دغدغه هاي يك پسر كاركردگرا
قسمت هفتم
و اينطوري شد كه من يهو بين دوستام تو دانشگاه پيام نور تنها شدم. يعني هيچكس ديگه نمي خواست باهام دوست بشه، و هيچ كس هم ميلي نداشت كه باهام همصحبت بشه، خيلي غم انگيزه نه؟
ولي باز خدا رو شكر مي كردم كه اون مصيبتي كه گرفتارش شده بودم تنهايي بود، نه احساس ِ تنهايي، مي دونين كه تفاوتش چيه كه؟ نمي دونين؟ اههه ... بزار بگم خب...
بعضي وقتها هست كه مثلا مث ِ الان ِ من، شما يه كار عجيب غريبي مي كنين (يه سوتي مي دين اساسي!) بعد يهو همه دوستها و آشناها از دور و برتون پرت و پلا مي شن و تا مدتي محلتون نمي زارن و يه جورايي سر سنگين برخورد مي كنن و اغلب بصورت شتر ديدي نديدي باهاتون برخورد مي كنن و مثلا اگه تو صحن دانشكده شما رو ببينن انگار نه انگار كه موجودي به نام تو در اين عالم خاكي وجود داره! (بقول مشهدي ها بي خيالي طي مي كنن داداششش...)
البته خب تا يه مدتي اينجورين ولي چون انسان ذاتا فراموشكار ِ بعدا باز حالشون خوب مي شه و اگه دوباره ضايع بازي در نياري ممكنه بهت نزديك بشن (البته در يه صورت هست كه فراموش نمي كنن و اونوقته كه شما محكوم به تنهايي مي شين، اتفاقا همين مصيبت هم سر من اومد! حالا بريم جلوتر بهتون مي گم).
ولي يه وقت ديگه هست كه شما احساس ِ تنهايي مي كنين، اينو خدائيش ديگه نمي شه كاريش كرد! مي دونين چجوريه؟ اينه كه شما متاسفانه يه آدم ايده آليست ِ جدي هستين، از اونايي كه همش توي آدمهاي اطرافشون انگار دنبال يه جور گمشده مي گردن، يه جور مخاطب براي اون من ي در وجودشون كه انگار در خيلي از موقعيتها نتونسته خودشو نشون بده، و حالا دنبال يه مخاطب مي گرده تا بتونه در همراهي با اون براي اولين بار در زندگيش خودش باشه، خود ِ واقعيش، يا بهتره بگيم بهترين خودي كه در وجودش هست... بهمين خاطر اين آدم ممكنه در طول روز با آدماي زيادي برخورد كنه، دوستها، همكارها، اقوام و ... و حتي باهاشون بگه بخنده، شوخي كنه، كمكشون كنه، پاي درد دلشون بشينه و ... ولي ... بازم در قلبش تنهاست، و اين تنهايي كمي آزار دهنده اس... بگذريم!
بهرحال همانطور كه گفتم تنهايي ِ من از اون احساس ِ تنهايي ها نبود، ولي يه روز كه توي محوطه دانشگاه ايستاده بودم، فهميدم كه قضيه بيخ پيدا كرده و نمي تونم به اين خيال باشم كه حالا بعدا فراموشش مي كنن و همه چي رو براه مي شه.
راستش قضيه اين بود كه همونطور كه گفتم توي محوطه يه گوشه اي همينجوري برا خودم ايستاده بودم كه يهو ديدم استاد انحرافات مون با چند تا از دانشجوها دارن مستقيم بهم نزديك مي شن.
استادم اومد و درست جلوي من ايستاد و بدون اين كه به من توجهي داشته باشه رو به دانشجوهايي كه دورشو گرفته بودن كرد و گفت: خب ايني كه الان اينجا مشاهده مي كنين (با دست منو نشون داد) يك نمونه ي خوب از يك منحرف اجتماعي است، در نظر دارين كه اون چطور هنجارها و ارزشهاي پذيرفته شده رو زير پا گذاشته ...
بعد از كمي مكث بلندتر گفت: نظريه ي برچسب رو كه به خاطر دارين؟
و چند تا از دانشجوها كه هر كدوم برگهه هايي دستشون بود، همانطور كه مي نوشتن با خودشون تكرار كردن « نظريه ي برچسب رو كه به خاطر دارين؟ »
بقيه هم ساكت بودن ولي احتمالا داشتن همينو مي نوشتن و وقتي نوشتنشون تموم سرشونو بلند كردن با دهانهاي باز به استاد خيره شدن كه حالا بعدش چي مي خواد بگه!
استاد كه اينو شنيد داد زد: نه اينو نگفتم كه بنويسين، ازتون پرسيدم، نظريه ي برچسب يادتون هست؟
و باز دانشجوها (مخصوصا دخترا) سرشونو پايين انداختن و باز نوشتن: نه اينو نگفتم كه بنويسين، ازتون ...
بعضي از پسرهام هيچي دستشون نبود و بي خيال در حالي كه دستاشون تو جيب شلوارشون بود، وايستاده بودن و گوش مي كردن، البته به اين خاطر نبود كه اون نظريه رو بلد بودن، يام حرفاي استاد براشون تكراري شده بود ، بلكه به اين خاطر بود كه اصولا اون پسرا از هفت دولت آزاد بودن!
يعني برا دانشجوها به طور كلي چه نظريه ي جامعه شناسي بگي چه شكافت هسته اي خيلي تفاوتي نمي كنه، يه عده شون با پشتكار تمام سرشون پايينه و دارن جزوه مي نويسن و يه عده ي ديگه بي خيال نگاهت مي كنن و آدامس مي جون!
استاد كه يه كمي داغ كرده بود، يه نگاهي بهشون كرد و در حالي كه سرشو از روي تاسف تكان مي داد، ادامه ي صحبتهاشو پي گرفت: بله، به اين آقا همانطور كه توي كلاس اشاره داشتم برچسب « بي ادب » خورده، و بدين ترتيب ايشون در تمامي سالهايي كه اينجا هستند، اين برچسب رو همواره با خود خواهند داشت. اين بقول گافمن داغ ننگي است كه همواره همراه او خواهد بود ...
در همون لحظه يكي از دخترا دستشو بلند كرد و استاد به هواي اين سوالي داره با شور و اشتياق فوق العاده گفت: بله بله بفرماييد، سوالي داشتيد؟
و دختره گفت: ببخشيد استاد مي شه يه كم آهسته تر بگين، آخه نمي رسيم!
يكي دو تا از پسرايي كه اون عقب تر بودن پوزخندي زدن و سرشونو پايين انداختن، و استاد كه معلوم بود تو ذوقش خورده گفت: خيلي خب، كلاس تمومه ... و راهشو كشيد و رفت.
ادامه دارد ...
دغدغه هاي يك پسر كاركردگرا
قسمت ششم
عليرضا
و بدين ترتيب من در ادامه ي زندگيم در دانشگاه پيام نور دچار بايكوت ارتباطي شدم، يعني اين كه هيچ كس ديگه تمايلي نداشت كه با من دوست بشه، حتي پسرها، البته اين عدم تمايل به اين خاطر نبود كه از من خوششون نمي اومد، به اين خاطر بود كه پسرهاي دانشگاه ما اصولا آدماي ذليل مرده اي بودن و نمي خواستن يه وقت خدايي نكرده چيزي باعث بشه كه موقعيتشون رو در ميان بعضي ها يا شخص بخصوصي! از دست بدن، به همين جهت هم سعي مي كردن موقعيت ِ خودشون رو به هر نحو ممكن حفظ كنن...
آخه بزارين اصلا يه چيزي بگم، بايد يه چيزايي رو روشن كنم وگرنه شما احتمالا متوجه عمق فاجعه نمي شين! بايد در نظر داشته باشين كه دانشگاه پيام نور ِ مشهد پيش از اين كه جايي براي درس خوندن باشه، بقول بورديو يك ميدان اجتماعي بود، مي دونين خصلت ميدان اجتماعي چيه؟ يك ميدان اجتماعي، يك جور صحنه ي نبرد ِ كه در اون آدمها براي بدست آوردن چيزهاي خاصي كه در اون ميدان اجتماعي از ارزش و اهميت بسيار زيادي برخوردار ِ مدام با هم در حال مبارزه و رقابت هستن، و در ميدان ِ اجتماعي پيام نور اون چيزي كه بيشتر از همه ارزش و اهميت داشت تاييد و اعتماد اجتماعي اي بود كه افراد در درون گروه هاي دوستي و ميان همكلاسي ها و آشنايان داشتن، اين تاييد و اعتماد به اونها اعتبار و قدرت مي بخشيد و جايگاه اونها رو تثبيت مي كرد.
البته قبول دارم كه در جايي مث دانشگاه قاعدتا بايد سرمايه انساني (مثلا دانش تخصصي) باعث اعتماد و تاييد اجتماعي بشه، ولي سيستم ِ دانشگاه ِ پيام نور طوريه كه شاگرد اول بودن، يا دانش تخصصي به كسي اعتبار و مشروعيت بيشتري نمي ده!
به همين خاطر سرمايه ي اجتماعي ِ آدما اهميت بيشتري داشت، چون اصلا گفتمان حاكم بر دانشگاه پيام نور علمي نبود، حالا هر چي كه بود!
از اين جهت دانشگاه پيام نور يه برتري عمده نسبت به دانشگاه هاي سراسري داشت، اينجا فضاي بيشتري براي ارتباط وجود داشت و به دانشجوها تجربه ي اجتماعي بسيار بيشتري مي داد.
به همين خاطر دوستام (بهتره بگم دوستاي سابقم!) همه كاري مي كردن كه يه وقت موقعيت خودشون در درون گروههاي دوستي داخل دانشگاه از دست ندن، و تقريبا تمامي شون تصميم گرفتن كه بي خيال ِ اينجانب شوند!
ادامه دارد ...
دغدغه هاي يك پسر كاركردگرا
قسمت پنجم
عليرضا
خب بهرحال هر طور هم مي خواستم قضيه رو تفسير مي كردم، بهرحال نمي تونستم اين كه در اين لحظه توي پياده رو جلوي اون همه آدمي از كنارم مي گذشتند ولو شده بودم، رو انكار كنم!
آخه بعضي وقتها آدم اينقدر در عالم نظريه و نظريه پردازي گرفتار مي شه كه بعضي از بديهي ترين واقعيت ها رو هم نمي تونه ببينه، خدا خيرشون بده به اين پراگماتيست ها كه نظريه پردازها رو از آسمون خيال و توهم به زير كشيدن و روي زمين سفت و سخت واقعيت گذاشتن. بگذريم.
بالاخره با كلي خجالت و سرافكندگي از جام بلند شدم و براي اين كه دق دليم خالي بشه چند فحش ركيك ِ شديدا ناجور نثار ِ نمي دونم كي! قرائت فرمودم...
آخه مي دونين من بخاطر شرايط جنسيتيم (پسر بودنم!) هميشه دق دليم رو اينجوري خالي مي كردم كه يا مشت به هوا مي انداختم، يا لگد مي پروندم يا فحش هاي شديدا ركيك مي دادم! و با هر كدوم از اون اعمال مقداري از عقده هام خالي مي شد، البته بهترين شرايط اونوقتي بود كه همزمان اين سه كار رو با هم انجام مي دادم يعني در حالي كه به هوا مشت مي زدم، لگد هم مي پروندم و در همون لحظه فحش هم مي دادم، اينطوري مي تونستم به حداكثر آرامش دروني و روحاني برسم و قلبا آروم مي شدم و عصبانيتم فرو مي نشست و سيستمم به تعادل قبلي باز مي گشت.
البته اين رفتار تا قبل از ورودم به دانشگاه ِ پيام نور ازم سر مي زد، ولي همون سال اول يادمه قضايايي اتفاق افتاد كه باعث شد بكلي اين رفتار رو كنار بزارم و بقول جامعه شناسا در مواقع عصبانيت كنش خردمندانه تري اتخاذ نمايم.
قضيه اين بود كه در يكي از اردوهاي مختلط دانشجويي (كه در حال حاضر به لطف بعضي ها به تاريخ پيوسته!) رفته بوديم به جاي سرسبز در همين اطراف مشهد، قرار شد با بچه ها وسطنا بازي كنيم.
يادمه اواسط بازي بود و حسابي گرم شده بوديم و تيم ما هم وسط بود. اتفاقا در اون لحظه آخرين نفر از تيم ما هم توپ بهش خورد و سوخت، و رفت كنار.
حالا من مونده بودم اون وسط، و اگه مي تونستم از گير پنج تا توپ در برم، تيم ما برنده مي شد و منم عزمم رو جزم كرده بودم كه حتما اين كار رو بكنم. بچه هاي تيم خودمون و تماشاچي هاي مرتب داشتن تشويقم مي كردن و دست مي زدن و منم كه هيجان زده شده بودم، با سرعت توي ميدون مي دويدم و توپهايي رو كه مي زدن رو رد مي كردم، توپ ِ اول نخورد، دوم هم نخورد، سوم و چهارم رو هم رد كردم، فقط يكي ديگه مونده بود ... در اون لحظه صداي بچه ها رو شنيدم كه جيغ زدن « چهار تا » ... با سرعت به سمت اونطرف ميدون دويدم ... حسابي گرم شده بودم و در اوج هيجان بودم ... توپ در دست يار حريف بود و اونو با قدرت به سمت من پرتاب كرد ... توپ سفيد و بزرگ مستقيم داشته به سمتم مي اومد ... خودم و به سمت چپ كشيدم كه از جلوي توپ در برم ولي در همون لحظه پاي چپم ليز خورد و قبل از اين كه بخوام كاري بكنم، توپ محكم به شانه ام برخورد كرد و خودم هم زمين خوردم ... همون لحظه صداي « آه ِ » هم تيمي هام رو شنيدم و صداي جيغ ِ شادي كشيدن ِ بازيكناي تيم رقيب رو ... از جام بلند شدم در حالي كه شديدا عصباني و كفري بودم، به هوا پريدم و در حالي كه مشتم رو به سمت آسمون پرتاب مي كردم، لگدي هم انداختم و همزمان ...
يه لحظه سكوت وحشتناكي همه جا بلند شد، فكر مي كنم همه يه جورايي شوكه شده بودن، البته پسرا كه عين خيالشون نبود و يواشكي داشتن مي خنديدن، ولي دخترا مبهوت نگاهم كردن، و اينطوري شد كه فهميدم آنچه نبايد مي شد، شده!
در واقع فحشي كه در اون لحظه از دهانم خارج شده بود، وحشتناك ترين فحشي بود كه مي شد در يك جمع دانشجويي ايراد كرد.
بعدا هر چي خواستم براشون دلايل و توضيحات دوركيم وارانه بيارم و بگم كه ببينيد شما دانشجوي جامعه شناسي هستين و مي دونين كه آدمها در درون جمع دچار يه جور شورجمعي مي شن و اون چيزي نيستن كه در حالت فردي هستن و اينا، به كتشون نرفت، و اينجوري شد كه اون حادثه به عنوان يه خاطره ي تلخ تو ذهن بچه هاي ٨٣ و ٨٤ باقي موند.
ادامه دارد …
دغدغه هاي يك پسر كاركردگرا
قسمت چهارم
خب احتمالا الان مي خواين بدونين كه چي شد كه من يهو از پنجره ي طبقه ي دوم ساختمان وزارت علوم پرت شدم پايين درسته؟
آهان وايستين يه لحظه، يه سوال به ذهنم اومد: شما از كجا مطمئن هستين كه من از اون پنجره ي لعنتي پرت شدم پايين؟ منظورمو كه گرفتين ديگه؟
مي خوام بگم وقتي از عبارت « پرت شدن » استفاده مي كنم، در نگاه اول اينطور به نظر مي رسه كه دارم تلويحا مي گم كه يه شخصي منو از اون پنجره به بيرون انداخت، درست مي گم؟
و حاضرم شرط ببندم كه شما هم براحتي پذيرفتين كه قضيه همينطوري بوده، اوكي!
نگرفتين؟ بزارين قضيه رو بازتر كنم. خب باز دوباره فرض مي كنيم كه شما دارين از داخل پياده رو مي گذرين كه يهو شيشه ي پنجره ي ساختمان بغلي مي شكنه و يه پسره جلوي پاتون نقش زمين مي شه، طرف درجا ضربه مغزي شده ولي در آخرين لحظات قبل از اين كه به لقاء ا... بپيونده به شما كه نزديك ترين شخص به اون هستين مي گه: « منو از اون بالا پرت كردن پايين! » و بعد جونش در مي ياد.
خب شما در اين لحظه چه عكس العملي انجام مي دين؟ به احتمال زياد سرتون رو بلند مي كنين تا اون « مرد ِ » « خبيث » ي رو كه اين پسر رو از اون بالا انداخته پايين ببينين.
ولي متاسفانه كنار پنجره ي شكسته شده هيچكس نيست! چرا؟
مسئله خيلي ساده است، شما دچار يك خطا در نحوه ي تفسير موقعيت شدين، مطمئن باشين كه در اون لحظه اگه سرو كله ي يك كارآگاه ِ پوزيتويست پيدا بشه، هيچ اعتنايي به توضيحات ِ شما نخواهد كرد و بجاش اولين چيزي كه ازتون مي پرسه اينه: شما دقيقا چي ديدين؟
بعد وقتي شما دقيق تر حادثه رو در ذهنتون مرور مي كنين متوجه مي شين كه تنها چيزي كه شما واقعا ديدين و بهش مطمئن هستين اينه كه يهو شيشه ي ساختمان بغلي شكسته شده و يك پسره افتاده (نه پرت شده!) پايين، و بعد از لحظاتي كمي خون از سروكلش سرازير شده و اون جمله ي كذايي رو هم بهتون گفته!
تنها چيزي كه شما ديدين همينا بوده، پس شما از كجا اين برداشت رو كردين كه يك مرد ِ خبيث اين پسر رو از اون پنجره ي لعنتي پرت كرده پايين؟
حالا اگه فرض كنيم كه در اون لحظه كارآگاهي نمي بود كه شما رو از اشتباه در بياره اونوقت چه اتفاقي مي افتاد؟ بايد در اين باره فكر كنيم نه؟
اينجاست كه متوجه مي شين ما با واقعيت هاي اجتماعي زندگي نمي كنيم، ما با برداشتهاي ذهني ِ خودمون از واقعيت هاي اجتماعي زندگي مي كنيم، ياد يه جمله اي افتادم: « اگر انسانها موقعيتشان را واقعي تلقي مي كنند، پس پيامدهاي اين موقعيتها نيز واقعي اند » ...
ادامه دارد ...
دغدغه های یک پسر کارکردگرا
قسمت سوم
علیرضا
بوممممم ... آخخخخخ ...
دو صدایی كه به فاصله ي چند صدم ثانيه در بالا مشاهده شد! صدای من بود وقتی که از طبقه ی دوم ساختمان وزرات علوم پرت شدم به بیرون و تقریبا با صورت خوردم کف پیاده رو ... البته خب خودتون هم احتمالا باهام هم نظرین که پرت شدن از طبقه ی دوم یه ساختمون به روی سنگفرش پیاده رو زیادم نمی تونه خاطره ی قشنگی باشه دیگه نه؟
و احتمالا الان توی ذهنتون می تونین تصور کنین که در چه وضعیت زاری اونجا توی پیاده رو در حالت دمر و دستای باز روی زمین ولو شده بودم و تا چند ثانیه بعد از حادثه جرات سر بلند کردن نداشتم!
آخه درد افتادن به زمین یه طرف، فكر كردن به اين كه مردم حالا دربارم چي فكر مي كنن یه طرف! (هميشه همينجوريه!)
خب احتمالا خودتونم در جریان هستین که چطوری نگاه می کنن دیگه؟ یا فکر می کنیم که نگاه می کنن!
خب بیاین تصور کنیم که شما یه روز دارین از یه پیاده رویی همینطور می گذرین و بعد یهو شیشه ی ساختمان بغلی می شکنه و یه آدم پرت می شه بیرون و روی سنگ فرش خیابون ولو می شه؟ چه حسی پیدا می کنین اونوقت؟ و درباره ی اون آدم چطور فکر می کنین؟
خب اگه راستشو بخواین باید بهتون بگم كه هیچ حس يا فکر عمیقی هم درباره ی قضیه نخواهید داشت، احتمالا ممکنه اگه وقتتون آزاد باشه يه چند دقيقه اي اونجا وايستين و حالا از روي كنجكاوي يه چيزايي درباره ي اون اتفاق فكر كنين و بعدشم اگه آقا باشين احتمالا مي رين جلو و به آرومي دست طرف رو مي گيرين با يه جمله ي: « بلند شو پسر جان! لباس هاتو مرتب كن » سعي مي كنين وظيفه ي شهروندي تون رو به نحو احسن انجام بدين و در عين حال حواستون به اينم هست كه اين قضيه خيلي بيخ پيدا نكنه و تو دردسر نيفتين برا همينم با چند تا نصيحت كوتاه قائله رو ختم به خير مي كنين و از محل جيم مي شين.
ولي اگه خانم باشين احتمالا به شكل زيركانه اي كلماتي نظير: اواااا طفليييي، حيوووونكييي، آخيييي نازيييي و اينجور چيزا رو هم تكرار مي كنين و بعدشم يواشكي راهتون رو مي كشين و مي رين پي كارتون!
بايد اعتراف كنم كه در همون سي ثانيه اول دو سه تا از اون كلمات ِ خانمانه رو شنيدم، طوري كه براي چند لحظه احساس گربه بودن بهم دست داد!
ولي متاسفانه هيچ مردي به كمكم نيومد و همشون بي اعتنا از كنار گذشتن و خودم مجبور شدم از جام بلند بشم.
البته فكر نكنين اون آدمها بي احساس بودن ها؟ يا انسانيت و نوع دوستي رو فراموش كردن، نه اينطور نيست، فقط مشكل اينه كه اونا اينقدر ذهنشون درگير مسائل ِ مختلف ِ كه واقعا نمي تونن وقتشون رو درگير مسائل ديگه كنن، اگه اينقدر درگير نبودن فكر مي كنم واقعا دوست داشتن كه كمكم كنن يا بدونن كه مشكلم چيه...
لعنتي اين زندگي ِ شهري طوريه كه خيلي بايد عقلاني و حساب شده زندگي كني وگرنه ممكنه براحتي موقعيتهايي رو كه با هزار بدبختي بدستشون آوردي از دست بدي و بيچاره شي!
وقتي از جام بلند شدم و داشتم لباس هام رو مرتب مي كردم، به اتفاقهايي فكر مي كردم كه باعث شد از پنجره ي طبقه ي دوم ساختمان وزرات علوم پرت شم بيرون! همش تقصير پدرم بود، مي دونم ...
ادامه دارد ...
دغدغههاي يك پسر كاركردگرا: بخش دوم
نادر صنعتي شرقی
صحنه اول (خداحافظي)
نهيب پدرم نازكاركرد را بخود آورد كه قرآن وآب را فراموش كرده است. لذا با بيشترين انرژي كه مهمترين كارويژه او بود، بسرعت برق و باد رفت و قرآن را آورد . من هم گوشه چشمي پدرم را كه سخت توي فكر بود ميپاييدم. وقتي پدر توي فكر بود سيبيل كلفتش را ميجويد و اين براي خانواده سيبرنتيكي ما به معناي هنگ كردن بخش نرم افزاري اين نظام بود .من براي آنكه از اضطرابم كم كرده باشم و نظام شخصيتيم دچار عدم تعادل نشود خودم را براي بابام شكلات كردم و گفتم ابوي جان به چي فكر ميكنيد؟ بابام سري بالا كرد و به من خيره نگاه كرد و با لحظه اي مكث گفت من اشتباه كردم. در تاريخ زندگي خانوادگي ما كم پيش ميآمد كه نظام فرهنگي خانواده ما ( يعني بابا) اقرار به اشتباه بكند. با شگفتي و البته خوشحالي از اين اقرار گفتم: ابوي فرهنگ مدار من كجا اشتباه كردهاند؟ بابام كه داشت حفظ الگو ميكرد و از زير قرآن رد ميشد گفت: توي انتخاب اسم تو. گفتم توضيح بيشتري ميدهيد؟ بابام منتظر بود تا من هم مثل او حفظ الگو كرده و از زير قرآن رد شوم. من هم چنين كردم. بابام گفت: بايد اسم تو را ميگذاشتم كژكاركرد. تو در سيستم خانوادگي ما ايجاد اختلال ميكني . الان بايد من ميرفتم سركار ولي بايد با جنابعالي بيام تهران تا تكليف تو را روشن كنند. به ياد حرف استاد نظريههام افتادم كه ميگفت هر سيستم بايد يك زباله دان داشته باشد. بابام كه اين نظر را داشته باشد حتما پام به وزارت برسد بلفور منو ديليت مي كنند. واي اگردستور شيفت ديليت بدهند اونوقت چي ميشود؟ از داخل سيستم وزارت علوم شوت ميشوم بيرون. توي اين افكار بودم كه احساس كردم شلوارم خيس شد. نه خدايا چي شد! نگاه كردم ديدم نازكاركرد با بيشترين انرژي كاسه آب را روي من ريخته است. بابام داد زد لعنت به سيستمي كه فقط انرژي داشته باشد و به من رو كرد و گفت: يالا ديگه كژكاركرد بجنب كه اگه از قطار جا بمونيم مجبورت ميكنم تا تهران پياده بري . پيش خودم گفتم كه خوب خود شما هم كه بايد با من بياييد.
سوت قطار براي من معنايي جز حركت به سوي وزارت علوم نداشت و اين طوري بود كه به تهران رفتيم.
صحنه دوم(مترو تهران)
بالاخره به تهران رسيديم. قبلا درباره نظام فرهنگي حاكم بر مردم اين شهر زياد شنيده بودم. مثل اين گفته كه رانندگي مردم تهران خيلي منظم است و برخلاف مشهديها، رانندههاي تهران اصلا اهل لايي كشيدن و اين جور بي قانونيها نيستند؛ يا اينكه تهرانيها خيلي به صف كشيدن و رعايت نظم پايبند هستند. خوب لااقل تهران مثل مشهد نيست و اين جاي بسي خوشحالي است.در همين لحظه يك پيكان 47 با سرعت از بيخ پام رد شد. با خودم گفتم نبايد با اين مساله پوپري برخورد كرد. با يك مورد كه يك نظريه ابطال نميشود. پدرم گفت: بريم شوش سوار مترو بشيم. از پيشنهاد بابام خوشحال شدم، چون با سوار شدن به مترو من در شبكه روابط دوستانم ارتقاي منزلتي پيدا ميكردم واز پسر وسطي هم جلو ميزدم. به مترو كه رسيديم. ديدم كه جمعيت با قدمهاي تند از پلههاي مترو دارند پايين ميآيند انگار كه دارند از جايي فرار ميكنند. بابام روبه من كرد و گفت: اگه رفتيم پايين ضايع بازي درنياري و مثل يك آدم سخت تحت تاثير فرهنگ(منظور خودش بود) ميري آخر صف وايميستي. فهميدي كژكاركرد؟ من بيچاره هم كه چارهاي جز فهميدن نداشتم سرم را به نشانه تاييد تكان دادم. در اين لحظه ابوي فرهنگمدار من توي ازدحام جمعيت از يك مرد متشخص و با كلاس پرسيد كه :آقا عذر ميخوام انتهاي صف كجاست؟ مرد با مهربانْلبخندي كه بر لب داشت گفت؟ چند قدم عقبتر منتظر باشيد. پدرم مراتب امتنان را بجا آورد و دست من را كشيد و گفت بيا آخر صف بايست. من كه حواسم به قيافههاي رنگو وارنگ دورو برم بود، بياختيار آمدم و كنار بابام وايسادم. در اين لحظه مترو آمد . در مترو باز شد و مردم ريختند توي مترو. دركمتر از چند ثانيه مترو لبريز از آدم شد. در مترو داشت بسته ميشد كه مردي با كت و شلوار خيز برداشت تا خودش را بدرون مترو بياندازد. مرد شتاب گرفته بود و با حداكثر انرژي به داخل مترو شيرجه زد. اما از بخت بد تنها نصف بدنش درون مترو را درك كرد . صداي بوق خطر بلند شد. مأمورين مترو كه با كنترل اجتماعي خود كاركرد يكپارچگي را انجام ميدادند. به سرعت خود را به محل رسانند و به مرد كت و شلواري گفتند كه آقا لطفاً پياده شويد. مرد با آرامش خاطر گفت: من ايستگاه بعدي پياده ميشوم، يكي ديگه رو پياده كنيد. وقتي مامورين نتونستن از عهده كاركرد خود برايند كنشگران داخل مترو مداخله كرده و اين مهم را با نيشگون گرفتن از دست مرد كت و شلواري انجام دادند. مرد دستش را از ميله رها كرد و به بيرون پرتاب شد. با بسته شدن در، مترو حركت كرد. در اين موقع متوجه شدم كسي، از داخل مترو دارد با ما خداحافظي ميكند. دقت كردم، همان مرد با كلاسي بود كه با مهربان لبخند خودش ما را به انتهاي صف راهنمايي كرده بود!
صحنه سوم( وزارت علوم)
بالاخره پس از پرس و جوي بسيار به وزارت علوم رسيديم. ساختمان سفيد، مرتفع و شيك وزارت نشان از بسامان بودن وضعيت علم و پژوهش در كشور داشت. وارد ساختمان شديم و از اطلاعات پرسيديم كه كميسيون بررسي وضعيتهاي آسيبي كجاست. نگهبان از بالاي عينك خود به ما نگاه كرد و گفت كه مورد آسيبي چيست؟ پدرم با دست به من اشاره كرد و گفت: ايشون هستند. نگهبان مرا انداز و برانداز كرد و رو به پدرم كرد در حالي كه آه ميكشيد،گفت: براتون متاسفم فكر ميكنم وضعيتشون وخيم باشد. در هرصورت ابتدا بايد برويد كمسيون نظام شخصيت طبقه دوم سمت راست.
آسانسور مارا به طبقه دوم رساند. راستي اگر خرده نظام اقتصادي وزارت علوم كفگيرش به ته ديگ ميخورد و براي اين ساختمان نو بنيادش نميتوانست آسانسور تهيه كند چي ميشد. لابد گرانْمقداران عرصه علم و فرهنگ مثل پلنگ صورتي خودشان را به طبقات بالا ميرساندند. در اين افكار شيطاني بودم كه بابام گفت: بله نظام شخصيت ، اتاق 205 بريم تو كژكاركرد. وارد اتاق شديم. خانمي با روپوش سفيد پشت ميزنشسته بود و با خودش حرف ميزد. با وارد شدن ما خودش را جمع و جور كرد و با كمي اضطراب و دستپاچگي گفت: كدومتون مريض هستيد. قبل از آنكه پدرم دوباره مرا نشان دهد به سرعت گفتم هيچكدوم خانم دكتر. فقط اومديم خدمتتون كه مشخص كنيد كه نظام شخصيتي من براي موندن توي سيستم وزارت علوم دچار مشكل نيست. خانم دكتركه از پشت ميزش بلند شده بود براي ما توضيح داد كه روانكاوي فرويدي ثابت كرده است كه تنها كسي كه قطعا دچار مشكل نيست خود فرويد است و بقيه افراد جامعه عقدهاي هستند. پس اينجا ما ميخواهيم بدانيم ميزان مشكل دار بودن شما چقدر است نه اينكه بفهميم آيا مشكل داريد يا خير البته به شما اين نويد را بدهم كه ما در اينجا با نظرات پارسونز درباره نظام شخصيت كار ميكنيم و به اندازه فرويد سختگير نيستيم. حالا روي تخت دراز بكشيد ميخواهم شما را معاينه كنم. براي آنكه نظر مسوول آموزشمون درباره من درست از كار نيايد به سرعت روي تخت دراز كشيدم. خانم دكتر نزديك آمد و به من گفت: لطفا دهنت را باز كن و بگو آي، با تمام تواني كه داشتم دستور خانم دكتر را اجرا كردم.- خيلي خب بسه ديگه. به قيافه خانم كه نگاه كردم احساس كردم همان سوسكي هستم كه روز قبل از پنجره به بيرون پرتش كردم. نظرتون چيه خانم دكتر؟ اين صداي گرفته بابام بود كه از كيفيت احوال من ميپرسيد._ خب بايد بگم كه I ايشون خيلي متزلزل است.- يعني چي خانم دكتر_ ببينيد در بررسي نظام شخصيت ما چهار خرده نظام خود، فراخود، نهاد و هويت فرد را بررسي ميكنيم. خود كه در نزد فرويد بخش خودآگاه هر انساني ميباشد در نزد پارسونز كاركرد دستيابي به هدف را دنبال ميكند. اين ضمير آگاه ما است كه هدفهاي زندگيمان را مشخص ميكند و متاسفانه اين بخش از خرده نظام شخصيت ايشان سخت آسيب ديده و متزلزل است. پدرم كه داشت اطلاعاتش از نظريه پارسونز اضافه ميشد با ذوق پرسيد: اين نكته را از كجا فهميديد؟ خانم دكتر حكيمانه جواب داد: خيلي ساده زبان كوچيكش را نگاه كردم ؛ بيش از حد تكون ميخورد. بگذاريد ببينم اوضاع خرده نظام نهاد وي چطوري است. خب پسرم شما كه تهران آمديد تو خيابون هاي تهران چي ديدي؟ براي آنكه دقت خودم رو نشون بدم گفتم: بيش از همه توي جوب خيابونها موش ديدم. خانم دكتر هيجان زده گفت: دقيقاً درست است. با خوشحالي معصومانهاي كه ويژگي لحظههاي درك شدن است به خانم دكتر نگاه كردم. بابام كه هنوز ميخواست اطلاعاتش را افزيش دهد در حالي كه دفترچه ياد داشتش را بيرون آورده بود، پرسيد: توضيح بيشتري ميدهيد. خانم دكتر گفت البته خواهش ميكنم. ببينيد در نظر فرويد نهاد مجموعه اميال و غرايز زيستي انسانهاست. پارسونز اين بخش از وجود آدمها را نظامي ميبيند كه سازوكار تطابق را انجام ميدهد. يعني بايد براي حفظ تعادل شخصيت افراد حدي از اين اميال ارضاء شود. اين اميال اگر ارضاء نشود ممكن است بصورت مكانيسم انكاركردن خود را نشان دهد و در اين وضعيت... پدرم كه از فهم نظرات فرويد ذوق زده شده بود، جمله خانم دكتر را كامل كرد، و كژكاركرد من بجاي ديدن دخترها و پسرهاي توي خيابان موشهاي توي فاضلاب را ميبيند. خانم دكتر جمله پدرم را تاييد كرد و گفت: تعجب ميكنم، از پدر فرهيختهاي مثل شما اينچنين كژكاركردي عجيب است. چرا براي اون يك هويت درست و حسابي ايجاد نكرديد؟ پدرم گفت: هويت؟ توضيح بيشتري ميدهيد؟ _ خب پارسونز معتقد بود كه هويت آدمها خرده نظامي است كه كاركرد حفظ الگو را انجام ميدهد. به عبارت ديگر براساس تصويري كه فرد از خود دارد الگويي براي رفتاركردن انتخاب ميكند. همين هويت است كه براي فرد انگيزه فعاليت درباره يك موضوع را ايجاد ميكند و شما به عنوان خرده نظام فرهنگي جامعه در شكلگيري اين هويت نقش داشتيد. من مثل هنرپيشه فيلم قانون(ويجي) گفتم: بله پدر تو مقصري، من ميتوانستم آدم حسابي باشم، نه اينجوري كژ و كوله. پدرم گفت كه من تنها در هويت تو تاثير نداشتم خانم دكتراون دوستاش، جلال پيش پيشو و كمال آب لمبو رو دست كم نگيرين. اگر الان اينجا بودن ميتونستن شما رو هم ته جَفاتهاي شهر بكنن. خوب ميگين من بايد چكار ميكردم؟ در عوض يه فراخودي براش درست كردم كه رفتارش رو ظاهراً هم كه شده يكپارچه و منظم ميكند. در اين لحظه به ياد اين جمله ديوار نوشته افتادم كه: به ياد آرزوهايي كه ميميرند سكوتي ميكنم سنگينتر از فرياد. خانم دكتر كه كم كم از دست پرچانگيهاي بابام داشت خسته ميشد گفت. اميدوارم وضعيت ايشون در خرده نظامهاي ديگر بهتر از اين باشد. لطفا يك طبقه بالاتر بخش آسيبهاي اجتماعي رجوع كنيد.
به نام خداوند بخشنده مهربان
داستان جامعه شناختي
قسمت اول:
دغدغه هاي يك پسر كاركردگراعليرضا عزيزي
همه چيز از آنجا شروع شد كه نمره آمار در علوم اجتماعي م و « صفر » شدم. حسابي حالم گرفته شده بود ، نه از اين كه اين درس و افتادم ، بخاطر اين كه فقط چند صدم تا مشروط نشدن فاصله داشتم و اگه استادش يه لطفي مي كرد و يه نمره بيشتر بهم مي داد يعني « 1 » اونوقت اين ترمم و هم مشروط نمي شدم و در نتيجه سه ترمه نمي شدم و مي تونستم ادامه تحصيل بدم. برا همينم رفتم جاي استادمون و با التماس و خواهش و تمنا بهش گفتم كه اگه ممكنه يه نمره بهم اضافه كنه ، اونم برگه امتهانيم و نشون داد و گفت: آقاي كاركرديان شما روي اين چيزي نوشتين كه من بتونم بهتون نمره بدم ؟ برگه رو نگاه كردم. خدائيش راست مي گفت ، قسمت تشريحي هاش كه سفيد سفيد بود ، مثل اين كه اصلا ازش استفاده نكرده باشن ، تستي هاش رو هم كه با خدا با هم نشستيم حل كرديم ، يادمه هي ازش مي پرسيدم اين سوال چي شه ؟ خب حالا اينو بگو ؟ و اونم كلش و آورده بود جلو رو برگم و به سوالها خيره شده بود و هي مي گفت: نمي دونم ، نمي دونم
… . آخرش بهش گفتم: برو بابا ، خودم تنهايي بهتر حل مي كنم. فكر كنم يه كم دلخور شد چون همينطور كنارم نشسته بود و هيچي نمي گفت. آخر جلسه وقتي برگه رو دادم و مي خواستم برم بيرون گفت: مي بخشي كه نتونستم كمكت كنم راستش … . چيزي نگفتم ، چون با خودم فكر كردم حداقل يكي دو روز بايد باهاش قهر باشم ، خدا اگه اين موقع ها بدرد نخوره ، پس كي مي خواد بدرد بخوره !خلاصه رو به استاد كردم و به شوخي گفتم: خب براي تميزيش نمره بدين. بدجوري نگام كرد ، فهميدم كه مثل هميشه بي موقع شوخي كردم. در همين وقت استاد نظريه هامان كه آنطرفتر نشسته بود و هميشه هم در حال و هواي كاركردگرايي سير مي كرد ( حتي يكبار هم براي رابرت مرتن شعر گفته بود ) گفت: « آقاي كاركرديان ، شما بايد در نظر داشته باشيد كه در موقعيت كنوني شما تنها يك كنشگر ساده هستيد و در مقابل سيستم پيچيده دانشگاه كاري از پيش نمي بريد و از آنجا كه نگاه كاركردگرايانه به انسان قابليت پيش بيني مي دهد ، مطمئن هستم كه شما در روزهاي آينده در درون اين سيستم جايي نخواهيد داشت ». بعد براي لحظاتي همينطور به من خيره ماند و به يكباره از جا پريد: آه ، يافتم ، كشف كردم ... .
من ، مسئول آموزش و استاد آمارم با هم پرسيديم : چي رو ؟ و او هيجان زده گفت: سيستم! هر سيستمي بايد يك زباله دان داشته باشد ، تا اضافاتش را به « محيط » دفع كند! بعد به سمت من آمد و با دستهايش شانه هايم را محكم گرفت و گفت: تو الان همان زباله اي هستي كه بايد دفع شود. گفتم: دست شما درد نكنه استاد. و او مثل اين كه اصلا حرفم و نشنيده باشه همانطور كه توي اتاق قدم مي زد با خودش زمزمه مي كرد: آره ، اين زباله است … . مسئول آموزش مان هم كه خود را در اين زمينه ها ( و در واقع در همه زمينه ها ) نظريه پرداز مي دانست گفت: نه آقا ، قضيه ايشون بيشتر به نظريه اسپنسر بر مي گرده ، هميشه تو يه گونه حيواني يه عده عقب مونده وجود دارن كه… . استاد نظريه هامان كه هيچوقت تحمل حرف مخالف را نداشت با عصبانيت تمام به سمت او رفت و در حالي كه با انگشت مرا نشان مي داد داد زد: نه آقا ، اشتباه مي كنيد ، اين يك زباله است! و مسئول آموزشمان هم كه مي خواست كم نياورد از جايش بلند شد و بلندتر داد كشيد: نخير آقا ، اين يك عقب مانده است!
و باز استادمان داد زد: آيا شما دليلي براي اثبات مدعاتان داريد ؟ و مسئول آموزشمان هم گفت: نخير آقا ، دليلي كه شما بفهميد ، ندارم ، من از طريق شهود به اين نتيجه رسيده ام.
جرو بحث آنها حسابي بالا گرفت و من كه واقعا احساس يك زباله ي عقب مانده بهم دست داده بود و نظام شخصيتي ام كاملا نابود شده بود ، با نااميدي سرم و پايين انداختم و از اتاق خارج شدم. در راه خانه با خودم فكر مي كردم كه استاد نظريه هامان راست مي گفت ، من فقط يك كنشگر ساده هستم و اراده چنداني ندارم ، بعد با خودم فكر كردم كه با پدرم مشورت كنم. اين شد كه با قدمهاي بلندتر و اميدوارانه تر به سوي خانه براه افتادم ...
خانواده ما از چند نسل پيش كه كاركردگرايي در اروپا رايج گشته و به آمريكا رفته بود ، شيفته اين نظريه جامعه شناسي بودند. هم پدربزرگ و مادربزرگم ، در زمان دانشجويي همكلاسي پارسونز بودند ، و يادم هست آنزمانها كه كوچكتر بوديم ، شبهاي زمستان مادربزرگم از غيبت پدربزرگ كه هميشه زود مي رفت و مي خوابيد ، سوء استفاده كرده و ما را دور كرسي جمع مي كرد و از خاطراتش با تالكوت پارسونز مي گفت. از اين كه او خيلي پسر خجالتي ايي بوده ، و از آنجا كه مادربزرگم آنروزها نازترين و دوست داشتني ترين دختر كلاس شان بوده ، هميشه مي خواسته يه جوري با مادربزرگم دوست بشه ، ولي از ابرازش خجالت مي كشيده. و مخصوصا تعريف مي كرد كه: « يه روز قبل از شروع كلاس يه گوشه تنها توي محوطه ايستاده بودم كه يه دفع اون اومد و جلوم وايستاد ، صورتش مثل لبو قرمز شده بود و لبهاش مي لرزيد. بهش گفتم: چي شده تالكوت ؟ چيزي مي خواي بگي ؟ و اون يه چيزايي رو زير لب زمزمه كرد كه من فقط از بين حرفهاش LOVE و YOU رو فهميدم ، بعدشم فرار كرد و رفت توي كلاس ». بعد آهي مي كشيد و ادامه مي داد: بعد از اون هم رفت آمريكا و من هر چي منتظرش شدم نيومد ، آخرش مجبور شدم با پدربزرگت ازدواج كنم!
اين شيفتگي تاريخي در خانواده ما باعث شد كه ما حتي فاميلمان را هم به كاركرديان تغيير دهيم و پدرم كه پسر خلف پدربزرگم بود نام مرا « كاركرد » ، و نام خواهر كوچكم را « نازكاركرد » گذاشت. ساختار و شيوه زندگي ما كاملا بر مبناي اين نظريه بنا شده بود و سلسله مراتب سيبرنتيك در آن به خوبي رعايت مي شد. پدرم در راس اين هرم قرار داشت با بالاترين سطح از اطلاعات و آگاهي ، او براي آنكه هميشه در اين سطح باقي بماند ، مرتب روزنامه مي خواند و جز اخبار تلويزيون به چيز ديگري اهميت نمي داد و بيچاره خواهر كوچكم كه در بالاترين سطح از انرژي قرار داشت و مجبور بود روز و شب در خانه ما كار كند و از زمين شويي گرفته تا رخت شويي ، و شستن ظرفها و جارو كشي همه به عهده او بود. نازكاركرد هميشه آرزو داشت كه هر چه زودتر با يك كنشگر مذكر ، نهاد خانواده را تشكيل دهد تا در آن سيستم نقش بهتري به او محول گردد و رده بندي اش كمي بالاتر برود.
حتي در موقعيتهاي بحراني هم هر كدام از ما با شرح وظايف مرتبط با نقشش آگاه بود. مثلا همين چند روز پيش با خواهرم نشسته بوديم توي اتاق و داشتيم « اسم ، فاميل » بازي مي كرديم كه يهو خواهرم جيغي كشيد و بيهوش شد. تا چند لحظه من همينطور گيج بودم و دور و برم را نگاه مي كردم كه چي شده ؟ كه يه دفعه چشمم به موجودي بس خطرناك و پليد بنام « سوسك » كه گوشه اتاق قرار داشت افتاد. در آن لحظه دقيقا منطبق بر نظريه رفتارگرايي ، بدون اين كه بخواهم به خواهرم كمك كنم ، چهار دست و پايي از اتاق فرار كردم. اما پس از چند لحظه تفكر و تامل ، بر آن شدم كه يك كنش اجتماعي و دلسوزانه داشته باشم بدين معني كه وارد اتاق شدم و جنازه خواهرم را كشان كشان از خط مقدم به پشت جبهه منتقل نمودم. وقتي پدر آمد به تبيين بحران پديد آمده پرداخت و توضيح داد كه يكي از عواملي كه مي تواند سيستم را به نابودي بكشاند نيروهاي خارجي مخرب هستند و در اين لحظه نظام خانوادگي مان گرفتار تهاجم يك عامل خارجي بيگانه و مخرب گرديده است و هر آن ممكن است اين عامل نفوذي تعادل و ساختار سيستم كل خانواده را بهم بزند. پس از اين بيانات روشنگر و آگاهننده ، پدر نقش خود را تمام شده دانست و بقيه كار را به ما محول نمود و رفت كه بخوابد.
پر واضح بود كه در آن لحظه وظيفه نابودي آن دشمن متخاصم تنها به عهده من قرار داشت. منهم خود را به اسلحه اي مرگبار ( يك جارو ) مجهز نمودم و طي عملياتي نفس گير و با تك و پاتك هاي مداوم ( رفتن به اتاق و فرار به بيرون ) موفق شدم او را به عقب نشيني از مواضع خويش وادار كرده و به كوچه ( از پنجره ) رهنمونش سازم.
بهرحال شب ، پس از شام با پدر اين موضوع را در ميان گذاشتم و او هم به شدت از مشروط شدنم عصباني شده بود بلند شد و رفت به « اتاق مخصوص » و نيم ساعتي آنجا بود و وقتي عصبانيتش تخليه شد دوباره پيش مان برگشت. در واقع اين اتاق مخصوص در خانه ما ، خاصيت كاركردي داشت. پدرم معتقد بود كه يك ارگانيسم براي حفظ تعادل نياز دارد كه نيروهايي را كه از درون باعث عدم تعادل مي گردند را به نحوي تخليه كرده و به كنترل خويش بگيرد بهمين لحاظ در خانه اتاقي را با ديوارهاي ضد صوت تعبيه كرده بود كه هر كدام از اعضاء خانواده كه عصباني مي شد و يا دلش مي گرفت و مي خواست گريه كند به آنجا مي رفت و از امكانات آنجا شامل كيسه بوكس ، ديوار براي كوبيدن كله به آن ، انواع ظروف يكبار مصرف براي شكستن ، انواع آدمك رجال سياسي و غير سياسي براي فحش ركيك دادن ( ببخشيد ، اشتباه نشود ، منظورم زمان شاه ملعون و دستپرورده استكبار است ، وبلاگ گروهمان را نبنديد خواهش مي كنم. آينده : آه ، نه ، اوين ... چند سال بعد: بنشينم يك كتاب « انسان در جستجوي معني » بنويسم ! ) ، انواع دستمال كاغذي ، « موي مصنوعي » براي كشيدن ، « صورت مصنوعي » براي ناخن ناخن كردن ، بادبزن و آب قند براي از حال رفتن ، لنگه كفش ( با ته فلزي ) براي درآوردن و ... استفاده كند ، و لحظاتي بعد با لبخندي مليح از آنجا خارج گردد.
پدرم پس از اين كه آرام شد گفت كه سيستم دانشگاه زير نظر سيستم بزرگتري بنام وزرات علوم قرار دارد و بلند شد و به يكي از دوستانش كه نقش برجسته اي در وزارت به عهده داشت تماس گرفت ... ( ادامه دارد ).
به نام خدا
يك داستان جامعه شناختي
علیرضا عزیزی
قسمت اول : يك جامعه شناس خردگرا
در سالهاي نه چندان دور در شهر ما پسري زندگي مي كرد كه يك روز همينطور كه داشت توي خيابان براي خودش راه مي رفت با خود فكر كرد كه بايد « خردگرا » تر شود به همين خاطر آبنبات چوبي ايي كه در دهان داشت را گرفت و پرت كرد توي سطل زباله ، و بلافاصله رفت همين دانشگاه آنطرف شهرشان و در رشته « جامعه شناسي » ثبت نام نمود و بلافاصله بدون اين كه حتي كتابي درباره آن خوانده باشد ، علاقه اي بس مضاعف به آن رشته در وجود خويش يافت. او بيش از هر چيز به « كاربرد تحليل هاي جامعه شناختي در زندگي روزانه » خويش توجه داشت به همين خاطر در همان روز ثبت نام در راه بازگشت به خانه به گدايي كه هميشه سر كوچه شان مي نشست با مهرباني تمام برخورد كرد و تمامي پول هايش را به او بخشيد چرا كه معتقد شده بود اين ها جزء طبقات محكوم جامعه اند و او موظف است در مقابل بورژواها از حقوقشان دفاع نمايد. اين بود كه سنگي از روي زمين برداشت و پرت كرد به پنجره هتلي كه درست آنطرف خيابان بود. او همچون يك انقلابي متعهد به ته كوچه شان فرار مي كرد در حالي كه صداي شكستن شيشه و فرو ريختنش را از پشت سر مي شنيد. وقتي به خانه رسيد در اولين اقدام به اتاقش رفت ، جلوي كامپيوترش نشست و انواع و اقسام بازيهاي كامپيوتري كه بر روي هارد ذخيره نموده بود « آن اينستال » كرد. در همين حين ناگاه سوالي به ذهنش رسيد: آيا بخشيدن همه پولهايش در كنش متقابلي كه با آن گداي سر كوچه داشت يك كنش عقلاني بود ؟ او كمي افسرده شد و با خودش تصميم گرفت كه از اين به بعد در رويكردهاي ديگر زندگي اش تصميمات عقلاني تري اتخاذ نمايد و
در واقع ساختارهاي زندگي خويش را چنان سازمان بخشد كه در بلند مدت ، كمترين احتمال چنين كنشهاي غير عقلاني ايي وجود داشته باشد. به همين لحاظ نقشه اي برداشت و از روي آن « ساختار » مسير رفتن به دانشگاهش را تغيير داد. در نتيجه از فرداي آنروز از در پشتي و كوچه بغلي و به شكل خميده و يواشكي به سمت دانشگاه به راه افتاد. اما چون در تحليلهاي خويش دچار اشتباه شده بود و در واقع عواملي را در تبيين اين پديده در نظر نگرفته بود به ناگاه با همان گداي ديروزي در كوچه بغلي برخورد كرد. گداي مزبور كه خاطره خوشي از كنش متقابل ديروز در ذهن داشت بر طبق نظريه رفتارگرايي همچون يك « لومپن پرولتاريا » به او هجوم آورد و پسر قبل از آن كه مجبور شود براي مرتبه اي ديگر تمامي پولهايش را به او ببخشد در صدد فهم « علت هاي پنهان » اين پديده برآمد و از او پرسيد: اه ، تو كه ديروز كوچه قبلي بودي ؟ و گداي مزبور كه همچنان با چشمهاي از حدقه در آمده و آب دهان راه افتاده ، به او نگاه مي كرد با عجله گفت: صبح ها اينجا شلوغ تره ، بعد از ظهرها كوچه قبلي . و پسر فهميد كه در تبيين خويش مسئله زمان را در نظر نگرفته بوده و اين اشتباه برايش گران تمام شد چرا كه مجبور شد تا دانشگاه پياده برود ، به كلاسش دير برسد و كلاسهاي بعد از ظهر را با صداي « قور قور » شكمش بگذراند.
بدين ترتيب پسر داستان ما ، شش ماه آينده را در چگونگي حل اين « مسئله اجتماعي » گذراند و هر بار چون علت تازه اي را در نظر نگرفته بود با شكست مواجه مي گرديد و مجبور مي شد تمامي پولهايش را به آن گدا بدهد طوريكه گداي مزبور پس از دو ماه كت و شلوار تازه اي براي خود خريده بود و چهار ماه بعد با اتومبيل پرايد سر كارش حاضر مي شد. اين جا بود كه پسر دريافت در علوم انساني پيش بيني وقايع تا چه حد غيرممكن و هزينه بر است.
اما سرانجام علوم طبيعي و در واقع علم فيزيك به دادش رسيد و او توانست به كمك يك « ابزار » علمي يعني يك دوربين ، صبح ها به پشت بام رفته و كوچه هاي اطراف را از نظر بگذراند تا موقعيت دقيق گداي مزبور ( حجم ، جرم ، شتاب ، تكانه حركتي و ... را در سرعت هاي پايين و بر حسب پارادايم نيوتني ) را دريابد و ساختار مسير رفتن به دانشگاه را بر مبناي « داده » هاي گرفته شده از دوربين سازمان بخشد و براي هميشه اين مشكل را حل كند.
قسمت دوم : يك عشق جامعه شناختي
اوايل ترم دوم بود و پسر جامعه شناس ما باز همينطور براي خودش توي محوطه دانشگاه جلوي آب سرد كن ايستاده بود و در تفكرات جامعه شناختي اش غرق گشته بود و با خود مي انديشيد كه چگونه مي تواند به شكل عقلاني تري از اين آب سرد كن استفاده كرده و رفع تشنگي نمايد چرا كه به نظرش مي رسيد آن كنش سنتي « با دست آب خوردن » كارايي خويش را در جامعه پست مدرن ( با توجه به مشكلات هميشگي « پيچيدگي روابط و ساختارها ، عدم قطعيت و رشد فزاينده رسانه هاي ارتباط جمعي و مسئله دهكده جهاني و ... » ) از دست داده و حال روشهاي بهتري بايد جايگزين گردد. او داشت به نظريه پردازي هاي ممكن در اين ارتباط فكر مي كرد و اين كه چرا آب سرد كن الان قطع شده كه يه دفعه صدايي از پشت سرش شنيد: سلام .
وقتي به پشت سرش نگاه كرد ، چند لحظه اي طول كشيد كه تشخيص دهد در مقابلش يك موجود انساني ايستاده است كه با توجه به نحوه لباس پوشيدنش توانست تشخيص دهد كه او يك موجود انساني مونث است. در واقع دختري تقريبا در يك متري او ايستاده بود و ساكت ، آرام و مستقيم نگاهش مي كرد.
پسر به او نگاه مي كرد و سعي داشت از روي نحوه لباس پوشيدنش ، شيوه آرايشش و ميزان سانتي مترهايي كه مغنعه اش از جلو پيشاني فاصله گرفته و به عقب رفته بود ، جايگاه طبقاتي وي را مشخص سازد تا به طور كلي نوع جهان بيني و افكار او و در نهايت كنشهاي احتمالي آينده اش را دريابد. پسر در حال تجزيه ، تحليل وضعيت بود كه دختر صحبتش را آغاز كرد در حالي كه چهره اش كمي سرخ شده بود و صدايش محسوس مي لرزيد: ببخشيد مي شه چند لحظه وقتتون و بگيرم ؟ پسر به ساعتش نگاه كرد و گفت: ايرادي نداره ، سي ثانيه مي تونم بهتون وقت بدم. دختر كمي مكث كرد ، نفس عميقي كشيد بعد گفت: راستش احساس كردم كه بايد احساسم و بهتون بگم . پسر پرسيد: من شما رو مي شناسم ؟ و دختر گفت: نه ، راستش شما روز ثبت نام از كنارم رد شدين ، من از همونوقت يه احساس خاصي
… . پسر با تعجب پرسيد: ببخشين ؟؟؟ شما رشته تون چيه ؟ دختر گفت: ادبيات مي خونم. و پسر گفت: آهان ، حالا فهميدم. و دختر ادامه داد: مي خواستم ازتون بخوام كه ... . پسر گفت: در واقع شما پيشنهاد يه گروه دو نفره رو مي دين درسته ؟ دختر كه چهره اش گلگون تر شده بود و سرش و پايين انداخته بود گفت: راستش اينجوري كه نه … .و پسر گلويي صاف كرد و در حالي كه خود را براي يك سخنراني آماده مي كرد گفت: شما مي دونين تو يه گروه دو نفري از يه طرف آدما وقتي به هم نزديك مي شن احتمال كشمكش بينشون خيلي زياد مي شه و از طرف ديگه « كهكشاني از علتها » هميشه بر همه پديده هاي اجتماعي و بخصوص اين پديده وارد مي شه كه اگه نتونيم تبيينش كنيم ، اون و مطمئنن به سوي از هم پاشيدگي مي كشونه و
… . آخر سر گفت: من بايد شما رو بيشتر بشناسم و پرسيد: شما « شيوه توليد زندگي مادي » تون چيه ؟ دختر كه چند دقيقه اي همانطور ساكت جلوي پسر ايستاده بود و مستقيم نگاهش مي كرد آرام گفت: اين حرفا يعني چي ؟ مي خواي بگي دوستم نداري ؟ و بعد يه دفعه عصباني تر و خشن تر و وحشتناك تر شد و جيغ كشيد: يعني دوستم نداري ؟؟؟پسر با لكنت زبان خواست چند كلمه ديگر به توضيحات جامعه شناختي اش اضافه كند كه ناگاه برخورد چيز محكمي را به چانه اش احساس كرد و تا آمد به خودش بيايد خود را پشت آب سرد كن يافت كه تا ديوار فقط به اندازه يك بدن جا داشت. همانوقت صداي « مرد ميانسال سرماخورده اي » را شنيد كه گفت: شيوه توليد زندگي ماديم اينه . و پسر وقتي نگاه كرد فهميد كه صدا در واقع از همان دختر بوده بعد همانطور كه دور شدنش را مي ديد با خود ناليد: من كه گفتم كشمكش پيش مياد ... .
لحظاتي بعد پسر همانطور كه بين ديوار و آب سرد كن گير كرده بود داشت فكر مي كرد كه چگونه و با كدام شيوه عقلاني خود را از اين جا بيرون بكشد كه آخر سر هم به كمك فن آوري ارتباطات ( « كمك ، آخ ، كمك » ) و چند عامل خارجي ( چند دانشجوي رهگذر ) به اين مهم دست يافت.
وقتي سرپا شد به ادامه تحقيقاتش پرداخت و از يكي از اطرافيانش پرسيد: ببخشيد اين آب سرد كن چرا قطع شده ؟ طرف نگاهي بهش كرد و گفت: خوب زمستونه ديگه ! ! ! - آه ، درسته ، به نكته مهمي اشاره كرديد ، متشكرم . و در حالي كه از آنجا دور مي شد با خود فكر كرد كه باز عامل پيش بيني نشده اي از آن كهكشان علت ها ، نزديك بود تحقيقاتش را منحرف سازد.
فرداي آن روز باز پسر همانطور توي محوطه داشت براي خودش قدم مي زد و به اين مسئله مي انديشيد كه بايد پروژه « آب سرد كن » را به زمان گرم شدن هوا موكول سازد كه ناگاه با همان دختر ديروزي روبرو شد باز هم چند لحظه اي طول كشيد كه تشخيص دهد اين يك موجود انساني است ، مونث بوده و آشناست.
– سلام . – سلام . اين بار صداي پسر مي لرزيد. دختر به آرامي گفت: مي خواستم به خاطر ديروز ازتون عذرخواهي كنم راستش من نفهميدم ... . پسر ميان حرفش پريد و گفت: اشكالي نداره ، ديروز و فراموش كنيد ، در واقع شما يه لحظه دچار « كنش عاطفي » شديد. دختر با همان آرامي ادامه داد: راستش مي خواستم بهتون بگم كه حتي اگه منو دوست نداشته باشيد ... من دوستتون دارم ... و اين ابديه .پسر لحظاتي به چشمهاي تا حدي سرخ شده دختر نگاه كرد ، بعد لبخند زد و پرسيد: راستي اين ترياي دانشگاه اين ساعت بازه ؟
چشمان دختر برقي زد و در حالي كه مي خنديد گفت: ولي فكر نمي كنم هر دومون و با هم راه بدن . و در حالي كه به سمت تريا مي رفتند ، پسر توضيح داد كه : خوب البته در اين ارتباط برخي موانع فرهنگ شناختي وجود داره كه اگه ما بتونيم ساختار تريا رفتنمون رو به شكل عقلاني سازمان بديم اونوقت كمتر ممكنه با مشكلي برخورد كنيم . و رو به دختر كرد و گفت: من تجربيات خوبي در اين زمينه دارم
… .و دختر از اين كه با چنين پسر باتجربه و خردگرايي صميمي شده به خودش باليد.
در ادامه پسر از روش جامعه شناسي پارسونز برايش گفت طوري كه آخر سر دختر پرسيد: يعني مي خواي بگي دوستم داري ؟
بعد پسر يواشكي يه چيزي گفت و دختر از فرط شادي بار ديگر كنش عاطفي ايي از خود بروز داد كه پسر مجبور شد تمام بعد ازظهر را با لپ قرمز شده سر كلاسهايش حاضر شود.
