« شايد جهان ِ انساني چيزي مجازي باشد، اما دردهاي انساني واقعي هستند »
« شيوه ي زندگي پست مدرن، زندگي با امر واقع است »
تعبيري از امر نمادين، امر واقع
ژاك لاكان
در جستجوي چيزهاي واقعي
شما از آن لحظه اي كه به اين حقيقت دست مي يابيد كه « هيچ حقيقتي وجود ندارد » و به ماهيت مجازي زندگي پي مي بريد و مي فهميد كه بزرگترين آرمانها و آرزوهايمان همچون عشق، خدا، عدالت، آزادي، اراده ي آزاد و ... چيزهاي حقيقي نيستند بلكه برساخته ي بازي هاي زباني هستند و تنها در محدوده هاي جهان زباني معنادار مي باشند و برساخته ي تعاملات انساني مي باشند، آنگاه سه انتخاب پيش روي شما خواهد بود:
خودكشي
عرفان
لذت گرايي
(اين انتخاب ها رو امروز دوستم پيشنهاد كرد)
راه نخست را صادق هدايت برگزيد، راه دوم را مولوي و راه سوم را خيام ... اولي كه به نظرم ضرورتي ندارد چرا كه در اين جهان زيبايي هايي هست كه نمي توان از آنها چشم پوشيد، دومي به نظرم يك جور فريب خود است، چرا كه به خدايي يا هستي اي كه نمي توان هيچ دسترسي اي بدان داشت چطور مي توان عشق ورزيد؟! ما تنها به شيوه اي غيرزباني مي توانيم با ماهيت هستي ارتباط برقرار كنيم و مطمئنا توضيح اين ارتباط با واژگان ممكن نخواهد بود، چه رسد كه بخواهيم آن تجربه را در مفهومي همچون عشق بريزيم كه تنها درباره ي احساس انساني نسبت به انساني ديگر معنادار است نه تجربه اي كه انسان نسبت به هستي ِ غيرزباني دارد... و سوم لذت، درباره ي اين بايد تامل كرد، اگر منظور لذت جسماني است همچون خوردن و خوابيدن و ميل جنسي و ... كه بايد بگويم اينها موقتي است و مشكلي را حل نمي كند... اما اگر منظور لذت هاي رواني است مثل دوست داشتن و ... براي آدمي كه مي داند اينها زياد هم جدي نيستند خيلي پايدار نمي ماند... تنها شايد يك شكل از لذت باشد كه بتواند تا اندازه اي پايدار بماند و آنهم « لذت هاي اخلاقي » است، كه شايد بتوان آن را لذت هاي روحي يا وجداني ناميد.
لذت هاي اخلاقي همچون كمك كردن به ديگري، خوشحال كردن ديگري، يا دفاع از انساني كه ستم ديده است، يا شاد كردن دل كسي كه روزگار چندان با او مهربان نبوده است.
در اين جهاني كه هيچ معنايي بر آن مترتب نيست، و حقيقتا هيچ چيز در محدوده ي اراده ي مان نيست (چون اغلب گرفتار ناخودآگاه، عرف، عادتها يا بازي هاي زباني، يا هژموني واژه ها هستيم)، و در افق روبرويمان هم هيچ حقيقت ِ روشني مشاهده نمي شود، انگار يك چيز واقعي وجود دارد و آن هم « دردهاي انساني » و « آسيب پذيري ذاتي آدمي » است.
آن دختر/پسري كه شكستي عاطفي را تجربه مي كند، هر چند كه منشاء درد ِ او چيزي حقيقي نيست، اما دردي كه او در درونش احساس مي كند، امري واقعي است كه نمي توان آن را ناديده گرفت.
يا سربازي كه در جنگ بخاطر يك ايدئولوژي خاص، همچون آزادي، مليت، دين و ... مجروح مي شود، درست است كه بخاطر يك چيز مجازي و غيرحقيقي مجروح شده است، اما لحظات سختي كه او در جبهه جنگ تجربه كرده است مي تواند به عنوان يك درد ِ واقعي ِ انساني تلقي شود.
يا پيرمردي كه در يك شب زمستاني زنگ خانه مان را مي زند و درخواست يك ليوان چايي مي كند، ديگر نمي توان وضعيت او را چيزي مجازي تلقي كرد...
از اينجاست كه شيوه ي زندگي پست مدرن آغاز مي شود، شيوه ي زندگي اي كه با نفي هر حقيقتي، يا هر چيز مجازي اي، با دردهاي واقعي انسانها ارتباط برقرار مي كند.
و اين در حالي است كه يك انسان مدرن و عقلاني « از بيرون » ممكن است تنها به آن دختر/ پسري كه دچار شكستي عاطفي شده اند بخندد چون آنها اسير احساساتشان بوده اند و به قدر كافي عقلاني نبوده اند كه احساساتشان را كنترل كنند/ يا درباره ي وضعيت آن سرباز بگويد كه او تنها وظيفه اش را در قبال ميهن اش انجام داده/ يا درباره ي آن پيرمرد با افتخار كمكي بكند و در دلش كلي به خود ببالد كه كاري انساني و حقوق بشري! انجام داده است، انسان پست مدرن با پذيرش جنبه هاي غيرعقلاني شخصيت آدمي و آسيب پذيري ذاتي انسانها، با رد هر « نگاه از بيرون » ي به آن انسانهاي آسيب ديده نزديك خواهد شد و با دردهاي آنها همراهي خواهد كرد بي آن كه « از بيرون » يا « از بالا » بخواهد به شكلي عقلاني درباره ي آنها به قضاوت بنشيند! چرا كه هيچ نگاه ِ از بيرون يا از بالايي وجود ندارد، تا غرق ِ تجربه ي زيسته ي انسانها نشوي، تا احساسات و دردهاي آنها را لمس نكني، نمي تواني آنها را درك كني و همراه شان باشي.*
* به همين خاطر است كه پژوهش اجتماعي پست مدرن به سوي كارهاي كيفي و تفسيري و گفتماني پيش رفته است در حالي كه پژوهش اجتماعي مدرن در همان كارهاي كمي و آماري گرفتار مانده است.
معتقدي براي چيزي داري مي جنگي؟
چيزي بيش از بقاي خودت؟
مي شه بگي چي هست؟ خودت حتي مي دوني؟
آزادي يا حقيقت شايد صلح، ممكنه عشق باشه
توهم ِ ... هوس هاي ادراكي... ساختارهاي موقت و ضعيف شعور انسان كه نوميدانه سعي مي كنه موجوديتي رو كه معنا و منظوري نداره توجيه بكنه
و همه ي اينها مثل خود ماتريكس مصنوعيه
گرچه فقط يك فكرانساني مي تونه چيزي ابلهانه مثل عشق رو خلق بكنه
ادامه مبارزه بي فايده است
پس چرا ... چرا اصرار مي ورزي؟
- چون انتخاب كردم....
« ديالوگي از فيلم ماتريكس »
« انتخاب »
اين در نهايت آن چيزي است كه در گذر از بي معنايي ِ جهان پست مدرن به آن مي رسيم
عليرضا
« دوستان عزیز ، انگار اگر حقیقتی هم هست، باید آن را در پس ِ واژه ها جستجو کرد »
بسوي تاملات پست مدرني: درباره ي زبان
خب باز هم احساس كردم كه در نوشته هاي قبلي درباره ي يك چيز خيلي مهم صحبت نكردم. يعني صحبت كردم ولي درست بازش نكردم و آنها هم مسئله ي « زبان » است. به طور قطع مي توانم بگويم كه كليد فهم بسياري از نظريه پردازان فلسفي و جامعه شناسي معاصر در نوع برداشت شان از مفهوم زبان قرار دارد، و آن جايي است كه زبان شناسي با جامعه شناسي و فلسفه پيوند مي خورد. اينگونه بحث هاي زباني را هم در ميان ساختارگراها مثل اشتراوس و بورديو ببينيد و هم در ميان پساساختارگراياني همچون دريدا، لاکان، فوكو، بارت، ويتگنشتاين و ... كه همگي بحث هاي زباني قوي و عميقي را مطرح كرده اند و تا اندازه اي هم به يكديگر نزديك هستند. در واقع اگر مي خواهيد تفكرات ساختاري و پساساختاري را درست بفهميد ابتدا بايد مسئله تان را با « زبان » حل كنيد كه در آن مركز مناقشه افكار فردينان دو سوسور در زبان شناسي است. اما پيش از صحبت درباره ي اين مسئله ابتدا اجازه بدهيد درباره سه نوع ربط ميان « واقعيت » و « زبان » صحبت كنم تا نشان دهم كه چطور زبان به عنوان حائلي ميان ذهن و واقعيت قرار مي گيرد و كم كم در جايگاه ِ سازنده ي واقعيت خود را نشان مي دهد و می تواند به شکلی سازمانیافته و منظم واقعیت را تحریف کند (البته اگر واقعیتی پیش زبانی وجود باشد!)
ارتباط اول: زبان همچون بازنمايي از واقعيت
در اين برداشت از مفهوم زبان، واژگان و كلمات و تركيب آنها (جمله ها) تنها منعكس كننده ي صادق و راستگوي آن چيزي هستند كه در بيرون قرار دارد. در اينجا برداشت ساده اي وجود دارد. ما در جهان بيرون يك سري اشياء را داريم كه به كمك زبان براي هر كدام از آنها اسمي را انتخاب مي كنيم، و همچنين به كمك افعال ربطي و ساختن جملات ميان آنها ارتباط برقرار مي كنيم و يا در معنايي پيچيده تر از طريق تركيب جمله ها با يكديگر ما « مفاهيم انتزاعي » مثل عشق، حقيقت، خدا و ... را درك مي كنيم (توجه كنيد درك مي كنيم نه مي سازيم!) و مرتب هم از واژگان براي فهميدن خودمان و همچنين آن چيزي كه در بيرون از ما هست كمك مي گيريم تا آنها را توضيح دهيم.
اكثر قريب به اتفاق آدميان در زندگي روزمره چنين برداشتي از مفهوم زبان دارند (البته اگر درباره ي آن اصلا فكر كنند!) آنها به طور پيش فرض پذيرفته اند كه جهاني خارج از آنها وجود دارد كه از يك سري چيزها تشكيل شده است. اين چيزها يا مادي است (مث سنگ و چوب و خانه و درخت و ديوار و شهر و ...)، يا عقلاني (منطقي) است (مثل رياضي، يا روش هاي تعامل با ديگران در زندگي اجتماعي)، يا انتزاعي است (مثل اخلاق، حقيقت، عشق و ...)، اما بهرحال آن بيرون هست. آدميان از زبان به عنوان ابزاري در خدمت درك و فهم اين چيزهاي بيروني و همچنين توضيح آنها براي ديگران استفاده مي كنند. بدين ترتيب زبان خدمت بزرگي به انسان در جهت شناختن محيط زندگي به او مي كند و جهان را به جايي آشنا براي زندگي كردن مبدل مي سازد.
مهمترين مسئله در اينجا اين است كه در اين برداشت اول اين « واقعيت » است كه حكمراني مي كند. در اينجا ما به حقيقت هايي در آن بيرون معترفيم و تمامي تلاش مان را در جهت رسيدن به آن حقيقت ها مي كنيم، چه حقايق مذهبي باشد، چه حقايق علمي، چه فلسفي يا انساني.
مذاهب از چند هزار سال قبل به اين طرف (و همچنين عرفا)، فلسفه از يونان تا قبل از كانت، و علم از همان آغاز تفكرات پوزيتويستي در قرن ١٩ تا زير سوال رفتن پوزيتويستهاي منطقي در دهه ٥٠، همگي اين پيشفرض را پذيرفته بودند كه زبان وسيله اي است براي فهم، درك و توضيح حقايقي كه در آن بيرون وجود دارد و هست.
هر چند كه مثلا بعضي وقتها عرفا يا فلاسفه از ناتواني زبان در توضيح ِ برخي از ادراك ها گلایه مي كردند، اما در هر حال اين در واقع ايرادي بود كه به « وسيله » گرفته مي شد و نه به « واقعيت » ي كه آن بيرون به طور پيش فرض وجودش تصور شده بود.
ارتباط دوم: زبان همچون ساختاري در پس واقعيت
اما ديدگاه ديگري كه درباره ي زبان و ارتباط آن با واقعيت از دهه هاي ٣٠ به بعد كم كم در زبان شناسي شكل گرفت و بنيانگذار « چرخش زباني » بود، به آرآء فردينان دوسوسور باز مي گردد كه احتمالا اگر كمي درباره ي وضعيت انديشه هاي معاصر چيزي خوانده باشيد از سوسور خيلي شنيده ايد. سوسور در واقع آن نگاه ساده انگارانه را كه رابطه ي زبان و واقعيت را « انعكاسي » در نظر مي گرفت و زبان را تابع متغيرهاي بيروني و واقعي مي دانست، كنار گذاشت و با طرح دو بحث مهم برداشت تازه اي از مفهوم زبان را ارائه نمود كه در واقع در آن اين زبان است كه خود را بر واقعيت تحميل مي كند.
احتمالا همانطور كه شنيده ايد سوسور ميان دو گونه از زبان تمايز قائل مي شود. زبان به مثابه يك سيستم در پس واقعيت (long)، و زبان آن طوري كه در گفتارهاي روزمره ي محاوره اي استعمال مي گردد (parole)*.
دومين بحث سوسور آن است كه او زبان را متشكل از نشانه ها مي داند. همانطور كه مي دانيد از نظر او نشانه سه وجه دارد: دال، مدلول و مرجع ، دال تصور صوتي نشانه، مدلول مفهومي كه متبادر مي شود و مرجع آن شيئي در بيرون است كه دال و مدلول بدان ارجاع مي كنند (هميشه در كتابها اينجور جاها درخت يا سگ را مثال مي زنند كه هم از لحاظ دال و هم مدلول و هم مرجع با هم متفاوتند).
نكته مهم در ايده ي سوسور اين است كه او زبان را به مثابه يك نظام يا سيستم در نظر گرفت. وقتي شما درباره ي يك سيستم صحبت مي كنيد بايد از يك كليت واحد، اجزاء اين كليت، و ارتباط و تفاوت اين اجزاء نسبت به يكديگر در درون اين كليت صحبت كنيد. در واقع نگاه سيستمي به ما مي گويد كه واژه ها در هوا (يا ذهن) معلق نيستند و آزادانه به اشياء بيروني ارجاع ندارند بلكه بايد نشانه ها را در ارتباطهاي متقابل كه با ساير نشانه ها در درون نظام زباني دارند سنجيد. مثال ساده اش همان واژه هاي « مرد » و « زن » است، نگاه غير سيستمي به زبان مي گويد كه چون در واقعيت بيروني ما دو موجود انساني كه يكي مرد و ديگري زن است داريم، پس واژه هاي مرد و زن را هم درست كرده ايم كه هر كدام ارتباط مستقيمي با آنها دارند. اما نگاه سيستمي مي گويد كه درست است كه واژه هاي مرد و زن به طور مستقيم به دو موجود در واقعيت بيروني اشاره مي كنند اما معنايي كه هر كدام از اين واژگان دارند با توجه به رابطه ي متقابل و تفاوتي اي كه در درون اين سيستم زباني تعريف شده است، معنا مي يابند. به عبارتي ديگر معناي واژه ي مرد در تقابل و تفاوت با معناي واژه ي زن، تعريف مي شود و بوجود مي آيد و به عكس. فمينيست ها خيلي خوب روي همين نكته مانور داده اند و بحث هاي جالبي در اين زمينه دارند، كه مي تواند نمونه ي خوبي برا اين امر باشد كه چطور زبان خود را بر واقعيت تحميل مي كند. فمينيست ها معتقدند كه در واقع در طول تاريخ معناي زن بودن نه به جهت استعدادها و ويژگي هاي دروني خود ِ زنها بلكه به جهت تفاوتي كه با واژه مرد در درون سيستم زباني ِ جامعه ي ِ مردسالار داشته شكل گرفته است و ماهيت مستقلي ندارد. اينجاست كه مي بينيم چطور معناي يك واژه « زن » كه در ارتباط تقابلي با « مرد » در درون يك سيستم زباني ساخته شده است، خود را به « واقعيت » يعني زنان و مرداني كه در زندگي واقعي حضور دارند تحميل مي كند و آنها را متفاوت و متمايز مي سازد، ايدئولوژي توليد مي كند و منشاء نابرابري و سركوب مي شود.
البته در اين كه منشاء ساختار زبان ( كه بهرحال اين ساختار منشايي در واقعيت دارد) كجاست؟ ميان ساختارگرايان اختلاف هست. برخي از ساختارگرايان همچون آلتوسر يا ماركس يا دوركيم واقعيت را چيزي در آن بيرون تصور مي كنند كه بر ذهن تحميل مي شود، اما ساختارگراياني همچون اشتراوس معتقدند كه منشاء ساختار زباني در ذهن است، اين ويژگي ذاتي ِ ذهن ماست كه ميان خود و ديگري، مرد و زن، بالا و پايين، راست و چپ، روشن و تاريك و غيره تمايز مي گذارد. انگار ذهن علاقه دارد كه جنبه مخالف هر پديده اي را شناسايي كند و بوجود آورد مثلا اگر بگويي « چپ » يعني طرف چپ هر چيز ... ذهن با خودش فكر مي كند كه خب احتمالا يك طرف ديگري هم هست كه آن طرف چپ واقع مي شود و مي توان بدان گفت « راست »! و همينطور ...
بهرحال از نظر ساختارگرايان ِ زباني (مثل اشتراوس و بورديو ي اوليه)، تمامي ِ اين تقابلها و ارتباطها « تقابلهاي دوتايي » ميان واژگان، فرهنگ يك جامعه را مي سازند كه انباشته از تجربيات، ايده ها و تلقي هايي نسبت به زندگي و جهان اجتماعي است كه در درون مفاهيم و واژه ها ضبط و ثبت شده اند و در دوران هاي مختلف و بنا به مقتضيات تاريخي و فرهنگي معناي « ثابت و روشن » ي دارند. در واقع معنا زماني تثبيت مي شود كه در يك فرهنگ دال و مدلول هر دو - با آن كه بقول سوسور رابطه ي اختياري با يكديگر دارند - بر مفهوم ثابتي ارجاع مي يابند. مثلا از منظر ساختارگرايانه در يك فرهنگ خاص تصور صوتي از عدالت (همين كه واژه ي عدالت را مي شنويم) در ذهن كنشگران به سرعت به معنا يا مفهوم يكسان يا كم و بيش مشابهي ارجاع مي يابد و افراد درك مشابهي از اين مفهوم در آن فرهنگ خواهند داشت. همين ثابت فرض كردن معنا در يك سيستم يا ساختار كلي زباني است كه مورد انتقاد پساساختارگرايان قرار مي گيرد.
ارتباط سوم: زبان همچون ساختار ِ برسازنده ي واقعيت
از نگاه پساساختارگرايانه ما با « بازي دال ها » مواجه هستيم. دال ها هميشه آنطور كه سوسور تصور مي كرد در درون يك فرهنگ با مدلول خويش ارتباط و تعامل ثابت ندارد بلكه دال ها تا حدي مستقل هستند. در اينجاست كه برخي از پساساختارگرايان (فكر كنم لاكان) از مفهومي با عنوان « دال هاي شناور » ياد مي كنند كه اشاره بدين مضمون دارد كه دال ها در درون نظام زباني همچون بچه هاي بازيگوشي هستند كه از مدلول خود جدا شده و حالتي شناور مي يابند و از مدلولي به مدلولي ديگر منتقل مي شوند و در میان دالهای مختلف در گردش اند. مثلا دال « آزادي » قبل از خرداد ٧٦ معنايي دارد، بعد از خرداد ٧٦ تا خرداد ٨٤ معناي ديگري دارد و بعد از خرداد ٨٤ معناي ديگري مي يابد. در اين سه دوره دال آزادي همچون بچه بازيگوشي است كه از مدلولي به مدلولي ديگر منتقل مي شود و معناهاي متفاوتي مي يابد (البته اين بحث دال ها در سه دوره ي زماني خيلي كلي بود، در واقع بايد از بازي دال ها در يك دوره و در ميان گروه هاي اجتماعي مختلف صحبت كرد، يعني اين كه يك دال مي تواند بي نهايت مدلول به خود بگيرد).
از اين بازي دال هاست كه « گفتمان » و مفهوم « بازي هاي زباني » معني و مفهوم مي يابد. در هر گفتمان يا بازي زباني ارتباط خاصي ميان دال و مدلول شكل مي گيرد و از درون اين ارتباط خاص « واقعيت » معناي خاصي مي يابد. بدين ترتيب در بازي زباني ديگر و گفتمان ِ ديگري دال و مدلول به شكل ديگري به يكديگر مي پيوندند و واقعيت را به شكل متفاوتي نشان مي دهند. از اين جهت در اين بازي هاي دال/مدلولي، زباني و گفتماني واقعيت همچون امري بيروني « تصور » شده و « ساخته » مي شود ( البته اين كه هر دالي چگونه و با كدام مدلول پيوند يابد بستگي به بازي هاي قدرت و يا ايدئولوژي حاكم دارد).
و از آن جا كه هيچگاه به تعبير ويتگنشتاين نمي توانيم از يك بازي زباني به جايگاهي فرازباني ارتقاء يابيم* و هميشه در درون اين بازي هاي زباني گرفتاريم، در نتيجه مي توانيم از انواعي از واقعيت ها (يا حقيقت ها) صحبت كنيم، و در واقع نمي دانيم كه كداميك از اين « واقعيت » هايي كه در برابر چشمانمان رديف شده اند، و هر كدام از منظر خاصي معنا دارند، كدام واقعيت است كه منظر درست مي باشد، و از آن جا كه حقيقت ها هم هر كدام بازنمايي از اين واقعيت هاي چندگانه هستند، مي توانيم اينطور نتيجه بگيريم كه انواعي از حقيقت ها وجود دارد، يا « هيچ حقيقتي وجود ندارد »!*
-
البته اگه انگليسي هاش رو درست نوشته باشم الان درست يادم نيست چطوري بود!
-
به نظر مي رسد كه رئاليست هاي انتقادي معتقدند كه مي شود در موضعي بيرون ِ پارادايمي (يا به تعبيري بيرون ِ زباني) قرار گرفت. ولي من در همان كتاب فلسفه ي علوم اجتماعي تدبنتون و كرايب وقتي با استدلالهايشان مواجه شدم به نظرم چندان قوي نبود. (وقتي آن را مي خواندم خيلي دوست داشتم كه استدلالهايشان قوي باشد، درباره ي اين كه حقيقتي هست! دقيقا آن زمان احساس كسي را داشتم كه دارد از بالاي يك كوه به ته دره پرت مي شود و به دنبال آخرين دستاويزها مي گردد، اما متاسفانه نبود...)
-
نمی دانم چرا فعلا به طور هیستریکی مفتون این جمله هستم! این هم یک جور تحریف واقعیت ...
« عقلانيت پست مدرن فراتر رفتن از اپيستمه ي عصر حاضر است »
* قبل از آغاز بحثم از مخاطبان عزيزم بخاطر روان نبودن مطلبي كه نوشته ام عذرخواهي مي كنم، حقيقت اين است كه بحث هنوز براي خودم هم تازه است و در توانم نبود كه ساده و روشن بنويسم و البته مقدار زيادي از اين ثقيل نويسي را هم بگذاريد به حساب بي سوادي...
قسمت دوم: درباره ي عقلانيت مدرن و پست مدرن
خب اگر بخاطر داشته باشيد در قسمت قبلي درباره ي امكان وجود حقيقت و عقلانيت ِ فراتر از متن به عنوان مشخصه هاي دوران مدرن و شخصيت مدرن صحبت كرديم* و گفتيم كه ويژگي ِ اين شكل از عقلانيت و اين خوشبيني نسبت به وجود حقيقت، « سركوبگري » آن است.
البته انتقادي ديگري نيز مي توان از عقلانيت مدرن داشت، و آن این است که عقلانیت مدرن در اشکال مختلف آن نمی تواند از اپیستمه ی عصر خویش فراتر برود. در واقع هر اپيستمه به تعبير فوكو ساحت هاي ناشناخته اي از خود به يادگار مي گذارند كه در آن برخي تفاوت ها ناديده گرفته مي شود و طرد مي گردد.
البته در اينجا بايد خاطر نشان كنيم كه مفهوم اپيستمه با گفتمان تفاوت دارد. اپيستمه مجموع فرهنگ ها، دانش ها، و شناخت هاي يك عصر مي باشد كه در نظمي مشخص گرد هم آمده اند و از درون اين اپيستمه هست كه گفتمان هاي مختلف بيرون مي آيند، گفتمان هايي كه هر كدام زبان و نظام هاي حقيقت ِ خاص خودشان را دارند. بدين جهت به نظر مي رسد كه مفهوم گفتمان از نظر فوكو محدودتر و منسجم تر است.
حال ايراد به عقلانيت مدرن همانطور که در بالا اشاره داشتیم آن است كه نمي تواند از درون اپيستمه ي عصر خود فراتر برود. اين ايرادي است كه مي توان بر تفكر استعلايي كانت، خرد انتقادي ماركس، خود- انتقادي گيدنز و بازانديشي هابرماس گرفت. در همه ي اين شكل از انتقادها باز هم در درون اپيستمه قرار داريم و همچنين از درون گفتمان و بازي زباني ِ مشخصي درباره ي واقعيت صحبت مي كنيم. به همين جهت تا وقتي در درون يك بازي زباني و فضاي گفتماني و اپيستمه اي قرار داريم نمي توانيم بيرون از خودمان بايستيم و درباره ي خودمان قضاوت كنيم، اين ايده تنها يك توهم است، چون شما هر چقدر هم به شكلي ذهني از خودتان فاصله بگيريد و خودتان را به نقد بكشيد باز هم در درون بازي زباني خودتان گرفتار هستيد، بازي زباني اي كه به شكلي ناآگاهانه در آن گرفتار هستيد و امكان بيرون رفتن از آن تا زماني كه متوجه آن نشويد ممكن نيست. البته همانطور كه ويتگنشتاين بدان اشاره دارد شما هيچ وقت نمي توانيد در موضعي بيرون از بازي زباني قرار بگيريد شما تنها مي توانيد از يك بازي زباني به بازي زباني ديگري حركت كنيد، از اين نظر تا زماني كه شما در زبان قرار داريد امكان دست يابي به واقعيت غيرممكن است چرا كه زبان همواره به شكل حائلي ميان ذهن و واقعيت قرار مي گيرد و امكان دسترسي بي واسطه به واقعيت را ناممكن مي سازد. و حتي به نظر مي رسد كه اگر از منظر ويتگنشتاين و پديدارشناسي به اين مسئله توجه كنيم متوجه مي شويم كه اصلا حتي نمي توانيم تصور كنيم كه واقعيت چطور هست چون زبان و تعاملات انساني سازنده ي واقعيت هستند حتي همين امور محسوس مثل همين كامپيوتري كه الان شما جلواش نشسته ايد و مشغول خواندن اين متن هستيد. اين كامپيوتر واقعيت نيست شما تصور مي كنيد كه واقعيت است، حتي اگر دست بزنيد و لمسش كنيد و بگوييد كه از واضح تر و روشن تر نيست كه اين كامپيوتر است باز هم من مي گويم (يا ويتگنشتاين) كه اين زبان است، اين كامپيوتر هم از درون تعاملات برآمده است و هيچ چيزي نيست.
اگر از منظر كانت و ويتگنشتاين و همچنين فوكو به واقعيت نگاه كنيد متوجه مي شويد كه اصلا درباره ي آن حتي نمي توانيد تصوري داشته باشيد. واقعيت ِ محسوسي كه همين الان دور و اطرافتان مي بينيد مثلا فضاي اتاقي كه در آن نشسته ايد و تمامي وسايلي كه در آن هست چيزي است كه حاصل برخورد مقولات ذهن شما و داده هاي برآمده از واقعيت مي باشد (از نظر كانت) و يا نظمي است كه توسط مفاهيم و واژه ها شكل گرفته است (از نظر ويتگنشتاين)* و یا برساخته ی اپیستمه ی موجود است (فوكو)*.
تا بدين حد عدم قطعيت باوركردني نيست، اما به نظر مي رسد كه هست. حال اگر برگرديم به همان بحث از عقلانيت، آن گاه اين سوال پيش مي آيد كه اگر ما هميشه در درون نظمهاي زباني (يا بازي هاي زباني) گرفتار هستيم و مجموع اين بازيهاي زباني سازنده ي گفتمان هاي رايج در درون اپيستمه ي مستقر در يك عصر مي باشند و در نهايت همان اپيستمه هم در درون مرزهاي زبان قرار دارد و به نظر مي رسد كه امكان برون رفتي نيست، پس چطور مي توانيم به معرفتي حداقل مطمئن تر دست يابيم؟
به نظرم در اينجا بايد به طور كل موضع خودمان را تغيير دهيم يعني بجاي اين كه مدام بدنبال رسيدن به شناخت ِ قطعي و حقيقت ناب بگرديم، تمام كوشش مان را بر اين بگذاريم كه از فريب خوردگي هاي مان بواسطه ي زبان بكاهيم.
يك جور شبيه همان كاري كه پوپر در فلسفه ي علم كرد. بجاي اين كه بدنبال اثبات نظريه ها باشيم، بدنبال ابطال آنها بگرديم. از اين جهت به نظر مي رسد كه راه درست اين است كه اولا مشخص كنيم كه در چه بازي هاي زباني اي گرفتار هستيم، به چه واژه ها و مفاهيمي داريم به واقعيت نگاه مي كنيم، واقعيت را چگونه فرمول بندي مي كنيم، و از طريق چه واژه هايي آن را مي شناسيم. دوم اين كه محدوديتها و امكانات اين بازي زباني را شناسايي كنيم. اين بازي زباني (مثلا جامعه شناسي) درباره ي چه چيزهايي مي تواند حرف بزند و درباره ي چه چيزهايي نمي تواند حرف بزند (يا نمي خواهد) و مثلا تفاوت اين بازي زباني با ساير بازيهاي زباني نزديك مثل روانشناسي، فلسفه، اقتصاد و ... چيست؟ از اين جاست كه تحقيقات ميان رشته اي آغاز مي شود چرا كه مي كوشد از امكانات زباني چند رشته اي استفاده كند.
اما اين بحث در حوزه ي علم است. در زندگي روزمره ي خودمان هم مي توانيم در اين باره بينديشيم كه مفاهيم و واژه هايي كه ما با آنها درباره ي ديگران، زندگي، خدا، حقيقت و ... فكر مي كنيم چه چيزهايي هستند؟ هر چند كه همين تفكر درباره ي خودمان هم از منظر يك بازي زباني خاص انجام مي شود اما حداقل باز بهتر است و امكان فريب خوردگي كمتري دارد. و سومين مزيت فهميدن اين كه همه چيز بازي زباني است و هيچ حقيقتي وجود ندارد اين است كه قبل از وارد شدن به هر بازي زباني اي احتياط هاي لازم را انجام مي دهيد و بيخودي خود را اسير واژه ها نمي كنيد، چون مي دانيد كه واژه ها فريب دهنده اند و مي توانند به شكل منظم ذهن را منحرف كنند.
اين صحبتي كه الان كردم نشاندهنده ي شكلي از عقلانيت پست مدرن مي باشد كه البته به عقلانيت مدرن نزديك است چون هنوز مشغول محاسبه ي خطرات و احتمالات است. در قسمت بعد درباره ي شكل ناب عقلانيت پست مدرن صحبت خواهم كرد.
* الان كه به اين مسئله نگاه مي كنم خيلي برايم جالب است، اين كه چقدر همه چيز بعضي وقتها مي تواند « واژگونه » شود (دقيقا منظورم اصل واژگونگي فوكو است)، يعني دقيقا واقعيت ها درست عكس آن چيزهايي است كه تو براي سالها آن را درست و حقيقي تلقي مي كردي.
براي سالها من هميشه همان پيش فرض جهان بيني مدرن (و البته پيش مدرن) را قطعي تلقي مي كردم: اين كه حقيقت هست و من مي توانم فراتر از خودم بروم و درباره ي اعمالم و شيوه ي زندگي ام فكر كنم و آن را نقد كنم (همان تفكر استعلايي كه كانت از آن صحبت مي كند يا همان خرد انتقادي كه ماركس و هابرماس معتقد بدان هستند) كه به نظرم اين تفكر خيلي وقت پيش ها، تحت تاثير افكار شريعتي در ذهنم شكل گرفته بود.
يادم هست سال گذشته (ترم اول) در يكي از كلاسها يكي از اساتيد نخستين جرقه هاي ترديد را ايجاد كرد. بحث بر سر اين بود كه آيا مي توانيم بيرون از خودمان بايستيم و درباره ي خودمان صحبت كنيم يا خير؟ من با اطمينان معتقد بودم كه آري مي توانيم، چون خودم براي سالها اين كار را كرده بودم (يا حداقل فكر كرده بودم كه اين كار را مي كنم!)، اما استادم (كه حالا مي فهمم چقدر منظر فوكويي و پساساختارگرايي دارد) به من اشاره كرد كه چنين چيزي غيرممكن است.
البته آن زمان اين موضوع مهم را نفهميدم چون هنوز با مواضع نسبي گرايي و رويكردهاي پديدارشناختي و بطور كل تفسيري آشنا نشده بودم و جالب اين بود كه تحقيق ترم اولم در كلاس نظريه هابرماس بود، و من حقيقتا هم در آن دوران هابرماسي بودم (اين كه از طريق گفتگو و تلاش براي فهم ديگري و هم فهمي مي توان به حقيقت ِ توافقي كه در همين نزديكي است رسيد، هر چند كه بايد بگويم من به وجود ِ حقيقت توافقي معتقد نبودم بلكه به وجود ِ حقيقت هايي فارغ از توافق هاي ما آدميان معتقد بودم، چيزي كه مي توان بدان رسيد فقط امر مهم تلاش براي فهم و نزديكي به آن است، فهم و نزديكي كه از طريق مبارزه اي سخت و از طريق انعطاف پذيري و بازانديشي مداوم در نهايت حاصل مي آيد، از اين نظر به نظرم كمي ديدگاهم حقيقت گراتر از هابرماس بود، البته اگر برداشتم درباره ي هابرماس درست باشد).
* حال تصور كنيد كه وقتي چنين امور محسوسي تا بدين حد با عدم قطعيت همراه است، درباره ي چيزهاي انتزاعي تري همچون خدا ، و خوشبختي و انسانيت و ... چطور مي شود قضاوت كرد...
« پست مدرنيته شورش روشنفکران ِ حاشيه نشين بر عليه نظم موجود است »
عليرضا
عقلانيت مدرن، فراعقلانيت پست مدرن
امروز صبح وقتي داشتم مطلب قبلي را مي خواندم احساس كردم كه يك امر خيلي مهم را در آن جا ناديده گرفته و از ارائه ي موضعم درباره ي آن غفلت كرده ام و آن هم بحث از « عقلانيت » است. در واقع وقتي شما از موضعي پست مدرن مي خواهيد درباره ي پديده هاي اجتماعي يا فردي توضيحي بدهيد، اگر موضع تان را درباره ي عقلانيت مشخص نكنيد، آن گاه تقريبا مي شود گفت كه حرف هايتان بيهود خواهد بود چرا كه به نظر مي رسد مهمترين وجه تمايز دوران (يا شخصيت) مدرن از پست مدرن نوع عقلانيتي است كه افراد و جوامع پذيرفته اند.
براي همين الان مي خواهم درباره ي عقلانيت مدرن حرف بزنم و احتمالا لابلاي آن يا در ادامه درباره ي شكل عقلانيت پست مدرن صحبت خواهم كرد. البته از اين سخنم احتمالا متوجه شده ايد كه من پيشاپيش پذيرفته ام كه پست مدرنيته نيز خود « شكلي از عقلانيت » است كه در واقع چنان با انواع عقلانيت مرسومي كه ما مي شناسيم متمايز و متفاوت است كه بعضا ناشناخته و مبهم به نظر مي رسد چرا كه در آن حتي ديوانگي ِ محسوس نيز مي تواند به عنوان شكلي از عقلانيت پذيرفته شود.
در كلي ترين سطح من عقلانيت بشري را به دو دسته تقسيم مي كنم:
١- عقلانيت خارج از متن – عقلانيت معطوف به متن.
٢- عقلانيت با پيش فرض وجود حقيقت – عقلانيت با پيش فرض عدم وجود حقيقت.
حال من آنهايي را مدرن مي نامم كه معتقد به امكان وجود عقلانيت ي خارج از متن هستند و پيش فرض شان را مبتني بر وجود حقيقت گرفته اند. اگر دقت كنيد متوجه مي شويد كه مي توان اين ديدگاه را در دوران پيش مدرن نيز مشاهده كرد. اين ويژگي مشترك عقلانيت پيشامدرن و مدرن است كه در آن اين احساس در افراد و روح جامعه وجود دارد كه مي توانند از موضعي بيرون (يا از بالا) ي واقعيت به نظاره ي آن بنشينند و به كمك يك جور « خرد انتقادي ِ» فرازماني و فرامكاني درباره ي « درستي يا نادرستي » چيزها به قضاوت بپردازند. خداباوران ِ پيشامدرن چنين اعتقادي داشتند و روح حاكم بر انديشه ي روشنگري نيز مبتني بر چنين پيش فرضهايي بود و در سنت جامعه شناسي هم ماركس و هابرماس نمونه هاي اعلاي چنين تفكري هستند.
حال به نظرتان اگر حقيقتي وجود داشته باشد و همچنين ما اين توانايي را داشته باشيم كه از موضعي فرامتني درباره ي واقعيت قضاوت كنيم احتمالا چطور جهان و زندگي اي خواهيم داشت؟
قضاوت مبتني بر عقل سليم به ما مي گويد كه احتمالا بايد زندگي خوبي داشته باشيم چون اولا چون حقيقت وجود دارد. وجود حقيقت نشانه ي آن است كه مي توانيم اميدوار باشيم كه روزي همه چيز خوب خواهد شد و مي توانيم در يك پروسه ي تكاملي به سوي جامعه ي بهتر و شخصيت بهتر حركت كنيم و نشانه هاي پيشرفت را هر روز ببينيم و ارزيابي كنيم و از سويي ديگر از آن جا كه امكان نشستن « خارج از خود » وجود دارد مي توانيم با نگرشي خود- انتقادي (Self-Criticism ) كه گيدنز آن را مشخصه ي دوران مدرن مي داند، درباره ي خودمان به قضاوت بنشينيم و با اصلاح گري مداوم ظهور جامعه ي بهتر و البته توسعه ي شخصيتي را شاهد باشيم.
مهمترين ويژگي عقلانيت مدرن آن است كه به انسان « دقت »، « عينيت »، « انتقاد ريشه اي » را هديه كرده است، ابزارهاي قدرتمندي كه در افسون زدايي از انديشه ي بشر نقش اساسي را ايفا كردند و ما را از دگماتيسم و استيلاي مذهب و سنت رها كردند، و از اين نظر بشريت وامدار اين شكل از عقلانيت مي باشد.
(البته اين شكل از عقلانيت را مي توانيم به دو دسته ي عمده ي پذيراي ساختار همچون ليبرال ها و منتقد ساختار همچون ماركسيستها تقسيم كنيم كه فعلا محل بحث نيست، از منظري كه من صحبت مي كنم هر دو خصلت هاي مشابهي دارند)
اما از سويي ديگر نمي توان وجوه منفي اين شكل از عقلانيت را ناديده گرفت. به نظرم تصور پروسه ي تكاملي پيشرفت اجتماعي در متن جامعه ي مدرن، تنها يك جور خوش خيالي است چرا كه داشتن پيش فرض امكان وجود حقيقت و نيز امكان فراتر رفتن از متن، يك پيامد بسيار مهم دارد، آن هم « سركوبگري » است. خصلت عقلانيت مدرن و انسان هاي عقلاني (rational) در سركوبگر بودن ِ آن ها است. اين يك جور خصلت ذاتي است. چرا كه انگار انسان مدرن (همچون انسان پيش مدرن) نمي تواند « امكان وجود تفاوت » را درك كند. از نظر او يك نظم و « يك شيوه ي زندگي درست » و يك حقيقت وجود دارد، و وظيفه ي انسانها آن است كه نخست بكوشند كه اين حقيقت و شيوه ي زندگي درست را درك كنند و دوم، خود را با اين نظم عقلاني هماهنگ و همراه سازند.
بدين جهت انسانهاي عقلاني شيوه هاي ديگر « بودن » و « وجود داشتن » را بر نمي تابند و غالبا با قرار گرفتن در موضعي بالا (چيزي شبيه به ريش سفيدان در نظم هاي سنتي) به سخره گرفتن هر « ديگري » اي مي پردازند. جهان اجتماعي و ذهني انسانهاي عقلاني سرشار از دسته بندي و خط و مرزهاي مشخصي است كه ميان « ما » و « ديگران » كشيده شده است. در اين نظام مرزبندي ميان آنهايي كه « سرشان به تن شان مي ارزد » و آنهايي كه « نمي ارزد » تفاوت هاي مشخصي وجود دارد. ميان « بي فرهنگ ها » و « با فرهنگ ها »، ميان « انسانهاي پيشرو و قوي » و « انسانهاي عقب مانده و ضعيف » مرزهاي مشخصي كشيده شده است.
در اين ميان و بطور كل « ما » آنهايي هستند نظم عقلاني موجود را درك كرده و با آن همراه هستند و در مسير پيشرفت مداوم قرار دارند و در آن طرف، طيف گسترده اي از « ديگري » ها قرار دارند كه هر كدام به جهتي شايد « فقدان هوش يا سواد لازم »، « فقدان شعور »، « احساساتي بودن بيش از حد » يا « فقدان تجربه ي اجتماعي لازم » يا « سطح شخصيتي پايين (Personality level) » از درك شيوه ي صحيح زندگي عاجزند و مرتب در موقعيت خودشان در حال « در جا زدن » قرار دارند.*
بدين ترتيب اين پيشرفت مداوم و حداكثري نشاندهنده ي آن است كه اين « ما » هستيم كه در فراسوي « متن » ها به سطح بالايي از معرفت، شناخت و تجربه دست يافته ايم و ديگران ملزم اند خود را با اين شيوه ي زندگي برتر هماهنگ كنند.
خب تا اينجا بس است. در قسمت بعدي احتمالا بيشتر درباره ي پيش فرضها و شيوه ي زندگي پست مدرن صحبت خواهم كرد.
* آه كه در اينجا چقدر روحاني و روشنفكر مدرن شبيه هم مي شوند، فقط تفاوت در بازي زباني شان است!

