درباره کنش ( ماکس وبر , پارسونز )
عليرضا عزيزي
در ارتباط با مطلب قبلی , دوست خوبم ناصر به نقل از وبر اشاره کرده که « هر کاری که انسان انجام میدهد با عقلانیت است » , حالا نه این که بخواهم در پاسخ به اظهار نظر ایشان چیزی بنویسم , اما به نظرم رسید که این بهانه خوبی است که درباره انواع کنش که وبر از آن سخن می گوید صحبت کنیم.
همانطور که می دانید وبر انواع کنش را در حالتهای « کنش عقلانی » , « کنش ارزشی » , « کنش سنتی » و « کنش عاطفی » تقسیم بندی می کند. هر چند که به نظرم سخت گیرانه قضاوت کنیم , حداقل نوع چهارم از کنش مورد نظر وبر , بیش از آن که بخواهد کنش به حساب آید , نوعی رفتار است.
بهرحال اگر درست فهمیده باشم کنش , رفتار مبتنی بر آگاهی قبلی است و انسان برای عملی که انجام می دهد استدلال و توجیه قبلی دارد.
اما مثلا در کنش عاطفی وقتی تماشاگر فوتبال در هنگامی تیم محبوبش گل می زد , از هیجان به هوا می پرد و داد می کشد و ...
چندان کنش انجام نمی دهد.
به نظرم تنها در کنش عقلانی و ارزشی می توانیم اینطور قضاوت کنیم که این کنشها واقعا مبتنی بر عقلانیت هستند. در کنش سنتی که بقول استادم انسانها برای اعمالی که انجام می دهند استدلال و توجیه دارند , اما دلایلشان احمقانه است ( مثل این مراسم زیارت سیدها در روز عید غدیر ! )
هر چند که اگر بخواهیم از موضع پارسونز و « نظریه عمومی کنش » به قضایا نگاه کنیم , به نظر می رسد کنش , صرفا عملی نیست که با پیش آگاهی قبلی انجام شود بلکه رفتاری است که تحت نظارت چهار الگوی از پیش تعیین شده بر هر رفتار انسانی انجام می شود. در واقع از نظر پارسونز انسانها با آن که می خواهند از طریق یک رفتار ( مثل غذا خوردن ) به یک نیاز زیستی شان پاسخ دهند ( هدف خاص , کسب انرژی برای سازگاری با محیط ) , در عین حال هم طبق الگوهای فرهنگی ( این که چجوری غذا بخوریم ) و در جهت یگانگی اجتماعی ( در شیوه غذاخوردنمان هم نشان بدهیم که متعلق به آن گروه , طبقه یا جامعه خاص هستیم ) عمل می کنند.
از این نظر کنش , رفتاری است که که در یک چهارچوب خاص انجام می گیرد و این نظام اجتماعی است که بر تمامی کنش های انسان نظارت دارد ( تعیین کننده نیست ) و در این معنا بیشتر کنش های انسان خصلت « غیرعقلانی » به خود می گیرد.
حالا به نظرم در تلفیق کار وبر و فروید نوع پنجمی از کنش هم وجود دارد که اگر بشود فردا درباره اش صحبت می کنم.
به نام خدا
پارسونز و جهان معني
عليرضا عزيزي
اين نوشته صرفا به بررسي نظري رهيافت جامعه شناختي پارسونز مي پردازد ، اما براي مطلب آينده ، مي خواهم يك پديده اجتماعي را از نگاه پارسونز بررسي نمايم ، شايد هم بر مبناي بينش كاكردگرايي يك داستان نوشتم ! در پايان اين مطلب هم سعي كرده ام به ايرادهايي كه نسبت به پست قبلي ( كاركردهاي اجتماعي فوتبال ) وارد شده تا حد ممكن پاسخ دهم.
به نظر مي رسد درك بهتر مدل جامعه شناسي پارسونز نيازمند فهم مفروضات انسان شناختي ، روش شناختي و هستي شناختي او است. پارسونز با برداشتي از مفهوم انسان آغاز مي كند ، و بر مبناي آن روش جامعه شناسي اش را پي ريزي مي نمايد و از آنجا به درك هستي شناسانه اي از جهان مي رسد.
از نظر پارسونز ( و ديگر كاركردگرايان ) انسان پيش از هر چيز يك ارگانيزم زيستي است كه همچون هر نوع ارگانيزمي بزرگترين هدفش « بقاء » است. در نظر گرفتن انسان به مثابه ارگانيزم و ميل به بقاء دو نتيجه را در پي دارد: 1- انسان موجودي است كه قبل از همه تمايل به برآوردن نيازهاي اوليه و فوري اش ( حال به هر شكل ) دارد. 2- ارگانيزم در مقابل آسيب هاي محيطي و اجتماعي ابزارهاي دفاعي را پيش بيني كرده است.
پس از آنجا كه زندگي اجتماعي همواره با كمبود منابع و امكانات و همچنين انواع مختلفي از خطرات همراه است ، انسان طبيعتا براي برآورده ساختن نيازهاي فوري اش موجودي منفعت طلب مي گردد و در مقابل آسيب هاي محيطي و اجتماعي حالتي تهاجمي و شرور به خود مي گيرد. اين دو ويژگي ( منفعت طلبي و شرارت ) كه زاده زندگي جمعي هستند ، باعث مي گردد كه انسانها نتوانند درك مناسبي از كليت زندگي اجتماعي و ضروريات آن داشته باشند ، در نتيجه جامعه به طور طبيعي به سوي بهم ريختگي پيش مي رود.
اين شيوه برداشت از انسان و ماهيت او ، پارسونز را به سطحي فراتر از كنشگر ، به سطح ساختارها ، مي كشاند و او را به سوي دركي سيستماتيك ( نظام يافته ) از حيات بشري پيش مي برد و پايه هاي روش شناختي اش را تشكيل مي دهد.
از نظر پارسونز ميان علوم طبيعي و علوم اجتماعي از لحاظ روش تحليل واقعيت تفاوتي نيست و هر دو در كار علمي شان بر شيوه « بازسازي ذهني واقعيت » تاكيد مي كنند. از نظر او علم اساسا « تحليلي » است يعني اين كه واقعيت را با نمادهاي مفهومي بازسازي مي كند. اين نمادها بازتابهاي خالص عيني نيستند ، اما جنبه هاي مهم آنرا در بر مي گيرند و تصوير ذهني از راه حك و اصلاح تصويرهايي كه واقعيت به او بر مي گرداند ، پيوسته سازگار مي شود. از اين جهت نزديك به مفهوم « نمونه آرماني » وبر است.
از اين شيوه بازسازي ذهني درك سيستمي يا نظام مند حيات بشري استخراج مي شود كه آنرا همچون كليتي در نظر مي گيرد كه شامل مجموعه ي منسجمي از اجزاء متمايز و در عين حال بهم پيوسته مي باشد كه فهم وابستگي هاي متقابل ميان اين اجزاء و نظم و كنش متقابل پيچيده اي كه ميانشان هست ، محتواي آنرا مشخص مي سازد.
اما غايت بنيادين اين سيستم ( نظام فراگير جهاني ) ، همچون ارگانيزم انساني ، « بقاء » ست كه پارسونز در بازسازي ذهني اش با ارائه سه مفهوم اساسي را براي دستيابي به اين منظور ، جهت گيري هستي شناسانه اش را مشخص مي كند:
1- واقعيت غايي. 2- ميل به تعادل. 3- نظام كنش.
مفهوم واقعيت غايي كه در نظريه عمومي كنش بالاترين سطح اطلاعات و نظارت را داراست ، تا اندازه اي پيچيده است. ريتزر از زبان جكسون توبي آنرا « گرايش كلي جوامع بشري به برخورد نمادين با عدم قطعيتها ، دلواپسيها و فجايع زندگي بشري » مي داند و باز توبي معتقد است كه آن « صبغه اي مابعدالطبيعي » داشته است هر چند كه پارسونز مابعدالطبيعي بودن آنرا رد مي كند.
به اعتقاد من جايگاه مفهوم « واقعيت غايي » در بالاترين سطح از نظريه عمومي كنش قرار نداشته و اين مفهوم فراتر از اين نظريه و حتي سيستم نظام جهاني و حتي فراتر از نياز اساسي هر سيستم يعني « بقاء » است. آن غايتي است كه سيستم به عنوان ابزاري براي « انتشار » آن در حيات انساني و طبيعي بوجود آمده است. اما از آنرو كه « واقعيت » است ، مابعدالطبيعي نبوده و برخاسته از زندگي آدميان مي باشد و از آنجا كه « غايي » است ، بازتاب غايات حيات بشري است.
اجازه بدهيد براي روشنتر شدن مبحث ، در پرانتز ، از بحثي كه دكتر سروش درباره اخلاق داشت ياد بكنم و در ذيل آن مفهوم واقعيت غايي را توضيح بدهم. سروش در كتاب « اخلاق خدايان » ميان دو گونه اخلاق تمايز مي گذارد: آن دسته از مفاهيم اخلاقي كه براي زندگي كردن اند ( مثل صداقت ، مهرباني ، آزادي و ... ) و آن دسته ديگر كه زندگي براي آنهاست ( مثل رستگاري ، شهادت ، عشق و ... ) ، نوع اول مفاهيم اخلاقي بكارمان مي آيد تا همزيستي بهتري با يكديگر داشته باشيم اما نوع دوم از مفاهيم اخلاقي غايتهاي زندگيمان را تشكيل مي دهند ، زندگي مي كنيم تا بدان ها برسيم. مفهوم واقعيت غايي چيزي از جنس همين مفاهيم است. سيستم يا نظام فراگير جهاني از طريق اين غايت بنيادين كه در تمامي آن انتشار يافته است ، معني مي يابد و بقاء آن معنادار مي شود.
اما پس از تبيين واقعيت غايي ، پارسونز به خود سيستم مي پردازد و اجزاء مختلف « جهان زيست » خويش را باز مي نمايد. جهان زيست پارسونز حاوي جنبه هاي مختلف و متنوع حيات انساني همچون معاني ، نمادها ، الگوهاي فرهنگي ، ساختارهاي اجتماعي ، كنشگران و محيط طبيعي و فيزيكي است كه پارسونز آنرا به مثابه سيستم ( نظام ) در نظر مي گيرد.
اين شيوه پردازش واقعيت ، نظريه او را بسيار منسجم تر و جامع تر از كار دوركيم و اسپنسر مي كند. محيط ارگانيك در انديشه دوركيم و ارگانيزم در مدل اسپنسر ول و رها شده به حال خود است ، جامعه در روند تكاملي خويش تمايز يافته است ولي هنوز پيوندهاي محكمي ميان اجزاء ديده نمي شود. دوركيم در نهايت به « وجدان جمعي » پناه مي برد كه به شكل ضعيفي مي كوشد ميان اين جامعه تمايزيافته ارتباط برقرار كند.
اما پارسونز از مفهوم « تعادل » به عنوان عاملي بهره مي برد كه انسجام اجزاء مختلف درون سيستم را تضمين مي كند. در اينجا او تعادل را به عنوان پيش فرض و نقطه عزيمت بكار گرفته و معتقد است كه كنشگر ( در اينجا منظور تنها فرد انساني نيست ، گاه ممكن است يك نهاد اجتماعي باشد ) از طريق اعمالش همواره ميل به بر هم زدن تعادل در درون سيستم دارد. اين كنش ، واكنشي هم ارز يا تقريبا هم ارز را مي آفريند و تعادل سيستم را بر هم مي زند ، در واقع تعادل مفهومي نظري است كه سيستم هيچگاه به آن نمي رسد ، اما در مقابل عدم تعادل ميان كنشگر و وضعيتي كه در آن قرار گرفته ( شامل محيط فيزيكي ، كنشگران ديگر و فرهنگ عمومي ) هميشگي و عيني است.
اين خاصيت ميل به تعادل عاملي است كه در نظريه دوركيم و اسپنسر ( و حتي كنت ، كه شايد اگر مي توانست پيوندهايي عيني را به منظور همبستگي دوباره در جامعه اثباتي اش بيابد ، آخر عمري آنقدر حرفهاي عجيب غريب نمي زد ) ديده نمي شود و همين امر آنها را در تصور برقراري پيوندهاي دوباره در يك جامعه تمايز يافته با مشكل مواجه مي سازد.
چگونگي اين ميل به تعادل خود را از طريق « سيستم نظارت دروني » نشان مي دهد كه پارسونز آنرا با « نظام كنش » تبيين مي كند. اين نظام از دو جزء اساسي تشكيل شده است: ساخت و كاركرد.
عناصري همچون واقعيت غايي ، نظام فرهنگي ، نظام اجتماعي ، نظام شخصيتي ، ارگانيزم رفتاري ، محيط ارگانيك و جسماني كه در مراتب سيبرنتيك ، از آنها ياد شده است ، عناصر ساختي نظام كنش را مي سازند كه در تعامل ميان كنشگر / وضعيت ، وضعيت ساختاري و محيطي او را مي سازند و كنشگر در محدوده اي كه آنها برايش تعيين مي كنند ، و از طريق آنهاست كه امكان كنش مي يابد. در واقع در اين سلسله مراتب سيبرنتيكي ، كه از عدم آگاهي مطلق ( در محيط فيزيكي و جسماني ) به آگاهي مطلق ( در واقعيت غايي ) حركت مي كند و اين آگاهي بيشتر امكان نظارت را بر عناصر ناآگاه تر در اين سلسله مراتب ممكن مي سازد ، نظام شخصيتي را كه بر انديشه و عمل كنشگر آزاد تاكيد دارد تحت نظارت نظام اجتماعي ، نظام فرهنگي و واقعيت غايي ( به عنوان سرچشمه و هستي تمامي اين پيكره واحد ) قرار مي دهد ، يعني نوع كنش كنشگر را ، منزلت و نقش او در نظام اجتماعي و همچنين نوع كنش ديگران ، نمادها و هنجارهاي فرهنگي ، و معني اي كه جهان هستي بر ذهنيت سيستم تحميل كرده است ، تعيين مي كند. از اين منظر انفعال و تسليم بودن كنشگر در نظريه پارسونز مشخص مي شود.
و در نهايت مي رسيم به پيش فرضهاي كاركردي نظام كنش ، كه شامل سازگاري ، دستيابي به هدف ، يگانگي و حفظ الگوهاي فرهنگي مي باشد. در اينجا بايد بر دو واژه « پيش فرض » و « كاركرد » تاكيد ويژه اي داشته باشيم. پيش فرض به معناي خاص كلمه نشان از وضعيتي پيشيني دارد كه برخاسته از ذهنيت نظريه پرداز است ، نوعي مفهوم سازي ذهني است كه براي نظام كنش پيشبيني مي شود و ممكن است با واقعيت تطابق نداشته باشد ، و كاركرد عواملي را در نظر مي گيرد كه نظام كنش بواسطه آنها امكان « دوام » مي يابد. به عنوان مثال پيش بيني مي شود كه نظام كنش براي دوام خويش نياز به « سازگاري » با محيط دارد يا به منظور بسيج نيروهايش ، ابتدا بايد مقاصد و هدفهايي را براي خويش تعيين نمايد.
اين سلسله مراتب سيبرنتيك كه ميان عناصر ساختي وجود دارد و پيش فرضهاي كاركردي كه براي دوام آن در نظر گرفته شده است ، در نهايت موجبات انسجام هر چه بيشتر سيستم را فراهم مي آورد و اين توانايي را به او مي بخشد كه بتواند دگرگوني هاي شديدي كه باعث از هم گسيختگي ساختارها مي گردد را در درون خويش هضم نموده و آنرا به شكل تحولي قاعده مند و سامان مند مديريت نمايد تا « تعادل » ميان نظامهاي فرعي كنش و عناصر ساختاري درون سيستم را حفظ نمايد و كليت آنرا به سوي « واقعيت غايي » مشخص رهنمون گردد.
آقاي صنعتي از نظر دقيق و جزئي نگرانه شما نسبت به مطلب خودم تشكر مي كنم و به خودم الزام ديدم كه براي برخي از انتقادهايي كه داشته ايد ، توضيحاتي ارائه نمايم.
1- من در اوايل نوشته سعي داشتم كه ابتدا به اين مسئله پاسخ دهم كه اصلا چرا « ميل به بازي » پديد آمده است ؟ و با جمله اريك فروم خواستم نشان دهم كه ذات اجتماعي انسانها ، آنها را به باهم بودن ترغيب مي كرده و بازي ( و همچنين مراسمات مذهبي ) يكي از شيوه هاي آن بوده است. مي بينيم كه همانطور كه در اسطوره هاي فرانسه اشاره شده بازي ( مثل مراسمات مذهبي ) باعث همبستگي اجتماعي مي شده است كه البته من به اين موضوع اشاره نكردم. و به نظرم به اين خاطر بررسي تاريخي مسئله به آن معني كه شما بدان اشاره داشتيد يعني كشف نيازهاي ايجاد كننده يك پديده و نه صرفا بيان رويدادهاي منحصر به فرد تاريخي ، اتفاق نيافتاده است.
2- آنجاها كه از فوتبال به عنوان ابزاري براي تنازع ميان گروه هاي مختلف ياد كرده ام و تبييني ماركسيستي است تا كاركردي ، به نظر ناشي از عدم دقت كافي و هم تاحدي مبهم بودن كاكردگرايي در ذهنم بوده است.
متشکرم
داشتم داستان کارکردگرایی و کارکرگرایان را با یکدیگر مرور میکردم که ناگهان با نام خسته کننده شخصی به اسم تالکوت پارسونز برخورد کردم. یادم می آید که اولین بار که نام وی را برپشت جلد کتاب گی روشه دیدم از دوستم پرسیدم که تالکوت پارسونز در جامعه شناسی یعنی چی؟ اکنون نیز که سالیانی از آن خاطره می گذرد گاه با خودم آن سوال ظاهرا ابلهانه را به یاد می آورم و ازخودم می پرسم که آیا واقعا معنای ادبیات مغلق و پیچیده این مرد کم مو را فهمیده ام؟ یاد انتقاد میلز می افتم که می گفت ۵۵۹ صفحه کتاب پارسونز را در ۱۵۰ صفحه می توان خلاصه نمود و سر آخر هم از توی آن چیزی در نمی آید. تجربه ای که من در خواندن متون فلسفی و جامعه شناسی داشته ام این است که آدم گاه احساس می کند که معنای یک نوشته را صید کرده است و خوشحال ومسرور از کشف و فهم خود مطمئن می شود که انسان کند ذهنی نیست اما پس از طی مدتی این دوران شور و سرور به سر می آید و دوران نفهمیدنها و گیج و منگ شدنهایش آغاز میگردد. اکنون که در کار نوشتن این مطلبم این احساس را دارم که بالاخره توانسته ام به افقهای ذهنی وی نزدیک شوم. (تا این احساس چقدر پایدار باشد)
اولین نکته من در باب پارسونز این است که از یک منظر وی دنباله روی دورکیم و تکمیل کننده نظرات وی بوده است. خواهید پرسید چگونه این مدعا را مطرح میکنی؟ برای آنکه پاسخی به پرسش فرضی شما داشته باشم به داستان دورکیم برمی گردم. او میان علل موجده و علل مبقیه تفاوت می گذاشت و می خواست به دو سوال پاسخ گوید:
۱- چرا و بنا به چه علتهایی یک پدیده اجتماعی به وجود می آید؟
۲- چرا و بنا به چه علتهایی یک پدیده اجتماعی در جامعه دوام و بقا می یابد؟
پارسونز تلاش می کند تا پاسخی مبسوط به این پرسشها بدهد. در پاسخ به پرسش نخست وی جوابی ساختارگرایانه می دهد و در پاسخ به پرسش دوم وی جوابی کارکرگرایانه از آستین خود بیرون میآورد. چرا یک پدیده در جامعه ای خاص سالیان سال دوام و بقا می یابد؟ قطعا به این دلیل که باعث دوام جامعه می شود. حال پرسش اینجاست که چگونه یک جامعه پایدار می ماند و از بین نمیرود؟می توان چنین گفت که زمانی جامعه به حیات خود ادامه می دهد که بتواند بر خطرات احتمالیی که وی را تهدید می کند غلبه نماید. این خطرات چیستند و چگونه به کیان جامعه ضربه می زنند؟ د ر پاسخ پارسونز احتمالا می گوید جامعه نیز همانند هر سیستم دیگری هم از درون و هم ازبیرون می تواند آماج حملات قرار گیرد و به همین خاطر اگر سازوکارهای مشخصی برای مقابله با این دشمنان وجود نداشته باشد ازهم خواهد پاشید. به عنوان مثال بدن انسان هم ممکن است از بیرون با مشکل جدی مواجه گردد ( مانند تصادف با یک اتومبیل) و هم از درون آسیب پذیر باشد( مانند رشد سلولهای سرطانی) پس بدن باید سازوکاری ترتیب دهد تا با اشیا دور و بر تصادف نکند( مثلا چشم در بدن این کار را انجام می دهد) و نیز سربازانی را در درون بدن آماده برای تخطی و مخالف سلولهای دیگر داشته باشد( مثلا گلوبولهای سفید). اینجاست که دو کار مهم و اساسی که هر جامعه ای باید انجام دهد مشخص می گردد.( وظیفه و کارکرد انطباق با محیط و وظیفه و کارکرد انسجام درونی). اما جامعه باید افرادو اعضای جدید را با نمادها ارزشها باورها و حدود وظایف و اختیاراتشان آشنا سازد و الا نظم در جامعه به هم می خورد و این به معنای زنگ هشداری برای جامعه می باشد. پس جامعه باید سازو کارهایی را تدارک ببیند تا فرهنگ و تجربیات نسل قدیم به نسل جدید منتقل شده و از دیگر سو فرد مهیای پذیرش نقشهای اجتماعی گردد. این کار برعهده سازمانها و نهادهایی است که وظیفه حفظ الگو را بر دوش خود یدک می کشند. اما هنوز یک کارکرد مهم دیگر که پارسونز بدان اشاره کرده است باقی می ماند. از نظر پارسونز یک چنین جامعه ای به مانند هر سیستم دیگری باید جهتی و هدفی را دنبال نماید. این دنبال هدف بودن به جامعه نظم درستی می دهد. سیتم بدون هدف در راستا و جهت بینظمی حرکت می کند. البته این هدف خود می تواند بقای نظم در سیستم باشد اما همین هدف باید مصرح گشته و افراد بدانند که موجودیت آنها بخاطر رسیدن به این هدف می باشد.این چنین است که پارسونز چهارمین نیاز اساسی هر سیستمی را کارکرد دست یابی به هدف می شمارد. پس بنا بر تحلیل کارکردگرایانه پارسونز برای کشف چرایی تغییرات و رخدادهایی اجتماعی جامعه شناس :
الف- باید محیط پیرامون یک نظام اجتماعی را مشخص نماید.
ب- معلوم کند که چه سازمانها و نهادهایی متولی براوردن نیازهای کارکردی جامعه می باشند و
ج- تا چه حد در انجام وظایف خود توانمند می باشند
د- در صورت ناتوانی علت آن چیست؟
به عنوان یک مثال اگربخواهیم خانواده را به عنوان یک نظام اجتماعی تحلیل کارکردی بکنیم چه کاری باید انجام دهیم؟( دوستان ارجمند من مرا در پاسخ دادن به این پرسش یاری کنند ممنون می شوم.)

