن چه در بيرون هست، اهميت و ارزشي قائل نيستند

راهي جز طرد عقلانيت باقي نمي ماند

عليرضا

 

ريشه هاي رومانتيسم: انديشه هاي يوهان گئورك هامان

در اين سلسله نوشتار بر آن هستيم كه در چند جلسه به بررسي شخصيت، زندگي نامه، آراء و انديشه هاي يوهان گئورك هامان، پيشرو و سرچشمه ي جنبش رومانتيك بپردازيم. جنبشي عقل ستيز كه در عرصه هاي هنر ، ادبيات و نويسندگي سرتاسر اروپا را در بر گرفت و در همه شاخه هايش به عنوان آنتي تزي در برابر تز عقلانيت ِ روشنگري سر بر آورد، و پرشورترين، پيگيرترين، افراطي ترين، و سازش ناپذيرترين ايده ها را در برابر عقلانيت ِ روشنگري مطرح كرد.

 

قسمت اول: شخصيت و زندگي نامه

يوهان گئورك هامان فرزند ِ يوهان كريستوف در اوايل قرن هجدهم (١٧٣٠- ١٧٨٨) در شهر كونيگسبرگ آلمان در همجواري و همسايگي امانوئل كانت، فيلسوف مشهور و خردمند ِ آلماني زاده شد. اين همجواري براي هامان بخت و اقبال فراواني بهمراه آورد تا انديشه هاي عقل ستيزانه اش را در بحث و جدل هاي طولاني اش با او به آزمون بگذارد.

هر چند كه هامان هيچ گاه دغدغه ي فهم انديشه هاي كانت را به خود راه نمي داد. بدين جهت در زندگي نامه اي كه درباره كانت نوشته اند از او به عنوان « متقنني ناراضي و فيلسوفي آماتور كه زماني كانت دستش را گرفت اما بعد رهايش كرد، كسي كه از كانت انتقاد مي كرد بي آن كه كانت را فهميده باشد » ياد شده است.

هامان هيچگاه منتقد معتدل و متعارفي نبود، بلكه از او به عنوان منتقدي ياد مي كنند كه « به شدت جانبدار است، پيش داوري دارد و يكطرفه به قاضي مي رود، اما عميقا هم صادق، جدي و اصيل است ». در واقع ويژگي بارز هامان نسبت به ديگر منتقدين ِ عصر روشنگري در صداقت، جديت، اصالت و افراطي بودن بيش از حد او بود.

هامان با شخصيتي غيرعادي و منزوي، از سويي فردي بلندنظر، پرشور، عاطفي، حساس، زودرنج، خجالتي و محتاج محبت بود، و با آن كه سليقه ي ادبي سختگيرانه اي داشت، در درس خواندن و مطالعه از نظم و قاعده مشخصي پيروي نمي كرد و روح پرنوسان او تحمل هيچ چهارچوب از پيش تعيين شده اي را نداشت و نمي توانست خود را با هيچ گونه نظام و سيستمي تطبيق دهد.

از سويي ديگر هامان در خانواده اي با پشتوانه هاي مذهبي قوي كه بر نوعي مسيحيت كاملا شخصي استوار بود، تربيت شد. اين گرايش خاص مذهبي « در برابر طغيان عليه تعاليم متون مقدس و نيز در برابر جريان عقلانيت به طور اعم، بر عمق و صداقت ايمان شخصي و اتصال بي واسطه به خداوند تاكيد مي كرد » و در آن « ايمان و اتصال {به خداوند} با خودآزمايي سختگيرانه، احساس مذهبي پرشور و عميقا باطني، مراقبه ي متمركز و مناجات و دعا حاصل مي شد، و از اين طريق بود كه نفس گناهكار و آلوده سركوب مي شد و روح در معرض مواهب فيض بي شائبه ي الهي قرار مي گرفت »، هر چند با وجود پشتوانه ي خانوادگي ِ مذهبي « به نظر نمي رسيد به الهيات كشانده شود » و از سويي ديگر هم او هيچگاه ملحد يا لاادري نبوده است.

در حرفه ي نويسندگي، نوشته هاي هامان اغلب مبهم، پيچيده و غامض مي نمود و براي مخاطبانش چندان جذابيتي ايجاد نمي كرد.

« هامان مدام اعتراف مي كرد كه سبك نويسندگي نفرت انگيزاش در خود او چيزي جز بيزاري و ترس بر نمي انگيزد و انتظار هم ندارد كه ديگران آثارش را بخوانند، زيرا براي ٩٩ درصد خوانندگانش نوشته هاي او آثار افتضاحي هستند ».

« به راستي هم سبك هامان آشفته است: كج و معوج، تيره و تار، كنايه آميز ، با اين شاخ و آن شاخ پريدن ها، ارجاع هاي غيرقابل تشخيص، لطيفه هاي شخصي جناس در جناس و الفاظ من درآوردي، رمز نويسي، اسامي سري براي اشخاص گذشته يا حال و براي ايده ها و نيز براي محتواي بيان نشدني تصوراتش در باب حقيقت ... ».

هامان با چنين پشتوانه ي شخصيتي و خانواده گي، و نيز سبك نويسندگي پر ابهام خويش پيشاهنگ عقل ستيزي در همه ي حوزه ها بود. همچنان كه برلين تصريح مي كند « اژدهاي هفت سر عقل  نظريه و تعميم، هر جا كه سرهاي هيولاوار خود را بلند مي كرد، هامان به آن ضربه مي زد ».

برلين ادامه مي دهد كه « سلاح هاي او {در برابر عقلانيت روشنگري} اگرچه بعضا منسوخ و نابرا بودند اما توانستند مقاومتي اين جهاني را در برابر پيشروي روشنگري و عقل قرن هجدهمي آغاز كنند، مقاومتي كه نهايتا به رمانتيسم، ابهام باوري و ارتجاع سياسي ختم شد ».

بدين ترتيب هامان زرادخانه اي فراهم آورد كه رمانتيك هاي معتدل تر مانند هردر، گوته ي جوان، هگل، و هومبوليت متين و منطقي و ليبرال، بعضي از كاري ترين سلاح‎هاي خود را {در برابر روشنگري} از آن برداشتند. او سرچشمه ي فراموش شده ي نهضتي است كه سرانجام كل فرهنگ اروپا را فرا گرفت و اين نهضت همانا رومانتيسم بود.

 

تحول فكري

هامان در جواني زماني كه تازه از دانشگاه كونيگسبرگ در رشته ي حقوق فارغ التحصيل شده بود، همچون ساير دانشجويان هم رده ي خويش اغلب به عنوان معلم سرخانه در خانه ي اعيان و اشراف به كار مي پرداخت، و اغلب هم از گرايش هاي فكري غالب و زمانه ي خويش پيروي مي كرد.

او همانطور كه پيش بيني مي شد، زماني كه به عنوان معلم سرخانه با برادران برنس (كه از تجار بزرگ آن زمان بودند) آشنا شده بود، دوستدار آزادي و برابري بود و همراستا با تفكرات بورژوايي و ليبرالي از فضيلت هاي مدني و روحيه ي اجتماعي دفاع مي كرد، « هامان در اين مرحله او سخنگوي بورژوازي نوخاسته بود و با نظاميان و اشراف مخالفت مي كرد ».

در آن دوران « او يكي از آن جوانان ترقي خواهي بود كه با كانت و دوست مشترك شان، برنس، موافق بود كه مي گفت، « لايق بودن » واقعا به شهروند طبقه ي متوسط همان قدر غرور مي بخشد كه « نجيب زاده بودن » به اشراف » و اين دقيقا تزي بورژوازيي و متناسب با بينش ترقي خواهانه ي قرن هجدهم بود.

اما دوستان نزديكش مي دانستند كه « او فرزند خلف نهضت روشنگري نيست. آميزه ي غريب مطالعات ديني و اقتصادي اش، ناكامي اش از اين كه در عرصه ي حقوق سري ميان سرها بلند كند، جزر و مد متناوب انرژي هاي ناگهاني كه او را به مسيرهاي غيرمنتظره مي كشاند، بي نظام بودنش، افسردگي و ماليخوليايش، لكنت زبانش، غرور بي اندازه اش كه سبب مي شد با حاميانش منازعه كند، ناتواني اش از قرار گرفتن در شغل و حرفه اي ثابت، همه و همه سبب مي شد كه او صاحب منصب يا اديب ايدئالي در آن دولت مدرن متمركز از كار در نيايد »، دوستانش مي دانستند كه « هامان اساسا انساني قرن هفدهمي است كه در دنيايي بيگانه متولد شده است؛ مذهبي، محافظه كار و درونگرا ست و نمي تواند در دنياي روشن و تازه ي عقل ، تمركز و ترقي علمي نفس بكشد ». براي او روابط شخصي و زندگي دروني در هر حال مهمتر از همه ي ارزشهاي دنياي بيرون بود.

او درباره ي خودش مي گويد: « در هيچ حرفه اي احساس راحتي نمي كنم. نه متفكر بدردبخوري هستم و نه تجارت پيشه ي به درد بخوري ... نه محافل سطح بالا را مي توانم تحمل كنم و نه انزوا و عزلت را ». « نمي توانم به قدر كافي خودم را بد ببينم ». « من هميشه ابله بوده ام» « خرفتي و بلاهت صحيح ترين لفظي است كه مي توان درباره ي من به كار برد »، و اين شخصيت بسيار با شخصيت منظم، مترقي، منضبط و خواهان پيشرفت ِ عصر روشنگري فاصله داشت.

 

شايد همين بيگانگي و احساس فاصله با بينش هاي ترقي خواهانه زمانه، و نيز پيشينه ي مذهبي و اعتقادات راسخ و بنيادي او ، طبع رياضت كشانه و سركوبگرانه اي كه سالها بدان خو كرده بود، همه و همه باعث آن شده بود كه در سفري كه به لندن داشت، موجبات تحول فكري و بازگشت او به بينش هاي مذهبي – رومانتيك دوران كودكي اش فراهم گردد.

همانطور كه اشاره كرديم او در سال ١٧٥٦ به سفري رفت كه زندگي اش را دگرگون كرد. سفري كه به منظور برخي اهداف تجاري (يا سياسي) براي برادران برنس انجام گرفت.

هامان در سفرش به لندن در خانه ي يك معلم موسيقي اقامت كرد و تصميم گرفت از همه لذايذ زندگي پرزرق و برق اين شهر بزرگ غربي بهره مند گردد. او سعي كرد لكنت زبان خود را معالجه نمايد، خواست نوازندگي لوت (عود) را ياد بگيرد، و غرق در نوعي زندگي شد كه بعدا خودش آن را سرشار از عياشي هاي وحشتناك خواند.

بدين ترتيب هامان ظرف مدت ده ماه ٣٠٠ پوند بدهي بالا آورد و به تنهايي شديد، بدبختي و گاهي نوميدي كامل افتاد. و در همان زمان تصادفا متوجه شد كه ميزبان موسيقي دانش رابطه همجنس گرايانه اي با يك انگليسي ثروتمند دارد و اين ضربه ي هولناك ظاهرا سبب بحران فكري بزرگ زندگي اش شد.

در واقع ماموريت تجاري - سياسي او به شكست انجاميده بود. « بي پول و تنها شد – تنهاي تنها – و هيچ كس نمي فهميد او چه مي گويد. از دوستي خواهش كرد او را از اين هزارتوي هولناك بيرون بكشد. به روال سابقش برگشت؛ منزل آن موسيقيدان را ترك كرد، به پانسيون محقري رفت و به سرچشمه هاي زاهدانه رجعت كرد: همان كاري را كرد كه زهدپيشگان در حالات سركوفتگي روحي مي كنند، يعني انجيل را از ابتدا تا انتها خواند. قبلا هم انجيل را تا به آخر خوانده بود، اما اين بار سرانجام « دوست درون قلب خود » را پيدا كرد كه « راه خود را هنگامي گشود كه من چيزي جز خلاء، تاريكي و فلاكت احساس نمي كردم ».

تشنه ي عشق بود و اينك آن را يافته بود. قرائت انجيل را در ١٣ مارس ١٧٥٨ آغاز كرد و به شيوه ي زاهدانه اي سير  سلوك روحي خود را روز به روز يادداشت كرد. اندكي بعد، مانند يك حواري حقيقي لوتر ، نوشت كه در پس كلمه كه جسم است روحي ناميرا وجود دارد، دم خداوند، روح نور و زندگي، نوري كه در قعر ظلمت شعله مي كشد، نوري كه بايد چشم داشت تا آن را ديد ».

او در آن زمان تصور مي كرد همانطور كه بني اسرائيل گمراه شدند و سقوط كردند و بت ها را پرستيدند، او نيز به ورطه ي لذت و ماديت و عقلانيت سقوط كرده و از خداوند دور شده بود. و همانطور هم كه آنها به مدد فيض الهي توانستند از ورطه ي سقوط در آيند و به سوي خدا برگردند و از گناهان خود توبه كنند و زيارت پردرد و رنج خود را از سر بگيرند، او نيز به سوي پدرش و مسيح درون خود برگشت، دوباره متولد شد، از سر ندامت گريست و نجات يافت.

در اين زمان او همچون راهبي تنها و منزوي، به سرچشمه هاي رهبانيت و رياضت بازگشته بود و بدين امر معتقد گشته بود كه « درك كامل هر چيزي درك خويشتن بود {است}. زيرا فقط روح را مي توان درك كرد و براي يافتن آن آدمي لازم است كه فقط و فقط به درون خود بنگرد. كلام خدا نردباني است بين آسمان و زمين كه براي كمك به فرزندان ضعيف و نادان نازل شده است – فقط كلام خدا مي تواند پرتوي به اين فرزندان عنايت كند تا دريابند كه چه هستند و چرا هستند، جايگاه شان كجاست و چه بايد بكنند و چه نبايد بكنند » و اين تحول در سايه ي فهم هاي تازه اتفاق افتاد، « فهميدن نه با چشم هاي عقل تحليلگر، بلكه با چشم هاي ايمان، توكل به خداوند، و آزمودن خويشتن، زيرا كه همه اين ها يكي اند ».

 

منبع

مجوس شمال، يوهان گئورك هامان و خاستگاه هاي عقل ناباوري جديد؛ آيزايا برلين، ترجمه: رضا رضايي- تهران: نشر ماهي، ١٣٨٥. 

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 21:28 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چکيده اي از كتاب ريشه هاي رومانتيسم :

                                                                                                                        راضيه


نويسنده در اين كتاب، جنبش فكري و هنري "رومانتيسم" را از نخستين مراحل شكل‌گيري تا قرن بيستم بررسي مي‌كند. وي نخست تحولات اجتماعي و فرهنگي اروپا، خاصه آلمان، را ارزيابي كرده و آن‌گاه به آرا و افكار متفكراني مي‌پردازد كه در اين جنبش پيشگام و در تحول آن موثر بوده‌اند، نيز گرايش‌هاي مختلف درون اين جنبش را توضيح مي‌دهد. او هم‌چنين از تاثير انديشه‌ي رومانتيك‌ها بر همه‌ي ابعاد زندگي مردمان غرب، از هنر و ادبيات تا گرايش‌هاي فلسفي و سياسي هم‌چون ناسيوناليسم، فاشيسم، اگزيستانسياليسم تصوير روشني به دست مي‌دهد. گفتني است، رومانتيسم نهضتي فلسفي و ادبي است كه از اواخر قرن هجدهم در كشورهاي انگلستان، آلمان، شمال اروپا و فرانسه پديد آمد. اين نهضت با دوره‌ي پيش رمانتيك عصر احساسي‌گري آغاز شد. ويژگي عمده‌ي دوره‌ي پيش رمانتيك داخل شدن عواطف و احساسات فردي در شعر و ادبيات است اما شعراي اين دوران كماكان پايبند به قالب‌ها و فورمول‌هاي گذشتگان بودند. پيدايش رومانتيسم معمول عوامل اجتماعي متعددي بوده است كه از آن ميان مي‌توان به دگرگوني بافت جامعه‌ي اروپايي و تبديل آن از شكل فئودالي و بورژوآيي، تحقق انقلاب كبير فرانسه و تاثيرات آن بر روشنفكران و نويسندگان اشاره كرد. درزمينه‌ي ادبي، انتشار اشعار "اوسيان"، شاعر حماسه‌سراي اسكاتلندي توسط كشيشي اسكاتلندي به نام "مك فرنسون" و اشاعه‌ي ادبيات و قرون وسطي و آثار شكسپير در اروپا، گرايش جديدي را در بين شعرا و نويسندگان پديد آورد. اين عوام موجب بي‌اعتباري ارزش‌هايي شد كه مورد قبول نويسندگان نوكلاسيك بود. (ارزش‌هايي نظير حفظ سلسله مراتب اجتماعي، حاكميت خرد و عقل سليم بردنياي هنر و ادبيات، گرته برداري از نويسندگان و شعراي يونان و روم باستان).

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 13:3 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

تحول آلمانی

در چند روز گذشته کتابی با عنوان « ریشه های رمانتیسم » از آیزیا برلین را می خواندم. در بخشی از این کتاب درباره تحول روحیه آلمانی در چند سده اخیر صحبت کرده بود. صحبتش را از اواخر قرن 18 آغاز کرده بود زمانی که میان آلمان و فرانسه جنگ خونینی در گرفت و در آن میلیونها آلمانی قتل عام شدند و جنگ با شکست مفتضحانه و تحقیرآمیز آلمانی ها و انعقاد چند معاهده ننگین به ضررشان پایان یافت.

آلمانی ها در این جنگ شکست خوردند چرا که هم از لحاظ نظامی و هم اقتصادی و فرهنگی نه تنها از فرانسه که از سایر کشورهای قدرتمند اروپایی نیز بشدت عقب بودند.

آلمان در آن دوران کشوری عقب افتاده با اقتصاد و فرهنگی روستایی و کشاورزی بود و در دورانی که اروپا و بویژه فرانسه مهد اندیشه و علم بود آلمانی ها شخصیت برجسته ای در سطح جهانی نداشتند.

برلین در کتابش نشان می دهد که چگونه ملت آلمان در اثر این شکست و عقب افتادگی فکری ، اقتصادی و فرهنگی دچار گوشه گیری ، عزلت نشینی و احساسات رمانتیک شد.

درست همانند انسانهایی که در اثر شکست در زندگی اجتماعی و بیرونی یا روابط با دیگر آدمها ، به دنیای درون خودشان عقب نشینی می کنند و بعضا به شعر ، فلسفه و خداگرایی پناه می برند تا آنچه را که در بیرون بدست نیاوردند در درون خودشان بدست آورند.

ملت آلمان نیز با عقب نشینی به مرزهای درونی و رمانتیسیسم , شعر , ادبیات و فلسفه ... در مقابل سرنوشت ناگوارشان واکنش نشان دادند و از هر چه تجمل گرایی ، مادی گرایی ، مدگرایی ، فساد و ... که فرانسه مظهر آن بود ، متنفر شدند.

و در اینجا می خواهم بگویم همانطور که ممکن است شکستی در زندگی ؛ روح ، اندیشه و سرنوشت انسانی را متحول کند و او را با حقیقت ِ زندگی نزدیک تر سازد ، آن شکست نظامی هم زمینه های تحول سرنوشت ملتی را فراهم آورد.

طوریکه اندیشه هایی به نوعی دیگر در آلمان پا گرفت و در سالهای بعد اندیشمندانی همچون کانت ، هگل ، مارکس ، وبر و ... هابرماس از این زمینه ی فکری ظهور کردند و تاریخ اندیشه اروپا را تحت تاثیر قرار دادند و آنرا به مسیر دیگری بردند.

آلمان در اواخر قرن 18 و اوایل قرن 19 ملتی شکست خورده و تحقیر شده بود اما همین تجربه ی ناگوار استعدادهای درونی شان را بارور ساخت و حال آنها ملتی هستند که نه تنها اروپا که جهان را تحت تاثیر اندیشه های عمیق و پیچیده شان قرار داده اند و اگر خودشان شکست و تحقیر را تجربه کردند به دیگران راه آزادی ، اخلاق و امنیت را آموختند و هنوز هم با اندیشمندانی چون هابرماس می آموزند.

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 9:46 | لینک ثابت |