روياي شكست خورده ي ِ دن كيشوت ها
بين الاذهانيت ِ پيروز ِ سانچوپانزاها
با تاکید بر مقاله دن کیشوت و مسئله واقعیت؛ آلفرد شوتس
تحليلي پديدارشناسانه از رمان دن كيشوت، نوشته ي سروانتس
عليرضا عزيزي
آنچه در كتاب « دن كيشوت » سروانتس، بيش از هر چيز نمود مي يابد ، تعاطي، تداخل و همپوشاني خرده جهان هاي متفاوتي است كه هر يك واقعيت را به شيوه ي خودشان مي سازند و تفسير مي كنند و بر مبناي اين تفسير عمل كرده و به زندگي شان معني مي دهند.
با فرض شوتز آغاز مي كنيم يعني اين كه سروانتس مي كوشد به گونه اي سيستماتيك به همين مسئله ي « واقعيتهاي چندگانه » ي ويليام جيمز بپردازد. خرده جهانهاي متفاوتي كه با پيش فرضهاي متفاوتي از واقعيت شكل مي گيرند و جهان خود را بر طبق آن پيش فرضها مي سازند. در اين جا دو خرده جهان متمايز وجود دارد:
1- جهان ِ واقعيت بارز و مشهود كه بر مبناي « معرفت تجربي » بنا يافته و با پيش فرضهاي زمان ، مكان و عليت محسوس درآميخته است كه آنها را از طريق شهود حسي درك مي كنيم.
2- جهان ِ دون كيشوتي ، كه بر مبناي « معرفت غيرتجربي » بنا يافته و با جرح و تعديل در پيش فرضهاي زمان ، مكان و عليت شكل گرفته و در آن آرمان شواليه گري ، وجود جادوگران ، نيروهاي اهريمني و نيكي و تضاد ميان آنها ، و وجود دولسيناي زيبا حقيقت يافته اند. اين پيش فرضها و شخصيتهاي برجسته را ، نه از طريق شهود حسي ( همچون جهان قبلي ) ، بلكه از طريق « تامل مثالي » بوجود مي آوريم.
در اينجا درباره ي جهاني كه از طريق معرفت تجربي ساخته مي شود ، نمي خواهم خيلي صحبت كنم. چرا كه به نظرم آن پيش پاافتاده ترين و ساده ترين تصويري است كه آدمي مي توان بر مبناي ادراك حسي اش از واقعيت بدست آورد و بطريق بين الاذهاني با ديگران به اشتراك بگذارد.
اين امر به نظرم به طرز كار سيستم عصبي انسان باز مي گردد كه براي درك موضوعات و مسائل « اولين پاسخها » را به عنوان « بهترين پاسخها » در نظر مي گيرد و همواره هم اين اولين پاسخها را ديگران به آدمي ارائه مي دهند و همين زيربناي شكل گيري معرفت بين الاذهاني است.
اما جذابيت اين رمان از آنجا ناشي مي شود كه دريابيم دون كيشوت چگونه معرفت غيرتجربي خويش را مي سازد و شيوه ي كار او چگونه است.
مردي با آرمانهاي بزرگ
دون كيشوت مردي با آرزوهاي بزرگ ، نيكخواه ، راستين و اهل مطالعه است. او اطلاعات تاريخي فراواني دارد و با آرمانهاي انساني آشناست ، از طرفي او از واقعيت روزمره اي كه در آن همه چيزش بر ما تحميلي است و فرهنگ و قواعد اجتماعي و محدوديتهاي زندگي ِ مادي هر چه بيشتر آرمانهاي انساني را در وجود آدمي سركوب مي كنند ، گريزان است.
او نمي خواهد همچون ديگران به زندگي روزمره با الزامهاي خاص خويش ، تن دهد و دوست دارد كه زندگي اش را با صداقتي راستين ، وقف آرمانهاي بشردوستانه و نيكخواهانه اش بكند پس در ذهن خويش واقعيت را آنگونه كه مي خواهد ، مي سازد.
و اينچنين تمامي آرزوهايش را در آرمان « شواليه گري » تجلي مي بخشد. او شواليه گري را همچون واقعيتي تاريخي در نظر مي گيرد و به قاضي تولدو (Toledo) توضيح مي دهد كه « چگونه كتب تاريخ و تقويم سالانه ي انگلستان ... زندگينامه ها و تاريخ شواليه ها را با جزئيات مربوط به خانواده ، زمان ، مكان و كارهاي اين يا ان شواليه را ، روز به روز توصيف كرده اند ».
بدين ترتيب دون كيشوت با توضيحاتي كه درباره ي سرگذشت شواليه ها مي دهد و مدارك خدشه ناپذير وجود شواليه ها نشان مي دهد كه انگار ذهن آدمي مي تواند از درون واقعيت اجزايي را كه موافق انديشه و طرز تفكر او هستند برداشت كرده و گليچين كند و بر مبناي آنها واقعيت برساخته ي خويش را بنا مي نهد.
الف - شكل گيري خرده جهان دون كيشوت: معرفت غيرتجربي مبتني بر مثال ها
1 - جنبه ي مثالي شواليه
آنچه كه خرده جهان دن كيشوت را به سوي معرفتي غيرتجربي از واقعيت مي برد ، « جنبه مثالي » داشتن مفهوم شواليه است. يعني مفهومي كه مطالعه و بررسي آن از طريق تجربه ممكن نيست ، و نمي توان از طريق بررسي تجربي سخني دال بر رد يا اثبات آن ارائه داد ، چرا كه در آن شواليه هاي واقعي و تجربي كنار نهاده شده اند ، وجود به تعليق رفته و تنها مثالي از آنها در نظر گرفته شده است كه از طريق شواهد تاريخي پديدار مي گردد.
وقتي معرفتي ، پيش فرضهاي اوليه اش را بر مفاهيم غيرتجربي بنا مي نهد ، آن پيش فرض افقي را براي ديگر مفاهيم و مفروضات باز مي كند كه آنها هم در ارتباط با مفهوم بنيادين اوليه ، همانطور شامل مفاهيم غيرتجربي خواهند بود و بطور طبيعي ساختار نظريه بطور غيرتجربي شكل مي گيرد و معرفتي غيرتجربي از واقعيت بدست مي آيد.
آرمان شواليه گري « افقي » را پيش رويمان مي گشايد ، و با خود طريقه ي زيستن ِ خاص خود را نيز بهمراه مي آورد كه در آن:
1- « ماجراجويي » اصل بنيادين آنرا تشكيل مي دهد ( اين گزينه شيوه ي زندگي شواليه ها را نشان مي دهد ).
2- براي تحقق بهتر ماجراجويي هاي شواليه در زمان و مكان و عليت ِ محسوس جرح و تعديل هايي صورت مي گيرد ( اين گزينه امكان و چگونگي تحقق اين شيوه زندگي را نشان مي دهد ).
3- شواليه هاي ماجراجو « كارگزاران خداوند در زمين و بازواني هستند كه عدالت او را در كره خاك جاري مي سازند » و « بايد نگهبان حقيقت باشد ، گرچه شايد دفاع از حقيقت به بهاي جانش تمام شود » ( اين گزينه رسالت شواليه ها را در زندگي شان مشخص مي كند ).
ويژگي هر خرده جهاني آن است كه بايد ميان مفاهيم و مفروضاتش هماهنگي و انسجام منطقي وجود داشته باشد تا بتوانيم در چهارچوب آن خرده جهان زندگي كنيم و رويدادها را پيش بيني نماييم.
دون كيشوت نيز در پي ريزي خرده جهانش ابتدا پيش فرضهايش را با مداركي خدشه ناپذير ( مثل شهود حسي ، يا عينيت تاريخي ) به اثبات برساند سپس اين خرده جهان را « معنادار » سازد. او از طريق ارائه ي شواليه ها به عنوان كارگزاران خداوند بر روي زمين ، رسالت زندگي خويش را بدست مي آورد.
سپس با تبيين قواعد اجتماعي ، حقوقي و اخلاقي كه بر زندگي ِ شواليه گري حاكم است ، خرده جهان ِ ساخته خويش را با رسالت خويش هماهنگ و منظم مي كند. او مي گويد: « شواليه هاي ماجراجو تابع هيچ حوزه ي قضايي نيستند ، شمشير ، قانون ِ ايشان ، دلاوري ، منشور ايشان و خواست و اراده فرمانده آنها است ».
بدين طريق دون كيشوت در افق ِ زندگي شواليه گري با واقعيت ِ ذهني ساخته ي خويش جلو مي رود و از آنجا كه واقعيت « امري ربطي » است ، در اينجا هم واقعيت ِ برساخته در تعامل ميان آرمانهاي دون كيشوت و واقعيت بيروني ساخته مي شود و خود را بر واقعيت محسوس و بديهي تحميل مي كند.
جرح و تعديل هاي او در مقولات بنيادين تفكر همچون زمان و مكان و عليت محسوس هم دقيقا با واقعيت زندگي شواليه گري سازگار است. كه بطور مثال در آن « حكيم فرزانه اي يا غيبگويي يا جادوگري كه مراقب احوال شواليه است ... او را ، خوابيده بر بسترش ، بر مي دارد و روز بعد تا هزار مايل دورتر مي برد ».
2- جنبه ي مثالي جادوگران
در خرده جهان دون كيشوت براي آن كه ماجراجوئيهاي شواليه ها امكان تحقق بيابد ، به فعاليت جادوگران نياز دارد. جادوگران نيز در اينجا جنبه ي مثالي دارند و در افق آرمان شواليه گري ، مفهوم غيرتجربي ديگري را پديد مي آورند. در اينجا هم دون كيشوت به بحث پيرامون قطعيت وجود آنها مي پردازد:
« براي دون كيشوت وجود جادوگران فقط يك فرضيه نيست ، بلكه واقعيتي تاريخي است كه از طرف همه متون مقدسي كه مطالبي درباره شواليه گري دارند ، تاييد شده است » و سپس غيرتجربي بودن آنرا نشان مي دهد: « اين واقعيت با ابزارهاي عادي ادراك حسي قابل وارسي نيست ».
اين جادوگران تقريبا همه كاري مي توانند انجام دهند. برخي شان موافق و همداستان ِ شواليه هستند و برخي ديگر دشمن كينه توز او ، كه شواليه بايد بر عليه جادوي آنها به مقابله برخيزد.
3- جنبه ي مثالي دولسينا
در خرده جهان دون كيشوت ، شواليه براي ماجراجوئيهاي متهورانه اش نيازمند انگيزه اي مضاعف مي باشد. هر جا كه قهرماني هست انگار بايد مظلومان يا زيباروياني هم وجود داشته باشند كه در زندان افراد يا جادوگران خبيثي گرفتار آمده اند و به تهور و شجاعت قهرمان نيازمند اند.
دولسينا در اينجا آن زيبارويي است كه احتمالا همواره در دست ديگري ِ قدرتمند و خبيثي گرفتار است و انگيزه ماجراجويي هاي شواليه را فراهم مي آورد.
دولسينا در اين خرده جهان ، هم جنبه ي مثالي و هم جنبه ي تاملي دارد. دون كيشوت مي گويد: « فقط خدا مي داند كه دولسينا وجود دارد يا نه و آيا تخيلي است يا نه ، اينها چيزهايي نيست كه وارسي آنها به تمامي عملي باشد. من نه خالق بانوي خود هستم و نه بار خاطر او ، اما او را به شكل ايده آلش تصور مي كنم ، همچون بانويي كه تمام صفات لازم براي ستوده شدن در سراسر كره ارض را دارد ».
و در برخي مواقع شك شواليه تشديد مي گردد. آيا اصلا او هست يا نيست؟ آيا واقعا « آنچه در غار مونتزينوز رويت نمود واقعيت بود يا رويا و يا خيالبافي محض خود وي ». او به « تفكر تاملي (reflective thinking) » درباره ي آن مي پردازد.
ب – تضاد و تناقض ميان خرده جهان جادويي با خرده جهان بديهي
اما در كنار خرده جهان جادويي كه دون كيشوت در ذهن مي سازد ، خرده جهان امور بديهي و محسوس هم وجود دارد كه به طريق بين الاذهاني ميان اطرافيان او جريان دارد و مبتني بر ادراك حسي واقعيت خارجي است. « دنياي ديوانگي دون كيشوت ، يعني دنياي شواليه گري ، خرده جهاني از واقعيت است كه با واقعيت بارز زندگي روزانه كه آرايشگر و كشيش و خانه دار و برادرزاده در آن روزگار مي گذرانند و وراي هر ترديدي آن را بديهي مي انگارند ، انطباق ناپذير است ».
اين دو خرده جهانهاي جادويي و بديهي وقتي در زندگي روزمره با يكديگر برخورد مي كنند ميانشان اختلاف نظرهاي بنياديني اتفاق مي افتد كه در آن هيچ كدام نمي توانند حرف ديگري را بفهمند و با آن كنار بيايند چرا كه پيش فرضهاي بنيادين شان با يكديگر اختلاف دارد.
پشتوانه ي اطمينان ديگران ، آن تجربه ي بين الاذهاني است كه ميانشان جريان دارد و اطمينان خاطري را براي شان فراهم مي آورد كه براحتي اين امكان را پيدا كنند كه با مسائل غيرعادي و عجيب به مقابله برخيزند يا آنرا طرد كنند يا مسخره اش كنند.
اما در خرده جهان دون كيشوت اين جادوگران هستند كه مسئول تطبيق خرده جهان ِ او با واقعيت ِ بين الاذهاني و بديهي ديگران هستند. او از آن جا كه در مقابل ديگران تنهاست ، با توسل به جادوگران سعي مي كند كه نيروي لازم براي مقابله با آنها را بدست آورد. جادوگران در اين زمينه از توان بسيار بالايي برخوردار هستند و تقريبا توانايي انجام هر كاري را دارند.
البته بايد توجه داشت كه هر چند كه جادوگران جنبه ي مثالي دارند و توان قابل ملاحظه اي براي تطبيق تناقض هاي سطوح مختلف واقعيت ، اما باز اعمال آنها بطور عقلاني قابل توجيه است و در چهارچوبهاي منطقي صورت مي گيرد. اين امر نشان از آن دارد كه در هر خرده جهاني ، حال با هر نوع پيش فرضي كه بنا شده باشد ، بايد ساير اجزاء يا رويدادهايي كه در افق آن متجلي مي شوند ، به طور منطقي و عقلاني با پيش فرض هاي بنيادين و با يكديگر سازگار باشند. بدين ترتيب جادوگران نمي توانند كاري انجام دهند كه با دنياي شواليه گري در تناقض بيفتد.
در ادامه درباره ي « ديالكتيك بين الاذهاني بودن » كه در برخورد ميان اين دو خرده جهان با يكديگر شكل مي گيرند صحبت مي كنيم و در آخر درباره ي كنش قصدي دون كيشوت صحبتي خواهيم داشت.
ديالكتيك اول بين الاذهاني بودن
قضيه ي آرايشگر و دون كيشوت در درون مهمانخانه ديالكتيك اول بين الاذهاني بودن را نشان مي دهد. آرايشگر سطل سلماني و خورجينش را از دون كيشوت مطالبه مي كند و جمعي كه آنجا حضور دارند همگي تاكيد مي كنند كه آن كلاه خود و زين اسب است. در اينجا انگار واقعيت بين الاذهاني مي شكند و آرايشگر سرگردان مي ماند. اما تماشاگري كه به نظرش اين امر با تجربه ي عيني و عقل صوري اش قابل درك نيست نمي تواند اين امر را بپذيرد حال اگر تمام دنيا بيايند و بگويند كه آن اشياء كلاه خود و زين اسب است! و اين تناقض مغاكي ژرف را پديد مي آورد كه تا روز رستاخير ادامه مي يابد. مغاك ژرف ميان سطوح مختلف واقعيت ، ديالكتيك اول بين الاذهاني بودن را نشان مي دهد.
ديالكتيك دوم بين الاذهاني بودن
ديالكتيك دوم بين الاذهاني بودن در سفر سوم دون كيشوت روشن مي شود. زماني كه مخاطبانش در اثر كتابي كه قبل تر درباره ي ماجراهايش نوشته شده او را مي شناسند و تيپ ايده آلي از شخصيت او ساخته اند و انتظار دارند كه او بر طبق آن رفتار كند. آنها جهان ِ بازي و سرگرمي را مي سازند كه بر مبناي اينطور « تظاهر كنيم كه ... » قرار دارد و در آن همگي غير از دون كيشوت تنها بازيگر هستند. اما جشني براي او برپا مي كنند و تا ساعتي بر طبق خرده جهان ِ دون كيشوت عمل و رفتار مي كنند اما به جايي مي رسند كه انگار ديگر نمي توانند اين بازي را تحمل كنند در نتيجه بازي را قطع مي كنند و به خرده جهان ِ بديهي خويش باز مي گردند. آنها نمي توانند اين بازي « تظاهر كنيم كه ... » را براي مدت طولاني ادامه بدهند چرا كه واقعيت را حقيقتا « دون كيشوت وار » نپذيرفته اند.
دون كيشوت مي گويد: « كلام آخر اينكه من هر آنچه را مي گويم ، حقيقي مي پندارم ، همين و بس » ، اين امر ديالكتيك دوم بين الاذهاني بودن را نشان مي دهد. بايد افراد آنچه را كه در خرده جهان بر آنها عرضه مي شود را به عنوان حقيقت و امري از پيش بديهي بپذيرند.
ديالكتيك سوم بين الاذهاني بودن
ديالكتيك سوم بين الاذهاني بودن زماني شكل مي گيرد كه سانچو به تجربه ي عيني خود شك مي كند. او مي داند كه سراپاي داستان ملاقات اول و دوم او با دولسينا ساخته و پرداخته ي خود اوست اما وقتي دوشس مي گويد كه دختر دهاتي حقيقتا خود دولسينا است و شايد اين خود ِ سانچو است كه فريب خورده است ، و تقصير جادوگران فضولي است كه بي جا و بي مورد دخالت كرده اند ، آنگاه ديالكتيك سوم بين الاذهاني بودن شكل مي گيرد كه دال بر آن دارد كه اين امكان در وجود انسان ها هست كه بخاطر پذيرش امري كه بطور بين الاذهاني بر آنها تحميل شده است ، در تجربه ي خود شك كرده و دست به « خود فريبي » بزند تا بتواند همرنگ با جماعت بشود و با تجربه ي بين الاذهني ِ ديگران همراه گردد.
عمل قصدي دون كيشوت
شواليه براي ديدن نمايش خيمه شب بازي با عنوان « رهاندن مليساندرا » در جايگاه تماشاچيان مي نشيند ، او تمامي نمايش را در كتابهاي تاريخي خوانده است و مي داند كه قرار است چه اتفاقي بيفتد. پرده ها بالا مي رود و نمايش آغاز مي گردد. شواليه چنان محو وقايع درون ِ نمايش مي گردد و با شخصيتها احساس همدردي مي كند كه براي كمك به شاهي چنين شهير و بانويي چنين محبوب بر سر مغربيها كه در تعقيب او هستند شمشير مي كشد و آنها را به باد تيرهاي خويش مي گيرد.
بعدا وقتي كه مسئول نمايش از او خسارت عروسكهايش را مي خواهد ، توضيح مي دهد كه « تمام وقايع شب گذشته به نظر او رخدادي واقعي بوده است ».
و قصدي بودن عمل دون كيشوت از همينجا ناشي مي گردد. اعمالي قصدي هستند كه از روي انجام ِ عمل قصدي نتوانيم نتيجه بگيريم كه مفعول عمل قصدي وجود دارد يا ندارد ، هيچ چيزي درباره اش نتوانيم بگوييم. در اينجا از عمل شواليه كه در اوج احساس همدردي با شخصيتهاي نمايش شكل گرفته نمي شود دريافت كه آيا واقعا مغربي هايي وجود داشته اند يا خير .
وجود مغربي ها از درون خرده جهان ِ دون كيشوت قطعي و مسلم است اما از درون خرده جهان ِ بديهي و تجربي امري خيالي و توهم گونه است.
تراژدي دون كيشوتي
در نهايت تراژدي زندگي دون كيشوت آنجا شكل مي گيرد كه وقتي او از سانچو درخواست مي كند كه ديده هاي او را در غار مونتزينوز بپذيرد ، در واقع در نهان خويش ، براي او كه صداقت با وجودش در آميخته است در مي يابد كه « حتي خرده جهان خصوصي خود وي ، يعني قلمرو شواليه گري ، ممكن است فقط يك رويا باشد و لذات آن مانند سايه اي بگريزند » و باز مي گرديم به سخن ويليام جيمز كه وقتي شناخته ها ، شناخته ها را نقض مي كنند ، اين ذهن است كه بايد تشخيص دهد كداميك را مي پذيرد.
شواليه كلام آخرش را مي گويد: « ديگر سخني ندارم »، اين سخن براي شواليه اي كه در خرده جهان ِ اساطيري خويش زندگي مي كند جز در معناي مرگ روياهاي او تعبير ديگري نمي يابد. مرگ ِ روياهايي كه در مقابل بين الاذهانيت سانچوپانزاها شكست خورده است و مرگ خود ِ شواليه را به دنبال دارد.
پايان
* اگر به مباحث پديدارشناسي علاقه داريد، پيشنهاد مي كنم نخست براي درك بهتر از اين مطلب، بحث هاي پديدارشناسي را از اينجا مطالعه كنيد.
پدیدارشناسی هوسرل
قسمت پنجم: برخی ایرادها به پدیدارشناسی ِِ هوسرل
پديدارشناسي تحليل روي اشياء از جنبه هاي پديداري است. از اين زاويه ي ديد كه بشر با آن چه نسبتي برقرار مي كند. تفاوت هوسرل و وبر آن است كه هوسرل اعمال قصدي را چيزهايي متافيزيكي ، انتزاعي ِ ذات گرايانه در نظر مي گيرد ولي وبر همين انگيزهاي واقعي ِ آدمهاي بالفعل را در نظر دارد. هوسرل بدنبال شكلهاي ثابت و ضروري اعمال قصدي است اما وبر قصد تجربي دارد.
ايرادهايي كه به كار هوسرل خيلي اساسي است. يكي « نسبيت فرهنگي » است. اين كه معيارهاي قضاوت درباره ي انسجام اعمال جزء ثابت هاي عقلي نيستند بلكه در فرهنگها و زمانها متغير بوده و خصلت فرهنگي و نسبيت فرهنگي دارند.
دوم « نسبيت زبانشناختي » است. وقتي معناي يك واژه را تحليل پديدارشناسي مي كنيم كه با چه واژه هايي جور است ، در درون يك زبان خاص اين معنا مي يابد. وقتي مي گوييم شخص در زبان فارسي اين معناهاي خاص را مي دهند. شما معناهايي كه در اين زبان به شخص مي دهند پيدا كرده ايد نه ويژگي هاي اصلي و اساسي خود آن شخص را !
در اين معنا پديدارشناسي تنها يك تحليل فرهنگي مي تواند باشد كه تحليلهاي نهفته در يك فرهنگ خاص را باز ميكند يا تحليل زبانشناختي مي باشد كه كاربردهاي نهفته ي معناها را اشكار مي كند.
هوسرل معتقد بود كه با تحليل يك افق ما به يك سري معيارهاي ازلي و ابدي و ضروري درباره ي اعمال آدميان مي رسيم ، اما انتقاد اين است كه نه ، ما در افق يك فرهنگ و زبان خاص و زمان خاص به معيارهاي خاصي مي رسيم. اين معيارها دچار پويشهاي تاريخي اند و تحول مي يابند پس نه ضروري اند و نه ثابت.
هوسرل بدنبال بدست آوردن شكلهاي ابدي و ازلي آگاهي بشر بود كه در مقام فيلسوف بدان اعتقاد داشت اما ديگران در مقام جامعه شناس بدان عقيده ندارند. اما كار او دستاورد خوبي براي جامعه شناسي است. نظريه ي كنش متقابل اجتماعي تا حد زيادي تحت تاثير هوسرل بوده است.
فلسفه ي هوسرل در نهايت به تحليل زيست جهان مي رسد. يعني دنياي زندگي روزمره ما ، و وظيفه ي اين فلسفه ، شناخت زندگي روزمره است. از اين منظر زندگي روزمره پيچيده ترين موضوع فلسفي است چرا كه در آن همه اعمال ادمي اتفاق مي افتد و ماهيت بشر خود را اينجا نشان مي دهد. پس اگر ما مي خواهيم انسان و ذهن او و اگاهي اش را تحليل كنيم بايد اينجا ( در درون زندگي ِ روزمره ) تحليل كنيم.
پایان
پدیدارشناسی هوسرل
قسمت چهارم: سازگاری اعمال قصدی و افق انتظارات
حال باز برمي گرديم به معيار نخستين مان و مي پرسيم كه آيا اين تعريف براي آنكه به گزاره هاي غيرتجربي رسيده باشيم كفايت مي كند و ما توانسته ايم به معرفتي غيرتجربي دست يابيم؟
ما مثال اعمال قصدي را در ذهن مي آوريم و ويژگي هاي ضروري اعمال قصدي را كشف كنيم. اعمال قصدي همان كنشهاي بشري هستند. اما بايد توجه داشته باشيم كه ادراك حسي و ديدن هم اعمال قصدي هستند و از اين كه چيزي را مي بينيم نمي توانيم نتيجه بگيريم كه هست. براي مثال كسي پاش قطع شده از بالاي زانو ، اما تا مدتها فكر مي كند كه كف پايش مي خارد ، دست مي كند مي بيند چيزي نيست! حس كردن هم نوعي عمل قصدي مي تواند باشد.
كليه اعمالي كه بشر در زندگي روزمره انجام مي دهد ، يا به عبارتي « زيست جهان » ( lebenswelt) و اعمالي كه در آن انجام مي دهيم مورد توجه پديدراشناسي است. از اين منظر پديدارشناسي در پي آشكار كردن ماهيت اعمال ذهني ِ آدمي است.
تفاوت پديدارشناسي و جامعه شناسي در آن است كه پديدارشناسي يك معرفت غيرتجربي درباره ي كنش هاي بشري است و جامعه شناسي معرفتي تجربي درباره آن ، هر دو درباره ي كنش هاي قصدي آدمي بررسي مي كنند. اما مسئله اين جاست كه تا اينجايي كه آمده ايم كنش هاي بشري را مي توان از طريق « ديدن » كه روشي تجربي است تحليل كرد پس براي آن كه پديدارشناسي بخواهد همچنان بر غيرتجربي بودن خويش تاكيد بگذارد بايد از مسير ديگري حركت كند. بدين ترتيب هوسرل مفهوم ديگري را وارد پديدارشناسي مي كند. دو اصطلاحي كه يكي « فهم پذيري » ( Coherent ) و ديگري « معقوليت » ( Intelligibility ) مي باشند.
بدين ترتيب هوسرل مدعي مي شود كه در يك عمل قصدي اجزاء بايد باهم سازگار باشند. براي مثال اگر كسي به قصد صدمه زدن به كسي كاري مي كند بايد هم ظاهرا و هم عقيدتا اين كار را بكند. بايد هماهنگي ميان نظريه و عمل وجود داشته باشد. بدين ترتيب اجزاء يك عمل قصدي بلكه زنجيره هاي اعمال قصدي هم بايد باهم جور باشند. براي مثال اگر لوتر براي صدمه زدن به شيطان مركب دانش را محكم به سمت او پرتاب كند و بعد به سمت او بدود و بگويد رفيق آسيبي نديدي كه؟! اين جور در نمي آيد.
مسئله اين است كه مجموعه ي اعمال قصدي بايد با هم جور دربيايند. ما مي توانيم درباره ي اين انسجام قضاوت كنيم كه آيا اين عمل قصدي يا مجموعه ي اعمال قصدي هماهنگ است يا خير .
شما مي فهميد كه در يك موقعيت چه چيزي ، چه كاري صحيح است يا نيست. معيارهاي ما براي اينكه كدام اعمال درست اند يا غلط بر حسب knowing how مي باشد. ما در عمل مي دانيم كه چه اعمالي با يكديگر منطقي ، سازگار و منسجم هستند و چه چيزهايي منطقي و سازگار نيست اما نمي دانيم كه چرا ! بيرون كشيدن اين معيارها اصول بنيادي زندگي روزانه و اجتماعي را بيرون مي كشد. كار مهم براي پديدارشناسي آن است كه با تامل روي مثالهاي اعمال قصدي و تامل روي معيارهاي انسجام آنها ، وظيفه ي پديدارشناختي خويش را ايفا مي كند.
از اينجا مفهوم « افق انتظارات » مطرح مي شود و هوسرل كلمه ي « هورايزن » ، يعني افق را بكار مي برد و آن بدان معني است كه هر عمل قصدي يا هر مجموعه اعمال قصدي يك افق ايجاد مي كنند. منظور از افق در اينجا جايي نيست كه زمين و آسمان به هم مي چسبند ، بلكه منظور لبه ي ادراكي يا مرز ادراك است. افق را دو معنا مي توان مطرح كرد. افق مكاني ، افق اعمالي.
افق مكاني آن است كه براي مثال در درون يك اتاق از جايي كه قرار گرفته ايم افقي برايمان باز است و درمحدوده ي آن افق مي توانيم اشياء را مشاهده كنيم اما اگر مكان مان را در اتاق تغيير دهيم افق مان هم تغيير مي كند و جنبه ي ديگري از اشياء را مي بينيم.
اما افق اعمالي بدان معناست كه بطور مثال وقتي فردي وارد اتاقي مي شود و سلام مي كند براي ديگران افقي باز مي شود كه در اين افق انتظارات خاصي از آن فرد وجود دارد. اين كه مثلا بيايد جلو و دست بدهد.
ما دقيقا نمي دانيم كه طرف با ورود به اتاق و سلام كردن ، سپس چه كاري را انجام مي دهد اما مي توانيم حدس بزنيم ( بر اساس knowing how ) و اگر كاري را مغاير دانش عملي ما انجام دهد مطمئنا به سرعت مي فهميم.
هوسرل شناخت مبهم از افق انتظارات را اينطوري معني مي كند كه وقتي از دور ناقوس كليسا را مي بينيد ، مي دانيد كه احتمالا اگر به كليسا نزديك شويد چه چيزي را خواهيد ديد يا انتظار داريد كه ببينيد. اما دقيقا جزئيات را نمي دانيد.
يا از در كلاس كه بيرون مي رويد دوستتان نگاه مي كند و به سمت شما مي آيد يك افقي باز مي شود كه در آن اعمال خاصي انتظار مي رود. انتظار داريم كه سلام كند و دست بدهد اما انتظار نداريد كه نگاه كند و برود !
اين كه چه اعمالي را منطقي و سازگار مي دانم و چه اعمالي را سازگار و منطقي نمي دانم پديدارشناسي است. هر چيزي پديده است حتي اين دسته كليد هم پديده است بشرطي كه در متن اعمال قصدي اي كه اين دسته كليد با آنها مجموعه هاي سازگار و منطقي اي را ايجاد مي كند بررسي شود.
هر شيئي مي تواند پديده باشد به شرطي كه در متن مجموعه ي اعمال قصدي بررسي شود كه ان شي ء با ان اعمال مجموعه هاي سازگار و منطقي يا فهم پذير ايجاد مي كند. معيارهاي فهم پذيري كاملا منطقي و عقلي هستند. هر افقي منطق و انسجام مختص خودش را دارد. معني فهم پذير بودن درستي و حقانيت نيست بلكه فقط فهم پذيري و معقوليت است. اين معقوليت امكان پيش بيني اعمال ديگران را مي دهد.
آزمايشهاي نقض كننده گارفينكل مي كوشد معيارهاي مستور در اعمال را كه ما تا آنها را زير پا نگذاريم معلوم نمي شود ، مشخص سازد. معرفت روزمره ي ما جنبه ي ضمني و پوشيده دارد ، در درون پيش فرضها نهفته است. دانش روزمره ما خزانه ي خيلي وسيع اما ضمني و نهفته است وظيفه ي پديدارشناسي آشكار درك بهتر همين خزانه ي دانش پيش فرض مي باشد كه همه در زندگي روزمره بطور ضمني و پنهان آنها را پذيرفته ايم. بدين طريق پديدارشناسي مي كوشد ماهيت زندگي ِ بشر را بهتر بفهمد و زندگي روزمره را بهتر بتواند اداره كند.
بدين ترتيب « تحليل قصدي يعني آشكار كردن معيارهاي انسجام اعمال قصدي به كمك تامل مثالي روي ماهيت اين اعمال. يا روي ويژگيهاي ضروري و ثابت اين اعمال ».
ادامه دارد ...
پدیدارشناسی هوسرل
قسمت سوم: اعمال قصدی ( نیتمندی )
در قسمتهای گذشته پیرامون ماهیت پدیده ها صحبت کردیم و ویژگیهای آنرا در ماهیت بودن , شهودی بودن , و در روش شناختی تحت عنوان تعلیق وجود اشاره داشتیم و نشان دادیم که گزاره های پدیده شناسی که از این طریق بدست می آیند هنوز هم نمی توانند به عنوان معرفتی غیرتجربی معرفی گردند پس نیاز بدان بود که گزاره های پدیدارشناختی علاوه بر تعلیق وجود از روشهای دیگری نیز بدست آیند. در این مبحث به ادامه بحث می پردازیم.
در اينجا باز اين سوال مطرح مي شود که آيا باز هم تعريف مان بر اساس معيار « غيرتجربي بودن » گزاره هاي پديدارشناختي كامل است يا خير؟
با دو انتقاد نشان مي دهيم که هنوز ما نتوانسته ايم به معرفت غيرتجربي برسيم. اول اين که مثالهايي كه ما در ذهن مي آوريم مي تواند حاصل استقراء باشد يعني آنها را از تجربه گرفته ايم.
ايراد دوم اين است كه ما در اين تعريف در واقع روش بدست آوردن گزاره هاي پديدارشناسي را آورده ايم كه از طريق تامل مثالي روي ماهيات بدست مي آيد. آيا اگر ما گزاره اي را به روش غيرتجربي بدست آوريم معني اش اين است كه اين گزاره در تجربه ديگر قابل دسترس نيست؟ اهل منطق مي گويند روش حصول ، با كاركرد منطقي فرق مي كند! يعني ممکن است که ما معرفتي را بطور غيرتجربي دريابيم اما در کاربردهاي تجربي بکار آيد. براي مثال مصري هاي باستان با بريدن كاغذهاي پاپيروس به شكلهاي مختلف هندسي ، بعضي از روابط ثابت در مثلثها و حجم ها را پيدا كردند. در واقع آنها به شيوه ي تجربي قضاياي هندسي را كشف كردند. اما قضاياي هندسي ماهيتا قضاياي تجربي نيستند بلکه اصول عقلي اند اما اين ها با تجربه به آن رسيده اند. پس مي شود از طريق تجربه به گزاره هايي رسيد كه غير تجربي اند و نيز مي شود از روش غير تجربي به گزاره هايي رسيد كه تجربي اند. اين تعريفي كه نوشتيم روش بدست آوردن گزاره هاي پديدارشناسي را مي گويد اما نمي گويد كه اينها تجربي نيستند و ايراد دوم هم همان است که مثالها را از طريق استقراء بدست مي آوريم که روشي تجربي است.
اينجاست كه شرط چهارم مطرح مي شود. و آن به معناي قصديت ، نيتمندي ، وجه التفاتي ( Intentionality ) است. براي قصديت دو معنا مي توانيم در نظر بگيريم. يكي معناي عمومي آن است و ديگري معناي فلسفي آن. در معناي عمومي بيشتر معني ِ قصد و نيت و منظور را دارد. اما در معناي فلسفي هر عمل قصدي ( Intentional act ) چهار عنصر را داراست:
اول: فاعل عمل. دوم: فعل عمل. سوم: مفعول عمل. چهارم: رابطه ي فعل با مفعول.
در هر عمل قصدي ابتدا مي پرسيم: كي انجام داده؟ چكار كرده؟ روي چه چيزي اين كار را انجام داده؟ و به چه نحوي انجام داده است؟
اين جملات را در نظر بگيريد: 1- « لوتر فكر مي كرد كه شيطان در سلول اوست ».
فاعل اين عمل قصدي لوتر است. مفعول شيطان است و فكر مي كرد فعل , و در نهايت اين که شيطان در سلول اوست ؛ رابطه ي ميان فعل و مفعول مي باشد. جمله ي ديگري را در نظر مي گيريم: 2- « من ماژيك را روي ميز گذاشتم ».
من ، فاعل ؛ گذاشتم ، فعل ؛ ماژيك ، مفعول ؛ روي ميز گذاشتم ، رابطه ي فعل و مفعول.
از لحاظ فلسفي جمله ي 1 دقيقا نوعي عمل قصدي است اما جمله ي دوم اينگونه نيست. اگر در پس از بيان جمله ي دوم بگوييم كه من ماژيک را روي ميز گذاشتم اما در حقيقت ميزي وجود نداشت! مخاطب مطمئنا نمي تواند حرف مرا قبول كند چرا که نمي شود وقتي ميزي وجود نداشته خودکاري روي آن بگذاريم!
اما در جمله ي اول اگر بگوييم که لوتر فکر مي کرد که شيطان در سلول اوست اما اصلا شيطاني وجود نداشت ، اينطوري باز هم مخاطب مي تواند اين جمله را بپذيرد چرا که بهرحال لوتر اينگونه مي انديشيده است. از اين منظر جمله ي اول يک « عمل قصدي » است.
معيار قصدي بودن عدم استنباط يا ( noninferent ) بودن است که به معناي عدم استنباط وجود است. ما به اعمالي مي گوييم قصدي كه از روي انجام شدن عمل قصدي نتوانيم نتيجه بگيريم كه مفعول عمل قصدي وجود دارد يا ندارد. هيچ چيزي نتوانيم درباره اش بگوييم. از اين که لوتر فکر مي کرده شيطان در زندان اوست نمي شود نتيجه گرفت که شيطاني وجود داشته است يا خير ! اما مثال بعدي را در نظر بگيريد: « ديشب دوستم را در سينما ديدم. اما سينما نرفتم!» اين حرف غيرقابل قبول است. چطور مي شود آدم سينما نرود اما دوستش را در سينما ديده باشد! پس ديدن که معرفتي تجربي است , عمل قصدي نيست.
اما در مقابل خيلي ها هستند كه به وجود جن عقيده دارند. اما اصلا جن وجود ندارد. ايا اين حرف غلط نمي شود پس عقيده داشتن يك عمل قصدي است.
تکرار مي کنيم که در اعمال قصدي نمي توان از روي انجام عمل نشود به وجود يا عدم وجود آن عنصر چهارم پي برد.
انواع اعمال قصدي كه مي شود اسم برد: ياس , ترس , ايمان , اميد داشتن , عقيده داشتن , دلسرد بودن , و ... مي باشند که هر يک اعمال قصدي هستند. براي مثال وقتي به چيزي اميد داري از روي اميد داشتن شما نمي توان دريافت كه آن چيز هست يا نيست!
ابتدا هوسرل تصور مي كرد كه اعمال قصدي همگي به حوزه ي آگاهي تعلق دارند منتها بعدها ايراد گرفتند که اعمال قصدي تنها به حوزه ي آگاهي تعلق ندارند. مثلا موشي اهرم را فشار داد تا پنير بيرون بيفتد , يا لوتر به قصد صدمه زدن به شيطان ظرف مركب ش را پرتاب كرد. پرتاب كردن ظرف مركب يك فعل فيزيكي است حركت موش هم فيزيكي است. اما از فشار دادن اهرم و يا عمل لوتر نمي توان نتيجه گرفت كه پنير يا شيطاني هست. ممکن است آزمايشي در کار باشد و اصلا پنيري در کار نباشد. پس اعمال فيزيكي هم مي توانند جز اعمال قصدي باشند و اعمال قصدي همه به حوزه ي آگاهي تعلق ندارند. ( در كتابها نوشته اند قصديت صفت آگاهي است و اين آگاهي از چيزي است. اين حرف پيش پا افتاده اي است. خيلي چيزها تعلق مي گيرند اموال هم به آدم تعلق مي گيرند ).
پس تا اينجا مي توانيم بگوييم : « پديده ها ماهيات شهودي اعمال قصدي اند كه با تعليق وجود آشكار مي شوند ».
ادامه دارد ...
پدیدارشناسی ادموند هوسرل
قسمت دوم: تعليق وجود
در قسمت قبلی اشاره داشتیم که مدعای پدیدارشناسی به عنوان یک نهضت فلسفی آن بود که تنها راه شناخت صحیح آدمی , بررسی جهان و اشیاء همچون « پدیده » است. هدف ما در ابتدا ارائه تعریفی از مفهوم پدیده بود. اشاره داشتیم که پديده ها اولا ماهیت هستند يا به عبارتی ويژگي هاي ثابت و ضروری اشیاء هستند. دوم اين كه « خوداعتبار بخش » می باشند, يعني شهوديند. حال در این قسمت به ادامه ویژگی های پدیده می پردازیم:
ویژگی سوم پدیده آن است که از طریق تعلیق وجود یا اپوخه (Epoch) بدست می آید. از آنجا که هر عمل ديدني روي يك چيزي كه هست واقع مي شود و نشان از تجربی بودن معرفت آدمی دارد , پس گزاره هاي پديدارشناسي نبايد درباره ي چيزهايي باشند كه موجود هستند و قابل دیدن اند. وجود امري است كه در پديده ها « بود و نبودش » نبايد اهميت داشته باشد. هر آن چيزي كه موجود است قابل تجربه است , اما اگر وجود يا بود و نبود اش مهم نباشد اين يعني اپوخه ؛ یا در پرانتز گذاشتن وجود.
تعليق وجود دو معني دارد:
1- جنبه ی مثالی: پديدارشناسي روي مثالها تامل مي كند و ويژگيهاي ثابت و ضروري آن مثال را بررسی می کند. بدین ترتیب ديگر مهم نيست كه آيا آن مثال واقعا وجود دارد یا خير .
برای نمونه , يك صندلي مثالي را در نظر می گیریم و ويژگي هايي ثابت و ضروری آنرا بررسی می کنیم. وقتی که پی به آن ویژگیهای ثابت و ضروری بردیم ، این که چه چیزهایی در صندلی هست که او را از اشیاء دیگر همچون میز و کتاب متمایز می کند , دیگر مهم نیست که اصلا صندلی ای وجود دارد یا خیر .
2- جنبه ی تاملی: برای بررسی معناي دوم تعليق وجود نیاز به برخی صحبتهای مقدماتی داریم. در نگاه اول به نظر می رسد که پديدارشناسي از دو جهت دور محسوب مي شود. يكي دور روش شناسانه است و دیگری دور معرفت شناختی. در دور روش شناسی اینطور عنوان می شود که « روشهاي پديدارشناسي تا وقتي بكار گرفته نشوند معلوم نمي شوند » چرا دور است؟ چون این سوال مطرح می شود که خب با چه روشي شروع به كار كنم؟ انگار ما يه بمبستي گير كرده ايم: من چطور شروع به كار كنم وقتی كه نمي دانم چكار باید بكنم؟ باز تکرار می کنیم که پدیدارشناسی می گوید « راه پي بردن به اين روش آن است كه بكار ببنديمش » و اين دور است.
دومين دور , دور ِ معرفت شناختي است چرا که درباره ي صحت و سقم و درستی گزاره هاي پديدارشناسي است. درستی ِ گزاره هاي پديدارشناسي را از كجا مي فهميم؟ اینطور عنوان می شود که اگر آن مثال به درستي توصيف شده باشد گزاره هاي پديده شناسي كه از آن بيرون مي آيد , يعني آن روابط ضروري كه ازش بيرون مي آيد نیز صحیح است , و حالا از كجا بفهميم كه توصيف مثال درست است؟ از اين كه بايد به ويژگيهاي ثابت و ضروري رسیده باشیم! و اين هم دور معرفت شناختي است.
هوسرل همه جا مي گويد كه اين دو دور هيچ اشكالي براي پديدارشناسي ايجاد نمي كند. چرا وقتي مثالي را بررسي مي كنيم انگار از پيش مي دانيم كه چه ويژگيهايي براي آن ضروري است و چه چيزي نيست. ظاهرا تمام آن چيزي كه پديدارشناسي مي خواهد بدان برسد ما خودمان از قبل بلديم. اما هوسرل ميان دو نوع دانستن تفاوت مي گذارد. يك نوع دانستن هست كه به آن ( knowing that ) مي گوييم و نوع ديگر دانستن که به آن (Knowing how ) گفته می شود. اگر اين دو مفهوم را خوب بفهميد متوجه مي شويد كه چرا در اصل دوري در كار نيست.
Knowing how بدین معناست که انسان كاري را در عمل بلد باشد. مثلا يك راننده ي بي سوادي كه سي سال است تاكسي دارد و خوب بلد است اما اگر از او بپرسيد كه دقيقا چگونه عمل مي كند ممكن است كه درست نداند.
توصيف كردن و بيان كردن ِ عمل یا کاری می شود knowing that , و در مقابل بلد بودن و توانایی عملی انجام آن کار مي شود knowing how .
برای مثال يك وقت هست كه ما اعتماد به نفس را تعريف مي كنيم و يك وقت هست كه مصداقي از اعتماد به نفس را در نظر مي گيريم. انگار در عمل مي دانیم كه اعتماد به نفس چيست , وقتی یک آدم پراعتماد به نفس را می بینیم راحت متوجه می شویم اما نمي توانیم توصيف و تعريفي از آن بدهیم که اعتماد به نفس چیست یا از کجا فهمیدیم که آن آدم اعتماد به نفس بالایی دارد.
حرف پديدارشناسي اين است كه ما وقتي يك مثال را به ذهن مي آوريم ( مثلا یک شخص , انسان کیست؟ ) معيارهاي ضمني و مستوري داريم كه به كمك آن معيارها بلديم و مي دانيم چطوري آن مثالي را كه آورديم به عنوان يك نمونه از آن دسته چيزهايي كه داريم مثالشان را زده ايم , شناسايي كنيم يا نكنيم. در همین مثال شخص ( انسان کیست ؟ ) معیارهایی داریم که جنبه ی عملی دارند. یعنی در عمل بلديم و می فهميم كه چه كسي شخص است و چه كسي نيست , اما چون درباره اين معيارها فكر نكرده ايم يا تامل ( reflection ) نداشته ایم , نمي توانيم به زبان بياوريم و تعريف و توصيف جامع و مقنعی از آن بدهيم.
معيارهایي دارم كه در عمل و در زندگی روزمره كمكم می كند که افراد و اشیاء را از هم تمیز بدهم اما چون هيچوقت اين معيارها به سطح آگاهي من نيامده چون من تامل نكرده ام پس نمی توان بطور نظری توصیف درستی درباره ی آنها داشته باشم. پس معناي دوم تعليق وجود همين تفكر تاملي است Reflective thinking )).
Reflection يعني درنگ و تامل ، آدم تامل را تنها درباره ي رويدادي که در گذشته اتفاق افتاده , انجام می دهد. تامل هميشه درباره ي چيزي در گذشته اتفاق مي افتد. برای مثال دوستي در خیابان از كنار آدم مي گذرد و سلام نمي كند. تفکر تاملی آن است که از خود بپرسیم : اه , چرا سلام نکرد؟
بعد شک می کنیم: آيا اشتباه نكردم؟ ايا دوستم بود؟ كس ديگه اي نبود؟
همین که می گوییم بود یا نبود؟ وجود را در ترديد مي بريم. شايد اين دوست من نبود. بدین معنا Reflective thinking تعليق در وجود و شك در وجود است.
بدین ترتیب دور روش شناختي در پديدارشناسي وجود ندارد. پدیدارشناسی می گوید روش پديدارشناسي را بكار بگير بعد معلوم مي شود چيست؟ براي بكار گيري آن هم در ابتدای امر به knowing that نیازی ندارید بلکه به Knowing how نیاز دارید. بدین ترتیب مي شود روش شناسی پدیدارشناسانه را بكار گرفت بدون اين كه فعلا بتوانيم توضيح دهيم كه اين روش شناسی چيست. روش کار اینطور است که اول بكار مي گيريم بعد روي عمل خودمان تامل ( Reflection ) مي كنيم. بدین معنا که از خود می پرسیم: اين كاري كه انجام دادم چطوري انجام دادم معيارهاي من چه بود؟
از این نظر دیگر دور معرفت شناسي هم وجود ندارد. چرا؟ چون درست بودن توصيف را از درست بودن گزاره ي پديدارشناسانه مي شناسيم. ما ويژگيهاي ذاتي را از قبل مي دانستيم اما جنس ان از نوع اگاهي عملي بود. همان مثال شخص ، با تامل مثالي مي فهميم كه من شخص را كسي مي دانم كه حداقل اندام حسي را داشته باشد.
نتیجه می شود که اين دو دور ناشي از درهم آميختن دو معنا از دانستن بود و اگر این دانش نظری و عملی را از هم تفكيك كنيم متوجه مي شويم كه دوري در كار نيست. حال تمامی مباحثی که تاکنون مطرح شد را می توانیم در این جمله خلاصه کنیم که:
« پديده ها ماهياتي هستند كه با تامل روي مثالهايي كه بصورت آزاد و دلبخواه انتخاب مي شوند ، بصورت شهودي آشكار مي گردند ».
تامل روي مثالها معناي دقيق ِ تعليق وجود يا اپوخه است یا اپوخه تامل كردن روي مثالهاست , كاري به fact و تجربه نداريم.
ادامه دارد ...
پدیدارشناسی ادموند هوسرل
قسمت اول: معرفت غيرتجربي
به نظر مي رسد كه فربه ترین بخش فلسفه ي پدیدارشناسی بحث های روش شناسی آن است كه بخش اعظم كار هوسرل نيز درباره ي روش شناسی پدیدارشناسی است. نكته ي مهم در اينجا آن است كه پديدارشناسي در قدمهاي آخر خيلي به جامعه شناسي نزديك مي شود و دلالتها و ايده هايي كه براي جامعه شناسي ارائه مي دهد ، افرادي همچون آلفرد شوتس را تحریک می کند كه از جامعه شناسي پديدارشناسي صحبت كنند.
سابقه ي واژه فنومنولوژي ( Phenomenology ) به فيلسوفي آلماني به نام لامبرت باز مي گردد كه معاصر كانت بود. مقصود او از فنومنولوژی آن بود كه بخشهایی از تجربه ی ادراکی انسان جز موهومات و اوهام قرار می گیرند ، و پرسش اين امر استوار بود كه اساسا اين توهمات ماهیتا چه چيزي هستند؟ و منظور او ايجاد فلسفه اي درباب توهم بوده است اوهام بشر چه هستند ، و حد و مرز شناسایی اوهام از غیر اوهام چيست؟
بعد از لامبرت ، کانت واژه فنومنولوژی را بکار می برد و مقصود او از فنومنولوژی هر آنچیزی که درباره ی جهان می توانیم بدانیم مي باشد و در واقع هر آنچیزی که در تجربه بر ما پدیدار می شود و ابزار مناسب براي علوم تجربي است. در اين معنا فنومن ها پديده هاي غيرطبيعي و متافيزيكي را شامل نمي شوند.
اما فيلسوف ديگري كه واژه فنومن را بكار برد ، هگل بود. او در كتاب « پدیدارشناسی ذهن phenomenology of mind » نشان داد كه زياد دل خوشي از فنومن و نومن كانت ندارد و نمي تواند بپذيرد كه معرفت انساني مشروط و محدود است بلكه بدنبال معرفت مطلق مي گردد. نظر او اين است كه ذهن ابتدا با جهان بصورت فنومن برخورد می کند و ابتدا ظواهر جهان را ادراک می کند كه اين مرحله ي از خودبیگانگی عقل است. ولی با تتبع و تامل در این ظواهر و با یک سیر دیالکتیکی این ظواهر را پس می زند و به وجه نومنال می رسد و به آن ماهیت فی نفسه ی خودش می رسد و وقتی به خود رسید ، به ماهیت فی نفسه ی جهان می رسد و بیگانگی از بین می رود و می فهمد که جهان چیزی جز ایده ، جز ذهن نبوده است.
بدين ترتيب واژه ي فنومنولوژی در انديشه هگل عبارتست از بررسی فلسفی ظواهر برای پس زدن ظواهر از طریق روشي دیالکتیکي.
با رشد فلسفه ی ایده آلیستی هگل ، براي مدتي کانت به محاق می رود و در نیمه دوم قرن 19 دوباره توسط فيلسوفاني همچون هارتمن مطرح می شود. منظور او از فنومنولوژي توصیف کامل آنچیزی که در آگاهی به ما عرضه می شود ، بود.
اما فنومنولوژي يا همان پديدارشناسي به عنوان يك نهضت فلسفي در آراء و افكار هوسرل شكل مي گيرد. تفاوت هارتمن و دیگران با هوسرل در اين است كه آنها فنومنولوژی را شاخه ای از فلسفه می دانستند همچون فلسفه ي اخلاق ، منطق ، زیبایی شناسی و ... اما هوسرل مدعي بود كه پدیدارشناسی به عنوان يك نهضت تنها راه صحیح فلسفه ورزی است يا فقط یک روش مشروع و موجه برای فلسفیدن وجود دارد و آنهم پدیدارشناسی است. حتی پيرامون متافیزیک نيز بايد از منظر پديدارشناسي تامل كرد. به عبارتي در هر باره ای و در هر زمینه ای که می خواهد باشد ، تنها راه معرفت فلسفی پديدارشناسي است.
در آلمان پدیدارشناسی دو پایگاه مهم داشت ، يكي دانشگاه گوتینگن و ديگري دانشگاه مونیخ ؛ اما در مقابل فلسفه ي پديدارشناسي ، نوکانتی ها بودند كه دانشگاه هایدنبرگ و برلین را در اختيار داشتند. اين دو چشم انداز فلسفي قطبهای فلسفه در آلمان تا آنزمان بوده اند. ويلهلم دیلتای ، ماكس شلر ، موریس گایگر ، الکساندر فاندر ، ادموند هوسرل و مارتين هایدگر چهره های اصلی پدیدارشناسی در دانشگاه گوتينگن و مونيخ بودند و نشریه مهمی تحت عنوان « سالنامه ی مطالعات فلسفی و پدیدارشناختی » را سالی یکبار منتشر می کردند. اين سالنامه به مدت هشت یا نه سال بطور مرتب منتشر گرديد كه حدود چهل درصد از آن به انگلیسی نيز ترجمه شده است. از جمله كارهاي ترجمه شده مي توان به کارهای مهم شلر ( فلسفه ی اخلاق و جامعه شناسی معرفت از دید پدیدارشناسانه ) ، هوسرل در مبحث متدولوژي ِ پديدارشناسي ، فلسفه ی حساب و معرفت شناسی و نيز فلسفه ی آگاهی و نوشته هاي فاندر در زمینه هنر و زیبایی شناسی ، اشاره داشت. از آنطرف در ميان نوكانتي ها چهره هاي مهم شامل ریکرت ، وبر ، زیمل و زومبارت بودند.
اما در جمع پديدارشناسان ، درباره ی این که پدیدارشناسی چه مضمون و محتوايي دارد ، اتفاق نظر وجود نداشت. اتفاق نظر اصلی آنها تنها بر سر چند مقوله ي ساده بود: اولین گزاره این بود که پدیدارشناسی نوعی پژوهش توصیفی درباره ی پدیده هاست که از طریق آگاهی مستقیم صورت می گیرد ، یا اطلاع مستقیم و باخبر بودن ، اين به معناي نوعي ديدن است اما نه با چشم! پدیدارشناسان اصرار دارند که توصیف هايشان از پديده هاي پيراموني non-empirical يا غیر تجربی باشد و این خیلی اهمیت دارد. به این معنا که درستی یا نادرستی گزاره ها به کمک تجربه معلوم نمی شود ، يا تجربه نمی تواند معیار درستی یا نادرستی این گزاره ها باشد.
هوسرل در سخنراني اش تحت عنوان « بحران علم در زمانه ی ما » عنوان كرد كه علم ( يا پوزيتويسم ) هیچگونه بنیاد قطعی و قاطعی درباره ی معرفت نمی تواند بدهد و ما هنوز نتوانسته ایم که معرفت یقینی درباره ی جهان حاصل كنيم. او دغدغه ي خويش را همچون دكارت دانست اما به روشي ديگر ، همانطور كه دكارت بدنبال راهي براي رسيدن به معرفت يقيني بود ، او هم همان قصد با روشي متفاوت به معرفتي يقيني دست يابد. از طرفي هوسرل معتقد بود كه يقين را در عالم گزاره های تجربی نمي توان يافت. گزاره های تجربی نوعا و ذاتا نمی توانند یقینی باشند.
بعد از كانت كه گزاره ها به تجربي ، تحليلي و تركيبي پيشيني تقسيمبندي كرد ، افرادي همچون استوارت ميل برخاستند كه در نوعي تجربه گرايي افراطي ، معتقد بودند همه ي گزاره ها تجربي اند و چيزي جز گزاره هاي تجربي وجود ندارد. پوزيتويستهاي منطقي هم همين عقيده را داشتند. ميل مي گفت حتي منطق هم گزاره هايش تجربي است. اگر P ، آنگاه Q ، اگر P را داشته باشيم پس Q را خواهيم داشت و يا اگر A بزرگتر از B و B بزرگتر از C لزوما A هم بزرگتر از C خواهد بود. اين گزاره هاي منطقي نيز تجربي هستند. دليل آن هم اين است كه منطق يعني طرزكار انديشه ي بشري ، اين كه قوانين ِ منطقي يعني قوانين فكر ، پس منطق با روانشناسي انسان ارتباط مي يابد و اينكه آدمي بدين گونه مي انديشد در علمي بنام روانشناسي قابل بررسي است. موجودي به نام بشر هست كه طرزفكر اين بشر اينطوري كار مي كند كه مي گويد اگر A بزرگتر از B و B بزرگتر از C لزوما A هم بزرگتر از C ، اين شيوه ي تفكر ذهن بشري است. هوسرل در آن زمان كتابي به نام فلسفه ي حساب را نوشت كه در آن به تبعيت از ميل كوشيد بنيادهاي روانشناسي منطق و رياضي را بيابد. او معتقد بود كه حساب و منطق را مي توان به روانشناسي برگرداند. يعني تقليل دادن و فروكاستن به روانشناسي ، اگر شما روانشناسي را خوب بشناسيد مي توانيد پي به منطق ببريد. منطق چيزي جز روانشناسي نيست و استقلالي از آن ندارد. اين به معناي روانشناسي گرايي ، يعني تقليل دادن منطق به روانشناسي است.
فرگه از منطق دانان بزرگ آلمان در آن زمان به كتاب هوسرل حمله برد و او را به شدت مورد انتقاد قرار داد. با اين ادعا كه گزاره هاي منطقي نمي توانند از گزاره هاي روانشناسي منتج شوند . منطق از جنس روانشناسي نيست. گزاره هاي روانشناسي و منطقي از دو نوع مختلف هستند.
كار آنها به يك مناظره ي قلمي انجاميد كه حدودا يك سال به طول انجاميد. در پايان هوسرل در نشريه اي شخصا نوشت كه از ابتدا حق با فرگه بوده و من اشتباه مي كرده ام. و از اينجا كم كم چرخش او به سوي پديدارشناسي آغاز گرديد.
ادموند هوسرل بعد از ده سال كتابي به نام پژوهشهاي منطقي را نوشت. جلد اول اين كتاب تماما اختصاص دارد به حمله به روانشناسي گرايي! در اين كتاب هوسرل استدلال مي كند كه چرا گزاره هاي منطقي قابل تقليل به روانشناسي نيستند. او اهم استدلال هايش را از فرگه گرفته و بسط داده است: 1- براي اين كه گزاره هاي تجربي يقيني نيستند. هيچ گزاره ي تجربي يقيني اي نداريم. اما گزاره هاي منطقي درستي شان يقيني است. اين جمله كه موجودي به نام بشر هست كه چنين مي انديشد كه A بزرگتر ... اولا با ديدن بشر بدست مي آيد. اگر مشاهده اي كنيم كه بشري اينگونه نمي انديشد اين جمله نقض مي شود. اما خود اين جمله كه a بزرگتر و ... خود اين جمله به يقين درست است. منوط به اين نيست كه آدمي چنين بينديشد يا نينديشد. اگر هم كسي بيايد و بگويد كه من تجربه كردم كه يك وزنه اي به اسم a بزرگتر بود از وزنه اي به اسم b و اين b هم از وزنه اي به اسم c بزرگتر بود اما در ترازو كه گذاشتم c بزرگتر شد از a ! من اينرا تجربه كردم. به هركس كه بگويد ، در جوابش خواهد گفت تو بي جا كردي! يا اون ترازو مشكل داشته يا خودت قاطي داري.
2- گزاره هاي روانشناسي حاصل استقراء هستند. و نتيجه ي تعميم هاي ناقص اند. اما گزاره هاي منطقي از استقراء نمي آيند از نيات عقلي بدست مي آيند.
3- گزاره هاي تجربي بصورت قوانين بيان مي شوند اما گزاره هاي منطقي بصورت قواعد هستند.
4- درستي گزاره هاي تجربي هميشه محتمل است ولي گزاره هاي منطقي ضرورتا درست هستند.
گزاره هاي منطقي اساسا هيچ ويژگي مشتركي با گزاره هاي تجربي ندارند. بنابراين از دو جنش متفاوتند. اساسا غيرتجربي اند و در تجربه قابل بررسي نيستند.
پديده شناسي هوسرل
در پديده شناسي پديده ها مورد توصيف قرار مي گيرند. اما پديده چيست؟ اولا پديده يكي از اشياء در كنار ديگر اشياء نيستند. پديده ها يك دسته از اشياء در كنار ديگر اشياء نيستند. همه چيز اين عالم مي تواند پديده باشند به شرطي كه به طريق خاصي به آنها نگاه شود. آن نوع خاص از نگاه در فلسفه ي پديدارشناسي نهفته است.
و حال از سويي بايد روش پديدارشناسانه را بكار بگيريد تا جنبه هاي پديداري ِ پديده ها آشكار شوند و از سويي ديگر تا وقتي ندانيد كه پديده چيست نمي دانيد كه روش پديداري كدام است! در جريان تحقيق است كه روشها پديدار مي گردد!
گام اول تعريف پديده است. معيار تعريف صحيح از پديده ان است كه اگر تعريف من درست باشد نبايد تعريف پديده در گزاره هاي تجربي گنجانده شود. بنابراين غيرتجربي بودن تعريف معيار اصلي است. چون معرفت غيرتجربي ضروري و يقيني است.
اما دو ويژگي مهم هر نوع پديده اي آن است كه: 1- پديده ها ماهيت اند ، و ماهيات ويژگي هاي ضروري و ثابت پديده ها مي باشند. براي مثال بزرگي يا كوچكي براي كيف جزء ماهيت او محسوب نمي گردند اما شكل جزء ماهيت آن است چون ممكن است از حالت كيف بودن بكلي خارج گردد.
اما اين كه صرفا بگوييم پديده ها ماهيت هستند از خصلت تجربي بودن آن نمي كاهد چرا كه درك ماهيت اشياء ، يعني ويژگيهاي ثابت و ضروري آنها از طريق « انتزاع » ممكن است و انتزاع هم از طريق استقرا حاصل مي شود و اين روشي تجربي است. پس ويژگي دوم پديده را بررسي مي كنيم.
2- پديده ها شهوديند. ماهيت پديدارها را نه از طريق انتزاع كه از طريق شهود بدست مي آوريم. گزاره ي شهودي ، گزاره اي است كه self validating يعني خود اعتباربخش باشد. يعني گزاره اي كه براي احراز درستي آن هيچ مدركي قوي تر از خودش نتوانيد ارائه بدهيد.
پديده ها شهوديند يعني آن ويژگي ثابت و ضروري نهفته در آنها را بدون نياز به هيچ گونه واسطه اي بتوانيم درك كنيم. شهود در اين جا بيشتر معناي وضوح و روشني را دارد. آنقدر آن صفت بارز و روشن و بديهي است كه براحتي قابل درك و فهم است. بدين ترتيب ماهيات شهودي ، خودشان محكمترين دليل وجود خودشان هستند.
اما از آنجا كه شهود از جنس ديدن است پس هنوز هم ما به معرفتي غيرتجربي كه يقيني باشد دست نيافته ايم و نياز به روشي داريم كه از آن طريق ، براي شناسايي پديده نيازي به ديدن آن ( يا يكي از حواس ، شناخت از راه تجربه ) نباشد. در قسمت بعد درباره ي آن صحبت مي كنيم.
تاثير شغل بر شخصيت افراد
راضيه خاوري
شايد تاحالابارهاشماهم شنيده ايد ياحتي خودتان گفته ايد مثلا" صاحبان فلان شغل فلان جور رفتار مي کننديا فلان ويژگي ازافراد داراي فلان شغل بعيد نيست وصدها حدسها وپيش بينيهاي ديگر ولي به نظرتان آيا واقعا"اين حدسها درست است ؟يعني آيامي توان بر اساس شغل رفتار افراد را حدس زد ؟اگر اينطور است باچه دليل ومدرکي مي توانيم ثابت کنيم که اين حدسها مي توانند درست باشند براي اينکه يافته هاي ما ازپشتوانه علمي برخوردارگردد بايدديدگاههاي نظريه هاي علمي رادراين مورد بيان کنيم بااستفاده از نظريه هاي جامعه شناسي خرد(جامعه شناسي پديدار شناسي هوسرل وكنش متقابل نمادي گافمن )به اين موضوع خواهيم پرداخت ماابتدابايدبدانيم شخصيت چيست وچگونه شکل ميگيرد؟البته "براي روشنتر شدن مفهوم شخصيت بهتر است ريشه ي اين کلمه را در نظر بگيريم کلمه ي شخصيت ترجمه کلمه ي پرسوناليتي انگليسي يا پرسوناليته ي فرانسه است که هر دواز کلمه ي پرسوناء لاتين مشتق شده است .پرسونا ماسکي بود که در زمان قديم بازيگر تاتر به چهره ي خود ميزد وآنرا تا آخر نمايش نگه ميداشت يکي ازويزگيهاي اين ماسک ثبات ودائمي بودن آن درطول نمايش بود.به اين ترتيب ميتوان گفت که شخصيت يعني عنصر ثابت رفتار فرد شيوه بودن اوبه طور کلي آنچه همواره با اوست وموجب تمايزاو ازديگران ميشود واين ثبات زمينه اي رافراهم مي آورد تارفتار فرد در موقعيتهاي مختلف تا اندازه اي به طور عيني پيش بيني شودچنان که متوجه شديد از اين تعريفها چنين استنباط مي شود که شخصيت ثابت است وقابل تغيير نيست ولي اخيرا پزوهشگران دريافته اند که صفات شخصيتي از آنچه نخست پنداشته مي شود ناپايدارترند. صفات شخصيتي ومحيط هر دو مشترکا" موجب رفتار مي شوند ومحيط بيش از پيش مهم تشخيص داده شده است بنابراين در روان شناسي جديد نيزشخصيت راچنين تعريف کرده اند : " سازمان پوياي جنبه هاي شناختي ( يعني تواناييهاي ذهني ) عاطفي غير شناختي ( يعني ارادي وغيرارادي ) و فيزيولوزيک وشکل ظاهري هرفرد اين تعريف نشان مي دهدکه " تعامل ميان سه تعيين کننده عمده بر شکل گيري شخصيت اثر مي گذارد. اين سه تعيين کننده ها عبارتند از ميراث فيزيولوزيکي فرد گروههايي که به آنها وابسته است وفرهنگي که درآن عضويت دارد.
جامعه شناسي پديدار شناسي هوسرل
"ادموندهوسرل (1938-1859)بنيا نگذار فلسفه پديدار شناسي واستاد دانشگاههاي کوتينگن وفر يبورگ آلمان بود او گر چه تحصيلات دانشگاهي خود را در زمينه رياضيات وفيزيک دنبال کرد ولي با آشنايي با روان شناسي جديد که توسط ويلهم وونت مطرح شده بود شديدا"به تحقيقات تجربه گرايانه روانشناسي گرايانه گرايش پيدا کرد اما پس از مدتي ديدگاههاي آزمايشگاهي آزمونهاي تجربي رفتار گرايانه را مورد انتقاد قرار داد و با استفاده از معاني ومفاهيم ايده اليسم آلماني پايه هاي مکتب پديدارشناسي را بنيان نهاد. با نقد در ديدگاههاي مکتب روانشناسي گرايي معتقد مي شود که هستي آنگونه که بينش طبيعت گرايي هوسرل تصور مي کرد امر حاصل از تعيين وتا يثرات عوامل خارجي نيست بلکه بايدبه عنوان واقعيتي نهفته کشف گردد او مطالعه تجربي را تنها شناخت سطحي ووقايع مي دانست که مملو از ساختهاي مبهم و غير واقعي است.لذا درجستجوي باطن اشياءبرآمده وبا شعار برگشت به اشياءمکتب پديدار شناسي خود را بنيان نهاد.تا بتواندواقعيت نهفته يا پديدار اشياءرا در باطن آنها پيدا کند. او معتقدبودکه پديده چيزي است که بايستي آشکار و پديدار شود لذا بايد به دنبال واقعيتي بود که سبب اين پديداري گشته است پس ميان واقعيت و پديده تفاوت وجود دارد ((بود)) در پديدارشناسي هوسرل وجود طبيعي است که از سر تفکر عادتي حاصل شده است و بايستي کنار گذاشته شود تا ((نمود)) يا(( پديده ))نمايان گردد وکار يک پزوهشگر شناخت پديده يا نمود اشياءو رخداده است اين نگرش دو گانه- پديده سبب شد که هوسرل هستي رادردوشکل متفاوت موردشناسايي قراردهد : يکي شکل طبيعي آن وديگري شکل خنثي ياپديداري آن . اومعتقدبودکه هرعملي داراي نيت است همين امر بانيت است که بايدموردمطالعه قرارگيرد.اين نيست که د ر پس نمودهاي ظاهري وقالب مصنوعي وهنجاري پنهان است بايدشناخته شود تاپس ازآن عمل آگاهانه فردقابل شناخت ودستيابي قرارگيرد پس اگربخواهيم بانظريه پديدارشناسي هوسرل رفتارهاي خاص شاغلان هر شغل رابررسي کنيم بايدبدنباله علت پنهاني وواقعي اين رفتارها باشيم يعني اگرخصوصيات شخصيتي خاص يک شغل ونيزتشابه اين خصوصياتها (مخصوصا"ويزگيهاي ظاهري ) را ميان صاحبان آن شغل رابه عنوان پديده اي که آشکاروپديدار بگيريم بايد نيتي راکه اين پديده رابوجود آورده است را پيداکنيم.
كنش متقابل اجتماعي گافمن
كار ديگري كه در اين مورد انجام گرفته خود در زندگي روزانه (1959) اثر اروين گافمن است گافمن يكي از شخصيتهاي نظريه نوين كنش متقابل نمادين به شمار مي آيد به نظر وي آدمها براي نگهداشت تصوير ثابتي از خود ،براي مخاطبان اجتماعي شان اجراي نقش مي كنند گافمن در نتجه علاقه به اجراي نقش به نظريه نمايشي روي آورد .نظريه نمايشي گافمن :بنا بر اين نظريه زندگي اجتماعي يك رشته اجراي نقشهاي نمايشي همانند ايفاي نقش در صحنه نمايش است .برداشت گافمن از خود با رهيافت نمايشي او شكل گرفته بود به نظر گافمن شخصيت يك فرد را تنها خود به وجود نمي اورد بلكه آن با برخوردهاي او با ديگران و افرادي كه نزديك او هستند به وجود مي آيد (شخصيت يك اثر نمايشي است كه در صحنه نمايش بوجود مي آيد. به نظر گافمن افراد در هنگام برخورد با ديگران مي كوشند جنبه اي از خود را نمايش دهند كه مورد پذيرش ديگران باشد افراد مي خواهند خودي را كه به حضار نشان مي دهند به اندازه اي نيرومند باشد كه آنها را به همان سان كه خودشان مي خواهند نشان دهد و نيز افراد مي خواهند كه نمايش آنها حضارشان را وادارد تا داوطلبانه به دلخواه آنها عمل كنند.گافمن سپس نماي شخصي را به قيافه و منش تقسيم مي كند .قيافه شامل آن چيزهايي مي شود كه منزلت اجتماعي نمايشگر را به حضار نشان مي دهد.منش ،به ديگران يادآور مي شود كه چه نوع نقشي را بايد از يك نمايشگر در يك موقعيت معين انتظار داشته باشند.منش عجولانه و منش صبورانه ،دو نوع اجراي نقش كاملا متفاوت را نشان مي دهندوما عموما انتظار داريم كه قيافه ومنش با يكديگر همخواني داشته باشد - جمع بندي چارچوب نظري
پس در حين اينکه شخصيت در اثرعوامل مختلف تشکيل مي شودولي نقش محيط در اين ميان غير قابل انكار است كه محيط در اثر اجتماعي شدن فرد بر شخصيت وي تاثير مي گذارد ." اجتماعي شدن فرايندي است که بوسيله آن از طريق تماس باانسانها ديگر کودک ناتوان به تدريج به انساني آگاه ودانا وماهر درشيوه هاي رفتارويزه فرهنگ ومحيط معيني تبديل مي شود عوامل اجتماعي شدن نيزشامل خانواده گروه همسالان مدارس رسانه هاي همگاني وبلاخره محيط کار است . کار درهمه فرهنگها زمينه مهمي است که فرايندهاي اجتماعي شدن درآن عمل مي کنندمحيط کاراغلب تقاضاهاي جدبدي رامطرح ميکند که شايدمستلزم سازگاريهاي عمده اي در شيوه نگرش يارفتار فرد باشدزندگي گروهي وکار گروهي چه درسرگرميها وچه درانجام دادن کارهاي روزمره درموجوديت ماجايگاهي بسيار مهم دارد همه در درون گروهي متولد مي شويم که خانواده مي ناميم به تدريج که زمان رفتن به مدرسه فرامي رسد به گروههايي وارد مي شويم که از همسالان وبه شكل اختياري تشکيل مي شوند بعدها تقريبا"کل زندگي خودرا به اين ترتيب اداره مي کنيم که درسازمانهاي دولتي غيردولتي وحتي درمشاغل آزاد به صورت گروهي کارمي کنيم بنابراين اگر کار يا شغل را به عنوان يک گروه اجتماعي در نظر بگيريم براي اينکه عضو اين گروه اجتماعي شويم بايدبا اعضاي ديگر گروه کنش متقابل داشته باشيم وهدفهاي مشترکي رادنبال کنيم ورابطه ي ثابتي با آنها داشته باشيم مسلما"وابستگي بين مابوجود خواهد آمدوآگاهانه براي اينکه در اين گروه پذيرفته شويم با اعضاي آن همانندسازي خواهيم کرد يعني سعي ميکنيم با آنها هم عقيده وهمرنگ شويم علاوه بر آن همانطور که قبلا"گفتيم هر شغل وهر کار مقتضيات خاص خودرا داردوافراد داراي آن شغل بايد خودرا با آن مقتضيات وفق دهندو نقشهايي را بازي كنند وهمچنين با مرور زمان افکار واحساسات وسليقه هاي اعضا در همديگر نفوذ ميکند و تقريبا" همرنگي وبازي نقشي خاصي در گروه بوجود مي آيد ونيز کاروشغلي که فرد انجام ميدهد به مرور وبا گذشت زمان علا وه بر نگرش فرد وطرزبرخورد وصحبت اوحتي در نوع حرکات اعضاي بدن او مانندحرکات دست وطرز راه رفتن ونيز در نوع چين وچروک چهره ودستهاي او تاثير بسيار ژرفي مي گذارد.
به نام خدا
دنیای پدیده شناختی ادموند هوسرل
Phenomenology’s Universe of Edmund Husserl
صحبت از جامعه شناسی پدیده شناسی که آشکارا ریشه های فلسفی دارد , و زبان دشوار و پیچیده ای را برای بیان مفاهیم خود برگزیده است , چندان ساده به نظر نمی رسد.
در این نوشته سعی می کنیم با روایتی ساده , ابتدا ایده پدیده شناسی را در اندیشه ادموند هوسرل بررسی کنیم , و سپس با ورود به حوزه جامعه شناسی با طرح افکار آلفرد شوتس ادامه مطالعاتمان را پی بگیریم.
به نظر می رسد طرح « ایده پدیده شناسی » در اندیشه هوسرل , از آن جایی آغاز شد که علم مدرن ( متاثر از اندیشه های دکارت , میل و بیکن ) در رهیافت تجربه گرایانه خود , میان علوم طبیعی و علوم ماوراء طبیعی گسست ایجاد نمود.
در علوم طبیعی همچون فیزیک , شیمی , زیست شناسی و ... طبیعت , به آنچه قابل مشاهده و آزمایش تجربی است تقلیل داده شد.
و در علوم اجتماعی نیز با تاکید بر واقعیتهای اجتماعی همچون اشیاء ( things ) با ارائه « نظریه های کلان اجتماعی » که مجموعه های متراکم و بهم پیوسته ای از « علیت » های درونی می باشند , بر « تبیین » پدیده های اجتماعی تاکید شد.
اینگونه برخورد با واقعیت اجتماعی از نظر هوسرل باعث انتزاعی شدن معرفت علمی ( یا اجتماعی ) گشته و آنرا از زندگی روزمره جدا می کند.
این انتزاعی شدن بیش از حد را می توانیم در نظریه های کلانی همچون کارکردگرایی ساختاری بخوبی مشاهده کنیم که در آنجا پارسونز به طرح قضایایی می پردازد که به نظر نمی رسد با واقعیت ملموس زندگی آدمیان تباینی داشته باشد و نوعی بازسازی ذهنی واقعیت می نماید.
بدین جهت هوسرل با رد شیوه کسب آگاهی از طریق آزمایش تجربی ( رئالیسم ) و نیز بازسازی ذهنی و نسبت دادن برخی قضایای ذهنی به واقعیت خارجی ( ایده آلیسم ) نوعی فلسفه رادیکال و تلفیقی را پی ریزی نمود که بصورت ریشه ای می کوشید فرآیند کسب آگاهی و تجربه ما را از واقعیت های طبیعی و اجتماعی بررسی نماید.
او در این زمینه مفاهیم « نیتمندی , Intentionality » و « توافق بین الاذهانی , Intersubjective Consensusاز ماهیت اشیاء فیزیکی و اجتماعی » را مطرح می کند که بر پایه آن از یک سو شناخت ( یا آگاهی ) امری « ربطی » میان ذهن شناساگر و واقعیت بیرونی است.
از این جهت برخلاف معرفت علمی که ذهن را تابعی از عین می داند , در پدیدارشناسی شناخت از تلفیق ذهن و عین پدیدار می گردد. در واقع سازوکارهای ویژه و خاص ذهن انسان است که جهان خارج را اینچنین ادراک می کند و جهان خارج ذاتا و فارغ از ذهن انسان , بدین شکل نیست.
و از سویی دیگر هر آنچه در تجربه زیسته ی افراد یکسان برداشت و آموخته می شود , همچون ماهیات پدیده های اجتماعی همچون گروه , سازمان , انقلاب و ... به این دلیل که در تکرار تجارب , یکسان معنی می دهند , و به شکل بین الاذهانی پدیدار می گردد , یعنی در بدو امر و در برخورد اول ( فارغ از تعریفهای متفاوتی که برای آنها بعدا انجام می شود ) ادراک یکسانی از آنها می شود , و ما به طور ناخودآگاه آنها را می شناسیم , گذشته از صورت ذهنی خود دارای « عینیت » هم هستند یعنی می توان آنها را به عنوان یک امر عینی پذیرفت و با آن رفتار کرد ( همچون پدیده های فیزیکی ).
در اینجا لازم تاکید کنیم که تفاوت میان شناخت پدیده های اجتماعی ( مثل سازمانهای اجتماعی ) در دیدگاه پدیدارشناسانه و جامعه شناسی کلاسیک این است که در پدیدارشناسی این شناخت از « تجربه ی زیسته » و بطور ناخودآگاه حاصل می گردد که در طول زندگی بارها « بازشناسی » می گردند , اما در جامعه شناسی کلاسیک این پدیده ها پس از تعریف ذهنی ای که در حوزه نظری بطور آگاهانه از آنها می کنیم , مشخص می شوند.
در چنین جهت گیری ای او پدیده را هر آن چیزی که در آگاهی ما ظاهر شود خواه خیال , واقعیت , ایده یا حقیقت , تعریف می کند و معتقد است که انسان می تواند تجربیاتی از ایده ها , انگیزه ها , نیات و ... مثل فرم های هندسی , پدیده های اجتماعی و سایر کیفیات و جنبه های دنیای غیر فیزیکی داشته باشد.
این امر به معنای گسترده شدن تجربه باوریِ کلاسیکِ تقلیلگراست که در آن فقط تجربیاتی که در حوزه واقعیت فیزیکی هستند پذیرفته می شوند. از این نظر می توان گفت پدیدارشناسی ضد تقلیگرایی بوده و همواره بر « کلیت » ( totality ) پدیده های اجتماعی یا فیزیکی تاکید دارد.
هوسرل از طریق طرح این دو مفهوم ( نیتمندی و توافق بین الاذهانی ماهیات ) کوشید پیوند دوباره ای میان معرفت علمی و زندگی روزمره برقرار نماید.
اما پدیده شناسی تنها به ذکر این که انسانها به طور ناخودآگاه در تجربه ی زیسته خویش توافق بین الاذهانی از ماهیات پدیده های اجتماعی را بدست می آورند , بسنده نمی کند بلکه می کوشد دریابد چگونه می توان در برخورد پدیدارشناسانه با واقعیت خارجی بطور آگاهانه به درک این ماهیات دست یافت.
درک ماهیت اشیاء به دو گونه ممکن است :
1- تنوع آیدتیک , Eidetic Variation .
2- اپوخه , Epoche .
تنوع آیدتیک تامل در باب افق انتظارات ماست چرا که در آن آگاهی به عنوان موضوعی خارج از ذهن مطالعه می شود. بطور مثال تنوع آیدتیک این است که اضلاع , درجه ها و دیگر خصوصیات مثلث را آنقدر تغییر می دهیم تا به مرحله ای برسیم که از مرز مفهوم اولیه ( مثلث ) بگذریم در این جا می توانیم خصوصیات ذاتی یا وجه تمایز مثلث را از دیگر اشکال هندسی تشخیص دهیم و همین وجوه تمایز ماهیت این شکل هندسی را نشان می دهد.
اما در اپوخه بر « مواجه حضوری با واقعیت » و امکان دریافت دانش به شکل مستقیم و بی واسطه بدون توجه به پیش فرضهای ذهنی تاکید می شود. از این جهت پدیدارشناسی می بایست توصیفی باشد و پدیده ها را از طریق آگاهی مستقیم و شهودی توصیف کند.
این تجربه شهودی آنزمان حاصل می شود که محقق همه قضاوتهای خود را درباره پدیده ای که در تعاریف ذهنی اش ساخته موقتا کنار بگذارد , به نحوی که از طریق این رها کردن یا تعلیق خود شی ء به عنوان داده مطلق آگاهی بر او ظاهر شود.
بدین جهت پدیدارشناسی چهارچوب نظری ارائه نمی دهد بلکه بیشتر به معاینه و توصیف پدیدارها بدون پیش داوریهای قبلی توجه دارد و معتقد است برای آن که بتوانیم به ماهیت اشیاء راه یابیم باید هر گونه پیش فرض و آگاهی پیشینی که درباره آن پدیده داریم در پرانتز قرار دهیم تا بتوانیم آن شی ء را بگونه خالص تجربه کنیم.
این رویکرد در پدیده شناسی به « تعلیق پدیدارشناسانه , Phenomenologcial Epoch » یا « تقلیل پدیدارشناسانه , Phenomenological Reduction » یا به اصطلاح « اپوخه , Epoche » مشهور است.
پس در جمع بندی می توان گفت در پدیده شناسی : 1- پدیدارها ماهیت هستند. 2- پدیدارها شهودیند.
پایان
گزارش جلسه نظریه ها : ایده پديده شناسي
عليرضا عزيزي
مقدمات
براي آن كه بتوانيم مبحث پديدارشناسي را به شكل جامع تري بررسي نماييم به نظر مي رسد كه نخست بايد از برخي مقدمات كه براي آشنايي بهتر با بحث الزامي مي نمايد ، سخن بگوييم.
اين مقدمات را مي توان در چهار زمينه متمايز كه هر كدام به نحوي با مبحث پديدارشناسي در ارتباط هستند در نظر بگيريم.
الف- شيوه متفاوت برخورد با واقعيت در نزد علماي شرقي و غربي :
ابتدا از جغرافياي فكري و شيوه هاي مختلف شناخت در نزد عالمان غربي و شرقي صحبت مي كنيم. همانطور كه مي دانيد روشن نزديك شدن به واقعيت ( يا حقيقت ) در نزد تفكر غربي و شرقي به كلي متفاوت از يكديگر است. در علم غربي ، عالم مي كوشد هر چه بيشتر ذهنش را از اطلاعات كمي و كيفي درباره موضوع مورد نظر انباشته كند و فرض بر اين است كه هر چه ذهن از اطلاعات بيشتري درباره موضوع پر شود ، موضوع مورد نظر بهتر شناخته شده است , از این روش به عنوان علم حصولی یاد می شود.
اما در نزد عالم شرقي ، نزديكي به موضوع به شيوه اي كاملا متفاوت صورت مي گيرد. در آنجا اگر بر انباشتگي هر چه بيشتر ذهن از اطلاعات كمي و كيفي تاكيد مي شد ، در اينجا محقق مي كوشد ابتدا ذهنش را از هر آنچه اضافي است خالي كند و اين خالي كردن ذهن باعث مي شود كه در مواجه حضوري با موضوع ، دانش مورد نياز بدون واسطه كلامي يا زباني ، بر ذهن محقق فرود آيد , که از آن به علم حضوری تعبیر می گردد.
( در واقع شايد بتوانيم بگوييم در شرق ، محقق واقعيت را نمي فهمد بلكه از طريق خالي كردن ذهن از هر چيزي آنرا تجربه مي كند ).
اين شيوه برخورد با واقعيت را در انديشه شرقي با نام اشراق بيشتر مي شناسيم.
ب- مسئله ماهيت : ماهيت عبارتست از ويژگي هاي خاص اشياء كه وجه تمايز آنها از ديگر اشياء مي باشد. ( براي مثال آنچه يك صندلي را از يك ميز يا تخته سياه متمايز مي كند و همان « برخورد اول » بطور ناخودآگاه ما متوجه اين تمايزها مي شويم. همين مشخصات تمايز آميز ماهيت آن شي ء را مشخص مي كند.
ج- من استعلايي و من تاريخي : من استعلايي يعني داشتن توانايي فكري فراتر از فرهنگ ، اين كه همه انسانها فارغ از تعيين كننده هاي زماني و مكاني مي توانند به درك مشابه اي از موضوعي خاص برسند. با تفكر استعلايي مي توان ادعا كرد كه من مي توانم شعر حافظ را دقيقا همانطور كه يك ايراني قرن هفتم مي فهميده ، بفهمم.
از اين نظر يورگن هابرماس داراي تفكر استعلايي است كه معتقد است انسانها مي توانند به حقيقت توافقي دست يابند ، يعني واقعا حرف يكديگر را بفهمند.
در مقابل من تاريخي ، بر محدوديت زماني و مكاني شناخت در اذهان انسانها با توجه به موقعيت شان تاكيد دارد. از اين نظر هر كسي از منظري دنيا را نگاه مي كند ( پيروي از هايدگر و گادامر ) ، شرقي ، غربي ، آفريقايي ، آمريكاي لاتين ، هر كدام با توجه به تجربه تاريخي خاص خودشان به واقعيت نزديك مي گردد و آنرا ادراك مي كنند. اين حرف پست مدرن هاست.
د – مسئله اين است كه در برخورد با پديده ها ، آيا ما از پيش شناختي نسبت به آنها داريم يا پس از مواجه با آن ، تازه آنرا مي شناسيم ؟
افلاطون معتقد بود كه هر پديده اي كه ما در اينجا با آن برخورد مي كنيم مثل بهتر آنرا قبلا در عالم مثل مشاهده كرده ايم. و در واقع در اينجا ما به بازشناسي پديده ها مي پردازيم و آنرا در ذهنمان صورت بندي مي كنيم.
همچنین در فلسفه آلمانی نیز مسئله بازشناسی به شکلی دیگر مطرح می گردد. آنها واژه « تجربه ی زیسته » را برای مضمون شناخت پیشینی از محیط بکار می برند. از نظر آنها انسان در زندگی روزمره به شناختی از محیط خود دست می یابند بی آن که کسی مستقیما آموزش یا تعریفی از واقعیتهای پیرامونی را برایشان عرضه کند. انسانها خودشان در اثر تجربه زیسته ( تجربه زندگی روزمره ) به تعریفی از اشیاء پیرامونشان می رسند.
( می توان گفت جامعه شناسی پدیده شناختی و روش شناسی مردمنگارانه با همین نگرش بر زندگی روزمره تاکید می کنند ).
ايده پديده شناسي
پديده شناسي را مي توان جمع عرفان و فلسفه دانست. هوسرل بنيانگذار آن با اين سوال آغاز كرد كه چرا علم و فلسفه بديهيات را مي گويند و دچار دور شده اند ؟ و حرف تازه اي ندارند كه ارائه كنند ؟
او نتيجه گرفت كه هم علم و هم فلسفه به راه شناختن ( يا روش شناختن ) توجه نكرده اند.
پس پرسش دوم او اين بود كه ذهن چگونه اشياء را مي شناسد ؟
و از اينجا پديده شناسي بوجود آمد كه بر آگاهي به « فرآيند آگاهي » يا « بازشناسي شناخت انسان » تمركز دارد.
پديده شناسي را مي توان بين ايده آليسم و رئاليسم دانست. ايده آليست ها معتقدند بيرون از ذهن انسان چيزي وجود ندارد و هر چه هست برخاسته از استنتاج ذهنی شماست. اگر انسانها نباشند ، موضوعات خارجي هم ، وجود نخواهند داشت.
اما رئاليست ها در مقابل تاکید می کنند : جهان خارج از ذهن شماست و به نوع نگرش شما بستگي ندارد. اگر انسانها نباشند باز هم جهان با تمامي پديده هاي آن هست.
اما هوسرل با آن كه ايده آليست است ، پديده شناسي او را مي توان اينچنين در نظر گرفت:
رئاليسم ......... پديدارشناسي .......... ايده آليسم.
از نظر پديدارشناسي واقعيت ها مقوله اي ربطي هستند آنچه در ذهن بوجود مي آيِد محصول مشترك ذهن و عين است , هوسرل در این زمینه می گوید آگاهی ذاتا نیتمندانه است.
در تلفيق ميان ماهيت پديده و ذهن فرد ، آن حقيقت منحصربه فرد شكل مي گيرد. بر همين اساس پديدارشناس مي خواهد ماهيت اشياء را بشناسد در مواجه حضوري در اولين برخورد با ذهن خالي بشناسد. كه واژه اپوخه يا تعليق ، يعني كنار گذاشتن پيش فرضهاي گذشته ، از همينجا نشات مي گيرد.
هر چند كه مثلا عالم شرقي بعد از خالي كردن ذهن از پيش فرضها همانجا متوقف مي شود تا حقيقت بر ذهنش جاري گردد اما پديدارشناس تازه پس از اپوخه مي رود به دنبال تحقيق و پژوهش.
پايان

