جهاني شدن نيرويي مخالف؛ يا موافق شهروندي
نادر صنعتی
با نگاهي به تاريخ تحولات سياسي جوامع در مييابيم كه جهان از مراحل مختلفي چون امپراطوريهاي كهن قديمي ، پادشاهي مطلقگرا (Absolutism) شكلگيري جامعة دولتهاي اروپايي (دولت- ملتها) وجهاني شدن سياست گذشته است تا به تثبيت الگوي دولت- ملتهاي مدرن در دنياي امروزين رسيده است (هلد، 1999: 38-30). الگوي دولت- ملت بر اين نكته تأكيد ميورزد كه در درون يك قلمرو معين، يك دولت واحد حق كنترل اقتصاد، جامعه، فرهنگ و محيط را داراست و از ديگر سو، شهروندان نيز از طريق فرايندهاي دموكراتيك دولت را تحت كنترل خود دارند (كاستلز، 1999: 27). به اين ترتيب مفهوم شهروندي پاي خود را به عرصة ادبيات سياسي و علوم اجتماعي باز مينمايد در حاليكه ذهن را درگير پرسشهاي زير ميكند:
- شهروند كيست؟
- از چه حق و حقوقي برخوردار ميباشد؟
- چه تعهداتي در مقابل دولت دارد؟
- آيا همة شهرونداني كه در درون يك دولت- ملت و سرزمين مشخص زندگي ميكنند، از فرصتهاي يكساني نيز برخوردار هستند؟ يا خير؟
همزمان با اينكه ذهنمان درگير يافتن پاسخهاي مناسب به پرسشهاي فوق ميباشد، به ناگاه خود را مقابل با پديدهاي به نام «جهاني شدن» مييابيم؛ كه در واقع اين اصل اساسي دولت- ملتها را كه همان در دست داشتن قدرت مشروع در درون يك سرزمين مشخص و معين است، به چالش ميكشاند (مك گرو، 1992).
حال اين پرسش به ميان ميآيد، در حاليكه شبكة مبادلات جهاني اين چنين گسترده و با شتاب عمل ميكند (هلد : 19-18)، آيا سخن گفتن از مفهوم شهروندي مناسبت دارد. پرسشي كه ميكوشيم در طول اين مقاله بدان پاسخ گوييم.
پيش از آنكه در پي تمهيدات پاسخ به پرسش فوق باشيم، ذكر اين نكته ضروري به نظر ميرسد كه، با نگاهي به مجموع مباحثي كه پيرامون شهروندي مطرح گرديده است در مييابيم كه عمدتاً از دو زاويه به مفهوم شهروندي نگريسته ميشود:
- منظر حقوقي
- منظر جامعهشناختي
در منظر حقوقي، همچنان كه در مباحث مارشال به چشم ميخورد سخن از انواع حقوقي است كه شهروندان از آنها برخوردارند و در منظر جامعهشناختي سخن بر سر اين پرسش است كه چه عوامل اجتماعي به وجود آورندة احساس شهروندي در ميان مردم ميگردد.
در اين نوشتار نگاه جامعهشناختي به مفهوم شهروندي را ميپذيريم و نكته كانوني مفهوم شهروندي را احساس تعلق اجتماعي، احساس تعلق به مظاهر فرهنگ ملّي، عشق سياسي و تعلق به پرچم ميدانيم. با توجه به تعريف فوق از مفهوم شهروندي، پرسش اوليه خود را بدين گونه دوباره مطرح ميسازيم كه، آيا جهاني شدن بر روي احساس تعلق به مظاهر فرهنگ ملّي تأثير ميگذارد؟ يا خير؟
ترنر معتقد است كه مقتضيات نظامي و اداري دولت مدرن، روابط اجتماعي و فعاليّتهاي روزمره را سياسي كرد. در نتيجه مردم از عضويت خود در نوعي اجتماع سياسي آگاه شده و احساس تعلق ملي شكل گرفت (ترنر، 1986). اندرسون نيز به نقش رسانههاي جديد (مثل چاپ و تلگراف) در ايجاد نوعي اجتماع خيالي و مشترك در درون دولت- ملّتها اشاره نموده است (اندرسون، 1983). پس از قوام يافتن احساس هويت ملّي در طول سدههاي اخير تلاشي طاقت فرسا و روزافزون در راستاي دروني كردن آن در ميان شهروندان هر دولّت- ملّت صورت گرفته است. همين عميق شدن احساسات ملّي است كه كساني چون اسميت را به اين باور رسانده است كه رشد ارتباطات الكترونيكي و قرار گرفتن در فضاي مجازي نميتواند به احساسات ملّي گرايانه لطمهاي وارد سازد (اسميت، 1990: 175). در اين جا ما با واقعيت دو گانهاي روبرو هستيم، از طرفي با انتشار پرشتاب و سريع فنآوري ديجيتالي، مردم به طرز بيسابقهاي در معرض ارزشهاي ديگر فرهنگها قرار گرفتهاند. و از سوي ديگر آنها را به آگاهي از تفاوتهايشان رهنمون ساخته است. اما آيا اين آگاهي به "ديگر بود"، براي شهروندان آگاهي به خود و افتخار به خود را ايجاد كرده است؟ در پاسخ به اين پرسش دو جهتگيري كاملامتضاد وجود دارد. گروهي طرفدار تفوق فرهنگ عام جهاني بر فرهنگ ملي ميباشند و گروهي ديگر معتقدند كه چنين امري اتفاق نيافتاده و نخواهد افتاد. در ميان طرفدارن تفوق فرهنگ عام جهاني بر فرهنگ ملي نيز ميتوان دو دسته نظرات كاملا متفاوت را مشاهده نمود. دسته اول رويكردهاي ماركسيستي است كه مدعي هستند جامعه جهاني در طول چند صد ساله اخير به تدريج نظام جهانياي را بوجود آورده است كه در آن دولتهاي مركز فرهنگ غالب سرمايهدارانه خود را كه به نوعي توجيه ايدئولوژيك نظام جهاني سرمايه دارانه است از طريق رسانههاي ارتباط جمعي بسط ميدهند.به عبارت ديگر فرهنگ به عنوان يك روساختار از زير ساختهاي اقتصادي در سطح جهاني تاثير ميپذيرد( والرشتاين به نقل از سليمي، 140،1380 و امين،1382). از سويي ديگر ليبرالهاي چون فوكوياما نيز با زاويه ديدي كاملا متفاوت به همين نتيجه رسيدهاند." با گسترش فعاليتهاي شركتهاي جهاني موثر در حوزه فرهنگ بسياري از خصوصيات،سلايق و گرايشهاي فرهنگي به هم نزديك ميگردد. بطوري كه رسانههاي جهاني و توليدكنندگان مكدونالد و كوكاكولا در پيدايش ويژگيهاي مشترك بين فرهنگهاي مختلف موثرند( فوكوياما، 2:2001). در آن سوي ميدان مخالفان كمرنگ شدن فرهنگ ملي در برابر ارزشها و نمادهاي فراملي معتقدند كه فرهنگ ملي براي افراد به معناي تجربه تاريخي ، ارزشها و منافع مشترك ميباشد. همين درهم تنيدگي سرنوشتها است كه با گسترش شبكههاي اطلاع رساني و افزايش تعاملات و تبادلات اطلاعاتي، اعضاي اجتماعات سنتي محرك تازهاي براي ظهور مجدد اجتماعات قومي و ملي در خود احساس مينمايند( اسميت،1990)
براستي كداميك از اين نظرات درستتر ميباشد؟ آيا در جهان امروز هويتها از زمان و مكان و سنتهاي خاص خود بركنده ميشوند و هويتهاي مركبي ايجاد ميشود كه كمتر ثابت و يكدست ميباشند؟( هال، 303:1992)
به نظر ما نوع پاسخ به اين پرسش سخت تحت تاثير انسانشناسي پاسخگو ميباشد. يك نوع نگاه به انسان اين است كه وي را داراي يك هسته دروني و ثابت شخصيتي بدانيم كه كنشهاي وي را در عاليترين سطح تبيين تحت كنترل خود دارد( چنانكه فرويد ميپنداشت). در اين نگرش پرسش اساسي اين است كه هسته دروني شخصيتي چگونه شكل ميگيرد و چگونه تغيير مييابد؟ از نظر فرويد شخصيت افراد در سنين خردسالي شالوده اصلي خود را پيدا ميكند. بنابراين زير بناي بسياري از احساسات و عواطف را در دوران كودكي ميبايد جستجو نماييم و چندان به تغيير اين احساسات و عواطف در بزرگسالي خوشبين نباشيم. بر مبناي اين ديدگاه هرچند كنشگران در فضاي متفاوت اطلاعاتي و ارزشهاي ديگر فرهنگها قرار بگيرند به دليل پس زمينههاي ذهنياي كه دارند همچنان پايبند مليت و قوميت خود خواهند بود.
اگر معتقد باشيم كه افراد هسته ثابت دروني دارند اما اين هويت دروني تحت تاثير شدت و عمق تعاملات ميان افراد است؛ نوع برخورد و نگاه ما به مساله تاثير جهاني شدن بر احساس تعلق اجتماعي افراد متفاوت خواهد گرديد. در اين رويكرد تعاملات افراد با فرهنگهاي ديگر تنها زماني بر روي ارزشها نگرشها و احساسات ديرپاي وي تاثير ميگذارد كه وي با اين فرهنگها تعاملات مستمر ، عميق و شديدي داشته باشد. به همين خاطر صرف ارتباط مجازي از طريق رسانههاي ارتباط جمعي و يا حتي مسافرتهاي ارزان هوايي نميتواند احساس تعلق اجتماعي فرد را به مليت و يا قوميتش خدشهدار سازد داشتهباشد. اين نگاه در شكل افراطي خود به پست مدرنيسم راه ميبرد. بنا بر اين نظر در جريان تعاملات روزمره افراد به تجربه زيسته اجتماعي اصيل و منحصر به فرد ميرسند و لذا در جريان كنش متقابل با ديگران عمدتا به باز توليد انديشههاي و تجربيات شخصي خود ميپردازند. به اين ترتيب نبايد از تعاملات مجازي افراد با كساني كه در يك افق ذهني متفاوت و جهان زيست متفاوت زندگي ميكنند انتظار انتقال معاني داشته باشيم.
راي مختار من در اين ميان اين است كه بسياري از كنشگران دنياي مدرن امروز(و نه همه آنها) هويتهاي چندگانه دارند و داراي چندين معادله رفتاري ميباشند كه در موقعيتهاي گوناگون از آنها بهره ميگيرند. به اين ترتيب جهاني شدن احساس تعلق اجتماعي افراد به مليتشان را به زير سوال نميبرد بلكه دركنار اين احساس تعلق ( هرچند به صورت پارادوكسيكال)مينشيند. نمونه بارز آن رفتارهاي جاذب ودافع بسياري از ايرانيان نسبت به مليت خود شان ميباشد . در حالي كه مجذوب دستاوردهاي فرهنگي غرب هستيم نداي هنر نزد ايرانيان است و بس سر ميدهيم.
منابع و ماخذ:
سليمي، حسين(1375)، جهاني شدن ،فرهنگگرايي و حقوق بشر، تهران ، دفتر مطالعات وزارت امور خارجه.
Anderson,B.(1983), Imagined Communities: Reflections on the Origins and spread of Nationalism,
.
Hall, S.,(1992), The question of culture identity,
l Held, D., McGrew, A. G., Goldblatt, D. and Perraton, J. (1999) Global Transformations :Politics. Economics and Culture .
McGrew, A. G. (1992), Global Politics,
Stefhen Castles, (2000), Citizenship and the Other in the age of migration, Globalization and Citizenship in the Asia-Pacific,
Smith, S.(1990), Toward a global culture?,
Turner,.(1986), Citizenship and Capitalism,
به نام خدا
درباره جهان چند فرهنگي
علیرضا عزیزی
انسان ( در معناي كلي ) روح مجردي است كه تاريخ زندگي او داستان سير به سوي « رهايي » بوده است. امكاني كه از ديالكتيك ميان صورت و معنا ، واقعيت و فراواقعيت ، آزادي دروني و بيروني حاصل مي گردد و در اين ميان « شناخت » اهميتي بنيادين دارد. انسان به ميزاني كه شناختش بيشتر و بهتر مي گردد به آن رهايي غايي نزديك تر مي گردد.
مي توان پذيرفت كه همانند آنچه پيروان مكتب اصالت اجتماعي مي گويند جامعه از خود داراي شخصيت مستقلي بوده كه خواسته ها و نيازهايي متفاوت از اعضاء تشكيل دهنده آن دارد. در اين معنا جامعه در عين حال كه در بسياري از جنبه هاي زندگي به افراد آموزش داده و آزادي مي بخشد ، از جهتي ديگر شناختي « كاذب » به افراد بخشيده و امكان خودآگاهي را از آنها مي ستاند. انسانها در چنين جوامعي براي غايت هايي تلاش مي كنند كه خود انتخاب نكرده اند ، يا فكر مي كنند كه انتخاب كرده اند.
مكتب « اصالت تعدد فرهنگي » در يك چنين زمينه اي امكانات تازه اي براي شناخت بيشتر و بهتر و فهم خود و نيازهاي واقعي فرد ( در قالبهاي متمايز: يك شخص ، يا يك گروه و يا يك خرده فرهنگ خاص و در سطوح مختلف محلي ، منطقه اي ، و ملي ) فراهم مي آورد چرا كه فرد تنها با تمايز بخشيدن خود از ديگري يا ديگران مي تواند به « خود » ش رسيده و دستاوردهاي تازه اي بيابد كه احتمالا « ذهن جمعي » ( به لحاظ خصوصايت كل نگرانه اش ) از آن غفلت كرده است
حال مسئله اساسي در مكتب اصالت فرهنگي انتقال اين دستاوردهاي تازه به ذهن جمعي است. و اين استدلال بر اين پيش زمينه قرار گرفته كه مشروعيت يك ذهن جمعي فراگير ( ايده ئولوژي مسلط : به تعبير ماركسيستها ) را بپذيريم و در جهت اصلاح آن تلاش نماييم ( تغيير جزء به جزء ، آنچنانكه پوپر بر آن تاكيد مي كرد ).
در واقع براي من هرگز پذيرفتني نيست كه با دگرگوني ريشه اي مي توان فضايي بهتر براي انسانها پديد آورد چرا كه باز هم در نهايت با فرونشست انديشه هاي راديكالي و انقلابي ، ذهن جمعي به شكل تازه تري پديد خواهد آمد كه به شكل ساختاري و منطقي ( هر چند داراي دستاوردهاي تازه براي بشريت است ) دقيقا داراي همان خصوصيات و ايرادات گذشته بوده و نمي تواند راهي براي ورود دستاوردهاي تازه تر باز نمايد. رويكرد دگرگوني ريشه اي بر اين نكته بنا شده كه راه حل عقلاني براي تفاهم و هماهنگي وجود ندارد و تنها راه در براندازي خشونت آميز ساختارهاي موجود است و اين براي من پذيرفتني نيست.
حتي من نمي توانم جامعه اي را تصور نمايم كه در آن خرده فرهنگهاي متعدد در يك سطح قرار دارند و با يكديگر تعامل برقرار مي سازند. براي من همواره يك فرهنگ برين و كلي قابل تصور است ( مثل فرهنگ كلي ليبراليسم ) كه خرده فرهنگها ( مثل فمينيستها ، سياهان و ... ) در درون آن فعاليت داشته و به اصلاح آن دست مي زنند و فرهنگ كلي بايد آنچنان قابليت انعطاف پذيري و خودانتقادي داشته باشد كه بتوانند تمامي اين تنوعات را در خود هضم نموده و خود را با آنها ، و آنها را با خود هماهنگ سازد و اين تاكيدي هر چه بيشتر بر ضرورت اصلاحات فرهنگي ( و نه انقلاب فرهنگي ) است. و اين بدان اعتقاد ريشه اي باز ميگردد كه من معتقدم آنچنان كه به نظر مي رسد تفاوت ميان گروه هاي مختلف جامعه وجود ندارد و آنها اين امكان را دارند كه به يكديگر نزديك تر شوند.
حال در اصلاحات فرهنگي همانطور كه پيشتر اشاره كرديم مسئله اساسي چگونگي انتقال دستاوردهاي تازه ( از سوي خرده فرهنگها ، گروه هاي حاشيه نشين و ... ) به فرهنگ جمعي و انتزاعي كلي است.
در تعامل ميان انسانها اين اصل همواره وجود دارد كه در اكثر مواقع افراد ديگر بهتر از خود فرد مي توانند او را بشناسند و درك كنند چرا كه فرد همچون ماهي در آب ، آنچنان در آنچه هست و نگرشها و اعتقاداتش غرق بوده و شناور است كه نمي تواند از خود جدا گشته ، نگاه از بالا داشته و به خودش نظر كند تا واقعيت خويش را آنچنان كه هست دريابد. حال مي توانيم اين مسئله را به تعامل ميان خرده فرهنگها و فرهنگ كلي تعميم بدهيم. اصلاح فرهنگ كلي پيش از هر چيز نياز به بازگشايي راههايي براي امكان خود اصلاحي از جانب خود آن فرهنگ دارد ( در واقع مباني اعتقادي و ساختارهاي آن بايد دموكراتيك بوده و انعطاف پذيري لازم را برقرار سازد ) و در مرحله بعد اين خرده فرهنگهاي غريبه هستند كه مي توانند با ارائه دستاوردهاي تازه هم قابليت و حقانيت خويش را اثبات نمايند و هم خود را با فرهنگ كلي هماهنگ تر سازند.
در واقع شايد بتوانيم يك « حوزه عمومي » را ميان فرهنگ كلي و خرده فرهنگها تصور نماييم كه در بستر آن خرده فرهنگها دستاوردها و نگرشهاي متفاوت خويش را به آزمون ابطال گرايي مي گذارند تا هر كدام كه از اين آزمون موفق بيرون آمدند و توانستند تعامل بهتري با فرهنگ كلي برقرار سازند ، اين امكان را داشته باشند جزء يا اجزائي از فرهنگ كلي را تغيير دهند يا بهينه سازند.
متشكرم
به نام خدا
کارل مارکس
علیرضا عزیزی
نگاهي به گذشته: ماركس در تبيين خود از نظام سرمايه داري قرن نوزدهم نشان داد كه چگونه الزامات ساختاري نظام سرمايه داري رقابتي باعث استثمار كارگران ، و شكل گيري طبقه كارگر و قطبي شدن جامعه گرديده و پيش بيني كرد كه اين دوگانگي در نهايت به فروپاشي نظام سرمايه داري منجر مي شود.
اما در قرن بيستم طبقه حاكم ( سرمايه داران ) از نوشته هاي او بهره برده و سياست اقتصادي شان را در بالاترين سطح تغيير دادند و اين بدين معنا بود كه آنها عقلاني تر شده و از رقابت فزاينده دست كشيده و با بوجود آوردن ساختارهاي كلان و بين المللي اقتصادي همچون كارتلها ، بازار و قيمت ها را به انحصار خويش درآوردند و بدين ترتيب « سود » خود را تضمين نمودند و در اين رهيافت تكنولوژي هم به كمك آنها آمد. با مكانيزه شدن كارخانه هاي توليدي ، از تعداد كارگران هر چه بيشتر كاسته شده و آنها به سوي فعاليتهاي خدماتي سوق داده شدند. بدين ترتيب در قرن بيستم شاهد رشد بخش خدمات و گسترش بوروكراسي و پيدايش دولت رفاه و خدمات اجتماعي ( همچون بيمه ، بازنشستگي ، كاهش ساعات كار و ... ) هستيم كه در نهايت باعث رشد طبقه متوسط و بالاتر رفتن سطح رفاه عمومي در كشورهاي توسعه يافته گرديده است و اينطور به نظر مي رسد كه مسئله استثمار اقتصادي در قرن بيستم در كشورهاي توسعه يافته تا حد زيادي برطرف شده است.
اما نظريه پردازان مكتب فرانكفورت معتقدند كه در قرن بيستم در واقع از طريق « صنعت فرهنگ » ( به تعبير آدورنو ) صورت مسئله پاك شده است. و نئوماركسيستي همچون والرشتاين معتقد است كه در حال حاضر مسئله استثمار اقتصادي در سطح جهاني مطرح است و اين بار استثمار شوندگان كشورهاي جهان سوم ( حوزه پيراموني ) مي باشند. پس به نظر مي رسد كه در قرن بيستم از يك سو مسئله استثمار اقتصادي ناديده انگاشته شده و از سويي ديگر به تمامي نقاط جهان گسترش يافته است.
در واقع شايد بتوانيم بپذيريم كه نفي استثمار اقتصادي يعني « امكان كار آزاد براي همه ». و شايد بتوانيم براي چنين امكاني از دو سياست متفاوت اقتصادي صحبت كنيم: 1- ماركس حذف مالكيت خصوصي و جايگزين شدن مالكيت جمعي بر ابزار توليد و پيدايش جامعه سوسياليستي ، كمونيستي را به عنوان راه حل اين مسئله پيشنهاد كرد كه به نظر مي رسد به خاطر پيدايش بوروكراسي غول آسا و قدرتمندي بيش از حد دولت و با توجه به تحولات اقتصادي و سياسي قرن بيستم ، كه در بالا بدان اشاره كرديم ، چندان كارايي نداشته باشد.
2- مرتفع شدن استثمار اقتصادي از طريق مكانيزاسيون توليد و كوچك شدن آن و همچنين وسعت بخش خدمات و ارتباطات: اين نگرش بنياد نظري خويش را بر اين نهاده كه نظام سرمايه داري شكل عقلاني و منطقي توليد مي باشد كه منطبق بر خواستهاي اساسي انسان ، نفع طلبي ، مولد بودن و توانايي سازماندهي عقلاني ، بوده و با كوششهاي اخلاقي قابل تغيير نخواهد بود. پس سعي دارد امكان نفي استثمار اقتصادي را در يك نگرش ساختارگرايانه از درون سرمايه داري و در روند تكامل ابزار توليد جستجو كند. اگر اقتصاد را در سه بخش توليد ، توزيع و مصرف در نظر بگيريم به نظر مي رسد كه در قرن بيستم در هر سه حوزه تغييرات اساسي نسبت به قرن پيش از آن رخداده است. در بخش توليد شاهد مكانيزه شدن هر چه بيشتر دستگاه ها و كاهش نقش انسان در روند توليد هستيم و در كنار آن دامنه فعاليت بخش هاي خدماتي و تبليغاتي گسترش و اهميت فزاينده اي يافته و چنين به نظر مي رسد كه در حال حاضر « سود » يك بنگاه توليدي بستگي به هر سه بخش متمايز از يكديگر دارد. ماركس در تحليل خود از سرمايه داري قرن نوزدهم « سود » را بر مبناي ارزش اضافي توليد شده از سوي نيروي كار در نظر گرفته بود و معتقد بود كه كارگران از طريق همين ارزش اضافي توليداتشان استثمار مي گردند. اما در قرن حاضر با توجه به كاهش اهميت بخش توليد و كاهش تعداد كارگران و نقش شان در روند توليد و در نهايت كاهش قدرت بخش توليد به نظر مي رسد كه شاهد توزيع قدرت در اقتصاد هستيم. همانطور كه منتسكيو با توزيع قدرت در سياست ( در سه بخش قوه مجريه ، مقننه و قضائيه ) امكان نقش آفريني افراد بيشتري را در روند تحولات سياسي فراهم نمود ، به نظر مي رسد كه با توزيع قدرت اقتصادي نيز امكانات بيشتري براي طبقات متوسط و پايين تر جامعه براي حضور در عرصه هاي اقتصادي فراهم خواهد آمد. پيش بيني مي شود كه در آينده اي نه چندان دور با مكانيزه شدن و كوچك شدن بخشهاي توليدي و اهميت فوق العاده بخشهاي توزيع و تبليغات شاهد تصوير متفاوتي از حيات اقتصادي باشيم كه در آن تنها مالكيت بر ابزار توليد يا تخصص صرف در يك رشته علمي اهميت نداشته بلكه توانايي ارتباط تجاري و ميزان اطلاعات اهميت يافته است و آنهايي كه در اين زمينه تخصص يافته اند نبض بازار را به دست مي گيرند و با توجه به نظريه « مزيت نسبي » ديويد ريكاردو كه در آن مبادلات بين كشورها بر مبناي تخصص يافتن نسبي كشورها در زمينه اي خاص است در نهايت مي توانيم به توازني در عرصه اقتصاد جهاني بينديشيم. به عنوان مثال عيني به كشور امارات و شهر دوبي اشاره مي كنم كه دورنمايي از آينده را براي مان باز مي كند. در آنجا و در حال حاضر تنها نفت نيست كه روند مناسبات اقتصادي را تعيين مي كند بلكه توانايي ارتباطي و مهارت يافتن در بازي اقتصادي است كه ميزان سود حاصله را تعيين مي كند. و به نظر مي رسد كه همين تخصص در بخشهاي خدماتي و تبليغاتي در آن كشور ، در آينده اي نه چندان دور كه منابع خام آن رو به كاهش خواهد گذارد باعث تداوم و دوام آن در عرصه اقتصاد بين المللي مي گردد.
انتقادي بر پيشنهاد دوم
شايد اين كه بگوييم مكانيزه شدن بخش توليد و وسعت بخش خدمات و افزايش ارتباطات باعث قدرتمندي بخشهاي ضعيفتر در سطح تقسيم كار جهاني مي گردد و كشورهاي جهان سوم از طريق جهان ارتباطات و از طريق خدماتي كه ارائه مي دهند مي توانند خودنمايي داشته و با پرداختن به كارهاي انتزاعي ( تشريفاتي ، تبليغاتي يا تجاري ) خود را همپايه كشورهاي توسعه يافته بالا ببرند به نظر خوش بيني نسبت به آينده است. زيربناي خدمات و تبليغات توليد است و آن دموكراسي اقتصادي كه كار اقتصادي را در سه بخش توليد ، خدمات و تبليغات ( كه دو تاي آخري در قرن بيستم اهميت يافته اند ) تقسيم مي كند در واقع چنين به نظر مي رسد كه استثمارگر تك واحدي را به استثمارگر سه واحدي تبديل كرده است. آنها كه در گذشته مراكز توليد را به دست داشتند حال مراكز خدماتي و اطلاعاتي را نيز بدست آورده اند و اگر در گذشته جسم كارگر به اسارت گرفته مي شد حال ذهن ، انگيزه و اوقات فراغت او نيز به اسارت گرفته شده است و در سطح جهاني در آينده نيز كشورهاي جهان سوم همچنان وابسته خواهند ماند.

