دوستان عزيز اصلا ميلي ندارم كه در اين وبلاگ مطالب ديگران را بگذارم، اما واقعا اين بحث زندگي معنوي از مصطفي ملكيان بسيار زيباست. بدين منظور در اين پست قسمت دوم آن را كه درباره پيش فرضهاي زندگي معنوي است مي گذارم.
عليرضا
پیشفرضهای زندگی معنوی
مصطفي ملكيان
كانون توتم انديشه
بحث امروز بنده در مورد این پیشفرضها است. در این زمان نسبت به دیگر زمانها ما نیاز بیشتری به زندگی معنوی داریم، ولی کمتر از بقیه زمانها میتوانیم زندگی معنوی داشته باشیم که این امر بدین علت است که چون قبول مؤلفهها و پیشفرضهای زندگی معنوی در این زمان برای ما دشوار است لذا داشتن زندگی معنوی دسترسناپذیر مینماید.
اگر بخواهیم این مسئله را در قالب تمثیل بیان کنیم، مثال این قضیه بدین صورت است که من در نیمه شب دردی دارم و نیاز فوری به پزشک، در واقع در این زمان من نیاز فوری به پزشک دارم اما چون نیمهشب است کمترین دسترسی به پزشک دارم. بیشترین نیاز همراه با کمترین دسترسی. امروزه به خاطر 13 ویژگی که بیان شد (در پست قبلي) بیشترین نیاز را به زندگی معنوی داریم اما چون پیشفرضهای زندگی معنوی بر ذهن و ضمیر ما غیرقابل باور میآید و نمیتوانیم به راحتی آنها را قبول کنیم، کمترین دسترسی را به زندگی معنوی داریم. به دلیل اینکه تا این پیشفرضها را نپذیریم نمیتوانیم معنوی زندگی کنیم و از طرفی پذیرفتن این پیشفرضها نیز دشوار است، میتوانیم چیزی را كه در جلسه قبل تحت عنوان بحران معنویت تعبیر شد، تفسیر كنیم.
در اینجا به بیان پیشفرضهای زندگی معنوی که به ظاهر اجتنابناپذیر و گریزناپذیرند، میپردازم.
پیش فرض اول، نظام جهان، نظامی اخلاقی است: این پیشفرض بدین معناست که در این جهان هیچ نیکی و هیچ بدی گمشدنی نیست. بر عکس اشیاء مادی که ممکن است در زمانی در معرض دید ما نباشند، هر نیکی و هر بدی در جهان باقی مانده و گم نمیشود. نتیجه این پیشفرض این است که اگر نیکی کردی این نیکی در جیب تو خواهد رفت و اگر بدی کردی این بدی از جیب تو خواهد رفت. البته قبول این پیشفرض که نظام جهان یک نظام اخلاقی است بسیار سنگین و گران میآید، ولی به هر حال برای زندگی معنوی این پیشفرض لازم است.
این پیشفرض البته یک پیشفرض مشترک در ادیان و مذاهب جهان است؛ همه ادیان و مذاهب جهان اعتقاد دارند که نظام جهان یک نظام اخلاقی است به عنوان مثال ما در قرآن این آیه را داریم كه:
« من یعلم مثقال ذره خیره یره و من یعمل مثقال ذره شره یره » اگر به اندازه سنگینی یک مورچه خوبی کنی، میبینی و اگر به اندازه سنگینی یک مورچه بدی کنی میبینی. حال اگر نظام جهان یک نظام اخلاقی باشد ما باید دو پیشفرض داشته باشیم كه این نظام اخلاقی را جمعاً برایمان تصویر كند؛ این دو پیشفرض عبارتند از: اول اینکه جهان چنان است یا چنان ساخته شده است (بر اساس اینکه الهی نباشیم یا باشیم) که نیک و بد اعمال ما را فهم میکند و دوم آنکه جهان چنان است یا چنان ساخته شده است که متناسب با این فهم، عكسالعمل نشان میدهد. با قبول این دو پیشفرض بطور همزمان میتوانیم در نظر بگیریم که نظام جهان یک نظام اخلاقی است. به تعبیر دیگری جهان نسبت به اعمال و رفتار اخلاقی ما کور و کَر نیست بلکه کاملاً ادراک میکند که این عمل یا سخن من، از سر خدمت است یا از سر خیانت، سخنی صادق است یا کاذب؛ سخنی است صادقانه یا ریاکارانه و ....
البته همانطور که گفتم قبول این پیشفرض بسیار دشوار به نظر میرسد اما من در آخر صحبتم به این نکته اشاره خواهم کرد که چطور میتوان این پیشفرضها را كه قابل استدلال نیستند، پذیرفت.
پیشفرض دوم، تواناییهای انسان بسیار بیشتر از آن است كه خود فرد در نگاه اول میبیند: چه بسا ما تصورمان از تواناییهایمان به نظر خودمان بیش از حد باشد، ولی هیچ وقت این طور نیست که تصورمان از تواناییهایمان به اندازه خود تواناییمان باشد، بلكه همواره از توانایی واقعیمان كمتر است.
این پیشفرض را با ذكر یک مثال بهتر روشن میکنم: یک اتاق را با مساحت 1000 متر مربع در نظر بگیرید که فاصله دو دیوار آن مثلاً 25 متر است، شما هر کاری که انجام دهید مسافت بین دو دیوار این اتاق 25 متر است؛ اگر در اطاق دراز بکشید فاصله دو دیوار 25 متر است، اگر بنشینید باز هم 25 متر است و ... هر کنش و یا واکنشی که انجام دهید فاصله دو دیوار همان 25متر باقی مانده و کم و زیاد نمیشود؛ اما تواناییهای انسان را اگر به عنوان یک اتاق در نظر بگیریم، اتاقی با این ویژگی است، که اگر مثلاً فاصله دیوارهای این اطاق برای تمام افرادی که در این اطاق نشستهاند 25 متر باشد، در صورتی كه شما فاصله بین دو دیوار را طی کنید با طی هر قدم شما دیوار نیز یک قدم به عقب میرود؛ و در واقع با حرکت چه در طول و چه در عرض، شما مساحت اتاق را کماکان زیاد میکنید؛ تواناییهای ما دقیقاً بدین صورت هستند. بدین ترتیب كه ما هر چه از مجموع تواناییهای ذهنی و روانی که با آنها بدنیا میآئیم بیشتر استفاده نماییم، دامنه این تواناییها را بیشتر کردهایم.
مثال خوبی که میشود در این زمینه زد تشبیهی است که علما در زمان قدیم در باب تواناییهای انسان با استفاده از آب چاه میزنند: اگر10سطل آب از چاه میکشیدیم 12 سطل آب از چاه میجوشید و اگر 12 سطل را میکشیدیم 15 سطل آب میجوشید و این مسئله در واقع بیانگر این مطلب است که هر چه از تواناییها بیشتر استفاده کنیم، آنرا افزایش میدهیم. توانایی ما یک امر فیکس، ثابت و تغییرناپذیر نیست، به میزان استفادههایی که از آن میکنیم خود توانایی را افزایش میدهیم. شما ممکن است در حال حاضر باور نکنید که مثلاً مرتاض هندی میتواند با هفتهای یک بادام زندگی کند، اصلاً توانایی جسمانی شما به شما چنین اجازهای نمیدهد؛ ولی ما میدانیم که همان بیولوژی که بر بدن شما حاکم است؛ بر بدن مرتاض هندی هم حاکم است، اما او با استفاده از این بیولوژی، توانسته خود را به این آستانه برساند. البته این آستانه مثالزدنی نیست، مثلاً شما وقتی بشنوید که یک عارف با حرکت چشم خود میتواند تغییرات فیزیکی در عالم ایجاد کند یا میتواند با نگاه کردن به شما، افکار شما را بخواند، بدون اینکه بخواهم شما را به مرز خرافات نزدیک کنم، ملاحظه میکنید که فرق او با شما این است که او از تواناییهای اولیه خود استفاده کرده و تواناییهایش بیشتر شده و دوباره تواناییهایش را به کار گرفته و تواناییش بیشتر شده و ...
روز اول دیوار حائل در حدود 10 متر است اما روزی میرسد که این فاصله دیوار به 2 کیلومتر برسد. این سخن که به حضرت علی (ع) نسبت داده شده است که: تو فکر میکنی که جسم کوچکی هستی، اما بزرگترین جهان در تو نهفته است؛ به نظر بنده نشاندهنده همین قضیه است. البته شما اگر تکان نخورید، مطمئناً همان جرم ثقیل باقی خواهید ماند اما کسانی که تکان بخورند، خواهند دید که چه مناطق نامكشوفی در سرزمین وجود خود داشتند. هم در جغرافیای وجود خودشان، هم در تاریخ وجود خودشان، هم در پهنای وجود خودشان و هم در ژرفای وجود خودشان. این احساس البته به شما دست نخواهد داد مگر اینکه مسافت کنونی بین دو دیوار طی شود و مساحت اتاق زیاد شود. این نیز برای معنوی زیستن یک پیشفرض است و اگر شما این پیشفرض را نداشته باشید ممکن نیست که شما بتوانید معنوی زندگی کنید. مثالی بزنم: یکی از 13 نکاتی که در جلسه قبل گفتم این بود که معنویان جهان باید در لحظه حال زندگی کنند و زندگی اینجایی و اکنونی داشته باشند و جز به قدر ضرورت و به وقت ضرورت از حال به گذشته و آینده سیر نکنند؛ خوب کاملاً واضح است که این کار یعنی زندگی اینجایی و اکنونی بسیار مشکل است، آنقدر که ناممکن مینماید، ولی معنویان جهان میگویند بله ما هم در روز اول همین فکر را میکردیم ولی آلان فکر میکنیم که اصلاً پرواز کردن به گذشته و آینده کمکم ناممکن میشود و این مسئله فقط با قبول پیشفرض دوم امکانپذیر است، یعنی توجه داشته باشیم که میتوانیم تواناییهایمان را گسترش دهیم.
پیشفرض سوم، باید بپذیریم که امور جهان قابل تقسیماند به تغییرپذیر و تغییرناپذیر: هم کسانی که فکر میکنند تمام امور جهان تغییرپذیرند و هم کسانی که فکر میکنند تمام امور جهان تغییرناپذیرند، نمیتوانند معنوی زندگی کنند. اگر بخواهیم از کلام متکلّمان قدیم استفاده کنیم به تعبیری، کسانی که فکر میکردند اختیار صددرصد دارند و کسانی که فکر میکردند در جبر صددرصد هستند، هیچ کدام از آنها نمیتوانند معنوی زندگی کنند. این در واقع یک پیشفرض است یعنی مفهوم اختیار صددرصد و جبر صددرصد وقتی از قالب فلسفیاش بیرون كشیده شود به این معنا است كه همه چیز تغییرپذیر نیست و اما همه چیز هم تغییرناپذیر نیست. چیزهای جهان دو دستهاند چیزهایی که انسان واقعاً قدرت تغییرشان را ندارد و چیزهایی که انسان قدرت تغییرشان را دارد. البته باید توجه داشت که هر چه ما تغییرپذیرها را تغییر دهیم، بعضی از تغییرناپذیرها نیز به تغییرپذیر تبدیل میشوند. بنابراین اینكه چه چیزهایی برای انسان تغییرپذیر یا ناپذیر است، فیکس و ثابت نیست.
بنابراین، باید بپذیریم که جهان مشتمل بر دو نوع چیز است، چیزهای دگرگونشونده و چیزهای دگرگونناشونده.
در میان چیزهای دگرگونناشونده، میتوانیم از قوانین نام ببریم.
در واقع ما نمیتوانیم قوانین را تغییر دهیم اگر میخواهیم دنبال دگرگونشوندهها برویم باید در واقعیات بدنبال آنها بگردیم. خیلی از واقعیات دگرگونشونده هستند. در زبان تمثیل میتوانیم این مثال را بزنیم که واقعیات مانند سقف ساختمان هستند ولی قوانین مثل سقف آسمان؛ شما هر چه از زیر این سقف به زیر یک سقف دیگر بروید، نمیتوانید از زیر سقف آسمان بیرون بروید. من میتوانم واقعیتی که در زندگی من هست را عوض کنم اما نمیتوانم قوانینی که حاکم بر هستی است را عوض کنم. به تعبیر دیگری عوض کردن واقعیاتِ زندگی توسط قوانینِ زندگی صورت میگیرد. هر کس قوانین زندگی را بهتر بشناسد میتواند واقعیات زندگی را راحتتر تغییر دهد. ولی خود قوانین را نمیتوان تغییر داد.
بنابراین پیشفرض سوم بر این امر تکیه دارد که مسائل جهان بر دو نوعند تغییرپذیر و تغییرناپذیر، اما همان طور که قبلاً گفتم تغییرپذیری و ناپذیری این واقعیات به انسانها وابسته است مثلاً ممکن است کسی بگوید : مگر امکان دارد به آدمی یك میلیارد بدهند و یک دروغ بگوید و یا مگر امکان دارد که به آدمی یك میلیارد بدهند و یک دروغ نگوید. در واقع این بدین علت است که تغییرپذیرها و تغییرناپذیرها برای افراد متفاوت است.
پیشفرض چهارم، در میان تغییرناپذیرها مهمترین تغییرناپذیر گذشته است: بر طبق این پیشفرض هر گونه کلنجار رفتن با گذشته، کلنجار رفتن با امری است که دگرگونشدنی نیست. اگر بخواهم این تغییرناپذیری گذشته را روشن به شما بگویم میتوانم مسئله را بدین گونه بیان کنم.
گذشته آنقدر تغییرناپذیر است که خدا هم نمیتواند گذشته را تغییر دهد. به عنوان مثال خدا دیروز صبح میتوانست کاری کند که من به جای اینکه تخممرغ بخورم، پنیر بخورم، اما اگر من دیروز تخممرغ خورده باشم خدا نمیتواند کاری کند که من دیروز تخممرغ نخورده باشم.
گذشته حتی از حیطه قدرت خدا هم بیرون است. قدرت خدا هیچ گاه به گذشته تعلق نمیگیرد بلکه قدرت خدا هم به حال و آینده تعلق میگیرد. مثلاً خدا میتواند كاری كند كه من الان به جای اینکه سخن x را بگویم سخن y را بگویم یا میتواند كاری كند كه من فردا شب به جای اینکه در مکان p باشم در مکان q باشم، اما اگر من آلان به جای سخن y سخن x را بگویم 1 ثانیه بعد هم خدا نمیتواند كاری كند كه من در یك ثانیه قبل سخن y را گفته باشم. قدرت خدا به گذشته تعلق نمیگیرد. البته خود این مثال مبتنی بر این پیشفرض است كه خدا زمانمند است. یعنی مثلاً برای خدا گذشته وجود دارد در صورتی كه این مسئله اشتباه است و این مثال را من فقط از این باب زدم كه مشخص شود وقتی كه خدا هم نمیتواند گذشته را دگرگون كند به طریق اولی ما هم نمیتوانیم گذشته را دگرگون کنیم. بنابراین هر گونه کلنجار رفتن به گذشته، هر گونه اندیشیدن به گذشته، چیزی جز حسرت، چیزی جز غم، چیزی جز پشیمانی، چیزی جز عدم سلامت روانشناختی و جز عدم كمال اخلاقی، برای ما به بار نمیآورد. گذشته را میشود مرمت كرد اما تغییر نمیتوان داد. مثلاً اگر من دیروز دست خود را سوزانده باشم میتوانم با استفاده از پماد خاصی روند بهبودی آن را تسریع کنم، یعنی در واقع میتوانم گذشته را مرمت كنم اما نمیتوانم كاری كنم كه دیروز دست من نسوخته باشد.
پیشفرض پنجم، عزم به تغيير عبور از گذشته است: پیشفرض پنجم در واقع مربوط به این واقعیت است كه هر شخصی كه در گذشته خود بنگرد جهلها، خطاها و سوءنیتهایی مییابد؛ این پیشفرض براین امر تكیه داردكه هر كس خواهان این است كه گذشتهاش برایش آزاردهنده نباشد، باید تصمیم بگیرد كه آیندهاش را جوری دیگر بسازد.
در واقع در لحظهای كه آدمی تصمیم میگیرد كه دیگر آیندهاش مثل گذشتهاش نباشد و به گذشته سنجاق نباشد، گذشته جور دیگری میشود و یا در واقع میتوان گفت كه گذشته با وجود خطاها و سوءنیتها، پذیرفتنی میشود. تا وقتی كه گذشته مثل آینده است از گذشته هیچ درسآموزی نمیتوان گرفت، اما همین كه شخص خواستار تغییر شد، میتواند از گذشته خود درسآموزی بگیرد.
در واقع در زندگی واقعی در لحظهای كه تصمیم جدی میگیریم كه آیندهمان مانند گذشته نباشد، و درصدد تغییر برآمدیم، میبینیم كه آن گذشته تلخ و ناگوار باعث چنین زندگی خوبی شد و در نتیجه گذشته برایمان دلپذیر خواهد شد.
پیشفرض ششم، آینده بطور كامل در دست ما نیست: در دو پیشفرض قبلی گفتم كه گذشته كاملاً تغییرناپذیر است، در این پیشفرض میخواهم به این مسئله اشاره کنم كه آینده تغییرناپذیر نیست اما تنها درصدی از تغییر آینده در دست ما است و هر امری در آینده را ما نمیتوانیم تغییر دهیم؛ این در واقع به این معنی است كه انسان هر امری را كه انجام میدهد تا به هدفی برسد به محض اینکه آن كار را انجام داد، باید خواست آن هدف را فراموش كند، چون معلوم نیست كه آن هدف حاصل شود یا نه.
چیزی كه معنویان جهان از آن به كنشِ بیخواهش تعبیر میكنند. كنشِ بیخواهش به این معناست كه من كاری را برای رسیدن به هدفی انجام میدهم اما وقتیكه آن كار را انجام دادم نباید دغدغه این را داشته باشم كه آیا به هدف خود میرسم یا نه؛ چرا كه حاصل آمدن هدف فقط به كار من بستگی ندارد و عوامل زیادی در عالم باید دست به دست هم دهند تا آن هدف بدست آید. اگر بخواهیم این مسئله را به صورت دیگری بیان كنیم، میتوانیم بگوییم كه ما آدمیان یا بیكنشیم یا باكنش و باخواهش؛ در صورتی كه انسانهای معنوی باكنشند و بیخواهش؛ به عبارت دیگر ما انسانهای عادی یا خواستار چیزی نیستیم و طبیعتاً كاری هم انجام نمیدهیم و یا از طرف دیگر در خیلی از موارد كنش داریم و خواهش هم داریم یعنی برای رسیدن به هدف، كاری انجام میدهیم، اما بعد از آن همچنان نگرانیم كه آیا آن هدف به دست میآید یا نه. به عنوان مثال من درس میخوانم تا در كنكور قبول شوم، اما با اینكه درسم را خواندهام نگران این هم هستم كه آیا در كنكور قبول میشوم یا نه؛ كاری كه از دستم بر میآمده انجام دادهام ولی انتظار دارم كه به نتیجه هم برسم، و این در حالی است كه فكر میكنم نتیجه فقط در گرو كار من است؛ در صورتی كه واقعاً نتیجه كاملاً در گرو كار من نیست و یك درصدی از نتیجه در گرو كار من است و خیلی چیزهای دیگر باید دست به دست هم دهند تا آن نتیجه حاصل شود. انسانهای معنوی كنشِ بیخواهش دارند، یعنی برای رسیدن به هدف، هر كاری كه از دستشان بر میآید انجام میدهند اما به محض اینكه كار خود را انجام دادند دیگر دغدغه این را ندارند كه آن هدف بدست میآید یا نه. چونكه میدانند كه آینده به طور كامل در اختیار ما نیست.
فرق یك كشاورز معنوی با یك كشاورز عادی در این است كه یك كشاورز عادی یا دانه نمیافشاند برای اینكه گندم نمیخواهد و یا دانه میافشاند و گندم را هم حتماً میخواهد، اما یك كشاورز معنوی دانه میافشاند اما نسبت به اینكه گندم حاصل بیاید یا نه سعی میكند یك بیتفاوتی در خودش ایجاد كند، چون میداند كه آینده در اختیارش نیست، و گندم فقط با كاشتن او حاصل نمیآید و خیلی چیزهای دیگر باید دست به دست هم دهند تا گندم حاصل شود و ممكن است كه دست به دست هم ندهند؛ بنابراین عمل نباید لزوماً همراه با خواهش باشد.
بنابراین این پیشفرض همانطور كه گفتم بر این امر تكیه دارد كه درست است كه درصدی از آینده تغییرپذیر است اما تمام تغییرپذیری آن در دست ما نیست و فقط درصد ناچیزی از تغییرات در دست فرد میباشد. ممكن است كه من تمام سعی و تلاشم را بكنم كه فرزندم یك فرد اخلاقی و فرهیخته بار بیاید، اما اگر او یك شخص فرهیخته بار نیامد، نباید افسوس بخورم؛ چرا كه اخلاقی بار آمدن فرزند من فقط منوط به رفتار من نیست و عوامل دیگری نیز در این قضیه تأثیر میگذارند.
پیش فرض هفتم، لذت و درد مسائلي ذهني هستند: لذت و الم و درد و رنج و از آن سو آرامش و خوشی و ناخوشی مسائلی subjective هستند و كاملاً به خود شخص بستگی دارند. [مسائل subjective مسائل ذهنی، شخصی، انفسی و سلیقهای هستند و به باورهای درونی فرد برمیگردند. به عنوان مثال زمانی كه میگوییم رنگ آبی قشنگترین رنگ در جهان است در واقع یك باور subjective را بیان كردهایم. از طرف دیگر مسائل objective مسائلی آفاقی، عینی و بیرونی هستند. به عنوان مثال زمانی كه میگوییم رنگ كلاه او آبی بود، یك باورobjective را بیان كردهایم. برای اطلاع بیشتر در این زمینه میتوانید به كتاب "سنت و سكولاریسم" صفحه 247 به گفتاری از همین سخنران رجوع كنید. ویراستار]
انسانهای غیرمعنوی فكر میكنند كه لذتبخشی چیزها یك امور objective است یعنی خاصیتپذیری چیزها و اشیاء است در صورتی كه لذتبخشی و المبخشی چیزها خاصیت شخص است نه چیزها. این مسئله را میتوان با این مثال روشن كرد: یك انسان غیرمعنوی فكر میكند كه خوشمزگی چلوكباب خاصیت خود چلوكباب است ولی یك انسان معنوی میداند كه خوشمزگی چلوكباب خاصیت كسی است كه چلوكباب را میخورد و یا به تعبیر دیگری اگر شما حال خاصی داشته باشید چلوكباب خوشمزه است و اگر آن حال خاص را نداشته باشید چلوكباب همان چلوكباب است ولی خوشمزه نیست.
این نكته خیلی اهمیت دارد و ممكن است شما در همه موارد واقعاً نتوانید به آن باور داشته باشید، به همین دلیل من به آن پیشفرض اطلاق میكنم، چون پیشفرض چیزی است كه نمیتوان برای آن استدلال خدشهناپذیر آورد. ولی شما دقت كنید، ما گمان میكنیم كه فلان رنگ مثل رنگ سبز یا رنگ آبی كه مورد علاقه من است، خاصیت لذتبخشی آن از خود آن رنگ است؛ در صورتی كه این طور نیست. مثلاً فرض كنید كه من در كنار دریا ایستادهام و از رنگ آبی آسمان لذت میبرم؛ در همان وقت خبر میآورند كه فرزندم در دریا غرق شده است از آن لحظه به بعد دریا و آسمان باز هم همان دریا و آسمان است اما من دیگر نمیتوانم از آن لذت ببرم در واقع چیزی در دریا یا آسمان عوض نشده است بلكه مسئلهای در درون من تغییر پیدا كرده كه من دیگر نمیتوانم از آبی آسمان لذت ببرم.
اینكه چیزها لذتبخش باشند یا المبخش، به آنها بستگی ندارد، به ما بستگی دارد و این متضمن این امر است كه هر كس خواست از جهان لذت ببرد باید درون خودش را عوض كند؛ و هر كس درون خودش را تغییر متناسب ندهد، نمیتواند از هیچ چیز لذت ببرد.
لذتبخشی و یا لذتنابخشی یك ویژگی objective در درون اشیاء نیست بلكه یك ویژگی در درون اشخاصی است،كه این لذت یا الم بر آنها حائل میشود. این امر در همه چیز صادق است. به عنوان مثال شما روز اول كه یك ماشین یا یك خانه میخرید، ماشین یا خانه خیلی برای شما جلا دارد و زیباست، حال فرض كنید كه این خانه یا ماشین كهنه نشود ولی شما سه ماه با آن زندگی كنید، از آن به بعد بیشترین لذت را میهمانان از آن میبرند تا شما. شما خودتان چون به خانه یا ماشین عادت كردهاید دیگر آن لذت اولیه را نمیبرید. در واقع خانه یا ماشین عوض نشده بلكه چیزی در درون شما عوض شده است.
همه عارفان چون درونشان چیزی است متناسب با لذت بردن از همه چیز لذت میبرند. مثلاً ما شاهدیم كه اموری كه در جهان وجود دارند و ما انتظار داریم كه به ما لذت بدهند ولی وقتی به آنها میرسیم به ما لذت نمیدهند. به عنوان مثال وقتی كه میفهمیم بزرگترین ثروتمند جهان خودكشی میكند چه چیزی به ذهنمان خطور میكند؟ در اینجا خواهیم فهمیم كه چیزهایی كه در جهان علیالقاعده باید لذتبخش باشند، برای او لذتبخش نبوده است، و این در واقع نشان میدهد كه خاصیت خود اشیاء از بین نرفته بلكه خاصیت كسی كه آن چیز برای او لذتبخش بوده از بین رفته است.
معنویان جهان به جد بر این باورند كه هر كس خواهان این است كه از جهان لذت ببرد باید درون خودش را به گونهای تغییر دهد تا بتواند از جهان لذت ببرد.
مثلاً از حضرت زینب نقل است كه بعد از واقعه كربلا برای سرزنش از او پرسیدند وضعتان از چه قرار است وی گفت: من جز زیبایی چیزی ندیدم. این جز زیبایی چیزی ندیدن به این معنا نیست كه برادر من كشته نشده است یا پسران برادرم كشته نشدهاند، objective عالم تغییر نكرده اما چیزی كه در درون زینب بود باعث میشد كه چیزی جز زیبایی نبیند.
پیشفرض هشتم، انسان معنوی فقط به من واقعی و منی كه از خودش تصور میكند، فكر میكند: اگر در نظر بگیریم كه ما مَنهایی فراوانی برای خود تصویر میكنیم در واقع سروكار داشتن با دو مَن از این مَنهاست كه زندگی آدمی را تبدیل به یك زندگی معنوی میكند. قبل از اینكه به سراغ این دو مَن بروم مایلم كه توضیحی در مورد منهایی كه برای هر شخص وجود دارد بیان كنم. فرض كنید یك زهرهای در جهان وجود دارد، در این زهره 5 زهره دیگر وجود دارد؛ یا به تعبیری 5 تصویر از این زهره *در جهان وجود دارد.
یکی زهره واقعیِ واقعی؛ یعنی زهره چنان كه هست. كه مثلاً اگر اعتقاد داشته باشیم كه خدایی وجود دارد فقط او بتواند این زهره را تشخیص دهد.
دوم زهره آنچنان كه خودش تصور میكند. به هرحال زهره یا هر شخص دیگری یك تصور از خودش دارد مثلاً فكر میكند انداماش به این شكل است، محبوبیتاش به این اندازه است حیثیتاش این مقدار است و ...
سوم زهرهای است كه دیگران از او تصور دارند.كه این هم به تعداد دیگران متفاوت میشود.
چهارم زهرهای است كه زهره تصور میكند دیگران از او یك چنین تصوری دارند و پنجم زهرهای است كه دیگران تصور میكنند كه او خودش مثلاً یك چنین تصوری از خودش دارد.
البته تقسیمبندیها دیگری نیز از جانب روانشناسان و انسانشناسان وجود دارد اما چیزی كه من خودم به آن اعتقاد دارم، چیزی است كه خدمتتان عرض كردم؛ البته در این جا این تقسیمبندی و یا تعداد این مَنها زیاد مورد توجه نیست، چیزی كه اهمیت دارد این است كه معنویان جهان باید فقط بر مبنای دو مَن از این مَنها زندگی کنند، من اول و من دوم. انسان معنوی فقط به من واقعی و منی كه از خودش تصور میكند، فكر میكند.
به اینکه در مورد او چه تصوری دارند، و خودش در مورد تصور دیگران از خودش چه تلقی دارد، و دیگران از تصور او در مورد خودش چه تلقی دارند، مطلقاً کاری ندارد.
اما انسانهای غیرمعنوی معمولاً در منِ سوم، چهارم یا پنجم سیر میکنند. مثلاً پسر خالهام چه تصوری از من دارد یا استادم چه فکری در مورد من میکند؟ آیا همکلاسیهایم فکر میکنند من خودم را متكبر میدانم یا فکر میکنند که من در حق آنها خیانت کردهام؟ و ... یعنی دائماً در منِ سوم، چهارم و پنجم سیر میکنند. ولی انسانِ معنوی فقط به منِ اول و دوم فکر میکند و فکر کردن در اینجا به این معنا است که تصوری که از خودش دارد را به خودش (خود واقعی) نزدیک کند.
تمام دغدغه یک انسان معنوی این است که تصوری را که از خودش دارد به خود واقعی، یعنی خودی که واقعاً هست نزدیک کند. چون هر چه تصورم به چیزی که واقعاً هستم نزدیکتر باشد، آرامشم بیشتر است و این به معنا است که همانطور که در سال قبل گفتم به داوریهای دیگران در مورد خودش ابداً بها نمیدهد. به داوریهای دیگران در مورد خود بها ندادن ناشی از این پیشفرض است که من همان منِ اول و دوم است كه اهمیت دارد؛ و منِ سوم و چهارم و پنجم به پشیزی نمیارزند. اما اگر توجه کنید اکثر صلحها، جنگها، نزدیکیها، دوریها، دوستیها، دشمنیها، عشقها، نفرتها، فخرفروشیها، دلخوریها، رنجیدنها، خوشحالیها، مربوط به من سوم و چهارم و پنجم میباشد.
به عنوان مثال فرض کنید زمانی که من از بانک بیرون آمدهام و 20 هزار تومان از بانک گرفتهام، تا جایی که دیگران میبینند كه من از بانک بیرون آمدهام، خیلی خوشحالم چون فکر میکنم مثلاً دیگران تصور دارند که فلانی 2 میلیون تومان از بانک گرفته است. در واقع به تصوری که دیگران از من دارند، توجه دارم.
نقل است از بودا و هم چنین این نقل از جانب امام باقر (ع) نیز بیان شده است: که روزی بودا از كنار مردی میگذشت و دید كه او گردویی در مشت دارد؛ بودا به او گفت: اگر تمام مردم به تو بگویند که این گردو نیست، دُر و گوهر یا مروارید است، آیا خوشحال میشوی؟ فرد جواب میدهد: نه! سپس بودا میگوید اگر از آن طرف، گوهری در دست داشته باشی و تمام مردم بگویند این گردو است آیا بدحال میشوی؟ فرد دوباره پاسخ میدهد: نه! بودا میگوید چرا؟ میگوید چون میدانم این چیزی که در دست من است چیزی نیست که مردم میگویند؛ بعد بودا میگوید پس چرا در مورد خودت اینگونه نیستی. اگر خودت میدانی که چگونه هستی اگر دیگران تصوری فوق تصور خودت داشتند نباید خوشحال شوی و اگر تصوری دون تصور تو داشتند نباید ناراحت شوی.
خوب چرا ما اینگونه نیستم؟ چون ما اصولاً در من سوم و چهارم و پنجم سیر میکنیم. ما در اکثر اوقات اینگونه رفتار میکنیم. مثلاً زمانیکه تشنهایم منِ اول میگوید آب بخور اما من دوم یا سوم میگوید اگر آب بخوری میگویند که فلانی بیادب بود و به همین دلیل آب نمیخوریم و باز به همین دلیل آرامش نداریم. به عبارت دیگر ما به دنبال اشتهای دیگران، غذا میخوریم و به خاطر همین مسئله آرامش نداریم. هر کس به اشتهایِ دیگران غذا خورد یا از پرخوری میترکد یا از کمخوری سیر نمیشود. هر کس بر مبنای منِ سوم و چهارم و پنجم زندگی میکند همواره دارد به اشتهای دیگران غذا میخورد.
این در واقع یک پیشفرض است؛ و بر این امر تکیه دارد که منهایِ اصلی دو من بیشتر نیستند، یکی من واقعی و یکی هم منی که از من واقعی خودمان تصور داریم؛ و باید سعی کنیم تصورمان از خودمان به منِ واقعی منطبق شود و یا به تعبیر دقیقتری به منِ واقعی نزدیک شود.
پیشفرض نهم، ریاضت و قربانی کردن شرط یک زندگی معنوی است: البته این یک پیشفرض نیست اگر بخواهیم که به صورت یک پیشفرض درآید باید اینگونه آنرا بیان کنیم که خوشایند و بدآیند عقربه درستی از وضعیت روانی ما نیست. انسان معنوی میداند که نمیتواند بر اساس چیزی که خوشش میآید یا چیزی كه بدش میآید زندگی کند. آدمهای غیرمعنوی تمامی زندگیشان بر اساس خوشایندها و بدآیندهایشان است. همین چیزی که در ادیان به عنوان هوی نفس تعبیر میشود. انسانهای غیرمعنوی در واقع چیزی را که خوششان میآید خوب میدانند و چیزی که بدشان میآید، بد. به عبارت دیگر ذوق را با خوب و بد هضم میکنند. اینکه ذائقه و سلیقه من مایل به این است، فکر میکنم که آن چیز خوب است و اگر ذوق و سلیقهام از فلان چیز گریزان بود، میگویم آن چیز بد است. این عقربه درستی نیست، زیرا در زندگی معنوی شما تنها وقتی که بتوانید خوشایندها را فدای خوبها بکنید زندگی معنوی دارید و یا به عبارت دیگر زمانی كه شما چیزی را که خوشایند است ولی خوب نیست را فدای چیزی که خوب است ولی خوشایند نیست بکنید زندگی معنوی خواهید داشت.
همانطور که میدانید در زبان انگلیسی یا به طور كلی در زبانهای اروپایی،sacrifice به معنی قربانی کردن با sacredبه معنی مقدس همریشه است. عارفان مسیحی میگویند، اینکه این دو کلمه از یک ریشهاند به این معناست که اگر کسی بخواهد به قداست و پاکی برسد چارهای ندارد جز اینکه همیشه در زندگی در حال قربانی کردن باشد. قربانی کردن خوشایندها به پای خوبیها، زندگی معنوی بدون قربانی كردن، امکانپذیر نیست. زندگیای که هر چه خوشم آمد انجام دهم و هر چه ناخوشم آمد انجام ندهم، زندگیِ معنوی نیست. در زندگی معنوی انسان دائم در مذبح و قربانگاه است. دائماً انسان یک خوشایند ناخوبی را فدای یک خوب ناخوشایند میکند. در قرآن کریم نیز آمده است: "که خیلی وقتها چیزی که خوب است برای شما کراهت دارد و خیلی وقتها یک چیز برای شما بد است ولی شما از آن خوشتان می آید."
در واقع با قربانی کردن است که زندگی قداست پیدا میکند و پاک میشود و این نشان دهنده این نکته است که خوشآیند ما برای نشان دادن خوبی و بدی عقربه مناسبی نیست. نباید فکر کنیم هر خوشایندی خوب است و هر ناخوشایندی بد. بلکه خوشایند و بدآیند به خواستههای زودگذر ما ربط پیدا میکند در حالی كه خوب و بد به خواستههای دیگرگذرمان مربوط است. به عبارت دیگر به جای خوشایند باید مصلحت را نشاند و به جای بدآیند باید مفسده را نشاند.
در واقع در زندگی واقعی نمیشود چیزی گرفت و چیزی نداد و یا به عبارت دقیقتر برای گرفتن چیزکی باید چیزهایی را قربانی کرد.
پیشفرض دهم، حقیقت نجاتبخش است: یعنی حقیقت هر چقدر هم که تلخ باشد نجاتبخش است. در واقع به تعبیر بودا میتوان گفت: که فقط حقیقت تو را آزاد خواهد کرد و یا به نقل از حضرت عیسی میتوان گفت: که فقط حقیقت تو را نجات خواهد داد. این در واقع یک پیشفرض است و نمیشود آنرا اثبات کرد. در واقع اگر شما بخواهید به توهّمات، به خرافات، به تخیلات به آرزواندیشیهای خودتان بیاویزید زمانی میرسد كه آنها شما را رها میکنند. هیچ کدام از اینها به وعده خودشان وفا نمیکنند تنها چیزی که به وعده خود وفا میکند، حقیقت است. انسان معنوی همواره در حال توازن است، یعنی باورهای خود را با حقیقت در، دو کفه ترازو قرار میدهد و میبیند که آیا باورهایش راستاند یا ناراست؛ چون میداند که اگر باورها ناراست باشند ممکن است که دو روز خوشحالش بکنند یا 5 روز دیگر خوشحالش بکنند ولی در نهایت یک روز رهایش میکنند و میداند که فقط حقیقت است که میتواند نجاتبخش باشد.
البته این که حقیقت نجاتبخش است یک پیشفرض است ولی باید توجه داشت که حقیقت بر دو نوع است حقایق نافع و حقایق غیرنافع که این مورد بحث ما در اینجا نیست و من در جلسه قبل در مورد این مسئله توضیح دادهام.
پیشفرض یازدهم، سلامت روانشناختی و کمال اخلاقی با توجه به بودنهای ما اندازهگیری میشود نه با توجه به داشتنهای ما: در توضیح این پیشفرض میتوان گفت که ما در واقع وقتی به خود رجوع میکنیم دو دسته چیز در خودمان میبینیم: یکی داشتههای ماست و یکی بودههای ما؛ اما ما فکر میکنیم که با افزودن به داشتهها است که به سلامت روانشناختی و کمال اخلاقی میرسیم. یعنی فکر میکنیم که انسانی که از لحاظ روانشناختی سالم است و انسانی که از لحاظ اخلاقی کامل است کسی است که داشتههای بسیار دارد. این پیشفرض بر خطا بودن این ایده تأکید میورزد.کسی سلامت روانشناختی و کمال اخلاقی دارد که بودههای متفاوتی دارد، نه داشتههای متفاوتی. ما در واقع همواره میخواهیم چیزی را که نداریم بدست آوریم، چون فکر میکنیم ما به دلیل کمبود داشتهها است که سلامت روانشناختی نداریم و تصور نادرست دقیقاً در همین جا است.
سلامت روانشناختی و کمال اخلاقی در این است که انسان نداشته باشد و نخواهد. نداشتن و نخواستن. اگر نداشته باشی و بخواهی معلوم است که چطور سلامت روانشناختی و کمال اخلاقی را از دست میدهی و اگر چیزی هم داشته باشی و بخواهی آنرا حفظ کنی باز هم معلوم است که چطور به اضطراب میافتی و سلامت روانشناختی خود را از دست میدهی.
همه افرادی که سلامت روانشناختی دارند، كسانی هستند كه به قول فارابی ندارند و نمیخواهند. نقل است كه روزی فارابی در بازار بغداد راه میرفت و میگفت چقدر جنس در این بازار وجود دارد که من به آنها احتیاج ندارم. نه اینکه میخواهم و ندارم بلکه نمیخواهم. نداشتن و نخواستن. داشتن و خواستن یک مشکل دارد، نداشتن و خواستن هم یک مشکل دیگر دارد. نداشتن و نخواستن، درویشی و خرسندی. نداشتن و در عین حال به این نداشتن رضا داشتن.
* اين نامي است كه خود ِ مصطفي ملكيان برگزيده است (عليرضا)
درباره ي زندگي معنوي
مصطفي ملكيان
چند وقت پيش تزي در ذهنم بود كه آن را « زندگي مبتني بر عقلانيت و معنويت » نامگذاري كرده بودم و اعتقادم اين بود كه مديريت زندگي بر مبناي عقلانيت حداكثري، و نيز جهت گيري آن در فضايي معنوي و روحاني مي تواند تاثير بسزايي در آرامش حداكثري فرد و معناداري زندگي ِ او داشته باشد. امشب خوشبختانه متن سخنراني جالبي را از مصطفي ملكيان درباره زندگي معنوي خواندم كه به نظرم رسيد شايد براي شما هم خواندني باشد.
عليرضا
متن زير سخنرانی مصطفی ملكیان در جمع اعضای كانون توتم اندیشه میباشد كه در تاریخ بیست و پنجم تیرماه هشتاد و سه و در سالن شهید آوینی اصفهان انجام گرفته است.
با تشكر از سعيد جليلي و شراره سامعي براي پياده سازي و ويراستاري
منظور از زندگی معنوی و به بیان دیگر معنویت چیست؟ به چه چیزی معنویت میگوییم؟ سؤال بر سر این است كه چه عواملی میتوانند این زندگی معنوی را تأمین كنند. به تعبیر دیگر چه اموری هستند كه وقتی دست به دست هم میدهند برای ما زندگیای فراهم میكنند كه میتوان از آن به زندگی معنوی تعبیر كرد. در ادامه نخست به مفاهيمي همچون دين، اخلاق و ... مي پردازيم كه بعضا به اشتباه به زندگي معنوي تعبير مي شوند. سپس درباره خود ِ مفهوم معنويت و زندگي معنوي سخن مي گوييم.
معنويت و زندگي معنوي چه چيزهايي نيست!
الف- معنويت دينداري نيست: خیلیها وقتی در روزگار جدید دم از معنویت زده میشود، تصورشان از معنویت، دینداری است و گمان میكنند معنویت یعنی متدین بودن یا دینداری و یا دینورزی. اما در عین حال كه معنویت ستیزه و مخالفتی با دینداری ندارد ولی با این حال معنویت به معنای دینداری نیست. البته معنویت با این كه شما به یكی از ادیان كم یا بیش التزام عملی یا نظری داشته باشید ناسازگار نیست، اما در عین حال عهد و اخوت هم با هیچ دین یا مذهب خاصی نبسته است و بنابراین شما میتوانید به هر دین یا مذهبی پایبند باشید و در عین حال معنوی باشید، یا به هیچ دین و مذهب خاصی پایبند نباشید و در عین حال باز هم معنوی باشید.
پس هر سه، هم دیندار بودن به یك دین و مذهب خاص، هم دیندار نبودن به یك دین و مذهب خاص، هم دیندار نبودن به معنای كلی، با معنوی بودن سازگار است؛ اما به هر حال خود معنویت به معنای دینداری نیست. معنویت پدیدهای است كه اگر چه خیلی به دینداری نزدیك است اما به معنای دینداری مطلق نیست.
ب- معنويت عرفان نيست: به همین ترتیب معنویت به معنای عرفان هم نیست. چنین نیست كه اگر بگوییم كسی معنوی است یعنی عارف است یا لااقل به این معناست كه اهل سیر و سلوك عرفانی است. یعنی همان داستانی كه در رابطه با معنویت و دین گفته شد، میتوانیم به عیناً نسبت به معنویت و عرفان نیز تكرار كنیم. شما میتوانید به یك نظام عرفانی خاص التزام عملی یا نظری داشته باشید، یا نداشته باشید و در هر دو حال معنوی باشید یا نباشید. البته به این معنا هم نیست كه معنویت به عرفان هم به طور كلی وابستگی نداشته باشد.
پ - معنويت اخلاقي زيستن نيست: معنویت به معنای هر گونه اخلاقی زیستن هم نیست. یعنی بین معنویت و اخلاق هم مرز هست، البته در معنویت یک نوع اخلاق خاص حاکم است اما به این معنا نیست كه هر كه اخلاقی زندگی میكند معنوی است؛ اما به این معنا هست كه هر كه معنوی زندگی میکند، به گونهای زندگی اخلاقی قائل است. به تعبیر دیگری معنویت یك نوع اخلاق خاص را اقتضاء میكند ولی تنها یك نوع اخلاق خاص را اقتضاء میكند نه هر نوع اخلاقی را. بنابراین هر كس اخلاقی زندگی میكند لزوماً معنوی نیست.
ت- معنويت التزام به دين هاي جديد نيست: معنویت به یک معنای چهارمی هم نیست و آن هم التزام به دینهای عصر جدید است. یعنی معنویت به معنای دینهای عصر جدید هم نیست. ما در عصرمان دینهای جدیدی داریم كه از آنها تحت نام new age [در ترجمه تحتالفظی به معنای عصر جدید است ولی اصطلاحاً به "دینهای عصر جدید" اطلاق میشود. ویراستار] یاد میکنیم كه در حدود یك قرن و نیم است كه در فرهنگ غرب از عمرشان میگذرد. اینها هم كم یا بیش قرابتی با معنویت، دین و عرفان دارند اما هیچ یك از این جنبشهای دینی جدید هم مراد ما از معنویت نیست.
تا اینجا تنها گفته شد كه معنویت چه چیزی نیست اما از اینكه چه چیزی هست سخنی به میان نیامد. قبل از اینكه دقیقاً مشخص شود كه معنویت چیست، میخواهم به یك نكته توجه كنم و آن اینکه كه معنویت با همه آنچه كه ذكر شد كه نیست اما از همه آنها درسآموزی دارد. یعنی معنویت میتواند از عرفان از دین از اخلاق و از جنبشهای دینی جدید، درسآموزیهایی داشته باشد. از همه اینها میتواند چیزی بیاموزد اما در كل هیچ التزامی به هیچ یك از آنها ندارد.
احساس امنيت و آرامش مبناي زندگي معنوي
به نظر میآید كه هر انسانی جدا از اینكه در چه مكانی، در چه زمانی و در چه اوضاع و احوالی زندگی میكند، دوست دارد كه زندگیاش همراه با مؤلفه یا مؤلفههایی سپری شود و زندگی وی با صفت یا صفاتی توأم باشد. در باب آن صفات كه همه انسانها دوست دارند كه زندگیشان واجد آن صفت یا صفات باشد سخنهای بسیاری گفته شده است؛ اما به نظر من (که از این جهت از آموزههای ویتگنشتاین نیز بسیار بهره می برم) انسان همواره به دنبال زندگیای بوده است که حداقل یک صفت در آن وجود داشته باشد و آن صفت، صفت "ايمني و آرامش" است. ايمني و آرامش، نكته جامع همه نکات مثبتی است كه انسانها میخواهند در زندگیشان وجود داشته باشد. البته قبل از ویتگنشتاین هم كسانی گفته بودند كه غایت قصوی زندگی آدمیان زندگی همراه با احساس امنيت و احساس آرامش است؛ به عنوان مثال در میان بنیانگذاران مذاهب، بودا بسیار بر این نكته تأكید داشت كه زندگیِ همراه با آرامش زندگی است كه همه ما میخواهیم داشته باشیم.
كسانی كه به دنبال ايمني و آرامشند میدانند كه جهان به لحاظ وضعیت بیرونیاش مساعد این وضع و حال نیست، یعنی چنان نیست كه بتوان آن را از خود جهان انتظار داشت، اما میشود در درون خود دگرگونیهایی پدید آورد كه علیرغم وضع نامساعد جهان بیرون، این ايمني و آرامش را به صورت تقریباً كامل یا نزدیك به كامل بدست آورد. به تعبیر دیگر نباید فكر كرد كه كسانی كه زندگی همراه با ايمني و آرامش میخواهند نوعی آرزواندیشی و سادهلوحی و یا نوعی خوشبینی دارند و میاندیشند كه میشود در پیچ و مهره جهان چنان دست برد كه جهان، جهانی همراه با آرامش برایشان شود. آنها میدانند كه بیرون جهان همیشه میتواند نامساعد یا دشمنخویانه باشد و با انسان سر ناسازگاری داشته باشد، اما میگویند كه ما میتوانیم با خود چنان کاری کنیم، كه در این جهان كه انسان را به ناآرامی میكشاند، بتوانیم آرامش خود را حفظ كنیم. اگر بخواهیم از تمثیل استفاده کنیم، میتوانیم بگوییم که آنها نمیخواهند اقیانوس جهان بیتلاطم باشد اما میتوانند كشتی خود را در این جهان با آرامش نگه دارند و میدانند كه اقتضای دریا بودن این است که گاهی اوقات ناآرام است، موج دارد و همیشه باید انتظار تلاطم را داشت اما میتوانند كشتی خود را به گونهای بسازند و هدایت کنند که در این دریای متلاطم غرق نشوند و سالم به مقصد برسند.
عوامل موثر بر احساس امنيت و آرامش و برخورداري از زندگي معنوي
حال اگر قبول کنیم که معنویت به معنای زندگی همراه با ايمني و آرامش است آنوقت این سوال مطرح میشود و آن اینكه اگر ما چگونه زندگی كنیم یك چنین زندگی میتوانیم داشته باشیم؟ اینجاست كه به مرحله دوم سخن وارد میشویم. جایی که باید بدانیم عوامل یك زندگی معنوی چیست؟ به تعبیر ریاضی مرادم این است كه چه چیزهایی برای زندگی معنوی هم شرط لازماند و هم شرط كافی. این شرایط چه هستند كه اگر نباشند زندگی آرام فراهم نخواهد شد و اگر باشند چیز دیگری برای زندگی آرام لازم نیست. به تعبیر دیگر میخواهیم روی چیزهایی دست بگذاریم و در باب آن تأمل كنیم كه یقین داریم اگر این چیزها را نداشته باشیم زندگی آرامی نخواهیم داشت و در عین حال یقین داریم كه اگر داشته باشیم برای آرامش زندگیمان به چیز دیگری نیازمند نخواهیم بود.
با این حال باید توجه داشت، اگر چه همه معنویان جهان به دنبال این شرایط لازم و كافیاند، اما در این مورد وفاق کاملی وجود ندارد. در بعضی موارد همه عارفان، معنویان و روانشناسان وفاق دارند اما در بعضی از دیگر مؤلفهها، هنوز هم محل شك و شبهه است. من از میان این مؤلفهها، به 13 مؤلفه اشاره خواهم كرد كه به نظر بنده با در نظر گرفتن این 13 مؤلفه به شرایط لازم و کافی خواهیم رسید.
1- خودمختاري: اولین مورد چیزی است كه گاهی از آن به خودمختاری یا autonomy تعبیر میشود. گاهی نیز از آن به اصالت یا زندگی اصیل یاد میكنند، یعنی زندگی تنها بر پایه فهم و تشخیص خود. من چنان زندگی كنم كه مجموعه عوامل ادراكی خودم حكم میكنند، نه چنان كه از بیرون به من تلقین یا القا میشود.
در مورد هر گامی چه گام نظری و چه گام عملی فقط بر اساس فهم و تشخیص خود گام بردارم و به هیچ نیرویی بیرون از خود اعتماد و اتكا نورزم و بر هر چه بر من عرضه میشود به خود، یعنی مجموعه قوای ادراكی و منابع شخصی.
اما مگر ما زندگی را همیشه بر حسب فهم و تشخیص خود طی نمیكنیم كه شرط زندگیِ همراه با آرامش این است كه بر حسب فهم و تشخیص خود عمل كنیم؟ ظاهراً این گونه نیست، ما در بسیاری موارد تابع همرنگی با جماعت هستیم، در بسیاری از موارد از آنچه به تعبیر هگلیان، روح زمانه است تبعیت میكنیم، در بسیاری از موارد تحت تأثیر بزرگان جامعه هستیم، یا تحت تأثیر مربیان و معلمان دوران كودكیمان، و خط مشیمان همواره بر اساس سخنانی است كه بر اثر تلقینات آنها پذیرفتهایم. به قول سقراط ما به این معنا زندگی ناآزموده میكنیم؛ زندگی ناآزموده آن است كه قواعد رفتاری این زندگی را خودم آزمون نكردم، خودم هیچ سخنی در این باب نفیاً و اثباتاً نگفتم؛ و البته این كه بر این اساس زندگی میكنیم، به این خاطر است كه تحت القاء دیگران هستیم.
در باب ناآزموده بودن زندگی، سخنان بسیار، میتوان گفت و اینکه چقدر ما به راهی میرویم كه دیگران رفتهاند و نمیخواهیم جای خود را در زندگی پر كنیم و چقدر مایلیم پا جا پای دیگران بگذاریم و اینكه چقدر زندگی اصیل نداریم و این زندگی اصیل نداشتن است كه باعث یك سری دغدغهها و تشویشها میشود.
2- بي اعتنايي به قضاوتهاي ديگران درباره خودمان: دومین مورد كه لازمه مورد اول نیز است، بیاعتنایی به داوریهای دیگران در مورد خودمان است. اگر بخواهیم به داوریهای دیگران در باب خودمان اعتنا كنیم، هیچگاه زندگی آرامشمندی نخواهیم داشت. كسی كه بخواهد به اشتهای دیگران غذا بخورد و به آن مقدار كه دیگران میخواهند و از آنچه كه دیگران میخواهند بخورند، بخورد، هیچگاه آرامش نخواهد داشت. انسانهای آرام و معنویان بزرگ كسانی هستند كه مطلقاً به داوریهای دیگران در باب خودشان بها نمیدهند. البته بعداً متذكر خواهم شد و روی این تذکر بسیار پافشاری خواهم کرد كه یكی از شرایط زندگی آرام این است كه ما به همه انسانها عشق بورزیم، و نباید از این عدم اعتنا به داوریهای دیگران بیمهری به دیگران را استشمام کنیم. كسانی كه زندگی آرام دارند كسانی هستند كه برایشان مهم نیست كه دیگران چگونه درباره زندگیشان داوری میكنند. هر داوری كه بخواهند بكنند، من بر اساس فهم و تشخیص خودم عمل میکنم. این مطلب از دو جهت اهمیت دارد، اولاً اینکه نمیشود چنان زندگی کرد که آدمیان از زندگیمان خوششان بیاید، به تعبیری که به علی ابن ابیطالب منسوب است و البته دیگران (مانند رواقیون) نیز این را بیان كردهاند "رضای همه مردم هدفی است که احدی به آن نرسیده است". ما نمیتوانیم به گونهای رفتار کنیم که همه آدمیان از ما راضی باشند؛ و دوماً، بر فرض اینکه این مسئله امکانپذیر باشد، چرا باید من بر اساس خوشایند و بدآیند دیگران زندگی کنم؟ و چه اشکالی در اینجا وارد است؟ اشکال این است که دیگران چیز واحدی از من نمیخواهند، و اگر من بخواهم به خوشایند دیگران زندگی کنم، دیگر نمیتوانم یک زندگی داشته باشم. یک مثال قرآنی در اینجا مناسب است، قرآن میگوید: شما کسی را در نظر بگیرید که نوکر یک ارباب است و کسی که نوکر چند ارباب است و اربابها هم با یکدیگر اختلاف دارند. وقتی انسان نوکر یک ارباب باشد، هر چقدر هم ارباب ظالم، بیمنطق و سنگدل باشد، تکلیف نوکر مشخص است، اگر گفت بنشین، مینشیند، اگر گفت بلند شو، بلند میشود و ... ؛ اما اگر نوکر، چند ارباب داشت و اربابها هم با یکدیگر اختلاف داشتند، در آن وقت نوکر چه کاری میتواند انجام دهد، یک ارباب میگوید بنشین، دیگری میگوید بلند شو، آن یکی میگوید برو، دیگری میگوید بیا و ... در واقع کسانی که میخواهند به حرف دیگران گوش کنند، خود را نوکر اربابانی میکنند که آن اربابها با یکدیگر اختلاف نظر دارند. بنابراین من به هر صورتی زندگی کنم بعضی از شما را خوش میآید و بعضی از شما را نه. از اینجا انسانهای معنوی به این نکته پی بردند که از آنجا که زندگی به خوشایند و بدآیند دیگران نه ممکن است و نه مطلوب، یعنی اینکه نه این نوع زندگی امکان دارد و نیز اگر هم امکان داشت مطلوب نبود، تصمیم گرفتند که بر اساس درک و فهم خود در زندگی، عمل کنند.
3- عدم مقايسه خود با ديگران: نکته سوم این است که شخصی که میخواهد معنوی زندگی کند، نباید خود را با کسی مقایسه کند و یا خود را در حال مسابقه با دیگران ببیند، بلکه تنها خود را با خودش مقایسه کند و این به این معنا است که همواره به این فکر کند که آیا میتواند از چیزی که در حال حاضر است، بهتر شود و اگر میتواند، تلاش کند تا بهتر شود. در واقع کسانی که خود را در حال مسابقه با دیگران میبینند، به این امر توجه ندارند که زمانی که عدهای با هم مسابقه میدهند در لحظهای که سوت داور به صدا در میآید در یک مکان ایستادهاند؛ و در واقع مسابقهها، به این معنا مسابقهاند که آغاز مسابقه، هم به لحاظ زمانی، و هم به لحاظ مکانی از یك جا شروع شود. به عنوان مثال اگر فرض کنیم که در مسابقهای شخصی صد متر جلوتر ایستاده باشد و شخص دیگری یک کیلومتر عقبتر، این که مسابقه نمیشود؛ و مسئله بر سر این است که ما انسانها زمانی که بدنیا میآییم در یک جایگاه نایستادهایم. ما نه به لحاظ جسمانی در شرایط واحدی بدنیا میآییم و نه به لحاظ ذهنی در شرایط واحدی بدنیا میآییم و نه به لحاظ روانی. بنابراین هر گاه من خود را با شما مقایسه کنم، چون در بدو تولد در یک نقطه نایستاده بودهایم، نتیجه مسابقه هر چه باشد به ضرر من خواهد بود؛ و دلیل این امر این است كه اگر من خودم را با شما مقایسه كنم و شما از لحاظ موقعیتی از من عقبتر باشید، جلوتر بودن خود را حمل بر تلاش و كوششم تلقی خواهم كرد، كه نادرست است و از طرف دیگر هم، اگر در هنگام مقایسه من از شما عقبتر باشم، عقبماندگی خود را بر اثر كاهلی خود میگذارم، كه این هم نادرست است. انسانهایی كه از لحاظ جسمانی، ذهنی و روانی در یك مختصات قرار نگرفتهاند، نمیتوانند خود را با دیگران مقایسه كنند، و نكته در اینجا است كه هیچ دو انسانی در مختصات جسمانی، ذهنی، روانی یكسان یافت نمیشود. بنابراین تنها انسانی كه میتوانیم با خودمان مقایسه كنیم خودمان است. بدین ترتیب كه در هر لحظه به خودمان بگوییم، آیا میتوانم از این موقعیتی كه در آن قرار دارم و از این چیزی كه هستم، جلوتر و بهتر باشم یا نه، و اگر میتوانم به آن سمت حركت كنم.
ما مشكلات زیادی در نتیجه این مقایسهكردنها در زندگیمان میبینیم. حداقل میتوان سه ارتباط اجتماعی نامطلوب را در نتیجه این مقایسه در زندگی ملاحظه كرد. اول حسد دوم رقابتجویی و سوم اینكه من شما را در بعضی موارد مانع و دیوار خود تلقی میكنم.
اهل معنا خود را با هیچكس مقایسه نمیكنند و میگویند كه من همین چیزی هستم كه وجود دارم و باید در پازل هستی جای خود را پیدا كرده و آن را پُر كنم. نه من میتوانم جای كسی را در این پازل هستی پر كنم و نه كس دیگری میتواند جای من را در این پازل پر كند.
4- فهم تفاوتهاي خود با ديگران: مطلب چهارمی را كه میخواهم خدمتتان عرض كنم و در ارتباط با مطلب قبلی است، این است كه ما باید بتوانیم تفاوتهای خودمان با دیگران را فهم و هضم كنیم، تا بتوانیم به آرامش برسیم. وقتی من ببینم كه ضریب هوشی شما از من بالاتر است اما نمیتوانم آنرا فهم و هضم كنم یا ببینم كه قدرت حافظه شما بالاتر از من است، یا ببینم كه شما زیباتر از من یا ثروتمندتر از من هستید یا مشهورتر یا معروفتر از من هستید یا حیثیت اجتماعی بیشتر از من دارید، و نتوانم این تفاوت را فهم و هضم كنم، آن وقت آرامش خود را از دست میدهم. انسانها مطلقاً مثل قرص آسپرین نیستند كه بتوان یك میلیارد از آن را مثل هم درست كرد. آنها كاملاً با یكدیگر متفاوتند. این تفاوت را فهم و هضم كردن و همچنین درك این مطلب كه من از جهاتی از شما عقبتر هستم و از جهاتی از شما جلوتر هستم، باعث میشود كه ما در زندگی آرامش داشته باشیم.
5- عشق به انسانها: نكته پنجمی كه میخواهم عرض كنم، عشق به انسانها است. همه معنویان از زمان كنفوسیوس كه به یك معنا یك معنوی سكولار بود یعنی به هیچ امر ماورائی اعتقاد نداشت تا زمان تامس مرتن و سیمون وی و زمان ما، همه معنویان جهان گفتهاند كه آرامش در عشقدهنده به دیگران پدید میآید. عشقدهنده را من به این معنا بر دهنده بودن آن تأكید میكنم، چون ما چند مقوله دیگر نزدیك به عشق را هم داریم كه معمولاً عشق تلقی میكنیم. مخصوصاً یك نوع عشق كه شاهپر عشقهای گیرنده است یعنی عشق اروتیك (erotica). یونانیان قدیم سه نوع پدیده مربوط به عشق را كه به هم نزدیك بودند، از هم تفكیك میكردند: یك نوع عشق، كه ما به آرمانها داریم مثل عشق به عدالت یا عشق به حقیقت و غیره؛ این عشق به آرمانها را كه آثار و نتایج مثبت در روان ما دارد به فیلیا (philia) تعبیر میكردند. این نوع عشق كم یا بیش در همه آدمیان وجود دارد.
یك نوع عشق دیگری داریم كه از آن به عشق گیرنده یا اروس (eros) تعبیر میكنند. عشق گیرنده، عشقی است كه در آن عاشق، عاشق ِ معشوق است برای اینكه چیزی از معشوق دریافت میكند و چون مثال بارز اینگونه عشق، عشقی است كه میل جنسی در آن سیطره دارد، به آن عشق اروتیك میگویند. در اینگونه عشقها من عاشق معشوق هستم زیرا میتوانم نوعی كامجویی و بهرهوری از معشوق داشته باشم؛ در واقع من عاشق معشوق نیستم، عاشق چیزیام كه میتوانم از معشوق بدست آورم و چون آن چیز را فقط در او میبینم به اشتباه فكر میكنم كه عاشق او هستم. ولی نكتهای كه میخواهم بگویم این است كه با وجود اینكه این عشق از لحاظ اخلاقی به هیچ وجه مذموم و ناپسند نیست و جزء ساختار وجودی هر انسانی است، ولی آرامشآور نیست.
یك نوع عشق سومی نیز وجود دارد كه آن محل سخن بنده است و آن عشقدهنده یا به تعبیر یونانیان عشق آگاپئیك (agape) است. عشقدهنده در این معنا، به چیزی اطلاق میشود كه در آن من میخواهم از قِبُل من، چیزی به معشوق برسد و دیدی كه به معشوق دارم دیدی هدفگونه است نه وسیلهگونه. معشوق وسیلهای نیست برای رسیدن به هدف من، بلكه خود هدف است. به تعبیر دیگر انسان مقابل خود را به دیدی بنگریم كه حق اخلاقی دارد چیزی از من دریافت كند، ولو اینكه حقِ حقوقی نداشته باشد. این نوع عشق، آرامشآور است. اما همانطور كه قبلاً عرض كردم نه عشق به آرمانها و نه عشق گیرنده هیچ كدام ذم اخلاقی ندارند، اما آرامشآور نیستند.
این عشق (عشق دهنده) همواره باعث میشود كه من در ارتباط با دیگران سه چیز را در نظر بگیرم: اولاً با دیگران عادلانه رفتار كنم، دوماً به دیگران احسان كنم (همانطور كه میدانید در عادلانه رفتار كردن، من حق شما را به شما میدهم ولی در مورد احسان كردن من چیزی فراتر از حقتان را به شما میدهم و در واقع چیزی از حق خودم را به شما میدهم.) و سوماً در مورد شما، به مصالح و مفاسدتان فكر میكنم نه به خوشآیند یا بدآیندتان. به عنوان مثال وقتی فرزندتان كارنامه پر از نمرات تجدیدی به شما میدهد و شما به او پرخاش میكنید، او به شما میگوید چرا به پسر همسایه پرخاش نمیكنید چون او هم تجدید آورده است، شما به او میگویید چون من او را دوست ندارم و چون مصلحت و مفسده او برای من مهم نیست به او پرخاش نمیكنم و اینكه من به تو پرخاش میكنم بخاطر محبتی است كه من به تو دارم. این چیزی كه حضرت مسیح از آن به عنوان "خشونت عشق" یاد میكرد و اینكه عشق خشن است زیرا كه به خوشآیند و بدآیند توجه ندارد و تنها به مصلحت و مفسده هر امری در مورد معشوق نظر دارد.
بچهدزدی كه قصد فریب كودك شما را دارد به خوشآیند فرزند شما فكر میكند نه به مصلحتش و به عنوان مثال به او شكلات یا كتاب میدهد، اما شما شكلات یا كتاب را از بچه گرفته و از او دور میكنید؛ اگر كودك در عالَم كودكی بخواهد در مورد رفتار شما قضاوت كند، میگوید كه بچهدزد من را بیشتر دوست دارد. اما ما میدانیم كه این طور نیست و در واقع پدر و مادر هستند كه فرزند خود را دوست دارند. همه كسانی كه قصد سودجویی از شما را دارند و یا عشق گیرنده نسبت به شما دارند، به خوشآیند شما فكر میكنند. اما كسانی كه به شما عشق agape دارند همواره به مصلحتتان فكر میكنند و اگر دید شما نسبت به آنها دید خامی باشد غالباً از آنها ناراحت میشوید.
معنویان جهان اعتقاد دارند كه این نوع عشق یعنی عشقدهنده با ویژگیهایی كه برای آن ذكر شد آرامشزا است؛ درست بر خلاف عشق گیرنده كه آرامشزداست. و میتوان گفت كه فرقِ فارق این دو نوع عشق دقیقاً در همین آرامشزایی و آرامشزدایی است.
شما هر وقت عشقی داشتید كه در آن به اضطراب افتادید، بدانید كه چیزی از معشوق میخواستهاید؛ اما اگر بنا بر دادن چیزی به معشوق باشد، هیچگاه اضطراب در كار نیست.
6- رضا دادن به تغييرناپذيرها: مورد ششم كه بسیار مهم است، رضا دادن به تغییرناپذیرها است. شكی نیست كه ما در زندگی فردی خود به لحاظ یك فرد، یعنی در این 60 یا 70 سالی كه زندگی میكنیم و نوع بشر نیز در زندگی اجتماعی در طول تاریخ، همیشه با این امر مواجه بودهایم كه چیزهایی انسانها در طول زندگیشان میبینند كه نمیخواهند ببینند، و چیزهایی در طول زندگیشان نمیبینند كه دوست دارند ببینند. اینكه به تعبیر شاعر، آنچه میخواهم نمیبینم و آنچه میبینم نمیخواهم، در واقع وصف حال ماست. اما مسئله بر سر این است كه اگر بخواهیم در این جهان آرامش داشته باشیم، باید ببینیم در میان چیزهای نامطلوبی كه در این جهان وجود دارند، كدام تغییرپذیر است و كدام تغییرناپذیر. این عدم تفكیك ما بین تغییرپذیرها و تغییرناپذیرها و یا به عبارت بهتر، تصور اینکه تمام این امور نامطلوب تغییرپذیرند، باعث میشود كه آرامش خود را از دست بدهیم. انسانهایی كه در آرامش زندگی میکنند با نوعی حكمت و بصیرت یا به گفته روانشناسان نوعی نفوذ نظر و ژرفنگری میتوانستند واقعیتهای تغییرپذیر را از واقعیتهای تغییرناپذیر تفکیک كنند و سپس به تغییرناپذیرها رضا دهند. رضا ندادن به تغییرناپذیرها و به گفته شاعر حلقه اقبال ناممكن جنباندن، چیزی است که آرامش را از بین میبرد. هر کس که بخواهد دری را كه باز نمیشود باز كند و دری را كه نمیتوان بست را ببندد، آرامشش را از بین میبرد. اینكه گشودههایی نابستنی و بستنیهای ناگشودنی را تشخیص دهیم و سعی در تغییر آنها نکنیم چیزی است که آرامشزا است. تمام معنویان به این معنا که سعی در تغییر واقعیتهای تغییرناپذیر نمیکردند، به نوعی قضا رضا میدادند که البته به این معنا كه به هر واقعیتی رضا میدانند، نیست. چیزی كه تغییرناپذیر است با رضا دادن به آن میتوان آرامش پیدا كرد. البته اینكه این واقعیتها چگونه باید تفكیك شوند و اینكه آیا تنها واقعیات تغییرپذیر یا تغییرناپذیر داریم و یا غیر از اینها چیزهای دیگری هم هست كه به تغییرپذیر و تغییرناپذیر تقسیم میشوند بحثی دیگری است.
به اعتقاد من تمام توجه ما باید به این باشد كه قوانین هستی تغییرناپذیرند. اما بعضی از واقعیات تغییرپذیرند و بعضی تغییرناپذیر و نباید دچار این توهم شد كه واقعیات همه تغییرپذیرند، چرا که بعد از اینكه ببینیم بعضی واقعیات را نمیتوان تغییر داد دچار اضطراب میشویم.
تغییر واقعیتهای تغییر ناپذیر ماجرای همان بزی است كه فكر میكرد میتواند با شاخ زدن به كوه، كوه را بجنباند ولی در واقع شاخ خود را میشكست. ما خیلی شاخ شكسته در این راه داریم، چرا كه به كوهی زدیم كه بسیار استوار است و نمیتوان آنرا تغییر داد.
گاهی كه دچار عصبانیت میشویم پس از تأمل متوجه میشویم كه میخواستیم واقعیت تغییرناپذیری را تغییر دهیم.
به عنوان مثال وقتی دوست من به من خیانت میكند عصبانی میشوم، چون فكر میكردم كه هیچ دوستی به انسان خیانت نمیكند حال اینكه یكی از قواعد اصلی عالَم این است كه دوست هم چون انسان است میتواند در حق دیگر انسانها خیانت كند. همیشه همه حالات و احساسات منفی كه آرامش را از بین میبرند، ناشی از این است كه ما واقعیت تغییرناپذیری را میخواستیم تغییر دهیم، و یا لااقل میخواستیم واقعیت تغییرناپذیر در مورد ما تغییر كند.
7- اینجایی و اكنونی بودن: بیشتر ناآرامیهای ما این است كه ما در طول زندگیمان به ندرت در لحظه حال زندگی میكنیم و همیشه یا در گذشته زندگی میكنیم یا در آینده. انسانهای عادی به ندرت در حال زندگی میكنند. من به حسب ظاهر به این میز نگاه میكنم و بدن من در حال، حضور دارد در اکنون و در اینجا، اما به محض دیدن میز به یاد خرید میزی در گذشته بر میگردم و در واقع در این چند دقیقه كه به میز نگاه میكردم تنها فیزیک من در حال بوده ولی روان من در گذشته. یا اینکه با دیدن میز به این فكر میافتم كه چگونه با صرفهجویی میتوان سال آینده دکوراسیون خانه را تغییر داد و به آینده معطوف میشوم.
آرامش تنها از آن کسانی است كه همیشه در حال زندگی میكنند و جز به وقت ضرورت و به قدر ضرورت از حال بیرون نمیآیند.
[در واقع این مسئله که ما باید به گذشته و آینده برویم یک مسئله کاملاً طبیعی است چرا که ما هم از حافظه به عنوان یک منبع شناخت که به گذشته تعلق دارد، استفاده میکنیم و هم برای آینده طرح و نقشه و برنامهریزی میکنیم، اما اینکه چقدر در گذشته و آینده باید بمانیم، جای بحث است. ویراستار] به عنوان مثال تصور کنید که فرزند من قرار است فردا عمل شود و من برای خرج عمل او احتیاج به دو میلیون پول دارم. بعد از بررسیها و تحقیقات لازم فکر میکنم که تنها راه ممکن این است که به سراغ فلان دوستم بروم و از او پول غرض کنم. خوب در اینجا زمانیکه سوار ماشین میشوم و به سراغ دوستم میروم دیگر نباید به آینده فکر کنم بلکه باید از لحظه حال لذت ببرم، از رانندگی لذت ببرم، از دیدن مناظر لذت ببرم و ...
مثال دیگری که میشود در این زمینه بیان کرد، ماجرای کنفوسیوس است. کنفوسیوس زمانی که به زندان افتاده بود و قرار بر این بود که در فردای آن روز اعدام شود، دید که پروانهای در داخل زندان مشغول پرواز است، در این حال او نیز به دنبال پروانه شروع به جست و خیز کرد و با انگشت خود حرکت پروانه را دنبال میکرد. در این حالت زندانبان كه او را مینگریست به وی گفت: ای کنفوسیوس بزرگ من فکر میکردم تو واقعاً انسان بزرگی هستی اما میبینم که بچهای بیش نیستی! چطور شخصی که قرار است فردا اعدام شود میتواند دل خود را به زیبایی پرواز یک پروانه خوش کند؟ در اینجا کنفوسیوس این جواب را به او میدهد که: اگر من اعدام شدنی باشم چه از دیدن این پروانه لذت ببرم و چه نبرم اعدام میشوم و اگر اعدام نشدنی باشم، باز هم چه از دیدن این پروانه لذت ببرم و چه نبرم اعدام نمیشوم، پس چرا این ساعت را از دست بدهم! انسان از دیدن و لذت بردن یک پروانه بمیرد بهتر است یا بدون لذت آن.
اما ما اینطور زندگی نمیکنیم. به عنوان مثال اگر ما به جای کنفوسیوس بودیم یا به آینده فکر میکردیم و با وجود حول مرگ نمیتوانستیم از لحظه حال لذت ببریم و یا در گذشته زندگی میکردیم و به خود میگفتیم این هم نتیجه این همه زحمت و جدیت برای امپراطور. چقدر من به او خدمت کردم این هم سرانجام من.
در واقع میتوان به تعبیری این را گفت که هیچگاه در حال چیز نامطبوعی وجود ندارد و انضمام حال به گذشته و آینده است که آنرا نامطبوع میکند.
8- رهايي از قيد و بندهاي گذشته: نکته هشتم که از همین موضوع ولی از بُعد دیگری منتج میشود این مسئله است که کسانی که در لحظه حال زندگی میکنند، موضع گیریهای گذشتهشان، حالشان را در قید و بند قرار نمیدهد و به همین ترتیب موضعگیریهای حالشان، آیندهشان را در قید و بند قرار نمیدهد. به بیان دیگر فرض کنید که پنج سال پیش من در مطالعات و تحقیقاتم به این نتیجه رسیدم که الف، ب است و در این باب کتاب نوشتم، رساله چاپ کردم، دوست و طرفدار پیدا کردم و ... حالا بعد از این پنج سال که همه جا اعلام کردم که الف ب است، بر اثر تأملی، مطالعهای و یا نظرخواهی از دیگران به این نتیجه رسیدم که الف ب نیست. انسانهای عادی در این حالت میگویند، آدمی که پنج سال میگفته که الف ب است نمیتواند یك شبه بگوید که الف ب نیست؛ و باز هم در ظاهر میگوید که الف ب است اما در باطن میداند که الف ب نیست و در واقع گذشتهاش، آیندهاش را در قید و بند قرار داده است این تعارض باعث از میان رفتن آرامشش میشود.
اما انسانهای معنوی مانند دماسنج هستند یعنی هر چیزی را که در لحظه حال ادراک میکنند بیان میکنند و گذشتهشان حالشان را در قید و بند قرار نمیدهد.
9- انضباط دروني: نکته نهم که بسیار روی آن تأکید میکنم، چیزی است که به تعبیر بنده میتوان از آن به انضباط یا کفنفس و یا نوعی دیسیپلین درونی یاد کرد. این انضباط به این معنا است که دایره آنچه را که قدرت دارم انجام دهم، از دایره آنچه که اذن دارم انجام دهم، بسیار بزرگتر باشد. یکی از مشکلات انسانهای غیرمعنوی این است که فکر میکنند هر کاری که میتوانند انجام دهند، حق دارند که انجام دهند. یعنی دایره مقدورات خود را با دایره مأذونات خود همسطح میگیرند. این در حالی است كه اهل معنا به هیجوجه هر كاری را كه توانایی انجام آن را دارند انجام نمیدهند و برای خود محدودهای قائل هستند.
10- جديت: نکته دهمی که برای اهل معنا وجود دارد، جدیت است. البته جدیت نه به معنای پشتکار. همه اهل معنا نوعی جدیت در زندگی قائل بودند. در آثار مایستر اکهارت بحثهای زیادی در مورد جدیت زندگی میبینیم؛ بودا نیز بسیار به این موضوع پرداخته است و یا در گفتارهای علیابنابیطالب نیز این مسائل را به مقدار زیاد شاهد هستیم. به عنوان مثال حضرت علی در قسمتی از نهجالبلاغه که در مورد برادر ایمانی خویش که به روایتی ابوذر است صحبت میکند و میگوید که آنقدر دنیا در نظرش کوچک بود که به همان میزان خودش در نظرم بزرگ بود، در آنجا یازده ویژگی برای او ذکر میکند که یکی از آنها همین است و میگوید وقتی به زندگی میپرداخت مثل شیر بیشه جدی بود. همچنین در نامهای که در اواخر عمر خویش به پسرشان نوشتند در ابتدای نامه به این نکته اشاره کردند که پسرم یکی از چیزهایی که من از زندگی آموختم این بود که زندگی بسیار جدی است و در زندگی اصلاً نمیشود بازیگوشی کرد.
ولی این جدیت به چه معنا است؟ جدیت در اینجا در واقع به این معنا است که بدانم قوانین هستی در مورد من استثناءپذیر نیستند. هر کس که زندگی را جدی نمیگیرد بر این گمان است که میتواند از زیر بعضی از قوانین هستی بگریزد. به عنوان مثال دیگران تا در الف نباشند نمیتوانند به ب برسند، اما من فکر میکنم هنوز به الف نرسیده میتوانم به ب برسم. این مسئله خیلی آرامشآور است که بفهمیم که برای ما دفتر یا دستک جداگانهای در این جهان تدارک ندیدهاند. تمام کسانی که فکر میکنند از دیگران مستثنی هستند، به عنوان مثال خودشان را قوم برگزیده بدانند یا امت مرحومه بدانند یا فرزندان خدا بدانند؛ اینها زندگی را جدی نمیگیرند، چون فکر میکنند عالَم نظری به اینها دارد که به دیگران ندارد و وقتی زندگی را جدی نمیگیرند، سرشان به سنگ واقعیت میخورد. این مسئله درست مثل این میماند که پسر مدیر مدرسه چون فکر میکند که پسر مدیر است با او متفاوت برخورد میشود، خوب درسش را نمیخواند و اتفاقاً معلمها هم با او متفاوت برخورد نمیکنند و در نتیجه سرش به سنگ واقعیت میخورد. البته میتوان در نظر گرفت که معلمان متفاوت برخورد کنند چون معلمان را میتوان گول زد، اما هستی را که نمیتوان گول زد. بنابراین اگر ما بگوییم که ما بندگان خاص خدائیم و بقیه بندگان خاص خدا نیستند، یا مانند یهودیها بگوییم كه ما قوم برگزیدهایم یا مانند ما مسلمین بگوییم كه ما امت مرحومهایم یا . . . ، گوش هستی به این حرفها بدهکار نیست، بنابراین انسانهایی که خودشان را تافته جدا بافته نمیدانند در زندگی آرامش خواهند داشت.
11- صداقت: یازدهمین نکتهای که مایلم به آن اشاره کنم صداقت به معنی خاص کلمه است. یعنی منطبق بودن تمام ساحتهای انسان بر هم. در واقع میتوان گفت که ما در زندگی فردی خود، پنج ساحت داریم، اما معمولاً این پنج ساحت بر هم منطبق نیستند. صداقت در اینجا به معنی انطباق این پنج ساحت بر یکدیگر است نه لزوماً به معنی راستگویی، چون راستگویی یکی از مصادیق صداقت است. اگر پنج ساحت درونی انسان را که عبارتند از ساحت باورها، ساحت احساسات و عواطف، ساحت نیازها و خواستهها، ساحت اراده و ساحت اعمال (اعم از اعمال فعلی و قوهای) در نظر بگیریم خواهیم دید که این ساحتها در زندگی انسانهای عادی بر هم منطبق نیستند و به همین دلیل ما در زندگی آرامش نداریم. در اسلام نیز به کرات دیده شده که منافقان همواره ناآرام هستند؛ و این به این دلیل است که این پنج ساحت در آنها بر هم انطباق ندارد. حتی اگر بخواهیم تعبیر دینی این قضیه را نیز در نظر نگیریم، میتوان گفت که هر کس که اهل ریا، تزویر و ... است آرامش ندارد. به عنوان مثال به چیزی باور دارد اما چیز دیگری میگوید، یا چیزی میگوید ولی چیز دیگری عمل میکند و ... در واقع اگر به درون یک چنین انسانی بنگریم خواهیم دید که پنج موجود در حال نزاع و ستیزه با هم هستند، طبیعتاً یک چنین انسانی آرامش ندارد.
12- كوشش براي فهم مسائل سودمند: نکته دوازدهم این است که انسانهایی که آرامش دارند به دنبال کنجکاویهایشان نمیروند، بلکه به دنبال دانستن چیزهایی میروند که به سودشان باشد نه به دنبال صرف دانستن. اگر دقت کرده باشید هیچ معنوی در جهان نیست که از علم مضر یا علم غیرنافع دم زده باشد. علم غیرنافع هم علم است یعنی مطابق با واقع هم است ولی نافع نیست. کسانی که به تعبیر هایدگر اهل کنجکاوی هستند، مجبورند به همه جا سر بزنند و قاعدتاً آرامش خود را از دست میدهند. اهل معنا همواره به دنبال علم نافع هستند یعنی علمی که اگر نیاموزند زیان میکنند. اگر بخواهیم معیاری برای این مسئله بدست دهیم میتوانیم قضیه را به این صورت بیان کنیم: هر گاه مسئلهای دارای این شش ویژگی نبود به دنبال آن نرویم. مسائلی که قبل از اینکه به ذهنمان خطور کند تا بعد از اینکه به ذهنمان خطور کند وضع و حالمان فرق کند، مسائلی که قبل از اینکه جواب بگیرم تا بعد از اینکه جواب بگیرم نیز وضع و حالمان فرق کند و مسایلی که اگر جواب الف را بگیرم وضع و حالمان فرق میکند تا جواب ب را بگیرم. به عنوان مثال اگر من بدانم که روی فلان دیوار روزانه چند مورچه جا به جا میشوند در وضع و حالم هیچ تفاوتی نمیکند و البته از این دست مسایل در زندگی بسیارند. کسانی که به تعبیر هایدگر اهل کنجکاویاند و میخواهند همه چیز را بدانند و از همه چیز سر در بیاورند همواره در پریشانی به سر میبرند. اما کسانی که در زندگی به دنبال چیزهایی هستند که وضع و حالشان را عوض میکند و همواره به تعبیر سقراط از خود سؤال میکنند، اگر فلان چیز را بدانم چه سودی برای من دارد، آنها در زندگی آرامش دارند. دانستنیهای فراوان در زندگی آرامشآور نیست بلکه دانستنیهایی که به کار میآیند آرامشآور است.
13- سكوت: سیزدهمین نکته و آخرین نکتهای که مایلم در مورد آن صحبت کنم این است که آرامش در سکوت هر چه بیشتر فراهم میشود. فرزانگان قدیم بیشترین تأکیدی را که به شاگردانشان میکردند سکوت بود. البته من نمیخواهم به نظرات امثال تراپیستها (trappist) اشاره کنم و تا آن حد مبالغه نمایم. همانطور که میدانید در مکاتب غربی و شرقی فرقههایی وجود دارد که طرفدار سکوت مادامالعمر هستند به عنوان مثال شعار تراپیستها این است: سکوت مادامالعمر برای آرامش روشن مادامالعمر. به عنوان مثال تامس مرتن معنوی بزرگ امریکایی سده بیستم، یك تراپیست بود و از سن 19 سالگی تا سن 52 سالگی که در اثر تصادف از دنیا رفت هیچ سخنی نگفت؛ من نمیخواهم تا آن حد مبالغه کنم؛ ولی میخواهم این نکته را عرض کنم که منبع اضطراب ما تا حد زیادی در سخن گفتن ماست. امروزه اگر در مجلسی، شخصی مجال سخن به دیگران ندهد و تا شخصی جمله خود را تمام نکرده، پنج جمله بگوید و مهلت کلام ندهد، فکر میکنیم که آن شخص بسیار باسواد است، در صورتی که در سنت قدیم بر این نکته تأکید میشد که یک چنین انسانی احمقترین فرد جلسه است. اینکه تا این حد تأکید میشد که هر چه عقل کمال میگیرد سخن نقصان میگیرد به همین دلیل است.
شمس تبریزی نیز خطاب به مولانا میگفت: مولانای عزیز، سخن گفتن جان كندن است و سخن شنیدن جان پروردن. هنگامی كه حرف میزنی جان میكنی؛ كمتر حرف بزن تا كمتر جان بكنی. انسانی كه سخن را میشنود جانش را فربه میكند ولی هنگام سخن گفتن در حال لاغرتر شدن است و در واقع شنوندگان در حال فربه شدن هستند. این سكوت، سكوت در مقام سخن گفتن است. ما دو نوع سکوت دیگر هم داریم، سكوت ذهنی و سكوت روانی که موضوع بحث ما نیستند.
بودا میگوید: افرادی هستند که سوار کالسکههای بدون سقف میشوند و در جادههای پر گرد و خاك تند میتازند. زمانیکه گرد راه بر آنها مینشیند، میگویند كه چقدر در هوا گرد هست. بودا به آنها میگوید یا سرعتتان را كم کنید یا سقفی بزنید، آنگاه متوجه میشوید كه گردی نیست و تعبیر سخن گفتن را همین میداند و میگوید وقتی سخن زیاد میشود آرامش كم میشود.
اینها سیزده عاملی بود كه ذكر كردم.
باید توجه داشت كه این عوامل، عواملی تجربی هستند و اگر چه از دین و عرفان استفاده كردهایم و همچنین از روانشناسی، ولی هیچ بعد متافیزیکی در آنها وجود ندارد. ما فقط با آزمایش آنها، میتوانیم درستیشان را دریابیم. ولی در عین حال اجماعی نیز بر این سیزده اصل وجود ندارد. بعضی این فهرست را بیش از این سیزده مورد میدانند و بعضی كمتر. ولی به اعتقاد من اینها سیزده عاملی هستند كه زندگی همراه با آرامش را پدید میآورند.
آخرین نکتهای که باید در این باب متذکر شوم این است که در این اموری که ذکر شد، هیچ امر اسطورهای، دینی و مذهبی یا متافیزیکی وجود ندارد و مقصود این است كه معنویتی که ما تصویر کردیم، نسبت به مکتبها و ادیان دیگر بسیار ساکت است و این سكوت، سكوتی سودمند است.
به عنوان مثال تصور کنید برای درمان بیماری نزد پزشکی برویم و او بگوید نسخه من هنگامی افاقه میكند كه مارکسیست یا لیبرال و ... نباشی و حتماً مسلمان شیعه باشی و ... در این صورت فکر میکنیم که یا این طبیب مشکلی دارد و یا طبش، زیرا كه انگاره طب این است كه برای همه انسانها چه كمونیست باشند چه بودیست و چه بیدین، درمان آن طب باید عمل كند. با توجه به این مثال میخواهم عرض کنم كه طب روحانی هم باید روزی از همه مكتبها آزاد باشد. معنویت نوعی طب روحانی است و باید این طب روحانی نسخههایی بپیچد كه بگوید اگر ماركسیست یا مسلمان یا غیره باشی عمل میكند. ما به دنبال طب روحانی هستیم كه فاقد همه مكتبها و كیشها و آیینها باشد.
البته وقتی میگویم این طب روحانی باید از هر دینی فارق باشد، به این معنا نیست که باید دینستیز باشد، بلكه به این معنا است كه باید فرادین باشد. برای بوداییان و مسلمانان و ... دارای نتیجه باشد و جنبه LOCAL و موضعی نداشته باشد بلکه کاملاً universal و جهانی باشد؛ و بتوان آنرا مانند طبهای جسمانی به همه جا تعمیم داد.
به همین دلیل هم است كه برای تعیین این فهرست، از ادیان و مکاتب مختلف استفاده کردیم ولی در عین حال هیچ تعلق خاطر خاصی به مکتب یا دین ویژهای نداشتیم.

