درباره شخصیت علمی
امروز رفته بودم جلسه ای که درباره ی « تحلیل عامل تاییدی بوسیله نرم افزار لیزرل » بود. وقتی داشتم از جلسه بر می گشتم، به ذهنم رسید که چقدر الان حضور در این جلسات را دوست دارم. جلساتی که در آن بحث های عمیقا علمی (حالا مرتبط با جامعه شناسی و پژوهشگری) مطرح می شود و بعضا از تمامی افرادی که آنجا هستند می شود دو سه نفری را پیدا کرد که شخصیت علمی شان قوی تر از دیگر وجوه شخصیتی شان است. یعنی کسانی که به مباحث جامعه شناسی یا پژوهشگری اجتماعی صرفا به عنوان یک ابزار برای پول در آوردن یا مدرک گرفتن، یا بدست آوردن منزلت یا شخصیت اجتماعی نگاه نمی کنند و عمیقا به خود ِ این مباحث علاقمندند.
البته بعضا دانشجوهایی را می توانیم ببینم که مثلا در دوره لیسانس همان سالهای دوم و سوم واقعا به رشته شان علاقه نشان می دهند، اما علاقه ها در اغلب موارد موقتی و ناپایدار است و به محض پایان یافتن دوره تحصیلی و درگیر شدن با مسائل زندگی روزمره کم کم فراموش می شود، و آدمها لذت های دیگری را جایگزین « لذت ِ فهمیدن و علم » می کنند.
طوریکه در سالهای بعد دیگر هیچ نشانی از آن طرز تفکر علمی (حالا مثلا جامعه شناختی) در شخصیت و افکار فرد مشاهده نمی شود و متوجه می شوی که او سالهاست از لحاظ اندیشه متوقف شده است. با این که شاید در مسائل عملی تر و تجربی تر زندگی مهارت بیشتری یافته باشد، ولی بطور کلی متوقف مانده است.
اما برای خودم دوست ندارم هیچ زمانی این اتفاق برایم بیفتد. دوست دارم همچنان بدنبال فهمیدن و تجربه ی چیزهای تازه تر در حوزه ی جامعه شناسی باشم. می خواهم لذت ِ فهمیدن و کار علمی را عمیقا بچشم، و آن هم در سایه ی کار علمی حقیقی یعنی مطالعه، تالیف و آموزش است.
هر چند که فضای اجتماعی ِ جامعه ی ما بطور کلی از شخصیت های علمی استقبال خوبی نمی کند، و آنها را افرادی تک بعدی تلقی می کنند، و اغلب افراد دوست دارند درباره ی چیزهایی همچون پول، امکانات زندگی، مسائل عاطفی و ... صحبت کنند و لذت را در درون آنها جستجو کنند، و به نوعی برای شان شاید عجیب به نظر برسد که فردی راهی متفاوت را برای زندگی اش برگزیده باشد، اما من این راه، یعنی راه ِ فهمیدن و تفکر علمی را دوست دارم و می خواهم آن را ادامه بدهم، برای همه ی عمرم ...
علیرضا
« احساس و عاطفهی انسان مدرن هرگز در جایی که عقلانیتی نیست٬ برانگیخته نمیشود »
محمد رزاقی
در مدح زندگی عقلانی
در حالی که به نظر می رسد رها کردن احساسات ِ درونی،
شور، شادی و لذت فراوانی را به زندگی انسان می بخشد
و لحظاتمان را سرشار از شیرینی و هیجان می کند
و در مقابل
انتخاب زندگی عقلانی و انضباط شخصیتی اغلب در نگاه آدمیان سخت و دشوار به نظر می رسد
و خشک و بی روح جلوه می کند
اما این زمان است که نشان می دهد و به انسان می فهماند
که زندگی عقلانی و انضباط شخصیتی در بلندمدت
تا چه اندازه می تواند امنیت، آرامش و لذت ِ پایدار را برای انسان ببار می آورد
در انتخاب شیوه ی زندگی عقلانی
عقلانیت با نگاه تیز انتقادی اش، جای هر چیز را در زندگی انسان مشخص می سازد
خطاها، نقص ها و ضعف ها را به روشنی آشکار می کند
و برای اصلاحش راهکار می دهد
و انسان را در مسیر فهم بهتر، نزدیکی ِ با واقعیت و پیشرفت قرار داده
و زندگی انسان را مستحکم و استوار می کند
با انتخاب شیوه ی زندگی عقلانی
هر چند که شاید زندگی مان در ظاهر آنقدر سرشار از هیجان و شور نباشد
اما حقیقی، و قرار گرفته بر زمین سخت ِ واقعیت بوده
و سرشار از اعتماد و اطمینان است
و این اعتماد و اطمینان
خوشبختی ای را که در جهان عاطفی تنها توهم اش را در ذهن می پرورانیم
در جهان واقعی و در بلندمدت
به پاس پایداری، انتقادپذیری، انضباط، نظم و سخت کوشی
هدیه مان می کند
و لذت و معنایی پایدار به زندگی می بخشد
شريعتي؛ جامعه شناس يا حاجي شناس!
الان مطلبي را در انديشكده ي جامعه شناسي به قلم علي طائفي خواندم كه برايم بسيار جالب و البته عجيب بود... تا نظر شما چه باشد!
اخیرا مطلبی در یکی از بلاگها خواندم که قدری تامل برانگیز بود. اگرچه شریعتی در تاریخ معاصر بعنوان یک جامعه شناس و معلم تاریخ شناخته شد و نام او را معلم شهید نامیدند ولی ظاهرا او نه جامعه شناس و دانش اموخته تاریخ بود و نه شهید!؟ مرگ طبیعی او سالها بعد توسط نزدیکان او نیز مسجل شد و اینک خبری از تحصیلات عالیه او.
(يه كمي از اينجا رو حذف كردم، مهم نبود) ... رشته تحصیلی وی تاکنون به درست بیان نشده است؛ زیرا خود علی شریعتی نیز در شرح حال خود که در کتاب گفتگوهای تنهایی با قلم خود نوشته است، واقعیت را ننوشته است!

در صفحه 2 مجموعه آثار شماره 33 علی شریعتی درباره خودش می نویسد:
"در خرداد 1338 از طریق اعزام فارغ التحصیلان رتبه اول دانشکده ها به پاریس رفت و در آنجا تا سال 1343 به اخذ درجه دکترا در تاریخ تمدن و دکترا در جامعه شناسی و طی دوره "مدرسه تتبعات عالیه" وابسته به دانشگاه سوربن در رشته جامعه شناسی مسلمان به ریاست "پروفسور برگ" نائل آمد و مدتی در مرکز ملی اسناد و اطلاعات فرانسه به عنوان محقق کار می کرد و به گفته خودش بیش از این همه، آنچه فرا گرفتم و به ویژه آنچه شدم در خدمت پروفسور لوئی ماسنیون بود که شرق و غرب را در خود جمع داشت. نسخه منحصر به فرد کتاب فضائل بلخ را در آنجا تصحیح کرد."
در این چند خط، علی شریعتی خود را برخوردار از سه رشته تحصیلی و سه دکترا می داند. در صورتی که اولاً ایشان در هیچ یک از سه رشته بیان شده تحصیل نکرده و دوم این که ترجمه کتاب فضائل بلخ رساله ایشان بوده است.
رشته تحصیلی شریعتی چنانچه در کتابخانه دانشگاه سوربن پاریس موجود است، حاجی لژی یعنی حاجی، شیخ، ملا شناسی و یا به نوعی مقدس شناسی بوده است. یعنی رشته ای که درباره ی بیوگرافی شخصیت های مذهبی کار می کرده است. دکتر جلال متینی که در آن هنگام رئیس دانشگاه مشهد (فردوسی) بوده است مشخصاً در این باره می گوید: "کتاب فضائل بلخ چند سال پیش از انقلاب اسلامی به تصحیح عبدالحی حبیبی دانشمند افغانی در ایران چاپ شد. این کتاب یک متن سنگین فلسفی یا ادبی نیست که ترجمه آن کار هر کسی نباشد. بلکه متن بسیار ساده ای است در شرح احوال بزرگان شهر بلخ که مؤلف درباره هر یک از آنان حداکثر چند صفحه ای نوشته است از فقیه و محدث و ژیلبرلا زار، استاد راهنمای شریعتی در تألیف و تدوین این رساله دکتری بوده است. ما در مشهد، در دوره لیسانس رشته های مختلف سال ها بود که ترجمه را از عربی یا فرانسه و انگلیسی به زبان فارسی به عنوان رساله دوره لیسانس نمی پذیرفتیم؛ چون متوجه شده بودیم که بعضی از دانشجویان رند، 50 تومانی به طلاب مدارس قدیمی مشهد می دادند و حضرات برایشان ترجمه می کردند."
دکتر جلال متینی ادامه می دهد که:
"رساله دکترای دانشگاهی شریعتی ترجمه خلاصه یک فصل از نسخه خطی کتاب فضائل بلخ به زبان فرانسه بود. با توجه به مدارک تحصیلی او، موجب تعجب ما شد. نامه ای محرمانه از دانشگاه ادبیات مشهد به دانشگاه پاریس نوشته شد، درباره سوابق تحصیلی شریعتی جوابی که از دانشگاه پاریس آمد به خط اعضای ژوری دفاع از رساله دکترای شریعتی، خلاصه آن این بود که این رساله قابل قبول نیست ولی چون نویسنده رساله با بورس دولت ایران مشغول به تحصیل بود و امکان تمدید بورس نیز برایش وجود نداشت، رساله را پذیرفتیم آن هم به پایین ترین درجه یعنی قابل قبول
Passable
دکترای دانشگاهی شریعتی در تاریخ هم نبود، بلکه دانشگاه پاریس او را دکتر در رشته حاجی شناسی شناخته بود که چیزی می شود معادل شرح حال قدیسین (تاریخ انبیاء). ولی اداره ارزشیابی مدارک تحصیلی خارجی وزارت آموزش و پرورش روشن نیست بر طبق چه ضابطه ای این کلمه را به مطلق تاریخ ترجمه و شریعتی را دارای درجه دکترای دانشگاهی در رشته تاریخ معرفی کرده بود."
پیش از این که شریعتی موفق شود تا با مداخله افراد بسیاری، مدرک پاریس خود را در ایران به تصویب برساند، در مدارس مشهد و حومه به عنوان معلم انشاء و دیکته فارسی فعالیت می کرده است.
سلام در این پست کوتاه می خوام درباره ی دو چیز تقریبا غیر مرتبط به هم صحبت کنم.
اول می خوام توجهتون رو به مطلبی جلب کنم که دوست و همکلاسی خوبم « محمد رزاقی » همین امروز توی وبلاگش گذاشته درباره ی ویژگیهای انسان معنوی بهتون پیشنهاد می کنم این مطلب رو ببینین.
(از بالا مطلب ِ سوم هست)
این مطلب برگرفته از افکار مصطفی ملکیان هست که خوندن مقاله های اون رو هم که به طور کلی درباره ی هم آوایی عقلانیت و معنویت هست، به تمامی ِ دوستانم پیشنهاد می کنم.
دوم می خوام دو تا کتاب خوب رو بهتون معرفی کنم که یکی اش در حوزه ی فلسفه ی علوم اجتماعی هست و دیگری در حوزه ی روش تحقیق کیفی.
۱- فلسفه ی علوم اجتماعی / تدبنتون و یان کرایب: این کتاب خیلی کتاب ساده روان و البته دقیق و عمیقی هست (البته غیر از فصلهای آخر که به پست مدرن ها و فوکو و اینا می رسه، اونجاهاش زیاد جالب نیست) ولی فصلهایی که به افکار تجربه گراها ، تفسیرگراها، فمینیست ها، و معتقدان به بازیهای زبانی مث ویتگنشتاین می پردازه خیلی جالبه ، پیشنهاد می کنم بخونینش.
۲- درآمدی بر روش تحقیق کیفی/ اووه فلیک ، ترجمه ی هادی جلیلی ، چاپ اول فروردین 1387.
این کتاب هم با این که تازه گرفتمش و هنوز تمومش نکردم ولی به نظرم خیلی کتاب ِ خوبی در زمینه تحقیق کیفی هست . برای کسانی که می خوان پایان نامه خودشون رو در حوزه ی تحقیق کیفی بردارن خوندنش رو پیشنهاد می کنم.
-
ادامه ی مطلب پست مدرن رو هم به زودی می زارم.
هیچ کس به اندازه یک انسان عاشق، خالص نیست،
و هیچ کس هم به اندازه ی یک انسان عاشق، خطرناک نیست!
علیرضا
درباره ی خشونت ِ روح شرقی
در هفته ای که گذشت فکر می کنم دو تا چیز تازه یاد گرفتم. یکی اش درباره ی زمان بود. این که حتی زمان هم یک « محصول اجتماعی » است (عجیبه یه کم نه!) و دوم درباره ی ماهیت _ احساسات آدمی.
حالا می خوام در این مطلب کوتاه درباره ی موضوع دوم صحبت کنم. موضوعی که در جلسه ی دوستانه ای که چند روز پیش با بچه ها داشتیم مطرح شد.
در این سلسله جلسات ما داریم کتاب « تجربه ی مدرنیته » از مارشال برمن رو بررسی می کنیم. این کتاب به نوعی از چشم انداز مارکسیستی به نقد _ جامعه ی مدرن پرداخته که البته با روحیه ادبی و هنری نویسنده، به یک اثر جالب و جذاب تبدیل شده که به قول یکی از دوستان در اون روح شرقی دیده می شه، و در واقع از زاویه دید ِ یک انسان حساس، عاطفی و البته با اندیشه ی مارکسیستی و جامعه شناختی به درون زندگی اجتماعی در جامعه مدرن وارد شده و درباره ی ي « تجربه ی زندگی مدرن » صحبت کرده ( با خوندن مقدمه می تونین به بسیاری از این مسائل پی ببرین).
(پیشنهاد می کنم حتما فصل اول که درباره ی فاوست گوته هست رو بخونین بسیار جذاب و دلنشین ِ و خیلی قشنگ التهاب های روحی ِ فاوست رو در آنجا تحلیل کرده)
بهرحال بحث از اینجا شروع شد که داشتیم درباره ی روح شرقی و نشانه های اون در این کتاب صحبت می کردیم و در واقع فکر می کنم خود ِ من بودم که داشتم می گفتم روح ِ شرقی یک زیبایی هایی داره که در زندگی ِ عقلانی و لذت گرای غربی دیده نمی شه، اینجا بود که یکی از بچه ها پرسید: پس چرا در همین شرق ما کسانی همچون چنگیز و پادشاههای خشن و بی رحم تاریخ و همچنین صدام، طالبان، مائو و ... در زمان حال رو داشتیم؟ چرا اگه روح شرقی همراه با ملاطفت و احساسات ِ زیبایی شناسانه اس، پس خشونتی به این شدت ( که مثلا بخشهایی از اونرو می تونیم در انقلاب چین، کشتارهای طالبان، و خونریزی های صدام و ... ببینیم) چطور می تونه در چنین فضایی رشد کنه؟ در واقع چطور از درون روح ِ لطیف و ملایم شرقی، چنین مستبدان ِ خونریزی بیرون می یان؟
در اینجا یکی از دوستان از منظر اگزیستانسیالیستی صحبتی در این باره کرد که به نظرم جالب اومد، و من تا حالا از این منظر به زندگی اجتماعی نگاه نکرده بودم.
اون گفت از نظر اگزیستانسیالیسم بین سه نوع انسان می توانیم تمایز بگذاریم: انسانهای لذت گرا، انسانهای اخلاق گرا، و انسانهای عشق گرا.
فکر می کنم برای دو نوع انسان لذت طلب و اخلاقی لازم نیست توضیح زیادی بدم، احتمالا شما هم متوجه شدین که منظورم (بهتره بگم منظور دوستم!) چی بوده ... اما انسانهای عشق گرا:
اون می گفت ماهیت عشق در این هست که همواره « رو به سوی محبوب » داره، یعنی برای انسان عاشق تنها و تنها رضایت محبوب هست که بیشترین اهمیت رو داره، این نوعی دیگر خواهی شدید هست که در اون عاشق همه کاری می کنه تا بتونه در خدمت دیگری (معشوق) قرار بگیره و در اینجا عاشق تنها زمانی احساس رضایت از خودش می کنه که تونسته باشه به هر نحوی رضایت معشوق رو بدست بیاره و برای اون هیچ چیز دیگه ای مهم نیست. در واقع هدف در اینجا نزدیکی و همراهی با معشوق هست، و عاشق سعی می کنه به هر نحو ممکن به این خواسته اش برسه.
حالا این معشوق می تونه چیزهای زیادی باشه: خدا ، دین، رهبر (پیشوا) ، حذب ، یک شخص روحانی، یا هم یک دختر/ پسر معمولی.
به اعتقاد دوستم روح شرقی یک روح عشق گراست. در شرق همه عاشق اند (حالا معشوق ممکنه متفاوت باشه)، و هر کسی سعی داره که برای بدست آوردن رضایت معشوق خودش نهایت تلاشش رو بکنه، مثلا یک فرد مذهبی که خدا (یا دین) معشوق اون هست سعی می کنه که هم با سخت گیری نسبت به خود و هم به اطرافیان رضایت معشوقش رو بدست بیاره ( تا حالا واژه ی « تقبل ا... » به گوشتون خورده؟ براتون آشنا نیست؟)
و اینجاست که خشونت مجاز می شه! چرا که انسان عشق گرا یک انسان اخلاقی نیست. او برای کسب رضایت محبوب هر کاری می کنه و براش مهم نیست که ممکنه برای رسیدن به این خواسته اش افراد دیگه ای رو زیر پاش له کنه (حالا چه از لحاظ جانی، یا روحی یا اجتماعی یا ...)، برای همین هم هست که هیچ کس به اندازه یک انسان عاشق، خالص نیست، و هیچ کس هم به اندازه ی یک انسان عاشق خطرناک نیست!
آخه بعضی وقتها انسان بخاطر حفظ منافعش یا بدست آوردن منفعت خاصی دیگری رو نابود می کنه (حال به هر نحوی! مث کارمندی که زیرپای همکارشو خالی می کنه تا جاشو بگیره) که این تلاش برای حفظ منافع یا کسب منافع بیشتر ریشه ی عقلانی داره، و نشاندهنده ی پلید بودن طرف هست ولی یه وقت دیگه یکی رو می بینی که از فرط خلوص و تقربی که نسبت به معشوقش داره حتی با وجود ضرر خودش، باعث نابودی ِ دیگری می شه، این یک جور عمل عاشقانه است.
حالا فکر می کنم می تونیم این مسئله رو درک کنیم که چرا سربازان طالبانی هر جا شیعه رو می بینن سر می برن؟ یا در عراق یک زن ِ خطاکار رو به اون شکل وحشیانه به نام دین سنگسار می کنن، یا چرا دست پرورده های مائو با اون وحشی گری تمام هر آدم پولداری رو در شانگهای به جرم « بورژوا بودن » و به نام آرمان عدالت و برابری مارکسیستی به قتل می رسوندن!
زن آينده ي هنر است
سارا شريعتي، منبع: همشهري آنلاين
عليرضا
سال 2005 يا 2006، پژوهشي در اروپا انجام شد در مورد «زن در هنر»، پژوهش در حوزه جامعهشناسي فرهنگ بود؛ در حوزه اوقات فراغت، اين پژوهش نشان ميداد كه زنان بيش از پيش اوقات فراغتشان را رمان ميخوانند، كنسرت ميروند، موزه ميروند، تئاترهاي مختلف شركت ميكنند و در همه عرصههايي كه مربوط به فرهنگ است، زنان مخاطبان اصلي شدهاند؛ در حالي كه مردان اوقات فراغتشان را بيش از پيش در چي ميگذرانند؟
در ورزش، جلوي تلويزيون و جلوي كامپيوتر. زماني كه آقا دارد تلويزيون نگاه ميكند، خانم دارد رمان ميخواند. وقتي آقا دارد اينترنت بازي ميكند، خانم به كنسرت و تئاتر ميرود. زماني كه مردان دارند فوتبال بازي ميكنند، زنها بازديدكننده موزهها هستند. همين پژوهش باعث شد مقالاتي دربيايد. يكي از آنها جالب بود. عنوانش اين بود كه «زن، آينده هنر است».
معمولا اگر با اين فرمول آشنا باشيد، ميگويند «زن، آينده بشريت است» چون زن، فرزند بهوجود ميآورد؛ چون زنان قالب مردان بزرگند؛ آنها را به وجود ميآورند و مردان چي به وجود ميآورند؟ آثار بزرگ. اما الان در قرن بيست و يكم انگار ماجرا دارد عوض ميشود و زنان دارند خالق آثار بزرگ ميشوند. البته آنجا ننوشته بود «خالق»؛ نوشته بود «مصرفكنندههاي بزرگ بازار هنر». سؤال چيست؟ سؤال را ليندا نشلند در 1970 مطرح ميكند.
ليندا نشلند مورخ هنر است. او مقالهاي دارد تحت اين عنوان كه «چرا هنرمندان بزرگ زن نداريم؟». بعد خودش جواب ميدهد كه معمولا 2 رويكرد و 2 نظر وجود دارد؛ يك نظر هميشه اين بوده؛ هنر عرصه انتزاع است، عرصه نبوغ است، عرصه زيباييشناسي است و دليل اينكه ما در عرصه هنر، هنرمندان بزرگ زن نداريم خيلي ساده است؛ چون ما با نبوغ زنانه روبهرو نيستيم.
زنان استعداد هنري ندارند. استعدادي اگر از خودشان در زمينه هنر نشان دادند در زمينه هنرهاي دستي بوده؛ كاموا و خياطي و گلدوزي و آشپزي و در حوزه هنرهاي والا مردان هميشه حضور داشتهاند.
رويكرد فمينيستي با اين موضع برخورد ميكند و اينطوري آن را توضيح ميدهد كه تاريخ، تاريخ مذكر است؛ چون تاريخ مذكر است نام زنان بزرگ هنرمند را اصلا ثبت نكرده. اين دو رويكرد در برابر هم قرار گرفتهاند و هر كسي از يك موضع دفاع كرده اما وقتي با رويكرد جامعهشناسنانه به بحث نگاه ميكنيم، كمي فرق ميكند.
ما بايد بگرديم و عوامل اجتماعي و تاريخياي كه باعث غيبت زنان در تاريخ هنر شده را پيدا كنيم و ببينيم اينها چي هستند؛ بعد ببينيم آيا واقعا زناني نبودهاند يا بودهاند و ثبت نشدهاند. رويكرد ديگري كه در همين عرصه مطرح است، اين است كه موقعيت زنان در تاريخ هنر، يك برساخت اجتماعي است. نميتوانيم بگوييم هنرمند «نبودهاند» بايد بگوييم هنرمند «نشدهاند».
هنرمند نبودن ذاتي زنان نيست؛ موقعيت اجتماعي آنها محصول فرايند تاريخي و شرايط اجتماعي مشخص است. من سعي ميكنم به اين سؤال كه آيا واقعا عوامل تاريخي در اين ماجرا- كه چرا هنرمند بزرگ زن نداريم؟- مؤثر و دخيل بودهاند يا [عوامل] ذاتي، در چهارچوب نظريات پيير بورديو پاسخ بدهم.
به هر حال اين يك بيماري علوم انساني است كه هر حرفي ميخواهند بزنند، سعي ميكنند كه يك چهارچوب نظري برايش پيدا كنند. بورديو كتابي دارد- چاپ 1970- تحت عنوان «وارثان، دانشجويان و فرهنگ». اين عنوان بحث اوست.
من ميخواهم به جاي دانشجويان بگذارم زنان و به جاي فرهنگ هم بگذارم تاريخ و همان بحث را بياورم در حوزه زنان و تاريخ هنر پياده كنم. بورديو ميگويد نهاد آموزشي در جامعه دموكراتيك، در شرايط حاضر 2 كاركرد دارد؛ يكي دموكراتيزه كردن آموزش.
نهاد آموزشي و دانشگاهها آموزش را عمومي ميكنند. ورود براي همه آزاد است. كاركرد دومشان مشروعيتبخشي و بازتوليد نظم وجود است؛ يعني «ورود» را بگذاريد كنار، به خروج توجه كنيد؛ چه كساني از اين دانشگاهها فارغالتحصيل ميشوند؟ دانشگاه خودش اينطور به ما پاسخ ميدهد؛ كساني كه استعداد بيشتري دارند.
آنها ليسانس را تبديل ميكنند به فوق ليسانس، فوق را تبديل ميكنند به دكترا و بعد ميشوند اساتيد دانشگاه، رؤساي كارخانهها ... به قول بورديو «مالكان جامعه».
بورديو ميگويد اما اين يك توهم است. كاركرد مشروعيتبخشي يعني چه؟ يعني همين توجيه «استعداد بيشتر يا كمتر»؛ چيزي كه او اسمش را ميگذارد «ايدئولوژي استعدادها». دانشگاه دارد ميگويد كساني فارغالتحصيل ميشوند كه استعداد بيشتري دارند، كساني وسط راه ميبرند كه كشش ذهني ندارند؛ در صورتي كه اين غلط است. چرا؟ چون دانشگاه خصوصا در رشتههاي علوم انساني از دانشجويان چيزي را توقع دارد كه خودش تأمين نميكند.
بنده اين را هر روز دارم در كلاسهايم ميبينم. نهادهاي آموزش دموكراتيك ادعايشان اين است- دموكراسي اصلا ادعايش اين است- كه اگر شما در خانوادهاي به دنيا آمدهايد كه محروم از سرمايه اقتصادي يا فرهنگي است، مهم نيست؛ وقتي پايتان را به نهاد آموزشي گذاشتيد، دانشگاه تضمين ميكند كه همه امكانات را به شكل برابر در اختيار همه بگذارد؛ فارغ از تعلقات طبقاتي يا تحصيلي يا زن و مرد بودن يا شهرستاني و تهراني بودن.
اما دانشگاه چنين كاري را نميتواند بكند و نميكند، چرا؟ چون همه با هم سال اول در يك كلاس مينشينند اما وقتي من ميخواهم مثلا درباره جامعهشناسي حرف بزنم و ميگويم دوركيم ميگويد جامعهشناسي علمي است كه فرزند مدرنيته است و بحثم را ادامه ميدهم، در اين كلاس 40نفره آن 10نفري كه در خانوادههاي تحصيلكرده يا فرهنگي به دنيا آمدهاند و بزرگ شدهاند يا خودشان اهل روزنامه و كتاب بودهاند، بحث مرا ميگيرند؛ هم مدرنيته را ميدانند چيست، هم «پلوراليته»، هم «تكثر» را؛ اما آن 30نفر بقيه كاملا شوكه ميشوند و اصلا نميفهمند من چي ميگويم.
اينها مجبورند 10برابر آنهايي كه به هر دليلي با اين فرهنگ آشنا بودهاند، كار كنند. نتيجهاش اين ميشود كه ما در سالهاي دوم و سوم همينطور تلفات داريم. بعد دانشگاه چطوري اين را توجيه ميكند؟ «اينها بياستعداد بودهاند!» حالا چه كساني «بااستعداد» بودهاند و رفتهاند بالاتر؟ فرزندان مالكان جامعه، فرزندان مالكان سرمايههاي اقتصادي و فرهنگي. بنابراين نظم اجتماعي دوباره بازتوليد ميشود و مالكان جامعه همانهايي ميشوند كه قبلا بودهاند. حالا همين بحث را من ميخواهم بياورم در حوزه زنان و تاريخ.
تاريخ هنر ادعا ميكند كه زنان، استعداد هنري و نبوغ هنري نداشتهاند. اگر شما به اين تاريخ نگاه كنيد، ميبينيد دقيقا همين اتفاقي كه بورديو درباره دانشجويان و دانشگاهها ميگويد، در مورد زنان و تاريخ هنر اتفاق افتاده است. زنان تا قرن 18، از آموزش هنر محروم بودند. اولين آكادميهاي هنر كه تأسيس ميشود، اولين قانونش ممنوعيت ثبتنام زنان بوده است.
زنان هيچوقت آموزش نديدهاند، در حالي كه بعضي رشتههاي هنري كاملا مستلزم آموزش است. مثلا براي نقاشي شما بايد «پرسپكتيو» بدانيد، بايد «آناتومي» بدانيد، بايد رياضي كمي بدانيد و اينها آموزش ميخواهد. در مجسمهسازي شما بايد مهارتهاي تكنيكي و عملي ياد بگيريد. به همين دليل است كه مثلا زنان در ادبيات بيشتر درخشيدهاند تا هنر. ادبيات احتياج به هيچكدام از اينها ندارد. به قول ويرجينيا وولف «اتاقي از آن خود» و يك مقدار پول و قلم و كاغذ ميخواهد.
دومين عاملي كه ميشود به آن اشاره كرد، فقدان چهرهاي به نام «كارفرماي هنري» درمورد زنان است. «كارفرما» كيست؟ «كارفرما» در كار هنري كسي است- درواقع تنها كسي است – كه ميتواند «هنر» را از حالت «سرگرمي اوقات فراغت» و «تفنن» تبديل كند به يك «حرفه». كارفرما كسي است كه به شما سفارش كار ميدهد. كارفرمايان بزرگ تاريخ هنر چه كساني بودهاند؟ «كليسا»، «دولت» يا «دربار» و «اشرافيت».
هيچكدام از اين كارفرمايان كارشان را به زنان سفارش نميدادند، چون اصلا اعتقادي به آموزش زنان يا حضور آنها در چنين واديهايي نداشتند. در نتيجه هنر براي زنان هميشه در حد فانتزي روزهاي يكشنبه يا در بهترين حالتش دستياري هنرمندان بزرگ باقي ماند.
سومين عامل اجتماعي خانواده است. در تاريخ هنر وقتي نگاه ميكنيد، ميبينيد زناني كه به هر قيمتي بالاخره نامشان بهعنوان زن هنرمند ثبت شده، زناني بودهاند كه در دوره خودشان ازنظر اجتماعي آدمهايي ناهنجار بهحساب ميآمدهاند. ناهنجار به اين معنا كه يا ازدواج نكردهاند يا بچهدار نشدهاند يا ديوانه شدهاند و به جنون كشيده شدهاند؛ چون معمولا از طرف جامعه طرد ميشدهاند.
ويرجينيا وولف ميگويد عجيب نيست كه در ميان 4زن بزرگ رماننويس غرب – شارلوت برونته، اميلي برونته، جورج اليوت و جين آستين- فقط 2 نفر ازدواج كردهاند و هيچكدام بچه نداشتهاند؛ چون خود ازدواج و فرزند داشتن يك حرفه است. وقتي شما همسر و مادر هستيد، اين خودش يك كار تماموقت است.
حالا اگر بخواهيم بحث را در همان چهارچوب تئوري بورديو جمع كنيم، بايد گفت آن چيزي كه بهعنوان غيبت نبوغ هنري زنان در تاريخ ثبت شده، نه غيبت نبوغ هنري زنان بلكه مشروعيتي است كه تاريخ به غيبت زنها در عرصه هنر داده است. عوامل اجتماعي (آموزش، كارفرما و خانواده) باعث شده زنان نتوانند سهم خودشان را در تاريخ هنر بگيرند.
بنابراين نميتوانيم بگوييم اينها استعداد نداشتهاند بلكه بايد بگوييم شرايط اجتماعي و تاريخي فراهم نبوده براي اينكه آنها بتوانند جايگاهي در هنر پيدا كنند.
اگر ماجرا بياستعدادبودن است، چطور است كه تا قرن 19 زنها غايبند در اين عرصه- بهجز استثناهايي- و در قرن 20 ديگر استثنا نيستند و زياد ميشوند و در قرن 21 بحث اصلا برميگردد و ميگويند هنر و ادبيات دارد به عرصهاي زنانه تبديل ميشود؟چرا اين تغيير اتفاق افتاده؟ چون آن پايين چيزهايي متحول شده. شرايط تاريخي و اجتماعي زنان، عوض شده است.
« جامعه شناسی فهم انتقادی از جامعه است »
حسن چاوشیان
یکی از همکلاسی ها مصاحبه ای رو با دکتر چاوشیان درباره ی مشکلات تولید علم در جامعه ی علمی ایران انجام داده ، که مستقیما در سایت جامعه شناسی ایران (علی طائفی) درج شده ، دکتر در این مصاحبه حرفهای جالبی زده ، بخونین ...
از فلسفه تا تولید علم در جامعه شناسی ایران
مصاحبه کننده: زهرا خستو
منبع: سایت جامعه شناسی ایران
بیوگرافی
دکتر حسن چاوشیان دوره کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکتری خود را در دانشگاه تهران گذرانده و در سال 1381 به عضویت هیات علمی دانشگاه گیلان درآمده است. در حال حاضر او در سمت استادیار در این دانشگاه به تدریس اشتغال دارد.
کتاب عصر جدید اطلاعات (جلد دوم ،قدرت هویت) اثر مانوئل کاستلز اولین کار او در حوزه ترجمه بود که در سال 1379 به چاپ رسید و تا کنون دست از کار پر زحمت ترجمه نکشیده و هر سال کتابی با ترجمه ایشان در حوزه علوم اجتماعی به خصوص جامعه شناسی وارد بازار کار شده است. ایشان در مدت 8 سال 16 کتاب را ترجمه کرده اند. مترجمان و کسانی که دستی در کار ترجمه دارند به خوبی واقفند که ترجمه کار راحتی نیست و به حوصله و دقت فراوان نیاز دارد. دکتر چاوشیان یکی از انگیزه های اصلی خود را از ترجمه نیاز دانشجویان علوم اجتماعی به این منابع می داند.
یکی از آرزوهای ایشان در کار پر تکلف ترجمه ، ترجمه ی تمامی آثار ماکس وبر جامعه شناس آلمانی است. یکی از خصوصیات ایشان در کلاسهای ارشد بیان تفکرات جدید متفکرین اروپا و دادن اطلاعات از بکارگیری روشهای جدید در تحقیقات و پژوهش هاست که هنوز این آثار ترجمه نشده اند. او سعی دارد تفکر دانشجویان را از چهارچوبهای قالبی پوزیتویسم در روش تحقیق و اندیشمندان کلاسیک به نظرات جدید و رویکردهای جدید در روش شناسی متوجه کند ، تا نگاهی متفاوت و بدیع از مسائل جامعه داشته باشند.
ترجمه ها
جامعه شناسی زندگی صنعتی اثر بری تیلور ، عصر ارتباطات جلد دوم اثر مانوئل کاستلز ، روش شناسی علوم اجتماعی اثر ماکس وبر ، شرایط مدرن مناقشه های پست مدرن اثر بر اسمارت ، اشارت های پست مدرنیته اثر زیگمونت باومن ، جامعه شناسی پست مدرنیسم اثر اسکات لش ، چکیده آثار آنتونی گیدنز اثر گیدنز و فیلیپ کسل ، گفتگوهای مانوئل کاستلز با مارتین اینس ، جامعه شناسی انتقادی اثر پل کانرتون ، آنارشیستم سیاست شاعرانه اثر هربرت رید ، طراحی پژوهشهای اجتماعی اثر نورمن بلیکی ، میشل فوکو اثر بری اسمارت ، پیربوردیو اثر ریچار جنکینز ، هابرماس اثر ویلیام اوت ویت ، فرهنگ و زندگی روزمره اثر اندی بنت ، جامعه شناسی گیدنز اثر گیدنز مجموعه کتابهای اوست.
مقدمه
در این گفتگو سعی شده است که عواملی که مانع تولید و توسعه علم در حوزه جامعه شناسی و دانشگاه ها شده اند را بشناسیم. و به یکی از سولاتی که بسیاری از دانشجویان بعد از ورود به این رشته با آن مواجه می شوند پاسخ داده شود و در کنار بیان این مشکلات و موانع ایشان در مقام یک استاد که هم در این رمینه تجربه داشته و هم از نظر علمی مطالعه و ترجمه هایی در این حوزه داشته اند ، پیشنهادات خود را برای از بین بردن این موانع مطرح کنند ، هرچند نمی توان این ادعا را داشت که در جریان یک گفتگوی چند ساعته که گاهی از موازین علمی پیروی نمی کند عوالم مهم عدم تولید علم که شناخت آنها نیاز به بررسی و تحلیل در سطوح مختلف و شناختن و ریز شدن در سطح خردتر را می طلبد به طور کامل بیان کرد. اما این گفتگوها می تواند بابی باشد برای شناخت و استفاده از اطلاعات و تجربه و تفکر دیگران ، حتی بابی جهت انتقاد به این بحث ها و بیان نظرات جدید که اینها همه در کنار هم نه تنها شبکه ارتباطی بین متفکران را پویاتر می کند ، بلکه می توانند از نظرات مختلف هم آشنایی یابند. فرهنگ نقد کردن و نقدپذیری را در جهت استعلای همکاری اجتماعی ترویج کنند.
در سالهای اخیر در زمینه جامعه شناسی علم ، تحقیقاتی در پایان نامه های مقطع ارشد و دکترا صورت گرفت که هر کدام سعی در شناخت عوامل عدم توسعه علم در دانشگاه ها و جامعه علمی داشته اند. بعضی از این تحقیقات به خوبی به بیان این مشکلات پرداخته اند و در آخر پیشنهادات و طرح هایی برای از بین بردن موانع مطرح کرده اند ، اما واقعیت این است که این تحقیقات و پیشنهادات در چنبره نظام بوروکراسی تنها بر صفحات پایان نامه ها عرض اندام می کنند و توان خارج شدن از این چنبره ، را ندارند. سوالی که در اینجا مطرح است آن است که از این تحقیقات و پیشنهادها چقدر برای اصلاح و تغییر استفاده شده است؟
آیا این تحقیقات توانسته به فهم و تحلیل مسائل درست قدم بردارند؟ بسیاری از تحقیقات به صورت موازی و شبیه به هم مسیر تحقیقاتی قبلی را طراحی کرده اند و هیچ حرف تازه ای برای گفتن نداشته اند ...
ادامه مطلب
یک تحلیل اجتماعی از غیب کردن
هفته قبل در یکی از جلسات روش تحقیق که با دکتر چاوشیان داشتیم ، سر بحث این که چطور می تونیم موضوعات تحقیقمون را از همین مسائل پیش پا افتاده که همیشه جلوی چشممون هست و اتفاق می افته بگیریم ، ایشون یه مثالی زدن که به نظرم برای یه تحلیل ساده ی اجتماعی به نظرم بد نیومد که شما هم بدونین و اصلا شاید یاد بگیریم که چجوری همین اتفاقای زندگی روزمره رو هم می شه تحلیل جامعه شناختی کرد.
تو جامعه ی ما همیشه درباره غیب کردن یه جور دیدگاه منفی وجود داشته ، چه در شرع ما و چه در عرف همیشه غیب کردن رو یک امر مضموم می دونستیم و اگه یه وقت یه مصاحبه کننده ای بیاد و نظرمون رو درباره ی غیبت بپرسه همه با قطعیت می گیم که غیبت کردن کار بدیه و نباید اینکار رو انجام داد. اما جالب اینه که اکثر ماهایی که این کار رو بد می دونیم ، در مقابل همین کار رو دقیقا می کنیم!
حال سوال اینه که چرا؟
حالا بیاین از منظر جامعه شناسی کارکردهای مثبت این پدیده رو بررسی کنیم و ببینیم که بقول پارسونز چه عواملی باعث شده که غیبت کردن به عنوان یک پدیده اجتماعی تا این حد رواج داشته باشه و باقی بمونه.
کارکردهای مثبت غیب کردن:
1- اول این که غیب باعث تحکیم روابط دوستی می شه. مثلا وقتی دو نفر می شینن و درباره ی نفر سومی شروع به غیبت کردن می کنن ، انگار یک جور روابط دوستی رو بین خودشون مستحکم تر می کنن ، یعنی به شکل پنهانی به همدیگه یادآوری می کنن که اون (نفر سوم) از ما نیست ، ما با همیم ، من و تو هستیم که فلان ایراد رو نداریم ، یه جورایی ما (من و تو) با هم متحد می شویم بر علیه نفر سوم ، این یک جور اتحاد پنهان هست که از درون غیب کردن بیرون می یاد.
2- دوم این که غیب کردن باعث یادآوری مجدد ارزشهای اجتماعی و اخلاقی می شه. یعنی این که در زندگی روزمره ما مرتب نیاز به این داریم که ارزشهای انسانی و اخلاقی مون رو که مورد پذیرش همه است ، به همدیگه یادآوری بکنیم. وقتی از کسی غیبت می کنیم در واقع داریم درباره ی یک اصل اخلاقی که طرف مقابل زیر پا گذاشته صحبت می کنیم. مثلا می گیم فلانی خیلی دروغگو هست ، یا خیلی حسود ِ انگار اینطوری به نوعی ارزش راستگویی و حسود نبودن رو برای همدیگه یادآوری می کنیم.
3- سوم این که غیبت کردن به شناخت آدمها از همدیگه کمک میکنه. در جوامع شهری که جمعیت زیاده و آدمها برخورد و ارتباط کمی با هم دارن ، و شناخت کافی از هم ندارن ، غیبت کردن در واقع نوعی تحلیل شخصیت دیگری هست. از طریق غیبت هست که می تونیم دیگران رو بهتر بشناسیم. این شناخت به ما کمک می کنه که در زندگی اجتماعی کمتر آسیب ببینیم و حواسمون رو بیشتر جمع کنیم. آدمها در زندگی شهری نیاز دارن که درباره ی دیگران و کسایی که باهاشون برخورد روزانه دارن اطلاعات داشته باشن ، غیب کردن این امکان رو می ده که درباره دیگران اطلاعات جمع کنیم.
( هر چند که می شه گفت که این اطلاعات ممکنه فقط منفی باشه و تصویر درستی از فرد ارائه نده ).
بهرحال بررسی کارکردهای غیب کردن نشون می ده که چرا این پدیده ی اجتماعی با وجود تمامی نگرشهای منفی ای که دربارش وجود داره ، همچنان پابرجا مونده و تا این حد رواج داره ...
اینروزا چند تا از بهترین دوستام امتحان ارشد دارن
(هم تو رشته ی خودمون و هم رشته های دیگه)
بیاین براشون دعا کنیم
![]()
![]()
با خودم می گم کاش قبولی ارشد به خوب بودن و روشنفکربودن بود
اونوقت دوستای من جزء نفرای اول می شدن
![]()
![]()
![]()
البته دوستای خوبم توی درس هم بهترین اند و من به قبولی شون مطمئنم![]()
|
| |||||
|
|
جستجوی آرزوهای از یاد رفته
سلام دوستای گلم ![]()
امروز می خوام یه سوالی بپرسم. هم بخاطر این که کمی حال و هوای وبلاگ عوض بشه هم اینکه اصلا کنجکاوی ِ خودمم هست.
می دونین چیه ؟ توی این زندگی ِ امروزه آدما کم کم دارن خواستها و آرزوهای شخصیشون رو و اونچیزایی که واقعا دوست دارن رو فراموش می کنن و اینقدر غرق زندگی و مشکلاتش می شن که دیگه اصلا یادشون می ره یه زمانی اون وقتها که سنشون کمتر بود چه خیال هایی تو ذهنشون داشتن و چه نقشه ها که برا آینده شون نمی کشیدن و حالا می بینن که ...
می دونین سوالم دقیقا همین مسئله است:
بزرگترین آرزوی شما در زندگیتون چیه ؟
یا اون چه چیزی بوده که همیشه می خواستین تو زندگیتون بهش برسین چیه ؟ دلم می خواد دوباره واقعا به درون خودتون رجوع کنین و ببینین واقعا چه چیزی رو توی زندگی از همه بیشتر دوست دارین طوریکه اگه اون چیز را داشته باشین دیگه احساس خوشبختی ِ پایدار می کنین.
نمی خوام خیلی سریع و بلافاصله جواب بدین ، دوست دارم کمی در درون خودتون تامل کنین و خوب فکر کنین ببینین واقعا چه چیزی رو توی زندگی از همه بیشتر دوست دارین و می خواین که بهش برسین ( یه جور کار رابینزی! البته من قصدم اصلا اونجوری نیست فقط یه حس کنجکاوی ساده اس ).
اگه دوست داشتین به این سوال در قسمت نظرها جواب بدین ، البته برا این که راحت باشین و بتونین اون چیزایی که در قلب یا ذهنتون می گذره رو راحت بگین توصیه می کنم اسمتونو ننویسین ، یعنی می تونین به جای اسم اینو بزارین « ... » یا اسم مستعار بزارین.
یام اصلا نظرتون رو بدون اسم بصورت خصوصی برا خودم بفرستین ( اگه دوست ندارین بقیه ببینن! )
بهرحال هم از مخاطبایی که برام نظر می ذاشتن و هم از اونایی که فقط می یان می بینن و نظر نمی دن ![]()
دعوت می کنم. منتظر نظراتون هستم.![]()
علیرضا
جامعه شناسی هنر
موضوع جامعه شناسی هنر: میترا صدر
هنر دارای جنبه های مختلف و تاثیر وتاثر های متفاوت در جوامع گوناگون و حتی یک جامعه خاص است. به دلیل همین پیچیدگی است که مطالعه آن از یک طریق نمی تواند تمام ابعاد آن را نشان دهد.و با هر نوع نگرش به یکی از جنبه های هنر،نوع خاصی از مطالعه و روش با آن به وجود می آید.
در جامعه شناسی هنر اگر چه موضوع واحد است،ولی با اتخاذ دید گاههای متفاوت برای بررسی آن شاخه های مختلفی ایجاد خواهد شد.
این شاخه ها به دو گروه کلی تقسیم می شوند:
1- بررسی هنر به شیوه توصیفی
2- بررسی هنر به شیوه علی
شیوه توصیفی: که به مطالعه صوری هنر محدود می شود ،به عقیده ماکس وبر جامعه شناسی هنر نباید قدم در محدوده محتوای آثار هنری بگذارد،زیرا این اقدامراه را برای قضاوت ارزشی می گشاید،که وظیفه جامعه شناسی صدور حکم ارزشی نیست. بررسی هایی که در این گروه مطرح می شود شامل موارد ذیل می باشد:
1- بررسی هنرمندان به عنوان یک گروه اجتماعی
2- مطالعه مخاطبان هنر
3- بررسی کارکرد هنرها در شرایط مختلف تاریخی _ جغرافیایی جوامع مختلف.
به طورخلاصه هر گونه مطالعه ای را که بدون در نظر گرفتن چارچوب اجتماعی و تاثیر آن بر هنر صورت می گیرد می توان هنر به شیوه توصیفی نامید.
شیوه علی :به این معنا که محقق از خود می پرسد هنر ها چرا و چگونه به وجود آمده اند؟ که دارای دو جنبه می باشد.
1- جنبه تاریخی : به خاستگاه اجتماعی هنر خواهیم رسید.
2- جنبه جامعه شناختی : به علیت اجتماعی به طور خاص خواهیم رسید.
مطالعه توصیفی به عنوان ماده خام برای مطالعه علی مورد استفاده قرار می گیرد و محقق با برقرارکردن رابطه علی بین پدیده های هنری و شرایط اقتصادی اجتماعی خود هنرمند،نظریه را بسط می دهد. از این دیدگاه خاص،جامعه شناسی هنر به قلمرو کلی جامعه شناسی معرفت وارد می شود.
جامعه شناسی معرفت :
که در آن سوال اصلی از علیت معرفت است.بدین معنا که آیا معارف بشری اعم از فلسفه،علم،ایدئولوژی،اخلاق... در جامعه به وجود می آیدو جامعه علت اصلی وجود و گسترش این معارف است یا سرچشمه معارف بشری در جای دیگر است.و جامعه تنها به عنوان ظرف و امکان وقوع آن عمل می کند.
در جامعه شناسی هنر هم این سوال مطرح است که آیا این هنرها معلول جامعه اند و یا تنها به دلیل اینکه در جامعه ظاهر می شوند تصور کنیم که معلول جامعه هستند در حالیکه خود منشاء مستقلی دارند؟ در هر صورت قبول نام جامعه شناسی هنر به این معنا است که جامعه در شکل گیری انواع هنر ها سهم دارد،ولی اینکه این سهم تا چه اندازه و چه شکلی باید باشد مسئله ای است که جامعه شناسان هنر با آن درگیرند و برایش پاسخ متفاوتی دارند .
نظریه های موجود در جامعه شناسی معرفت :
1- رویکرد فلسفی
2- رویکرد جامعه شناختی
3- رویکرد فلسفی – جامعه شناختی
رویکرد فلسفی:
که مبنای وجود شناختی برای معرفت قائل است به این معنا که معرفت به صورت ناب وجود دارد. این رویکرد شامل متفکرانی است که بیشتر به معنویت انسان توجه دارند. و هر گونه ارتباط بین علیت اجتماعی معرفت را رد می کنند و حتی در مواردی معرفت را به عنوان علت تغییر اجتماعی معرفی می نمایند .شخصیت های مهم در این نحله (کندرسه،هگل،کنت) می باشند که انسان را به مثابه سرگذشت گسترش خرد در جامعه فرض می کنند.
در جامعه شناسی هنر این رویکرد متاثر از زیبایی شناسی هگل که در جنبش رمانیتیسم مجسم شده و در آن نظریه هنر برای هنر به عنوان قلمرو تولید هنر در نظر گرفته می شود . رمانتیک ها با هر گونه تبیین جامعه شناختی از آثار هنری مخالفت کرده و معتقدند که هنر دارای قوانین،عملکرد و توسعه درونی خویش است و بررسی جامعه شناختی تجربی تاثیر و عملکرد تام آن را نابود می کند.
رویکرد جامعه شناختی:
که مبنای غایت شناسانه برای معرفت قائل است و آن را به هدف برمی گرداند.بدین معنا که معرفت تا آنجایی که محقق نشده هیچ نیست و تنها هنگامی که یک مجموعه یا مولفه به نتیجه عینی برسد معرفت حاصل می شود. این رویکرد متاثر از ماتریالیسم و پراگماتیسم است و جامعه شناسانی را شامل می شود که معتقدندجامعه در حکم علیت اجتماعی برای معرفت ها در اثر شرایط خاص اجتماعی و برای آن شرایط به وجود می آیند.شخصیت های مهم در این نحله (سن سیمون،فوئر باخ،کارل مارکس)که اساس اندیشه آنها پدید آورنده هر نوع آگاهی است .
درجامعه شناسی هنر،اکثر جامعه شناسان دراین رویکردند که شامل افرادی چون هاورز،لوکاچ،گلدمن و جانت ولف می شود.
هاوزر معتقد است برای درک آثار هنری کافی است شرایط اقتصادی و اجتماعی را که اثر هنری در آن متولد شده بشناسیم پایگاه هنرمند از اهمیت ویژه ای برخوردار است که به همراه شرایط جامعه در آثار هنری نقشی تعیین کننده دارد.این تعیین کنندگی در دو مفهوم بیشترین اهمیت را دارند1 ) سبک 2 ) محتوا که تغییرات آنها در طول زمان نشان دهنده تاثیرات اجتماعی بر هنر است .
رویکرد فلسفی – جامعه شناختی
این رویکرد متاثر از نظریه معرفتی شلر است .او اکر چه به وجود غایت پرداخته،اما در خود معرفت باقی مانده و سعی کرده نظریه ای عینی در باب خود معرفت دهد.او معتقد است که نه جامعه و نه معرفت هچکدام علت دیگری نیستند،بلکه معرفت به صورت ناب وجود دارد .
وی معرفت را تحت عنوان محدوده عوامل ایده ای که بصیرت محض،اما فاقد قدرت و نیرو هستند معرفی می کند و در مقابل آن جامعه و شرایط اجتماعی را محدوده عوامل واقعی می نامد که نیروی محض اند بدون نور و بصیرت . از اتحاد این دو حوزه است که موتور تاریخ به حرکت در می آید .
در حوزه هنر نیز شلر و پیروانش معتقدندکه شرایط اقتصادی و اجتماعی عامل تعیین کننده نیستند،بلکه آنها شرط وقوع هنرند و آن را از حالت بالقوه به حالت بالفعل در می آورند . این یعنی هنر و جامعه استقلال وجودی خودشان را دارند،اگر چه این جامعه است که تعیین می کند کدام نوع از هنر تحقق یابد. جامعه یک عامل تسهیل کننده وتحقق بخش نه به وجود آورنده و هستی بخش است.
تحول آلمانی
در چند روز گذشته کتابی با عنوان « ریشه های رمانتیسم » از آیزیا برلین را می خواندم. در بخشی از این کتاب درباره تحول روحیه آلمانی در چند سده اخیر صحبت کرده بود. صحبتش را از اواخر قرن 18 آغاز کرده بود زمانی که میان آلمان و فرانسه جنگ خونینی در گرفت و در آن میلیونها آلمانی قتل عام شدند و جنگ با شکست مفتضحانه و تحقیرآمیز آلمانی ها و انعقاد چند معاهده ننگین به ضررشان پایان یافت.
آلمانی ها در این جنگ شکست خوردند چرا که هم از لحاظ نظامی و هم اقتصادی و فرهنگی نه تنها از فرانسه که از سایر کشورهای قدرتمند اروپایی نیز بشدت عقب بودند.
آلمان در آن دوران کشوری عقب افتاده با اقتصاد و فرهنگی روستایی و کشاورزی بود و در دورانی که اروپا و بویژه فرانسه مهد اندیشه و علم بود آلمانی ها شخصیت برجسته ای در سطح جهانی نداشتند.
برلین در کتابش نشان می دهد که چگونه ملت آلمان در اثر این شکست و عقب افتادگی فکری ، اقتصادی و فرهنگی دچار گوشه گیری ، عزلت نشینی و احساسات رمانتیک شد.
درست همانند انسانهایی که در اثر شکست در زندگی اجتماعی و بیرونی یا روابط با دیگر آدمها ، به دنیای درون خودشان عقب نشینی می کنند و بعضا به شعر ، فلسفه و خداگرایی پناه می برند تا آنچه را که در بیرون بدست نیاوردند در درون خودشان بدست آورند.
ملت آلمان نیز با عقب نشینی به مرزهای درونی و رمانتیسیسم , شعر , ادبیات و فلسفه ... در مقابل سرنوشت ناگوارشان واکنش نشان دادند و از هر چه تجمل گرایی ، مادی گرایی ، مدگرایی ، فساد و ... که فرانسه مظهر آن بود ، متنفر شدند.
و در اینجا می خواهم بگویم همانطور که ممکن است شکستی در زندگی ؛ روح ، اندیشه و سرنوشت انسانی را متحول کند و او را با حقیقت ِ زندگی نزدیک تر سازد ، آن شکست نظامی هم زمینه های تحول سرنوشت ملتی را فراهم آورد.
طوریکه اندیشه هایی به نوعی دیگر در آلمان پا گرفت و در سالهای بعد اندیشمندانی همچون کانت ، هگل ، مارکس ، وبر و ... هابرماس از این زمینه ی فکری ظهور کردند و تاریخ اندیشه اروپا را تحت تاثیر قرار دادند و آنرا به مسیر دیگری بردند.
آلمان در اواخر قرن 18 و اوایل قرن 19 ملتی شکست خورده و تحقیر شده بود اما همین تجربه ی ناگوار استعدادهای درونی شان را بارور ساخت و حال آنها ملتی هستند که نه تنها اروپا که جهان را تحت تاثیر اندیشه های عمیق و پیچیده شان قرار داده اند و اگر خودشان شکست و تحقیر را تجربه کردند به دیگران راه آزادی ، اخلاق و امنیت را آموختند و هنوز هم با اندیشمندانی چون هابرماس می آموزند.
چرا مردم در جامعه نابرابرند ؟ (قسمت دوم )
راضيه خاوري
در قسمت قبلي به اين مطلب اشاره كرديم كه چرا نابرابري وجود دارد حال به ادامه مطلب مي پردازيم در واقع هنگامي كه مردم گرد هم مي آيند تا سازمان ويا تشكيلات خاص خود را برپا سازند -مثل بنگاه كسب وكار- تقسيم به گونه اي هدفمند وهمراه با نابرابري روشن وآشكار بوجود مي آيد وبر اين نظام نابرابري را به عنوان اقتدار عقلاني- قانوني يا اقتدار بوروكراتيك توصيف مي كند يعني رتبه بندي تعمدي موقعيت ها برحسب قدرت اجتماعي در سازمان به نظر شما هدف از اين كار چيست؟وبر پاسخ مي دهد كه هدف كارايي است در جهان مدرن از آنجا كه كارايي در سازمان بسيار اهميت دارد افراد تعمدا آنچه را نظام عقلاني نابرابر مي پندارند بوجود مي آورد تا اطمينان پيدا كنند كه تقسيم قدرت و مسئوليت به گونه اي روشن وكارآمد برقرار گرديده نابرابري خود باعث ايجاد تضاد اجتماعي مي شود تضاد به معناي مبارزه كنشگران برسر چيزي ارزشمند تراست تضاد وستيز هنگامي رخ مي دهد كه كميابي وجود دارد هركسي نمي تواند آنچه را مي خواهد به دست آورد زيرا چيزهاي را جستجو مي كند كه به اندازه كافي وجود ندارند وهمچنين هنگامي كه برخي از افراد آنچه را كه جامعه ارزشمند مي داند در انحصار خود در مي آورندتضاد شكل مي گيرد .هنگامي كه تضاد وجود دارد وبرخي افراد پيروز مي شوند آنها مي توانند بهتر از مخالفان به هدف هايشان دست يابند مي توانند يك نظام نابرابر ايجاد كنند يعني ساختاري اجتماعي كه درآن آنها در بالاقرار دارند وفرهنگ ومجموعه اي از نهادها آنها را حفظ مي كنند اين نظام نابرابر به تامين بقاي آنها در اين موقعيت ممتاز كمك مي كند ايجاد نظام دايمي از نابرابري از چند لحاظ به سود گروه مسلط است نخست امتيازاتي را كه گروه قبلا داشته حفظ مي كند دوم گروه مسلط را در موقعيت رقابت آميز مساعدي براي مشاغل وآموزش وپرورش ومسكن قرار مي دهد سوم به نخبگان امكان مي دهد تااز كساني كه در موقعيت هاي فروتر قرار دارند به عنوان كارگر ومستاجر ومصرف كننده استفاده كنند ما به درستي مي توانيم معتقد باشيم كه نظام نابرابري موقعيت ممتاز قدرتمندان را حفظ مي كند ونفوذ رقابت آميز آنها را افزايش مي دهد وبه آنها امكان مي دهد كه كساني را كه در موقعيت هاي پايين تري هستند استثمار كنند حال جهان را به منزله جايگاه تضاد وستيز اجتماعي مستمر تصور كنيد همه افراد ياگروهها ويا سازمانها براي هرچه ارزشمندتر باشد مبارزه مي كند همان طوري كه برخي برنده مي شوند ديگران بازنده مي شوند وبا گذشت زمان نظام تقريبا دايمي نابرابري ظهور مي كند بعضي ثروتمند خواهند شد بعضي فقير بعضي قدرتمند خواهند بود وبعضي بي قدرت يك طبقه بالا ظهور مي كند ويك طبقه فقير به وجود مي آيد مردان ونه زنان نظم اقتصادي وسياسي راكنترل مي كنند وانواع قوانين ومقررات وانديشه ها پديدار مي شوند كه اين كنترل را استمرار مي بخشند سفيد پوستان بر غير سفيد پوستان مسلط مي شوند وپروتستانها بر كاتوليك ها تسلط مي يابند در هر مورد يك نظام باثبات نابرابري ايجاد مي شود كه به سود قدرتمندان است در تنيجه ستيز اجتماعي وتقسيم كار يك نظام نابرابري قدرت در همه گروهها يا سازمانها وجوامع پديدار مي گردد ظهور مالكيت خصوصي وامتيازات نابرابري مسئله اي است كه در ادامه ستيز اجتماعي مطرح مي شود زيرا گاهي مسئله كميابي نيست بلكه تنها اين واقعيت است كه بعضي افراد وگروهها مي توانند بيش از آنچه واقعا نياز دارند انباشت كنند ودر برابر كساني كه به قدر كافي ندارند منبع قدرتي را بوجود آورند همانگونه كه ماركس ياد آور مي شود توزيع برابر كالاهاي مادي بويژه هنگامي كه مالكيت خصوصي وجود دارد غير ممكن است در اين صورت افراد مي توانند هر چه بدست آورند تصاحب كنند ومحدودكردن انباشت آنچه كه مالك شده اند دشوار است مردم ديگر از ارضاي نيازهاي طبيعي يكديگرتبعيت نمي كنند بلكه مي كوشند امتيازات وقدرتشان را در رابطه با ديگران افزايش دهند. ژان ژاك روسو مي گويد نخستين انساني كه دور قطعه اي زمين حصار كشيد وبه اين فكر افتاد كه بگويد اين مال من است ومردم را آنقدر ساده يافت كه گفته اورا باوركنند بنيادگذار واقعي جامعه مدني است وبه اعتقاد نويسنده اگر همگان صاحب همه چيز باشند اگر هيچ كس بيش از ديگري حقي نسبت به چيزهاي مادي نمي داشت در آن صورت نابرابري ناچيز بود.
چرا مردم در جامعه نابرابرند ؟ (قسمت اول)
راضيه خاوري
جامعه شناسان از آغاز پيدايش جامعه شناسي به مسئله نابرابري توجه نشان داده اند نابرابري موضوع اصلي تمام آثار ماركس است بيشتر مردم پرسش هاي را درباره نابرابري مطرح مي كنند وافرادي كه در جستجوي دنياي عادلانه هستند تقريبا هميشه آنرا به عنوان منبع بي عدالتي مي شمارند هر بار كه ما بايكديگر به كنش مي پردازيم نابرابري به صورتي پديدار مي گردد مثلا ويژگيهاي فردي نتنها ما را از يكديگرمتمايز مي كند بلكه اغلب اساس نابرابري ميان ما نيزمي شود ما به طور نابرابر زيبا يا با هوش ويا مردم دار هستيم هر كجا كه اين گونه ويژگي ها مهم باشند نابرابري وجود خواهد داشت مثلا سنجش كل ثروت بسيار دشوار است كه اين ثروت يكي از منابع نابرابري است آنچه جامعه شناسان انجام داده اند درك واثبات انواع گوناگون نابرابري است وبر معتقد است كه ما در سه عرصه نابرابريم عرصه اقتصادي وعرصه اجتماعي وعرصه سياسي بنابراين جامعه شناسان يادآور مي شوند در درون هر سازمان از دانشگاه تا محل كار ما موقعيتهاي بدست مي آوريم كه نابرابرند وحال فرصتي براي بيان اين سئوال پيش مي آيد كه چرا نابرابري وجود دارد ؟از آنجا كه جامعه شناسان به ماهيت زندگي انسانها توجه دارند براي درك نابرابري ميان مردم لازم است تا سازمان اجتماعي را بشناسيم جامعه شناسي به طور كلي دو جنبه از اين مسئله را بررسي مي كند نخست اينكه چرا نابرابري بوجود مي آيد ؟ودوم اينكه چرا نابرابري در طول زمان پايدار مي ماند ؟واضح است كه رويكرد جامعه شناختي نابرابري شامل ايجاد ساختار اجتماعي در جامعه است وساختار اجتماعي الگويي اجتماعي است كه شامل مراتب نابرابراست اين نه طبيعت انسان است كه نابرابري ايجاد مي كند ونه برتري طبيعي يا نيروي مافوق طبيعي بلكه كنش متقابل اجتماعي وايجاد الگوهاي اجتماعي است كه نابرابري را مي آفريند بااين حال ماركس معتقد است روزي دنياي بدون نابرابري خواهيم داشت وآنهم مشروط به از ميان رفتن جامعه والگوهاي اجتماعي است به نظر شماي خواننده آيا آرزوي ماركس تحقق پيدا خواهد كرد ؟آيا مي شود در دنياي بدون جامعه زندگي كرد؟ هنگامي كه مردم بايكديگر رابطه برقرار مي كنند به كنش متقابل مي پردازند واين كنش باعث ايجاد الگوهاي اجتماعي مي شود يكي از اين الگوها ساختار اجتماعي است ساختار اجتماعي تقريبا هميشه يك نظام نابرابراست از ميان جامعه شناسان ماركس براهميت ساختار اجتماعي تاكيد مي كرد وي سه دليل اساسي را دراين زمينه بيان مي كند تقسيم كار- تضاد اجتماعي- وجود مالكيت خصوصي هنگامي كه تقسيم كار در جامعه پديدار مي گردد برخي از اين فعاليت ها به بعضي از افراد امتيازاتي در مقابل ديگران مي دهند بعضي فعاليت ها ارزشمندتر شمرده مي شوند وبرخي امكان كنترل برديگران را فراهم مي كنند از نظر ماركس كارفرما كارگران را كنترل مي كند رئيس كارگرانش را استثمار مي كند وبه گونه اي فزاينده در رابطه باآنها ثروتمند وقدرتمند مي شود وبا گذشت زمان موقعيت خود را مستحكم مي كند وامتيازاتش افزايش مي يابد همين كه اين فرايند در جامعه آغاز گرديد ديگر نمي توان به آساني آن را متوقف كرد ونابرابري شكل وگسترش مي يابد به نظر من اگر همه وظايف يكساني را انجام دهند اگر كارگر وكارفرما نباشد برابري در جامعه بر قرار خواهد بود ولي باتوسعه تقسيم كار ديگر جاي براي اين نظر باقي نمي ماند تقسيم كار وقتي گسترش مي يابد انواع فعاليتها را در بر مي گيرد تقسيم كار ونابرابري مي توانند در خانواده ها در گروههاي دوستي در مدارس ويا هر جا كه سازمان اجتماعي وجود دارد يافت شود وتقسيم كار دراين گونه جاها از آن روست كه تقسيم بندي ميان رهبران وپيروان در اين گروهها بوجود مي آيد ميشلز اين فرايند را فرايندي گريز ناپذير مي داند در هر سازماني همين كه رهبر انتخاب شد نيروهاي معيني به حر كت در مي آيند تا امتيازاتي نسبت به همه افراد داشته باشند در واقع رهبري معمولا پيرامون تعداد اندكي از افراد متمركز مي گردد كه ميشلز آنها را نخبگان مي نامد بد بيني ميشلز درباره امكان برابري در سازمان قانون آهنين اليگارشي ناميده شده است ولي در مواقعي هم عواملي وارد مي شوند كه در جهت برابري عمل مي كنند براي مثال در توسعه اقتصادي جامعه گرهارد لنسكي به ما نشان مي دهد كه با گذر جامعه از وضعيت كشاورزي به صنعتي برابري بيشتر مي شود اين پديده براي آن رخ مي دهد كه نيروي كار آگاه تر وتخصصي تر مي شود وگروه نخبگان نياز به كمك بيشتري براي رهبري جامعه دارند وبخشي از هزينه اين كمك سهيم شدن در ثروت وقدرت است البته لنسكي هرگز ادعا نمي كند كه نابرابري پايان مي يابد بلكه مي گويد با صنعتي شدن نابرابري فقط تعديل مي شود.
معناي انسان بودن چيست ؟
راضيه خاوري
همان طوري كه قبلا گفته شد انسان موجودي است پيچيده وجامعه شناسان درباره طبيعت انسان چيزهاي بسياري گفته اند آنها معتقدند كه ويژگي هاي بي همتاي ما اين است كه: 1) اجتماعي هستيم از اين نظر كه زندگي ما به شيوه هاي گوناگون وپيچيده اي با ديگران وبا جامعه پيوند دارد 2) فرهنگي هستيم از اين لحاظ آنچه مي شويم نتيجه عقايد وارزش هاي است كه در جامعه ما بوجود آمده اند بنابراين فرهنگ ما از زندگي اجتماعي ما ناشي مي شود وتداوم زندگي اجتماعي مابه فرهنگ ما وابسته است حال اين سئوال پيش مي آيد كه معناي اجتماعي بودن چيست؟ درساده ترين معنا يعني اينكه انسانها براي بقاي خود به ديگران نياز دارند كودكان براي بقاي فيزيكي خودشان به بزرگسالان نياز دارند براي خوراك وسرپناه وحمايت نيازهاي فيزيكي وعاطفي ما از طريق كنش متقابل با ديگران برآورده مي شود اجتماعي شدن فرايندي است كه در آن نمايندگان گوناگون جامعه كه همان پدر ومادر معلمان ورهبران سياسي اند شيوه هاي زندگي در جامعه را به مردم مي آموزند وبدين سان خصيصه اساسي آنان شكل مي گيرد ديگران نتنها براي برآوردن نيازهاي ما مهم اند بلكه براي آموختن شيوه هاي بقا به ما نياز دارند ما كارهاي بسيار اندكي را به طور غريزي مي توانيم انجام دهيم مانند مكيدن وعرق كردن وگريستن ولي ما با دانش چگونگي برخورد با محيط خودمان متولد نمي شويم تازه واردي هستيم كه نمي دانيم چگونه در جهان خود به سر ببريم نمي دانيم كه چگونه با ديگران يا آب وهوا ويا منابع غذايي برخورد كنيم در واقع ما براي بقا در جامعه اي كه در آن زندگي مي كنيم بايد هزاران چيز ياد بگيريم از آموختن الفبا تا ياد گرفتن اينكه چگونه ديگران را از دستبرد زدن به خودمان باز داريم وتا يادگرفتن بهترين شيوه لباس پوشيدن وسخن گفتن براي اينكه بتوانيم محبوب باشيم وبه همين دليل است كه اجتماعي شدن براي بقا ضروري است وآنچه مي شويم به علت تركيب پيچيده اي از وراثت واجتماعي شدن است ما درجريان كنش متقابل با ديگران مسير زندگي خود را انتخاب مي كنيم تبهكاري يا كسب وكار مشروع يا زندگي مجرد يا زندگي زناشويي وهمه اينها به كنش متقابل واجتماعي شدن بستگي دارد در دوران استعمار زنان به اين دليل اجتماعي شدند كه به دارايي مردان تبديل مي شدند وفرصتهاي محدودي نيز وجود داشت تا زنان اين مقصود را برآورده كنند واين ممنوعيت به زنان مي فهماند چه بشوند تا درجامعه مفيد باشند سرانجام رابطه بين زنان ومردان سفيد پوست تغيير كرد وآن هنگامي بود كه زنان بيش از پيش براي مراقبت از خانواده در مقابل حمايت اقتصادي مردان اجتماعي شدند وپس از جنگ جهاني دوم اين رابطه در جهت رابطه اي برابرترحركت كرد اجتماعي شدن نتنها شامل يادگيري چيزهاست بلكه متضمن الگو سازي رفتار انسان برپايه رفتار افرادي است كه به آنها احترام مي گذاريم اجتماعي شدن در نتيجه فرصتهاي مشهود براي افرادي مانند ما وتاثير پذيرفتن از موفقيت ها وشكست هاي خود است ديگران را مانند خود دچار زندگي همراه با محروميت ديدن وارزشي كه شخص به خود مي گذارد وهمچنين انتظاراتي كه براي خود بوجود مي آورد تاثير دارد اجتماعي شدن به تبيين اين موضوع كمك مي كند كه چرا فقر در انتخاب راه زندگي آينده كودكان در دوران بزرگسالي چنين تاثير نيرومندي دارد. رابرت كلز نتيجه اجتماعي شدن در طبقه ثروتمند را استحقاق توصيف مي كند كه فرزندان ثروتمند ياد مي گيرند كه آنها استحقاق چيزهاي معيني را دارند كه كودكان ديگر نمي توانند داشتن آن را حق مسلم خود فرض كنند واغلب حتي نمي دانند كه چنين چيزهاي وجود دارد مانند مدارس ودانشگاههاي معروف ومعتبر اجتماعي شدن چيزي نيست كه تنها در دوران كودكي براي مارخ مي دهد بلكه در سراسر زندگيمان ادامه مي يابد درهرمرحله ديگران به ما مي آموزند يانشان مي دهند كه چگونه بايد رفتار كنيم به چه بايد بينديشيم وماكه هستيم اجتماعي شدن نخستين ممكن است مهمترين مرحله اجتماعي شدن باشد اما اجتماعي شدن بعدي ممكن است مسيرهاي نخستين را تقويت كند يا ما را در مسيرهاي جديد رهنمون كند ودر اينجا به اين سئوال مي رسيم كه درچه مرحله اي موجود انساني انسان مي شود؟رهبران سياسي در اين زمينه اختلاف نظر دارند برخي استدلال مي كنند كه اين امر درمرحله آبستني رخ مي دهد درحاليكه ديگران مي گويند درمرحله اي كه جنين مي تواند مستقلا زنده بماند يا به هنگام تولد يا يك سال پس از تولد اين امر اتفاق مي افتد رهبران سياسي نيز تعريف مي كنند كه چه چيزي يك انسان با حقوق كامل انساني را بوجود مي آورداين امرگاهي مبتني برشهروندي يا عضويت قومي وگروهي يا ومذهب وجنسيت است بااين حال اين موضوع دراطراف مسئله گوهر انساني دور مي زند دانشمندان كوشش مي كنند صفات معيني را كه موجودات انساني را انسان مي سازد تشخيص دهند مانند هوش وتوانايي حل مسائل وزبان يافرهنگ ولي جامعه شناسان برسه ويژگي متقابلا مرتبط با يكديگر تاكيد مي ورزند كه عبارتند از استفاده از نمادها وهويت فردي وذهن وفقط هنگامي كه اين سه ويژگي در افراد انساني جمع باشد ازآنها رفتار انساني سرمي زند واين وجه تمايز شان باحيوانات است اينها توانايي هاي بالقوه اي هستند كه تنها از طريق اجتماعي شدن بالفعل مي گردند. شاعر انگليسي :چنانكه آغاز كني همان خواهي شد.
جامعه شناسي چگونه جامعه را مطالعه مي كند؟
راضيه خاوري
همه ما براي چيزهاي بسياري كه يونانيان باستان به جهان داده اند مديون هستيم آنها شاهكارهاي معماري- هنرنمايش- سفالگري - رياضيات -علم وادبيات ودموكراسي را هم به جا گذاشته اند وهم تحت تاثير قرار دادند فيلسوفان يوناني براي درك مسائل وپديده ها رويكردي انتقادي نسبت به انديشه ها بوجود آوردند با زير پرسش بردن عقايد وانديشه ها فيلسوفان يوناني كه مردم به سخنان آنها گوش مي دادند ياد مي دادند كه اقتدار به تنهايي وبه عنوان اساس حقيقت نپذيرند وبه آنچه فرهنگ در جامعه يونان مدعي در ست بودن آن است به ديده ترديد بنگرند آنها استدلال مي كردند كه در ستي يا نادرستي هر انديشه اي بايد با معيار بي طرفانه سنجيده شود معيار سنجشي كه مردم صرفا چيزي را فقط به اين دليل كه احساس مي شود خوب است باور نكنند اين معيار همان دليل عقلاني بود يا همان چيزي كه ما منطق مي ناميم اگر انديشه اي منطقي است پس از طريق قواعد منطقي حاصل شده واگر انديشه اي رد شود به اين دليل نيست كه ما از اين انديشه بدمان مي آيد يا با آنچه ما موافقيم سازگار نيست بلكه از اين روست كه ما ميتوانيم از طريق اين قواعد بي طرفانه نادرستي آنرا اثبات كنيم قبل از يونانيان درستي حقيقت بستگي به اين داشت كه چه كسي آن را مي گفت يا در كجا نوشته شده بود مثلا رهبر سياسي آنچه را كه اطرافيانش به او مي گفتند باور مي كرد فيلسوفان يوناني به ما آموختند به كساني كه منطقي نيستند با شك وترديد بنگريم وانديشه هاي را بپذيريم كه از طريق بررسي دقيق وسازمان يافته وشرافتمندانه به دست آمده اند انديشه اي را جدا كنيد وبه فرض هايش نگاهي بيندازيد ودر جستجوي تناقض هايش بر آئيد تمدن يونان سر انجام رو به زوال نهاد ولي دوباره با ظهور فلسفه انتقادي وعلم در قرن پانزدهم تجديد شد وبعد از آن بنيانگذاري جامعه شناسي به عنوان يك علم اجتماعي در قرن نوزدهم رخ داد نويسنده اشاره كرده كه هرگاه سعي در توضيح جامعه شناسي براي يكي از دوستان رياضيدانش داشته وي نااميد مي شود ومي گويد رياضيات در مقايسه بادر ك انسانها آسان است به نظرم اين سخن رياضيدان به اين دليل است كه انسان موجودي پيچيده است ما انديشه هاي بنيادي جامعه خود را فرا مي گيريم وآنها را در انگاره ها وجهان اجتماعي خودمان تجسم مي كنيم باورهاي فرهنگ نيازي به اثبات درستي ندارند زيرا ما آنها را از گذشته جامعه خود به ارث مي بريم اجتماعي شدن در سالهاي نخستين زندگي ما را به اعضاي فعال جامعه تبديل مي كند به واسطه همين اجتماعي شدن انديشه هاي كسان نزديك را دروني مي كنيم همچون كودك خردسال ما چيز بهتري نمي شناسيم پس به ناچار آن را مي آموزيم وبعد تقويت مي كنيم هنگامي كه با افرادي مواجه مي شويم كه ديدگاهي متفاوت دارند تحت تاثير قرار مي گيريم كه انديشه هايمان را تغيير دهيم اما مسئوليت اثبات ادعا با انديشه هاي جديد است نه عقايد قديمي . ترديد فلسفي ومعيار سنجش تفكر عقلاني به استدلالي تبديل شد كه به اثبات تجربي معروف است كه در سنجش يك انديشه متكي بر مشاهده دقيق است يك انديشه به نحوي عقلاني بوجود مي آيد اما بايد به طور تجربي آزمون گردد برخي اين اثبات را به ارشميدس نسبت مي دهند زماني كه انديشه اي پشتوانه تجربي دارد ديگران مي توانند در آن سهيم شوند وآن را در وضعيت متفاوتي مشاهده كنند وبه بازبيني آن بپردازند بنابراين اين باورهاي مردم نيست كه حقيقت را تعيين مي كند بلكه چگونگي رسيدن به باورهايشان تعيين كننده حقيقت است اثبات تجربي به اين معناست كه ما ناچاريم در فرايندي به روشني توصيف كنيم كه چگونه به نتيجه گيري رسيده ايم تا ديگران بتوانند اين فرايند را بازبيني كنند اثبات تجربي اساس جامعه شناسي وبسياري انديشه هاي ديگر است بنابراين مشاهده اساس علم است وهمين طور اساس جامعه شناسي دليل قابل قبول دليلي است كه فرد بتواند آن را مشاهده كند وبا ديگران در آن سهيم شود تا اين كه آنها بتوانند آن را مشاهده ونقد كنند مثالي كه اين جا مي توان براي مشاهده زد مطالعه دوركيم در مورد علل خودكشي است او مي خواست بداند چرا ميزان خودكشي در ميان جوامع متفاوت است او اين نظر را مطرح كرد كه اين نسبت ها تحت تاثير همبستگي اجتماعي در جامعه است جامعه شناسي علم خاصي است ومشاهده گروهها وجوامع وكنش متقابل يا طبقه اجتماعي آسان نيست زيرا چيزهاي طبيعي مثل پوست وستاره يا برگ نيستند در جامعه شناسي قطعيت تقريبا غير ممكن است ماكس وبر معتقد است همه دانشمندان بايد آماده باشند تا واژگون شدن عقايد خويش را با پيدايش شواهد جديد ببينند بويژه دانشمنداني كه در باره انسان تحقيق مي كنند ما معمولا تمايل داريم چيزها رابرطبق آنچه در جامعه خودمان فرا گرفته ايم ببينيم برطبق انديشه ها وارزش هاي كه به آنها عادت كرده ايم واحساس اطمينان به ما ميدهند بااين همه دستيابي به عينيت كامل در علوم اجتماعي دشوارتر از علوم طبيعي است همه دانشمندان سوگيري هاي دارند ودر مطالعات آنهااين سوگيري ها كم وبيش وارد مي شود وما چنان در اين انديشه ها غرقيم كه واقع بين بودن را برايمان دشوار مي سازد با وجود اين اگر بخواهيم جامعه وانسان را درك كنيم لازم است با سوگيري خودمان روبه رو شويم وآنها را به طور عيني بررسي كنيم دقيقا به اين علت است كه علم جامعه شناسي ضروري است ورسالت جامعه شناسي نيز اين است كه پاسخ هاي كه افراد مي دهند را كاوش كند وآنچه را كه آنها باور دارند آشكار سازند وانسان را در جامعه مشاهده كنند مثلا در حالي كه جامعه شناسي دنياي جوانان خشن را براي درك فرهنگ ها وبرچسب ها وواكنش هاي جوانان مطالعه مي كند مردم مي خواهند كه اين گونه گروه ها از ميان بروند اگرمهم است كه زندگي خودمان را حقيقتا درك كنيم پس بايد به خودمان نگاه كنيم بايد در آنچه مي دانيم ترديد كنيم واين در نهايت هدف جامعه شناسي به مثابه يك علم است.
سلام![]()
آقا اين آپ موقتيه ... اونم برا بچه هائيه كه درس روانشناسي اجتماعي دارن.
٦٠٠ تا تست ، كه به نسبت درسها از هم تفكيك شده.
![]()
![]()
![]()
اميدوارم بدردتون بخوره
اينم آدرسش :
http://www.irib.ir/amouzesh/f/page.asp?ov=345
اگه مشكل داشتين باهام تماس بگيرين
![]()
راستي اين شعرم داشته باشين قشنگه
به من گفت ... بيا
به من گفت ... بمان
به من گفت ... بخند
به من گفت ... بمير
آمدم ، ماندم ، خنديدم ... مردم
![]()
![]()
![]()
استاد عزيز نادر صنعتي
پارسال به شما گفتيم كه آموخته هايت آنقدر زياد است كه مرحله علم را طي كرده و همانند مجنون شده ايم و امسال بار ديگر براين امر تاكيد مي كنيم زيرا شما بوديد كه بيدارمان كرديد آنچنان كه شمس مولوي را هوشيار كرد آن گاه كه در كوچه پس كوچه هاي نا آگاهي سرگردان بوديم تنها روزنه نور سپيدي از دريچه علم شما ما را مبهوت آگاهي كرد وبه دوستيمان پيمان مي بنديم كه ما نيز ارزش گذار
ارزش هايتان باشيم.
و هميشه اين سخنتان را به ياد داشته باشيم كه زندگي باارزش و زيباست و انسان با ارزش تر و زيباتر .
دانشجویان شما
جايگاه مد و لباس در هنجارهاي اجتماعي
راضيه خاوري
انسان گرايش به اين دارد كه زيبا باشد ودر نظر ديگران نيز زيبا جلوه كند براي همين حداكثر سعي اش را مي كند تا با ظاهري زيبا در جامعه حضور يابد بنابراين باتوجه به فرهنگهاي متفاوت پوششهاي متفاوتي را مي بينيم پوشش مردم ما نيز خاص جامعه ماست ولي تا به حال فكر كرديد چقدر از اين پوشش برخاسته از فرهنگ وتمدن ايران است توي اين جور قضايا هميشه سمت بيشتر كمان به سمت جوان است ومي گويند اين جوان است كه تابع مد رواج يافته مي شود چيزي كه مسلم است اينكه مد چيز بدي نيست به شرط اينكه به ضرر طرف مقابل نباشد واورا به سمت پوچ گرايي وبي هنجاري نكشد. در واقع همين مد ناشناخته كه از غرب وارد مي شود باعث آسيب پذيري در فرهنگ وبيگانه گرايي وغرب گرايي مي شود كه زمينه بد حجابي است وشايد يكي از اين زمينه هاي بد حجابي زنان باشند استفاده ابزاري از زن براي تسلط سياسي واستفاده هاي اقتصادي از غرب شروع شده و به كشورهاي ديگر كشيده شده حتما مي پرسيد چگونه زن زمينه بد حجابي است مثلا در روي اكثر كالاهاي غربي عكس زن حك شده وقتي يك جعبه ادكلن عكس زني دارد كه با لباسي آراسته وشيك وموهاي خوش رنگ وارد بازار مي شود مسلما زنان ما نيزسعي در هم رنگ شدن با زنان غرب كه احتمالا به نظر آنان زناني متمدن تر وبا فرهنگ تر هستند مي كنند در حاليكه زنان در غرب فقط يك ابزار براي رسيدن به هدفها هستند شايد درجريان باشيد كه زن در آمريكا هشتاد وشش سال است كه حق راي پيدا كرده وحال اين سئوال پيش مي آيد كه براي جلوگيري از بي هنجاري يا بيگانگي چه بايد كرد؟ شايد طرح يك استراتژي فرهنگي مناسبترين راه باشد يا اين سئوال كه آيا ما مد شرقي را ارائه كرده ايم تا به مد غربي مراجعه نكنيم؟ به نظر نويسنده اگر ما تنوع پوشش داشته باشيم وحدود شرعي را ارائه دهيم تا فقط حد رعايت شود مناسب است زيرا جامعه ما جامعه جواني است وجوان خواستار تنوع ونوع گرايي وخودنمايي وزيبايي است وطرح ساماندهي مد لباس به نوع گرايي جوان پاسخ مي دهد مثلا لزومي ندارد كه خانم ها همه يك نوع چادر را بپوشند چون در عين شرعي بودن تنوع را هم داريم با تمام اين تفاسير مد را ما انتخاب نمي كنيم بلكه مد ما را انتخاب مي کند آن چيزي كه ما مي پوشيم مشخصه ومعرف شخصيت ماست وقتي من به گونه اي خاص لباس بپوشم پس به گونه اي خاص هم رفتار وفكر مي كنم بنابراين همه انسانها با قبول داشتن ويا نداشتن مد دنبال وضعي زيبا وتميز در ذهن خود وديگران هستند واوج زيبايي را مي توان در اخلاق وعشق و مهرباني جستجو كرد.
به نظر شما مد چيست وآيا خوب است يا بد؟
سي هدف
راضيه خاوري
هديه قبولي دانشگاه يك كتاب از طرف پدرم بود كتابي با عنوان سي مرغ يا سيمرغ سر گذشت چندين مرغ كه آوازه سيمرغ را شنيده بودند و آمال و آرزوي خود را در پيوستن به اين پرنده زيبا مي ديدند روز اول همه مرغان تعهد كردند تا رسيدن به سيمرغ همديگر را ياري كنند مسير طولاني وخسته كننده بود روزها يكي پس از ديگري در حال گذر بود و شوق ديدن سيمرغ هر لحظه بيشتر مي شود مرغان آنقدر از پرواز طولاني خسته بودند كه اگر كسي زياد حرف مي زد يا كار خوبي مي كرد سعي مي كردند تا زير آبش را بزنند و وقتي نمي توانستند تحملشان تمام مي شود نيمي از مسير طي شد همه خسته بودند ولي عده اي گفتند هر چه نزديكتر مي شويم راه خسته كننده ترمي شود پس ما بر مي گرديم مرغي كه پير گروه بود يا همان با تجربه ترين فرد گروه برخاست وگفت ديدن آن پرنده زيبا ارزش دارد به اين راه يكي از آن گروه منصرف شده بر خواست و گفت ما به زندگي اميد داريم ودوست داريم در رفاه زندگي كنيم پس هر كس براي اين زندگي ارزش قائل است با من بيايد تا به سرزمين خودمان برگرديم عده اي از مرغان از نيمه راه بازگشتند وجمعيت كمتر شد بقيه به راه ادامه دادند هنوز چند ماه ديگر براي رسيدن به سيمرغ باقي مانده بود شب هنگام كنار بركه اي اتراق كردند يكي از مرغان به پيش پير گروه رفت وگفت من وعده اي ديگر از مرغان فردا به طرف سرزمينمان برمي گرديم پير گفت چرا؟مرغ گفت هوا هر روز سردوسردتر مي شود وپرواز در اين هوا خطرناك است اين عده هم از جمع جدا شدند وهمين طور در طي راه به بهانه هاي مختلف از جمع كمتر مي شدند فقط چند روز به سرزمين سيمرغ باقي مانده بود همه خسته و درمانده شده بودند وهيچ اميدي به زندگي نبود پير گروه مدام آنها را به ياد هدفشان كه در پس آن زندگي روشني در پيش داشتند مي انداخت وبراي آنها از سيمرغ مي گفت از پرهاي بلند وخوشرنگش از متانتش از تحربه هاي كه دارد شوق رسيدن به سيمرغ بيشتر شد روز آخر رسيد از همه مرغاني كه طي سفر كردند فقط سي مرغ باقي مانده بود پير گروه آنها را به بلندترين كوه آن سرزمين برد همه در انتظار سيمرغ بودند آفتاب گرم وسوزان بود انگار ابري جلوي آفتاب را گرفت پير گفت سيمرغ آمد همه سر به آسمان بردند پرنده اي زيبا به بزرگي خورشيد به استواري كوه وبه زيبايي ماه اين داستان را شايد همه خوانده باشند ولي مهم معني ومفهوم اين داستان عطار نيشابوري است آدم ها هم مثل همين سي مرغ هستند بسيارند كساني كه طريق راه مي كنند وكم اند افرادي كه به هدفشان فكر مي كنند چند نفر از اين آدم ها را مي شناسيم كه در طي راه صادق باشندخيانت نكنند وجز خيرو خوبي براي هم دعا نكنند در زندگي روزانه خودمان چند نفر را مي شناسيم كه مرد عمل باشند تاحرف واگر درباره هدفي كه در ذهن داشتند مي پرسيم به قول حافظ مي گويند
از من اكنون طمع صبرودل و هوش مدار كان تحمل كه توديدي همه بر باد آمد
به نام خدا
گزارش جلسه از : زهره خورسندی
مجید لیاف خانیکی مجری جلسه
اسکلت کتاب سوسیوبیولوژی این نظر است که انسان و طبیعت او نتیجه تکامل ژنتیکی اوست، این پروسه از بیشهزارهای آفریقا شروع شده و تا دوره پالئولیتیک پیشآمده است و پس از آن نقش فرهنگ اندک اندک به این پروسه افزوده میشود. این ایده مورد انتقاد دوگروه مارکسیستها و فمینستها قرار گرفت، به این دلیل که این ایده را کانسروتیو و محافظهکارانه میدانند چرا که زمانی که ما باور کنیم طبیعت انسان نتیجه تکامل ژنتیکی اوست، بسیاری از ساختارها و نهادهای موجود را اجتنابناپذیر فرض خواهیم کرد، به این معنی که اگر طبقات و جنسهایی بر طبقات و جنسهای دیگر تفوق، اشراف و اتوریته دارند کاری جز پذیرش وضعیت موجود نمیتوان انجام داد. ادوارد ویلسون البته توانسته سال به سال در دفاع از نظریه سوسیوبیولوژی موفقتر باشد و به انتقادات پاسخ بگوید چراکه به هیچ وجه نقش فرهنگ را نادیده نمیگیرد و در تبیین واقعیت انسان، فرهنگ را هم سهیم میداند. اهمیت اصلی این رشته یعنی سوسیوبیولوژی را در ارائه دیدگاهی کامل و جامع نسبت به طبیعت انسان میدانند. ما ناچاریم معارفمان را طبقه بندی کنیم یعنی از زاویهی علوم انسانی و یا علوم تجربی به آن نزدیک شویم ولی چیزی که در عالم واقع وجود دارد این نیست؛ یعنی این طبقهبندیها همه قراردادی است و واقعیت انسان واقعیتی است یکپارچه و بسیط، لذا ادوارد ویلسون سعی میکند چنین تعریف همگنی از انسان ارائه دهد و در واقع از روی مرز بین رشتههای علوم انسانی و علوم تجربی به واقعیت اصلی انسان نگاه کند و کتاب آخر او همرسی رشتههای علمی نام دارد که در آن ادوارد ویلسون زیستشناس وارد حوزه دین و هنر میشود وتعریفی از فرهنگ ارائه میدهد.
عنوان تلفیق نوین
عبدالحسین وهابزاده سخنان خود را یا توضیحاتی درباره تاریخ نظریه سوسیوبیولوژی آغاز کرد و گفت: «ویلسون به تأسی از داروین که خود را مرید او میداند مبحث سوسیوبیولوژی را در یک سهگانه پشت سر هم بسط داده، ابتدا در کتاب "اجتماع حشرات" بحث چگونگی سازمانیابی اجتماعات، و در فصل آخر این مسئله را که در آینده سوسیوبیولوژی ممکن است تبدیل به یک رشته شود و کتاب "سوسیوبیولوژی" که در آن مفصل درباره ساختار اجتماعات، قوانین حاکم بر آن و گونههای اجتماعی صحبت میکند و در فصل آخر که به سوسیوبیولوژی انسان میپردازد و در کتاب سوم به نام درباره "طبیعت انسان" بحث سوسیوبیولوژی انسان را بسط میدهد.»
وی با اظهار اینکه ویلسون در به کار بردن واژه تلفیق نوین در عنوان کتاب اصرار دارد، به پیش زمینهای که این عنوان دارد اشاره کرد: «در دهه سی پیشرفتهای شاخههای ژنتیک و زیست شناسیجمعیت موجب اصلاحاتی در زمینه تکامل داروینی شد و کسانی مثل مایر، آیارا، داویژانسکی، فیشر، هالدینگ و غیره تصحیحاتی در این زمینه انجام دادند و تفکر جمعیتی و محوریت ژن را وارد بحث داروین کردند و به این ترتیب تصویر جدیدی از داروینیسم ارائه شد که نام سنتز جدید بر آن گذاشتند. منظور ویلسون از انتخاب عنوان سنتز جدید اینست که سوسیوبیولوژی سنتز جدیدی است از نظریه داروین و به این ترتیب اهمیت موضوع را یادآور میشود. تعریف او از سوسیوبیولوژی، مطالعه نظاممند جوامع و رفتارهای اجتماعی به اضافهی زیرساختهایی که این رفتارها را به وجود میآورند است و حیطه سوسیوبیولوژی را همه اجتماعات، از تک سلولیها تا انسان میداند. در مرحلهای که کتاب نوشته شده او بیشتر به جوامع اولیه انسان و اجتماعات بومی امروزی میپردازد و ابراز امیدواری میکند که جامعهشناسی نیز در نهایت وارد دیسیپلین نوداروینی شده و از این طریق انسان امروزی را مورد بررسی قرار دهد. او در 1975 پیشبینی میکند که رفتارشناسی و اکولوژی که مطالعه رفتار موجودات در محیط طبیعیشان است؛ در یک سو به وسیله علوم اعصاب و در سوی دیگر توسط سوسیوبیولوژی هضم شود و این علوم از بین بروند و امیدوار است که علوم اجتماعی مانند جامعهشناسی، اقتصاد، روانشناسی و … هم در نهایت در دیسیپلین جدید ادغام شوند.»
«ویلسون از قول لونتین که رقیب سرسخت اوست نکتهای را یادآوری میکند که در این مورد با او هم عقیده است و آن اینکه: جوهر انتخاب طبیعی شکلها و فرمهای مختلفی است که یک صفت به خود میگیرد باقی آنچه که میماند همه زیستشناسی ملکولی است. اینکه چقدر از پیشبینیهای او درست درآمده، امروز بعد از بیست و هفت سال میشود راجع به آن صحبت کرد.»
تأثیر نظریه سوسیوبیولوژی بر علوم دیگر
مترجم کتاب سوسیوبیولوژی درباره تأثیر این کتاب بر علوم دیگر اذعان داشت: «در زمینه بومشناسی رفتار و اکولوژی رفتار که با الهام از سوسیوبیولوژی و با محوریت ژن شکل گرفته امروز شاخه پرباری از زیستشناسی است که رفتارهای هر موجود زندهای را بر بستر زیستگاه و شیوهی معیشتش و مسائلی که این شیوهها برای او پیش میآورند بررسی میکند. این شاخه همچنین بر مردمشناسی تاثیر فراوان گذاشته و امروزه مردمشناسان بر پایه دیسیپلین سوسیوبیولوژی مطالعات مردمشناسی را انجام میدهند. در اقتصاد، چند سال پیش یکی از اقتصاد دانان به خاطر استفاده از نظریه بازیها که یکی از محورهای اصلی سوسیوبیولوژی است جایزه نوبل گرفت. و نیز روانشناسی تکاملی که خود شاخهای از سوسیوبیولوژی است و در این رشته کارهای بسیار زیادی در دهه اخیر انجام گرفته، مثلا کارهای توبی و کاسنیک که روانشناسان برجستهای هستند، روانشناسی امروزی را شاخهای از زیستشناسی میدانند و کارهای پینکر در این زمینه که معروفترین آنها "لوح محفوظ" است و همینطور کارهای کارت رایت و دیگران که همه با الگو گرفتن از این دیسیپلین جدید مطالعات روانشناسی را پیشگرفتهاند.
یکی دیگر از شاخههای متأثر از سوسیوبیولوژی، مطالعه تطبیقی نخستیهای عالی با انسان و شناخت برخی از رفتارهای پیچیدهی انسانی به کمک یافتههایی که از این نخستیهای عالی بدست میآید. این کار بیست سال است که شروع شده، مطالعات مفصل روی شامپانزه، کارهای خانم جین گدارد، روی گوریل کار دایان فوسی و دیگران، روی لمورها کار الیسون جولی، و همینطور کارهایی که در آزمایشگاه انجام شده مثل کارهای خانم سوسویج رامبو روی بونوبو؛ تمام این کارهای درازمدت از نظر شناساندن این نخستیهای عالی و قرابتهایی که با رفتار انسانی دارند بسیار با ارزش بودند.
وهابزاده با اشاره به تمایل همیشگی مردمشناسان و جامعهشناسان به ترسیم مرز میان انسان و حیوان و قایل شدن صفات اختصاصی مانند تکلم، تفکر انتزاعی، اخلاق و زبان نمادین به انسان گفت: «کارهای دیوالد در مورد مبانی اخلاق در نخستیهای عالی، از آن جمله کتاب "نیک سرشت" او و یا تحقیقات روی تفکر انتزاعی در شامپانزه و بونوبو، اگر چه به طور ابتدایی و مختصر و نیز تحقیق در مورد رقص شکمجنبان زنبورها به عنوان زبان نمادین آنها برای انتقال اطلاعات، همه نشانگر اینست که این ویژگیها تنها به انسان اختصاص ندارند. و آخرین سنگری که باقی مانده بود چیزی بود که لوی اشتراوس مطرح کرد و آن اینکه انسان تنها موجودی است که زنای با محارم را انجام نمیدهد، یعنی با مادر خود جفتگیری نمیکند. اما مطالعات درازمدت روی بونوبو و شامپانزه نشان داد که آنها نه تنها با مادر جفتگیری نمیکنند بلکه جلوی زنای با خواهر و برادر از طریق شیوههایی در انتخاب جفت و تدابیر برونهمسری گرفته میشود.
وی با بیان اینکه «زیستشناسان امروزه هم عقیدهاند که انسان یگ گونه است -گونهی هوموساپیینس- یکی در میان دیگران، اگرچه که یک گونهی متکامل است و میشود با همان متدولوژی که هر جانور دیگری را مطالعه میکنیم انسان را هم مطالعه کنیم»، از پیشینهی تحقیقات زیستشناختی روی انسان گفت: «پیشتاز این مطالعات در اوایل دهه شصت موریس است و اولین بار او گفت که «من انسان را هم یک جانور میبینم مثل همه جانوران دیگر و به عنوان یک جانور شناس انسان را هم تیول خودم میدانم برای مطالعه»؛ در آن زمان به موریس بسیار تاختند، بسیاری از انتقادات هم منطقی بود به علت اینکه در آن زمان اطلاعات راجع به انسان اندک بود؛ به عنوان مثال ما تا دهه پنجاه حتی از زیستشناسی تولیدمثل انسان چیز زیادی نمیدانستیم و اولین مطالعات صرف در این زمینه در دهه شصت شروع میشود و حیرت انگیز است که ما درباره مگس سرکه آنقدر اطلاعات داشتیم ولی در مورد گونه خودمان چیزی نمیدانستیم.»
وظیفه سوسیوبیولوژی
وهابزاده ادامه داد: «ویلسون وظیفه سوسیوبیولوژی را پیشبینی سازمان اجتماعی یک جمعیت مشخص میداند با استفاده از اطلاعات آماری جمعیت، نظیر تراکم و ساخت جنسی و سنی جمعیت ودیگر دادههای دموگرافیک و اطلاعاتی که از ژنتیک جمعیت نظیر میزان کافی سیلان ژن و اندازه مناسب جمعیت برای حفظ هویت جمعیتی و میزان تبادل ژن با جمعیتهای همسایه بدست میآید و با توجه به محدودیتهای رفتاری که یک گونه به دلیل میراثی که از گذشتگان دارد. او خود میگوید اگر بتوانیم در تحلیل رفتار اجتماعی یک گله میمون و یک کلنی موریانه یک متدولوژی واحد و مجموعه ای از پارامترهای یکسان بکار ببریم، به سوسیوبیولوژی دستپیدا کردهایم. با اینکه از کلنی موریانه تا یک نخستی عالی راه درازی وجود دارد ولی هر دو اینها در خصوصیات زیر مشترکند:
هر دو یک قلمرو واحد را اشغال می کنند و سعی در دفاع آن دارند
با حرکات نمادین ارتباط برقرار میکنند
بین اعضا و غیر اعضا تمایز قایل میشوند
بین آنها رابطه خویشاوندی برقرار است
دارای یک نوعی تقسیم کار به صورت کاستی یا تعریف نقش دارند
جزییات سازمان اجتماعی در یک پروسه تکاملی در جهتی پیش رفته که بر میزان همکاری و فداکاری اعضا اضافه شود
مروری برعناوین کتاب
ویلسون با مقدمهای جنجالی آغاز میکند و با نقل قولی از کامو که میگوید تنها پرسش فلسفی محوری که پیش روی انسان نهاده شده خودکشی است که انسان نتوانسته پاسخی به آن بدهد و ویلسون با این نظر مخالفت میکند، به دلیل اینکه خودآگاه انسان به وسیله فورانهای عاطفی که از مراکز زیرین مغزش یعنی هیپوتالاموس و دستگاه جناحی یا لیمبیک میآید تحت تأثیر قرار میگیرند و خودآگاه به وسیله این هیجانات و عواطف هم ساخته میشود و هم به وسیله آن کنترل و مهار میشود، پس ویلسون پرسش فلسفی را به این صورت برمیگرداند که هیپوتالاموس و لیمبیک که مراکزی هستند که مورد مشورت فیلسوف قرار گرفتهاند، خود به وسیله چه به وجود آمدهاند؟ جواب یک زیستشناس اینست که اینها را انتخاب طبیعی شکل داده است، بنابراین بحث را برمیگرداند به تکامل زیستشناختی و اینکه اگر چه که خودآگاه منگرای فیلسوف همه چیز را در استدلال منطقی میبیند ولی مراکز عاطفیاش میدانند که این موجود به عنوان یک فرد در روند تکاملی به چیزی نمیارزد و او صرفا حامل مجموعهای ژن است و تنها ژنها را به پیش میبرد و تعبیری که داوکینز به کار میبرد اینست که انسان حمال ژنهایش است. ویلسون جمله معروف ساموئل باتلر را که میگوید جوجه شیوهایست برای تخم مرغ که تخم مرغ تازهای بیآفریند؛ به این شکل تغییر میدهد که موجود زنده شیوه ایست که DNA پیش میگیرد برای ساختن DNA بیشتر و محوریت بحث تکامل سوسیوبیولوژی محوریت ژنی است. فرد به عنوان یک موجود یگانه زیرمجموعهای تصادفی از ژنهای تشکیل دهندهاش است که اگر این مجموعه بتواند رفتار موجود را به گونه ای تنظیم کند که این ژنها را به پیش ببرد و سهم آنها را در مخزن ژنی آینده افزایش بدهد، میماند در غیر اینصورت اثری از فرد بر جا نخواهد ماند بنابراین ژن است که معین میکند کدام حمال ژن میتواند بماند و کدام نمیتواند.
در ادامه بحث او به مباحث دیگری که در تکامل اجتماعی اهمیت دارند مثل تهاجم، چیرگی، سیستم تقسیم کار، نقش، جنسیت، تضاد والدین و فرزندان و … مصداق آنها میپردازد و در فصل آخر به انسان میرسد و انسان از ابتدا در محور ذهنی ویلسون قرار دارد و از ابتدای کتاب که از چهارقله تکامل اجتماعی صحبت میکند قصد دارد در نهایت به انسان بپردازد. او میگوید «وقتی خصوصیات اصلی رفتار اجتماعی در تمام موجودات زنده را از عروس دریایی تا انسان یکباره در نظر میآوریم، با معمایی روبرو میشویم ابتدا باید توجه داشت سیستمهای اجتماعی در گروههای عمده موجودات زنده، یکی از پس دیگری به کرات سرچشمه گرفته و به درجات متفاوتی از تخصص و پیچیدگی رسیدهاند، چهار گروه از موجودات قلهها را در مرتبهای بس والاتر از سایرین اشغال کردهاند: بیمهرگان کلنیزی، حشرات اجتماعی، پستانداران غیر انسان و بالاخره انسان.
در بحث تکامل مغز در فصل آخر او عقیده دارد که تکامل زیستشناختی مغز، اینطور نیست که ژنهایی را به وجود آورده باشد که برای تمام کیفیتهای فکری انسان از پیش موجودند و او را برای این کارها مستعد و آماده میکنند و ذهنیتهای مختلف را به او دیکته میکنند؛ بلکه اعتقاد دارد که تکامل زیستشناختی صرفا مغز را برای یکسری از رفتارها جهتدار و یکسویه میکند؛ یعنی او برای برخی رفتارها مستعدتر از بقیه است، نه اینکه او ژن خاصی دارد برای عصبانیت یا برای کشتن و… و او اینرا در چارچوب تکامل اجتماعی- ژنتیکی میگنجاند، یعنی زیستشناسی انسان مغز را یکسویه میکند در جهت بهوجود آمدن فرهنگ و فرهنگ بستری میشود که در آن چهارچوب، تکامل مغز در جهت خاصی به رشد خود ادامه دهد و اینرا پروسهای دوجانبه میداند و این سازوکار را فیلوژنتیک نام میگذارد که به معنای آماده شدن ذهن انسانی در فرآیند تکامل برای بدست آوردن استعدادهای خاص است. این موضوع را دیگران هم به شکلهای مختلف بیان کردهاند مثلا بسفلد در کتاب "اکولوژی انسان" میگوید: قابلیت بازآفرینی جهان واقعی از روی دادههای حسی مبتنی بر نوعی آگاهی از جهان است، این آگاهی تا حدودی بر پایهی تجربیات فردی است ولی تا حدودی نیز بر مبنای دستاوردهای فرآیندهای مرتبط با فرآوری دادههاست که ما به حیث بخشی از سازگاریهای دودمانی خود در اختیار داریم، آگاهی از جهان در این مورد دوم در طی تکامل صورت گرفته است به عبارت دیگر پیشینی است پیش از تمام تجربه های فرد اما مطمئنا نه پیش از تمام تجربهها!»
انتخاب زیستگاه
او ضمن اشاره به آخرین بحث کتاب در مورد انتخاب زیستگاه در انسان، گفت: «ویلسون به این موضوع در کتاب سوسیوبیولوژی فقط اشارهای گذرا میکند و بعدها در دهه هشتاد آنرا بسط داده و به صورت کتاب تازهای درمیآورد که سرآغاز یک رشتهی دیگر در زیستشناسی شده به نام بایوفیلیا که من نام آنرا را زیستگرایی میگذارم؛ یعنی انسان مثل هر جانور دیگری تمایل به انتخاب زیستگاهش دارد و بر اساس یک سری بیزاریها و علایق به سمت یک زیستگاه خاص کشیده میشود و انسان به زیستگاه خاصی که در آن آخرین مراحل تکاملش را انجام داده علاقه دارد. ما میدانیم که آخرین مراحل تکامل انسان در منطقهای رخ داده که اکولوژیستها به آن ساوان میگویند، یعنی جایی که درختان با فاصله از هم قرار گرفته و بین آنها را گیاهان علفی میپوشاند و گاهی کپههایی از بیشههای کوچک و متراکم در ان دیده میشود و ویلسون معتقد است این زیستگاه که انسان همواره به سمت آن کشیده میشده، بر علائق، بیزاریها، ترسها وتمایلات او تأثیر ژنتیکی عمیق دارند و مثلا اگر انسان وارد منطقهای با درختان انبوه شود شروع میکند به قطع درختان و اگر وارد علفزار شود شروع به کاشت درخت میکند، ولی آنقدر درخت میبرد که ساوان به وجود بیاورد و آنقدر درخت میکارد که دوباره ساوان شکل بگیرد، بهترین نمونهی آن پارکها هستند که ما ناخودآگاه ساوان را در آنها بازسازی میکنیم. این موجود به اینکه یکدفعه در پستیها و بلندیها به یک منظر تازه برسد و این منظر چشمانداز وسیع داشته وآب در آن دیده شود علاقه فراوان دارد. بهترین مکانها برای ساخت معابد، آرامگاهها و قصرهای سلاطین از نظر او و خلاصه هر وقت که او قدرت انتخاب داشته که یک مکان را به عنوان مکان ایدهآل انتخاب کند، همواره در ستیغ کوهها و مناطق بلندی است که بتواند آب و چشمانداز وسیع در منظر داشته باشد.
دستهگلهایی که ما به گورستانها میبریم در واقع یک نوع بازآفرینی دشت پرگلی است که در آن بودهایم؛ اطراف مشهد هر جا گورهای قدیمی وجود دارد همه در بالای تپهها و خطالراسها هستند و این اصلا به دلیل حفاظت از سیلابها نبوده چرا که مثلا در ارتفاعات خواجه نارنج در پارک گلستان یک ساعت و نیم طول میکشد تا مرده را با قاطر به بالای کوه ببرند، در حالی که آن پایینتر تپههای کوچکتری هست که خطر سیلاب هم ندارند و این نشان میدهد این انتخاب بیشتر با مسأله زیباییشناسی مرتبط است.»
پیشزمینههای پیدایش سوسیوبیولوژی
در ادامه وهابزاده به پیشینه تاریخی علم سوسیوبیولوژی پرداخت و گفت: «محوریت در سوسیوبیولوژی بحث فداکاری و ایثار است و دو بحث اصلی از ابتدای ارائه نظریه داروین تا به امروز هنوز وجود دارد. یکی واحد انتخاب طبیعی است، آیا فرد واحد انتخاب است یا جمع، داروین فرد را واحد انتخاب در درون یک گونه میدانست ، یعنی فردی که بهتر میماند برای منتشر کردن خصوصیات خود در گونه انتخاب میشود، در دوره جدید با ارائه سنتز جدید و تفکر ژن محور و جمعیت محور گفته شد که فرد نه در درون گونه بلکه در درون یک جمعیت خاص، واحد مؤثر انتخاب ژنتیک است ولی بعد از دوره سنتز جدید در دهه شصت، وین ادواردز موضوع انتخاب گروهی را مطرح کرد و سروصدای زیادی راه انداخت ، او در کتابی واحد انتخاب را گروه کوچکی از افراد که با هم به عنوان یک جمعیت فرعی از یک جمعیت اصلی شناخته میشوند عنوان کرد. همه موشهایی که در یک کپه کاه زندگی میکنند اگرچه که بخشی از موشهای آن منطقه هستند ولی عملا میزان ارتباطاتشان با هم زیاد است و این گروه کوچک درون کپه کاه واحد انتخاب است. وین ادواردز میگوید در انتخاب گروهی چه بسا که یک صفت برای دارنده آن صفت مضر باشد (به عنوان مثال شجاعت) اما از آنجا که این صفت برای کل جمع میتواند مفید واقع شود و کل جمع را در وضعیت بهتری نسبت به سایر گروههای رقیب قرار دهد، باز هم این صفت میتواند باقی بماند. در حالی که در انتخاب فردی میگوییم اگر صفتی برای فرد مفید نباشد انتخاب نمیشود چراکه شایستگی ژنی او را پایین میآورد.
او میگوید جمع تراکم خودش را کنترل میکند و دو نوع نمایش یا تظاهر را در جمع اسم میبرد یکی تظاهرات اپیگامیک که مربوط به تولید مثلند و دیگری اپیدیکتیک که او دومی را در ارتباط با کنترل تراکم جمعیت میداند و مثال میزند که سارها در مانورهایی که بعدازظهر قبل از خوابیدن میدهند پروازهایی بر فراز جمعیت خود انجام میدهند که علت آن به دست آوردن تصوری است از تراکم گروه هر کدام از سارها باید بداند که گروه جمعیتش خیلی زیاد است و یا جا دارد برای اضافه شدن و این سبب به وجود آمدن واکنش درخور میشود یعنی اگر جمعیت زیاد باشد تولید مثل سرکوفته شده تا جمعیت خود را با منابعش در توازن نگه دارد، این مسأله مخالفت زیستشناسان جمعیت را برانگیخت و به همین دلیل برای سه دهه نظریه انتخاب گروهی از اعتبار افتاد اما امروز بعد از رفع اشکالات، این نظریه دوباره سر برآورده و برای توجیه بعضی مسائل از آن استفاده میشود. بعد از رد نظریه انتخاب گروهی کارهای فیشر، هالدین و بعدها داوکینز ودیگران بر روی ژن متمرکز شد و اینکه ژن عامل اصلی انتخاب است و بقیه چیزها به تبع آن میآیند و میروند و خود ویلسون هم بر این عقیده است که اگرچه انتخاب در سطوح مختلف صورت میگیرد ولی محوریت انتخاب با ژن است یعنی اینکه مجموعه ژنهای فرد به گونهای او را در هنگام یک تصمیمگیری دچار تردید و تزلزل میکنند، آمیختهای بین ترس و خشم، فرار و حمله، عشق و نفرت؛ که او در این آمیخته به گونهای عمل میکند که در واقع بین مطلوبیت سطوح مختلف توازن برقرار شود، چرا که یک انتخاب ممکن است برای فرد مفید باشد اما برای خانواده او نامناسب باشد و برای جمعیتی که آن خانواده جزو آن است خوب باشد. این مسألهای بود که حل آن با محوریت ژن زمینه را برای پیدایش سوسیوبیولوژی آماده کرد و مسأله دیگر بحث فداکاری بود که از زمان داروین تا دهه شصت قرن پیش توضیحی برای آن نداشتیم، چراکه فداکاری به معنای این است که موجود فداکار باید از شایستگی ژنتیکی خود به نفع دیگران بکاهد و این مسأله با نظریه انتخاب که میگوید موجوداتی که بهتر عمل میکنند بهتر میمانند و فرزندان بیشتری از خود به جا میگذارند و ژنهایشان در مخزن ژنی نسلهای آینده به پیش میرود، در تضاد است و این موضوع معمایی بود که برایش حلی نداشتیم، مثال بارز آن وجود کاستهای عقیم هستند در کلنیهای حشرات اجتماعی که خود تولید مثل نمیکنند که برای داروین و دیگران تا دهه شصت مشخص نبود که چرا یک موجود باید عقیم باشد و فرزندان دیگران را به جای فرزندان خودش پرورش دهد. کارهای همیلتون تا حدودی این مسأله را روشن کرد. اطلاعاتی در این زمینه که خویشاوندی میتواند توجیه کنندهی مسأله فداکاری باشد وجود داشت اما همیلتون در 1964 در دو مقاله مفصل به این موضوع میپردازد و نشان میدهد که فقط شایستگی فردی نیست که به پیش میرود بلکه شایستگی فراگیر میتواند به جای شایستگی فردی بنشیند. شایستگی فراگیر یعنی شایستگیای که خود فرد دارنده ژن و خویشاوندان نزدیک او که همان ژن را داشته باشند برای یکدیگر خود را به خطر میاندازد تا خویشاوندان و سایر افراد گروه که همان ژن را صاحبند بتوانند بمانند و به پیش بروند. لذا از آنجایی که در کلونی یک حشره اجتماعی مثل زنبور عسل کارگران عقیم، خواهران خود را پرورش میدهند مثل این است که فرزندان خود را پرورش دهند چراکه خواهر در کمترین میزان اشتراک ژنی پنجاه درصد ژن مشترک دارد همانطور که فرزند با والدین پنجاه درصد اشتراک ژن دارد.
نکته جالبتر که همیلتون در مقاله بعد خود به آن اشاره میکند اینست که چرا در بین همه حشرات تنها راسته نازک بالان یعنی زنبور و مورچه تا این حد از زندگی کلنیوار پیش رفتهاند به طوری که از مجموع حشراتی که زندگی اجتماعی دارند تنها موریانه بیرون از این راسته قرار میگیرد و او اینرا به دلیل نوع انتخاب جنسیت در نازک بالان میداند نرها از تخمک بارور نشده و مادهها از تخمک لقاح شده بیرون میآیند و به این ترتیب خواهر با خواهر 75 درصد اشتراک ژنی دارد در حالی که با برادر تنها 25 درصد اشتراک دارد و هر موجودی با فرزندش فقط 50 درصد ژن مشترک دارد بنابراین اگر کارگران تخمهایی را پرورش میدهند که تبدیل به خواهرانشان میشود این در واقع شاهکاریست از نظر انتقال ژن چراکه خواهران 75 درصد اشتراک ژنی دارند بنابراین همیلتون این مسأله را با بحث فداکاری و شایستگی فراگیر مرتبط میکند و آنرا از حالت معما درمیآورد.»
چالش میان سوسیوبیولوژی و علوم اجتماعی
در ادامه مجید لباف، مجری جلسه با طرح موضوع چالش میان سوسیوبیولوژی و علوم اجتماعی از دکتر حیدری بیگوند استاد جامعهشناسی و عضو هیأت علمی دانشگاه فردوسی مشهد پرسید: «بحث سوسیوبیولوژی دو چالش به وجود میآورد: اول اینکه در صورتی که بپذیریم طبیعت انسان نتیجه تکامل ژنتیکی اوست و بر روی تفاوتهای بین افراد و گروهها به نوعی میتوان صحه گذاشت و اینگونه آنرا توجیه کرد که تفاوتها به علت تفاوت در ذخایر ژنتیکی آنهاست و در نتیجه اجتنابناپذیر، واین میتواند موجب احیای نظریات جبرگراییجغرافیایی ونازیسم شود و دوم اینکه این نظریه میتواند مکاتب بزرگ جامعهشناسی مثل ساختارگرایی و کارکردگرایی را به چالش بکشاند چراکه اگر ما بپذیریم که هر رفتار اجتماعی نتیجه تراکم میلونها موتاسیون است که در طول زمان ایجاد شده، با نظر کارکرد گرایان و ساختارگرایان که به ساختها اصالت میدهند و نه به انسان به عنوان حامل آن ساختها تضاد دارد و با پذیرش سوسیوبیولوژی 60 یا 70 درصد از علوم اجتماعی باید سپر بیندازند.»
دکتر حیدری در پاسخ اظهار داشت: « اصولا ساختارگرایی را علوم اجتماعی از زیستشناسی برگرفتهاند و با نگرش داروینیستی مطابقت دارد و تناقضی میان آنها و سوسیوبیولوژی وجود ندارد. بسیاری از تصوراتی که قبلا در قلمرو جامعهشناسی وجود داشته باید دچار دگرگونی اساسی شود اما فونکسیونالیسم هیچ تضادی با یافتههای زیستشناسی ندارد. من مایلم به بعد فلسفی قضیه اشاره کنم. علومی مثل زیستشناسی که مبتنی بر مشاهده بیرونی هستند گیرندههای بیرونی را به کار میگیرند، در حالی که در روانشناسی ژرفا و همینطور در روانشناسی گشتالت از طریق دروننگری همدلانه میتوان به عمق وجود دیگری پی برد، که اینها میتوانند روشهای علوم تجربی را که بر ادراک حسی مبتنی هستند به خوبی تکمیل کنند و جهانبینی گستردهای را ایجاد میکنند که از یک طرف از طریق گیرنده های درونی اطلاعات را میگیرد و از طرف دیگر تجربیات بیرونی. این دو وجه همدیگر را تکمیل میکنند و این برمیگردد به موضوعی که دکارت سالها قبل مطرح کرد که دنیای روح و دنیای جسم دو دنیای متفاوتند که گرچه بین ایندو رابطه وجود دارد اما اینها قابل مقایسه با هم نیستند، علی رغم اینکه امروزه در علوم اعصاب تحقیقات وسیعی به کمک ثبت تکانههای مغز روی نمایشگر انجام شده، با وجود این نتایج به دستآمده در حد پاراللیته است و این همانی نیست و اگر این دو افق با هم تلفیق بشوند نتایج درخشانی به دست خواهیم آورد. مثلا در ارتباط با اپیژنز، اندامهای موجود زنده در هنگام تشکیل با نظم معینی تشکیل میشوند. قانون فیلوژنز که هگل در حدود یک قرن پیش مطرح کرد دیگر طرفدار ندارد اما به صورت دیگری دوباره برگشت داشته است و این در مورد بعد انتوژنتیکی، یعنی تحولاتی که از سلول تخم لقاح یافته تا مرگ آن ارگانیسم صادق است و این تحولات کم و بیش روند فیلوژنز را تکرار میکند. در قلمرو روانشناسی تربیتی هم این مسئله را میبینیم، کودک در مرحلهای از رشد خود همه چیز را به شکل اشباح میبیند یعنی همه چیز را به شکل انسانگونه و حیوانگونه میبیند، همان حالتی که در فرهنگ هم رخ میدهد یعنی انسان وقایع را در رابطه با ذات ماورائی میداند و اینها مراحلی است که هر بچهای طی میکند تا به نقطهای میرسد در سه تا پنج سالگی که زبان را کسب میکند. کارتون بریج که بیشتر از سی سال از عمرش را وقف چگونگی ارتباطگیری زنبور عسل کرد و در نهایت جایزه نوبل را به همین واسطه دریافت کرد، مشاهده نمود که زنبور عسل زبان نمادین خود را از طریق فیلوژنتیک کسب کرده است. استعدادهایی نظیر انتقال اطلاعات درباره محل غذا از طریق ایجاد زاویهای بین بدنش با محور کندوی عسل نشان هنده زاویهایست که نور خورشید با محل منبع غذا میسازد و زنبورهای عسل حتی در هوای ابری قادر به دریافت اشعه پلاریزه شده و یافتن محل غذا میباشند، این استعدادهای حیرتانگیز در روند تکامل ایجاد شده و از طریق فیلوژن منتقل شده است. اتولوگهایی مثل لورنس و تیمبرگن و موریس و دیگران نشان دادند رفتار غریزی دو جزءاصلی دارد که یک جزء آن همان تاکسیسهاست که انعطافپذیری در لحظه معنی میدهد، به عنوان مثال یک قورباغه اگر بخواهد با زبانش مگسی را بگیرد و انحراف زاویهای به اندازه 30 درجه داشته باشد ابتدا سی درجه را صفر میکند چون انعطاف در لحظه دارد و این یعنی اتوماتیسمی انعطافپذیر، که قابل یادگیری نیست، چون یادگیری معمولا در یک زمان قبلی واقع میشود و توانمندی را برای مراحل بعدی بهتر میکند اما تاکسیس هیچوقت بهتر نمیشود. تواناییهای ارتباطگیری زنبور عسل هم با اینکه بسیار پیچیدهتر از قورباغه است اما میتوان آنرا هم جزو همین تاکسیسها دستهبندی کرد. میلیونها سال است که زنبور عسل این توانایی را دارد و در اثر یادگیری به وجود نیامده است مگر اینکه متاسیونی در این مدت تغییر کرده باشد در حالی که زبان سمبلیک انسان مبتنی بر یادگیری است.
در رفتارهای غریزی بخشی هم وجود دارد به نام زمینه ارثی یادگیری، این زمینه توسط ژنها تعیین میشود ولی محتویاتش بستگی به محیط دارد. سوسیوبیولوژی و اکولوژی در مورد حالات دورنی مثل اراده از توضیح ناتوان هستند، به هر حال اگر اراده وجود نداشته باشد کما اینکه موضع کارکردگرایان اینست که انسان لوح نانوشته است؛ انسان در مورد جرم دیگر هیچ تقصیری ندارد. به هر حال اطلاعات در این زمینه درحد پاراللیته است و این همانی نیست.
دکتر حیدری همچنین افزود: « در قلمرو روانشناسی اجتماعی کسی به نام هوفشتتر در مورد ترحم و همدردی و قساوت دو منظر تعریف میکند distance effect و eco effect یعنی اثر پژواک و اثر فاصله، و در مورد اثر فاصله توضیح میدهد که اگر زیستشناس، جانوری را که روی آن کار میکند به عنوان یک شیء تلقی کند دیگر احساس ترحمی نسبت به آن نخواهد داشت ولی اگر مدتی با یک حیوان خانگی زندگی کرده باشید حتما حس کردهاید که دیگر نمیتوانید از کنار مرگ آن حیوان به سادگی بگذرید. در حقیقت ما دو منظر introseptive و extroseptive داریم و اکولوژی، سوسیوبیولوژی و بیولوژی همه از منظر extroseptive به قضیه نگاه میکنند، روش آنها دریافت اطلاعات از طریق گیرندههای حسی بیرونی است اما برداشتهایی که ما در روانشناسی و دیگر علوم انسانی داریم متد اینتروسپتیو است یعنی به وسیله زبان ارتباط برقرار میشود و از طریق دروننگری همدلانه مفاهیم را درک میکنیم، و نمیتوان ادعا کرد که تمام واقعیت را میشود از بیرون درک کرد، واقعیت وجودی ما دارای دو بعد درونی و بیرونی است. این دو منظر همدیگر را تکمیل میکنند. بسیاری از ساختارهایی که لویاشتراوی میگوید در روان شناسی گشتالت هم مورد بررسی قرار میگیرند، گشتالتها تمامیتهای ادراکی هستند. شما فرض کنید شکل مثلث هندسی را هیچ جا نمیبینید، نقطه هندسی وجود خارجی ندارد، تعریف آنهم عبارت است از مکانی مفروض فاقد ابعاد، این مکان مفروض فاقد بعد را نمیتوان از بیرون حس کرد و میشود گفت گشتالتها تمامیتهای ادراکی هستند که بر پسزمینهها ظاهر میشوند، ذهن ما همیشه در تقابل چیز و غیر چیز، گشتالت و پسزمینه قرار دارد، به همین دلیل است که مفهومی به نام هیچ در فلسفه مطرح میشود و همه این ساختارهای ذهنی ما در روند تکامل شکل گرفته است.»
سوسیوبیولوژی و محیط زیست
در این جلسه همچنین دکتر حمید طراوتی، مترجم و از فعالان محیط زیست ضمن بیان اینکه در پزشکی سندرومی به نام "دپرسیون ناشی از سن" داریم که معمولا برای افراد بالاتر از 60 سال، کسانی که با نگاه گذشته خود، چیز بدردخوری نمییابند پیشمیآید و من مطمئنم که آقای وهابزاده این بیماری را نخواهند گرفت چون خدمت بزرگی به محیط زیست و ادبیات ایران کردند که از این بابت از ایشان ممنونیم. اما ادوارد ویلسون که همه او را با سوسیوبیولوژی میشناسند جزو طرفداران محیط زیست و در پی اثبات این قضیه است که محیط زیست زیربنای اقتصاد بوده و برای توسعه اقتصادی اول باید محیط زیست را حفظ کرد و من میخواستم بدانم ادوراد ویلسون معتقد است که بشر موفق میشود به پایداری محیط زیست دست پیدا کند و یا جزو بدبینان است؟»
وهابزاده گفت: «در آخر فصل سوسیوبیولوژی انسان او تلویحا ابراز ناامیدی میکند، نه از بایت اینکه انسان توان حفظ محیط زیست را نداشته باشد بلکه از این بابت که انسان میراثی با خود از دوره کهن سنگی دارد، آنچه که ما به عنوان خشم، نفرت، میل او به جنگ و قلمروطلبی و غیره میشناسیم پایههای ژنتیکی دارند، ویلسون و برخی دیگر، انسان را موجودی قلمروطلب و قبیلهگرا میدانند، هرگاه شما عدهای را در جایی جمع کنید بلافاصله تشکیل گروه و زیرگروه میدهند، حتی آزمایش نشان داده است که اگر به صورت رندوم افرادی را تبدیل به دو گروه کاملا تصادفی کنیم پس از مدتی این دو گروه برای خود هویتهای مستقلی قائلند و ویژگیهای خاصی را به خود و به گروه مقابل خود نسبت خواهند داد. مبنای قبیلهگرایی در انسان بسیار قوی است و ویلسون بر اساس این ساختاری که از گذشته در وجودمان مانده میگوید در این مورد دو راه حل وجود دارد؛ یکی اینکه علوم اعصاب به نقطهای برسند که ما بتوانیم با دستکاری ژن این صفات را از درون خودمان وجین کنیم و دیگری اینکه با جهانی شدن، جهان چنان با هم درآمیخته شود که سیلان ژن بین زیرگروهها و گروههای بزرگ، هویتهای فردی و گروههای کوچک را از بین ببرد و انسان این خصویاتی را که امروز دارد به این شکل از دست بدهد، ولی در هر دو مورد ابراز ناامیدی میکند، ما میدانیم که تهاجم در انسان یک صفت دست و پاگیر و مزاحم است ولی اگر بخواهیم آنرا وجین کنیم بسیاری از صفات مطلوب دیگری که با این صفت مرتبط هستند نیز از بین میروند مثل ایثار یا همدلی و همدردی با دیگران، که همه از یک آتشخانه نیرو میگیرند و اگر یکی از بین برود بقیه هم نخواهند بود. بنابراین ابراز یأس میکند از اینکه ما بتوانیم برون رفتی از میراث جانوری داشته باشیم ولی حداقل امیدوار است که صد سالی کار دارد تا ما به آن نقطه برسیم که ندانیم چه باید بکنیم. او در سوسیوبیولوژی به محیط زیست اشارهای گذرا میکند و میگوید این زیباییشناسی انسان که میل او را به جانوران و زیستگاهها به صورت ذاتی پیش میبرد او را به طور خود به خود متحد منابع طبیعی و گونههای دیگر میکند، یعنی از یک طرف او سعی دارد تبار حیوانی خود را با آمدن به شهر و زندگی منزوی از طبیعت انکار کند، اما از طرف دیگر در شهر افسرده میشود و علاقهاش به طبیعت او را به بیرون از شهر میکشاند و او بین ایندو نمیتواند از یکی خلاص شود بنابراین امید به اینکه انسان بتواند یافتههای تکنولوژیک خود را در جهت حفظ گونههای دیگر به کار بگیرد تا حدودی وجود دارد.
یکی از حاضرین در جلسه از مترجم کتاب پرسید: «تکامل از همان ابتدا دو شق داشته یعنی فیزیکال و کمیکال، کمیکال به معنی ساختارهای ژنتیکی و هم ساختارهای روحی و فکری و ایندو حالت متقابل دارند و درپی یک تغییر ساختار تغییر رفتار هم وجود دارد. به نظر من در حال حاضر تکامل در معنی فیزیکالش متوقف شده اما در معنای کمیکالش ادامه دارد چیزی که بشر میخواهد جاودانگی است، شما گفتید هدف در انتخاب طبیعی اینست که حامل ژنها باقی بماند، اما به عنوان نمونه انشتین معلوم نیست چند فرزند داشته و ژنهای او به معنای فیزیکال آن گم است اما نظریات او زنده است. شما در تکامل شق مهمی را که شق معنوی است کنار میگذارید و این خیلی ساده اندیشی است که ما فکر کنیم در انتخاب طبیعی فقط این ژنها هستند که اهمیت دارد، در حالی که خیلی جاها حامل ژنها از بین رفتهاند اما تفکرات آنها باقی است و به حیات خود ادامه میدهد.»
وهابزاده در پاسخ ابراز داشت: «وقتی صحبت از شجاعت، فداکاری برای دیگران میکنیم این فداکاری ممکن است به جای اینکه برای فرزندان باشد در قالب دیگری ریخته شود ولی بحث ما در اینجا اینست که اگر فداکاری در این موجود نباشد و از آتشخانه فداکاری برای فرزندانش نیرو نگرفته باشد نمیتواند برای دیگران هم کاری انجام بدهد، یعنی فرزند او بسط پیدا میکند و میتواند برای فرزندان دیگر هم کاری انجام بدهد، ولی یادمان باشد که اینها بعد از آنست که استعداد تصوری انسان و بسط فکری او آنقدر توسعه پیدا میکند که میتواند یک چیز را جای چیز دیگری بگذارد ، اما انسان یک موجود قدیم است، ما موجودی نیستیم که دیروز به وجود آمده باشیم و قرار باشد فردا از بین برویم، تکامل این بشر چند میلیون سال طول کشیده و این بحثهایی که ما میکنیم فقط در حدود دو هزار سال است که شکل گرفته و این دوهزار سال تنها به اندازه یک چشم برهم زدن بیشتر نیست و اینکه ما خود را در این محدوده کوچک زمانی محدود کنیم و همه چیز را در این چارچوب ببینیم ما را به شدت به کجراه خواهد برد.
ویلسون درمورد علوم انسانی میگوید: چگونه است که وقتی ما یک دارو را میخواهیم آزمایش کنیم آنرا اول روی موش، خرگوش و میمون آزمایش میکنیم، یعنی تلویحا میپذیریم که فیزیولوژی ما با فیزیولوژی آنها یکسان است، یعنی به صورت دوفاکتو میپذیریم که با آنها خویشاوندیم ولی در لحظهای که مسألهی اندیشه و مغز پیشمیآید، ما کاسه و کوزه را به هم میریزیم و معتقدیم تافته جدا بافته هستیم، ما چنین چیزی نیستیم، اگرچه که ما بسیاری از آن صفات را به درجات فوقالعاده بالاتر داریم، ولی یادتان باشد که ما این صفات را در حتی ده هزار سال پیش هم نداشتیم. من از بچگی خودم یادم میآید که وقتی پدرم مریض میشد مادرم یک پیاز، یک تخممرغ و یک نان در دستمالی میپیچید و صبح خیلی زود میرفتیم اینها را جلوی در یک مسجد مشخصی قبل طلوع آفتاب میگذاشتیم و سرمان را برمیگرداندیم و معتقد بودیم این میتواند پدر ما را خوب کند. لازم نیست به دوره کهن سنگی برویم به عنوان مثال حتی پیش از آمدن پنیسیلین ما با مسأله خرافه سروکار داشتیم و این خرافات همه وجود ما را در دوره تکاملمان اشغال میکند. اینکه ما امروز نشستهایم و فقط از منطق بحث میکنیم یک دوره بسیار کوتاه و گذرا از زندگی بشر است و معلوم نیست که فردا هم وجود داشته باشد یا نه، ولی اینکه ما این میراث گذشتهی طولانی را انکار کنیم و فقط به لحظه بچسبیم به نظر من علمی نیست. آنچه ویلسون میگوید اینست که انسان هم یک گونه است مثل بقیهی گونهها، اگرچه که گونهایست بسیار متعالی و توانسته در طول دویست هزار سال حجم مغز خود را از 400 سانتیمتر مکعب به 2000 سانتیمتر مکعب برساند، ولی اینهم یک گونه است و زمانی ما میتوانیم به مسائل این گونهی خاص پاسخ دهیم که او را هم مثل هرگونهی دیگری بیاوریم در داخل دیسیپلین زیستشناسی و نوداروینی. در این صورت پرده خواهد افتاد و خواهیم دید که بسیار چیزها را در مورد انسان ندیده بودیم.
به عنوان مثال انسان و گوزن در این ویژگی مشترک هستند که هر دو اگر فرزند درون رحمشان ضعیف باشد و نر هم باشد آنرا سقط میکنند، برای اینکه در جانورنی که چندزنی در میان آنها معمول است، مرد باید برای تصاحب زن با مردان دیگر رقابت کند، به امروز نگاه نکنید که میرود خواستگاری و یا نامه مینویسد برای فلان دختر که از او بخواهد با هم رابطه داشته باشند، به این توجه کنید که این یک میراث قدیمی است در ما نهفته، این موجود برای اینکه بتواند چند همسر داشته باشد باید با مردان دیگر بجنگد و بایستی استعداد خود را به عنوان یک موجود قوی به زن نشان دهد. اگر ضعیف به دنیا بیاید سرمایهگذاری ژنی مادر سوخته است، او نمیتواند زنی انتخاب کند، گوزن ماده هم در صورتی که دچار سوء تغذیه شود و یا اینکه اختلالی در جنین او پیش بیاید، اگر جنین نر باشد با سهولت بیشتری او را سقط میکند و در انسان هم همینگونه است؛ شما بروید از بیمارستان آمار بگیرید ببینید چند درصد بچههای سقط شده پسر هستند! بنابراین وقتی پرده میافتد و ما خود را به شکل یک گونه میبینیم، میتوانیم به منشأ بسیاری از خصویات خود از جمله انتخاب همسر، شیوههای رقابت با دیگران و همچنین معیشت پیببریم.
این موجودی که تا دهه شصت حتی زیستشناختی تولید مثل خودش را نمیشناخته، لازم است که او را بیاوریم به درون دیسیپلین زیستشناسی، نه به این معنی که او را به یک حیوان فروبکاهیم بلکه به این معنا که او هم همان ساختار ژنتیکی را دارد، همان سازگاریها را پیدا کرده، همان مسیر تکاملی را رفته و اینها باید داغ خود را بر او گذاشته باشد بنابراین اگر او را از این زاویه مطالعه کنیم بسیاری از چیزها بر ما معلوم میشود.
اگر چه رفتار جوامع بدوی و انسان اولیه را میشود بر اساس دیسیپلین سوسیوبیولوژی تفسیر کرد ولی هنوز یافتههای سوسیوبیولوژی ناتوان از تبیین پدیدههای اجتماعی امروز در جهان پیچیده است اما اگر جامعهشناسی همان شیوهی تحقیق زیستشناسی نوداروینی را بپذیرد، کار بسیار آسان میشود. ویلسون هیچ اظهار نظری در مورد ویژگیهای جامعهشناسی و روانشناختی جوامع جدید ابراز نمیکند و اصلا تخصص خودش نمیداند، حتی خودش میگوید که تمام عرصههای جدیدی را که قرار بود در سوسیوبیولوژی حشرات ادغام کنم در کلاس دیگران تلمذ و جمع آوری کردم و تنها امتیاز ویلسون اینست که او سنتزگر ماهری است و در زمینههای دیگر هم خود را نشان داده است ، مثل تنوع زیستی و جغرافیای زیستی جزایر، صرفا اطلاعات و یافتههای دیگران را سنتز کرده است و رشتهی تازهای را بنیاد گذاشته در حالی که خود او درس خوانده این رشتهها نیست و اظهار نظری هم نمیکند.
پایان
به نام خدا
آزادي در قلمرو انساني
علیرضا عزیزی
اين نوشته ، در حد توان ، متكي است بر « ابهام زدايي » از مفهومي كه تا آغاز پيدايش بشر بر اين خاك قدمت داشته و به ميزان رشد فكري و خودآگاهي فردي آدميان در ميان آنها از اهميت افزونتري برخوردار گرديده و بخصوص در انديشه معاصر به شكل جديتري دنبال شده و معاني جديد و متفاوتي از آن مطرح گرديده است ، اين نوشته مي كوشد معاني متفاوت آزادي را نزد گذشتگان و امروزيان كاويده و در بسط اين تحليل ارتباط آن را با تحقق انسانيت آدمي در طول تاريخ انديشه بشري نشان دهد و بر آسيب هاي وارده انگشت گذارده و به بازنمايي آن بپردازد ، كه در اين رهيافت مي كوشد راههاي جداگانه اي را بپيمايد : نخست به وضعيت آزادي نزد گذشتگان و امروزيان مي پردازد و در مرحله بعد به چالشهاي انسان امروز در ارتباط با اين مفهوم خواهد پرداخت .
آزادي نزد گذشتگان
اگر به زندگي گذشتگان نگاهي بيندازيم شايد بتوانيم بر اين نكته توافق نظر حاصل كنيم كه زندگي و انديشه آدميان در آن دورانها تحت سيطره و تفوق مذهب بوده است. در واقع در جهان گذشته ( در مقابل جهان جديد پس از رنسانس و روشنگري ) كم و بيش انديشه هاي انتزاعي و قائم بر فراواقعيت زندگي بشري بر واقعيت زندگي او تسلط داشته اند. آدميان خود و زندگيشان را تحت نفوذ نيروها و اشياء « مقدس » مي ديده اند و خود را موظف و منقاد بر تبعيت از « تكاليف » مقرر شده دانسته و در جهان بيني شان ، اين جهان را محل گذر و پلي به « آن سوي بي سو » مي پنداشته اند كه در جايگاهي فراتر از « اراده و عقلانيت » آنها قرار گرفته و تحولات اساسي زندگيشان را اداره مي نمايد. آزادي نزد آنها چيزي بيش از « آزادي از ظلم و ستم بيروني و آزادي از نفس دروني » نبود. عميق ترين دغدغه ذهني آنها اين بود كه از ستم و جباريت پادشاهان وقت خلاصي يافته و از سويي با تاكيد بر انضباط مذهبي و يا تكيه بر زهد ، تصوف و عرفان از « خصم درون » نيز رهايي يابند. هر چند كه شايد بتوان چنين برداشت كرد كه خويشتن داري ، درونگرايي ، قناعت و ظلم پذيري در ميان آنها از محبوبيت بيشتري نسبت به انديشه هاي برونگراي سياسي برخوردار بود.
در چنين شرايطي عوام با گردن نهادن بر شريعت و شعائر مذهبي و با گرايش به روزمرگي با پاك كردن صورت مسئله ، ذهن و قلبشان را از دغدغه ها رها و آزاديشان را كسب مي كردند و خواص در محراب عبادت و يا كنج رياضت هاي طاقت فرسا و يا در گوشه تنگ و تاريك اتاقشان با حداقل جوع و آرزو در پناه بردن به ادبيات و هنر و احساسات ماورايي به هر آن چيز كه در پي اش بودند مي رسيدند و آزاديشان را محقق مي ساختند.
در واقع براي اكثر گذشتگان زندگي بدون تمسك به يك نيروي برتر و مستهيل ساختن اراده خود در اراده يك شخصيت روحاني غير قابل تصور مي نمود و اين گرايش از اين بينش ريشه اي نشات مي گرفت كه چنين به گذشتگان تلقين شده بود و خودشان نيز آشكارا چنين پذيرفته بودند كه فقط با تكيه بر عقل بشري قادر به اداره امور زندگي فردي و كسب سعادت شخصي نمي باشند و تنها در پناه بردن به امدادهاي غيبي و الزامات روحاني از سوي يك « مرجعيت » مذهبي است كه مي توانند سعادت خويش را تضمين نمايند. در واقع مرجعيت مذهبي در آن زمان از چنان قدرت كاريزماتيكي برخوردار بود كه خود مي توانست براي پيروانش غايت بيافريند و آزادي مريدان خويش را ( به رضايت خودشان ) در آن جهت محدود نمايد.
از سويي ديگر گذشتگان در جهان ساده اي زيست كرده و در هماهنگي كامل با طبيعت و فراواقعيت خويش به سر مي بردند و با « يقين » زندگي مي كردند و اين در مقابل انديشه غالب در جهان جديد قرار مي گيرد كه آدميان مي آموزند « بدون يقين » زندگي را بگذرانند. از شواهد چنين بر مي آيد كه براي گذشتگان فلسفه سياسي و تاكيد بر حقوق انساني از اهميت چنداني برخوردار نبوده ، كه شايد بتوانيم عدم گرايش آنها ( اعم از خواص و عوام ) به اين مضامين را به موجب چهار دليل عمده بدانيم : نخست پشتوانه ها و توجيه كننده هاي معنوي ايي بود كه برخي پادشاهان براي حكومتهاي خويش بوجود مي آوردند و هر يك حكومت خويش را سايه اي از اراده خداوندي بر زمين مي دانستند كه بدين لحاظ شوريدن بر آن نوعي شوريدن بر عليه خدا تفسير مي شد . دوم اينكه به طور كلي مفهوم عدالت بسيار بيش از مفهوم آزادي در ميان آنها اهميت داشت و عدالت عبارت بود از مساوات در برابر قانون و نه شوريدن بر عليه قوانين غير عادلانه ، به همين لحاظ اگر ظلمي بر همه مي رفت به طور كل پذيرفتني بود. سوم دليل را شايد بتوان تجربيات تاريخي آنها از ظهور و سقوط پادشاهان و سلسله ها دانست. آنها دريافته بودند كه هرگاه با تحمل مصائب بسيار و به بهاي ريخته شدن خونهاي فراوان بتوانند پادشاه و نظامي را سرنگون نمايند ، پادشاهي ديگر و نظامي ديگر كه اگر بدتر از قبلي نباشد بهتر نيست ، بر سر كار خواهد آمد و باز روال به همان صورت گذشته ادامه خواهد يافت به همين لحاظ مصلحت و عقلانيت تاريخي شان يك چنين گرايشات انقلابي را تاييد نمي كرد ، نهايت اين بود كه تمام كوششان صرف اين مي شد كه حداقل در اصلاح فردي شخص پادشاه بكوشند و سعي كنند كه پادشاه را متقاعد نمايند كه عادلانه تر رفتار نمايد. و چهارمين دليل شايد تاثيري است كه درونگرايي بر زندگي واقعي فرد مي گذارد ، كسي كه روزگار را با « خودش » مي گذراند ( مانند اكثر هنرمندان و شاعران كه نخبگان آن جوامع به شمار مي آمدند ) ، از يك سو بزرگترين دغدغه اش رهايي از تمايلات نفساني است ( در گرايش مذهبي اش ) و از سويي ديگر بهره بري از جاذبه ها و زيباييهايي كه فرد در آشنايي با « خود » كشف مي كند ، كه در هر دو رويه حساسيت وي نسبت به آنچه در محيط و جهان خارجش مي گذرد كاهش مي يابد.
به هر حال نتيجه منطقي تمامي اين عوامل در كنار يكديگر باعث گرديد كه هر چه بيشتر آزادي ( به معناي امروزي آن ) نزد گذشتگان محجورتر بنمايد و همچنان بر ابعاد دروني ، مذهبي و عرفاني آن تاكيد رود .
آزادي نزد امروزيان
اما با وقوع پديده رنسانس و پيدايش عصر روشنگري كه همراه بود با ظهور پروتستانتيزم به مثابه قرائت جديدي از مسيحيت ، در طي چند قرن ( 15 تا 18 ) انديشه هاي جديدي شكل گرفت كه با انقلاب فرانسه در سال 1789 خود را به شكل رسمي مطرح ساخت. اين جهان بيني جديد به شكل بنياديني خود را از جهان بيني گذشتگان تمايز بخشيده بود. اگر جهان بيني گذشته بر مرجعيت مذهب به عنوان تنها منبع « معني بخش » و « الزام بخش » تاكيد مي ورزيد ، جهان بيني جديد دو منبع ديگر را نيز بدان افزود كه يكي « علم » بود و ديگري « عقل » ، كه در اصالت بخشي آن عبارت است از سيانتيزم و راسيوناليزم ، و در كنار اينها پروتستانتيزم كه تحولي بود از درون مذهب مسيحيت بر تطبيق پذيري ايمان با انديشه هاي روشنگري.
شايد بتوان اين تحولات را راديكاليسم به معناي واقعي كلمه دانست چرا كه در اين انقلاب همه جانبه در جهت علمي : علم از تحليل قياسي به تحليل استقرايي روي آورد ( به كوشش فرانسيس بيكن پدر علم جديد ). و در جهت عقلاني : عقلانيت غايت انديش گذشتگان جاي خود را به عقلانيت ابزاري امروزيان داد. عقلانيتي كه همه پديده هاي طبيعي را همچون موادي مي پنداشت در جهت بهره وري و تصرف هر چه بيشتر آدمي در جهت ايجاد رفاه و برخورداري. و در جهت رفورميزم مذهبي : لوتر پيشواي مكتب پروتستانتيزم كه به صراحت گفت : « هر يك از ما كشيشي هستيم » ، و بدين طريق آزادي فرد را از مرجعيت هاي روحاني اعلام داشت. و در جهت فلسفي: فلسفه از تفسير جهان به سوي تغيير جهان گرايش يافت ( تبيين ماركس و انگلس ) و كانت كه بر خرد اخلاقي و « خود – خواستگي » اراده آدمي تاكيد ورزيد و بدين طريق آزادي « انسان » را از « خدا » اعلام داشت. و در ادامه همين روند اگزيستانسياليسم « آزادي مطلق » و « تقدم وجود بر ماهيت » را مطرح ساخت و نيچه در مكتب قدرت پرستانه اش از « مرگ خدا » سخن راند و فوئر باخ كه در « ذات مسيحيت » تمامي انگيزه هاي مذهبي و ارادت ورزي هاي معنوي بشريت را به عنوان فرافكني عناصري از تجربه بشري در چيزهاي مورد پرستش معرفي كرد ، و در نهايت و به طور كل انسان گرايي جاي خداي گرايي را گرفت.
و اينچنين در يك گرايش فراگير انديشه بشري از مرجعيت توحيدي مذهب ، به تثليث علم ، عقل و مذهب روي آورد و بشر مدرن به واقعيت زندگي بازگشته و مفاهيم جديدي همچون حقوق بشر پديد آمد و به جاي « تكاليف » بر « حقوق » فردي ، انساني و اجتماعي آدمي تاكيد رفت ، و در بستر اين تغييرات ريشه اي ، بنيادهاي جهان گذشته به معناي واقعي كلمه ويران گشت.
بدين لحاظ انسان جديد كه در ارتباط با منابع جديدتر معرفت صاحب ثروتهاي عظيم معنوي ، فكري و حتي اقتصادي شده بود و به بازنگري اساسي از تصوير خود از خودش دست يازيده بود. بنا بر اين تصوير جديد نيازش را به آزادي منطبق بر صورتهاي جديد زندگي خويش بيش از پيش احساس مي كرد. و در يك حركت تدريجي آزادي ليبرالي ، به مثابه قرائت متفاوتي از آزادي ، پا به عرصه وجود نهاد. ليبرال هاي اوليه مي كوشيدند واقعيت و فراواقعيت زندگي آدميان را از هر گونه قيدي رها سازند ، به همين لحاظ هم با مذهب و هم با قانون ( قراردادهاي اجتماعي ) مخالفت مي كردند ، چرا كه معتقد بودند هم شريعت و هم دموكراسي آزاديهاي آنها را كاناليزه مي كند . ليبراليسم آنها بر آزادي انتخاب كه به تبع آن آزادي انديشه و بيان را نيز شامل مي شد ، بنا شده بود و سامان فكري شان را بر اين نهاده بودند كه : « جامعه و انسانها همواره در موقعيت انتخاب قرار دارند و هيچگاه به مرحله « بعد از انتخاب » نمي رسند ، آنها همواره مي توانند در شكل زندگي ، شغل ، نوع مذهب و ديگر جنبه هاي زندگيشان دست به انتخاب بزنند بدون اينكه الزامي بر آينده داشته باشند » و از طرفي ديگر عدالت در پيشگاه آنها عبارت بود از « امكان فرصتهاي يكسان براي همه در جهت بروز و نمايش استعدادهاي فردي خويش » . شايد بتوان از اعتقاداتشان چنين برداشت كرد كه آنها مي خواستند به هر آن چيز كه رشد تكاملي انسان را از جريان طبيعي اش خارج مي سازد مقابله كنند ، حال اين موانع چه فرهنگ باشد ، چه مذهب و چه قانون. آنها معتقد بودند كه انسان بايد بر اساس آنچه خود مي انديشد و انتخاب مي كند حركت كند.
اين قرائت هاي متفاوت از مفهوم آزادي و عدالت ، ليبراليسم را كه فرزند روشنگري بود به شكل بنياديني از انديشه هاي گذشته تمايز بخشيد. اگر گذشتگان بر درونگرايي و آزادي از اميال نفساني اهميت مي دادند ليبرالها بر برونگرايي و آزادي همه جانبه در شكل بخشي به زندگي فردي در تمام حوزه هاي زندگي با توجه به حقوقي كه فرد براي خويش به عنوان يك انسان تلقي مي كرد ، تاكيد داشتند و اگر آنها از آزادي آدمي در چهارچوبي معين ( مذهب ) سخن مي راندند ، ليبرالها بر « رهاسازي » اراده و انديشه بشري تاكيد مي ورزيدند و سرنوشت فرد را به خود فرد واگذار مي كردند. كه پيامدهاي اين نگرشهاي متفاوت ( بخصوص راسيوناليسم و پروتستانتيزم ) به شكلي منطقي ، « فايده گرايي و فردگرايي » بود. دو نگرش متفاوت نسبت به جهان كه برخي آنها را معادل يكديگر مي گيرند ، بخصوص « چپ » ها در اروپا كه چنين نگرشي دارند در حاليكه چنين به نظر نمي رسد. فايده گرايي به معناي افراطي آن ( تا آنجا كه حتي ارزشهاي انساني و اخلاقي را نيز زير پا بگذارد ) شايد يكي از ميوه هاي خراب درخت فردگرايي باشد. فردگرايي در انساني ترين مفهوم آن عبارت است از : « تكيه و اعتماد بر عقلانيت فردي و بي نيازي جستن از الزامهاي خارجي ، تمايز بخشيدن خود از ديگران و حق دادن به خود در انتخاب روشهاي مناسب زندگي و مسئوليت پذيري و پذيرفتن تمامي پيامدهاي حاصل از آن و نيز آگاهي و حساسيت نسبت به حقوق انساني و اجتماعي » . فردگرايي در واقع « عزت بخشي » به انسان در مقابل « ذلتي » است كه مذاهب در گذشته بوجود آورده بودند ، و نيز اهميت بخشي به انديشه و عمل كنشگر در ميان مكاتب جامعه شناختي ايي است كه فرد را صرفا ساخته « ساختارهاي پهن دامنه » جامعه مي انگارند و خصوصيات فردي او را بر حسب « جايگاه » او مشخص مي سازند.
به هر حال چنين به نظر مي رسد كه به طور خلاصه بتوان پايه هاي بناي مدرنيته را بر سه ستون اصلي استوار نمود : علم گرايي ، عقل گرايي و به تبع آن فردگرايي .
چالشهاي نوپديد
اما در اوايل قرن نوزدهم در ميان دانشجويان فرانسوي خلاء ايمان محرز مي نمود، بخصوص كه برخي فرصت طلبان با اتكاء به آزادي ليبرالي به « تحقق نفس » و « تمدد جسم » مي انديشيدند و در جهت بسط اميال و غرايز خويش كوشيده و خود را از هر گونه قيد انساني و اخلاقي رهايي بخشيده بودند. كه اين روايتهاي تازه كه به نوعي آنارشيزم و از هم گسيختگي ايي را نشان مي داد كه انقلاب فرانسه و انديشه هاي آن پديد آورده بود برخي نخبگان اجتماعي همچون كنت ، اسپنسر و دوركيم را بر آن داشت كه براي التيام و توجيه « درد زمان » ، « دين بشريت » بنا نهند يا از « نظريه تكاملي » سخن برانند و يا «اخلاق مدني » را در مقابل اخلاق مذهبي ترويج كنند و تا آنجا پيش روند كه برخي بنيانگذاري جامعه شناسي را حركتي در جهت مقابله با انديشه هاي روشنگري تلقي نمايند ، و يا برخي ديگر همچون دوبونالد و دوميتسر آرزوي بازگشت به دوران پيش از انقلاب را در سر بپرورانند.
در واقع پس از « مرگ خدا » و افول كاتوليسيسم توسط ژاكوپن ها و نزول قدرت كليسا و رها سازي بشر مدرن از قيدهاي شريعت در خلاء يي كه پديد آمده بود انسان جديد نياز به پشتوانه هايي را هم در درون و هم در بيرون به لحاظ ايجاد هماهنگي وجود با جهان خارج احساس مي نمود. چنين به نظر مي رسد كه جامعه شناسي اوليه مي كوشيد هم در درون آدميان ايماني تاز بپرورد و هم در محيط بيرونشان و در بستر جامعه نظم و ثباتي را كه با انقلاب از ميان رفته بود بدون به كارگيري دوباره « تعادل بخش » هاي مذهبي بازگرداند ، شايد بتوان كوشش كلود سن سيمون و آگوست كنت را در اين جهت بررسي نمود. اما گرايش غالب در ميانشان به شكلي متمايز رفتار مي كرد ، در واقع « انديشمندان فرانسوي پيوسته با اين مسئله درگير بودند كه چگونه مي توان اخلاق عمومي و خصوصي را بدون تصويب هاي مذهبي ابقاء كرد ». آنها بر ايجاد جامعه مدني مبتني بر قراردادهاي اجتماعي تاكيد ورزيدند و با گسترش عقلانيت در روابط اجتماعي و تقدس زدايي ذهنيت ها تا حدود بسيار زيادي توانستند در واقعيت زندگي خويش تصرف نموده و رفاه و آزادي ايي كه غايتشان بود را بوجود آورند.
اما مشكل اساسي آنها در « فرا واقعيت » زندگيشان بود ، اينكه بشر جديد نمي توانست غايت آرامش بخشي براي زندگي خويش بيابد و از طرفي ديگر « آزادي انتخاب » را به معناي واقعي كلمه تحمل نمايد. شايد بتوان درد انقلابيون فرانسوي و روشنفكران عقل گراي پس از آنها را ، درد تاريخي بشريت بر اين كره خاكي در تمام دورانها نام نهاد ، چرا كه طبيعت بشري چنين است كه تنها در همنشيني با عالي ترين مفاهيم ( همچون حقيقت ، عشق ، زيبايي ، مهرباني و البته عقلانيت فراگير و ... ) است كه مي تواند خود را خوشبخت احساس كند و به آرامش واقعي دست يابد و اين مستلزم آن است كه او « خوب بودن » را « انتخاب » كند چرا كه فضيلت اجباري هيچ ارزشي ندارد ( آنطور كه در سنت مذهبي مي خواهند آدميان را به زور به بهشت ببرند و همانطور كه از آيه مشهور : لا اكراه في الدين ... تفسير لطيفي ارائه كرده اند مبني بر اينكه ايمان از جنس مفاهيمي همچون عشق و دوست داشتن است. بدين لحاظ ذاتا اكراه بردار نيست ، همانگونه كه نمي توان كسي را به زور دوست داشت ) ، و از طرفي ديگر طبع آدمي طوري است كه نمي تواند همواره و هميشه « با بهترين مفاهيم زندگي كردن » را تحمل نمايد. با بهترين مفاهيم زندگي كردن صداقت ، عقلانيت ، اراده و ظرفيت مي خواهد. اين عدم توانايي را در نظر بگيريد و از سوي ديگر توجه داشته باشيد كه آدمي موجودي است كه گسترش اميال و آرزوهاي حقيرانه خويش را نيز به غايت دوست مي دارد با كمترين آزادي ايي به « تحقق نفس » مي انديشد و به سوي آن گرايش مي يابد ، اما مسئله اساسي تر اين است كه او در اينجا هم به لحاظ فطرتي كه خداوند در وجودش به يادگار نهاده ( از ديدگاه مذهبي ) يا وجدان بشري اش ( از ديدگاه انساني ) و توجه به كرامت انساني اش ( از ديدگاه ليبرالي ) نمي تواند براي هميشه حقارت خويش را تحمل كند در نتيجه به سوي « خوب شدن » باز مي گردد و باز دور گذشته ادامه مي يابد.
اين تناقض دردي است كه بشريت را در همه زمانها از آن رنج مي برده است و مي برد. اين درد تاريخي نه تنها در جهان جديد مرتفع نگشت بلكه از جهاتي تشديد نيز گرديد. در واقع ساختارهاي عقلاني شده مدرن جايي براي طرح و تحقق آن حقائق عالي و ماورايي نگذارده بود ، آدميان در فايده گرايي بوجود آمده بر رفاه هر چه بيشتر مي كوشيدند و بعضا در خرده بورژوازي حقيرانه اي گرفتار آمده بودند و از طرفي ديگر در نبود الزامهاي مذهبي ، جامعه نمي توانست با تكيه صرف بر قراردادهاي اجتماعي اعضاء خويش را بر « انساني رفتار كردن » ملزم نمايد.
و حال در چنين وضعيتي در نبود خدا و شريعت و در فردگرايي بوجود آمده ، انقلابيون فرانسوي كه پس از پشت سرنهادن دوران راديكاليسم و در آرامش ذهني بوجود آمده ، آزادي انتخاب « دلهره » اي وحشت انگيز بر جانشان مي افكند ، كوشيدند به جاي ايمان از دست رفته به ايمانهاي تازه تري تكيه نمايند چرا كه در واقع چنين به نظر مي رسد كه حقيقت بشريت مصداق همان سخن ايوان كارامازوف است كه گويي با همين انقلابيون فرانسوي سخن مي گويد : « با آنكه انسان عاصي آفريده شده است غلامي تمام عيار است
… غرور و عصيان آنان درست همانند طغيان دانش آموزاني است كه در كلاس به اعتصاب پرداخته و آموزگار با توسري آنان را از در مي راند . يك روز لذت طغيان خواهي آنان پايان خواهد يافت و اين خودسري برايشان گران تمام خواهد شد ، بدين معني كه معبدها را با خاك يكسان خواهند ساخت و زمين را غرق در خون خواهند نمود ليكن سرانجام اين كودكان ابله پي خواهند برد كه شورشيان سست عنصري هستند و قادر به تحمل جرئت خويش نمي باشند و بنابراين با چهره هايي كه از اشكهاي احمقانه خيس شده است تصديق خواهند كرد كسي كه آنان را طاعي آفريده بدون شبهه نظري جز تمسخر آنان نداشته است. آنان با ياس و نوميدي اين سخنان را ايراد خواهند كرد و اين كفر آنان را سيه روزتر خواهد ساخت زيرا خوي انساني قادر به تحمل كفر نيست و سرانجام خودش ، خود را مجازات خواهد كرد ... » . و نيز اينكه « براي بشر تشويشي دردناكتر از آن نيست كه كسي را بيابد تا هر چه زودتر نعمت آزادي را كه با آن به دنيا آمده است به او تحويل دهد ... » .به همين لحاظ اين انقلابيون پس از گرفتن آزادي خويش از چنگال « خدا » يا « خدايگان زميني » ، در تشويش به وجود آمده ، به سرعت آزادي خويش ، اين بهاي گرانبها را كه با مشقت بسيار به چنگ آورده بودند به بانيان علم جديد تفويض كردند تا آنها مقدراتشان را بر اساس محاسبات رياضي پيش بيني نمايند.
آنها نيز همچون اصول گرايان و شريعت گرايان مذهبي در رويكردي متمايز كوشيدند با تاكيد بر « تسخير طبيعت » و بالابردن سطح رفاه عمومي صورت مسئله را پاك سازند ، تا بتوانند به پشتوانه « قدرت » آزادي دوباره اي را به چنگ آورند و به آرامش روحاني دست يابند. اما اين نديده گرفتن و اين پاك كردن صورت مسئله برايشان گران تمام شد چرا كه تجربه بردگي تكنولوژي ، جنگ هاي جهاني ، فاشيزم و كمونيزم كاخ آرزوهايشان را ويران ساخت. براي انسانهاي متمدن و عقل مدار مدرن بسي ننگين بود كه در لاي چرخ دنده هاي ماشين گرفتار آيند ، يا چنين وحشيانه به جان يكديگر افتند ( در جنگ هاي جهاني ) يا با آن پشتوانه عظيم عقلانيت ، نقادي و روشنگري سر بر آستان « پيشوا » نهند ، در مقابلش زانو بزنند و به پرستش سايه خدا بر روي زمين روي آورند ( در فاشيزم ) و يا چنين گوسفند مابانه عقلانيت و آگاهي و از همه مهمتر آزادي فردي ، اجتماعي و سياسي خويش را تحت سيطره يك قدرت متمركز محصور سازند ( در كمونيزم ). همچنانكه پوپر تصريح مي كند « كساني كه بر آزادي شوريده اند به اين شيوه و حيله متشبث بوده اند كه « بايد از عواطف بهره جست ، نه اينكه نيروي خود را در كوشش بيفايده براي نابود كردن آن به هدر داد » » . پوپر « عاطفه گرايان » ( فاشيستها و ماركسيستها ) را « ستون پنجمي در ميان روشنفكران » دانست كه « چون عمدي نداشت و ندانسته عمل كرد ، دو چندان موثر افتاد » . در واقع در اوج عقلانيت باز بشريت از عاطفه گرايي هايي لجام گسيخته اش ضربه خورد. فاشيزم و كمونيزم ( با آنكه ادعاي علمي داشت ) بدون تكيه بر احساسات عوام و طبقه كارگر نمي توانست چنين موثر عمل نمايد .
حال اين تجربيات تلخ اين سوال اساسي را در ذهن اقليتي از بشريت فرامدرن باعث گرديده است كه : آيا مي توان براي هميشه نقش عواطف انساني را در سرنوشت بشري كنار گذاشت ؟ و نيز چگونه مي توان احساسهاي انساني را در كنار عقلانيت ( نه در تقابل با آن ) حفظ نموده و از انحرافات آن ، چه در گذشته ( همچون تصوف ) و چه حال ( همچون فاشيزم ) جلوگيري نمود ؟
به هر حال شايد بتوان چنين نتيجه گرفت كه تجربه روشنگري و حوادث پس از آن براي بشر فرامدرن دو نتيجه عمده داشت : 1- ضرورت ايمان براي آدميان اجتناب ناپذير است و كوشش بايد بر اين باشد كه از ايمانهاي كاذب جلوگيري شود. 2- قانون نافي آزادي نيست ، بلكه اگر صحيح وضع شود زمينه ساز آن نيز خواهد بود .
متشكرم
به نام خدا
تاريخ علم : تكامل گرايي علمي واقعيتي فراسوي انقلابهاي علمي
نويسنده : زهره خورسندي
مقدمه: مطلبي كه در زير خواهد آمد روايتي است مكتوب ، و بر آمده از بينش ، طرزتفكر و جهت گيري خاصي كه در ارتباط با علم ، پس از انديشه فراوان و ارتباط نزديك ، در ذهن اين حقير شكل گرفته و تعهدم به حقيقت مرا بر آن داشته تا متواضعانه بكوشم با نگارش اين نوشتار موضع خويش را به شكلي روشن تر به بحث بگذارم تا در عين حال كه همچنان بر موضع خويش پا مي فشارم ، زمينه هاي لازم و راه را براي بازبيني و باز انديشي دوباره ( حتي بر اساسي ترين عقايدم ) بوجود آورده و باز گذارم تا در نهايت هر يك از خوانندگان از ظن خويش يار من شوند ، بينديشند و داوري كنند.
در اين رهيافت ابتدا در يك رويكرد تاريخي به دورانهاي علمي خواهم پرداخت ، در مرحله بعد با بيان ويژگي هايي از علم ، اشاراتي به تفكر انديشمندان مخالف همچون ماكس وبر خواهم داشت و در لابلاي مباحث مطرح شده استدلال هاي خويش را مطرح خواهد نمود. اميدوارم كه با من همراه شويد.
دورانهاي علمي:
تاريخ علم را مي توان به دو دوره تقسيم نمود. ابتدا دوره ايي كه انسان تنها به مدد نيروي تجريد و تعميم ذهن خود تبيين هايي درباره پديده هاي اطراف ارائه مي داد و هيچگونه ملاكي براي سنجش فرضيات خود نداشت، و پس از آن دوره اي كه انسان با دست يافتن به مكانيزم عمل برخي پديده ها از قبيل چشم ، دست به كار طراحي ابزارهاي علمي زد تا ضمن تصحيح خطاي ناشي از محدوديت حواس خود به كشف دنيا و احاطه بر آن بپردازد.در دوره اول كه تا زمان گاليله ادامه داشت ، دانشمندان تنها به اتكاء مشاهده و ساختن پيش فرضهاي ذهني ، نظريه هايي ارائه مي دادند كه صرفا تلاشي ذهني براي توضيح منطقي امور طبيعي بود و نمونه اين تلاشها توجيه حركت ستاره ها با فرض اينكه زمين مركز عالم است مي باشد. در اين دوره هيچ ملاكي براي سنجش صحت يك نظريه وجود نداشت و تنها راه ابطال يك نظر يافتن مواردي بود كه اين نظريه قادر به ارائه توضيحي نبود و يا نتايج متناقضي به بار مي آورد. گاليله با انجام آزمايش علمي ، انقلابي در علم به وجود آورد و نشان داد كه نتيجه گيري صرفا ذهني در امور طبيعي مي تواند ما را به خطا ببرد ، و با انجام آزمايش مي توان قضاوت درباره صحت نظريات علمي را به دادگاه طبيعت سپرد. ( بطور مثال : تا قبل از گاليله فرض بر اين بود كه جسم سنگين تر زودتر از جسم سبكتر در صورت رها شدن از ارتفاع به زمين مي رسد. اما گاليله دو جسم هموزن مانند يك گلوله آهني و يك ورقه آهني را به طور همزمان از بالاي برج پيزا به پايين رها كرد و همه مشاهده كردند كه گلوله آهني زودتر به زمين رسيد ). از اين زمان بود كه روش علمي آزمايش و مشاهده ، جايگزين روشهاي نادقيق قبلي گرديد. ضمن اينكه با پيشرفت رياضيات توسط نيوتن ، ابزار و حجتي قوي در اختيار دانشمندان علم فيزيك قرار گرفت كه به كمك آن براهيني قاطع براي اثبات نظريه و يا تبديل مفاهيم كيفي به كمياتي عدد پذير ارائه نمودند.
انقلاب علمي و تكامل گرايي:
در كلاس فلسفه علم ضمن توضيح « معرفت بين الاذهاني » گفته شد كه دانشمندان علوم طبيعي مدعي اند كه معرفت علمي خارج از ذهن آنان وجود دارد و آنها با اين پيش فرض كه نظمي بر جهان حكمفرماست ، به كشف همشكلي هاي موجود و استخراج الگويي پرداخته و اين الگو را به عنوان قانون طبيعت به ديگر موارد تعميم مي دهند و با اينكه همه دانشمندان يك رشته مثل فيزيك بر سر صحت يك نظريه اتفاق نظر دارند نظريه ايي ديگر سر بر مي آورد و بنيان نظريه قبلي را برمي اندازد و با استناد به كتاب « ساختار انقلابهاي علمي » نوشته توماس كوهن اين ادعا مطرح شد كه علم به صورت انقلابي متحول مي شود .اما مخالفين اين نظر ادعا مي كنند كه علم در طول تاريخ خود رو به جلو بوده و تكامل مي يابد و در اين مسير هر روز سخت تر و غيرقابل انعطاف تر مي شود. از اين ديدگاه انقلابهاي علمي استثنا هستند و همانگونه كه تنها برخي از جوامع بشري در طول حيات خود انقلاب را تجربه نموده اند ، ميدانهاي مختلف علم هم به ندرت دچار تحول انقلابي شده اند و اصولا اگر هر تغيير در دنياي علم تمام يافته هاي قبلي را زير سئوال مي برد ما هر روز شاهد سوزانده شدن كتابهاي علمي و چاپ كتب جديد مي بوديم !
ضمن اينكه انقلاب در يك جامعه مثل فرانسه خود يك لحظه از تاريخ تكامل بشر در مقايسه با كل آن مي باشد و تكاملي بودن روند تاريخ را زير سئوال نمي برد. انقلاب علمي مانند كشف اشعه ايكس يافته هاي قبلي را يكسره نقض نكرد بلكه تنها پنجره و يا افقي جديد از امكانات تازه كه قبلا تصورش را هم نمي كرديم به روي ما گشود و ناديده هايي را بر ما آشكار كرد.
ضمن اينكه تامس كوهن هم اين نكته را تاييد مي كند كه انقلابي كه در يكي از سنتهاي علمي حادث مي شود ، ضرورت ندارد كه بر سنتهاي ديگر گسترش پيدا كند. او مي گويد: « غالبا وقتي همه ميدانهاي علمي را با هم در نظر بگيريم ، چنان به نظر مي رسد كه ساختاري متزلزل است و ميان بخشهاي مختلف آن انسجامي وجود ندارد و با بر جاي ماندن و يا سقوط هر يك از نمونه ها تمام علم برجاي مي ماند يا سقوط مي كند. ولي علم به ندرت چنين است يا هرگز چنين وضعي را نشان نمي دهد. برخلاف ، چون نمونه ها را به جاي قواعد قرار دهيم اختلاف و تنوع ميدانهاي علمي و تخصصها را بهتر مي توانيم بفهميم. قواعد صريح در صورتي كه وجود داشته باشد ، معمولا ميان گروههاي وسيع علمي است ، ولي نمونه ها لزومي ندارد كه چنين باشد. »
در مورد تكاملي بودن علم ، نيوتن مي تواند بهترين نمونه باشد. او در همان سالي كه گاليله از دنيا رفت متولد شد و بسيار خوش اقبال تر از او بود چرا كه بعد از مرگ گاليله مخالفتها عليه روش آزمايش و مشاهده اندك اندك فرو نشسته بود و نيوتن در جوي مساعد كار و تحقيق علمي پا به عرصه وجود گذاشت و در طول دو سالي كه طاعون زندگي را در انگلستان فلج كرده و تمام دانشگاهها و مراكز علمي را به حال تعطيل درآورده بود توانست علم بشر را با كشف قواعد ديفرانسيل و انتگرال و نيز قوانين سه گانه خود در فيزيك به اندازه دويست سال جلو ببرد.
او قوانين اساسي خود را از هيچ به وجود نياورد بلكه درباره بسياري از امور كه مردم عادي بديهي مي پنداشتند تعمق مي نمود و برخي از آنها را به بيان رياضي درآورد. كشف نيوتن اين نبود كه نيرو برابر است با حاصلضرب جرم در شتاب ، بلكه اين فقط تعريفي براي نيرو بود و كشف او در واقع اين بود كه قوانين فيزيكي را مي توان به ساده ترين نحو بر حسب مفهوم نيرو بيان داشت.
سالها پس از نيوتن ، انشتين به مانند او درباره بديهي ترين مفهوم يعني نيرو به تفكر پرداخت و سئوال بزرگي در ذهن داشت كه براي فيزيكدانان قبل از او يا وجود نداشت و يا بدون پاسخ مانده بود !
او به منشاء وجودي نيرويي مثل جاذبه انديشيد و در نهايت نظريه نسبيت را ارائه داد كه نه تنها در عالم فيزيك انقلابي محسوب مي شد ، بلكه درك فلسفي ما را از زمان و مكان تغيير داد. همين امر موجب شده است برخي نظريه انشتين را ناقض نظريه نيوتن بدانند ، در حالي كه انشتين بر شانه هاي نيوتن ايستاده است و ملاك صحت روابط نسبيت انشتين را قابليت تبديل اين روابط در شرايط عادي به فرمولهاي نيوتن مي دانيم. (براي اثبات اين قضيه مي توان به تبديلات لورنتس كه فرمولهاي اصلي انشتين براي توضيح زمان و مكان نسبي هستند و تبديل اين فرمولها به روابط نيوتن ، در صورتي كه سرعت جسم بسيار كمتر از سرعت نور و در محدوده آشناي هر روزه ما قرار داشته باشد ، اشاره نمود.)
ماكس وبر ، الگوي روش علمي و نقد آن :
در فلسفه علم كارايي علم پذيرفته مي شود اما به نقل از ماكس وبر گفته شد كه دانشمندان وقايع را در ذهن خود ساده سازي مي كنند و الگويي را براي صورت ساده شده واقعيت در نظر مي گيرند و تاييد آنرا هم از آزمايشات مي گيرند. و يا به نقل از تامس كوهن گفته شد كه دانشمندان يك رشته در يك پارادايم قرار دارند ، دنيا را با عينك فرضيات خود مي بينند ، گوشه ايي از واقعيت را كاريكاتوروار بزرگ كرده و باقي را كوچك مي بينند.اگر برداشت وبر صحيح باشد و ذهن دانشمند وقايع پيچيده را به گونه ايي ساده سازي كند ، لاجرم دانشمندان بر سر هيچ مسئله ايي نبايد به توافق برسند چرا كه هر كدام تجربيات متفاوت ذهني در طول زندگي داشته اند و هر كدام يك پديده را به صورتي متفاوت از ديگران مي بيند. اما ذهن ما تنها قبل از انجام آزمايش علمي ، تفسير منحصر به فردي ارائه مي دهد كه پس از آن كه فرضيات ما به محك آزمايش سپرده شد آنرا در معرض نقد طبيعت گذاشته ايم و اين طبيعت است كه قضاوت مي كند و در نتيجه همه دانشمندان امكان رسيدن به توافق و نيز معرفت بين الاذهاني را پيدا مي كنند.
همچنين مي توان گفت ساده سازي واقعيت در مورد دانشي كه مراحل ابتدايي پيشرفت خود را مي گذراند صادق مي باشد. به عنوان نمونه مي توان به وضعيت دانشجوي سال اول فيزيك اشاره كرد كه به اذعان فيزيكدانان قادر به درك مفاهيمي چون جرم، سرعت، شتاب و … نيست و بايد مفاهيم را در عمل بكار گيرد و در حين آزمايش به مفهوم آن پي ببرد. درست مثل كودكي سه ساله كه در صورت شنيدن كلمه پيچ گوشتي هيچ دركي از آن نخواهد داشت حتي اگر تصوير پيچ گوشتي را هم در ذهن داشته باشد ، تنها وقتي كه در عمل پيچ گوشتي را به كار بگيرد و يا طرز كار آنرا ببيند كلمه پيچ گوشتي به انضمام مفهومي كه اين كلمه ناظر بر آن است در ذهن او ته نشست خواهد شد.
به همين دليل براي شروع يادگيري بايد پديده فيزيكي را از تمام متغيرهاي دخيل در مسئله ايزوله نمود تا بتوان با دقت بالا به مشاهده تاثير تنها يك متغير پرداخت. اما با مسلط شدن بر شرايط ساده سازي شده آزمايشگاهي تازه كار دانشجوي فيزيك براي روبرو شدن با واقعيت آغاز مي شود و با مدد گرفتن از قوه تخيل خود و معادلات رياضي بايد بتواند تمام نيروهاي موثر بر يك پديده را و در واقع شرايط مقدم بر وقوع آن را تحليل نمايد.
پارادايم و گذر از آن : در خصوص دچار شدن دانشمند به يك پارادايم مي توان گفت كه با وجود اينكه دانشمندان يك رشته براي توضيح واقعيت به موفق ترين نظريه متوسل مي شوند و تنها از همان منظر به پديده نگاه مي كنند، اما كشفيات علمي دقيقا توسط كساني صورت مي گيرد كه به هيچ گونه پارادايمي مبتلا نباشند و بتوانند نكاتي را كه از ديد ديگران پنهان مانده كشف كنند.به عنوان مثال زماني در آفريقا مشاهده شد كه مارماهي هايي كه از آب بيرون افتاده بودند نوعي الكتريسيته در بدن خود داشتند، يعني به هنگام لمس آنها لرزه ايي در بدن انسان به وجود مي آمد. فيزيكدانان قبل از اين بار الكتريكي را كشف كرده بودند اما در مورد اين حيوان نمي دانستند منشاء بار الكتريكي از كجاست و در نتيجه براي سالهاي طولاني نظر دانشمندان اين بود كه بدن مارماهي الكتريسيته حيواني توليد مي كند. مارماهي ها را به انگلستان بردند و روي آنها آزمايش انجام دادند به اين ترتيب كه بدن آنها را با ميخهاي كوچك آهني به ميز تشريح وصل كرده ، پنس مسي را به بدن آنها تماس مي دادند و تخليه الكتريكي مشاهده مي كردند و تمام بدن حيوان را به دنبال منبع توليد الكتريسيته تكه تكه مي كردند. در نهايت دانشمندي انگليسي به نام ولتا متوجه شد كه علت جرقه الكتريكي مشاهده شده نه در بدن حيوان بلكه در ميخ هاي آهني و پنس مسي مي باشد كه يكي گيرنده و ديگري دهنده خوبي براي الكترون مي باشند و بدن حيوان به علت دارا بودن اسيد خاصي تنها كاتاليزور خوبي براي انتقال جريان الكتريسيته بوده است و با استفاده از همين خاصيت موفق شد باطري هايي بسازد كه هنوز هم به نام خود او ولتا نام دارند.
اگر همه دانشمندان تاريخ علم را مبتلا به پارادايم بدانيم ، راهي براي كشف ناديده ها باقي نمي ماند و علم دچار ركود خواهد شد. بر پايه ديدگاه توماس كوهن يك پارادايم در مواجهه با موارد پيش بيني نشده و موقعيتهاي متفاوت قابليتهاي خود را نشان مي دهد و اگر از پس توضيح برخي نكات بر نيايد و يا دقت كافي نداشته باشد ، با وضعيتي بحراني مواجه شده ، دانشمندان درگير مسئله را به فكر يافتن توضيح ديگري خواهد انداخت.
مفهوم پارادايم يك مفهوم ذهني و نه عيني است ، نمي توان آنرا ديد و اندازه گرفت و شدت آنرا سنجيد ! در نتيجه وجود اين مفهوم را نمي توان با دلايل و براهين قطعي ثابت كرد. وقوف بر نقاط ضعف يك نظر مستلزم نداشتن پارادايم و داشتن نگاهي دقيق و ديدگاهي مستقل است.
تامس كوهن و علوم اجتماعي :
كوهن در جاي ديگري اذعان مي كند كه “پيشرفت مزيتي است كه تقريبا به صورت انحصاري به فعاليتهايي كه آنها را علم مي خوانيم اختصاص دارد. ” اما در اين مورد كه آيا علوم اجتماعي معاصر واقعا علم است يا نه مي گويد: “ تمام ميدانهاي آفريننده مثل هنر ، فلسفه ، نظريات سياسي و غيره مانند علم ، ترقي را عرضه مي دارند ، عالم الاهياتي كه از جزميات ديني سخن مي گويد ، يا فيلسوفي كه احكام كانتي را در معرض موشكافي قرار ميدهد ، در پيشرفت گروهي كه در مقدمات با او مشاركت دارد سهيم است. هيچ مكتب خلاق معترف به گونه ايي از كار نيست كه از يكسو ، يك كاميابي خلاق باشد ولي از سوي ديگر چيزي بر دستاورد دسته جمعي گروه نيفزايد.“علم فيزيك و ويژگي هاي آن :
فيزيك علم تقريب است و فيزيكدانان ادعاي جوابهاي قطعي نمي كنند ، به عنوان مثال طول يك مداد را اگر بخواهيم اندازه گيري كنيم ممكن است عدد روبرو را به دست آوريم: 00000000000000023/12 ، كه در رياضيات عدد بعد از مميز با وجود ناچيز بودن باز هم وجود دارد اما در فيزيك از اين عدد صرف نظر مي كنيم مگر اينكه شرايط مسئله ايجاب كند و صرف نظر كردن از اين اعداد ناچيز باعث به دست آوردن نتايج اشتباه نمي شوند چرا كه بر اساس دستگاه مختصاتي كه در آن قرار داريم واحد اندازه گيري مناسب آن دستگاه را انتخاب كرده ايم كه خود نوعي زبان مشترك ميان دانشمندان يك رشته علمي محسوب مي شود، كه در مورد طول مداد واحد اندازه گيري مناسب سانتي متر و اگر دقيق تر خواسته باشيم ميلي متر است و به ريزتر از آن احتياجي نداريم و اگر قرار باشد براي اندازه گيري هر چيز به تقسيمات اتمهاي آن هم توجه كنيم دچار پارادوكس زنون خواهيم شد !ادعاي علم فيزيك اينست كه تقريب نزديك به كمال نمي تواند تصادفي باشد و اگر ما درباره قوانين حاكم بر حركت اجسام اشتباه مي كنيم اين نتايج دقيق قابل توجيه نخواهند بود.
هيچ دانشمندي دستاوردهاي دانشمندان قبلي را نمي پذيرد بلكه در صورت داشتن دلايل محكم در مورد صحت آنها قانع مي شود. دنياي علم را مي توان به دو بخش سايه و نيم سايه تقسيم نمود: بخش مركزي كه سايه مطلق است شامل آن زمينه هايي از دانش بشري مي شود كه همه دانشمندان در مورد آن اتفاق نظر دارند و از آن براي كشفيات بعدي استفاده مي كنند و بخش نيم سايه شامل مسائلي است كه هنوز در مورد آن مطمئن نيستيم و هيچ كدام از فرضيات موجود تمام دانشمندان آن رشته را قانع نكرده است. (مانند مسئله بغرنج منشاء كره ماه كه با وجود فرضيات گوناگون هيچ كدام جواب آخر را نمي زنند.)
تواضع علم :
علم ادعاي كامل بودن نمي كند بلكه درصدد پيشرفت و ترقي است ، ما جواب بسياري از سئوالات بشر را نمي دانيم و با يافتن يك نكته نكات مجهول بيشتري بر ما آشكار مي شوند ، تنها ادعاي علم برتري روش علمي است و اينكه همان دانسته هاي اندكمان از دنيا ، بر پايه شواهد و مدارك و دلايل محكم و قاطع باشد طوري كه از معلق بودن ميان آسمان و زمين رهايي يابيم و پايمان را روي زميني سفت بگذاريم.براي فرو ريختن بناي علم بايد زيربناي آنرا سست كرد. دانشمندان همه از اصول موضوعه ايي بهره مي گيرند كه مانند گزاره 4=2+2 درستي آنرا بديهي ميدانند و هر عقل سليمي صحت آنها را مي پذيرد. به مرور كه به سطوح بالاتر مي رويم به مفاهيم كيفي برمي خوريم كه هنر دانشمندان در كميت پذير كردن آنهاست، بطوريكه با تقريب نزديك به كمال بتوانيم رفتار پديده ها را پيش بيني كنيم.
هر چه به سطوح بالاتر علم و يا نيم سايه هاي علم برسيم عدم قطعيت بيشتر مي شود. اگر قطعات يك پازل را در اختيار كودكي قرار دهيم كودك ممكن است بدون در نظر گرفتن هيچ قالبي قطعات را كنار هم بگذارد و طرحي بديع بسازد كه اتفاقا زبيا هم باشد ، اما طرح واقعي تنها هنگامي آشكار مي شود كه قطعات را بدون فشار در كنار هم قرار دهيم و همه آنها با هم جفت شده و هيچ درزي ميان آنها باقي نماند. كه اين امر در مورد نيم سايه علم و نيز شبه علم صدق نمي كند و درزهايي بين تكه هاي پازل پديدار مي شود و يا اصلا بعضي از قطعات پازل پيدا نمي شوند.
گزاره هاي بدون سور مهمله :
در كلاس فلسفه علم گفته شد : نظريه هاي علمي نتيجه تلاش ذهن دانشمند براي توضيح يك پديده هستند و مي توانند فريب باشند ، مثلا اينكه زمين دور خورشيد مي چرخد ممكن است توهمات ما باشد !اما اگر اين را بپذيريم به همين صورت مي توانيم هر ادعايي را مطرح كنيم بدون اينكه زحمت اثبات آنرا متحمل شويم ، چرا كه چنين گزاره هايي مي توانند ما را دچار برهان كاذب كنند. به عنوان مثال سوفسطاييان مي توانستند با استفاده از گزاره هاي بدون سور و بهره گيري از مغالطه ثابت كنند كه روز شب است. گفتن اين جمله كه جوانان ايران زمين غيورند هيچ مسئوليتي بر عهده گوينده نمي گذارد چرا كه بالاخره چندتايي جوان غيور مي توان در ايران پيدا كرد ! ولي آيا همه جوانان ايران غيورند يا بعضي شان، و درجه غيرتشان چقدر است؟
اين گونه گزاره هاي را در منطق گزاره هاي بدون سور مهمله مي نامند و استفاده كردن از چنين گزاره هايي در علم ممنوع است ! استفاده از آنها براي زير سئوال بردن كل علم نيز جايز نيست. ضمن اينكه اظهار نظر قطعي در اين مورد كه نظريه هاي علمي ساخته ذهن انسان هستند ، استفاده از همان روشي است كه علم را از آن برحذر مي داريم.
جامعه علمي هنجارهاي خاص خود را دارد. از آن جمله است تعلق نداشتن دانشمند به يك مليت يا مذهب خاص و اينكه كشفيات يك دانشمند متعلق به تمام ابناء بشر است و نه يك ملت خاص. هنجار ديگر جامعه علمي نداشتن تعصب نسبت به يافته هاي علمي است، آزمايش و تحقيق علمي ممكن است درست بودن فرض ما را اثبات كند و يا آنرا رد نمايد. دانشمندان نسبت به يك باور علمي تعصب نمي ورزند ، فرضيه ايي را كه دلايل محكم تري براي قبول آن وجود دارد مي پذيرند ولي اگر روزي عدم صحت آنها اثبات شود درپنداشته هايشان تجديد نظر مي كنند.
تفسير منظري واقعيتي برگرفته از جايگاه ناظر در دستگاه مختصات:
نكته ديگري كه در كلاس فلسفه علم از آن صحبت شد بحث داشتن تفسير منظري است. به اين معني كه اظهار نظر ما در مورد واقعيت بسته به جايي است كه در آن ايستاده ايم، اگر در جايي ديگري ايستاده بوديم نظر ديگري مي داديم. مانند مورچه ايي كه با گوشه يك صفحه كاغذ برخورد مي كند و آنرا خط مي پندارد، اما نكته در اينجاست كه هم مورچه درست مي انديشد وهم ما كه از بالا به او نگاه مي كنيم، هر دو واقعيت به طور همزمان وجود دارند، لبه هاي انتهايي يك صفحه در واقع خط هستند !مثال ديگري را انشتين به كرات مورد استفاده قرار مي دهد: دو برادر بيست ساله را فرض كنيد كه يكي از آنها در سال 2030 به سفري فضايي با سفينه ايي كه قادر است به پنج ششم سرعت نور برسد مي رود، سفر او چهار سال طول مي كشد و هنگام بازگشت به زمين برادرش را با موهاي سفيد و در سن چهل سالگي ملاقات مي كند در حال كه خود او تنها 24 سال دارد. كداميك از اين دو برادر سن واقعي را دارد ؟!
نسبيت انشتين اين ويژگي را دارد كه به ما نشان مي دهد كه واقعيت را منحصر به فرد ندانيم و آنرا نسبت به دستگاه مختصاتي كه ناظر آگاه در آن قرار دارد تفسير نماييم.
بيست سال پيش همه از سرطان مي ترسيديم ، چون نه علت آنرا مي دانستيم و نه راه درمان آنرا ، اما اكنون با دانستن مكانيزم عمل سلولهاي سرطاني ، اين بيماري به ترسناكي گذشته نيست و حتي در آينده ديگر از آن نخواهيم ترسيد.
مثلث برمودا نيز تا همين اواخر ناشناخته بود و همين منشاء قصه ها و افسانه هاي بسيار شده بود. اما اكنون كه مي دانيم در آن گوشه دنيا چه اتفاقي مي افتد ديگر درباره آن داستانسرايي نمي كنيم. اگر آن زمان همه به اين نتيجه مي رسيدند كه اين مثلث عجايب و اسراري دارد كه عقل محدود انسان از پس فهم آن برنمي آيد ، راههاي كشف حقيقت را به روي خودمان مي بستيم، چرا كه اعتقاد به اين پيش فرض كه قدرت تفكر بشر محدود است باعث مي شود اصلا زحمت فكر كردن به خودمان ندهيم.
سعدي چند قرن قبل از ما به اين نتيجه رسيده بود :
رسد آدمي به جايي كه به جز خدا نبيند بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت
لحظه ايي كه به اين نتيجه برسيم كه عقل انسان واقعيت را نخواهد يافت لحظه مرگ علم است. انسان تنها با ايمان به قوه تفكر و با آزاد گذاشتن ذهن خود مي تواند به جايي برسد كه به جز خدا نبيند.
متشكرم
علیرضا عزیزی
نيچه انواع انسانها را به شيوه زير تقسيم بندي مي كند:
الف- انسان غريزي: انساني كه تنها در پي برآورده ساختن نيازهاي اوليه و تمايلات نفساني خويش است.
ب- انسان مسيحي: كسي كه مي داند چه نمي خواهد و در عين حال نمي داند كه چه مي خواهد.
ج- انسان برتر : كسي كه مي داند چه نمي خواهد و همچنين مي داند كه چه مي خواهد اما همچون يك طناب باز است كه با لحظه اي شك فرو مي افتد.
حال به نظر شما يك پروتستانتيست واقعي ( يك نوع عالي از فرد پروتستانتيست ) كداميك از انواع انسان بالا است ؟ اگر برايتان ممكن است نظر بدهيد.

