تبليغاتX
جامعه شناسی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

روياي شكست خورده ي ِ دن كيشوت ها

بين الاذهانيت ِ پيروز ِ سانچوپانزاها

با تاکید بر مقاله دن کیشوت و مسئله واقعیت؛ آلفرد شوتس

تحليلي پديدارشناسانه از رمان دن كيشوت، نوشته ي سروانتس

عليرضا عزيزي

آنچه در كتاب « دن كيشوت » سروانتس، بيش از هر چيز نمود مي يابد ، تعاطي، تداخل و همپوشاني خرده جهان هاي متفاوتي است كه هر يك واقعيت را به شيوه ي خودشان مي سازند و تفسير مي كنند و بر مبناي اين تفسير عمل كرده و به زندگي شان معني مي دهند.

با فرض شوتز آغاز مي كنيم يعني اين كه سروانتس مي كوشد به گونه اي سيستماتيك به همين مسئله ي « واقعيتهاي چندگانه » ي ويليام جيمز بپردازد. خرده جهانهاي متفاوتي كه با پيش فرضهاي متفاوتي از واقعيت شكل مي گيرند و جهان خود را بر طبق آن پيش فرضها مي سازند. در اين جا دو خرده جهان متمايز وجود دارد:

1- جهان ِ واقعيت بارز و مشهود كه بر مبناي « معرفت تجربي » بنا يافته و با پيش فرضهاي زمان ، مكان و عليت محسوس درآميخته است كه آنها را از طريق شهود حسي درك مي كنيم.

2- جهان ِ دون كيشوتي ، كه بر مبناي « معرفت غيرتجربي » بنا يافته و با جرح و تعديل در پيش فرضهاي زمان ، مكان و عليت شكل گرفته و در آن آرمان شواليه گري ، وجود جادوگران ، نيروهاي اهريمني و نيكي و تضاد ميان آنها ، و وجود دولسيناي زيبا حقيقت يافته اند. اين پيش فرضها و شخصيتهاي برجسته را ، نه از طريق شهود حسي ( همچون جهان قبلي ) ، بلكه از طريق « تامل مثالي » بوجود مي آوريم.

در اينجا درباره ي جهاني كه از طريق معرفت تجربي ساخته مي شود ، نمي خواهم خيلي صحبت كنم. چرا كه به نظرم آن پيش پاافتاده ترين و ساده ترين تصويري است كه آدمي مي توان بر مبناي ادراك حسي اش از واقعيت بدست آورد و بطريق بين الاذهاني با ديگران به اشتراك بگذارد.

اين امر به نظرم به طرز كار سيستم عصبي انسان باز مي گردد كه براي درك موضوعات و مسائل « اولين پاسخها » را به عنوان « بهترين پاسخها » در نظر مي گيرد و همواره هم اين اولين پاسخها را ديگران به آدمي ارائه مي دهند و همين زيربناي شكل گيري معرفت بين الاذهاني است.

اما جذابيت اين رمان از آنجا ناشي مي شود كه دريابيم دون كيشوت چگونه معرفت غيرتجربي خويش را مي سازد و شيوه ي كار او چگونه است.

مردي با آرمانهاي بزرگ

دون كيشوت مردي با آرزوهاي بزرگ ، نيكخواه ، راستين و اهل مطالعه است. او اطلاعات تاريخي فراواني دارد و با آرمانهاي انساني آشناست ، از طرفي او از واقعيت روزمره اي كه در آن همه چيزش بر ما تحميلي است و فرهنگ و قواعد اجتماعي و محدوديتهاي زندگي ِ مادي هر چه بيشتر آرمانهاي انساني را در وجود آدمي سركوب مي كنند ، گريزان است.

او نمي خواهد همچون ديگران به زندگي روزمره با الزامهاي خاص خويش ، تن دهد و دوست دارد كه زندگي اش را با صداقتي راستين ، وقف آرمانهاي بشردوستانه و نيكخواهانه اش بكند پس در ذهن خويش واقعيت را آنگونه كه مي خواهد ، مي سازد.

و اينچنين تمامي آرزوهايش را در آرمان « شواليه گري » تجلي مي بخشد. او شواليه گري را همچون واقعيتي تاريخي در نظر مي گيرد و به قاضي تولدو (Toledo) توضيح مي دهد كه « چگونه كتب تاريخ و تقويم سالانه ي انگلستان ... زندگينامه ها و تاريخ شواليه ها را با جزئيات مربوط به خانواده ، زمان ، مكان و كارهاي اين يا ان شواليه را ، روز به روز توصيف كرده اند ».

بدين ترتيب دون كيشوت با توضيحاتي كه درباره ي سرگذشت شواليه ها مي دهد و مدارك خدشه ناپذير وجود شواليه ها نشان مي دهد كه انگار ذهن آدمي مي تواند از درون واقعيت اجزايي را كه موافق انديشه و طرز تفكر او هستند برداشت كرده و گليچين كند و بر مبناي آنها واقعيت برساخته ي خويش را بنا مي نهد.

الف - شكل گيري خرده جهان دون كيشوت: معرفت غيرتجربي مبتني بر مثال ها

1 - جنبه ي مثالي شواليه

آنچه كه خرده جهان دن كيشوت را به سوي معرفتي غيرتجربي از واقعيت مي برد ، « جنبه مثالي » داشتن مفهوم شواليه است. يعني مفهومي كه مطالعه و بررسي آن از طريق تجربه ممكن نيست ، و نمي توان از طريق بررسي تجربي سخني دال بر رد يا اثبات آن ارائه داد ، چرا كه در آن شواليه هاي واقعي و تجربي كنار نهاده شده اند ، وجود به تعليق رفته و تنها مثالي از آنها در نظر گرفته شده است كه از طريق شواهد تاريخي پديدار مي گردد.

وقتي معرفتي ، پيش فرضهاي اوليه اش را بر مفاهيم غيرتجربي بنا مي نهد ، آن پيش فرض افقي را براي ديگر مفاهيم و مفروضات باز مي كند كه آنها هم در ارتباط با مفهوم بنيادين اوليه ، همانطور شامل مفاهيم غيرتجربي خواهند بود و بطور طبيعي ساختار نظريه بطور غيرتجربي شكل مي گيرد و معرفتي غيرتجربي از واقعيت بدست مي آيد.

آرمان شواليه گري « افقي » را پيش رويمان مي گشايد ، و با خود طريقه ي زيستن ِ خاص خود را نيز بهمراه مي آورد كه در آن:

1- « ماجراجويي » اصل بنيادين آنرا تشكيل مي دهد ( اين گزينه شيوه ي زندگي شواليه ها را نشان مي دهد ).

2- براي تحقق بهتر ماجراجويي هاي شواليه در زمان و مكان و عليت ِ محسوس جرح و تعديل هايي صورت مي گيرد ( اين گزينه امكان و چگونگي تحقق اين شيوه زندگي را نشان مي دهد ).

3- شواليه هاي ماجراجو « كارگزاران خداوند در زمين و بازواني هستند كه عدالت او را در كره خاك جاري مي سازند » و « بايد نگهبان حقيقت باشد ، گرچه شايد دفاع از حقيقت به بهاي جانش تمام شود » ( اين گزينه رسالت شواليه ها را در زندگي شان مشخص مي كند ).

ويژگي هر خرده جهاني آن است كه بايد ميان مفاهيم و مفروضاتش هماهنگي و انسجام منطقي وجود داشته باشد تا بتوانيم در چهارچوب آن خرده جهان زندگي كنيم و رويدادها را پيش بيني نماييم.

دون كيشوت نيز در پي ريزي خرده جهانش ابتدا پيش فرضهايش را با مداركي خدشه ناپذير ( مثل شهود حسي ، يا عينيت تاريخي ) به اثبات برساند سپس اين خرده جهان را « معنادار » سازد. او از طريق ارائه ي شواليه ها به عنوان كارگزاران خداوند بر روي زمين ، رسالت زندگي خويش را بدست مي آورد.

سپس با تبيين قواعد اجتماعي ، حقوقي و اخلاقي كه بر زندگي ِ شواليه گري حاكم است ، خرده جهان ِ ساخته خويش را با رسالت خويش هماهنگ و منظم مي كند. او مي گويد: « شواليه هاي ماجراجو تابع هيچ حوزه ي قضايي نيستند ، شمشير ، قانون ِ ايشان ، دلاوري ، منشور ايشان و خواست و اراده فرمانده آنها است ».

بدين طريق دون كيشوت در افق ِ زندگي شواليه گري با واقعيت ِ ذهني ساخته ي خويش جلو مي رود و از آنجا كه واقعيت « امري ربطي » است ، در اينجا هم واقعيت ِ برساخته در تعامل ميان آرمانهاي دون كيشوت و واقعيت بيروني ساخته مي شود و خود را بر واقعيت محسوس و بديهي تحميل مي كند.

جرح و تعديل هاي او در مقولات بنيادين تفكر همچون زمان و مكان و عليت محسوس هم دقيقا با واقعيت زندگي شواليه گري سازگار است. كه بطور مثال در آن « حكيم فرزانه اي يا غيبگويي يا جادوگري كه مراقب احوال شواليه است ... او را ، خوابيده بر بسترش ، بر مي دارد و روز بعد تا هزار مايل دورتر مي برد ».

2- جنبه ي مثالي جادوگران

در خرده جهان دون كيشوت براي آن كه ماجراجوئيهاي شواليه ها امكان تحقق بيابد ، به فعاليت جادوگران نياز دارد. جادوگران نيز در اينجا جنبه ي مثالي دارند و در افق آرمان شواليه گري ، مفهوم غيرتجربي ديگري را پديد مي آورند. در اينجا هم دون كيشوت به بحث پيرامون قطعيت وجود آنها مي پردازد:

« براي دون كيشوت وجود جادوگران فقط يك فرضيه نيست ، بلكه واقعيتي تاريخي است كه از طرف همه متون مقدسي كه مطالبي درباره شواليه گري دارند ، تاييد شده است » و سپس غيرتجربي بودن آنرا نشان مي دهد: « اين واقعيت با ابزارهاي عادي ادراك حسي قابل وارسي نيست ».

اين جادوگران تقريبا همه كاري مي توانند انجام دهند. برخي شان موافق و همداستان ِ شواليه هستند و برخي ديگر دشمن كينه توز او ، كه شواليه بايد بر عليه جادوي آنها به مقابله برخيزد.

3- جنبه ي مثالي دولسينا

در خرده جهان دون كيشوت ، شواليه براي ماجراجوئيهاي متهورانه اش نيازمند انگيزه اي مضاعف مي باشد. هر جا كه قهرماني هست انگار بايد مظلومان يا زيباروياني هم وجود داشته باشند كه در زندان افراد يا جادوگران خبيثي گرفتار آمده اند و به تهور و شجاعت قهرمان نيازمند اند.

دولسينا در اينجا آن زيبارويي است كه احتمالا همواره در دست ديگري ِ قدرتمند و خبيثي گرفتار است و انگيزه ماجراجويي هاي شواليه را فراهم مي آورد.

دولسينا در اين خرده جهان ، هم جنبه ي مثالي و هم جنبه ي تاملي دارد. دون كيشوت مي گويد: « فقط خدا مي داند كه دولسينا وجود دارد يا نه و آيا تخيلي است يا نه ، اينها چيزهايي نيست كه وارسي آنها به تمامي عملي باشد. من نه خالق بانوي خود هستم و نه بار خاطر او ، اما او را به شكل ايده آلش تصور مي كنم ، همچون بانويي كه تمام صفات لازم براي ستوده شدن در سراسر كره ارض را دارد ».

و در برخي مواقع شك شواليه تشديد مي گردد. آيا اصلا او هست يا نيست؟ آيا واقعا « آنچه در غار مونتزينوز رويت نمود واقعيت بود يا رويا و يا خيالبافي محض خود وي ». او به « تفكر تاملي (reflective thinking) » درباره ي آن مي پردازد.

ب – تضاد و تناقض ميان خرده جهان جادويي با خرده جهان بديهي

اما در كنار خرده جهان جادويي كه دون كيشوت در ذهن مي سازد ، خرده جهان امور بديهي و محسوس هم وجود دارد كه به طريق بين الاذهاني ميان اطرافيان او جريان دارد و مبتني بر ادراك حسي واقعيت خارجي است. « دنياي ديوانگي دون كيشوت ، يعني دنياي شواليه گري ، خرده جهاني از واقعيت است كه با واقعيت بارز زندگي روزانه كه آرايشگر و كشيش و خانه دار و برادرزاده در آن روزگار مي گذرانند و وراي هر ترديدي آن را بديهي مي انگارند ، انطباق ناپذير است ».

اين دو خرده جهانهاي جادويي و بديهي وقتي در زندگي روزمره با يكديگر برخورد مي كنند ميانشان اختلاف نظرهاي بنياديني اتفاق مي افتد كه در آن هيچ كدام نمي توانند حرف ديگري را بفهمند و با آن كنار بيايند چرا كه پيش فرضهاي بنيادين شان با يكديگر اختلاف دارد.

پشتوانه ي اطمينان ديگران ، آن تجربه ي بين الاذهاني است كه ميانشان جريان دارد و اطمينان خاطري را براي شان فراهم مي آورد كه براحتي اين امكان را پيدا كنند كه با مسائل غيرعادي و عجيب به مقابله برخيزند يا آنرا طرد كنند يا مسخره اش كنند.

اما در خرده جهان دون كيشوت اين جادوگران هستند كه مسئول تطبيق خرده جهان ِ او با واقعيت ِ بين الاذهاني و بديهي ديگران هستند. او از آن جا كه در مقابل ديگران تنهاست ، با توسل به جادوگران سعي مي كند كه نيروي لازم براي مقابله با آنها را بدست آورد. جادوگران در اين زمينه از توان بسيار بالايي برخوردار هستند و تقريبا توانايي انجام هر كاري را دارند.

البته بايد توجه داشت كه هر چند كه جادوگران جنبه ي مثالي دارند و توان قابل ملاحظه اي براي تطبيق تناقض هاي سطوح مختلف واقعيت ، اما باز اعمال آنها بطور عقلاني قابل توجيه است و در چهارچوبهاي منطقي صورت مي گيرد. اين امر نشان از آن دارد كه در هر خرده جهاني ، حال با هر نوع پيش فرضي كه بنا شده باشد ، بايد ساير اجزاء يا رويدادهايي كه در افق آن متجلي مي شوند ، به طور منطقي و عقلاني با پيش فرض هاي بنيادين و با يكديگر سازگار باشند. بدين ترتيب جادوگران نمي توانند كاري انجام دهند كه با دنياي شواليه گري در تناقض بيفتد.

در ادامه درباره ي « ديالكتيك بين الاذهاني بودن » كه در برخورد ميان اين دو خرده جهان با يكديگر شكل مي گيرند صحبت مي كنيم و در آخر درباره ي كنش قصدي دون كيشوت صحبتي خواهيم داشت.

ديالكتيك اول بين الاذهاني بودن

قضيه ي آرايشگر و دون كيشوت در درون مهمانخانه ديالكتيك اول بين الاذهاني بودن را نشان مي دهد. آرايشگر سطل سلماني و خورجينش را از دون كيشوت مطالبه مي كند و جمعي كه آنجا حضور دارند همگي تاكيد مي كنند كه آن كلاه خود و زين اسب است. در اينجا انگار واقعيت بين الاذهاني مي شكند و آرايشگر سرگردان مي ماند. اما تماشاگري كه به نظرش اين امر با تجربه ي عيني و عقل صوري اش قابل درك نيست نمي تواند اين امر را بپذيرد حال اگر تمام دنيا بيايند و بگويند كه آن اشياء كلاه خود و زين اسب است! و اين تناقض مغاكي ژرف را پديد مي آورد كه تا روز رستاخير ادامه مي يابد. مغاك ژرف ميان سطوح مختلف واقعيت ، ديالكتيك اول بين الاذهاني بودن را نشان مي دهد.

ديالكتيك دوم بين الاذهاني بودن

ديالكتيك دوم بين الاذهاني بودن در سفر سوم دون كيشوت روشن مي شود. زماني كه مخاطبانش در اثر كتابي كه قبل تر درباره ي ماجراهايش نوشته شده او را مي شناسند و تيپ ايده آلي از شخصيت او ساخته اند و انتظار دارند كه او بر طبق آن رفتار كند. آنها جهان ِ بازي و سرگرمي را مي سازند كه بر مبناي اينطور « تظاهر كنيم كه ... » قرار دارد و در آن همگي غير از دون كيشوت تنها بازيگر هستند. اما جشني براي او برپا مي كنند و تا ساعتي بر طبق خرده جهان ِ دون كيشوت عمل و رفتار مي كنند اما به جايي مي رسند كه انگار ديگر نمي توانند اين بازي را تحمل كنند در نتيجه بازي را قطع مي كنند و به خرده جهان ِ بديهي خويش باز مي گردند. آنها نمي توانند اين بازي « تظاهر كنيم كه ... » را براي مدت طولاني ادامه بدهند چرا كه واقعيت را حقيقتا « دون كيشوت وار » نپذيرفته اند.

دون كيشوت مي گويد: « كلام آخر اينكه من هر آنچه را مي گويم ، حقيقي مي پندارم ، همين و بس » ، اين امر ديالكتيك دوم بين الاذهاني بودن را نشان مي دهد. بايد افراد آنچه را كه در خرده جهان بر آنها عرضه مي شود را به عنوان حقيقت و امري از پيش بديهي بپذيرند.

ديالكتيك سوم بين الاذهاني بودن

ديالكتيك سوم بين الاذهاني بودن زماني شكل مي گيرد كه سانچو به تجربه ي عيني خود شك مي كند. او مي داند كه سراپاي داستان ملاقات اول و دوم او با دولسينا ساخته و پرداخته ي خود اوست اما وقتي دوشس مي گويد كه دختر دهاتي حقيقتا خود دولسينا است و شايد اين خود ِ سانچو است كه فريب خورده است ، و تقصير جادوگران فضولي است كه بي جا و بي مورد دخالت كرده اند ، آنگاه ديالكتيك سوم بين الاذهاني بودن شكل مي گيرد كه دال بر آن دارد كه اين امكان در وجود انسان ها هست كه بخاطر پذيرش امري كه بطور بين الاذهاني بر آنها تحميل شده است ، در تجربه ي خود شك كرده و دست به « خود فريبي » بزند تا بتواند همرنگ با جماعت بشود و با تجربه ي بين الاذهني ِ ديگران همراه گردد.

عمل قصدي دون كيشوت

شواليه براي ديدن نمايش خيمه شب بازي با عنوان « رهاندن مليساندرا » در جايگاه تماشاچيان مي نشيند ، او تمامي نمايش را در كتابهاي تاريخي خوانده است و مي داند كه قرار است چه اتفاقي بيفتد. پرده ها بالا مي رود و نمايش آغاز مي گردد. شواليه چنان محو وقايع درون ِ نمايش مي گردد و با شخصيتها احساس همدردي مي كند كه براي كمك به شاهي چنين شهير و بانويي چنين محبوب بر سر مغربيها كه در تعقيب او هستند شمشير مي كشد و آنها را به باد تيرهاي خويش مي گيرد.

بعدا وقتي كه مسئول نمايش از او خسارت عروسكهايش را مي خواهد ، توضيح مي دهد كه « تمام وقايع شب گذشته به نظر او رخدادي واقعي بوده است ».

و قصدي بودن عمل دون كيشوت از همينجا ناشي مي گردد. اعمالي قصدي هستند كه از روي انجام ِ عمل قصدي نتوانيم نتيجه بگيريم كه مفعول عمل قصدي وجود دارد يا ندارد ، هيچ چيزي درباره اش نتوانيم بگوييم. در اينجا از عمل شواليه كه در اوج احساس همدردي با شخصيتهاي نمايش شكل گرفته نمي شود دريافت كه آيا واقعا مغربي هايي وجود داشته اند يا خير .

وجود مغربي ها از درون خرده جهان ِ دون كيشوت قطعي و مسلم است اما از درون خرده جهان ِ بديهي و تجربي امري خيالي و توهم گونه است.

تراژدي دون كيشوتي

در نهايت تراژدي زندگي دون كيشوت آنجا شكل مي گيرد كه وقتي او از سانچو درخواست مي كند كه ديده هاي او را در غار مونتزينوز بپذيرد ، در واقع در نهان خويش ، براي او كه صداقت با وجودش در آميخته است در مي يابد كه « حتي خرده جهان خصوصي خود وي ، يعني قلمرو شواليه گري ، ممكن است فقط يك رويا باشد و لذات آن مانند سايه اي بگريزند » و باز مي گرديم به سخن ويليام جيمز كه وقتي شناخته ها ، شناخته ها را نقض مي كنند ، اين ذهن است كه بايد تشخيص دهد كداميك را مي پذيرد.

شواليه كلام آخرش را مي گويد: « ديگر سخني ندارم »، اين سخن براي شواليه اي كه در خرده جهان ِ اساطيري خويش زندگي مي كند جز در معناي مرگ روياهاي او تعبير ديگري نمي يابد. مرگ ِ روياهايي كه در مقابل بين الاذهانيت سانچوپانزاها شكست خورده است و مرگ خود ِ شواليه را به دنبال دارد.

پايان


* اگر به مباحث پديدارشناسي علاقه داريد، پيشنهاد مي كنم نخست براي درك بهتر از اين مطلب، بحث هاي پديدارشناسي را از اينجا مطالعه كنيد.

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 20:1 | لینک ثابت |