« اين اشتباه ذهن بشر است كه مي انديشد خدايي هست »
امانوئل كانت ، درباره ي متافيزيك
فلسفه ي كانت
قسمت سوم: قوه ي فاهمه و مابعدالطبيعه
كانت ميان دو نوع جهان تمايز مي گذارد:
1- جهان phenomenal : يعني جهان ، آنگونه كه بر ما پديدار مي شود با در نظر گرفتن محدوديتهايي كه در ساختار ذهن ماست. ما هر نوع شناختي كه داريم درباره همين جهان پديداري است.
2- جهان nominal : جهان مستقل از ذهن يا بيرون از قواي ذهني ما را تشكيل مي دهد. جهاني كه بدون در نظر گرفتن حواس آدمي به خودي خود وجود دارد. جهان آنطور كه هست ( Think itself ) نه آنطور كه ما از طريق حواسمان آنرا درك مي كنيم. كانت معتقد است كه درباره جهان نومنال ، يعني جهاني كه خارج از حواس ما وجود دارد نه امكان شناخت وجود دارد و نه امكان صحبت كردن پيرامون آن و حكمي هم نمي توانيم درباره ي آن بدهيم. حتي درباره ي اينكه چيزي به نام ( think itself ) هم وجود دارد نمي شود مطمئن بود و سخن گفت.
اين مفهوم ، در واقع مفهومي سلبي است كه تنها حد و حدود ذهن ما را مشخص مي كند. چيزي كه در حال حاضر با توجه به قواي حسي مان و ساختار حاكم بر آن ، در اختيار داريم phenomena آن است و تنها چيزي كه مي توانيم بگوييم اين است كه هر واقعيتي في نفسه يك لايتناهي است.
نوكانتي ها واقعيت لايتناهي را اينطور تعريف مي كردند كه مي گفتند اگر بخواهيد پيرامون جزئي ترين اشياء اطرافتان توصيفي ارائه بدهيد ، اين توصيف هيچوقت تمام نمي شو و هيچوقت كامل نخواهد شد.
از نظر كانت واقعيت از نظر گستره و عمق بي نهايت است و هيچگاه توصيفهاي انساني از لحاظ گستره و عمق درباره ي اشياء پايان نمي يابد.
بطور مثال درباره يك تكه چرم ساده ، يا يك تكه پارچه از لحاظ فيزيك ، شيمي ، زيست شناسي ، پزشكي ، جامعه شناس ، مردم شناسي ، روانشناسي و ... مي توان صحبت كرد و آنرا توصيف نمود. هزار سال بعد از اين هم كه رشته هاي علمي مختلفي ممكن است پديد آيند هر كدام باز به نوبه ي خود مي توانند درباره اين شي ء خاص صحبت كنند و از طريق هر كدام از آنها هم مي توانيم باز تعريفي يا تفسيري از شيء مورد نظر ارائه كنيم. بدين ترتيب واقعيت در گستره بي نهايت است يعني ديدگاههاي مختلفي وجود كه مي توانيم از طريق آنها شي ء را بررسي كنيم و اين ديدگاه ها بي نهايت هستند.
اما واقعيت در عمق هم بي نهايت است چرا كه در هر كدام از اين رشته ها هم هيچوقت ما به تعريف كامل و تمام شده اي از شيء نمي رسيم.
واقعيت جداي از حواس ما بي نهايت است. و اين حواس ماست كه اين واقعيت را در يك قالب ِ قابل فهم مي ريزد ولي اين قالب ، يك قالب از بي نهايت قالبي است كه ممكن است وجود داشته باشد. پس اشتباه نكنيد كه فكر كنيد همين دركي كه از جهان داريم عين جهان و خود جهان است.
بحث دوم: قوه ي فاهمه
همانطور كه پيشتر درباره ي حواس صحبت كرديم كه براي خود ساختاري دارد درباره ي فاهمه نيز مي توانيم از نوعي ساختار يا « مقوله هاي فاهمه » سخن بگوييم.
مقوله هاي فاهمه شامل كميت ، كيفيت ، نسبت ( بين دو يا چند شي ء ) ، حالت ( وجه يا Modality ) ، روابط علي و ... مي باشند كه در كل كانت 12 نوع مقوله ي فاهمه را بيان مي كند. يادآوري مي كنيم كه قوه ي فاهمه ، قوه اي كه بر روي اطلاعاتي كه از حواس پنجگانه مي گيرد كار كرده و درباره شان حكم كرده و قضاوت مي كند.
از نظر كانت هر حكمي يا قضاوتي كه درباره اطلاعات گرفته شده از حواس توسط قوه ي فاهمه صورت مي گيرد از طريق يكي از همين دوازده مقوله ي فهم انجام مي گيرد. براي مثال ما وقتي مي خواهيم درباره شيئي به قضاوت بنشينيم يا درباره ي مسائل كمي ( كميت: اندازه ، وزن و ... ) صحبت مي كنيم يا درباره ي كيفيت شيء ( سختي و نرمي ، رنگ و ... ) صحبت مي كنيم ، يا اين كه آيا اين شي ء نسبت به شيئي ديگر بزرگتر است يا كوچكتر ، سفت تر است يا نرم تر و ... ( نسبت ) صحبت مي كنيم و يا درباره تاثير علي اشياء يكديگر ، اينكه شي ء خاصي چه تاثيري بر شيئي ديگر مي گذارد و آن چه پيامدهايي براي شي ء دوم يا هر دو دارد.
كانت درباره ي روابط علي ( بيشتر در پاسخ به انكار عليت توسط هيوم ) معتقد است عليت مقوله اي از مقوله هاي فهم ماست. بدين ترتيب عليت چيزي نيست كه در جهان بيرون باشد و در تجربه هاي ما يافت شود بلكه اين خاصيت ذهن است كه رابطه اي بين دو شيء را بر آن اشياء تحميل مي كند و رابطه اي يا نسبتي به نام عليت را بين رويدادها برقرار مي كند. از نظر كانت اين شيوه ادراك و تلقي ما از جهان است كه همه چيز را در قالب علت و معلولي در مي آورد.
اما مسئله ي مهمتر درباره ي تلقي كانت از مقولات فاهمه آن است كه او معقتد است انسانها همواره درباره ي اشياء از طريق همين مقولات صحبت مي كنند و كانت اين ويژگي را در تمامي انسانها و در تمامي زمانها يكسان مي داند. اما اين حرف او كه مقوله هاي فاهمه اين دوازده تا هستند و هميشگي است ، در واقع پاشنه آشيل فلسفه اش مي باشد.
اين نقطه ضعف را جامعه شناسان و مردمشناساني نظير وبر و زيمل مطرح كرده اند. از نظر آنها ، كانت مقوله هايي كه مقوله هاي فكري دوره روشنگري اروپاي بعد از رنسانس است ( يك زمان و مكان خاص ) يعني طرزفكر اروپايي در آنزمان بوده به عنوان ساختارهاي هميشگي ذهن بشر دانسته است. در حاليكه در مطالعات فرهنگي ، ما فرهنگ هايي را مي شناسيم كه در ساختار فهم شان چيزي به عنوان رابطه ي علي وجود ندارد بلكه رابطه ي ميان رويدادها از نوع « سرايت و نفوذ » است. براي مثال در زبان بدوي هاي استراليايي اصلا « اسم عام » وجود ندارد. بطور مثال آنها واژه گاني چون « درخت ، خانه و بشر » كه اسم عام هستند ، ندارند. در زبان آنها همه چيز اسم خاص است. يك جنگل تشكيل مي شود از ده هزار درخت كه هر كدام براي خود اسم خاصي دارند. دانستن اين اسامي خاص كل فرهنگ و تمدن آنها را نشان مي دهد. آن درخت در اون گوشه جنگل ويژگي هاي خاص خود را دارد كه مثلا ممكن است براي بيماري خاصي بدرد بخورد. پير اين قبيله كسي است كه جهان اطراف يعني تا جايي كه اين افراد توانسته اند با پاي پياده بروند را مي شناسد.
بدين ترتيب آنها هرگز « مفاهيم انتزاعي » در زبان يا ذهن شان ندارند. حال وقتي برگ يك درخت را مي خورند و بيماري شان خوب مي شود اين ادراك را ندارند كه برگ درخت باعث خوب شدن بيماري من شد ( عليت ، علت و معلولي ) بلكه تصور آنها اين است كه يك حالتي در بدن من هست كه يك چيزي را مي طلبد و مي خواهد كه به كمك آن حالت ديگري بشود و آن چيز را فلان چيز در اختيارش مي گذارد. يه جور سرايت ، يه چيزي به چيزي ديگر سرايت مي كند. ويژگي ها در هم مي لولند و سرايت مي كنند. برگ يه چيزي به من مي دهد و يك چيز را از بدن من مي گيرد كه من از يه حالي به يه حالي ديگر مي شوم.
جامعه شناسان نوكانتي ( همچون وبر و زيمل ) با آنكه نمي پذيرند كه مقوله هاي ثابتي در ساختار قوه ي فاهمه آدميان وجود داشته باشند كه هميشه و همه جا يكسان باشند ، اما اينرا قبول مي كنند كه بهرحال تفكر بشر ، تفكر مفهومي است. اگر هم در فرهنگهاي مختلف فرق مي كند ولي باز يك مجموعه مفاهيم پيشيني براي فاهمه لازم است ، يعني با قسمت اساسي فلسفه ي كانت موافقند. شرط لازم هر حكمي آن است كه مقوله هايي به صورت پيش فرض داشته باشيم اما اينها نه ساختارهاي ثابت ذهن بلكه ثابت هاي فرهنگي اند و در جريان اجتماعي شدن و فرهنگ پذيري اخذ مي شود و فرد را قادر به تفكر مي كنند. از منظر ميد هم اگر نگاه كنيم ، اين مقوله ها در ارتباطات متقابل اجتماعي مان شكل مي گيرند. هر آنچيزي كه به عنوان ساختار ذهن مي شماريم حاصل رابطه است و حال اگر نوع روابط ميان فرهنگهاي مختلف تغيير كند اين ساختارها هم ممكن است تغيير كند.
بدين ترتيب كانت درست مي گويد كه ذهن ساختاري دارد اما اشتباهش اين است كه مي گويد اين ساختار يكي است در حالي كه در فرهنگهاي مختلف ممكن اين ساختار تغيير كند.
بحث سوم: قوه ي عاقله ( درباره ي متافيزيك )
پيش از آغاز بحث پيرامون قوه ي عقل ، يادآوري مي كنيم كه مقوله هاي ذهن بشري در قوه ي فاهمه خاصيت اصلي شان آن است كه تا وقتي با تجربه ي حسي ( يا شهود حسي ) درگير نشوند ، هيج معنايي ندارند. در واقع در ارتباط با مفاهيم حسي است اين مقوله هاي بكار مي افتند و انسان را توانا به قضاوت و داوري درست مي كنند ، همانطور كه در علم اين كار انجام مي شود. پس تاكيد مي كنيم كه اين مقولات فهم بشري ، فقط و فقط قابل اطلاق به تجربه هاي حسي ( شهودهاي حسي ) هستند.
اما از نظر كانت در حوزه ي متافيزيك هم قضاياي تركيبي پيشيني داريم. مثل « خداوند وجود دارد » يا « انسان مختار است » ، او در اين باره بحث مي كند كه اين گزاره هاي متافيزيكي چطور امكان پذير مي شوند اينها از كجا مي آيند. از نظر او كليه ي قضاياي متافيزيك نتيجه ي يك توهم ( elusion ) است كه در آن عقل مقوله هاي فاهمه را كه بايد براي تجربه هاي حسي بكار آيند به پديده هايي نسبت مي دهد كه هيچ نوع شهود حسي اي از آنها ندارد.
همانطور كه گفتيم كاربرد درست مقوله هاي ذهني در حوزه علوم انجام مي شود كه در آنها شهود حسي زماني و مكاني مختص رياضي و هندسه است و نيز مقوله هاي فاهمه درباره تمامي مباحث و گزاره هاي علمي صحبت مي كنند. به عبارتي ديگر پديده هايي را زماني و مكاني درك مي كنيم و گزاره هايي را درباره ي آنها مي دهيم. بدين ترتيب در علوم طبيعي مقوله هاي فاهمه را به شهودهاي حسي نسبت مي دهيم.
پس عينك ها يا فيلترهاي ما همه مقوله ها هستند ؛ منتها اين فيلتر زماني آشكار مي شود كه شما به چيزي نگاه كنيد. بايد تجربه ي حسي خاصي داشته باشيد. تا وقتي پاي تجربه اي پيش نياد مقوله ها پوچ اند ، وجود ندارند بلكه به حالت ِ بالقوه هستند. پيش شرط ممكن شدن اين مقولات تجربه هاي حسي ما هستند و اگر مقوله ها نباشند تجربه ممكن نمي شود.
ولي اشتباه از آنجا آغاز مي شود كه عقل بشر مقوله هاي فاهمه را اطلاق مي كند به چيزهايي كه درباره ي آنها شهود حسي اي وجود ندارد مثل وجود ِ خداوند.
وقتي مي گوييم « خداوند وجود دارد » ، بدان معناست كه داريم درباره ي هستي و نيستي خداوند صحبت مي كنيم كه از مقوله هاي كيفيت هستند ؛ يعني ما كيفيت يك چيز بنام خدا را توصيف كرده ايم.
اما بايد توجه داشت كه كيفيت جزء مقولات فاهمه است و در صورتي مي توانست درست باشد كه به يك شهود حسي نسبت داده شود ؛ چيزي كه در حواس بدان مي رسيم اما وقتي به يك كلمه اي به نام « خداوند » نسبت داده مي شود نشان از كاربرد نادرست عقل از مقوله هاي ذهن دارد پس نوعي توهم است ؛ يعني ارزش نظري و معرفتي ندارد. اين است كه متافيزيك نمي تواند يك تئوري معتبر باشد.
از نظر كانت مباحث متافيزيكي از نوع آنتي نومي ( antinomy ) يا جدلي الطرفين هستند. گزاره هاي جدلي الطرفيني آن نوع از قضايا مي باشند كه براي اثبات آن و براي رد آن به يكسان مي توانيد استدلال كنيد. همانقدر كه بخوبي مي توانيد اثباتش كنيد به خوبي هم مي توانيد ردش كنيد. كانت معتقد استكه همه قضاياي متافيزيك جدلي الطرفين هستند مثل خداوند وجود دارد. وجود خدا به لحاظ عقلي نه قابل اثبات است و نه قابل انكار .
اما چرا عقل بشر گرايش به گزاره هاي متافيزيك دارد؟ در پاسخ معتقد است كه طبيعت ذهن آدمي است كه درباره هر كدام از اين مقوله هاي فاهمه دنبال وجود كامل ( Completion ) است. يك اصل متعال و كمال مطلق ، كمال مطلقي در بزرگي ، قدرت ، توانايي ، بخشندگي و ... اين كمالهاي مطلق نوعي اصول تنظيم كننده و نوعي آرمان هستند كه با آن آدميان درباره ي زندگي خودشان به قضاوت مي نشينند.
بدين جهت انديشيدن درباره مفاهيم متافيزيكي ارزش نظري ندارد اما ارزش عملي دارد. براي آنكه كردار اخلاقي ممكن باشد بايد چيزي به نام خدا وجود داشته باشد. امكان تصور زندگي اخلاقي بدون حضور خدا ممكن نيست يا اگر كردار اخلاقي مبنا و پايگاهي مي خواهد بايد خدا وجود داشته باشد.
اما كار فلسفه پس چه مي شود؟ و دنبال چه چيزي بايد برود؟ كانت مي گويد متافيزيك را بايد رها كند. فلسفه در مقام دانش نظري فقط مي تواند ( Epistemology ) باشد يعني نقد فهم آدمي يا شرايط ممكن شدن فهم انساني.
چرا كه ما الان در يك بحران بسر مي بريم. رسوايي متافيزيك آن است كه هنوز نتوانسته استدلال قانع كننده اي بياورند كه دنياي بيرون ( همين دنيايي كه الان دور و اطرافمان مي بينيم ) وجود دارد! هنوز نتوانسته ايم عالم خارج را اثبات كنيم پس شايد ما بايد راهمان را عوض كنيم. بجاي حكم دادن پيرامون موضوعات جهان خارج ، كه نمي دانيم قطعي هستند يا خير ، بايد بدين مسئله بپردازيم كه ما چطور حكم مي دهيم و به چه شكلي درباره جهان فكر مي كنيم ، و اين همان معناي استعلا است.
پایان
دو چيز همواره مايه ي حيرت من است
آسمان پر ستاره ي بالاي سر ، احساسات اخلاقي ِ درون قلب
امانوئل كانت
فلسفه ي كانت
قسمت دوم: تفكر استعلايي
اگر به خاطر داشته باشيد كانت معتقد بود كه ما در سه حوزه مي توانيم معرفت تركيبي پيشيني داشته باشيم و آن سه حوزه عبارت بودند از : 1- در رياضيات. 2- علم. 3- متافيزيك.
كانت با جدا كردن اين حوزه ها از يكديگر بدنبال آن بود كه نشان دهد چگونه گزاره هاي تركيبي پيشيني در اين حوزه ها امكان پذير مي شوند؟ يعني در همان معناي دقيق نقد كه پيشتر بدان اشاره داشتيم. بر اين اساس كتاب « نقد عقل محض » سه فصل بزرگ دارد:
1- حسيات استعلايي ( رياضيات ): كه به چگونگي امكان وجود گزاره هاي تركيبي پيشيني در رياضيات مي پردازد.
2- تحليل استعلايي ( علوم ): كه به چگونگي امكان وجود گزاره هاي تركيبي پيشيني در علوم مي پردازد.
3- جدل استعلايي ( متافيزيك ): كه به چگونگي امكان وجود گزاره هاي تركيبي پيشيني در متافيزيك مي پردازد.
بدين ترتيب كانت در ادامه مباحثش ، قواي شناخت بشر را در سه قوه تحليل مي كند:
1- ادراك حسي ( perception ): يعني آن اطلاعاتي كه تنها از طريق حواس پنجگانه از جهان خارج كسب مي شود. همانند رنگ ، بو ، اندازه ، مزه و ... يك سيب كه از طريق حواس به مغز مي رود.
2- قوه فاهمه ( Understanding ): قوه اي كه بر روي اطلاعاتي كه از حواس پنجگانه مي گيرد كار كرده و درباره شان قضايا يا گزاره هايي را بيان مي كند ، حكم مي دهد و قضاوت مي كند. اين كه شيء مورد نظر چيست يا چه ارتباطي با اشياء ديگر دارد. از طريق قوه فاهمه است كه ما اطلاعات مختلفي ( همانند رنگ ، بو و مزه ) كه از سوي حواس مختلفمان مي گيريم با هم سرجمع كرده و اولا تشخيص مي دهيم كه شي ء مورد نظر با تمامي اين اطلاعات ، بطور مثال سيب است و دوم اين حالا اين سيب مثلا خوشمزه است يا بدمزه ( قضاوت مي كنيم درباره كيفيت ، كميت و ... آن ).
3- عقل يا قوه عاقله ( reason ): اين قوه شامل برداشتهاي كلي درباره جهان مي شود. اين كه جهان چه معنايي دارد؟ و انسان در اين جهان چه مي كند؟ و آينده بشريت به كجا مي رود؟ چيزي شبيه به حكمت در انديشه ي خودمان.
در واقع وقتي توانستيم به شناخت مقنع و كافي از اشياء پيراموني مان دست يابيم و به درك بين الاذهاني از محيط دست يافتيم آنگاه درباره تمامي اين اشياء ( يا جهان ) به قضاوت مي نشينيم تا فهمي كلي از آنرا بدست آوريم.
از نظر كانت اين سه قوه منطبق با همان سه فصل ِ كتاب نقد عقل محض مي باشد. فصل اول ، حسيات استعلايي درباره ادراك حسي است. فصل دوم ، تحليل استعلايي درباره فاهمه است و فصل سوم ، متافيزيك درباره عقل و خرد است.
از نظر كانت زمان و مكان شهودهاي تركيبي پيشيني اند. اما قبل از ادامه بحث اجازه بدهيد كمي درباره ي خود ِ واژه شهود صحبت كنيم: معناي شهود در انديشه ي كانت اصلا معنايي كه در ما شرق داريم نيست. از نظر او شهود يعني پي بردن ، درك و فهم شيئي يا مسئله اي چنان « روشن و واضح » باشد كه درباره ي آن هيچ شك و ترديدي نتوان كرد و هيچ مخالفتي هم از سوي هيچ كسي وجود نداشته باشد. بدين ترتيب وقتي مي گوييم زمان و مكان شهودهاي تركيبي پيشيني اند يعني آنكه در اين امر كه زمان و مكان وجود دارد ، چنان روشن و واضح است كه درباره ي آن هيچ شك و ترديدي از سوي هيچ كسي وجود ندارد.
اما كانت مي گويد با آنكه ما وجود ِ مكان را بروشني و بوضوح درك مي كنيم اما تصور مكان از هيچ تجربه اي بيرون نمي آيد و در تجربه هايمان هيچ مكاني وجود ندارد. تجربه هاي ما شامل تصاوير و رنگهايي هست اما در خود ِ اين تجربه هاي صرف ، مكاني وجود ندارد و اين ما هستيم كه هميشه هر چيزي را مكان مند درك مي كنيم.
براي مثال من در اتاقم ممكن است در ، پنجره ، ميز ، تختخواب ، گلدان روي ميز ، كامپيوتر و ... داشته باشم و براي هر كدام مكاني را در نظر بگيرم اما حرف كانت اين است كه ما فقط آن اشياء را مي بينيم اما مكان آنها را از طريق ديگري غير از حواس ، درك مي كنيم.
كانت ادامه مي دهد كه تجربه ي حسي انسانها داراي « فرم يا شكل يكساني » است و اين شكل يا فرم يكسان تجربه هاي انساني ، يكي زمان و ديگري مكان هستند. مكان يك شهود است كه همراه همه تجربه هاست و هيچ تجربه ي حسي اي در انسان وجود ندارد كه با مكان قرين نباشد.
حال اين سوال مطرح مي شود كه در تجربه ي صرفا حسي ما از واقعيت بيروني كه مكان و زماني وجود ندارد ، پس فهم و درك مكان و زمان از كجا مي آيد؟
از نظر كانت شهود زمان و مكان افزوده هاي ذهن بر تجربيات حسي هستند. زمان و مكان در خود تجربه ها نيستند بلكه اين ذهن است كه همانند فيلتر يا ساختاري ، مكانمند ديدن و زمانمند درك كردن واقعيت بيروني را را بر تمامي تجربه هاي انساني تحميل مي كند. البته توجه داشته باشيد كه در اينجا ذهن به معناي عقل نيست ، بلكه ساختار حواس بوده و در خود حواس انسان جاي دارد. به معناي خود ِ حواس ما فارغ از تحليل ها و پردازهاي عقلاني ، اشياء زمانمند و مكانمند درك مي كند.
به عبارتي حواس دريافت كننده منفعل تصاوير بيروني نيستند بلكه پردازشي روي آن انجام مي دهد و اين همان شهود مكاني و زماني است. براي فهم بهتر مسئله ، حواس آدمي همانند برنامه اس پي اس اس است كه داده ها را مي گيرد و طبق اصول خويش آنها را منظم و مرتب مي كند. حواس انساني تصور و تصويري منظم و مرتب شده از داده هاي حسي را در اختيار آدمي قرار مي دهد.
حال اين بحث مطرح مي شود كه اگر حواس پنجگانه بشري اينطور كه هست نبود و اين خصوصيات را نمي داشت ( و البته خصوصيات ديگري مي داشت ) ، آنگاه دنيا بدين شكلي كه مي بينيم و تصور مي كنيم و مي شناسيم ، بر ما عرضه نمي شد. اگر حواس ما شكل ديگري مي داشت ساختار معرفت ما هم تغيير مي كرد.
بدين ترتيب كانت معتقد است كه معرفت انساني حاصلجمع داده هاي خام برگرفته از حواس و خصوصيات يا ساختارهاي حواس آدميان است و همين ساختارها و خصوصيات محدوده هاي ذهن آدمي را تعيين مي كند.
هر موجود زنده اي از سويي به مدد حواس و ساختار حاكم بر آن درك روشن و قابل فهمي از جهان سردرگم بيروني بدست مي آورد و از سويي ديگر به لحاظ ساختار حواس خود ، محدود به همان ساختار و همان شكل از تجربه مي باشد.
از نظر كانت ما بي نهايت جهان داريم و از اين بي نهايت تنها يك تصوير به ما بازنمايي مي شود. يا جهان داراي بي نهايت روايت است كه ما تنها يك روايت از آنرا درك مي كنيم و جهان بي نهايت روايت ديگر دارد كه براي بي نهايت قواي حسي ديگر كه در نوع ساختار از ما متفاوت هستند ، قابل فهم و تجربه است.
در واقع بي نهايت يك امر غيرعقلاني و گنگ است و اين ذهن ماست كه تصويري منظم ، عقلاني و قابل فهم از آنرا ارائه مي دهد كه باعث مي شود بتوانيم در آن زندگي كنيم.
از نظر كانت ميان زمان و مكان تفاوت وجود دارد. زمان داراي شهود بيروني و دروني است اما مكان تنها شهود بيروني دارد. براي مثال كسي كه دچار اندوه شده ، از اين احساسش شهود مكاني ندارد اما شهود زماني دارد. اينكه كي شروع شد ، كجا بيشتر بود ، كجا كمتر بود و كي تمام شد و ... همه احساسات و عواطف دروني همراه با شهود زماني است.
همچنين نكته مهم آن است كه از نظر كانت ، زمان و مكان درست است كه مفاهيم پيشيني اند اما تا وقتي كه تجربه اي صورت نگيرد اين شهودها وجود ندارند. از اين منظر ساختارهاي حواس همانند يك سيستم عامل يا نرم افزارند كه تا وقتي برنامه اي بدان ندهيد نمي توانيم بفهميم كه اين سيستم عامل چيست! بايد يك تجربه اي داشته باشيم تا شهود زمان و مكان در آن لحظه خودش را نشان دهد.
در واقع حرف كانت اين نيست كه ذهن از قبل ساختاري دارد كه همچون فيلتري عمل مي كند و داده هايي كه از حواس مي آيد را فيلتر مي كند ، بلكه منظور همزماني تجربه و شهود زماني و مكاني است. براي درك بهتر همزماني تجربه و شهود ، بطور مثال اگر دو سنگ چخماغ را بهم بزنيد جرقه اي كه حاصل مي شود را نمي توانيم مطمئن باشيم كه از كداميك حاصل شده است. هيچكدام اولويتي در اين مسئله ندارند. هركدام اگر نبودند آن جرقه حاصل نمي شد و نيز اين كه اين سنگها قادرند جرقه بزنند تا وقتي بهم نخورند فهميده نمي شود.
شهود مكاني و زماني هم كه از استعدادهاي بالقوه ي حواس ماست تا وقتي كه تجربه اي نداشته باشيم ، اصلا عيان نمي شوند و وقتي كه تجربه آغاز مي شود يا در بحبوحه تجربه است كه اين ساختار هم دفعتا شكل مي گيرد و خود را عيان مي كند. پيش از تجربه گويي اين ساختار هم اصلا نيست. اين ساختارها بدون تجربه تهي و پوچ هستند و تجربه هم بدون ساختار ذهني يعني هجوم بي كرانگي گنگ به حواس ما ، كه باعث تخريب رواني يا جنون آدمي مي شد.
كانت معتقد است اگر ما ادراكي از مكان بطور في نفسه داريم بخاطر آن است كه مي توانيم به كمك قوه فاهمه درباره شهودهاي حسي خودمان فكر كنيم. به اين توانايي انديشه درباره خود معرفت استعلايي گفته مي شود. استعلاء به معناي بالاتر آمدن يا فراتر آمدن است.
معرفت استعلايي بدين معناست كه وقتي هست كه انسان درباره چيز خاصي يا شيئي فكر مي كند ، اما وقتي ديگر هست كه درباره شيوه ي تفكرش فكر مي كند. اين كه چطور درباره چيزهاي مختلف مي انديشد و روش فكر كردنش چيست.
براي مثال يك وقت هست كه فرد درباره ي اين فكر مي كند كه دوستش با او خوب نبوده و يك وقت ديگر هست كه به اين موضوع مي انديشد كه او با چه معيارهاي درباره ي اين مسئله فكر مي كند كه چرا دوستش با من خوب رفتار نكرده است.
اين يعني يك قدم بالاتر آمدن و درباره ي انديشيدن خود ، انديشيدن ، اين را بدان استعلاء گويند. بدين ترتيب تفكر استعلايي يعني فكر كردن درباره قواي معرفتي ، شناخت ِ از شناخت خودمان ، و اين مرحله به مرحله هم مي تواند بالاتر برود يعني درباره شناخت از شناخت هم فكر كنيم و درباره شناخت از شناخت از شناخت هم فكر كنيم.
به اين خاطر ما مي توانيم به خلاء يعني جايي كه هيچ چيز در آن نيست هم بينديشيم چون قادر به تفكر استعلايي درباره شهودهاي زماني و مكاني مان هستيم. در قوه فاهمه اين شهود زماني و مكاني از اشياء به مفاهيم مختلف تبديل مي گردند. بدين لحاظ ما مفهومي از مكان و زمان داريم و خاصيت مكان آن است كه مصداق ندارد اما اجزاء دارد. مكان كلاس از اجزاء صندلي ، ميز و ديوار ساخته شده است.
بدين ترتيب در رياضيات و هندسه وقتي درباره فاصله ي يك نقطه از يك خط صحبت مي كنيم يا نسبت بالاتر بودن چيزي نسبت به چيز ديگر ، اينها همه مكان هستند. بدين ترتيب بدون پيش شرط شهود مكاني هندسه غيرممكن است. از طرف ديگر بدون پيش شرط شهود زماني رياضيات هم غيرممكن است. به عبارتي ديگر در رياضي ابتدا كميتي به نام الف + كميتي به اسم ب = كميتي ديگر به نام جمع اينها. اين نوعي توالي زماني را نشان مي دهد كه وابسته به زمان است و در واقع نمي شود اين ترتيب و اوليت بندي زماني را بهم بزنيم و بگوييم اول كميتي داريم به نام الف بعد كميت جمع اينها و در نهايت كميت ب!
اما آيا براستي در عالم بيرون و مستقل از ذهن بشر زمان و مكان وجود ندارد؟ كانت مي گويد به لحاظ تجربي وجود ندارد اما به لحاظ استعلايي وجود دارد. وقتي اشياء را صرفا تجربه مي كنيم زمان و مكاني در آنها نيست اما وقتي مي آييم و درباره ي شناخت خودمان مي انديشيم ، مكان و زمان وجود دارد. به عبارتي ، در شناختي كه ما از جهان داريم مكان واقعيت دارد ولي در درون تجربه ، تجربه ي فارغ از ذهن مكان وجود ندارد. بهرحال از آنجا كه در محدوده ي شناخت تمامي آدميان مكان وجود دارد ، پس مكان اعتبار عيني ( Ovjective validity ) دارد اما واقعيت بيروني ندارد.
ادامه دارد ...
« عقل بدون تجربه تهي و پوچ است و تجربه بدون عقل كور و نابينا است »
امانوئل كانت
فلسفه ي كانت
قسمت اول: قضاياي كانتي
مقدمه: در ابتداي امر بطور كلي مي توان اينطور عنوان كرد كه كانت در تمامي مباحثش پيرامون عقل بشري ، همواره دو معنا از آنرا دنبال مي كند:
1- برداشت ِ از عقل به عنوان نيروي توانا و فعالي در برابر طبيعت كه همواره در حال قضاوت ، داوري و حكم دادن پيرامون دريافتهاي حسي اي است كه از طبيعت و محيط خارجي بر او وارد مي شود. از اين منظر عقل تنها شاگرد مطيع ِ طبيعت نيست بلكه آنرا معنا كرده و درباره اش به قضاوت مي نشيند. براي مثال وقتي داده هاي حسي تصاوير و رنگهايي از يك كتاب را از طريق چشم وارد ذهن مي كنند عقل آدمي اولا مجموعه ي اين تصاوير و رنگها را به عنوان كتاب تشخيص مي دهد و از ساير اشياء متمايزش مي كند و ثانيا درباره آن شي ء به قضاوت هم مي نشيند اين كه مثلا كتاب كهنه است ، يا كتاب ِ قطوري است.
پس عقل در اينجا صرفا دستگاهي ضعيف و منفعل كه پذيراي داده هاي حسي است نمي باشد بلكه پرتوان و فعال است و سهم عمده اي را در چگونگي شكل گيري معرفت بشري ايفا مي كند.
2- كانت مي گويد: عقل بدون تجربه تهي و پوچ است و تجربه بدون عقل كور و نابينا است. ( بورديو همين عبارت را به شكل ديگري نقل مي كند: نظريه بدون پژوهش پوچ است و پژهش بدون نظريه نابينا است ).
در اينجا كانت به جنبه ي ديگري از عقل اشاره دارد كه همانا وابستگي او به تجارب حسي است. عقل و تجربه ي حسي كه از طريق حواس پنجگانه حاصل مي گردد با هم معرفت بشري را ممكن مي سازند و عقل به تنهايي و به خودي ِ خود نمي تواند شناخت تازه اي را فراهم آورد.
در واقع در اينجا كانت موضع سومي را در مقابل عقلگرايان و تجربه گرايان اتخاذ مي كند. از نظر عقلگرايان اين عقل و فقط هم عقل است كه معرفت و شناخت آدمي را ممكن مي سازد. و از نظر تجربه گرايان انسان همچون لوح سفيدي است كه دريافت كننده منفعل حسيات خارجي مي باشد و اينچنين شناخت و معرفت بشري انعكاس دريافتهاي حسي در ذهن آدمي است.
نقد عقل محض
تفكر فلسفي كانت به دو دوره متمايز تقسيم كنيم: 1- دوره پيش از انتقادي ( نقدي ). 2- دوره انتقادي ( نقدي ).
در دوره پيش از انتقادي ، كانت ستايشگر عقل آدمي است و به عقل و توانايي هاي اون باور دارد اما در قسمت انتقادي از عقل فاصله مي گيرد و در مقام بررسي آن قرار مي گيرد و توانايي ها و محدوده هاي عقل را بررسي مي كند.
اما اجازه بدهيد قبل از ادامه بحث اندكي پيرامون ِ مفهوم « نقد » در چهارچوب نظري كانت صحبت كنيم چرا كه با آن تصور معمولي كه از اين واژه در ذهن متبادر مي شود همچون انتقاد كردن و ايراد گرفتن فاصله دارد.
در تاريخ تفكر ِ فلسفي ِ غرب واژه نقد ( Critic ) همواره با دو معني همراه بوده است: 1- معناي كانتي: كه در اينجا نقد به معناي بررسي شرايط ممكن شدن يك چيز ، يا معرفت مي باشد. به عبارتي ديگر چه شرايطي وجود داشته است كه چنين شناختي بدست ممكن شده است. بدين ترتيب « نقد عقل محض » يعني بررسي شرايط ممكن شدن معرفت تركيبي ِ پيشيني ، يا تحت چه شرايطي عقل بشري مي تواند به معرفت تازه اي پيرامون جهان خارجي برسد.
2- معناي هگلي: در اينجا نقد به مثابه بررسي موانع آزادي مي باشد. نقد آن است كه بنشينيم و بررسي كنيم كه تحت چه شرايطي و چه عواملي آزادي بشر را محدود مي كنند. اين برداشت از نقد در مباحث سياسي كاربردهاي فراواني دارد.
پرسشهاي بنيادين
در دوره انتقادي كانت سه سوال اساسي را مطرح مي كند:
1- چه چيزهايي را مي توانم بدانم؟ حدود فاهمه بشر تا كجاست؟ مباحث عقل نظري و فلسفه ي شناخت خود را در پاسخ به اين سوال تنظيم مي كند.
2- چه بايد بكنم؟ راهنماي عمل آدمي از كجا بدست مي آيد؟ مباحث عقل عملي و فلسفه اخلاقش را در پاسخ به اين سوال تنظيم مي كند.
3- چه مي توانم اميد داشته باشم؟ و انسان چيست؟ در جستجوي پاسخ براي اين پرسش به مباحث مابعدالطبيعه مي پردازد.
انواع قضاياي شناختي
كانت در پاسخ به سوال نخست درباره انواع قضاياي شناختي صحبت مي كند. او در فاصله گرفتن از عقلگرايان و تجربه گرايان ، از چهار نوع قضيه صحبت مي كند: قضاياي تحليلي يا تركيبي ، قضاياي پيشيني يا پسيني.
قضاياي تحليلي: آن نوع از قضايا هستند كه مقدم بر تجربه اند. در اين قضايا به تعبير كانت اگر معناي موضوع را تحليل كنيد محمول در آن قرار دارد. مثلا وقتي مي گوييم: همه مجردها غير متاهل هستند ؛ در آن غير متاهل بودن ( محمول ) در خود واژه مجرد بودن ( موضوع ) واقع است. يعني وقتي مي گوييم كسي مجرد است بطور طبيعي مي توانيم بفهميم كه غيرمتاهل هم هست و لازم به يادآوري نيست. اين گزاره تحليلي كه در آن محمول درون موضوع قرار دارد آن است كه در واقع هيچ شناخت تازه اي به آدمي نمي دهد و نوعي توتولوژي يا « اين همان گويي » است.
از نظر كانت ملاك شناسايي قضيه تحليلي آن است كه « انكارش موجب تناقض گويي است » يعني اگر شما آن جمله يا گزاره را انكار كنيد دچار تناقض گويي شده ايد. در مثالمان اگر انكار كنيد كه: نخير همه مجردها غير متاهل نيستند! دچار تناقض گويي شده ايد. چون بهرحال مجردها غيرمتاهل هستند و اين امر بديهي و روشن است.
قضاياي تركيبي: آن نوع از قضايا هستند كه موخر بر تجربه اند. در قضاياي تركيبي محمول و موضوع بر هم مطابقت ندارند و محمول درون موضوع نيست. مثلا وقتي مي گوييم همه درختان سبزند ؛ سبز بودن ( محمول ) در درون موضوع ( درخت ) وجود ندارد. يعني هر چقدر هم كه در معناي واژه درخت كاوش كنيم سبز بودن از آن استنباط نمي شود و بيرون نمي آيد. بدين ترتيب در اين نوع قضايا محمول در موضوع مندرج نيست.
قضاياي پيشيني: منظور كانت از معرفت پيشيني ، گزارهايي هستند كه مستقل از تجربه اند و بررسي صحت و سقم آنها بصورت تجربي انجام نمي گيرد و وابسته به تجربه نيست. كانت مي گويد حتي اگر بشود كه صحت و سقم آنها را از طريق تجربه بررسي كرد ، ضرورتا وابسته به تجربه نيست. مثلا همان مثال همه مجردها غير متاهل اند نوعي قضيه ي پيشيني است چون بدون بررسي تجربي مي توانيم از طريق استدلال و منطق درك كنيم كه يك آدم نمي تواند در عين حال مجرد و متاهل باشد! و لزوما آنكه مجرد است بايد غيرمتاهل هم باشد.
اما معيار شناسايي پيشيني بودن چيست؟ از نظر كانت قضاياي پيشيني آنهايي هستند كه داراي « كليت و ضرورت » هستند. چرا كه گزاره هاي پيشيني چون وابسته به تجربه نيستند ، اعتبار عام ، جهان شمول داشته و وابسته به زمان و مكان نيستند. از اين رو كليت و ضرورت دارند.
بطور مثال وقتي مي گوييم همه درختان سبزند ، به لحاظ منطقي مي توانيم تصور كنيم كه بعضي درختان زرد باشند ، يا اميدوار باشيم كه در آينده درختي را بيابيم كه زرد باشد. اين گزاره كه « همه درختان سبزند » ، نه ضرورت دارد و نه كليت.
اما وقتي در گزاره اي پيشيني مي گوييم : « كوتاه ترين فاصله بين دو نقطه خط راست » اين گزاره بطور منطقي قابل درك است و نيازي به تحليل تجربي نداشته و وابسته به زمان و مكان نيست از اينرو كليت و ضرورت دارد يعني در همه جا و در همه زمانها صادق است.
قضاياي پسيني: گزاره هايي هستند كه براي بررسي درستي و صحت آنها ضرورتا نيازمند تجربه هستيد. بطور مثال باز وقتي مي گوييد همه درختان سبزند. براي صحت و سقم اين مسئله نمي توانيد به منطق و استدلال رو آوريد. سبز بودن بطور منطقي از درخت استنتاج نمي شود. پس لزوما و ضرورتا براي بررسي صحت اين گزاره بايد برويد و درختان را از نزديك ببينيد.
تفاوت گزاره هاي پيشيني و پسيني آن است كه در گزاره هاي پيشيني اگر تجربه اي گزاره را رد كند آن تجربه را رد مي كنيم و نمي پذيريم ولي در گزاره هاي پسيني اگر تجربه اي گزاره مان را به چالش بكشد ، آن گزاره است كه رد مي شود و نه تجربه جديد مخالف.
براي مثال اگر كسي بيايد و بر اين گزاره ي پيشيني كه « كوتاه ترين فاصله ي بين دو نقطه خط راست است » ايراد بگيرد كه نه من رفتم و بين دو نقطه را اندازه گيري كردم و فهميدم كه كوتاه ترين فاصله دو نقطه خط راست نيست! ما نمي گوييم كه شايد او درست مي گويد بلكه به او مي گوييم: يا ابزار اندازه گيريت خراب بوده يا خودت خلي! ( به درست بودن ِ گزاره مان شك نمي كنيم ).
اما اگر به گزاره ي پسيني همچون « همه درختان سبزند » كسي بيايد و ايراد بگيرد كه نه من در فلان جا درختي را ديدم كه سبز بود ؛ ما اين ايراد را حمل بر خل بودن طرف نمي گيريم بلكه شك مي كنيم كه شايد او درست مي گويد و گزاره ي ماست كه اشتباه است.
حال در اينجا اختلاف نظر اصلي بر سر قضاياي « تركيبي ِ پيشيني » است. براي درك بهتر اين موضوع جدول دو بعدي اي را در نظر بگيريد كه در ستونها شامل پيشيني پسيني هستند و سطرها شامل تحليلي و تركيبي مي باشند. بدين ترتيب هر يك از خانه هاي جدول حاوي دو صفت است كه براي هر گزاره اي مي توانيم آنرا در نظر بگيريم.
|
قضايا |
پسيني |
پيشيني |
|
تحليلي |
X1 |
X2 |
|
تركيبي |
X3 |
X4 |
قضاياي تحليلي پسيني ( X1 ): يعني قضايايي كه هم از طرفي مستقل از تجربه باشند و از طرفي ديگر بررسي صحت و سقم آنها ضرورتا وابسته به تجربه باشد ، كه وجود چنين قضايايي غيرممكن است. يك قضيه نمي تواند هم وابسته به تجربه باشد و هم مستقل از آن!
قضاياي تحليلي پيشيني ( X2 ): قضيه ي تحليلي پيشيني حرف بي معنايي است. چرا كه هر قضيه تحليلي لزوما پيشيني است. يعني هم مقدم بر تجربه است و هم صحت و سقم آن از طريق تجربه بدست نمي آيد.
قضاياي تركيبي پسيني ( X3 ): شامل تمامي قضايايي است كه در علوم بكار مي رود. يعني قضايايي كه موخر بر تجربه هستند و بررسي صحت و سقم آنها لزوما و ضرورتا نيازمند تجربه است و معرفتي را بوجود مي آورد كه حاصل تجربه است. سر اين نوع از قضايا هيچ بحثي وجود ندارد.
قضاياي تركيبي پيشيني ( X4 ): يعني آن نوع قضايايي كه در موخر بر تجربه هستند يعني از طريق تجربه بدست مي آيند اما بررسي صحت و سقم آن ضرورتا وابسته به تجربه نيست. در اين قضايا محمول و موضوع يكي نيستند بلكه در يك گزاره با هم تركيب مي شوند.
همانطور كه اشاره شد در قضاياي تركيبي اطلاعات تازه اي درباره ي جهان بدست مي آيد اما مسئله اين است كه آيا معرفتي درباره جهان بصورت پيشيني يعني مستقل از تجربه ممكن است؟ يا به عبارتي ديگر عقل قادر است چيزي درباره جهان به ما بگويد؟
يادآوري مي كنيم كه تجربه گرايان پاسخشان در مقابل اين سوال « نه » بود و عقلگرايان جوابشان « بله و فقط هم بله » بود.
كانت معتقد است كه ما در سه حوزه مي توانيم معرفت تركيبي پيشيني داشته باشيم و آن سه حوزه عبارتند از :
1- رياضيات.
2- علم.
3- متافيزيك.
ادامه بحث را در قسمت بعد دنبال مي كنيم ...

