تا به حال همواره می اندیشیده ایم که خدایی هست
اما در واقع انسان در این جهان در بی خدایی محض به سر می برد
و کسی را یارای آن نیست که بداند خدایی هست یا خیر تا پشتوانه ی کنشهای اخلاقی مان باشد
علیرضا عزیزی
خدا و مسئله ی اخلاق
در اين نوشته مي خواهم به اين مسئله بپردازم که آيا واقعا براي الزام بر زندگي اخلاقي ، نيازي به خدا هست يا خير؟ و آيا همچنان که ارسطو مي گويد مي توانيم اخلاقي مستقل از خدايان را در ذهن بپروريم؟ يعني كه مي توانيم بدون دركي از حضور خدا در فراسوي كنشهاي اخلاقي مان ، همچنان متعهد به « آنچه صحيح است » باقي بمانيم؟ آيا چنين چيزي ممکن است؟
اگر به گذشته بر گرديم و تاريخ زندگي انسانها را بر اين کره خاکي بررسي كنيم ، احتمالا مي توانيم سه چهره مختلف از خدا را در زندگي آدميان كشف كنيم :
اول: چهره اي که توسط مذاهب توحيدي در اذهان ترسيم شده است ، يا بهتر بگوييم چهره اي که خداوند ، خود را در قالب کتابهاي مقدس و گفتار پيامبران ، در ذهن انسانها ترسيم کرده است.
دوم: چهره خصوصي تري از خداوند ، که هر فرد به تنهايي با توجه به خصوصيات شخصيتي ، گذشته فردي ، و يا موقعيت اجتماعي از خداوند در ذهن مي پرورانيده است ( مثل تفاوتي که خداوند در ذهن يک زن يا مرد ، پير يا جوان دارد ).
سوم: چهره اي از خداوند که فراتر از عقل و انديشه بشري است و هميشه بر ذهن انسانها پوشيده بوده است و آن چهره اي از خداوند است که ما درباره اش هيچ چيز نمي دانيم .
حال پرسش اين است كه اگر بخواهيم خدا را منشاء انديشه و عمل اخلاقي بدانيم ، بايد بر کداميک از اين سه چهره تکيه کنيم ؟
در چهره اول ، شعائر مذهبي در قالب سنت ها ظاهر مي گردند که بدون توجه به موقعيت ( زمان ، مکان ، شخصيت فردي و ... ) چارچوب محدودي بر عمل اخلاقي انسان قائل هستند و بيشتر فرد را تابع تكاليف مي دانند تا فاعل خلاق و تعيين کننده .
در چهره دوم ، برداشتي كه از خداوند در ذهن فرد نقش بسته است بيشتر به موقعيت اجتماعي خاصي كه در آن حضور دارد ، باز مي گردد. فرد به نوعي اميال و آرزوهاي خود و جامعه اش را فرافکني مي کند و تصويري که از خدا در ذهن دارد ، ممكن است با واقعيت خدا ، آنگونه كه « واقعا » هست متفاوت باشد.
اما در چهره سوم ما با خدا ، آنطور که واقعا هست برخورد مي کنيم ، هر چند که هيچ درکي از آن نداريم و اين به همان سخن کانت باز مي گردد که آدمي با مفاهيمي همچون زمان و مکان ، پا به اين جهان مي گذارد و اين مفاهيم « محدوده هايي بر عقل بشري » مي گذارند که باعث مي شود او از ادراک آنچه خارج از اين محدوده زمان و مکاني است ، عاجز باشد.
بدين لحاظ درک تماميت خداوند بر آدمي ممکن نيست. ما تا آنزمان که در اين جهان زندگي مي کنيم قادر نيستيم خدا را آنطور که هست ، بشناسيم چرا كه خدا وقتي مي خواست در اين جهان خود را به انسان معرفي کند ، به ناچار به « زبان انسان » با او سخن گفت و از صفاتي که قابل تعريف در محدوده عقل بشري بود ، استفاده كرد ، در نتيجه در جهان انساني « مسخ » گرديد.
بدين ترتيب در چهره هاي اول و دوم ، ما با خداوند از فيلتر شريعت و ذهن خودمان ارتباط مي گيريم و او خداي واقعي ، آنچه واقعا هست ، نيست ، و آنقدر اصالت ندارد که آنرا منشاء انديشه و عمل اخلاقي بدانيم .
حال در چنين وضعيتي ، در نبود حضور عيني خدا در واقعيت زندگي به نظر مي رسد كه با بهره گيري از ادبيات اگزيستانسياليستي ، مي توانيم به اين درک از موقعيت انسان برسيم که او در اين جهان « به خود وانهاده » است. به خود وانهادگي اشاره بدين مضمون دارد که من در زندگي روزمره ام ، در نبود خدا ، هيچ دستاويز يا مرجعي براي توجيه اعمال ام نخواهم داشت ، و من واقعا هيچوقت نمي توانم بفهمم که بهترين روش براي اعمال اخلاقي ام چيست؟ و پيروي از مرجعيت هايي همچون سنت ، مذهب ، و يا انديشه روشنفکرانه مد روز ، هيچکدام نمي توانند مرا به اين آرامش برسانند که من در راه صحيحي دارم قدم مي گذارم و بدين معني من هميشه در زندگي ام دچار « دلهره » هستم که اعمال و رفتارم در جهت « آنچه صحيح است » هست يا خير؟ و همين دلهره هميشگي ، نشان از آن دارد که کنش اخلاقي در زندگي روزمره ، حد بسيار بالايي از پيچيدگي را داراست و کنش اخلاقي در واقع نوعي مهارت بوده و صرفا تقليد يا پيروي از احکام اخلاقي اي که سنت و مذهب و آداب و رسوم پيشنهاد مي کنند ، از اعتبار کافي برخوردار نيست.
به همين لحاظ در اين نگرش ( اگزيستانسياليسم ) بر « آگاهي » بيشترين تاکيد مي رود و فرد از طريق اين شناخت مي تواند بر آنچه محيط ، الزامهاي اجتماعي ، ضرورتهاي موقعيت ، گذشته فردي و ... او را بدان سو مي کشد آگاهي يابد و بدين طريق مهارت خويش را افزايش داده و راهي متفاوت را « انتخاب » نمايد .
بدين طريق اگر راههاي کسب آگاهي را در مشاهده ، مشاهده مشارکت آميز ، مطالعه و درونگرايي ( تفهم ) بدانيم ، به نظر مي رسد که در کسب اين آگاهي ، درونگرايي از اهميت ويژه اي برخوردار است. انسان در فرديت و تنهايي خويش و در پرتو « صداقت و صميميت کامل » مي تواند به سرچشمه هاي انسانيت خويش ( يا هستي ) دسترسي يابد و خود را به عنوان موجودي ارزشمند ادراک نمايد و از اين طريق ميان « خوب و بد » تميز بگذارد و اعتبار اين تميز گذاري ، بستگي به ميزان « حسن نيت » ي دارد که فرد خود را متعهد به آن مي داند. تعهد از آگاهي بر مي خيزد ، هر چقدر انسان نسبت به خودش آگاه تر باشد ، نسبت به پاس داشتن « جوهر انساني » خويش متعهدتر است.
در نهايت به نظر مي رسد با طرح مسائلي همچون محدوده هاي عقل بشري ، مسخ شده گي نيروهاي فرابشري در جهان انساني و عدم امكان ارتباط عقلاني يا زباني با با اين نيروها ، و بي معني بودن واقعيت اجتماعي ، مي توانيم اينطور نتيجه بگيريم كه :
« انسان ( يا همان I ) در محدوده هاي اين جهان تنها فاعل شناسا ، تعيين كننده ، و انتخاب كننده است و آنچه او در تعهد به صداقت و صميميت كامل ، انجام مي دهد ، اصالت دارد » و اين تعريف كنش اخلاقي است.
من از اين تعريف بي خدايي ، آزادي تام و مسئوليت انسان در قبال كنشهايش ، و همچنين پيش بيني ناپذير بودن جهت گيري من فاعلي را ، برداشت مي كنم. انسان به عنوان تنها فاعل اصالت بخش و آگاه نسبت به آنچه مي خواهد انجام دهد آزاد است اما نسبت به آنچه انجام مي دهد مسئول است.
و اين مسئوليت سنگين كه در اگزيستانسياليسم با واژه « دلهره » از آن ياد مي شود در من اين تشويش را بر مي انگيزد كه قابل اعتمادترين منابع معرفتي كه مي تواند الهام بخش I در جهت گيري هاي عمده و جزئي زندگي اش باشد كدام است ؟
و اين كه « من فاعلي » به پشتوانه كدام منابع معرفتي مي تواند به تفسيرهاي بهتري از محيط خويش برسد ؟ و چگونه آگاهي انساني ارتقاء مي يابد ؟
و در اين جاست كه من بر « درونگرايي روحاني » به عنوان اصلي ترين منبع معرفتي كه در شكل گيري راهبردها و كنشهاي اخلاقي انسان موثر است ، تاكيد مي كنم . نخست بايد اشاره كنم كه درونگرايي را مي توانيم در سه رويه متفاوت در نظر بگيريم : درونگرايي عقلاني ، درونگرايي عملي ، و درونگرايي روحاني .
درونگرايي عقلاني ، آن نوع از شناخت است كه با فاصله گرفتن از واقعيت اجتماعي و از طريق انديشه محض و مطالعه تاريخ و وضعيت بشري بدست مي آيد و فرد از بيرون و با قرار گرفتن در موضعي بالاتر از حوادث و رويدادها به تفسير آن مي نشيند.
اما درونگرايي عملي در جهت گيري مخالف ، از طريق مشاركت در واقعيت اجتماعي و از در جريان عمل اجتماعي بدست مي آيد و فرد از طريق تجربه عيني بر آگاهي خويش مي افزايد و مهارت كسب مي كند.
و درونگرايي روحاني آن نوع آگاهي است كه از طريق مراقبه ، و ارتباط شهودي با نيروهاي فرابشري حاصل مي گردد ، نوعي شناخت قلبي ، دروني و روحاني است.
به نظرم آنچه در اگزيستانسياليسم بدان تاكيد مي رود درونگرايي عقلاني و عملي است. اما من مي خواهم به درونگرايي روحاني به عنوان سومين منبع قابل اعتماد ، آگاهي بخش و آرامش بخش تاكيد كنم.
در واقع مسئله اين است كه مهارت در چگونگي كنش اخلاقي از طريق درونگرايي عملي و پشت سرگذاردن تجربه هاي متعدد حاصل مي گردد ، اما پيش نياز آن سطح بالايي از آگاهي است كه از طريق فاصله گرفتن از موقعيت بدست مي آيد ( درونگرايي عقلاني ) ، و اين به نوبه خود نيازمند تعالي شخصيتي و آرامش دروني است كه با درونگرايي روحاني حاصل مي شود .
انسان به ميزاني كه آگاهي اش افزايش مي يابد از محيط خويش فراتر مي رود و در موضع بالاتري از آن قرار مي گيرد و با تفسيرهاي خويش بدان معني مي بخشد و با انتخاب هايش واقعيت اجتماعي را شكل مي دهد ، كه اين برداشت نشان از بي معني بودن ذاتي واقعيت اجتماعي دارد.
و در اين راستا ، تاكيد بر درونگرايي روحاني اين حقيقت را باز مي نمايد كه عمل اخلاقي پيش از هر چيز نياز به « آرامش دروني » دارد و اين آرامش از طريق همنشيني با « حقيقت » حاصل مي گردد و درون نگري روحاني از طريق آشنايي و نزديکي بيشتر با اين حقائق , آرامش دروني انسان را افزايش مي دهد.
از بارزترين نمودهاي درونگرايي روحاني « نيايش و سكوت » مي باشد. منظورم از نيايش تجربه اي روحاني در ارتباط با نيروهاي فرابشري است ، كه مهاتما گاندي از آن به عنوان عصاره انديشه مذهبي ياد مي كند و سكوت ، آن لحظه هاي نابي است كه انسان با خودش بي پرده روبرو مي شود و خودش را تجربه مي كند.
در واقع به نظر مي رسد با آن كه انسان در محدوده هاي عقل بشري توان ادراك خدا را آنطور كه هست ندارد ، اما مي تواند از طريق نيايش و سكوت او را تجربه كند. انسان در تجربه هاي روحاني است كه به همنشيني و نزديكي با خدا ، يا همان نيروهاي فرابشري مي رسد و به آرامش دروني اي دست مي يابد که پيش نياز كنش اخلاقي است.
پايان
منابع :
۱- نيايش ، مهاتما گاندي ، نشر ني .
۲- اخلاق در فلسفه كانت ، راجر ساليوان ، ترجمه : عزت ا... فولادوند ، نشر طرح نو .
۳- اگزيستانسياليسم و اصالت بشر ، ژان پل سارتر
به نام خدا
مبحث اخلاق : پايان انديشه خدامحوري ( 3 )
عليرضا عزيزي
اگر بخاطر داشته باشيد در قسمت هاي پيشين از محدوده هاي عقل بشري سخن گفتيم و از مسخ شدن نيروهاي فرابشري در محدوده هاي زماني و مكاني جهان انساني
، و پس از آن با بهره گيري از ادبيات اگزيستانسياليستي ، بر « به خود وانهادگي » انسان تاكيد كرديم ... و اين كه كنش اخلاقي ، بعضا انسان را در موقعيتهايي بس پيچيده و رمزآميز قرار مي دهد كه گزينش رفتار صحيح در آن موقعيت نياز به زيربناهاي عميق فكري ، استحكام شخصيتي و مهارت در چگونگي كنش اخلاقي دارد.
در واقع مي توانيم چنين برداشت كنيم كه عمل اخلاقي نمود و بازتابي از انديشه ها ، افكار و نظرياتي است كه سوژه انساني در يك جهت گيري پديدارشناسانه از محيط خويش برداشت مي كند و آزموني است بر صداقت و صميميتي كه فرد خود را متعهد به آن مي داند و ميزان توانايي او در برقراري ارتباط صحيح ميان نظريه و عمل ، كه بديهي است مستلزم مهارت در چگونگي كنش اخلاقي است.
برداشت پديدارشناسانه از محيط اجتماعي ، وارد شدن بر جهان تفسيرهاي رايج و رسمي ( هنجارهاي اجتماعي ، آداب و رسوم ، سنت ها و ... ) از موضع تفسيرهاي مبتني بر نظريه هاي شخصي و تجربي است كه از شخصي به شخص ديگر و موقعيتي به موقعيتي ديگر تفاوت مي يابد. در اينجا محوريت بر من فاعلي ( I ) بوده و در آن عنصر « آگاهي » نقشي تعيين كننده دارد.
انسان به ميزاني كه آگاهي اش افزايش مي يابد از محيط خويش فراتر مي رود و در موضع بالاتري از آن قرار مي گيرد و با تفسيرهاي خويش بدان معني مي بخشد و با انتخاب هايش واقعيت اجتماعي را شكل مي دهد. كه اين برداشت نشان از بي معني بودن ذاتي واقعيت اجتماعي دارد.
در نهايت به نظر مي رسد با طرح مسائلي همچون محدوده هاي عقل بشري ، مسخ شده گي نيروهاي فرابشري در جهان انساني و عدم امكان ارتباط عقلاني يا زباني با با اين نيروها ، و بي معني بودن واقعيت اجتماعي ، مي توانيم اينطور نتيجه بگيريم كه :
« انسان ( يا همان I ) در محدوده هاي اين جهان تنها فاعل شناسا ، تعيين كننده ، و انتخاب كننده است و آنچه او در تعهد به صداقت و صميميت كامل ، انجام مي دهد اصالت دارد ».
من از اين تعريف بي خدايي ، آزادي تام و مسئوليت انسان در قبال كنشهايش ، و همچنين پيش بيني ناپذير بودن جهت گيري من فاعلي را ، برداشت مي كنم. انسان به عنوان تنها فاعل اصالت بخش و آگاه نسبت به آنچه مي خواهد انجام دهد آزاد است اما نسبت به آنچه انجام مي دهد مسئول است.
و اين مسئوليت سنگين كه در اگزيستانسياليسم با واژه « دلهره » از آن ياد مي شود در من اين تشويش را بر مي انگيزد كه قابل اعتمادترين منابع معرفتي كه مي تواند الهام بخش I در جهت گيري هاي عمده و جزئي زندگي اش باشد كدام است ؟ و اين كه من فاعلي به پشتوانه كدام منابع معرفتي مي تواند به تفسيرهاي بهتري از محيط خويش برسد ؟ و چگونه آگاهي انساني ارتقاء مي يابد ؟
همانطور كه در قسمت قبلي اشاره كرديم ارتباط با منابع معرفتي از طريق درونگرايي حاصل مي گردد ، در اينجا مي خواهم اين رويكرد را به شكل ملموس تري طرح كنم.
درونگرايي را مي توان در سه رويه متفاوت در نظر گرفت : درونگرايي عقلاني ، درونگرايي عملي ، و درونگرايي روحاني .
درونگرايي عقلاني ، آن نوع از شناخت است كه با فاصله گرفتن از واقعيت اجتماعي و از طريق انديشه محض و مطالعه تاريخ و وضعيت بشري بدست مي آيد و فرد از بيرون و با قرار گرفتن در موضعي بالاتر از حوادث و رويدادها به تفسير آن مي نشيند.
اما درونگرايي عملي در جهت گيري مخالف ، از طريق مشاركت در واقعيت اجتماعي و از در جريان عمل اجتماعي بدست مي آيد و فرد از طريق تجربه عيني بر آگاهي خويش مي افزايد و مهارت كسب مي كند.
و درونگرايي روحاني آن نوع آگاهي است كه از طريق مراقبه ، و ارتباط شهودي با نيروهاي فرابشري حاصل مي گردد.
به نظرم آنچه در اگزيستانسياليسم بدان تاكيد مي رود درونگرايي عقلاني و عملي است. اما در اينجا من مي خواهم به درونگرايي روحاني به عنوان سومين منبع قابل اعتماد و آگاهي بخش تاكيد كنم.
در واقع تاكيدي كه بر درونگرايي روحاني به عنوان پيش نياز عمل اخلاقي داريم به اين برداشت از مفهوم اخلاق بر مي گردد كه معتقديم عمل اخلاقي همواره در « موقعيت » اتفاق مي افتد و اخلاق هم امري عقلاني است كه از طريق انديشه ، فهم و چگونگي آن مشخص مي شود و هم امري حسي و دروني است كه از طريق درون نگري همدلانه با موقعيت خويش همذات پنداري مي نمايد.
كنش اخلاقي در موقعيتهاي مختلف همواره نياز به بازتوليد دوباره دارد. در موقعيتهاي پيچيده واقعا هنجارهاي عمومي اجتماعي يا عرف ، يا دستورالعمل هاي كلي فيلسوفان اخلاق نمي توانند موضع مشخصي براي فرد از پيش آماده كنند و فرد نياز دارد كه موقعيت به خوبي درك كرده و كنشي متناسب با آن داشته باشد.
اين درك صحيح موقعيت نياز دارد كه فرد هم از طريق انديشه و هم از طريق درون نگري همدلانه به خوبي به آن موقعيت خاص نزديك شود و نزديكي صحيح به موقعيت بسته به تفسيري است كه فرد از آن موقعيت مي كند و تفسير هم بستگي به نوع شخصيت فرد دارد و در نهايت درون نگري روحاني يكي از شيوه هاي پالايش و بازسازي شخصيت فردي است.
عمل اخلاقي پيش از هر چيز نياز به « آرامش دروني » دارد و اين آرامش از طريق همنشيني با « حقيقت » حاصل مي گردد. و درون نگري روحاني انسان را به اين حقائق نزديك تر مي كند. از بارزترين نمودهاي درونگرايي روحاني « نيايش و سكوت » مي باشد. منظورم از نيايش تجربه اي روحاني در ارتباط با نيروهاي فرابشري است ، كه مهاتما گاندي از آن به عنوان عصاره انديشه مذهبي ياد مي كند ( نيايش : مهاتما گاندي ) و سكوت ، آن لحظه هاي نابي است كه انسان با خودش بي پرده روبرو مي شود و خودش را تجربه مي كند.
در واقع به نظر مي رسد با آن كه انسان در محدوده هاي عقل بشري توان ادراك خدا را آنطور كه هست ندارد ، اما مي تواند از طريق نيايش و سكوت او را تجربه كند. انسان در تجربه هاي روحاني است كه به همنشيني و نزديكي با خدا ، يا همان نيروهاي فرابشري مي رسد و به آرامش دست مي يابد و اين آرامش دروني پيش نياز كنش اخلاقي است.
متشكرم
به نام خدا
مبحث اخلاق : پایان اندیشه خدامحوری ( 2 )
علیرضا عزیزی
در قسمت قبلی اشاره داشتیم به این که اندیشه خدامحوری در سه چهره در اندیشه و عمل انسانها جریان داشته است ، و برای پذیرش چهره سوم ، تاکید کردیم که محدوده های عقل بشری به ما اجازه نمی دهد که بتوانیم خدا را آنگونه که هست بشناسیم و به ناچار باید از واسطه هایی همچون زبان ، یا در چهارچوب زمان و مکان درکی از او را بدست آوریم که مطمئنا قابل اعتماد نیست و نتیجه گرفتیم که بدین معنا انسان در محدوده های این جهان ، بی خداست.
حال اگر بخواهیم بحث اخلاق را در زندگی روزمره مان دنبال نماییم ، به نظر می رسد با ذکر مقدمات بالا ، و بهره گیری از ادبیات اگزیستانسیالیستی ، می توانیم به این درک از موقعیت انسان برسیم که او در این جهان « به خود وانهاده » است و از این سخن ایوان کارامازوف کمک بگیریم که « اگر خدا نباشد ، هر کاری مجاز است ».
سارتر از این سخن به عنوان سنگ بنای اگزیستانسیالیسم یاد می کند ( اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر ) ، هر چند که او مجاز بودن هر کاری را لزوما انجام اعمال غیراخلاقی و غیرانسانی نمی داند و از آن آزادی انسان را استخراج می کند.
به خود وانهادگی اشاره می کند به این که من در زندگی روزمره ام ، در نبود خدا ، هیچ دستاویز یا مرجعی برای توجیه اعمال ام نخواهم داشت ، و من واقعا هیچوقت نمی توانم بفهمم که بهترین روش برای اعمال اخلاقی ام چیست ؟ و پیروی از مرجعیت هایی همچون سنت ، مذهب ، و یا اندیشه روشنفکرانه مد روز ، هیچکدام نمی توانند مرا به این آرامش برسانند که من در راه صحیحی دارم قدم می گذارم و بدین معنی من همیشه در زندگی ام دچار « دلهره » هستم که اعمال و رفتارم در جهت احترام به اصالت انسانی ام هست یا خیر ؟
و همین دلهره همیشگی ، نشان از آن دارد که کنش اخلاقی در زندگی روزمره ، حد بسیار بالایی از پیچیدگی را داراست و کنش اخلاقی در واقع نوعی مهارت بوده و صرفا تقلید یا پیروی از احکام اخلاقی ای که سنت و مذهب و آداب و رسوم پیشنهاد می کنند ، از اعتبار کافی برخوردار نیست.
به همین لحاظ در این نگرش ( اگزیستانسیالیسم ) بر آگاهی بیشترین تاکید می رود و فرد از طریق این شناخت می تواند بر آنچه محیط ، جامعه ، گذشته فردی و ... او را بدان سو می کشد آگاهی یابد و بدین طریق مهارت خویش را افزایش داده و راهی متفاوت را « انتخاب » کند.
در واقع شیوه تولید زندگی مادی ، جایگاه طبقاتی ، نقش ها و منزلت ها ، ساختارهای فرهنگی ، اجتماعی و ساختارهای ژرف ذهنی ( تجربیات دوران کودکی ) در نهایت تعیین کننده نیستند بلکه انسان به کمک آگاهی می تواند آنها را بازشناسی کرده و فراتر از این مقولات حرکت کند.
در این جا فرد با عدم پذیرش خدا ، به « آزادی مطلق » می رسد و در پناه آگاهی ، از حداکثر آزادی و مهارت در کنشهای اخلاقی اش ، برخوردار می شود.
و اگر راههای کسب آگاهی را در مشاهده ، مشاهده مشارکت آمیز ( اصالت عمل ، پراگماتیزم ) ، مطالعه و درونگرایی ( تفهم ) بدانیم ، به نظر می رسد که در کسب این آگاهی ، درونگرایی از اهمیت ویژه ای برخوردار است. انسان در فردیت و تنهایی خویش و در پرتو « صداقت و صمیمیت کامل » می تواند به سرچشمه های انسانیت خویش ( یا هستی ) دسترسی یابد و خود را به عنوان موجودی ارزشمند ادراک نماید و از این طریق میان « خوب و بد » تمیز بگذارد و اعتبار این تمیز گذاری ، بستگی به میزان « حسن نیت » ی دارد که فرد خود را متعهد به آن می داند.
تعهد از آگاهی بر می خیزد ، هر چقدر انسان نسبت به خودش آگاه تر باشد ، نسبت به پاس داشتن « جوهر انسانی » خویش متعهدتر است.
و واژه حسن نیت در مقابل واژه « سو ء نیت » قرار می گیرد ، که دارای سه جنبه است : اول این که از صداقت و صمیمت کامل بر می خیزد ، دوم جنبه عقلانی آن است که بر ادراک موقعیت ( زمان ، مکان ، شرایط و ... ) و در نظر گرفتن منافع خود و طرف مقابل و منطق حاکم بر کنش اخلاقی مبتنی است و سوم این که برای درک بهتر طرف مقابل ( در تعاملات انسانی ) از درون نگری همدلانه کمک می گیرد.
حقیقت این است که من نفهمیدم چگونه درون نگری همدلانه ، ممکن است فرد را از کنش اخلاقی باز بدارد ؟ برای مثال برای فهم احساس مادری که فرزندش را از دست داده است ، و اتخاذ بهترین روش برای همدردی با او ، واقعا تنها داشتن صداقت و صمیمیت ، یا فهم عقلانی موقعیت او کافی نیست ، شاید نیاز هست که خودمان را به جای او بگذاریم تا به فهم بهتری از موقعیت استثنایی او برسیم.
تا اینجا به نظر می رسد که من دارم در خط نگرش اگزیستانسیالیستی ( از نوع سارتری آن ) حرکت می کنم و حرف بیشتری برای گفتن ندارم.
در قسمت بعد سعی می کنم از برخی جداییهایم از این مکتب سخن بگویم.
به نام خدا
منشاء اندیشه و عمل اخلاقی : پایان خدامحوری
علیرضا عزیزی
در هفته ای که گذشت مسئله اخلاق در ذهن من به شکل جدی تری مطرح شد. نوشته قبلی بیشتر ارائه نظریات دیگران بود هر چند که با تعریفی از اخلاق در ذهن خودم ، که با واژه « حسن نیت » آورده شده بود ، همراه گردید.
اگر به گذشته بر گردیم و تاریخ زندگی انسانها بر این کره خاکی نگاه کنیم ، به نظر می رسد که همواره سه چهره مختلف از خدا در زندگی مردم جریان داشته است.
اول چهره ای که توسط مذاهب در اذهان ترسیم می شده است ، یا بهتر بگوییم چهره ای که خداوند ، خود را در قالب کتابهای مقدس و پیامبران ، بر ذهن انسانها عرضه کرده است.
دوم چهره ای که هر فرد به تنهایی با توجه به خصوصیات شخصیتی ، گذشته فردی ، و یا موقعیت اجتماعی از خداوند در ذهن می پرورانیده است ( مثل تفاوتی که خداوند در ذهن یک روحانی ، یک عارف و یا یک کشاورز دارد ).
سوم چهره ای از خداوند که فراتر از عقل و اندیشه بشری است و همیشه بر ذهن انسانها پوشیده بوده است و آن چهره ای از خداوند است که ما درباره اش هیچ چیز نمی دانیم.
حال اگر بخواهیم خدا را منشاء اندیشه و عمل اخلاقی بدانیم ، باید بر کدامیک از این سه چهره تکیه کنیم ؟
بوضوح آنچه تبلیغ می شود چهره اول است ( آنچه در شریعت تبلیغ می شود ) ، و در واقع آنچه رعایت می شود چهره دوم است ( آن تصویری که خود فرد از خدا در ذهن خویش می پرورد ) و من می خواهم بگویم آنچه باید رعایت شود چهره سوم است ( آن چیز مجهولی که خود را در پس نمودهای خویش مخفی کرده است ).
در چهره اول ، شعائر مذهبی در قالب سنت ها ظاهر می گردند که بدون توجه به موقعیت ( زمان ، مکان ، شخصیت فردی و ... ) چهارچوبهای بسیار محدودی بر عمل اخلاقی انسان قائل هستند و بیشتر فرد را تابع دستوارت می دانند تا فاعل خلاق و تعیین کننده.
در چهره دوم ، فرد به نوعی امیال و آرزوهای خود و جامعه اش را فرافکنی می کند و تصویری که از خدا در ذهن دارد ، اصیل نیست ، بلکه او مبتلا به نوعی نیهیلیسم ناآگاهانه است.
اما در چهره سوم ما با خدا ، آنطور که واقعا هست برخورد می کنیم ، هر چند که هیچ درکی از آن نداریم. و این به همان سخن کانت باز می گردد که آدمی با مفاهیمی همچون زمان و مکان ، پا به این جهان می گذارد و این مفاهیم « محدوده هایی بر عقل بشری » می گذارند که باعث می شود او از ادراک آنچه خارج از این محدوده زمان و مکانی است ، عاجز باشد.
بهمین خاطر ، درک تمامیت خداوند بر آدمی ممکن نیست ، ما تا آنزمان که در این جهان زندگی می کنیم قادر نیستیم خدا را آنطور که واقعا هست ، بشناسیم.
و خدا نیز وقتی می خواست در این جهان خود را به انسان معرفی کند ، به ناچار به « زبان انسان » با او سخن گفت و از صفاتی که قابل تعریف در محدوده عقل بشری بود ، استفاده کرد و در نتیجه در جهان انسانی « مسخ » گردید.
بدین ترتیب در چهره های اول و دوم ، ما با خداوند از فیلتر شریعت و ذهن خودمان ارتباط می گیریم و او خدای واقعی ، آنچه واقعا هست ، نیست ، و آنقدر اصالت ندارد که آنرا منشاء اندیشه و عمل اخلاقی بدانیم ( و یا حتی به آن توجه کنیم ).
به این معنی انسان در این جهان بدلیل ظرفیتهای ناقصی که دارد ، بی خداست !
پس وضعیت انسان در این جهان چگونه است ؟ و او در نبود خدا ، چه دستاویزی را می تواند برای تعهدات اخلاقی خویش بیابد ؟
در قسمت بعد درباره این موضوع صحبت خواهم کرد.
به نام خدا
درباره اخلاق اجتماعی
علیرضا عزیزی
به نظرم پیش از بحث درباره اخلاق اجتماعی لازم است برخی مقدمات را به عنوان پیش زمینه مطرح کنیم ، ابتدا این که اخلاق چیست ؟ و از چه چیزی سخن می گوید ؟
در پاسخ به این سوال ، به آراء کانت اشاره می کنیم که موضوع علم اخلاق را در معنای عام آن ، « تشخيص خوب و بد » و اينكه « چگونه بايد در زندگي رفتار كرد » ( اخلاق در فلسفه کانت ، سالیوان ، عزت ا... فولادوند ، 1380 ) می دانست.
روشن است که برای پرداختن به این موضوع ابتدا باید به منشاء اخلاق توجه داشته باشیم و این که زندگی اخلاقی آدمیان ، بر چه مبنایی ساخته می شود. و به عبارت دیگر ، ریشه های اخلاق در اندیشه آدمیان از کجاست ؟
پیرامون منشاء اخلاق در ذهن آدمیان دو نظر اساسی وجود دارد که باز می گردد به فلسفه یونانی ، که از یک سو پیروان افلاطون قرار داشتند که منشاء اخلاق را در حکم خدایان جستجو کرده و می گفتند : « کار نیک ، کاری است خدایان آنرا نیک بدانند » و در سویی دیگر طرفداران ارسطو قرار می گرفتند که به منشاء انسانی اخلاق تاکید داشته و معتقد بودند : « باید معیاری برای خوب و بد ، مستقل از خدایان وجود داشته باشد » .
در تاریخ میان فرقه های مختلف کلامی خودمان هم ، اشاعره به نظرگاه افلاطون بیشتر نزدیک بودند و واجب شدن احكام اخلاقي را به شرع نسبت می دادند و بر اراده و قدرت مطلق خداوند تاكيد كرده و معتقد بودند خدا اگر اراده كند مي تواند حلال را حرام ، و حرام را حلال كند. و در مقابل معتزله در تعارض بين نصوص ديني و عقل ، تقدم را با دلايل عقلاني دانسته و به تاويل نص ديني معتقد بودند. آنها حسن و قبح اعمال انسانی را به عقل مي دانستند نه شرع ( همان ).
به نظر می رسد اندیشمندی همچون کانت ، به جهت گیری دوم ( ارسطو ) بیشتر نزدیک شده و منشاء عمل اخلاقی را در عقل محض و فارغ از تجربیات بشری جستجو می کند. به عبارت ساده تر او می گوید انسان باید فارغ از تجربیات خویش ، و صرفا با رجوع به عقل خود ، میان خوب و بد تمیز بگذارد. چرا که از نظر او یک « هوش متوسط » هم می تواند تمایز میان این دو مفهوم را به درستی دریابد.
اما به نظر می رسد که در اینجا با پذیرش دیدگاه ارسطو مبنی بر استقلال معیارهای اخلاقی از نصوص دینی ، یا احکام الهی ، یک اختلاف نظر کوچک وجود داشته باشد و آنهم این که به نظرم فهم خوبی یا بدی اعمال ، و گرفتن تصمیمات اخلاقی ، تنها با ارجاع به عقل محض ممکن نیست. در بعضی موقعیتها ، انسانها برای آنکه بفهمند چه تصمیمی یا چه عملی واقعا درست ، انسانی و اخلاقی است ، نیاز دارند که علاوه بر عقل ، از پنجره ی احساسهایشان ( یا آنچه وجدان می نامیم ) نیز به آن نگاه کنند و به نوعی از روش « درون نگری همدلانه » بهره ببرند. درون نگری همدلانه ، روشی است که آدمی در آن خودش را جای طرف دیگر قرار می دهد و سعی می کند از زاویه دید او ، به مسائل نگاه کند. و چون انسانها دارای کلیتی از اندیشه و احساس هستند ، ضرورتا به عنصر احساس نیز در کنار عقل محض برای پی بردن به تصمیم صحیح اخلاقی و انسانی نیاز است.
در نظر گرفتن هر دو جنبه عقلانی و احساسی ( وجدانی ) در تصمیم های اخلاقی ، همان چیزی است که من آنرا « حسن نیت » می نامم. و معتقدم انسانها در موقعیتهای مختلف زندگی تنها از راه حسن نیت می توانند بهترین و انسانی ترین تصمیمها را اتخاذ نمایند ، و در این میان احکام الهی و دیگر منابع معرفتی می توانند تنها نقش مشاور و پشتیبانی کننده ی تصمیم های او را داشته باشند.
اما مسئله دیگری که در اندیشه اخلاقی همواره مطرح بوده ، بحث « عینی » یا « نسبی » بودن آن می باشد. در واقع محور مناقشه بر این است که آیا ما می توانیم از نظامی از هنجارهای اخلاقی سخن بگوییم که در ورای زمان و مکان ، در هر موقعیت جغرافیایی و تاریخی و به تناسب هر نوع پیش زمینه و تجربه قومی و منطقه ای قابلیت کاربرد داشته باشد یا خیر ؟
از نظر نسبی گرایان ، از جمله جامعه شناسان ، هيچ اصل اخلاقي داراي ارزش و اعتبار نيست مگر در جامعه اي كه بدان پايبند است. « خوب » يا « بد » فقط به اين معناست كه در جامعه اي كه من در آن زندگي مي كنم فلان رفتار ، پسنديده يا ناپسند محسوب مي شود ، و كسي كه در جستجوي اخلاق عيني عموما معتبر و عقلا موجه باشد ، به دنبال موهومات است.
اما در اینجا کانت میان دو مفهوم « فلسفه اخلاق » و « احکام اخلاقی » تمایز می گذارد و معتقد است فلسفه اخلاقی از آن دسته ویژگیهای اخلاقی سخن میگوید که عینی بوده و وابسته به مکان و زمان نیست ، اما احکام اخلاقی با توجه به دورانهای مختلف تاریخی و موقعیتهای جغرافیایی و فرهنگی متفاوت می شود.
بطور مثال ، احترام به انسان و برخوردی همچون غایت به آن ، ( جدای از خصوصیات ذاتی یا اکتسابی که دارد ) عنصری از فلسفه اخلاق است که فارغ از تفاوت های فرهنگی و جغرافیای در همه زمانها لازم الاجراست. اما چگونگی آن تابع احکام اخلاقی است که در موقعیتهای مختلف انسانها بر سر آن به توافق می رسند به عنوان عرف اجتماعی ، که ممکن است در میان جوامع گوناگون متفاوت باشد.
اعتقاد به عینی بودن اخلاق ، این امکان را برای افراد بوجود می آورد که بتوانند بر اساس معیارهایی جهانی ، درباره مسائل اخلاقی دیگر اقوام به بحث و گفتگو و قضاوت بنشینند و مبنای این بحث و قضاوت از نظر کانت ، تاکید بر تمیزهای عقلانی فارغ از شواهد تجربی است و از نظر من ، بازگشت بر « حسن نیت » در درون افراد و میزان آن در درون تار و پود وجدان جمعی جامعه است.
تا اینجا بیشتر بر فلسفه اخلاق تاکید کردیم و نگاهمان به فرد معطوف بود ، در قسمت بعد اخلاق را در اجتماع انسانی به بحث می گذاریم و اینکه چگونه می توانیم جامعه ای اخلاقی تر را پی ریزی نماییم.
ادامه دارد ...
درباره اخلاق اجتماعی
راضیه خاوری
در جامعه ما قوانين و بايدها ونبايدها شايد داراي تعريف مشترك باشند ولي هر كس از ديد خودش از آن تعريف،برداشت مي كند وشايد بتوان از ديد مبادله هومنز بهتر به اين موضوع نگاه كرد زيرا انسانها به دنبال افزايش سودها وكاهش ضررها هستند و معمولا به اين فكر نمي كنند كه بدست آوردن سود به چه قيمتي براي ديگران تمام مي شود و باز هم شايد اصلا به اين فكر نكنند كه اخلاقيات را زير پا مي گذارند ولي در زندگي روزانه شاهد زير پا گذاشتن اخلاقيات از جانب خودمان وديگران هستيم. مثلاوقتي سوار اتوبوس هستيم بلند نمي شويم كه ديگري كه شخص مسن تر يا خسته تري است بنشيند ومي تواند يكي از دلايل رعايت نكردن اخلاقيات در مثالهاي متعددي كه مي توان نوشت اين باشد كه جامعه ما متشكل از گروهها ،قومهاو فرهنگ هاي متفاوتي است و به خاطر تعصبات خاص خود ويا فرهنگ متفاوت با بقيه،نحوه ي برداشت آنها از بعضي تعريفها فرق مي كند و يك دليل ديگر مي تواند اين باشد كه هيچ كس خودش را پاي بند به اخلاقيات جامعه نمي داند و اين در حالي است كه جامعه اخلاقي،جامعه است كه مردم آن از مفهوم اخلاقي كه در برگيرنده ارزشها،هنجارهاوباورهاي جامعه است برداشتي يكسان داشته باشند وخود را ملزم به اين كند كه نبايد برخلاف آن رفتار كرد ولي متأسفانه بيشتر مردم به اين فكر مي كنند كه كاري كنند در زندگي بامشكلي برخورد نكنند به دور از اين فكر كه نكند ديگري به خاطر اين كار من دچار مشكل شود براي همين استفاده يا شنيدن واژه فداكاري در اين زمان به ندرت پيش مي آيد. چون فداكاري يعني كشيدن گليم خود از آب و نجات زندگي حال و آينده خود از منجلاب شده است. واگر روزي واژه فداكاري زا بشنويم آن هم به خاطر نسبت دادن آن به افراد جبهه و جنگ است. در دوران دبستان درس ريز علي يا همان دهقان فداكار را خوانده ايم همين طور درس پتروس فداكار را، و هميشه با خود مي گفتيم يعني مي شود روزي ماهم به اسوه شجاعت و فداكاري تبديل شويم ولي در اين زمان انجام فداكاري يعني زير پا گذاشتن شخصيت خود شايد يكي از دلايل آن بالارفتن توقعات از يكديگر باشد كه معمولايك چيز را هم طلب كار مي شوند مثلا من اگر به دوستم دفتر يا كتابي بدهم وظيفه ام را انجام داده ام نه يك چيز اضافي .و يا اگر زباله ام را درون سطل زباله در خيابانها يا پاركها ريختم فقط وظيفه شهروندي ام را انجام داده ام نه فداكاري .ومسلما راه حل هاي هم براي ترويج فداكاري است چون اسلام دين فداكاري،اخلاق و گشايش كار از ديگران و رعايت حقوق ديگران است و اگر اين فرهنگ را ترويج دهيم اين حس از بين مي رود و فقط اين حس باقي مي ماند كه شما نبايد به خاطر منافع ديگران دچار مشكل شويد،شما نبايد… ودر نتيجه اگر اين حس نباشد منيت افزايش مي يابد و آن وقت است كه فقط من ديده مي شود.
پایان

