تبليغاتX
جامعه شناسی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

به نام خدا

جامعه شناسي قيام عاشورا در پارادايم دوركيمي

علیرضا عزیزی

قسمت دوم : منظرهاي متفاوت

در قسمت پيشين بيشتر بر جنبه هاي جامعه شناختي و تاريخي واقعه عاشورا پرداختيم اما در قسمت دوم اين نوشتار مي خواهم واقعه عاشورا و قيام امام حسين را از نگاهي ديگر بررسي نمايم و در اين رهيافت به اين واقعه از سه نظرگاه متمايز نزديك خواهم شد. از نگاه عامه مردم ، از نگاه روشنفكران مذهبي و از نگاه عرفاني. كه با قياس به آراء دكتر سروش مي توان بر هريك از منظرهاي متفاوت نامي بدين شكل نهاد: 1- تقليد عاميانه. 2- شناخت عاقلانه. 3- احساس عارفانه.

در نظرگاه نخست حسين داراي همان چهر آشنايي است كه از گذشته هاي دور در محافل سنتي مذهبي از آن ياد مي شده است. او مظهر مظلوميت و معصوميت مي باشد و موضوع خوبي براي دل سوختن و اشك ريختن در ميان ايرانياني كه براي قرن ها ستم و جبر حكومت هاي خودكامه و خونريز را با تمام وجود لمس مي كردند و هميشه در اقليت بودند. به اين دلدادگي تاريخي از موضعي روانشناختي نيز مي توان نزديك شد. همواره در طول تاريخ انسانها و جوامعي كه بيش از حد تحت ستم و ظلم بيروني قرار مي گرفته اند ، و واقعا در آنها اين احساس بوجود مي آمده كه از اين نيروهاي ظالمانه امكان گريزي نيست ، راه چاره را در پناه بردن به خيالات و اسطوره هاي دروني جستجو مي كرده اند. آنها انسانهايي بوده اند كه نياز به آزادي جزء سرشت ذاتي شان بوده است و حال كه اين آزادي در شكل بيروني آن ، از آنها ستانده مي شده ، به آزادي هاي دروني روي مي آورده اند. همانطور كه مي بينيم در ميان انسانها آنها كه زندگي سختي را داشته و گذرانده اند ، گرايشات مذهبي و عرفاني در آنها قوي تر و نيرومندتر بوده است و يا جوامعي كه بر آنها حاكمي قدرتمند و مستبد حكومت مي كرده و اختناق ، خشونت و وحشت همواره حاكم بوده است ، انديشه هاي صوفيانه و عرفاني با استقبال بيشتري همراه بوده است.

اين شيوه برداشت از قيام امام حسين و واقعه عاشورا در ميان عامه ايرانيان و در طول تاريخ ، همواره با مجالس سوگواري جمعي و عزاداري عمومي همراه بوده است و جنبه نمايشي و مناسكي آن بيش از هر چيز نمود داشته كه ضرورتا با اسطوره گرايي و بعضا با خرافات ديني همراه بوده است.

اما در سالهاي اخير با ظهور پديده « بنيادگرايي مذهبي » چهره ديگري از ايشان نيز ترسيم گرديده است. در اينجا او شخصيتي سخت و غير قابل انعطاف دارد. همواره آماده رزم و بي زار از دنيا و عاشق شهادت است. و همچون مامور معذوري كه صرفا به مسئوليت در برابر شريعت خداوندي مي انديشد ، به ميدان نبرد مي رود و در انجام رسالت خويش هيچ ترديدي به دل راه نمي دهد و اصلا از اين كه جانش را فدا كند ، لذت مي برد. در اين برداشت اخير حسين مظهر قيام ، انقلاب ، شورش ، تسليم ناپذيري و مقاومت است و الگوي خوبي براي آنها كه همواره به مبارزه و جهاد همه جانبه و هميشگي مي انديشند.

اما در نظرگاه دوم ( شناخت عاقلانه ) وضعيت متفاوت از نوع پيشين است. در اينجا پاي عقل نظري به ميان مي آيد. وقايع به شكل منطقي مورد تحليل قرار مي گيرند. از شخصيت ها اسطوره زدايي مي شود و شفافيت و فهم روابط علي ميان پديده ها در دستور كار قرار مي گيرد. شناخت عاقلانه واقعه عاشورا بيش از هر چيز مستلزم فهم شرايط اجتماعي ، محيطي و تاريخي مسئله است. عواملي كه دست به دست هم مي دهند و شرايط مناسب را براي بروز آن واقعه فراهم مي آورند. كه به نظر مي رسد قسمت اول اين نوشتار كوششي در اين جهت بوده است. كه ادامه آن بحث را در اينجا به شكلي ديگر پي گرفته و با اين پرسش بنيادين آغاز مي كنيم كه امام حسين چرا قيام كرد ؟ و آيا نمي توانست به گونه ديگري عمل كند ؟ در اينجا با آراء متفاوتي روبرو هستيم. هاشم آقاجري عدم وجود عدالت را باعث ايجاد انگيزه قيام در امام حسين مي داند و حبيب ا پيمان آنرا به مثابه وظيفه اي اخلاقي ارزيابي مي كند كه حسين در قبال روح و شخصيت خودش و مردمي كه پيروان او بوده اند ، داشته است. شريعتي از منظري ديگر از عاشورا به عنوان عملي در جهت رسوايي نظام حاكم ياد كرده و اما فارغ از تمامي اين تحليلها ، اجازه بدهيد شرح حوادث پيش آمده در آن دوران را به شكل عيني تري بررسي نماييم: همانطور كه در قسمت اول اين نوشتار اشاره كرديم حكومت يزيد پس از معاويه با بحران مشروعيت مواجه شده بود. به همين لحاظ او تصميم گرفت از چهره هاي محبوب و سرشناس ميان مردم بيعت بگيرد تا نظامش را مشروع جلوه دهد. به همين لحاظ به عمال خود دستور داد كه يا از حسين بيعت بگيرند و يا او را به قتل برسانند. حسين پس از اطلاع از اين موضوع به سرزمين حجاز و شهر مكه رفت تا هم از خطر نيروهاي حكومتي مصون باشد و هم بتواند مبارزه اش را تا حد ممكن به شكل فرهنگي ادامه دهد. در واقع حسين نمي خواست زماني دست به قيام بزند كه شرايط و امكانات لازم براي تسخير قدرت محيا نبود. و اصلا هم نمي خواست جانش ا براي هيچ چيز از دست بدهد. همانطور كه مي بينيم بعدا پس از دعوت مردم كوفه و زماني كه لشكريان حر بن يزيد رياحي او را در سرزمين كربلا محاصره كرده بودند با آنها به صحبت نشست و گفت كه من به خواست شما آمده ام. آنها گفتند: ما ننوشته ايم ( نامه را ). و امام گفت: پس من از همينجا بر مي گردم. و يا به روايتي ديگر به آنها سه پيشنهاد عرضه كرد: 1- اين كه به سرزمين حجاز برگردد. 2- به يكي از شهرهاي دوردست مرزي برود. 3- به شام براي مذاكره با يزيد اعزام گردد. و وقتي هيچكدام از اين پيشنهادها را نپذيرفتند امام در موقعيتي قرار گرفت كه يا بايد بيعت مي كرد و تسليم مي شد و يا مي جنگيد. او در اين موقعيت نه راه رفتن به كوفه را داشت و نه بازگشت به حجاز را ، در واقع او در موقعيت انتخاب قرار گرفته بود و با تبعيت از الزامهاي انساني و اخلاقي كه همواره بدانها متعهد بود ، مبارزه را برگزيد. همين الزامهاي اخلاقي و انساني بود كه او را واداشت در شب عاشورا لشكريان ، خويشان و حتي خانواده اش را به گرد خويش جمع كرده و به آنها بگويد: مقصود من هستم و مرگ حتمي است ( يعني در اينجا تنها من هستم كه در موقعيت انتخاب قرار گرفته ام و انتخابي جز جنگيدن ندارم ) و شما از تاريكي شب استفاده كنيد و از اينجا برويد. ( و اين چقدر تفاوت مي كند با آن تازه مسلمان هايي كه پيش پيامبر مي رفتند و مي گفتند كه جانم را ، اموالم را و زن و فرزندانم را در راه اسلام مي دهم ! آنزمان يكي نبوده كه ازشان بپرسد تو جانت را اختيار داري كه بدهي ولي زن و فرزندت كه ملك شخصي است نيستند كه آنها را پيشكش مي كني ).

اما اجازه بدهيد از اين منظر نگاهي هم به واقعه عاشورا و مناسك مذهبي پس از آن داشته باشيم و با اين روايت اغراق آميز از هاشم آقاجري آغاز كنيم كه در مورد عاشورا مي گويد: عاشورا اسطوره اي پر رمز و راز ، نمادين و باشكوه است. عاشورا آنچه بايد باشد و نيست و آن همچون نمايشنامه اي است كه در آن هر پرسوناژ شايستگي و ظرفيت آنرا دارد كه عظيم ترين رمان ها ، نمايشنامه ها و پرشكوه ترين تابلوهاي هنري درباره اش خلق شود. عاشورا يك گفتمان است ، گفتمان فرياد ارواحي كه در يك جهان بي روح گرفتار آمده اند.

اين تصويري رمانتيك ، ايده آل گرايانه و فرازميني از واقعه عاشورا است. كلي گويي كه در نهايت در بازخوردهاي عملي آن به تقدس گرايي و عوامي گري مي انجامد. البته خاطرنشان كنيم كه در نياز انسان به « امر مقدس » جاي هيچ ترديدي نيست. انسانها چه به طور جمعي و چه به طور فردي همواره مي كوشند كه چيزي يا كسي را پرستش نمايند. اين نياز از سرشت انسانها بر مي خيزد و اجتناب ناپذير بوده و نشانه تعالي روح آدمي است. اما من همواره نسبت به آن مقدساتي كه به شكل جمعي پرستيده مي شده اند ترديد داشته ام. چرا كه هميشه بر اين باور بوده ام كه امر مقدس هر اندازه كه از حالت پرستش جمعي به پرستش فردي منطبق بر سليقه ، نياز ، تمايل ، علائق و ... هر فرد متمايز ، متمايل مي گردد ، اصالت بيشتري مي يابد. در واقع اگر رسيدن به خودآگاهي فردي را غايت مذهب بدانيم آن شور جمعي كه دوركيم از آن ياد مي كند و آنرا منشاء پيدايش مذهب مي داند ، بيش از آنكه باعث خودآگاهي گردد ، موجب ناخودآگاهي است. چرا كه شور جمعي در گذشت زمان به مناسك مذهبي و سنت ها بدل مي گردد. آداب و رسومي كه صرفنظر از شخصيت هر فرد بايد اجرا گردند ، كه در نهايت باعث از خودبيگانگي شده و فرد در اين مراسمات هيجان انگيز مذهبي خودش را پيدا نمي كند يا بقول علي : گمراه در آن راه نمي يابد. و اين شايد مهمترين ايرادي است كه مي توان به مناسك مذهبي پديد آمده در اثر واقعه عاشورا نسبت داد. چرا كه در اين مراسمات مذهبي و در جايي كه شناخت نيست انسان ها جز با تلقين نمي توانند احساس نزديكي و تفاهم با اسطوره شان داشته باشند. اين به نوعي همرنگ شدن با جماعت است كه باعث همبستگي ، تفاهم و نزديكي نه ميان افراد با اسطوره شان كه ميان افراد با يكديگر مي گردد. و هر چه ضريب اين همبستگي افزايش مي يابد ، بيشتر افراد تمايل مي يابند كه احساسهاي مشتركي داشته باشند و همگي يكجور فكر و عمل نمايند. بدين طريق افزايش همبستگي به « صوري » شدن هر چه بيشتر اين مناسك منتهي مي گردد. كه اين مناسك صوري بيش از آنكه كاركردهاي انساني داشته باشند ، كاركردهاي اجتماعي دارند و بيش از آنكه عميق باشند ، سطحي هستند.

اما از نظرگاه سوم ( احساس عارفانه ) وضعيت به كلي متفاوت از دو نظرگاه ديگر است. در اينجا نه با اسطوره ها ، حوادث خارق عادت و ... همچنين نه با عينيات طبيعي و علت و معلولهاي اجتماعي كه با شخصيت هاي انساني مواجه هستيم. از اين منظر مي خواهيم بفهميم كه در خلال حوادث حسين چگونه شخصيتي را از خود به نمايش گذاشته است ؟ او چجور آدمي بوده و كجاها بوده كه درست ، انساني و خوب رفتار كرده است. در اينجا شناخت به گونه اي ديگر و از طريقي ديگر بدست مي آيد. اين نوع شناخت تنها با مطالعه سرگذشت تاريخي انسانها امكان پذير نيست هر چند كه در ارتباط تنگاتنگ با آن قرار دارد. روايت هاي تاريخي همواره حاوي ظرايف و نكات ريزي هستند كه تنها براي محقق نكته سنج و جوياي حقيقت قابل فهم و درك است. بدين طريق در اينجا هم غايت چيز ديگري مي شود و هم ابزار رسيدن به آن ، و شناخت ، قلبي و دروني بوده و فرد با شخصيت انساني مخاطبش ارتباط مي گيرد. اين ارتباط بيشتر از طريق دريافتهاي دروني اتفاق مي افتد و با « همذات پنداري » يا « درون نگري همدلانه » تحقق مي يابد و بر اين اعتقاد ريشه اي استوار است كه مي توان خود را به جاي ديگري قرار داد و در تجربيات او سهيم شده و او را حس و تجربه كرد.

اما مقدمات اين شناخت چگونه بدست مي آيد ؟ من هميشه بر اين باور بوده ام كه آدم بايد همانطور كه به يك دوست هم محلي ، يا هم كلاسي يا همسر آينده اش نزديك مي گردد ، به شخصيت هاي ديني اش نيز به همان طريق نزديك شود. بايد برخي احساسهاي مشترك پديد آيد ( كه غالبا ناخودآگاه است ) ، بايد حس كنيم كه طرف مقابل شبيه خودمان است. چيزي از درون ماست و يا او همان انساني است كه هميشه در خيالمان بدنبالش بوده ايم و نه در خودمان و نه در جايي ديگر نمي توانستيم مثل او را بيابيم. تفاوتي كه او با ديگران ( از نظر ما ) دارد باعث نزديكي و صميميت مي گردد. كه اين مطمئنا در اثر گذشت زمان و با شناخت امكان مي يابد و اصالت آن الگو يا توتم به ميزان ظرفيتي است كه در خود نهفته دارد. او بايد آنچنان حاوي استعدادهاي دروني و كشف ناشده باشد كه در گذشت زمان و با شناخت هر چه بيشتر هم زمينه هاي تحول و بهتر شدن شخصيت فرد را بوجود آورد و هم براي آن انسان تازه اي كه با نيازهاي تازه اش متولد گرديده حاوي دستاوردهاي تازه باشد. يا به عبارتي ديگر هم براي مومن معتقد نيازهاي تازه اي بوجود آورد و هم پاسخگوي آن نيازهاي تازه باشد. و اين نشان از وجود رابطه اي ديالكيتكي ميان فرد و اسطوره اش دارد ، پرستنده و پرستش شونده اي كه هم تحول مي بخشند و هم تحول مي يابند. و در اين تحول دشوار و بلندمدت فرد به تدريج با ميل خود و با جذب شدن در شخصيت مخاطبش « حيران » زيبايي ها و خصوصيات فوق العاده او شده و از او تاثير مي پذيرد. و هر چه بيشتر به او نزديك مي گردد شخصيتش هم به شخصيت او نزديك تر و شبيه تر شده و در نهايت اين ارتباط دروني به تحول شخصيت فرد مي انجامد و او را از آنچه هست به آنچه بايد باشد نزديك تر مي كند.

متشكرم 

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 ساعت 16:59 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

به نام خدا

جامعه شناسي قيام عاشورا و مناسك مذهبي در پارادايم دوركيمي

علیرضا عزیزی

نوشتن از عاشورا و وقايعي كه بر آن گذشته تا حدودي مشكل است. چرا كه در طي قرنها اين واقعه تاريخي چنان با احساسات و عواطف پيروان خويش درآميخته كه امكان تحليل عقلاني آنرا بدور از پيشداوري و سوگيري هاي ارزشي تقريبا ناممكن ساخته است. در جامعه اي كه هم اكنون در آن زندگي مي كنيم هنوز سنت هاي ديني رو به تزلزل نگذارده اند و هنوز هم در روز عاشورا مي توان مردان و زنان زيادي را مشاهده كرد كه فارغ از انگيزه هاي آشكار و پنهانشان به خيابانها و حسينيه ها مي ريزند تا شعائر و مناسك مذهبي را برگزار نموده و شبانگاه با وجداني آسوده و آرام ، از اين كه توانسته براي مرتبه اي ديگر ياد و خاطره آن واقعه تلخ را زنده كنند ، سر به بالين بگذارند. شايد نتوان از عامه مردم بيش از اين توقع داشت ، احتمالا انديشه غالب ، نقش آنها را بيش از اين نمي خواهد. اما اگر بخواهيم از اين فضاي عاطفي ، سياسي تا حدي فاصله بگيريم و پيش از اشك ريختن و بهره برداري ايدئولوژيك ، در پي شناخت واقعه باشيم ، به نظر مي رسد براي اين منظور پيش از هرچيز ضروري است كه بفهميم چه عواملي باعث بروز اين واقعه ناگوار گرديد و بازيگران اصلي اين تراژدي غم انگيز چه كساني بودند و انگيزه هاشان چه بود و پيامدهاي آن تا به امروز چه بوده است ؟ پس بدين منظور در دو رهيافت متمايز ابتدا به بررسي تاريخي جامعه شناختي قيام عاشورا و سپس در يك فضاي روشنفكري به تحليل قيام عاشورا و مناسك مذهبي برخاسته از آن خواهيم پرداخت.

قسمت اول : بررسي تاريخي – جامعه شناختي قيام عاشورا

اگر بخواهيم واقعه عاشورا به شكل عقلاني و در بستر زمينه هاي تاريخي و جامعه شناختي آن بررسي نماييم به نظر مي رسد كه ريشه هاي تراژدي عاشورا بيش از هر چيز به شهر كوفه و وقايعي كه در آن به وقوع پيوست باز مي گردد. در آن دورانها كوفه براي چندين سال كانون كشمكش و درگيري ميان طرفهاي متخاصمي بود كه همگي از دوران خلافت عثمان به بعد جاني دوباره گرفته بودند ، تعصبات قبيله اي بار ديگر رواج يافته بود و از آن ميان بني اميه به رهبري معاويه بزرگترين قدرت عليه شاخه اصلي رهبري اسلامي را تشكيل مي داد. اين دو گروه متخاصم براي سالها با يكديگر نزاع داشتند ، نزاعي كه نقطه اوج آن در واقعه عاشورا تبلور يافت و اتهام خيانت و سست عنصري را براي مردم كوفه به همراه داشت. هر چند كه اين نوشته مي كوشد نشان دهد كه رفتار مردم كوفه بيش از آن كه ذاتي - ژنتيكي باشد ، ريشه هاي تاريخي - اجتماعي دارد.

بررسي تاريخي مسئله : اجازه بدهيد با هم به گذشته هاي دور برويم ، به شهر كوفه در سال 36 پس از هجرت ، زماني كه خشم مردم از فساد و نابرابري پيش آمده ، بر قصر عثمان فرود آمده بود و علي پسرهايش را براي محافظت از او بر سر در قصر گمارده بود ، هر چند كه آنها محافظان خوبي نبودند ، و عثمان كشته شد و پس از او علي براي چهار سال با مركزيت كوفه ، بر مسند حكومت نشست. از آن زمان معاويه پسر ابوسفيان كه از قبيله عثمان بود و بهمين خاطر نيز از سوي او به حكومت شام رسيده بود ، اعلام خودمختاري كرده و هواي خونخواهي عثمان را بر سر نهاد. او توانست با پشتيباني عايشه ، همسر پيامبر هواداران زيادي گرد خود جمع آوري كند و بدين طريق در جنگ هاي جمل و صفين به جنگ علي آمد. هر چند او هر بار شكستي ديگر را تجربه كرد اما از آنجا كه مردي خشن و هوشمند بوده و از پشتيباني عايشه نيز برخوردار بود ، توانست خود را به عنوان يكي از چهره هاي برجسته آن دوران معرفي نمايد و شخصيت كاريزماتيكي بدست آورد. شخصيت كاريزماتيكي كه پس از شهادت علي ، پسر بزرگ او در تابندگي اش محو گرديد و معاويه را براي بيست سال ( از سال 40 تا 60 هجري ) بر مسند قدرت نشاند. معاويه مردي زيرك و كاردان بود ، از آنها كه سياست ورزي با خونشان در آميخته است ، آنهايي كه مي دانند براي رسيدن به قدرت و حفظ آن چگونه از هر ابزاري بهره برده و به موقع آنرا به اجرا بگذارند. سياست ورزي ايي كه پيش از مرگ براي پسر خلفش ، يزيد ، نيز به حد كافي به ارث گذارد.

اما براي يزيد وضعيت ديگر گونه بود. همه مردم از عياشي ، هوسبازي و سگ بازي هاي او خبردار بودند ، او از مشروعيت و شخصيت كاريزماتيكي كه پدر داشت هرگز برخوردار نبود. زماني كه او بر اساس بدعت تازه معاويه مبني بر موروثي كردن حق حكومت ، جانشين پدر گرديد ، اوضاع تا حدودي بهم ريخته بود و فرصت براي آلترناتيوهاي قدرت همچون حسين بن علي فراهم آمده بود تا از ضعف و پريشاني پيش آمده بهره ببرند و حاكميت را تسخير نمايند. در اين جا و بر طبق نظريه ماكس وبر وقتي يك رهبر كاريزما از ميان مي رود ، رهبر جانشين مي كوشد با تبليغات و بزرگنمايي و جسباندن افتخارات به خود جاي او را پر كند. يزيد نيز بر طبق همين قاعده و با آگاهي از وضعيت موجود ، پيش دستي كرده و پيش از آن كه خبر مرگ پدرش را اعلام دارد ، كوشيد از مخالفان خويش بيعت بگيرد تا بدين ترتيب آنها را به رضاي خودشان سركوب نمايد و با تبليغات و بزرگنمايي ، پايه هاي مشروعيت حكومت خويش را مستحكم سازد. اما حسين از بيعت سرباز زد و براي حج به مكه رفت. در آنجا بود كه نامه اي از سران كوفه دريافت كرد كه از ستم بني اميه شكوه داشتند و خواستار رهبري او در مبارزه عليه حكومت بودند. او ابتدا مسلم بن عقيل را به عنوان نماينده خود به كوفه فرستاد تا دريابد كه دسيسه اي در كار نبوده و مردم توانايي ، خواست و امكانات لازم را براي تغيير دارند. چهل روز بعد نامه مسلم بن عقيل با خبرهاي خوشي همراه بود و حضرت حج خويش را نيمه كاره رها كرد و به سوي كوفه براه افتاد.

در اين زمان يزيد كه موقعيت خويش را در خطر مي ديد تصميمي سرنوشت ساز را اتخاذ نمود ، تصميمي كه شايد اگر به گونه اي ديگر گرفته مي شد ، تاريخ متفاوت از آنچه امروز هست ، رقم مي خورد. او عبيدا... زياد حاكم بصره را كه به زيركي ، هوش و خشونت شهرت داشت را با حفظ سمت به حكومت كوفه منصوب نمود. در واقع در اين زمان حكومت مركزي در موقعيتي بس حساس قرار گرفته بود و شرايط پيروزي براي مخالفان بسيار فراهم آمده بود: ضعف ، بي اعتباري و عدم مشروعيت حكومت ، نارضايتي عمومي ، آلترناتيو نيرومند ، آمادگي مردم ، وجود رهبر ، وجود ايدئولوژي و ... . همگي عناصري بودند كه خبر از روزهاي روشن تري مي دانند اما اقدامات هوشمندانه عبيدا و تاكتيك ويژه او در عرض دو يا سه روز ، شرايط را به كلي دگرگون ساخت و جنبشي كه در اوج قدرت و هيجان بود به يكباره خاموش گرديد. او ابتدا به حر بن يزيد رياحي نامه نوشت كه حسين را در سرزميني كه نه آب باشد و نه گياه متوقف كن. و بدين طريق امام در روز دوم محرم سال 61 در بيابان كربلا متوقف شد. اين توقف به عبيدا... فرصت لازم را براي سركوبي شورشيان داخلي مي داد. شورشياني كه جنبشي انقلابي را تشكيل داده بودند.

از منظر جامعه شناختي شرايط اصلي يك جنبش انقلابي « وجود رهبر ، ارتباط و تداوم آن با رهبر ، ايدئولوژي ، سازماندهي نيروها و فرصت كافي » است. كه جنبش انقلابي مردم كوفه در آن برهه حساس از سه نقطه كاملا آسيب پذير بود ، آنها در ارتباط مستقيم با رهبر ، سازماندهي نيروها و فرصت كافي دچار مشكل بودند و عبيدا... نيز بر همان سه نقطه حساس حمله برد. او در اولين اقدام در صدد كشتن مسلم كه رابطه ميان توده و رهبر ( حسين بن علي كه هنوز به كوفه نرسيده بود ) بود ، برآمد. مسلم نيز پيش دستي كرده و بهمراه گروهي قصر را محاصره نمود. در آنجا بود كه عبيدا جنگ رواني براه انداخت ، بدين طريق كه بر بالاي قصر مبلغاني گمارد كه مرتب به شورشيان مي گفتند سپاهيان يزيد كه از جانب حكومت مركزي گسيل شده اند ، در راهند و اگر به خانه هايتان باز نگرديد همگي كشته خواهيد شد و براي نشان دادن خشم و جديت حكومت هاني را كه يكي ديگر از فرستادگان حسين بود از بالاي قصر بر زمين انداخت و كشت و بدين طريق توانست شورشي درون شهري را به واقعه اي ملي بدل سازد و مردمي را كه حال خود را در مقابل حكومت مركزي مي ديدند به ترديد افكند. و از آنجا كه در توده بنا بر نظريه گوستاو لوبون « ذهن همگاني » پديد مي آيد كه به موجب آن ضريب تلقين پذيري افزايش يافته و در آن شرايط افراد تقريبا همه چيز را باور مي كنند ، مردم واقعا باور كردند كه اگر سپاه يزيد بيايد همگي كشته خواهند شد ، در حالي كه حتي اگر سپاه يزيد همان لحظه هم را مي افتاد باز يكماه طول مي كشيد تا به كوفه برسد و اين باز در حالي بود كه براي تسخير قصر تنها دو يا سه ساعت ديگر وقت لازم بود.

اين تبليغات و اين اقدامات نمادين باعث بروز تشويش و ترديد در ميان شورشيان كه اكثر آنها مردمان عادي بودند كه داراي زن و فرزند و مايملك ناچيزي بودند ، گرديد. و از آنجا كه در ميان توده هم اميد و هم نااميدي به سرعت انتشار مي يابد ، با بروز اولين ترديدها ، « سازماندهي نيروها » از هم پاشيد. و چون ديگر رهبران اين جنبش نيز كشته شده بودند ، بسيج نيروها از بين رفت و از قدرت جنبش به حد زيادي كاسته شد. چرا كه حجم نارضايتي عامل تعيين كننده در جنبش نيست. تا زماني كه رهبر ( آلترناتيو ) سازمان دهنده وجود نداشته باشد ، كاري حاصل نمي گردد. مردم در اين لحظه و در نبود رابطان خود با رهبر اصلي جنبش به « فرصت » اندكي نياز داشتند تا خود را با وضعيت تازه تطبيق دهند و تكليفشان را با خودشان روشن كنند تا بتوانند براي اقدامات بعدي برنامه ريزي كنند. و عبيدا با دستگيري مسلم و به شهادت رساندن او ، همين فرصت اندك را نيز از آنها گرفت و بدين طريق مردمي كه ديگر واسطه شان با رهبر جنبش را از دست داده بودند ، سرگردان ماندند و پراكنده شدند ، و بدين گونه جنبش در عرض چند ساعت با شكست مواجه شد.

اما شكست جنبش انقلابي مردم كوفه غير از اقدامات عبيدا... از جنبه هاي ديگري نيز قابل بررسي است. كه در آن ميان مي توان به عدم حمايت اشراف از جنبش مردمي ، ساختار اجتماعي شهر كوفه و روانشناسي مردم كوفه اشاره داشت. تجربه تاريخي نشان داده كه در دگرگوني هاي اجتماعي همواره سه نيروي تاثير گذار وجود داشته است: هيئت حاكمه ، اشراف و تجار ، توده مردم. اشراف وقتي با مردم پيوند خورده اند قدرت موثري در مقابل حكومت بوده اند. اشراف كوفه به دليل حسابگري و دورانديشي ابتدا پيام مسلم را قبول كردند اما با دگرگوني اوضاع انصراف دادند و برخي شان از شهر خارج شدند. چرا كه منافع خويش را در مقابل قدرت حكومت در خطر مي ديدند و اين بدان لحاظ است كه به طور كلي پايگاه اجتماعي و قدرت اشراف در شرق متفاوت از همنوعان غربي شان است. برخلاف غرب ( رم قديم ) كه در آن طبقات حكومت مي كنند و اشراف حاكميت را عزل و نصب مي كنند در شرق حكومت مافوق اشراف و طبقات بوده است ، بدين جهت آنها به نسبت زيادي آسيب پذيرترند و شايد تصميم آنها مبني بر عدم حمايت از جنبش انقلابي و خروج از شهر به توجه به منافع و شرايط موجود ، عقلاني و صحيح به نظر مي رسيد.

اما از لحاظ تاريخي شهر كوفه به دستور عمر و توسط سعد ابن ابي وقاص سردار ارتش اسلام بنا گرديد. او براي جنگ با ايرانيان نياز به پادگان نظامي قدرتمند داشت و بدين لحاظ شهر كوفه را ايجاد و آنرا پايگاه نيروهايش قرار داد. اين كه شهر كوفه ريشه هاي نظامي داشت از دو جهت حائز اهميت بود كه بعدها همين دو عامل بر شكست جنبش انقلابي تاثير گذارد. از يك سو از آنجايي كه آنها مجموع ارتش از تمامي قبايل عرب براي جنگ با ايرانيان بوده اند ، تعصبات قبيله اي در ميانشان بسيار رايج بود و همين تعصبات قبيله اي و فقدان ريشه و هويت تاريخي باعث گرديد كه در اين شهر ارتباطات اجتماعي بسيار متزلزل بوده و مستعد تفرقه باشد. و از سويي ديگر منشاء نظامي شهر كوفه باعث گرديد كه براي سالهاي بعد كوفه تبديل به شهر ارتشي هاي سابقه دار گردد. كساني كه حقوق از بيت المال مي گرفتند و به مرور زمان تنبل و راحت طلب شده بودند. آنها توانايي هايشان را براي مبارزه انقلابي از دست داده بودند و بيشتر ترسو ، حقير و راحت طلب شده بودند و اين راحت طلبي تا بدانجا بود كه پيشتر علي درباره شان گفته بود: « اي شمايي كه شبيه مردان هستيد ، اما مرد نيستيد ، حلم شما چون اطفال و عقل شما چون عقل زن هاي تازه عروس است ».

اما بررسي ويژگيهاي روانشناختي مردم كوفه نيز از دو جهت قابل بررسي است يكي اين كه براي بيش از بيست و پنج سال ، پس از خلافت عمر ، آنها نابساماني بسياري همچون انقلاب عليه عثمان ، دوران خلافت علي و توطئه خوارج و بعد جنگهاي سه گانه صفين ، جمل و نهروان و نيز حكومت معاويه و خشونت دوران او را از سرگذارنيده بودند ، و اين تجارب ناگوار آنها را به شدت محافظه كار ، انزواطلب ، مصالحه جو ، محاسبه گر و آينده نگر كرده بود. اين حوادث پياپي و تلخ باعث عدم اطمينان ريشه دار آنها گشته بود و مردم كوفه واقعا آمادگي رواني و تاريخي براي پايداري در يك جنبش انقلابي را نداشتند. اما از جهتي ديگر در سال 61 هجري اكثريت قريب به اتفاق مسلمان ها در پايان خلافت عمر و در عصر عثمان بزرگ شده بودند و در آغاز حكومت معاويه وارد عرصه اجتماع گشته بودند. 50 ساله هاي اين نسل پيامبر را نديده و 60 ساله هايش در زمان مرگ پيامبر ده ساله بودند. به همين دليل رفتار و طرزتفكر پيامبر در آنها نهادينه نشده بود. آنها تجربه حكومت اسلامي پيامبر و ابوبكر و عمر را نداشتند. بلكه آنها با عثمان و معاويه بزرگ شده بودند به همين لحاظ امام حسين را فقط تا حد يك نوه پيامبر و فرزند علي و مي شناختند و ايمانشان به او در حد يك چيز مقدس بود. ايمان متزلزلي كه نمي توانست از آنها در مقابل منافعشان محافظت نمايد. در واقع آنها انگيزه هاي كافي براي پيگيري و تداوم حضور در جنبش انقلابي را نداشتند.

بهرحال تمامي اين عوامل دست به دست هم داد تا جنبش انقلابي مردم كوفه با شكست مواجه گردد و آنها در تعيين سرنوشتشان بي اثر گردند و در خواسته شان كه همراهي و كمك به نوه پيامبر بود ، ناكام گردند. ناكامي ايي كه بيش از آنكه ناشي از سوء نيت و علل ژنتيكي باشد ، همانطور كه ديديم علل اجتماعي تاريخي داشته است ، هر چند كه در نهايت به وقوع حادثه تلخ عاشورا منتهي شد.

متشكرم

 منبع : جامعه شناسي قيام عاشورا و مردم كوفه از عماد باقي.

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 ساعت 11:17 | لینک ثابت |