تبليغاتX
جامعه شناسی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

روان شناسی ژاک لاکان:

قسمت چهارم و آخر: امر واقعي (Real)

لكان عنصر سوم را در ساختمان شخصيتي امر واقعي (Real) مي خواند كه عبارت است از عناصري كه هرگز نتوانسته اند حالت كلامي يافته و با ساحت نمادين راه يابند. امر نمادين وجهي اساسي از وجود آدمي است که افق و محدوده واقعيت خاص او را تعين مي بخشد. اين تعين به نحوي است که از حيطه ساحت رمز و اشارت "برون فکنده شده" و قابليت "ناميدن" از آن سلب گرديده است.

به عبارتي ديگر امر واقعي معرف آن حيطه هايي از زندگي است که نمي توان شناخت شان. در رمان خفقان اثر نويسنده اي آمريکايي، چاک پالانيوک توصيفي از درک مامي از کوهستان وجود دارد که در آن ، مي توان شاهد چنين تجربه اي بود:

براي يک آن ، مامي کوهستان را بدون فکر کردن به تاسيسات الوارسازي و پيست هاي اسکي و بهمن ها ديده بود ، بدون مناطق حفاظت شده ي خاص ، صفحات تکتونيک زمين شناسي ، آب و هواي ناحيه اي ، تيرگي آسمان پيش از باران ، يا مکان هاي يين – يانگ . او کوهستان را بدون چارچوب زبان ديده بود. بدون قفس تداعي ها. آن را فارغ از عينک آن چيزهايي ديده بود که مي دانست در مورد کوهستان حقيقت دارند. آنچه در آن يک لحظه ديده بود حتي « کوهستان » نبود ، از منابع طبيعي نبود ، نامي نداشت.

(پالانيوك ٢٠٠١: ١٤٩)

در اين جا مي توان به شكلي بي واسطه به كوهستان دست يافته است. پيش از اين كه كوهستان گرفتار زبان و فرهنگ شده باشد. چنين تجربه اي حد اعلاي موجهه با امر واقعي است. اگر بتوانيد وضعيتي را تصور كنيد كه در آن تمايز نهادن ميان مثلا درخت، زميني كه در ان ريشه دارد، سنجاب ميان برف ها، و اسماني كه آن را احاطه كرده ناممكن باشد، آن گاه اين امر واقعي است؛ و از آن جا كه نمي توان چنين چيزي را با كلمات شرح داد لكان معتقد است كه امر واقعي تن به نمادين شدن نمي دهد.

اما بايد در نظر داشت كه امر نمادين و امر واقعي به شدت وابسته به يكديگرند. امر نمادين بر پايه ي امر واقعي كار مي كند؛ همچنان كه لكان ادعا مي كند، امر نمادين در امر واقعي برش ايجاد مي كند و به شكلهاي متنوع و متعدد آن را قطعه قطعه مي سازد. حضور امر نمادين را به سه شيوه مي توان درك كرد:

١- قبل از تكه تكه كردن واقعيت، بدين معني كه وقتي نام گذاري و طبقه بندي مي كنيم، وارد نظم نمادين مي گرديم، ولي پيش از آن در امر واقعي هستيم.

٢- چهره ديگر امر واقعي زماني آشكار مي شود كه چيزهايي را به شكل متفاوتي تفسير كنيم. ايدز مثال خوبي در اين زمينه است. بعضي ها آن را كيفري براي همجنس بازان مي دانند، برخي ديگر آن را نقشه ي سازمان سيا براي كاهش جمعيت قاره ي آفريقا ، و برخي ديگر نتيجه ي مداخله ي بشر در طبيعت، اما آنچه حقيقت دارد اين است كه اين بيماري نسبت به توجيه هايي كه براي آن مي شود بي تفاوت است و در واقع هجومي از سوي امر واقع به زندگي ماست كه مي خواهيم به نوعي يا توجيهي آن را نمادين سازيم.

٣- امر واقعي به نوعي باقيمانده (remainder) نيز هست. آن چيزي كه وقتي امر نمادين فرآيند خود را به پايان برد اضافه و باقي مي ماند. به چنين تعبيري، امر واقعي مابعد امر نمادين است و مازادي محسوب مي شود كه باقي مي ماند و تن به نمادين شدن نمي دهد، و صرفا همچون يك شكست يا خلاء در امر نمادين ظاهر مي شود.

نكته اين است كه امر نمادين تصويري ناكامل و نابسنده از امر واقعي مي دهد، هميشه شكافهايي وجود دارد، و باقي مانده هايي كه تن به نمادين شدن نمي دهند. اين باقي مانده ها و شكاف ها امكان سوژه شدن را به فرد مي بخشند. هميشه مي توانيم چيزها را به شيوه اي ديگر از ديگران تعبير كنيم، مي توانيم طور ديگري ببينيم.

منابع:

اسلاوي ژيژك/ توني مايرز؛ ترجمه ي احسان نوروزي – تهران: نشر مركز ، ١٣٨٥.

مباني روانكاوي فرويد – لكان/ كرامت موللي – تهران: نشر ني، ١٣٨٣.

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت 10:15 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

روانکاوی ژاک لاکان: ساحت نمادین

مقدمه اي بر ساحت نمادين: رانش يا تابعيت از غير(غـ)

تا بدين جا درباره ي حيث خيالي ساحت ِ انساني صحبت كرديم و نشان داديم كه چگونه خودشيفتگي ِ حاصل از مرحله ي آينه به نارسيسيسم مي انجامد و روابط كودك با ديگري (عمدتا مادر، و شايد در سالهاي بعد در روابط اجتماعي اش) مختل مي سازد.

لكان با صحبت از مرحله ي آينه و چگونگي شكل گيري من ِ نفساني و خودشيفتگي حاصل از آن، در واقع مي خواهد بگويد كه چگونه توجه به خود، و توجه به « من » در نهايت به اضمحلال شخصيت فردي مي انجامد و روابطش با خود و ديگري را نابود مي سازد.

لكان راه چاره را در توجه به « ديگري » مي داند، آنجا كه من از ميان مي رود، ديگري آغاز مي شود، و هم اوست كه سرچشمه ي آرامش، نظم و هماهنگي در درون و زندگي اجتماعي انسانها است.

حال در اين قسمت مي خواهيم درباره ي ساحت ديگري از وجود آدمي كه همانا توجه به ديگري است، صحبت كنيم. امري كه در ساحت ِ نمادين جهان انساني روي مي دهد و اتفاق مي افتد.

توجه به اين امر بسيار ضروري است كه در چشم انداز لكاني ميل و تمايل انسان نسبت به آرزومندي ديگري به دو جهت خود را نشان مي دهد. يكي غير كوچك(غـ) و ديگري غير بزرگ(غ)، لكان با اين تمايز گذاري ميان غير كوچك و غير بزرگ مي كوشد موضع خويش را روشن تر بيان كند. با اطمينان مي توان بر اين امر تاكيد داشت كه روانشناسي ساختارگراي لكاني بر غير بزرگ تاكيد مي گذارد و آن را همراستا و همجهت با نيازهاي بنيادين آدمي مي انگارد، و توجه به غير كوچك در واقع انحرافي است كه امر توجه به ديگري روي مي دهد. لكان مي كوشد نشان دهد كه توجه به غير كوچك (‎غـ) نيز همچون امر خيالي در نهايت به اضمحلال شخصيت و وجود آدمي مي گردد.

در اينجا نخست درباره ي غير كوچك سخن مي گوييم و در ادامه به ساحت نمادين جهان انساني، يا حرف اصلي لكان خواهيم پرداخت.

الف- ١- درباره ي غير كوچك(غـ)

غيركوچك عموما خود را در عمل « رانش » نشان مي دهد، حال آن كه غير بزرگ وابسته به ساحت نمادين وجود آدمي است و در ارتباطات نمادين ميان انسانها خود را نشان مي دهد.

رانش پيش از هر چيز يك عمل جسماني است و فعاليتي است كه به جهت وجود تحريك يا تنش در ارگانيسم آدمي ظاهر مي شود. رانش دو عنصر مهم دارد: مطلوب ِ خاص و ناحيه لذت زاي مخصوص.

براي مثال در رانشي چون مكيدن انگشت، لب و دهان ناحيه لذت زا و انگشت مطلوب است. رانش در واقع فعاليتي از ارگانيسم است كه موجب مي شود ناحيه لذت زاي بدن به گرد مطلوب (غير كوچك) بگردد و بدين گونه جنبش و حركت رفت و برگشتي در حول محور آن ايجاد كند.

در اينجا هدف تنها كسب لذتي است كه در نتيجه عمل مكرر رانش حاصل مي گردد و بدين ترتيب لذت تنها عنصري است كه از رانش حاصل مي گردد.

رانش داراي چهار عنصر است:

١- منشاء رانش، يعني ناحيه لذت زا كه عموما مجاري مختلف بدن هستند. 

٢- مسير آن، يعني حركت دوراني رانش به گرد مطلوب خويش. 

٣- مطلوب رانش (غـ)، يعني عنصري كه رانش بدان تعلق مي گيرد.  

٤- غايت رانش، يعني از ميان بردن تنش يا تحريك بوجود آمده.

ويژگي رانش در آن است كه در حين عمل رانش فرد به عنوان فاعل عمل خود‏، موجودي غايب است. او در حين فعاليتهاي رانش آميزش موجودي است فارغ از آگاهي، چرا كه در عمل رانش فاعل با مطلوب عمل خود يكساني پيدا مي كند و از خود خويش غايب مي شود. تكرار، كه عنصر اصلي رانش را تشكيل مي دهد، غيبت فاعل عمل را آسان مي سازد.

بهترين مثال توضيح رانش عمل جنسي است كه از تماس مداوم و مكرر ناحيه هاي لذت زاي بدن دو فرد شكل مي گيرد و آنقدر ادامه مي يابد تا تحريك بوجود آمده موقتا كاهش يابد و تنشي كه در بدن فرد ايجاد شده از ميان برود.

الف- ٢- مراحل مختلف در تحول رانش

الف- ٢- ١- مرحله ي دهاني: در مرحله دهاني، مادر با دادن غذا آرزومندي خود را نسبت به كودك نشان مي دهد.. عمل ِ دادن نشان از عشق مادر به فرزند دارد، هر چند كه اين رابطه خالي از « مهرآكين » نيست. اين عمل ِ مادر حاكي از تمنايي دو پهلو و متناقض است بدين معني كه ممكن است ناشي از ميل او به تسلط كامل به فرزند باشد به نحوي كه كودك را از دسترسي به تمنايي خاص خود محروم سازد.

روانكاوي بر اين امر تاكيد دارد كه مهراكين كه ذات اصلي آرزومندي او را تشكيل مي دهد ناشي از تلفيق درون ذاتي رانش مرگ و زندگي است. هماميختگي اين دو رانش ماهيت كشمكش آميز انسان را تشكيل داده و حاكي از آن است كه مهر و كين نزد آدمي در جدالي دائمي هستند.

يكي از صور ظهور مهراكين در مرحله دهاني تلفيق پرخاشگري و نوازش در اين قسمت عمده بدن طفل است. چه دهان در عين حال داراي دو كاركرد متناقض است: بوسه و نوازش از يك سو و گاز گرفتن و دندان گرفتن از سويي ديگر.

الف- ٢- ٢ - مرحله ي مقعدي: اين مرحله از چهارده ماهگي شروع شده و تا سه سالگي ادامه مي يابد و تفاوت در اين مرحله آن است که کودک مورد و مطلوب اصلي اين فرايند را در بدن خود ايجاد مي کند چه فضولات او «فرآورده هايي » هستند که از وجود خود او صادر مي شوند. دوره ي مقعدي حاوي اين معنا براي کودک است که وي از اين پس حائز قدرت خاصي است ، زيرا که در دفع فضولات يا امتناع از آن « اختيار مطلق » دارد. اين مرحله نزد مردان اهميت ِ به مراتب بيشتري دارد ، درست برعکس زنان که بيشتر به تثبيت در مرحله ي دهاني گرايش دارند.

الف- ٢- ٣ - مرحله ي تناسلي: اين مرحله بين چهار تا هفت سالگي قرار دارد. در اين جا برخلاف مراحل قبلي، مطلوب حالتي جزئي نداشته پاره اي از وجود او را تشکيل نمي دهد. حال آن که در مراحل قبلي همواره با مطلوبات جزئي (غـ) سروکار داشته است ، بدين معني که در مرحله دهاني پاره اي از وجود مادر (پستان او) و جزئي از وجود خود او (دهان) مورد آرزومندي وي بوده و در دوره ي مقعدي نيز شيئي جدايي ناپذير از کالبد او مطلوب اصلي تمناي او را تشکيل مي داده است. حال آن که در مرحله ي تناسلي کل وجود غير (غ) – و نه پاره اي از آن – مطلوب آرزومندي وي قرار مي گيرد. به همين جهت رانش هاي مراحل قبل را « رانش هاي جزئي » مي خوانند.

شاخص اصلي مرحله ي تناسلي را « ذکر » تشکيل مي دهد كه پيشتر توضيح داديم. اما در اينجا اضافه مي كنيم كه روانکاوي ميان آلت تناسلي و ذکر تفاوت مي گذارد. آلت تناسلي بر عضو واقعي جنسي مرد دلالت دارد در حالي که ذکر داراي معناي ظريف و عميقي است که با عضو جنسي ارتباط و نسبتي مستقيم ندارد. مرد صاحب آلت جنسي است حال آن که ذکر به هيچ يک از افراد آدمي تعلق ندارد. معناي ذکر با فناي ابقايي (مفهومي هگلي) تطبيق مي کند، بدين معني که وجود آن فقدان دائمي آن است و فقدان آن چيزي جز وجود آن نيست.

الف-٣- تلفيق رانش مرگ و زندگي

همانطور كه اشاره كرديم رانش فعاليتي است براي كاهش تنش، اما تناقضي در عمل رانش آميز آدمي وجود دارد و آن هم اين كه رانش موجب كاهش و يا از ميان بردن تنش يا تحريك در بدن مي گردد و بدين جهت به بهبود وضعيت جسماني و عمل بهتر ارگانيسم انساني كمك مي كند اما از منظري ديگر توجه بيش از حد به عمل رانش آميز موجب فرسودگي و استهلاك جسم مي گردد و وضعيت جسماني فرد را با خطر روبرو مي كند.

روانكاوي لكان با بيان اين مسئله مي خواهد به ماهيت دريغ آميز وجود آدمي اشاره كند. از نظر اين روانكاوي بدست آوردن و از دست دادن همزمان در درون انسان جريان دارد، ما همزمان كه چيزي را مي خواهيم و براي مان مفيد است، چيزهايي را هم از دست مي دهيم كه به ضرر ما خواهد بود.

روانكاوان لكاني معتقدند ذات آدمي در آن است كه او هم غريزه ي زندگي و هم غريزه ي مرگ را همزمان در درون خود بهمراه دارد. فعاليتي كه ظاهرا ممكن است به بهبود وضعيت جسماني و حفظ حيات فرد كمك كند مي تواند در درون خود عامل از بين بردن كالبد جسماني فرد باشد. عمل رانش دقيقا همين ديالكتيك را در درون خود نهفته دارد.

از اين جهت لكان معتقد است كه انسان همواره در اين توهم به سر مي برد كه در پي چيزي جز تمتع نيست هم از اين روست كه خود را عامل و فاعل اصلي افعال « خويش » مي داند. اما نكته اين است كه انسان نه تنها علت و عامل سخنان و افكار خود نيست بلكه برعكس معلول و معمول آنهاست. لذا فاعليت آدمي امري « اعتباري » است. فاعل از آن جهت فاعلي اعتباري است كه « خود » نيست ‏ بلكه تابع « غير » است، زيرا از آن رو « خود » است كه به « غير » تعلق دارد.

اگر نفس آدمي عاملي اعتباري است در آن صورت بايد گفت كه ميل و تمناي او همواره ميل و تمناي غير است. تمنا در اختيار آدمي نيست، او تنها واجد آن مي شود. مع الوصف هنگامي كه عشق مي ورزد اين خود اوست كه چنين مي كند. آن كه كين مي ورزد كسي جز خود او نيست. پس اين خود از آن رو « خويشتن » است كه « غير ِ خويشتن ِ خويش » است. تمنا هميشه تمناي غير است.

الف- ٤- ايرادهايي بر رانش

همانطور كه اشاره داشتيم رانش از دو قسمت مطلوب رانش و ناحيه لذت زاي بخصوص تشكيل شده، بدين جهت هر مطلوبي از رانش پاره و جزئي است از غير (‎غ)، در واقع در عمل رانش غير بزرگ به پاره اي يا جزئي از جسم او تقليل مي يابد، زيرا رانش جايگاه جسمي آرزومندي يعني تمناي غير است.

رانش به فرد انساني اجازه مي دهد كه تمنا و آرزومندي اش جايگاهي جسماني پيدا كند، و مشكل از آنجا آغاز مي شود كه رانش همواره بدان سو گرايش دارد كه غير را كنار زده جسم را جانشين او گرداند.

بدين جهت اصرار بر رانش غفلت از تمناي غير (غ) است؛ و تكرار ‏، كه عنصر اصلي را در رانش تشكيل مي دهد، ممكن است چنان فزوني گرفته و حالتي ماشيني به خود بگيرد كه به صورت فعاليتي خودكار ، فرساينده و زيان بخش درآيد. اين امر به خصوص هنگامي صادق است كه تمناي غير سست بوده يا به كلي از صحنه غايب باشد؛ در اين صورت حالتي بيمارناك پيش مي آيد و ارگانيسم به سوي اضمحلال سوق داده مي شود.

امر نمادين(Symbolic)

مقدمه اي درباره ي حوزه ي نمادين

امر نمادين شايد مبهم ترين نظم در ميان نظم هاي سه گانه باشد زيرا گستره اش مشتمل بر همه چيز است، از زبان گرفته تا قانون ، و تمام ساختارهاي اجتماعي را نيز شامل مي شود. به همين دليل ، امر نمادين سازنده ي بخش عمده ي آن چيزي است که ما معمولا « واقعيت » مي ناميم.

در واقع، امر نمادين چارچوب غير شخصي جامعه است، حوزه اي که ما در آن به عنوان بخشي از جامعه ي انسانها مستقر مي شويم. براي مثال، اغلب مردم حتي پيش از زاده شدن، درون امر نمادين مستقر مي شوند زيرا بر آن ها نام گذارده مي شود، و به خانواده اي خاص، به يک گروه اجتماعي - اقتصادي ، به يک جنسيت ، نژاد و غيره تعلق مي گيرند.

شايد چنين توصيفي مثبت به نظر برسد، اما لکان با گفتن اين که آن چه نظم نمادين را برپا مي کند زنجيره ي دلالت يا به تعبير خودش قانون دال است، در واقع تصريح مي کند که ما در عين حال به تعبيري زنداني امر نمادين نيز هستيم. لکان اصطلاح دال را از زبان شناس سويسي ، فردينان دوسوسور وام گرفت. در ادامه درباره ي مفاهيم اصلي نظريه زبانشناسي سوسور كه لكان از آن در نظريه اش بهره برد صحبت مي كنيم.

نظريه زبان سوسور

سوسور معتقد بود که زبان متشکل از نشانه ها است، و هر نشانه مشتمل بر دو بخش دال و مدلول است. از نظر سوسور، دال تصوير ذهني ِ ما از صوت نشانه است، و مدلول مفهوم مرتبط با آن صوت است. اين دو بخش نشانه به وسيله اي ارتباطي اختياري به يکديگر متصل شده اند. به تعبير ديگر ، دليل ذاتي اي وجود ندارد که صوت واژه ي گربه بر مفهوم موجود گربه سان کوچکي که کنار ظرف اش منتظر غذا ايستاده است دلالت کند. در تقابل با سوسور ، لکان بسي بيشتر به دال ارزش مي دهد تا مدلول.

سوسور همچنين تاکيد کرده بود که زبان نظامي رابطه يي (relational) يا تفاوتي (differential) است. منظورش اين بود که هي نشانه اي را نمي توان فارغ از ديگر نشانه ها تعريف کرد. بنابراين ، براي مثال ، مي دانيم که گربه گربه است چون گربه سگ يا خرگوش نيست. همانطور که مي دانيم چيزي بد است که خوب نباشد. به همين ترتيب ، مرد مرد است چون زن نيست ، و راست راست است چون چپ نيست. اين چيزي نبودن يا وجه تفاوت بنياد زبان براي لکان نقشي اساسي دارد زيرا اگر واژه ها ما را نه به جهان بلکه صرفا به واژه هاي ديگر ارجاع مي دهند ، پس ما از جهان گسسته و در کرانه هاي زبان سرگردان رها شده ايم. در واقع ، با اين تعبير ، زبان نظامي مستقل است که جهان بسته ي خود را يم سازد. اين يعني اين که ، اين نه تجربه ي بازتابيده از جهان ، بلکه واژه هاست که زبان را مي سازند. اگر چنين چيزي بعيد به نظر مي رسد ، بياييد در مورد تفاوتي فکر کنيکه باعث مي شود کسي را تروريست يا مبارز راه آزادي بدانيم. با اين که آن فرد در هر حال هماني است که هست ، نگرش ما به او بستگي کامل دارد به اين که با چه تعبيري به او ارجاع دهيم. ممکن است پاسخ دهيد که دست کم اين شخص هنوز يک « شخص » است. اما اين خود گزينه ي ديگري است چون اين شخص مي تواند انسان نما ، پستان دار يا حتي حيوان باشد. بدين ترتيب ، زبان جهان را قطعه قطعه مي کند و اتخاذ موضعي خنثي را در قبال جهان ناممکن مي سازد.

فهرست واژه هايي که مي توان به کمک شان به کسي ارجاع داد - انسان نما ، پستان دار ، حيوان ، شخص - نمونه اي است از آن چه لکان آن را زنجيره ي دلالتي مي نامد. اگر به ياد داشته باشيد ، زنجيره ي دلالتي همان چيزي است که نظم نمادين را به هم پيوند مي زند و  به زبان ساده اين که اين زنجيره به شبکه اي کلي از دال هاي در دسترس اطلاق مي شود. به اين تعبير ، چنين چيزي فهرستي از چايگزيني ها يا کلمات ممکني است که مي توان به جاي واژه ي گرما از حرارت ، داغي يا تب استفاده کرد. هر يک از اين واژه ها ارتباطاتي با ديگر واژه ها دارد. براي نمونه به جاي کلمه تب مي توان از بيماري ، ناخوشي يا حتي سرماخوردگي که دقيقا متضاد کلمه ي گرما است ، استفاده کرد. در نهايت ، شبکه ي دال ها را مي توان در مسير زنجيره هاي مختلف پي گرفت ، پس وقتي واژه اي را به کار مي بريد تلويحا از تمام ديگر واژه ها نيز استفاده کرده ايد.

پيامد اين نکته براي درک نظم نمادين دوگانه و متضاد است. اول ، اين که اگر نظم نمادين از طريق زنجيره هاي دلالت به هم پيوسته باشد ، يا به قول ديگر ، اگر نمي توان جز از طريق قانون تصادفي و بي ثبات ِ دال به چيزي نزديک شد ، پس ما محکوم ايم به اين که هيچ گاه « جهان را آنچنان که به راستي هست » در نيابيم و براي ابد در زندان زبان باقي بمانيم.

دوم اين که ، از سوي ديگر ، اگر رابطه ي دال و مدلول تصادفي و بي ثبات باشد ، پس خصلت يا نوع نظم نماديني که ما در آن بسر مي بريم نيز نه هميشگي و نه الزامي است. براي مثال ، طي ساليان اخير نقش زنان در جامعه اساسا از جايگاهي فرودست مردان به مرتبه اي همتراز تغيير يافته است. در چنين موردي ، دال زن ديگر به مدلول انسان درجه ي دوم و فرودست ، ارجاع نمي دهد بلکه صرفا به انسان مونث اطلاق مي شود.

نبوغ سسور آن است که تقرب رايج زبان شناسي را رها کرده صورت صوتي را در راس پرسش از زبان قرار مي دهد. تصوير يا صورت در تعبير سسور از اصطلاحي فلسفي تابعيت جسته و به معناي انطباع است. انطباع عبارت است از تاثيراتي که از طريق حواس پنج گانه از عالم خارج گرفته شده و در ذهن طبع يا به اصطلاح حک مي شوند. هنگامي که يک قطعه شعر يا کلام موزوني را از حفظ مي خوانيم آنچه در ذهن ما جريان دارد و توالي ضروري کلمات را تضمين مي کند همان است که سوسور آن را صورت صوتي کلمات مي خواند.

به نظر سسور هيچ مفهوم و تفکري نمي تواند مستقل از ساختمان زبان حالتي منسجم داشته باشد. به عبارت ديگر در خارج از حيطه زبان تکلم ، تفکر آدمي معناي خود را از دست مي دهد و به صورت توده اي نابسامان و غيرقابل تشخيص در مي آيد.

ساخت ِ زباني ِ ضمير ناآگاه

لكان به مدد كشفيات معروف فردينان دو سوسور و بر پايه ي بينش هاي ساختارگرايانه اش نشان داد كه ضمير ناآگاه ساختماني چون زبان داشته و عينا منعكس كننده ي نوع سيستمي است كه زبان تكلم واجد آن است. اين زبان و ساختمان آن است كه آرزومندي و تمناي آدمي را نشان مي دهد.

ضميرناخودآگاه اغلب به بهترين وجه خود را در روياهاي آدمي نشان مي دهد. محتويات يك رويا مجموعه اي از معماهاي كلامي است كه حالت ايهام به خود مي گيرد به نحوي كه تنها فتوح يا گشايش قلبي حاصل از روان كاوي است كه ما را به كشف مكنونات آن قادر مي سازد. زيرا كه روانكاوي چيزي جز فراگيري استماع واقعي زبان نيست.

لكان قويا بر اين امر تاكيد دارد كه اين زبان تكلم است كه عامليت اصلي را داراست و بر ما تسلط و غلبه دارد در حالي كه ما پيوسته در اين پندار هستيم كه عامل عمده آن بوده و آن را تحت كنترل و احاطه كامل داريم.

از منظر لكان ضمير ناآگاه نه تنها مخزن غرايز حيواني نبوده و فاقد ناموس و قاموس نيست بلكه ذات آن در تعلق به قانون است. و در واقع اين من نفساني است كه در جد و جهد خود در تسلط مطلق بر عالم و آدم سعي در گريز از محدوديت و قانون دارد و اين تصور باطل را براي آدمي فراهم مي كند كه عامل اصلي حيات و سرگذشت خويش است.  حال آنكه ذات آدمي در ضمير ناآگاه اوست. يعني در مرتبه اي كه وراي وجود اوست. اين ماوراء را لكان (به لحاظ تضاد عمده آن با من نفساني) « غير » مي خواند.

اين تصور باطل است كه آرزومندي (خواسته هاي خود) مقدم بر قانون است. آرزومندي تنها در حيطه ي قانون ‏، محدوديت و ممنوعيت است كه جنبه ي وجودي به خود گرفته و تجلي مي يابد. قانون امري در زبان تكلم مستتر است و ماهيت آن را تشكيل مي دهد.

لکان و زبان تکلم

لکان معتقد است زباني ماوراي زبان تکلم نمي تواند موجود باشد ، چه از هر سو که رويم در بطن و حيطه ي زبان تکلم قرار داريم. حتي بحث پيرامون ذات زبان امري نيست که بتواند ما را به وراي زبان رهنمون کند. ما هرگز قادر نخواهيم بود که از زبان تکلم بيرون آمده آن را به عنوان عنصري مستقل از وجودمان درک کنيم. آدمي در اهل زبان بودن ِ اوست و برون آمدن و فاصله گرفتن از زبان چيزي جز ناديده گرفتن ذات انساني ما نيست.

لکان در اصل جدايي و استقلال دال از مدلول از سسور پافراتر نهاده و قائل به خط مانع قاطعي ميان آنهاست (دال / مدلول) وي نشان مي دهد که ضمير ناآگاه و تظاهرات آن در واقع مبتني بر سلسه زنجيري است که ميان اسم هاي دلالت (دال) موجود است بي آن که در چنين سلسله اي مدلولات يا مراجع خارجي آنها سهمي داشته باشند. تداعي معاني پديداري است نفساني که بر اساس اين سلسله زنجيري متکي است.

اسماء دلالت گنجينه ي آرزومندي انسان هستند. توانايي آدمي در التفات به اصوات ِ زبان ، يعني دسترسي او به تکلم است که وجود آرزومند او را تشکل مي بخشد. استقلال اسم دلالت نسبت به مدلول بدين معني است که کارکرد آن فقط دلات يعني افاضه معنا نيست. اسم دلالت عبارت است از يک سلسله واحد صوتي مستعد ايهام يعني تعدد معني. همين خصوصيت است که بدان حالتي تکراري مي بخشد. تکرار در اينجا بدان معني نيست که اسم دلالت همواره به صورت يکسان و لايتغير ظاهر مي شود.

آرزومندي غير (غ)

درباره ي آرزومندي غير بدين نحو مي شود سخن گفت كه اگر از سويي اساس ضمير ناآگاه را كشف تاريخي فرويد آرزومندي يا تمناي آدمي بدانيم و اين حقيقت را دريابيم كه تمامي سرگذشت و تاريخ حياتي فرد را نحوه ي تجلي اين آرزومندي تشكيل مي دهد و از سويي ديگر ذات آدمي را بنابر تعليمات لكان در فرارويي از نسبت به غير بدانيم در آن صورت با او همزبان شده به اين نكته پي مي بريم كه ذات آدمي را چيزي جز آرزومندي غير تشكيل نمي دهد. من از آن جهت هستم كه به غير تعلق دارم. اين است معني شعور باطن‏، بدان نحو كه فرويد به كشف آن نائل آمد. آدمي همواره خود را به عنوان «غير» باز مي شناسد ‏، يعني وجود او متكي بر انقسام يا دوگانگي ذاتي ميان خود و غير است.

بديهي است که آرزومندي با « نياز » از يک سو و با « ميل » از سوي ديگر متمايز و متفاوت است. نياز مقوله اي است زيستي و ميل به حيث خيالي آدمي تعلق دارد، حال آن كه آرزومندي متعلق به ساحت نمادين است. ميل و نياز هيچ يک واجد قدرت لازم براي هدايت زندگاني فرد آدمي در طول حيات او نيستند.

مثالي براي آرزومندي غير را مي توانيم در رابطه ي بين مادر و كودك بيابيم. در نخستين ماههاي تولد، اتحاد و پيوند خاصي ميان مادر و كودك مشاهده مي شود.

در اين دوران براي كودك، مادر در همه جا هست و تمام عالم او چيزي جز وجود مادر نيست. حتي اشياي بيجان نيز مظهر وجودي مادر براي او هستند. شيئي كه كودك به دهان نزديك مي كند چيزي جز پاره اي از وجود مادر براي او نيست. هر جا كه نگاه كند چيزي و سي جز مادر نمي بيند. عالم و مادر يك وجود واحد را تشكيل مي دهند. كودك و مادر در هم آميخته اند. دراين توحيد يا هماميختگي‏، كودك تمايزي ميان كالبد خود و جسم مادر قائل نمي شود. فرويد بر آن است كه در اين مرحله تفاوتي ميان « اصل لذت » و « اصل واقعيت » وجود ندارد.

ميل و تمناي مادر نسبت به كودك باعث چنين درآميختگي اي است، كه اگر وجود نداشته باشد آسيب هاي جدي اي به كودك وارد خواهد آمد.

اما همانطور كه پيش تر اشاره كرديم اين هم آميختگي در بلندمدت نمي تواند ادامه يابد و با ورود « نام ِ پدر » اين پيوند شيوه اي قانونمند به خود مي گيرد و اصلاح مي شود. در اينجا بايد اذعان داشت كه نام پدر با شخص او يا تصوري که فرد از او داراست متمايز است. نام پدر به ساحت نمادين تعلق دارد و مهمترين و قاطع ترين اسم دلالت را در سرگذشت فرد آدمي را تشکيل مي دهد.

نام پدر حاکي از آن است که هيچ کس صاحب ذکر نيست و افراد آدمي به برکت محروميت از آن كه پديد آمدن حس آرزومندي در وي شده و تلاش براي بدست آوردن آن را باعث مي گردد، به حيات خويش ادامه مي دهند.

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت 9:48 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

روانكاوي ژاك لكان

قسمت دوم: رانش

در قسمت گذشته درباره ي حيث خيالي ساحت ِ انساني صحبت كرديم و نشان داديم كه چگونه خودشيفتگي ِ حاصل از مرحله ي آينه به نارسيسيسم مي انجامد و روابط كودك با ديگري (عمدتا مادر، و شايد در سالهاي بعد در روابط اجتماعي اش) مختل مي سازد.

لكان با صحبت از مرحله ي آينه و چگونگي شكل گيري من ِ نفساني و خودشيفتگي حاصل از آن، در واقع مي خواهد بگويد كه چگونه توجه به خود، و توجه به « من » در نهايت به اضمحلال شخصيت فردي مي انجامد و روابطش با خود و ديگري را نابود مي سازد.

لكان راه چاره را در توجه به « ديگري » مي داند، آنجا كه من از ميان مي رود، ديگري آغاز مي شود، و هم اوست كه سرچشمه ي آرامش، نظم و هماهنگي در درون و زندگي اجتماعي انسانها است.

حال در اين قسمت مي خواهيم درباره ي ساحت ديگري از وجود آدمي كه همانا توجه به ديگري است، صحبت كنيم. امري كه در ساحت ِ نمادين جهان انساني روي مي دهد و اتفاق مي افتد.

الف- مقدمه ای بر ساحت رمز و اشارت: رانش يا تابعيت از غير(غـ)

توجه به اين امر بسيار ضروري است كه در چشم انداز لكاني ميل و تمايل انسان نسبت به آرزومندي ديگري به دو جهت خود را نشان مي دهد. يكي غير كوچك(غـ) و ديگري غير بزرگ(غ)، لكان با اين تمايز گذاري ميان غير كوچك و غير بزرگ مي كوشد موضع خويش را روشن تر بيان كند. با اطمينان مي توان بر اين امر تاكيد داشت كه روانشناسي ساختارگراي لكاني بر غير بزرگ تاكيد مي گذارد و آن را همراستا و همجهت با نيازهاي بنيادين آدمي مي انگارد، و توجه به غير كوچك در واقع انحرافي است كه امر توجه به ديگري روي مي دهد. لكان مي كوشد نشان دهد كه توجه به غير كوچك (‎غـ) نيز همچون امر خيالي در نهايت به اضمحلال شخصيت و وجود آدمي مي گردد.

در اينجا نخست درباره ي غير كوچك سخن مي گوييم و در ادامه به ساحت نمادين جهان انساني، يا حرف اصلي لكان خواهيم پرداخت.

 

الف- ١- درباره ي غير كوچك(غـ): غيركوچك عموما خود را در عمل « رانش » نشان مي دهد، حال آن كه غير بزرگ وابسته به ساحت نمادين وجود آدمي است و در ارتباطات نمادين ميان انسانها خود را نشان مي دهد.

رانش پيش از هر چيز يك عمل جسماني است و فعاليتي است كه به جهت وجود تحريك يا تنش در ارگانيسم آدمي ظاهر مي شود. رانش دو عنصر مهم دارد: مطلوب ِ خاص و ناحيه لذت زاي مخصوص.

براي مثال در رانشي چون مكيدن انگشت، لب و دهان ناحيه لذت زا و انگشت مطلوب است. رانش در واقع فعاليتي از ارگانيسم است كه موجب مي شود ناحيه لذت زاي بدن به گرد مطلوب (غير كوچك) بگردد و بدين گونه جنبش و حركت رفت و برگشتي در حول محور آن ايجاد كند.

در اينجا هدف تنها كسب لذتي است كه در نتيجه عمل مكرر رانش حاصل مي گردد و بدين ترتيب لذت تنها عنصري است كه از رانش حاصل مي گردد.

رانش داراي چهار عنصر است:

١- منشاء رانش، يعني ناحيه لذت زا كه عموما مجاري مختلف بدن هستند. 

٢- مسير آن، يعني حركت دوراني رانش به گرد مطلوب خويش. 

٣- مطلوب رانش (غـ)، يعني عنصري كه رانش بدان تعلق مي گيرد.  

٤- غايت رانش، يعني از ميان بردن تنش يا تحريك بوجود آمده.

ويژگي رانش در آن است كه در حين عمل رانش فرد به عنوان فاعل عمل خود‏، موجودي غايب است. او در حين فعاليتهاي رانش آميزش موجودي است فارغ از آگاهي، چرا كه در عمل رانش فاعل با مطلوب عمل خود يكساني پيدا مي كند و از خود خويش غايب مي شود. تكرار، كه عنصر اصلي رانش را تشكيل مي دهد، غيبت فاعل عمل را آسان مي سازد.

بهترين مثال توضيح رانش عمل جنسي است كه از تماس مداوم و مكرر ناحيه هاي لذت زاي بدن دو فرد شكل مي گيرد و آنقدر ادامه مي يابد تا تحريك بوجود آمده موقتا كاهش يابد و تنشي كه در بدن فرد ايجاد شده از ميان برود.

الف-2- تلفيق رانش مرگ و زندگي: همانطور كه اشاره كرديم رانش فعاليتي است براي كاهش تنش، اما تناقضي در عمل رانش آميز آدمي وجود دارد و آن هم اين كه رانش موجب كاهش و يا از ميان بردن تنش يا تحريك در بدن مي گردد و بدين جهت به بهبود وضعيت جسماني و عمل بهتر ارگانيسم انساني كمك مي كند اما از منظري ديگر توجه بيش از حد به عمل رانش آميز موجب فرسودگي و استهلاك جسم مي گردد و وضعيت جسماني فرد را با خطر روبرو مي كند.

روانكاوي لكان با بيان اين مسئله مي خواهد به ماهيت دريغ آميز وجود آدمي اشاره كند. از نظر اين روانكاوي بدست آوردن و از دست دادن همزمان در درون انسان جريان دارد، ما همزمان كه چيزي را مي خواهيم و براي مان مفيد است، چيزهايي را هم از دست مي دهيم كه به ضرر ما خواهد بود.

روانكاوان لكاني معتقدند ذات آدمي در آن است كه او هم غريزه ي زندگي و هم غريزه ي مرگ را همزمان در درون خود بهمراه دارد. فعاليتي كه ظاهرا ممكن است به بهبود وضعيت جسماني و حفظ حيات فرد كمك كند مي تواند در درون خود عامل از بين بردن كالبد جسماني فرد باشد. عمل رانش دقيقا همين ديالكتيك را در درون خود نهفته دارد.

از اين جهت لكان معتقد است كه انسان همواره در اين توهم به سر مي برد كه در پي چيزي جز تمتع نيست هم از اين روست كه خود را عامل و فاعل اصلي افعال « خويش » مي داند. اما نكته اين است كه انسان نه تنها علت و عامل سخنان و افكار خود نيست بلكه برعكس معلول و معمول آنهاست. لذا فاعلیت آدمي امري « اعتباري » است. فاعل از آن جهت فاعلي اعتباري است كه « خود » نيست ‏ بلكه تابع « غير » است، زيرا از آن رو « خود » است كه به « غير » تعلق دارد.

اگر نفس آدمي عاملي اعتباري است در آن صورت بايد گفت كه ميل و تمناي او همواره ميل و تمناي غير است. تمنا در اختيار آدمي نيست، او تنها واجد آن مي شود. مع الوصف هنگامي كه عشق مي ورزد اين خود اوست كه چنين مي كند. آن كه كين مي ورزد كسي جز خود او نيست. پس اين خود از آن رو « خويشتن » است كه « غير ِ خويشتن ِ خويش » است. تمنا هميشه تمناي غير است.

الف- 3- ایرادهایی بر رانش: همانطور كه اشاره داشتيم رانش از دو قسمت مطلوب رانش و ناحيه لذت زاي بخصوص تشكيل شده، بدين جهت هر مطلوبي از رانش پاره و جزئي است از غير (‎غ)، در واقع در عمل رانش غير بزرگ به پاره اي يا جزئي از جسم او تقليل مي يابد، زيرا رانش جايگاه جسمي آرزومندي يعني تمناي غير است.

رانش به فرد انسانی اجازه مي دهد كه تمنا و آرزومندي اش جايگاهي جسماني پيدا كند، و مشكل از آنجا آغاز مي شود كه رانش همواره بدان سو گرايش دارد كه غير را كنار زده جسم را جانشين او گرداند.

بدين جهت اصرار بر رانش غفلت از تمناي غير (غ) است؛ و تكرار ‏، كه عنصر اصلي را در رانش تشكيل مي دهد، ممكن است چنان فزوني گرفته و حالتي ماشيني به خود بگيرد كه به صورت فعاليتي خودكار ، فرساينده و زيان بخش درآيد. اين امر به خصوص هنگامي صادق است كه تمناي غير سست بوده يا به كلي از صحنه غايب باشد؛ در اين صورت حالتي بيمارناك پيش مي آيد و ارگانيسم به سوي اضمحلال سوق داده مي شود.

ادامه دارد ...

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 11:26 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

روانکاوي ژاک لکان (Jacques Lacan)

 « حديث آرزومندي غير »

 مقدمه: درباره ي روانکاوي و موضع گیری لکانی

الف- درباره ی روانکاوی: موضوع اصلي روانکاوي پرسش از وجود انسان است. از نظر روانکاوان هر فرد ِ انسانی صاحب تاريخ و سرگذشتي خاص خويش است و هدف روانکاوي رهايي آدمي از نيروهايي است که ذهن و روان او را تحت اختيار خويش گرفته اند. روانکاوان می کوشند با بازکردن و نشان دادن این نیروها که ریشه در گذشته ی فرد دارند و آگاه کردن وی از این نیروهای انباشته شده ی درونی، او را به سوی رهایی از الزامهای آن سوق بخشند. 

لکان با جهت گیری متفاوتي از روانکاوی مرسوم با اين امر مخالف بود که روانکاوي جزء علم پزشکي قرار گيرد. او معتقد بود که روان کاوي را نمي توان به صورت دوره اي آموزشي درآورد چرا که روان کاوي طي طريقي است شخصي که در آن فرد به پرسشي اساسي و عميق در مورد سرگذشت و خواسته ها و آرزوهاي خويش مي پردازد و این امر را تنها نمی توان به سیستم اعصاب یا ساختمان مادی مغز ارجاع داد.

ب- موضع گیری لکانی: درباره روانکاوی ژاک لکان در کلي ترين صورت می توان چنین اظهار داشت که از سویی بحث او به نوعی باز می گردد به همان جدل قديمي که بر اولویت قائل شدن میان کنشگر و ساختار در موقعیت های مختلف تاکید دارد. لکان در این نزاع ِ به نظر بی پایان، طرف ساختار را می گیرد، و از سویی دیگر در حوزه ی روانشناسی نیز ، او با الهام از فروید بر ضمیر ناخودآگاه و مختصات خاص آن تاکید دارد و از توجه دیگر روانکاوان را که پس از فروید بر « خود » در ساختمان شخصیتی آدمی تاکید گذاردند فاصله گرفت. از نظر او تاکيد بر خود انحراف از ميراث فرويد يعني ضمير ناخودآگاه است.

لکان در تاکیدش بر ضمیر ناخودآگاه البته راه متفاوتی را از فروید پیمود. او با تاثیرپذیری از سوسور « زبان تکلم و ساختمان خاص آن » را شکل دهنده ی ضمیر ناخودآگاه آدمی و در نتیجه عامل و هدایت کننده ی کنشهای بشری می دانست.

اما از منظری دیگر داستان روانکاوي لکان ، داستان « آرزومندي غير » است. از این منظر او رهیافت فروید را به شیوه ای دیگر دنبال می کند.

فرويد معتقد بود که انسان داراي غرايز ، نيازها ، اميال و خواسته هايي است که در مواجهه با کنترل اجتماعي به ناخودآگاه کودک دفع مي شوند و سالهاي بعد به شکلي ديگر بازگشت مي کنند. بحث فرويد بر سر ساختار شخصيت آدمي است که از نهاد، خود و فراخود تشکل يافته و انسان صحنه درگيري و تنش ميان اين سه نيرو در درون آدمي است. نهاد مخزن غرائز است، فراخود ارزشها و هنجارهاي اجتماعي ، وجدان و ... است که انسان را بسوي متعالي بودن مي خواند و خود که منطق موقعيت را مي سنجد. براي مثال وقتي شخصي به يك مراسم افطاري دعوت مي شود، در نزديكيهاي اذان زماني كه فرد كنار سفره افطاري نشسته، نهاد او ميل به خوردن غذا دارد، اما اين فراخود اوست كه جلوي او را مي گيرد، و در نهايت اين خود ِ اوست كه تعيين مي كند چه زماني مجاز است نياز نهادي خود را برآورده سازد. از منظر فرويد اين نبرد و درگيري دروني همواره در درون انسان در جريان است. او در بیان شخصیت آدمی در جملات مشهوری می گوید:

انسان اساسا يك ميدان كارزار است ، و به مثابه سرداب تاريكي مي ماند

كه در آن يك پيردختر مبادي آداب (فراخود)

و يك ميمون ديوانه ي جنسي (نهاد)

در يك پيكار دائمي اخلاقي هستند

و اين درگيري نيز به يك كارمند بانك نسبتا عصبي (خود) ارجاع داده شده است

حال قضيه اين است که از نظر فرويد قصه انسان، قصه ي برآوردن تمايلات دروني است که عمدتا تمايلات جنسي مي باشد و در اين راه با مشکلات و مسائل زيادي برخورد مي کند و گاه آنها را سرکوب مي کند، گاه انکار، گاه به والايش (تصعيد) مي پردازد و ... روانکاوان بعد از فرويد می کوشیدند در معالجات بالینی شان با تقويت « خود ِ بیمار » آن وجه از شخصیت او را در مقابل دو وجه دیگر یعنی نهاد و فراخود تقویت کنند تا با مدیریت غرائز و امیال درونی، و نیز در نظر گرفتن ارزشها و هنجارهای درونی شده ی اجتماعی و اخلاقی، بیمار بتواند بهترین تصمیم را در موقعیت های مختلف زندگی اش اتخاذ نماید.

اما لکان در موضع گیری متفاوتی، داستان انسان را داستان برآورده کردن نيازها و تمايلات دروني نمي داند، بلکه هدف انسان را در آرزومندي غير (غ،Other) جستجو مي کند. آرزومندی غیر (غ) بدین معناست که همواره انسان در موقعیتهای مختلف در مقابل يک ديگري بزرگ (Other) قرار دارد و خواهان اوست. این دیگر (Other) خواهی بنیادهای شخصیت آدمی را شکل می بخشد.

بدین جهت لکان در مطالعات خویش نخست می کوشد نشان دهد که انسان در زندگی روزمره بدنبال ارضاء نيازهاي خود نيست بلکه کنشهای او متوجه به « ديگري » است. او نخست با صحبت درباره ی مرحله ي آينه و امر خيالي نشان می دهد که تاکید بر کنشگر خودآگاه و خودآئین که اعمال و رفتار خویش تسلط دارد پنهان سازی و نادیده گرفتن ذات اصلی و حقیقی آدمی است که ریشه در « امرنمادین » دارد.

در بحث از امرنمادین او به چگونگی شکل گیری « دیگری » می پردازد و نشان می دهد که چگونه غیر و قوانین برآمده از آن هدایتگر کنشهای فرد می باشند و در نهایت از « امر‎ واقعي » سخن مي گويد که در دسترس آدمي نيست.

حال برای باز کردن روانکاوی ژاک لکان نخست مختصری درباره ی روانکاوی سخن می گوییم و در ادامه هر یک از ساحتهای وجودی آدمی را به تحلیل می نشینیم.

همانطور که اشاره داشتیم لکان بحث خویش را با تشخیص سه وجه اساسي در ذات نفساني آدمي آغاز مي کند:

1- حیث خیالی که برخواسته از مرحله ي آينه است.

2- حیث نمادین که اشاره به توانايي آدمي در استفاده از زبان دارد. 

3- حیث واقع که همواره با حیث نمادین در تعارض باقي مي ماند.

لکان براي بيان ارتباط ميان اين سه ساحت از مفهوم « هندسه ي موضعي » استفاده مي کند. هندسه ی موضعی بدین مضمون اشاره دارد که در شخصیت آدمی این سه ساحت در ارتباط و پیوند درونی با یکدیگر قرار دارند و همانند حلقه های تودرتویی هستند که بازشدن هر کدام به رهاشدگی دو حلقه ی دیگر می انجامد.

ساحتهاي وجود آدمي

الف- امر خيالي

الف-1- مرحله آینه و تشکیل من ِ نفسانی: مرحله آينه زمانی آغاز می شود که کودک خود را در برابر آینه (یا آینه دیگری) می بیند و کل کالبد و جسم خود را مشاهده می کند و تصویری منسجم و هماهنگ از خویش بدست می آورد. این مرحله از 6 ماهگي آغاز مي شود و در پايان سه سالگي به حد کمال خود مي رسد. از نظر لکان مرحله ی آینه و تصویر تمام و هماهنگی که از جسم کودک به او ارائه می دهد، تاثیر بسزایی در شکل گیری شخصیت کودک دارد. این تصویر منسجم و هماهنگ من ِ نفسانی کودک را تجسم می بخشد و شکل مي دهد.

از نظر لکان تشکل اين من ِ نفساني به بهاي پنهان سازي و ناديده گرفتن ذات اصلي و حقيقي آدمي یعنی ساحت نمادین شخصیت مي باشد و  حیث خيالي اشاره به پنهان سازي حقيقت و گريز از آن دارد و احساس کاذبی به کودک می بخشد و لکان نشان می دهد که من ِ نفساني سرابي از خودشيفتگي (نارسي سيسم) مي باشد و فرد به اعتبار آن خود را عامل اصلي افکار و تصورات خويش مي داند و احساس تسلط مي کند. این احساس کاذب و نارسی سیسم را می توان در واکنش کودک در برابر آینه دریافت.

الف-2- واکنش کودک در برابر آينه: واکنش کودک در برابر آينه با شور و شعف و شادي بسياري همراه است چرا که آينه به او احساسي از هماهنگي و تعادل مي بخشد و تصوير کلي و هماهنگي به او مي دهد. اين تصوير کلي و هماهنگ به کودک احساس « تسلط » مي بخشد اما اين احساس تسلط، يک احساس کاذب است چرا که کودک در اين سن شديدا وابسته به ديگران است. از طرفی دیگر تصوير درون آينه به کودک احساس غرور نیز مي بخشد، بدین ترتیب او احساس مي کند که شبيه بزرگسالان است و سعي مي کند که خود را با آنها تطبيق دهد. تطبيق بر سه وجه استوار است:

1- تصويري که فرد از خودش دارد.    

2- تصويري که از شخص مورد تقليد دارد.    

3- مورد يا مطلوب انطباق.

کودک ابتدا تنها حرکات و اعمال ديگران (غيرهاي بزرگ، همچون مادر و پدر) را تقليد مي کند اما کم کم از طريق زبان تکلم به فهم و آگاهي بيشتري از ماهيت اعمال ديگران دست مي يابد چرا که از طریق تکلم به قواعد نانوشته‎ی زندگی روزمره پی می برد و با استدلال ها و عللی که در پس رفتار آدمیان است، آگاه می گردد.

لکان معتقد است که این تطبیق برخاسته از نوعی حس خود- بزرگ بینی (یا پارانویا) است که با خودشیفتگی و نارسی‎سیسم کودک در ارتباط است. از نظر او مادر منشاء نارسی‎سیسم در كودك مي باشد. در ادامه به توضيح نارسي سيسم و چگونگي شكل گيري آن در مرحله آينه مي پردازيم.

الف- 3- نارسي سيسم: نارسي سيسم به معناي خودشيفتگي، و تعلق قلبي و عاطفي کودک نسبت به تصوير خويش در آينه مي باشد كه همراه با شكل گيري من ِ نفساني است؛ يا همانطور که آلفرد بينه اشاره دارد حاکي از ميل جنسي فرد نسبت به شخص خويش است.

نارسي سيسم از واژه ي نارسيس گرفته شده و اشاره به افسانه ي نارسيس دارد. نارسيس نام پسري بود كه در زيبايي بي همتا بود. يك روز او در ضمن شكار به چشمه اي رسيد زلال و بر آن شد اندكي در كنار آن بياسايد. ناگهان تصوير خود را در آب ديد ولي آن را بجا نياورده عاشق و واله آن شد. دست دراز كرد تا او را در آغوش گيرد اما كوشش اش بي حاصل ماند. آنچنان گريست تا آن كه دريافت معشوقش تصوير خود اوست ...

همانطور كه مي بينيم نارسي سيسم اشاره به عشق فرد به خود و خودشيفتگي اش دارد و همانطور که اشاره داشتیم نارسي سيسم کودک حاصل عشق مادرانه است. آنچه مهم است اين كه هرگونه نقصان و ضعفي در تعلق مادر به فرزند موجب تزلزل و سستي در تشکل نارسي سيسم کودک خواهد شد.

براي توضيح چگونگي شكل گيري نارسي سيسم در كودك نخست بايد به تمنايي در وجود مادر اشاره كنيم كه ريشه ي عشق او نسبت به كودك خويش است.

عشق مادرانه از کجا بر مي خيزد؟ عشق مادر ناشي از « فقدان » ي است كه او همواره در وجود خويش احساس مي كرده است؛ و اين فقدان همانا فقدان مادر از « ذکر ، phallus » است.

الف- ٣- ١- ذكر (Phallus)

اصطلاح ذكر به راحتي قابل توضيح نيست. اين مفهوم در واقع پل ارتباطي ميان روانشناسي فرويد و روانکاوي لکان محسوب مي شود و مفهومي است که نشان مي دهد چطور آرزومندي غير (غ) در فرد شکل مي گيرد.

براي فهم اين اصطلاح بايد نخست درباره ي داستان رابطه ي اوليه ميان مادر و كودك در نخستين ماههاي تولد صحبت كنيم. در نخستين ماهها ميان مادر و كودك درآميختگي عميقي وجود دارد. در ٦ ماهه اول پس از تولد براي كودك، مادر همه چيز است. كودك در اطراف خويش جز مادر چيز ديگري نمي بيند و انگار از اين جهان تنها مادر را مي خواهد و درك مي كند و تنها خواهان اوست.

البته بايد اشاره داشت كه در اين مرحله از آنجا كه كودك در مرحله ي دهاني قرار دارد، براي او مادر به مهمترين عضوش (براي كودك) يعني پستان خلاصه مي شود. كه بدين معنا در اين مرحله مادر غيركوچك (‎غـ) كودك محسوب مي شود.

و از منظري ديگر در شش ماهه ي اول تولد مادر براي كودك « همه چيز » است و در واقع اولين عشق ي است كه كودك در دوران زندگي اش تجربه مي كند. آنها در اين دوران با يكديگر هستند و از باهم بودن لذت مي برند. اما از بعد از ٦ ماهگي دو عامل باعث جدايي آن دو از يكديگر مي شود.

1- مرحله ي آينه.

2- ورود نام پدر .

٣- توهم تماميت.

در مرحله ي آينه، كه از 6 ماهگي آغاز و تا سه سالگي ادامه مي يابد، كودك براي نخستين بار با تصويري منسجم و هماهنگ از خويش رو برو مي شود و براي اولين بار خود را به عنوان يك موجود واحد (جداي از مادر) تجربه مي كند. اين آگاهي ِ به خود و ديدن ِ تصويري هماهنگ از خويش به او احساس استقلال و فرديت مي بخشد و باعث كمرنگ شدن ِ احساس درآميختگي او با مادر مي شود.

اما با ورود نام پدر به رابطه ي اوليه ميان مادر و كودك، كودك با اين حقيقت ِ تلخ مواجه مي شود که او مطلوب آرزومندي مادر نيست بلکه ميل مادر به سوي پدر است. به عبارتي با ورود نام پدر ، كودك در عشق خود نسبت به مادر وجود رقيبي جدي را احساس مي كند. در نخستين برخوردها براي كودك اين سوال مطرح مي شود که چرا ميل ِ مادر بيش از آن كه به سوي كودك باشد به سوي پدر است؟

كودك كم كم متوجه مي شود كه پدر داراي چيزي است كه در مادر وجود ندارد، و آن ذكر مي باشد. ذكر همان چيزي است كه باعث كشش و جذب مادر نسبت به پدر مي گردد.

ذكر به طور غير مستقيم با آلت جنسي در ارتباط است، اما در عين حال وراي آن قرار دارد، و مفهومي پيچيده تر مي باشد. در واقع ذات ذکر مبتني بر فناي ابقايي (مفهومي از هگل) است؛ يعني هم هست و هم نيست. ذکر چيزي است که مي خواهيم به آن برسيم ولي هيچ گاه بدان دست نمي يابيم.

نكته اين است كه از طريق ذکر قانون ظاهر مي شود (مثل قانون منع زناي با محارم )، بدين جهت حضور ذكر تعيين مي كند كه مطلوب ِ عشق مجاز نيست، و تنها اين پدر است كه مي تواند نسبت به مادر ابراز عشق نمايد.

كودك تا نزديكيهاي سه سالگي كم كم و بتدريج از مادر فاصله مي گيرد و تمايلات جنسي او به سمت ضمير ناآگاهش دفع مي گردد و به سمت يادگيري مناسبات اجتماعي حرکت مي کند.

اما در اين دوران كم كم ميلي هم در درون كودك رشد مي يابد و آن اين كه خواهان ذكر مي شود، يعني عاملي كه باعث جدايي او از معشوق اش (مادر) گرديد. اين آرزومندي آتشي فناناپذير است که پيوسته از خاکستر خود زاده مي شود.

اما توهم تماميت اشاره به عدم توانايي آدمي در تحمل تماميت (در اينجا عشق مطلق) دارد. در شش ماهه ي اول پس از تولد کودک خود را تماما در خدمت فقدان مادر قرار مي دهد و مادر نيز در مقابل كودك را به تمامي جايگزين فقدان دروني خويش مي کند. در اينجا تنها حيث خيالي است که قادر به آفرينش چنين تماميتي است. اما نكته اين است كه هر گاه كه فردي به مطلوب خود صورتي مطلق مي بخشد تمام وجود او به جنب و جوش در آمده در پي آن خواهد بود که به چنين حالتي پايان بخشد و از اين جا رابطه ي مهرآکين ميان مادر و کودک شكل مي گيرد. رابطه ي مهرآكين ميان مادر و كودك به اين مضمون اشاره دارد كه آدمي هيچگاه معشوق خويش را به تمامي دوست نمي دارد بلكه محدوديت ها و دردهايي كه اين دوست داشتن بر او تحميل كرده است، باعث نوعي احساس دشمني و تنفر نيز در او مي گردد.

وقتي مادر و کودک عشقي مطلق به يکديگر مي ورزند، عشقي که با ذات آدمي تناقض دارد، ناخودآگاه به سمتي کشيده مي شوند که به اين دوست داشتن ِ مطلق پايان بخشند.

 ادامه دارد ...

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 9:5 | لینک ثابت |