تبليغاتX
جامعه شناسی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اين مطلب رو برا وبلاگ شخصيم نوشته بودم... ولي چون ديدم خيلي جدي شد، آوردم اينجا چرا كه اون وبلاگم جاي بحثهاي تا بدين حد جدي نيست...

فيلم و زندگي (قسمت دوم)

زندگي مجموعه اي از تصادفات است
در پس ِ حوادث ِ زندگي معنايي نهفته نيست
علیرضا

ديشب در اين باره صحبت كردم كه در ديدن فيلم ما با يك چشم انداز يا بهتر بگم يك « روايت » از زندگي روبرو هستيم كه بر صفحه تلويزيون يا پرده سينما ظاهر مي شه و ما مجبور هستيم كه تنها همون يك چشم انداز رو دنبال كنيم... اما حالا مي خوام كمي بيشتر بحثم رو با زندگي واقعي ِ آدمها مرتبط كنم و در واقع دليل اصلي اي كه خواستم درباره ي رابطه ي فيلم و زندگي صحبت كنم رو بيان كنم.

همانطور كه مي دونيد هر فيلمي داراي يك فيلمنامه خاص هست كه نويسنده يا نويسندگاني قبل از اين كه اصلا فيلمي ساخته بشه، اون رو بر روي كاغذ مي يارن و سپس كارگردانهاي ماهري به كمك همراهي ساير عوامل، با جلوه هاي تصويري، اون روايت نوشته شده رو به « تصوير » مي كشند.

حالا اگه دقت كنيد مسئله ي مهم اينجا اينه كه فيلم ها « نوشته » مي شوند. فيلم ها خصلت داستاني دارند... و داستان ها برساخته هايي از جهان و زندگي واقعي هستند... به اين معنا كه داستان ها بازنمودي صرف از آنچه در زندگي واقعي در جريان هست، نيستند، بلكه بازسازي « دلخواه » نويسنده و نويسندگان هستند... و در يك كلام فيلم زندگي واقعي نيست... در فيلم ها اغلب حوادث به شيوه اي منظم و دقيق در جهت روايت اصلي داستان فيلم پيش مي ره... انگار اين روايت اصلي هست كه خودشو به حوادث و حواشي فيلم و شخصيت و ذهنيت بازيگران تحميل مي كنه... اين روايت اصلي است كه مي گه چه حادثه اي الان بايد اتفاق بيفته، بازيگران چه واكنشي در برابر اين اتفاق از خودشون نشون بدن، و بعد داستان رو چطور پيش ببرن و مخاطب رو چطور بدنبال خودشون بكشند...

اما.... در زندگي واقعي ما هيچ « روايت اصلي » اي نداريم... حواث به شكلي باورنكردني به شيوه اي « تصادف »ي پيش مي رن، تنوع و  گوناگوني رويدادهاي تصادفي بسيار زياد است، رويدادهايي كه بعضا با هيچ عقل و منطقي هم قابل توجيح نيست و ما حقيقتا از درون اين رويدادها نمي تونيم بفهميم كه جريان اصلي اي كه بر زندگي ما حاكم هست چيست؟

مذاهب كوششهاي بسياري در اين باره كردند كه جهت گيري اصلي زندگي ما رو برامون روشن كنند، چيزهاي مبهمي همچون « رستگاري » به عنوان غايت هاي زندگي بشري ترسيم شدند ولي حقيقت اينه كه بسياري از آدمها رو مي بينيم كه نه بدنبال رستگاري هستند و نه زندگي مي خواد كه اونها رستگار بشن! و بعد مي فهمي كه اين هم يك داستان ديگري است كه بر زندگي تحميل شده و معناي واقعي زندگی رستگاري نيست... و اصلا هيچ چيز ديگري هم نيست... زندگي مجموعه اي از تصادفات است كه در كنار هم اتفاق مي افته و حقيقتا نمي دونيم كه به كدوم سمت در حركت ِ و معناي اين همه رويدادها و حوادث چيست!

مي دونين تفاوت كجاست؟ مثلا فرض كنين كه يه بعد از ظهر تعطيل به همراه خانواده رفتين سينما و كلي وقت گذاشتين و هزينه كردين كه حالا يه فيلم خوب ببينين، بعد فيلم كه شروع مي شه تا وسطاش همينجور جريان حوادث رو دنبال مي كنين بعد كم كم متوجه مي شين انگار تنها با يك سري حوادث و رويدادهاي مختلف و متنوع كه كنار هم به شكلي تصادفي رخ مي ده روبرو هستين، بعد همانطور كه نشستين و دارين اين رويدادها و حوادث رو نگاه مي كنين به خودتون مي گين: خب كه چي؟

اين سوال: خب كه چي؟ خيلي مهمه... اين نشان دهنده ي ذات ِ روايي ذهن ِ ماست... ذهن ِ انساني عادت داره كه همه چيز رو به شكل داستاني و روايي در نظر بگيره ... ما هميشه از « الف » ي شروع مي كنيم و به « ي » مي رسيم، دوست داريم همه چيز رو اينجوري ببنيم، دوست نداريم كه يك سري اتفاقها در اطرافمون بيفتند و ما نتونيم اونها رو در جرياني كلي از زندگي قرار بديم، اگه اين داستان زندگي خوب ساخته بشه، اونوقت هست كه احساس مي كنيم زندگي جاي معناداري است، احساس مي كنيم كه در مسير مطلوب و « صراط مستقيم » در حركت هستيم، خطا نكرده ايم، منحرف نشده ايم و در جاده ي حقيقت و رشد و تعالي در حركت هستيم... اما... نكته مهم اين است كه اين نظم و اين معنايي است كه « ما » به زندگي مي دهيم، زندگي به خودي ِ خود فاقد هر گونه معنايي است، زندگي مجموعه اي از تصادفات و اتفاقات ِ بي معنا و بي دليل است... اين ما هستيم كه از پيش خود داستانهايي را مي سراييم و آن را به زندگي تحميل مي كنيم چرا كه ما به اين « داستان ها » نيازمنديم...

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 21:30 | لینک ثابت |