انسانها عصیان کننده های بی پروایی نیستند که بدنبال حقیقت باشند
آنطور که هگل می پنداشت
بلکه محافظه کارانی مصلحت طلب هستند که تنها بدنبال منفعت، تایید اجتماعی و قدرت اند
آنطور که مارکس می پندارد
برداشتی از انسان شناسی کارل مارکس
علیرضا
جامعه شناسی کارل مارکس
همانطور که اواخر مطلب هگل اشاره داشتیم، مارکس تاثیرات بسیار مهمی از اندیشه هگل پذیرفت، هر چند که ایده های او را به تعبیری وارونه ساخت و پاهای نظریه هگل را بر زمین سخت واقعیت نشاند. در واقع نبوغ مارکس در این بود که از نظریه هگل که چشم اندازی بسیار انتزاعی از تاریخ بشریت ارائه می کرد، نظریه ای جامعه شناختی برای تحلیل مسیر عینی و تاریخی پیشرفت بشر ارائه داد.
الف - نظریه ای بر پایه ی دغدغه معیشت آدمی
همانطور که می دانید هگل اندیشمندی عمیقا ایده آلیست، خردمند و حقیقت گرا بود که همواره می کوشید اندیشه اش را به فراسوی زندگی روزمره ببرد. او دغدغه های زندگی روزمره، چیزهایی همچون دغدغه ی خوردن و خوابیدن و سرپناه داشتن و ... را خوار و حقیر می شمرد و معتقد بود تنها با گذشتن از دغدغه های ساده و معمولی زندگی روزمره – که اغلب عوام دچارش هستند – از منظر نگاهی فلسفی به زندگی است که فرد می تواند از این مسائل جزئی و بی اهمیت فراتر برود و « حقیقت زندگی » را کشف و درک نماید. او در تعریفی از فرهنگ، آن را فعاليت و كوششي در جهت ترفيع بلاواسطگي، ساده انديشي و روزمرگي دانست (جهانبگلو، 9)
در داستانی که او از فرآیند تحول « روح » در مسیر تاریخ ارائه داد، در واقع این انسانها هستند که مسئولیت تحقق « خودآگاهی » روح در بستر تاریخ را بر عهده دارند. هگل معتقد بود که انسانها ذاتا بدنبال حقیقت هستند و همین حقیقت گرایی ِ ذاتی ِ آدمی، امکان تحقق خودآگاهی ِ روح را در بستر تاریخ فراهم می آورد. هر چند که هگل امکان ِ تحقق این خودآگاهی را از طریق بکارگیری « عقلانیت منفی » و « دیالکتیک ایده ها » میسر می دانست.
عقلانیت منفی و دیالکتیک ایده ها بدان معنی است که در بستر تاریخ، هر اندیشه ای (یا ایده ای) با کنار گذاشتن اندیشه ی پیشین خود (یا ایده های گذشته)، جایگزین آن می گردد. در این فرایند اندیشه نو نشان می دهد که چگونه اندیشه پیشین نمی تواند در برگیرنده ی « همه حقیقت » باشد و با آن که اغلب ادعای حقیقت ِ مطلق بودن را می کند، تنها « بهره ای از حقیقت » را داراست، و این ایده یا اندیشه نوین است که ضمن پوشش دادن نقص های ایده ی قبلی، جنبه های دیگری از حقیقت را برایمان آشکار و روشن می سازد. بدین ترتیب تاریخ اندیشه، و تاریخ زندگی ِ بشری به پیش می رود و بشریت در مسیر خودآگاهی بیشتر حرکت می کند.
اما مارکس دقیقا همان بخشی از زندگی روزمره را که هگل خوار و حقیر می شمرد، سنگ بنای نظریه کلان خویش درباره ی زندگی اجتماعی نمود، و به تحلیلی بسیار عمیق و هوشمندانه از مسیر تاریخ ارائه کرد. مارکس معتقد بود که اتفاقا همین دغدغه های بی اهمیت زندگی روزمره همچون خوردن، خوابیدن، داشتن سرپناه، پوشاک و ... که در واقع دغدغه های « معیشتی » انسان ها را در بر می گیرد، مهمترین انگیزه های آدمی برای زندگی اجتماعی است، و اتفاقا « انگیزه معیشت » انسانها است که مبنای شکل گیری زندگی اجتماعی می گردد و « هستی اجتماعی » فرد را تعیین می کند.
ب – هستی اجتماعی
یکی از اشتباهاتی که اغلب در تفسیر اندیشه های مارکس می شود آن است که نظریه او را صرفا به بحث های او پیرامون « اقتصاد سیاسی » تقلیل می دهند. این امر روشن است که برای مارکس اقتصاد، و امر اقتصادی از درجه اهمیت بسیار بالایی برخوردار بود، اما این امر که بکوشیم چشم اندازی مکانیکی از رابطه میان اقتصاد و فرهنگ ارائه کنیم و در واقع دغدغه های اقتصادی و معیشیتی را زیر بنا و فرهنگ را روبنای آن در نظر بگیریم، چندان شایسته به نظر نمی رسد، و با منطق دیالکتیکی افکار و نظریه های او همخوانی ندارد.
در واقع مارکس در تحلیل وضعیت بشری، به جای استفاده از مفهوم نیاز اقتصادی یا معیشتی، مفهوم « هستی اجتماعی » را بکار می برد. او در مقدمه کتاب سرمایه می گوید: « این آگاهی انسانها نیست که هستی آنها را تعیین می کند، بلکه برعکس، این هستی اجتماعی انسانهاست که آگاهی شان را تعیین می کند. » (کوزر، 78)
در این جا مفهوم هستی اجتماعی، چشم اندازی عمیقا وسیع تر و جامعه شناختی تر در اختیار محقق اجتماعی قرار می دهد تا از چشم اندازی چند جانبه تر به تحلیل واقعیت اجتماعی بپردازد. مفهوم هستی اجتماعی، بیش از آنکه مفهومی اقتصادی باشد، دارای بار معنایی « ماتریالیستی » است که برای درک آن نیازمند آن هستیم که به دیدگاه های هستی شناختی و انسان شناختی او رجوع کنیم.
مارکس در تحلیلی هستی شناسانه از وضعیت بشری در « نقد اقتصاد سیاسی » می نویسد: «انسان ها در فرايند توليد اجتماعي زندگی خود ضرورتاً در درون روابطي وارد مي شوند كه مستقل از اراده آنهاست، يعني روابط توليدي كه متناسب با مرحله خاصي در فرآيند تكامل نيروي توليد مادي است. مجموعه اين روابط، ساخت اقتصادي جامعه يعني بنياد واقعي را تشكيل ميدهد كه بر اساس آن، روبناي حقوقي و سياسي پديد ميآيد و اشكال خاصي از آگاهي اجتماعي با آنها تطابق دارد ».
در واقع، می توان چنین پنداشت که مارکس نیز همچون دورکیم، به « واقعیت های اجتماعی »، مستقل از اراده انسانها اعتقاد دارد که شکل دهنده و هدایت کننده اندیشه ی او هستند. هر چند که برای مارکس این واقعیت های اجتماعی معنایی بسیار متفاوت دارند. دورکیم این واقعیت های اجتماعی را الزامهایی کارکردی در نظر می گرفت در حالی که برای مارکس، این واقعیتها نشانگر ذات پرتنش و تضادی زندگی است که در آن « ماتریالیسم » معنایی اقتصادی – اجتماعی دارد و نشاندهنده ی بستری عینی است که در آن « انگیزه معیشت » با انگیزه های اجتماعی انسانها همچون « میل به تایید اجتماعی »، « خواست قدرت »، و « منفعت طلبی ذاتی انسانها » در هم می آمیزد و شکلی از زندگی اجتماعی را بوجود می آورند که در آن تعاملی چندگانه میان انگیزه های معیشتی و خواسته های اجتماعی انسان ها برقرار است، هر چند که در تحلیل نهایی انگیزه های معیشتی و اقتصادی افراد تعیین کننده است.
ادامه دارد...
رهيافت جامعه شناختي هربرت اسپنسر
در اين نوشته بر آنيم تا يکي ديگر از جامعه شناسان برجسته که نقشي تعيين کننده را در تحول نظريه جامعه شناسي در دو قرن اخير داشته است همراه شويم. نظريه پردازي که دوران جواني و ميانسالي زندگي خويش را ، آن دورانها که بتدريج افکارش شکل مي گرفت ، در نيمه دوم قرن 19 اروپا گذراند و به درستي روح زمانه خويش را با خود يدک مي کشيد. در قرن نوزده اروپا هم اقتصاد ، هم علوم تجربي و هم علوم نظري ( فلسفه ، الهيات و ... ) تحولاتي بنيادين يافته بود. دوراني که خوشبيني نسبت به توانايي هاي عقلاني انسان و همچنين علم و دستاوردهاي آن بشر را مسحور خويش ساخته بود و اروپاي متحول شده خود را پيشتاز ترقي و نوگرايي مي ديد و ماوراء الطبيعه به کلي از زندگي آدميان رخت بر بسته و گذار به جامعه صنعتي آغاز شده بود و علوم تجربي ( علوم دقيق ) بيش از هر زمان ديگري محبوب محافل روشنفکري مي نمود. در بستر چنين تحولاتي اسپنسر نظريات خويش را در سه زمينه مختلف طرح نمود: تكامل گرايي طبيعي ، فردگرايي ضد دولتي ، ذاتي گرايي مثبت گرا ، که بر طبق آن فرآيندهاي پيشرفت تكاملي قابل تعميم به تمامي محدوده هاي حيات ( بي جان ، بي تحرك ، زنده ، روانشناختي و اجتماعي ) است ، که در زير به شرح مفصلتري از دو گونه نخست آن مي پردازيم:
تکامل گرايي طبيعي
هربرت اسپنسر نيز همچون ساير جامعه شناسان آن دوران مي کوشيد تا به نوعي اين تحولات همه جانبه را که در عرصه هاي گوناگون اتفاق افتاده بود را در ذهن خويش سامانمند ساخته و درک بهتري از آنرا ارائه نمايد. او در اين زمينه تا حدي تحت تاثير جامعه شناس فرانسوي آگوست کنت قرار داشت. کنت تحولات پيش آمده را در يک برداشت تکاملي و نوعي تحليل ذهني بر مبناي « پيشرفت ذهن بشري » ارزيابي نمود و معتقد بود که : « رشد تكاملي در ساختار و كاركردهاي هر واحدي موجب افزايش حجم و در نتيجه تمايز بيشتر اجزاء آن مي شود ». از اين منظر شايد بتوانيم اسپنسر را ادامه دهنده نگرش تکاملي کنت بدانيم هر چند که او درک « عيني » تري از مسائل پيش آمده ، پيش رويمان گذاشت. در اين رهيافت عيني ، او بينش تکاملي را « تغيير از يك حالت به نسبت نامعين ، نامنسجم و همگون به حالت نسبتا معين ، منسجم و چندگون » و داراي سير خطي ارزيابي کرد و جامعه را همچون وجودي مي پنداشت كه رشد مي كند و توسعه مي يابد و پيشرفتي آهسته ، گام به گام ، مستمر و جهت دار دارد و در اين رشد پيوسته جوامع به طور مداوم در جهت افزايش در حجم حركت مي كنند كه لزوما با افزايش در پيچيدگي ساختارهاشان همراه است و اين پيچيدگي در ساختار به منظور « بقاء » و « تطابق » آن واحد اجتماعي با محيط خويش صورت مي پذيرد. اين نگرش تکاملي در ذهن اسپنسر از اين رويکرد فلسفي نشات مي گرفت که او « واقعيت » را محصول تدريجي تغييرات كوچك ولي مداومي مي دانست كه طي دوره هاي بسيار بلند مدت اتفاق مي افتد ، و اصالت جامعه شناسي را هم بررسي وقايع در چهارچوب همين بينش تكاملي مي دانست. از نظرگاه اسپنسر جوامع طي واكنش با محيط اجتماعي و طبيعي شان تكامل و تغيير مي يابند که اين تغييرات همواره آهسته و آرام نيست بلكه ممكن است آهسته آغاز گردد و اما سرعت تغييرات به شكل تصاعدي افزايش يابد که اصطلاح « انباشتگي تركيبي » دقيقا نشان از همين تغييرات تصاعدي دارد که نمونه عيني آنرا مي توانيم در تحولات شديد پديد آمده پس از رنسانس فرهنگي و علمي مشاهده نماييم.
اما از نظرگاه تاريخي اسپنسر در تحليلهاي خويش جوامع را به دو روش « کلان » و « خرد » تقسيم بندي کرد. در نگاه نخست او جوامع را به دو گونه « جنگجو » و « صنعتي » تقسيم نمود و روند تکاملي را به سوي جوامع صنعتي مي دانست. جامعه صنعتي براي او حاوي تمامي آرمانهايي بود که در ذهن خويش مي پروراند. در جوامع صنعتي افزايش در حجم ، پيچيدگي ، تخصص گرايي و وابستگي هاي متقابل اجزاء در ارگانيزم هاي اجتماعي در نهايت به نظم بيشتر مي انجاميد و نياز كمتري به « تنظيم كننده هاي خارجي » ( استفاده از زور دولتي ، پليس ) احساس مي شد که همين امر زمينه هاي افزايش آزادي هاي فردي ، کاهش دخالت دولت و پيدايش جامعه دموکراتيک را امکان پذير مي ساخت ، هر چند که او به لحاظ وابستگي شديدي که ميان اجزاء در اينگونه جوامع وجود دارد ، به نحوي که آسيب بر يک ناحيه بر تمامي ارگانيزم تاثير مي گذارد ، آنرا شکننده تر از جوامع پيشين مي انگاشت و از اين بابت نگران بود.
در واقع ، در جوامع صنعتي تمرکز اسپنسر بر ارگانيزم اجتماعي و وابستگي اجزاء در اين ارگانيزم به يکديگر او را به سوي برداشتي کارکردگرايانه مي کشيد هر چند که تاکيد او بر فرد و امکان آگاهي او در ارگانيزم اجتماعي ، او را از ساير کارکردگرايان همچون کنت و دورکيم جدا مي ساخت.
اما در جهت گيري خرد اسپنسر انواع جامعه ها را برحسب مراحل تكاملي شان و پيچيدگي ساختاري آنها به جوامع « ساده ، تركيبي ، تركيبي مضاعف و تركيبي شديد » تقسيم بندي كرد. در جامعه ساده كليتي وجود دارد كه در آن هيچ چيز به ديگري وابسته نيست و اجزاي آن با وجود يا بدون وجود يك مركز تنظيم كننده ( رهبر مرکزي ) در راستاي اهداف عمومي ( مثل جمع آوري خوراک ، و بر آورده کردن ساير نيازهاي اوليه ) به همكاري و مشاركت با يكديگر مي پردازند و در آن سطح پاييني از تفاوت ، تخصص و استقلال راي وجود دارد ( همچون کمون هاي اوليه ). جوامع ترکيبي از دو يا چند جامعه ساده تشکيل شده که اکثرا به کشاورزي اشتغال دارند و بعضا ممکن است خشن ، يا صلح طلب بوده و گروه هاي سازمان يافته روحاني در آن مشاهده مي گردد ( مثل جوامع قبيله اي ). اما در جوامع ترکيبي مضاعف جمعيت کاملا اسکان يافته اند ، در آنها آداب و رسوم و عرف اجتماعي قوي تري جريان دارد ، داراي ساختار سياسي بزرگتر و مشخص تر هستند و سلسله مراتب مذهبي و تمايزات طبقاتي و تقسيم کار پيچيده تري در ميانشان وجود دارد ( همچون اروپاي قرون وسطي ). و در نهايت جوامع ترکيبي شديد همراه با افزايش در تخصص ، تمايز و پيچيدگي ساختار اجتماعي است ( همچون برخي جوامع اروپايي در اوايل قرن بيستم ).
اما بايد خاطرنشان کنيم که در يک جهت گيري عمومي اسپنسر با آنكه در رابطه با كل جامعه بشري تكامل را امري گريزناپذير مي دانست اما در رابطه با هر يك از جوامع خاص بشري آن را محتمل مي دانست و گاها از ركود و سير قهقرايي سخن مي راند. او هر يک از جوامع ( جوامع جهان سوم ، آفريقا و ... ) را در مرحله اي از تکامل طبيعي تحليل مي کرد و در عين حال تاکيد داشت که ممکن است آنها در جهتهايي متفاوت تکامل يابند يا براي دورانهاي خاصي حرکتشان متوقف گردد يا پسرفت نمايند. او حتي در اواخر عمر هنگامي که رويکرد امپرياليستي بر سياست خارجي انگلستان سايه گسترده بود ، از خوش بيني دوران جواني اش دست كشيد و جامعه اش را بسوي برگشتي وحشت انگيز مي ديد. بدين لحاظ او در اواخر عمر اعتقاد به تغيير مستمر رو به جلو را كناري نهاده و مفهوم « تغيير ريتميك » را پذيرفت كه بر مبناي آن اگرچه تغيير غالبا به سمت جلو مي باشد با اين حال ممكن است دوره هايي از درجا زدن ، بين دوره هاي مستمر توسعه وجود داشته باشد.
بهرحال در چهارچوب جامعه شناسي و بررسي جوامع انساني ، اسپنسر نظريه تكاملي اجتماعي اش را بر بينش زيست شناسانه « لامارك » بنيان نهاد كه بر پايه آن خصوصيات اكتسابي مي توانند به صورت بيولوژيكي از نسلي به نسلي ديگر منتقل شوند. از اين منظر انسانها به ميزاني که در زندگي خود چيزهاي تازه را فرا مي گيرند و مهارت مي يابند و متخصص مي گردند ، مي توانند اين خصوصيات اکتسابي را از طريق ژنهاي خويش به نسلهاي بعدي منتقل سازند. اين نظريه نه تنها براي رهيافت تکاملي اسپنسر که براي خوشبيني او نسبت به آينده ، تاثير بسزايي داشت ، هر چند که او در اواخر عمر به وضوح شاهد بود که چگونه اين برداشت ، که زيربناهاي بينش تکامل گرايانه اش را تشکيل مي داد ، بوسيله نظريه داروين که بر عدم انتقال خصوصيات اکتسابي تاکيد داشت طرد شده است و اين طردشدگي در زماني به وقوع پيوست که اسپنسر حداقل از جنبه اخلاقي نمي توانست از نظرياتش بازگردد.
فردگرايي ضد دولتي
به اعتقاد من ، فرد گرايي اسپنسر ، همچون ساير ليبرال ها ، پيش از هر چيز به نوع نگرش آنها از انسان باز مي گردد. در يک نظرگاه کلي ليبرال ها نسبت به انسان و توانايي هايش خوشبين هستند ، آنها بر صداقت ، درستي و عقلانيت بلندمدت آدميان اعتقاد راسخي داشته و بر توانايي عقلاني و قابليت هاي فرد بر احاطه و تسلط بر زندگي و محيط خويش ايمان دارند و معتقدند که انسانها تنها به قوه تفکر و با داشتن آزادي انديشه و عمل و با حسن نيتي که دارند ، در نهايت مي توانند حداکثر امنيت ، آسايش و رفاه را براي خود و جامعه شان امکانپذير سازند. اسپنسر نيز در همين چهارچوب بر « فطرت پاک و کامل انساني » و « امکان آگاهي افراد » معتقد بود و همين امر او را بر آن داشت تا در مقابل نيروهاي اجتماعي که به زعم او مخرب و محدود کننده بودند ، برخيزد. به عبارت ديگر فردگرايي اسپنسر بر اين نکته تاکيد داشت که آگاهي در جامعه پراکنده است و همين آگاهيهاي پراکنده بر کليت جامعه تاثير مي گذارد و جهت گيريهاي آنرا تعيين مي کند. و بدين ترتيب او بر آن بود که: « خواص واحدهاي تركيب كننده جامعه تعيين كننده خواص مجموعه اجتماعي است » و ( همانطور که پيشتر ذکر کرديم ) اين اعتقاد او به توانايي خودآگاهي هر فرد ( واحد ) در اورگانيسم اجتماعي ، او را از ديگر جامعه شناسان كاركردگرا همچون كنت و دوركيم ( و بعدها پارسونز ) تمايز مي داد.
اما براي فهم بهتر « ضددولتي بودن » اسپنسر نخست بايد ديدگاه هاي او را در ارتباط با جامعه بررسي نماييم. او براي جامعه سه دستگاه متفاوت را در نظر گرفته بود: دستگاههاي توليد كننده داخلي ، دستگاه هاي تنظيم كننده خارجي و دستگاه هاي توزيع ( راه هاي ارتباطي ) ، يا به عبارتي ديگر آن بخش از جامعه كه توليد مي كند ، بخشي ديگر كه حافظ امنيت است و بخش سوم كه كار ارتباط ميان اين دو بخش را ميان خودشان و باهم بر عهده دارد.
در جامعه آرماني او دستگاه نخستين نقشي برجسته را ايفاء مي کند. دستگاه هاي توليدي که بازتاب تنازع بقاء و رقابتي وسيع در سطح جامعه به منظور بقاء اصلح ترين است. آنها که بهتر مي توانند خود را با شرايط تطبيق داده و توليدات ( نه فقط اقتصادي ، بلکه در همه زمينه ها ) بهتري را ارائه نمايند ، نه تنها خود را حفظ مي کنند بلکه افق هايي را نيز به سوي آينده باز مي نمايند. بدين لحاظ براي پيشرفت ارگانيزم از نظر او به حداقل نظارت از سوي دستگاه تنظيم کننده خارجي ( نيروهاي دولتي ) نياز هست و جامعه زماني در بهترين عملكرد قرار دارد كه نظامات كنترل دولتي ، دفاع نظامي و حفاظت از حقوق افراد به حداقل كاهش يابند. از نظر اسپنسر بهترين حكومت ، آن نوع حكومتي است كه از همه كمتر حكومت كند.
متشکرم

