تبليغاتX
جامعه شناسی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

« در هوایت بی قرارم، بی قرارم روز و شب »
مولانا


بی قرار شعری است از نسل گذشته

نسلی که خودم را از آن ها می دانم

من با این آلبوم بی قرار ِ ناظری سالها پیش خاطره ها داشتم

شاید 20 سال پیش، اواخر دهه 60

وقتی امشب دوباره این را شنیدم، احساس کردم چقدر ما در فضای متفاوتی

از جوانهای امروزی زندگی می کردیم

دنیای ما انگار چیز دیگری بود

چقدر دلم برای آن زمان ها تنگ شده است

انگار آن زمان در فضای معنوی تری زندگی می کردیم

 ----------

در هوایت بی قرارم، بی قرارم روز و شب
سر زکویت برندارم، برندارم روز و شب
 
جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم، انتظارم روز و شب


زان شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را می شمارم روز و شب

ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز شب

در میان این قطارم، این قطارم روز و شب


 می زنی تو، می زنی تو
زخمه ها بر می رود، بر می رود
 
تا به گردون زیر و زارم
زیر و زارم روز و شب


 روز و شب را همچو خود، مجنون کنم، مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب، روز و شب

علیرضا


--------

لینک دانلود، آهنگ بی قرار
 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ساعت 22:17 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


« احساس و عاطفه‌ی انسان مدرن هرگز در جایی که عقلانیتی نیست٬ برانگیخته نمی‌شود »

محمد رزاقی



در مدح زندگی عقلانی 

در حالی که به نظر می رسد رها کردن احساسات ِ درونی،

شور، شادی و لذت فراوانی را به زندگی انسان می بخشد

و لحظاتمان را سرشار از شیرینی و هیجان می کند 

و در مقابل

انتخاب زندگی عقلانی و انضباط شخصیتی اغلب در نگاه آدمیان سخت و دشوار به نظر می رسد

و خشک و بی روح جلوه می کند

 

اما این زمان است که نشان می دهد و به انسان می فهماند

که زندگی عقلانی و انضباط شخصیتی در بلندمدت

تا چه اندازه می تواند امنیت، آرامش و لذت ِ پایدار را برای انسان ببار می آورد

 

در انتخاب شیوه ی زندگی عقلانی

عقلانیت با نگاه تیز انتقادی اش، جای هر چیز را در زندگی انسان مشخص می سازد

خطاها، نقص ها و ضعف ها را به روشنی آشکار می کند

و برای اصلاحش راهکار می دهد

و انسان را در مسیر فهم بهتر، نزدیکی ِ با واقعیت و پیشرفت قرار داده

و زندگی انسان را مستحکم و استوار می کند

 

با انتخاب شیوه ی زندگی عقلانی 

هر چند که شاید زندگی مان در ظاهر آنقدر سرشار از هیجان و شور نباشد

اما حقیقی، و قرار گرفته بر زمین سخت ِ واقعیت بوده

و سرشار از اعتماد و اطمینان است

 

و این اعتماد و اطمینان

خوشبختی ای را که در جهان عاطفی تنها توهم اش را در ذهن می پرورانیم

در جهان واقعی و در بلندمدت

به پاس پایداری، انتقادپذیری، انضباط، نظم و سخت کوشی

هدیه مان می کند

و لذت و معنایی پایدار به زندگی می بخشد

علیرضا

* البته ذکر این نکته بسیار مهم است که عقلانیت بخاطر انتقادهای ریشه ای اش بعضا انسان را وادی های هولناکی از شک و تزلزل فرو می برد که چندان خوشایند نیست. اما ورود به قلمرو شک، اتفاقی خوشایند و مبارک است، چرا که انسان را با تجربه تر و پخته تر می کند و سطح فکری و شخصیتی انسان را بالاتر می برد.
نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ساعت 0:50 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اکنون تو رفته اي و من، اينجا، تنها به اين اميد دم مي زنم
كه با هر « نفس » ، « گامي » به تو نزديك تر مي شوم و … اين زندگي من است
کویر

 

امروز 29 خرداد است

روزی که سالهاست با نام معلم عزیزم دکتر علی شریعتی همراه بوده است

معلمی که برای سالها الگوی زندگیم بود و هست

و هیچوقت نمی توانم تاثیر شگرفی که این معلم بزرگ

در زندگی و شخصیت من داشته است را نادیده بگیرم

چرا که

از او صداقت، صمیمت و زندگی برای حقیقت را آموختم

و با او در هوای دوست داشتن زندگی کردم

او مخاطب قلب من است

هر چند که زندگینامه و مسیر زندگیم، مطالعاتی که داشته ام و حوادثی که بر من گذشته است

معنای متفاوتی از حقیقت را

نه آنطور که او در نظر داشت، برایم به ارمغان آورد

طوریکه از لحاظ فکری فرسنگ ها میان مان فاصله افتاد

اما

هنوز هم قلبم با اوست

و هنوز هم این سخنان ِ کویری ِ او را با تمام وجودم دوست دارم:

 مرا کسی نساخت

خدا ساخت نه آنچنان که کسی می خواست که من,

کسی نداشتم ... کسم خدا بود ... کس بی کسان

در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم

و از چشمه « ایمان » سیراب شدم و در هوای « دوست داشتن » دم زدم

و در آرزوی « آزادی » سر برداشتم و در بالای « غرور » قامت کشیدم

و از دانش طعامم دادند ... و از شعر شرابم نوشاندند ... و از مهر نوازشم کردند

تا

« حقیقت »

دینم شد و راه رفتنم

و

« خیر »

حیاتم شد و کار ماندنم

و

« زیبایی »

عشقم شد و بهانه زیستنم

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 22:16 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این شعر پیامی است از یک دوست

در آن فرو بروید

واقعا زیباست

*

رنگ سرخ مي تواند بنشيند بر درخت انار

لبهاي تو

يا پيراهن پاره پاره ي يك سرباز

هيچ اتفاقي نمي افتد

ما

عادت كرده ايم

نديده اي؟

همان انگشت كه ماه را نشان مي داد

ماشه را كشيد

نديده اي؟

كه از تمام آدم برفي ها

تنها

لكه اي آب ماند بر زمين

دود فقط  نام هاي مختلفي دارد

وگرنه سيگار تو و خانه های خرمشهر

هر دو به آسمان رفتند

باد

رفتن بود

زندگي

رفتن بود

آمدن

رفتن بود

انسان و ابر

در هزار شكل مي گذرند...

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 ساعت 10:46 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

با تنهايي ِ خودت روبرو شو‎ ...

انسانها در زندگي فعاليتهاي زيادي انجام مي دهند

تا از مواجهه ي با خود، مواجه با تنهايي ِ خود بگريزند

كار ، عشق، مذهب، تفريح، اعتياد، شراب، سكس، پول، تلويزيون،

دور هم نشستن و ساعتها حرف زدن و ...

همگي كارهايي هستند كه ما براي فرار از مواجهه با خودمان انجام مي دهيم

و اين وابستگي به چيزهاي بيروني،

باعث آسيب پذيري و شكنندگي روح و شخصيت آدمي مي گردد

 چرا كه هيچ كدام از آنها نمي توانند مخاطب هستي ِ حقيقي آدمي باشند

بقول هايدگر در وجود آدمي من ي هست كه همواره مي كوشد

از آنچه هست فراتر برود، ما همواره از آنچه هستيم فراتر مي رويم

نه عشق، نه مذهب و نه پول

هيچكدام نمي توانند آن دغدغه بنيادين آدمي را پاسخ بدهند

شور و هيجان هر كدام از آنها پس از مدتي ته نشست مي كند

و ميل به فراتر رفتن از آنها در وجود ِ آدمي شعله مي كشد

و اينجاست كه باز ما ناچارا مجبوريم كه با خودمان روبرو شويم

و چيز ديگري را جايگزين كنيم

پس به نظر مي رسد كه نخست بايد با بزرگترين ترس وجوديمان روبرو گرديم

و آن همانا مواجه شدن با خود است

بايد بازگرديم به خودمان

و براي نخستين بار با تنهايي ِ خودمان روبرو شويم

بايد آنقدر قوي باشيم كه بتوانيم بدون وابستگي به چيزي

آرام باشيم

 

بقول سارتر

دوزخ همان ديگران هستند

تنها با رسيدن به « هيچ » است

كه مي توانيم دوباره زندگي را به شيوه ي تازه اي شروع و دنبال كنيم

 

اگر با همه وجود به اين فهم برسيم كه انسان ذاتا تنها است

(هر چند رسيدن به اين فهم بسيار دردناك است چرا كه بايد تمامي

آن وابستگي ها در وجود آدمي بشكند)

از آن زمان به بعد

دوست داشتن ديگري

پرستش خدا

كار

فعاليت براي داشتن رفاه و پول بيشتر

تلاش براي كسب موقعيت اجتماعي بهتر

كمك به ديگري

تشكيل خانواده و ...

هيچكدام براي فرار از تنهايي مان نخواهند بود

 

در آن لحظه است كه مي توانيم

حقيقتا ديگري را بخاطر خودش دوست بداريم

و عشقي پايدار بوجود آوريم

از پرستش خدا وجودمان گرم و آرام گردد

و زندگي در اين جهان با تمامي مشكلات و مسائلش

خسته نشويم و همچنان آرام و اميدوار باشيم

و اين زندگي در

level

 بالاتري است

عليرضا

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در سه شنبه پنجم خرداد 1388 ساعت 10:18 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

روزگاري گاه كه به درياهاي دوردست مي نگريستند مي گفتند:

« خدا » 

اما اكنون آموخته اند كه بگويند:

« انسان »

نيچه


 اما اين دوران ِ سادگي ِ ذهن ِ بشر بود

حال برخي از انسانها مي دانند كه در پس درياهاي دوردست

نه خدايي هست

و نه انساني

(البته شايد اشتباه مي كنند)

 

به نظر مي رسد آنچه هست

« بازي ِ احتمالات تصادفي »

است

« با الهام از فوكو: تبارشناسي »

 

چقدر غم انگيز است كه در جهاني زندگي مي كنيم

كه براي نيازهاي قلبي و روحاني مان مخاطبي نمي يابيم

و مجبوريم زندگي را با سكوت بگذرانيم،

تا شايد درد بودن را كمتر احساس كنيم

عليرضا

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 12:44 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اضطراب دارم...

سال تازه اي آغاز شده است و در اين روزهاي آغازين سال اضطراب سنگيني را در وجودم احساس مي كنم. مي ترسم، از اتفاقاتي كه در اين سال خواهد افتاد... از حوادثي كه مي دانم نمي توانم كنترل زيادي بر آنها داشته باشم... مي ترسم، از خودم، از اين كه باز اشتباه بزرگي مرتكب شوم، از اين كه انگيزه هاي دروني و بيروني باز مرا از مسير درست زندگي ام منحرف كنند و زماني متوجه اشتباهم گردم كه ديگر راهي براي بازگشت نيست...

اضطراب دارم، از آن جهت كه مي دانم تا چه حد وجود انساني آسيب پذير است، از آن جهت كه ديگر معناي « درد » را خوب مي فهمم، نه دردي كه خود بكشم، از دردهاي خودم نمي ترسم، از دردهايي كه ممكن است در اين سال در وجود ديگري، خواسته يا ناخواسته بيافرينم، هراس دارم... درد ِ خود را مي توان تحمل كرد... اما فهميدن اين كه حضورت و وجودت يا عملي، حرفي از تو باعث درد در وجود ديگري شده است، تحمل پذير نيست... مي ترسم، مي ترسم از اين كه به اندازه كافي انسان نباشم...

اضطراب دارم، از آن رو كه براي نخستين سال در عمرم است كه سال را بدون هيچ پشتوانه ي ماورايي آغاز مي كنم، بدون هيچ دعايي، يا نيايشي... چرا كه در سالي كه گذشت تمامي پيوندهايم را با امور ماورايي گسستم. در اين سال اتفاقي استثنايي در زندگي من بوقوع پيوست و آن گسستن هر نوع ارتباطي با خدا بود... و حقيقتا يكي دو ماهي هست كه ديگر هيچ يادي از او نمي كنم... ديگر به او فكر نمي كنم... يا در مواقع سختي از او طلب كمك نمي كنم... چرا كه مي خواهم روي پاي خودم بايستم... مي دانم كه نمي توانم (به خاطر همين است كه اضطراب دارم!) ولي اين را هم مي دانم كه اگر مشكلي پيش بيايد نمي توانم روي امدادهاي خداوندي هم حساب كنم... او هيچ كمكي نخواهد كرد... پس بيخود، خودم را اميدوار نمي كنم، و نكردم و نخواهم كرد... او را از از زندگي ام كنار گذاشته ام و ديگر بسويش باز نخواهم گشت...

اضطراب دارم از اين كه مي دانم « تنهايي » تقدير ماست، انسان ذاتا تنها است، و براي رهايي از تنهايي راهي وجود ندارد، مذهب، عشق، سكس، كار، خانواده، بچه، پول، امكانات، تحصيلات و ... صرفا « بازي » هايي هستند كه براي مدتي ما را به خود مشغول مي دارند و دير زماني نمي گذرد كه سر بلند مي كني و مي بيني كه سالها گذشته است و تو در خواب هر كدام از اين بازيها فرو رفته اي و از « آن چيزي كه نمي دانم چيست! » غافل بوده اي... اضطراب دارم، از اين كه ده سال از زندگي ام را در غفلت به سر بردم و باز در غفلتي ديگر گرفتار شوم...

اضطراب دارم، از آن رو كه هنوز آن گمشده ام را نيافته ام، براي چند سالي فكر مي كردم آن گمشده ام، « خدا » است، بعد فكر مي كردم آن گمشده ام « دختر » ي دوست داشتني و مهربان است كه حضورش وجودم را آرام مي كند و روحم را به آنجايي كه نمي دانم كجاست رهنمون مي گردد، و بعد در اين چند وقت ِ اخير فكر مي كردم گمشده ام را شايد بتوانم در « فلسفه » بيابم، اما آنجا هم نبود...

و حالا اضطراب دارم، نمي دانم كجا بايد بروم... با چه چيزي همراه شوم... چه چيزي را بخواهم، براي چه چيزي روياپردازي كنم؟!

آيا در زندگي چيزي عميق تر و زيباتر از مذهب، عشق و فلسفه هست كه بتواند اضطراب دروني آدمي را التيام بخشد؟

اضطراب دارم، از آن رو كه نيمي از عمرم در حال سپري است و من شايد خيلي زودتر از موعد، دارم زمزمه هاي حضور « مرگ » را در زندگي ام تجربه مي كنم... نمي دانم تا به حال تجربه اش را كرده ايد يا خير؟ حس غريبي است... وحشت، نااميدي و غم را همزمان به همراه دارد... نمي دانم شايد اگر شش ماه پيش بود با رضايت تمام به استقبال مرگ مي رفتم، اما حالا ترس غريبي تمام وجودم را فرا گرفته است... از مرگ مي ترسم... از اين كه نمي دانم بعد از آن چه خواهد شد؟! از اين كه مرگ پايان زندگي ام خواهد بود، و من هنوز زندگي را دوست دارم و مي خواهم كه باشم و زندگي كنم...

عليرضا

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در جمعه هفتم فروردین 1388 ساعت 23:55 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بر فراز معرفت غير زباني

آن خطاط سه گونه خط نوشتي

یکی او خواندی، لا غیر

یکی را هم او خواندی، هم غیر

یکی را نه او خواندی، نه غیر او

آن خط سوم...

شايد ديگر خط نيست

از مرزهاي زبان بيرون  است

« آنجا كه نمي دانيم كجاست »

آنجا كه اطمينان، آرامش و هماهنگي با هستي را برايمان به ارمغان مي آورد

شايد

بايد از مرزهاي زبان گذشت، تا بدان فراز آرام و مطمئن رسيد  


يه نكته:
اگه خواستين يه سر وبلاگ شخصيم هم بياين

جايي براي زندگي

اونجا احتمالا داستان هام رو مي زارم و حرفهاي ساده تر

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 22:9 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

فلسفه به انسان انديشيدن را مي آموزد و جامعه شناسي ديدن را

اين جمله را امروز در يكي از وبلاگها ديدم، و در اين چند وقت اخير كه احساس ِ رهايي ِ خاصي تمام وجود و زندگيم را فراگرفته احساس دينم نسبت به دو رشته بسيار بيشتر شده است. خيلي خوشحالم از اين كه در رشته ي جامعه شناسي مشغول تحصيل هستم و با افكار فلسفي زندگي مي كنم و حال مي خواهم از تمامي ِ آموزگاران نظريه پردازم در اين چند سال اخير تشكر كنم كه مرا به جلو هل دادند و شيوه هاي بهتر زندگي را نشانم دادند و آموختند، تا احتمالا به سطوح بالاتري از فهميدن و بودن ارتقاء يابم.*

 از پدر علم جامعه شناسي و معلم نخستينم

اميل دوركيم
كه مرا با چيزي به عنوان « جامعه » آشنا كرد، و نشانم داد كه بسياري از آن چه من هستم محصول جامعه اي است كه در آن زندگي مي كنم

 از كارل ماركس

كه مرا با آرمان رهايي آشنا ساخت

و به من نشان داد كه مي توانم « خرد » ي فراتر از جامعه اي كه در آن زندگي مي كنم داشته باشم

و به من بينشي بخشيد تا ايدئولوژي ها را شناسايي كنم

و جسارتي كه به ويراني آنها دست بزنم

 

از ماكس وبر

كه نشان دادم كه واقعيت همواره پيچيده تر از آني است كه به نظر مي رسد

تا خام باورانه واقعيت را در علت هايي محدود ساده سازي نكنم

و نشانم داد كه جامعه و ساختارها به خودي ِ خود فاقد مفهوم و معنا هستند و اين من هستم كه به آنها معنا مي بخشم و آنها را بر خودم مسلط مي كنم/ يا / از آنها فراتر مي روم

 

از هابرماس

كه به من آموخت كه شكلي از عقلانيت، با عنوان « عقلانيت ارتباطي » مي تواند وجود داشته باشد

عقلانيتي كه تنها هدفش فهم متقابل، تفاهم و نزديك شدن به مرزهاي انديشه و شيوه ي زندگي ديگري است

 

از هوسرل

كه به من آموخت كه بوسيله بازانديشي مي توانم به اصيل ترين من ي كه در وجودم هست دسترسي يابم و از آن بخشهايي از شخصيتم كه محصول جامعه است رهاتر گردم

 

از برگر و لاكمن

كه به من آموختند كه زندگي محصول تعاملات ميان آدميان است

و هيچ حقيقت ي بيرون از اين تعامل وجود ندارد

 

و در ميان فلاسفه

از سارتر عزيز

كه مرا با تجربه ي وجودي آشنا ساخت

تجربه ي رسيدن به صفر مطلق

و نشانم داد كه زندگي هيچ نيست جز آنچه من انتخاب مي كنم

 

از كانت

كه محدوده هاي فهم انسان را برايم روشن ساخت

تا بي خود ذهنم را مشغول اموري كه جز تخيلات آدمي نيست نكنم

 

 از ويتگنشتاين

كه او نيز محدوده هاي فهم مرا در چهارچوب هاي زباني برايم روشن ساخت

تا ديگر بي خود اسير بازي هاي زباني كه از درون آنها هيچ چيز بيرون نمي آيد نشوم

 

از ميشل فوكو ي عزيز

كه به من جرات و جسارت ويراني ِ همه چيز را بخشيد

تا در فراسوي اپيستمه ها قدم بزنم

و دريابم كه چطور مي تواند آنچه واقعي مي پنداريم، سطحي و محصول گفتماني باشد

كه در آن به سر مي بريم و قدرتي ناپيدا كه به سادگي قادر به شناسايي آن نيستيم

 

و شالوده ي بنيادي آراء نظريه پردازان پست مدرن

كه نشانم دادند

« هيچ حقيقت ي وجود ندارد »

و اينگونه رهايم ساختند

عليرضا


* البته اين تنها شايد دلنوشته اي است از تاثير اين نظريه پردازان در شخصيت و زندگي ِ من... كار جدي تر و دقيق تر نيازمند شرح مفصلي است كه شايد در محدوده ي يك كتاب امكان پذير باشد.

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ساعت 2:23 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

« زيبايي در همين نزديكي است، اگر ببينيم »

 

دوستان عزيزم خود را از الزامهاي ساختاري رها كنيد
از اين بازيهاي زباني بگذريد
خود را از هژموني هر ديگري اي كه مي خواهد شيوه‎اي از زندگي، شيوه‎اي از بودن را به شما القاء كند، رها كنيد
انگار شادي، حقيقت و زيبايي در پس اين بازيهاي زباني نهفته است
و انگار بايد ايدئولوژيهايي كه تا عمق ناخودآگاه مان فرو رفته اند را پس بزنيم
تا بتوانيم آزادانه تنفس كنيم

و براي آزادي و رهايي
منظورم اين نيست كه ساختارها را ناديده بگيريم
منظورم اين است كه متهورانه به جنگ ساختارها برويم، آنوقت متوجه مي شويد كه تا چه اندازه اين ساختارهاي ذهني يا عيني كه زماني متصلب و حقيقي تلقي مي شدند، متزلزل و فرو شكستني اند
و در پايان هر مبارزه است كه متوجه مي شويد تا چه حد در فرآيند اين مبارزه
قوي‎تر و رهاتر شده ايد

 اگر تنها يك دستاورد از دو سال زندگي در رشت، و از بودن با دوستان عزيزم در آنجا بدست آورده باشم
اين است كه 
خود را از هر گونه نظام بسته فكري رها كنم
نظام هاي بسته ي فكري كه برساخته هاي اجتماعي ِ خودمان هستند
(نظامهاي بسته فكري كه وقتي در مشهد هستم آن را خيلي بيشتر مي بينم)

دوستان عزيزم ما نمي دانيم آينده چه خواهد شد؟
اما مي دانيم كه زندگي براي آنها كه به مبارزه كردن خو گرفته اند، دستاوردهاي بيشتري دارد

اما آنچه از ساختن آينده اهميت بيشتري دارد
لذت بردن از زيبايي هايي است كه در همين نزديكي است

 با بهترين آرزوها
عليرضا

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در یکشنبه ششم بهمن 1387 ساعت 23:35 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دل من راي تو دارد، سر سوداي تو دارد

رخ فرسوده ي زردم، غم صحراي تو دارد

 

سر من مست جمالت، دل من داغ خيالت

گهر ديده نثار كف درياي تو دارد

 

ز تو هر هديه كه بردم به خيال تو سپردم

كه خيال شكرينت فر و سيماي تو دارد

 

گل صد برگ به پيشت فرو ريخت ز خجلت

كه گمان برد كه او هم رخ رعناي تو دارد

 

اگرم در نگشايي ز ره بام درآيم

كه زهي جان لطيفي كه تماشاي تو دارد

 

به دو صد بام برآيم به دو صد دام در آيم

چه كنم آهوي جانم سر صحراي تو دارد

 

خمش اي عاشق مجنون بمگو شعر و ...

 كه جهان ذره به ذره غم غوغاي تو دارد

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در شنبه پنجم بهمن 1387 ساعت 1:33 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

در پهن دشت ِ معرفت ِ غيرزباني

احساس مي كنم در زندگي ام به نظم تازه اي رسيده ام. به شيوه هاي تازه اي از « بودن » و از « زندگي كردن »... خوشحالم از این که در يكي دو ماهه اخير كه فكر پايان دادن ِ به زندگي مرتب آزارم مي داد، به اين احساس و اين فكر تسليم نشدم و به زندگي ام پايان ندادم.

اين نظم تازه را مرهون نزدیک به دو سال نقد مستمر خویش و تامل گری هستم که همه آن را در دو کلمه خلاصه می کنم: ایده های مدرن و ویرانگری های پست مدرن ...

این دو سال اخیر ، دوران دشواری بود، انگار شک آغاز شده بود و من دیگر نمی توانستم از آن بیرون بیایم یا نادیده اش بگیرم... در این دوران شک دکارت، کانت و هابرماس از سویی و فروید، مارکس، لاکان، هایدگر و سارتر و مهمتر از آنها هوسرل، فوکو ، برگر و لاکمن و ویتگنشتاین از سویی دیگر همراهم بودند و من کازانتزاکیس وار در پی حقیقت بودم ... تا بالاخره فهميدم ... فهميدم كه هيچ « حقيقت » ي وجود ندارد، همه چيز برخواسته از تعاملات ماست، همه چيز بازي هاي زباني است، هيچ چيز اصيلي وجود ندارد و همه چيز برساخته ي رژيم هاي حقيقت و ایدئولوژی هاست؛ ایدئولوژی هایی که تا عمق ناخودآگاه مان نیز فرو رفته اند...

فهميدم، فهميدم كه خدا، عشق و زن - بتهاي من در نظم پيشينم - چيزهايي جز بازي زباني نبودند، و جز در يك گفتمان مشخص معناي ديگري نداشتند، چه خوب شد كه اين را فهميدم و متوجه شدم كه اگر هم چيز اصيلي در اين جهان باشد، حداقل اصيل تر از اصالت هاي صوري اي كه هر روز به ما تحميل مي شود، آن عشق، حقيقت و ايماني است كه از درون شيوه ي زندگي خودمان بيرون مي آيد، از درون آن چيزي كه هستيم و مي خواهيم باشيم، حقیقت آن چیزی است که ما « انتخاب » می کنیم و با این انتخاب ِ جسورانه می توانیم رها شویم و فراتر برویم...*

هر چند كه تا رسيدن ِ به اين فهم، چند ماهي را در يك بي معنايي عميق به سر بردم و تا مرز پايان ِ زندگي ام پيش رفتم، طوري كه دو ماهه ي اخير هر وقت با خودم تنها مي شدم، يا نيمه شب ها كه يكهو از خواب مي پريدم تنها فكري كه به ذهنم مي رسيد اين بود كه به زندگي ام پايان بدهم، و ناخودآگاه بي آن كه حتي به چيزي فكر كنم اشك مي ريختم... هيچ چيز دردناك تر از حس ِ زندگي در يك جهان ِ بي معنا نيست... « درد » بعضي وقتها اين واژه چقدر مي تواند عميق باشد ... من در اين دو ماهه ي اخير ، در آن دوران سخت پايان يافته بودم ...

اما درست در همان لحظاتي كه احساس مي كني همه چيز پايان يافته است، همان لحظاتي كه به نااميدي ِ مطلق مي رسي و براي يك روز زنده ماندن به دنبال دليل مي گردي، و درست در آن زماني كه احساس مي كني ديگر در زندگي هيچ چيزي وجود ندارد كه بخواهي بخاطرش زنده بماني و باشي... بناگاه چيزي بوقوع مي پيوندد و تو را به مرحله ي تازه اي از بودن و از زيستن پرتاب مي كند ...

« زندگی با قلب خویش » و « تجربه ي زندگي در فراسوي مرزهاي زباني »، اين آن احساس تازه است ... احساس ِ بي واسطه ي زندگي از طريق معرفت هاي غيرزباني همچون موسيقي، تجربه ي طبيعت، و احساس ِ خوشايند بودن با يك انسان... نه اين كه درباره اش فكر كني، نه اين كه بخواهي اسير واژه ها شوي يا محصور واژه هاش بكني... نه ... تجربه ي حضوري ِ يك انسان، انساني كه بي واسطه قابل ديدن و قابل لمس كردن است و مي تواني خوبي و شخصيت ِ توسعه يافته را در رفتار و نگاهش بخواني و بفهمي...

و نيز بودن ِ در طبيعت و تجربه ي حضوري از آن... آنگاه كه در افق روبرويت مي تواني در لابلاي درخت ها، در بين گياهاني كه دامنه ي كوه روبرو روئيده اند، چيزهايي را ببيني كه در « نگاه كردن از طريق واژه ها » قابل ديدن نيست، و در سكوت طبيعت بكر و دست نخورده ي كوهستان موسيقي طبيعت و آب را بشنوي و در ميان آن صداها، چيزهايي را لمس و حس كني كه تا به حال قابل درك و حس نبوده، و آن گاه مي فهمي كه در گذر از پارادايم ها و گفتمان ها و بازیهاي زباني، لايه هاي ديگري از واقعيت به رويت گشوده شده است و تو به معرفتي غيرزباني از واقعيت دست يافته اي و چه زيباست اين معرفت غيرزباني ... و من حالا از اين تجربه ها و زيبايي ها سرشارم ...

چه شيرين و لذت بخش است تجربه ي بي معنايي ِ پست مدرن

و چه زيباست زندگي با معرفت هاي غير ِ زباني و فراتر رفتن ِ از پارادايم ها و كشف لايه هاي ديگر واقعيت

عليرضا

٢٧/٩/٨٧

*  هر چند که این آش شله قلمکار از نظریه پردازان و ایده ها هم تنها می تواند به عنوان پنجره ای رو به واقعیت درک شود، و ممکن به اندازه ی همان نظمهای پیشین پوچ و بی معنا باشد و چه خوب ... اینطوری متوجه می شوم که شاید بتوانم چند سال دیگر از این نظم نهادینه شده نیز فراتر بروم و باز نظم تازه ای را تجربه کنم ...

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 12:41 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مهم نيست كه در زندگي بدنبال انسان هاي خاص بگرديد

چرا كه به زودي متوجه مي شويد كه هيچ انسان خاصي وجود ندارد

بلكه فقط انسانها وجود دارند

پس

شايد مهم آن است كه بكوشيد تنها خاص بودن

تك تك انسانهايي كه با آنها در ارتباط هستيد را كشف كنيد

انسانهايي كه از خيلي جهات يك آدم معمولي هستند

و مطمئن هستيد كه در آينده هم همچنان انسان هايي معمولي باقي خواهند ماند

علیرضا

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت 23:6 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ارتباط، دوست داشتن ديگري جوهره ي وجودي من است

آن ديگري ِ عزيز ، كه نه جسم، كه قلب و روح مرا به تسخير خويش در مي آورد

 دنياي من بيش از آنچه تصور كنيد محدود است، محدود به يك انسان

به كسي كه قلبا و عميقا با او ارتباط دارم

و جالب اين كه اين محدوديت هرگز براي من آزار دهنده نيست

من وقتي در چهارچوب هاي اين دنياي محدود قرار مي گيرم جز او چيز ديگري نمي بينم

هر آن چيز كه براي ديگران ممكن است هيجان انگيز و ارضاء كننده باشد

همچون قدرت، ثروت، موقعيت اجتماعي و يا پيروي دقيق و سخت گيرانه

از آداب و رسوم و سنت هاي ديرينه ي اجتماعي

براي من اهميت خود را از دست مي دهد

 چرا كه ارتباط ِ قلبي

اين تنها چيزي است كه من از اين جهان ِ پر امكانات مي خواهم

اين ارتباط ِ قلبي، همچون اشعه هاي آفتاب كه باعث رشد و بارور شدن گياهان مي شود

استعدادها و تواناييهاي مرا نيز بارور و شكوفا مي سازد

آرام مي شوم، زندگي ام معنادار مي گردد، انگيزه مي يابم و براي ساختن جهاني بهتر

با تمام وجود، و با اميد و انرژي اي فراوان، مبارزه خواهم كرد

و اين به معناي بازگشت به همان جهاني است كه پيشتر آن را نمي ديدم، یا به آن اهمیت نمی دادم

جهاني كه در نهايت همه ي آن را با رضايت تمام پيشكش محبوبم خواهم كرد

 اما در نبود اين ارتباط

همچون پسري مي شوم كه از انجام ساده ترين و پيش افتاده ترين فعاليتهاي روزمره اش هم

عاجز و ناتوان است، و يك گوشه اي در درون تاريكي ها فرو رفته

و انگار شبيه پسري مي شوم كه سالهاست مرده است

 علیرضا

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در دوشنبه ششم آبان 1387 ساعت 13:38 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یک مطلب ِ خودمانی

علیرضا

روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده، تمام احساسها كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند. خوشبختي، پولداري، عشق، دانايي، صبر، غم، ترس، و ... هر كدام به روش خود مي زيستند تا اينكه يه روز دانايي به همه گفت:

هرچه زودتر اين جزيره را ترك كنين، زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق ميشويد تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونه شون بيرون آوردند و تعميرش كردند و پس از عايق كاري و اصلاح پاروها، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.

روز حادثه كه رسيد همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان جزيره رو ترك كردند. در اين ميان، عشق هم سوار بر قايقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزيره، متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار ساحل آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود. عشق سريعا برگشت و قايقش را به همه ي حيوانها و وحشت زنداني شده توسط آنها سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي عشق نماند. قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مي رفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. اما نياز به كمك داشت.

فرياد زد و همه ي احساسها كمك خواست. اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكيها، قايق پولداري را ديد و گفت: پولداري عزيز، به من كمك كن؟

پولداري گفت: متاسفم، قايق من پر از پول و شمش و طلاست و جاي خالي ندارد.

عشق رو به سوي قايق غرور كرد و گفت: مرا نجات ميدهي؟

غرور پاسخ داد: هرگز، تو خيسي و مرا خيس مي كني

عشق رو به سوي غم كرد و گفت: اي غم عزيز، مرا نجات بده...

اما غم گفت: متاسفم عشق عزيز، من اونقدر غمگينم كه يكي بايد بياد و خودمو نجات بده

در اين بين خوشگذراني و بيكاري از كنار عشق گذشتند، ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست از دور شهوت را ديد و به او گفت:

شهوت عزيز، من را نجات ميدي؟ شهوت پاسخ داد: هرگز .... برو به درك ..... سالها منتظر اين لحظه بودم كه و بميري! ... حالا بيام نجاتت بدم؟

عشق كه نمي تونست نااميد باشه، رو به سوي خدا كرد و گفت:

خدايا... منو نجات بده ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد: نگران نباش من دارم به كمكت مي آيم.

عشق آنقدر آب خورده بود كه ديگه نمي توانست روي آب خودش را نگه دارد و بيهوش شد پس از به هوش آمدن، با تعجب خودش را در قايق دانايي يافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر از هميشه. جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد، زيرا امتحان نيت قلبي احساسها ديگه به پايان رسيده بود، عشق برخاست. به دانايي سلام كرد و از او تشكر نمود دانايي پاسخ سلامش را داد و گفت: من شجاعتش را نداشتم كه به سمت تو بيايم. شجاعت هم كه قايقش دور از من بود، نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند. پس مي بيني كه هيچكدام از ما تو را نجات نداديم! يعني اتحاد لازم را بدون تو نداشتيم تو حكم فرمانده بقيه ي احساسها را داري عشق با تعجب گفت: پس اون صدا كي بود كه بمن گفت براي نجات من مي آد!!؟

دانايي گفت: او زمان بود.

عشق با تعجب! گفت: زمان!!؟

دانايي لبخندي زد و پاسخ داد: بله، زمان...

چون اين فقط زمان است كه لياقتش را دارد تا بفهمد كه ... عشق چقدر بزرگ است ...

(پیشاپیش از برخی از دوستانم که احساس می کنند این مطلب با محور اصلی مباحث در این وبلاگ بیگانه است عذر خواهی می کنم؛ علیرضا)

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در یکشنبه پنجم آبان 1387 ساعت 12:19 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اينو از وبلاگ ِ يه دوست برداشتم ... چقدر به دلم نشست اين حرفها ... چقدر در اين هجوم ِ ديوانه وارِ امر عيني، من به اين حرفها نياز دارم ...

عليرضا

وقتي همه خواب بودند!

شاید گاهی وقت ها به نفعم باشد که سکوت کنم...

نفهمیده ام که همه مثل من نیستند. هنوز هم خریت می کنم و تمام دلم را برای آدم ها می گویم.

این کتاب را می خوانند، بی آنکه لحظه ای به معنای پشت واژه های پیچیدهء مولفش فکر کنند.

می گذارندم زیر پاهایشان و بالا می روند.

لِه می شوم.

دهانم به پهنای صورت باز می شود که فریاد بزنم.

سکوت می کنم. سخت است...

زندگی ام با همه دردهای شیرین و تمام مسائل رنگ و وارنگ، و در کنارش این

« خود ِ من » که واقعا عاصی می شود گاهی، گَس می شود برایم.

می رسم به آخر. فکر می کنم شده ام مثل مرگ مغزی ها؛ که فقط دستگاه ها

 بهانه اند برای زنده ماندنشان.

به زور خودم را می کِشم که باشم.

جان ِ سگ دارد این امید ِ لعنتی که هنوز، نرسیده به صفر توی این سالها. انگار که با هر ضربان قلبی صدایش را می شنوم که : می شود...می شود...می شود...

اشکی روی گونه ام می لغزد. انگار که این اشکها، سیلی ای باشد که روزگار

می خواباند توی گوشم، محکم.

نمی توانم با این قطره ها حتی حرف بزنم. نگاهم نمی کنند. شاید بهشان ظلم شده توی این سالها که برای هیچ ریخته اند...

دستهایم را می رسانم به چشمهایم؛

که شوری اشکهایم را نچشم...

که دست کسی خیس نشود...

که کسی مرا نشنود...

نخواند...

فردا که بشود، پاهایم قوی تر می شوند انگار ...

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در دوشنبه یکم مهر 1387 ساعت 1:20 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اين شعر شجريان رو سالهاست كه دوست داشتم

با اين شعر ياد يكي از دوستاي قديمي ام مي افتم كه گاهي اينو با هم مي خونديم

عليرضا

ای مه من

ای بت چین ای صنم

لاله رخ و زهره جبین ای صنم

تا به تو دادم دل و دین ای صنم

بر همه کس گشته یقین ای صنم

من ز تو دوری نتوانم دیگر

از تو صبوری نتوانم دیگر

 

بیا حبیبم بیا طبیبم

هر که تو را دیده ز خود دل برید

رفته ز خود تا که رخت را بدید

تیر غمت چون به دل من رسید

همچو بگفتم که همه کس شنید

من ز تو دوری نتوانم دگر

از تو صبوری نتوانم دگر

 

ای نفس قدس تو احیای من

چون تویی امروزه مسیحای من

حالت جمعی تو پریشان کنی

وای به حال دل شیدای من

من ز تو دوری...

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 ساعت 2:50 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

اينو از وبلاگ ِ يه دوست برداشتم

علیرضا 

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد

و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت...

 

روزي كه كمترين سرود

بوسه است

و هر انسان

براي هر انسان

برادري ست

 

روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند

قفل

افسانه يي ست

و قلب

براي زندگي بس است

 

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي

 

روزي كه آهنگ هر حرف

زندگي است

 

تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوي قافيه نبرم

 

روزي كه هر لب ترانه يي است

تا كمترين سرود بوسه باشد

 

روزي كه تو بياي براي هميشه بيايي

و مهرباني با زيبايي يكسان شود

 

روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم

 

و من آن روز را انتظار مي كشم

حتي روزي كه

ديگر نباشم ...

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 ساعت 8:40 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

يك نوشته ي سورآليستي

عليرضا

امشب بعد از مدتها مي خوام حرف بزنم، و اونم يه نوشته ي سورآليستي! مي دونين نوشته ي سورآليستي چيه؟ يعني اين كه يه برگ كاغذ با يك قلم برداري و همون لحظه هرچي به ذهنت مي رسه بنويسي، خب طبيعيه كه خيلي از بخشهاش احتمالا پرت و پلا مي شه، و احتمالا ممكنه بعضي جاهاش دست به خودسانسوري بزني و اي بعضي حرفارو نگي ... ولي هر چند وقت يه بار ارزشش رو داره ... اينجوري سواي از اين كه خودتو تخليه مي كني، يه جورايي بعضي حرفها رو ممكنه بزني كه حرف بدردبخوري باشه، از اون حرفهايي كه در تجربه ي زندگي بهش رسيدي، چيزهايي كه در درونت داره اذيتت مي كنه، و سوالهايي كه بي پاسخ مونده و همينطور روي دلت نشسته و توانتو ازت گرفته، بهرحال حرفهايي كه نگفتي يا حرفهايي كه نشده بگي و حالا همينجور در درونت نشسته و داره آزارت مي ده مي توني بريزي بيرون و بعد ... اوووه موقتا راحت بشي ... شايد بتوني پاسخي براشون پيدا كني... هر چند كه به نظرم ابلهانه اس ... من اينو فهميدم كه ما با دلايل زندگي نمي كنيم ما با ايمان زندگي مي كنيم...

فكر كنم اگه از كسايي كه واقعا از زندگيشون راضي هستن بياين و همينجوري بپرسين شما به چه دليل احساس خوشبختي مي كنين، جواب قانع كننده اي ندارن كه بگن، احتمالا يه چند تا حرف كليشه اي مي زنن و بعد شما مي فهمين كه آره مث اين كه احساس خوشبختي به دليلي زندگي بستگي نداره بلكه به ايمان به زندگي بستگي داره ... ايماني بي دليل ... چيزي شبيه به دوست داشتن مي مونه، مي دونين... اصلا براي اين كه يكي رو دوست داشته باشي هيچ دليلي وجود نداره ... و حالا اگه هزاران نفر هم بيان هي بهت بگن كه افكارت درباره ي اون ابلهانه اس و تو بي عقلي، احمقي و تو اصلا به اون نمي خوري و و و و و و ... بازم با اين كه متقاعد مي شي، با اين كه در ذهنت مي پذيري كه آره اونا درست مي گن و قاعدتا و منطقا هم همينطوره و بعد سعي مي كني همه چي رو فراموش كني، ولي ... لعنتي ...

بگذريم ولش كن اصلا ... بي خيال ...

اوه فكرم متوقف شد يه لحظه انگار ديگه حرفي ندارم كه بخوام بگم، اووووفففففففف .... انگشتام يه كم درد گرفته ، اين صفحه كليد لعنتي يه كم سفته ...

ياد فردا افتادم قراره با بچه ها روي كانت كار كنيم، خودمونيم ها از اين فلسفه خوشم مي ياد، يه جورايي انگار بنيادي بر زندگيه ... نمي دونم آدما چجوري بدون فلسفه زندگي مي كنن!

مي دونين مث چي مي مونه، مث اينه كه شما يه ساختمون بزرگ و شيك و چندين طبقه بسازين ولي شناج زيرشو نبندين ، ساختمونتونو روي خاك معمولي بچينين و برين بالا ... اونوقت چي مي شه؟ اونوقت يه كم بالاتر برين هر چي ساختين يهو سقوط مي كنه و مي ريزه پايين ... واقعا اينرو قبول دارم كه فلسفه استخوان بندي زندگيه ... يه جور فهم عميق ِ زندگي و آدمها و جهان و خدا ... اوف باز اسم اين خدا اومد ... لعنتي اصلا نمي خوام اسمشم بشنوم!

نمي دونم چرا من اينقدر با اين خداي طفلي مشكل دارم و همش باهاش دعوا مي كنم! از وقتي خودم رو شناختم همش باهاش درگير بودم، مي دونين فكر مي كنم يه جورايي قضيه برمي گرده به اين كه من آدم مظلومي هستم، يعني نمي تونم با كسي دعوا كنم ، صدامو بلند كنم، يه چيزي رو اينور اونور بشكنم، داد بكشم و ... و مجبورم همش تو خودم همه چي رو بريزم ... باورتون مي شه تقريبا اواخر اسفند دچار بزرگترين مصيبتي شدم كه ممكنه بر سر يه انسان بياد ، ولي در تمام مدت يعني به مدت سه ماه ِ بعد كه با هم اتاقي هام بودم هيچكدومشون نفهميدن كه من چيزيم هست! فقط من خيلي ساكت شده بودم و زياد حرف نمي زدم و زيادم مي خوابيدم! بچه ها از همين خوابيدن هاي زيادم شاكي بودن طفلي ها... بگذريم اي بابا!

باز يه چيزي روي قلبم داره فشار مي ياره، همين الان دقيقا دارم حسش مي كنم، مي دونين اون فشاري كه دارم حس مي كنم روي قلب نيست (آخه فكر كنم قلب سمت چپ باشه نه؟) اون فشار بين دو قفسه سينه و اون پايين هست ... هميشه حسش مي كنم، مخصوصا وقتي به گذشته فكر مي كنم، يا نه اصلا فكر نمي كنم باور كنين كه مستقيما فكر نمي كنم ولي همون فشار رو همش حس مي كنم، و بازم احساس مي كنم باورتون نمي شه ولي دقيقا فهميدم كه منشاء اين انفعالي كه شش ماهه درگيرش شدم همون فشاريه كه در اون ناحيه از بدنم حس مي كنم، جدي مث اينه كه هر وقت مي خواستم مقاله اي بنويسم يا با يك دوست حرف بزنم همون نقطه از بدنم مث يه موتور روشن مي شده و حمايتم مي كرده ، يه جور انگار از همون نقطه ي بدنم انرژي براي فعاليت، خلاقيت، مبارزه و سختكوشي و حس ِ دوست داشتن... مي گرفتم ولي انگار همونجا مسدود شده، و حالا واقعا نمي دونم چجوري بايد باهاش كنار بيام ... يعني چجوري مي شه درستش كرد؟ نمي دونم بخدا ... (اي لعنتي باز اسم اين خدا رو آوردم)

يه چيزي الان به خودم گفتم: آدما خودشون اشتباه مي كنن بعد اونو به گردن بقيه مي اندازن مث خدا! خب پسرجان خودت اشتباه كردي بقيه چه تقصيري دارن، وقتي خودت ابلهي ...

ولي خدائيش بلاهت نبود ... مي دونين يه جور پارادايمه ... توي اون پارادايم وقتي قرار مي گيري همه چيزي معني داره ... همه چيز عقلانيه ... همه چيز با همه چيز مي خونه ... ولي مهم ايمانه ... مهم اينه كه طرف مقابل هم به اون پارادايم تو ايمان بياره ... اگه ايمان مي آورد همه چي درست مي شد ... بگذريم.

اي بابا چه حسي پيدا مي كنين وقتي در حين نوشتن هي مجبور باشين بينيتون رو هم بكشين بالا! خيلي زشته نه؟ اين سرماخوردگي لعنتي حالم رو گرفته ولي حوصله ندارم برم دكتر ... آخه برا يه سرماخوردگي كي مي ره دكتر! بگذريم بابا بي خيال ...

اووووفففففف ... پشتمم درد گرفته فكر كنم خيلي قوز كردم موقع نوشتن ... گردنمم يه كم درد مي كنه لعنتي ... بگذريم بابا ...

آهان وايستين همون حرفامو دنبال كنم، آهان شما راستي نمي دونين وقتي يه نفر يه جايي بين قفسه سينش مسدود مي شه چيكار بايد بكنه؟

مي دونين همش بخاطر اين شد كه من بعد از عيد دو كار بايد مي كردم كه نكردم، اول اين كه بايد مي رفتم يه جايي و يه ده بيست باري داد مي زدم، اونم از ته دل، ولي خب نشد لعنتي، يعني تنبلي كردم و همش خوابيدم!

يه كار ديگم اين بود كه بايد مي رفتم و با يك نفر حرف مي زدم، يكي كه فقط شنونده ي خوبي باشه، و موقعيتم رو درك كنه!

مي دونين من شانس نياوردم يعني آدمايي كه دور و برم بودن و باهاشون صحبت كردم، خيلي آدماي عقلاني اي بودن ، و همش يك جوري مي خواستن بهم ثابت كنن كه من ابلهم و كارم از ريشه غيرعقلاني بوده و اصلا نبايد اين كارو مي كردم و ...

هييييي خدا ... احساس مي كنم اونا اصلا پارادايمي كه من در اون زندگي مي كردم رو نفهميدن! برا همينم ديگه باهاشون حرف نزدم يعني با هيچكي حرف نزدم و بعد همه چي رو ريختم توي خودم و اينطوري شد كه اون همه حرف موند رو دلم و بعد اين شد كه حالا قلمبه شده و يه جايي اون وسط قفسه سينم رو مسدود كرده ...

لعنتي درس نظريه جامعه شناسي م رو افتادم يعني مي افتم چون هيچكاريش رو انجام ندادم، خب نمي تونستم واقعا دستم به كار نمي اومد، گفتم كه اون جايي از بدنم كه منبع انرژي و خلاقيتم بود مسدود شده بود و هنوزم هست و حالا هم انرژي ندارم و هم خلاقيت!

البته خب درس نظريه٢ رو دوست دارم فوقش ترم دوم (كه مي شه ترم چهارمم) دوباره برش مي دارم، فقط خدا كنه اين مسدوديت (اوه چه كلمه اي!) دست از سرم برداره ، بخدا اگه اين قضيه حل بشه همه چي حله ...

مي دونين يه حسي تو وجودم هست اين كه من آدم باهوشي هستم، و خلاق و پرانرژي و سختكوش و با استعداد (حداقل تو رشته خودم) فقط لعنتي مشكل اينه كه موقتا موتورم از كار افتاده و همينجوري حيران و ويران مونديم بيكار!

واااا تا حالا واقعا اينجوري نبودم. اين كه استاد گلم ( مي دونين استاد درس نظريم رو دوست دارم آدم شوخ طبع و باحاليه ، هر چند كه درس دادنش يه كم ... ) تا اول شهريور مهلت داده بود كه كارهاي مربوط به امتحان رو بهش تحويل بديم ولي من الان كه ١٤ شهريور هست هيچي انجام ندادم و اصلا ككم هم نمي گزه كه انجام ندادم، يه جورايي بدجوري بي خيالم ... فكر كنم بيشتر حواسم پيش پايان نامه اس و دكترا ...

اي خداااااا بايد تو يه سال هم پايان نامه كار كنم هم مدرك آيلتس بگيرم هم آزمون دكترا شركت كنم هم برم خارج! واي خدا من اين همه كار رو نمي تونم انجام بدم، تو هم كه هيچ كمكي نمي كني ، اي بابا از تو هم اميدي نيست، يه جورايي خودمونيم ها اونجا كه به عنوان صفات خودت گفتي كه من توانا هستم (تواناي مطلق) يه جور بلف اومدي نه؟ آخه ما كه نديديم خدائيش... هر جا ازت واقعا و قلبا چيزي خواستم كم آوردي... اينجوري حس بدي آدم رو مي گيره اين كه احساس مي كني سرت كلاه رفته... دروغكي بهت گفته بودن كه خدا تواناس، بعد اونوقت تو همه ي انرژي و انگيزه تو گذاشتي براي يه هدف و با خودت فكر كردي هر جا كم بياري خدا هست اون كمكت مي كنه، مگه خودش نگفته از تو حركت از من بركت! و اينجوري مي شه كه همه انرژي و توانتو مي زاري براي رسيدن به اون چيزي كه مي خواستي بعد يهو سر بزنگاه وقتي خودت كم آوردي مي افتي به التماس و دعا كه خدايا تو درست كن، بعد مي بيني كه نخير خدايي در كار نيست، و هيچي درست نشد، و همه چي تموم شد اصلا ... و بعد اينجوري مي شه كه مي گي كه گور پدر هر چي خداس ...

الان يه كمي ترس برم داشت، مي دونين هميشه تو قصه ها خونديم كه يارو به خدا توهين كرد بعد يهو يه صاعقه اي از آسمون اومد و زد به كلش و يارو نفله شد!

منم بعضي وقتا از اين چيزا مي ترسم يعني مي گم نكنه الان يه صاعقه اي چيزي بياد بزنه به كلم! يام فردا مثلا از خيابون مي خوام رد شم يه ماشين بياد بزنه فلج شم بيفتم گوشه خونه ، اونم بخاطر اين كه بخدا توهين كردم!

ولي مي دونين فكر مي كنم خدا اينكارو نمي كنه، چون يه جورايي شايد عقده ش خالي بشه، و با خودش بگه كه اين بنده رو ادبش كردم كه عبرت بقيه بشه ولي خب خودمونيم يه چيزي رو از دست مي ده كه براش خيلي گران تمام مي شه، اين كه مثلا منو مي تونه بفرسته زير ماشين و فلجم كنه، يام يه جوري شرايط زندگيم رو بچينه كه بدبخت بيچاره شم و بعد هم خودم بدونم كه بخاطر توهينم به خدا اينجوري شدم، ولي اينجوري يه چيزي رو از دست مي ده: اين كه ديگه دوستش ندارم!

و اين بزرگترين ضربه اي هست كه يه انسان مي تونه به خدا بزنه ، اينجاست كه انسان از خدا قوي تر مي شه، و اين نقطه ضعف خداست اصلا ... خدا خيلي محتاجه به اين كه دوستش داشته باشي (اينو دقيقا حس كردم)، وقتي كه عصباني مي شه و بلايي سرت مي ياره، شايد اقتدار و قدرت خودش رو ثابت كنه و نشون مي ده كه آره مي تونم داداشششش ... ولي مهرشو از دل آدم مي بره و اين چيزيه كه اون نمي تونه تحملش كنه ، برا همينم هست كه اينقدر كوتاه مي ياد و هيچي نمي گه، و من هر چقدر دلم مي خواد بهش پرت و پلا مي گم و دعواش مي كنم!

هييييي... ولي از همه ي اين حرفا كه بگذريم بخاطر يه چيز نمي تونم خدا رو ببخشم، به خاطر تمام ِ سادگي هام، به خاطر صداقتي كه داشتم، بخاطر اين كه اون مي دونست چقدر اين قضيه براي من مهمه ولي هيچكاري نكرد ... من نمي تونم ببخشمش ...

هييييي خداااااا ...

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 2:38 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

بخشهایی از کتاب

« سرگشته راه حق »

نیکوس کازانتزاکیس

 

من از دیری به دیر دیگر ، از روستایی به روستای دیگر و از صحرایی به صحرای دیگر به جستوی خدا می رفتم. ازدواج نکرده بود و فرزندی نداشتم: زیرا در جستجوی خدا بودم. اگر مردم یک برش نان و یک مشت زیتون به من می دادند ، فراموش می کردم آنها را بخورم ، زیرا در جستجوی خدا بودم.

از فرط درخواست کردن گلویم خشک شده بود و از فرط راه رفتن پاهایم آماس کرده بود. از کوفتن به درها برای گدایی خسته شده بودم: نخست برای گدایی نان و آنگاه برای گدایی یک کلام خوش ، و بالاخره برای  گدایی نجات و رستگاری ...

***

و اما عشق تو به "کلر" دختر "فاوورینوچیفی" نجیب زاده چه شد؟ من تنها کسی هستم که پاسخ این پرسش را می دانم. مردمی که روح ترسان و مردد دارند می پندارند که تو تنها روان آن دختر را دوست می داشتی. اما تو پیش از هر چیز تن او را دوست می داشتی و آن را می خواستی. تو با این عشق حرکت را آغاز کردی و پس از طی راهی پر از دامها و وسوسه ها و پس از یک پیکار طولانی توانستی به یاری خدا به روان کلر برسی و تو این روان را دوست می داشتی بی آنکه هرگز از تنش منصرف شوی و در عین حال بی آنکه هرگز این تن را لمس کنی.

این عشق شهوانی نه تنها مانع رسیدن تو به خدا نبود بلکه سبب شد رازی بر تو مکشوف گردد: تو دانستی که از چه راه و با چه مبارزه یی می توان نفس شهوانی را به جوهر روان تبدیل کرد. تنها یک عشق وجود دارد و همیشه هم همان یکیست ...

***

یادم می آید یک روز از او پرسیدم: پدر فرانسوا هنگامی که در تاریکی تنها هستی خدا چگونه بر تو هویدا می شود؟

به من پاسخ داد: برادر لئون، مانند یک لیوان آب خنک، مانند یک لیوان لبریز از آب چشمه جوانی، من تشنه هستم و این آب را می نوشم و جاویدان سیراب می شوم.

حیرت زده فریاد زدم: مانند یک لیوان آب خنک؟ خدا؟

- چرا حیرت می کنی، هیچ چیز ساده تر از خدا نیست، برای لبهای انسان هیچ چیز مناسب تر و عطش زداتر از خدا نیست.

اما چند سال بعد که فرانسوا خسته و فرسوده شده بود و از او چیزی جز مشتی استخوان و پشم نمانده بود برای این که برادرهای دیگر صدایش را نشنوند آهسته به من گفت: "برادر لئون، خدا یک آتش سوزیست، او می سوزد و ما هم با او می سوزیم".

 

علیرضا

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 8:52 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

متأسفانه او مرد

شايد چون ديگر نمي توانست زندگي كند

معمولاً اين دليل مردن آدمهاست

اسمش را سرطان يا حمله قلبي يا تصادف مي گذارند؛

اما انسانها در واقع به اين دليل مي ميرند كه ديگر نمي توانند زندگي كنند


«كريستف كيسلوفسكي» در باره « آندره تاركوفسكي»

 

روزنامه قدس، امروز

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 8:50 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

نفس دوست داشتن، و همراهي با ديگري را دوست ندارم

اما فرآيند دوست داشتن را دوست دارم

چرا كه مرا وادار مي سازد در راه بدست آوردن محبوب، يا همراهي با او

بهتر از آني باشم كه هستم، و شخصيتي داشته باشم كه تا به حال نبوده ام

و اين شخصيت تازه و مرتب بازسازي شونده تنها در سايه ي فهم هاي تازه

از افق هاي احساسات و عواطفم حاصل مي گردد

 

نفس ثروت و موقعيت اجتماعي بالا را دوست ندارم

اما فرآيند و تلاش براي بدست آوردن موقعيت اجتماعي مناسب يا درآمد بالا را دوست دارم

چرا كه وادارم مي كند خردمندانه تر و هدفمندتر زندگي كنم و براي زمان و برنامه هايم

و همچنين خودم اهميت بيشتري قائل گردم

و اين هدفمندي، برنامه ريزي و دقت نظر ِ فكري تنها در سايه فهم هاي تازه

از افق هاي خردمندي و استعدادهايم حاصل مي گردد

 

نفس فرهنگ و زندگي فرهنگي را دوست ندارم

اما تلاش براي داشتن زندگي ِ فرهنگي را دوست دارم

چرا كه وادارم مي كند خواسته ها، علائق، و جهت گيري هاي انساني داشته باشم

و روابط و رفتار انساني تر و صحيح تري با ديگران برقرار نمايم

ساختار و شكل زندگي ام انساني تر باشد، و ديگران را كمتر بخاطر رفتارهاي غير انساني ام برنجانم

و اين نيازمند تلاش براي رسيدن به فهم ي بالاتر از افق هاي فرهنگ عمومي

و رفتارهاي مناسب انساني مي باشد

 

اما

 

نفس تحصيل در رشته ي جامعه شناسي

(با زير مجموعه هاي فلسفه، روانشناسي، تاريخ و سياست)

را دوست دارم

چرا كه مطالعه در رشته ي جامعه شناسي يعني نفس ِ فهميدن

فهميدن ِ زندگي اجتماعي و ديگران در تمامي ابعاد وجودي ِ آن

 

آشنايي با گوناگوني فرهنگ ها و شيوه هاي زندگي و شيوه هاي بودن در جهان انساني

آشنايي با نيروهايي كه به زندگي فردي و اجتماعي ما جهت مي دهند

آشنايي با آدمها، علائق، خواسته ها ، استعدادها و نيازهايشان

و بدست آوردن جهت گيري مشخصي درباره ي چگونه بودن و چگونه زيستن

 

و بدين طريق

رسيدن به فهم هاي تازه از خودم و رسيدن به خودآگاهي بيشتر

و دريافتي عميق تر از فلسفه ي زندگي و معناي بودن

و جستجويي بي پايان براي رهايي

 

آنطور كه فمينيست ها و انتقادي ها بدنبالش هستند

يعني رهايي در پناه عقلانيت ِ حداكثري

 

عليرضا

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 19:17 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

چند جمله ي خوب كه در اين چند ماه اخير شنيده ام

 

« همه ي آدمها احمق هستند »

استادم

 

« بهترين لحظات زندگي تو ، لحظه هائيه كه ديگه هيچوقت نمي خواي تكرار بشه »

« اينجور موقع هاست كه حساب كتاب زندگي مياد دستت »

عادل

 

« من خودم را در شكست هايم شناختم، يعني در چيزهايي كه از دست داده ام »

علي

(حضرت علي)

 

عليرضا

 

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 11:42 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

بودن زیر بارون

علیرضا عزیزی

دیروز وقتی داشتم فاصله ی سلف (غذاخوری دانشگاه) رو تا خوابگاه طی می کردم، یکی از بهترین لحظه های زندگیم رو تجربه کردم. قدم زدن توی بارون، بارونی که نرم و آروم داشت می بارید و هوا رو معطر و قشنگ کرده بود.

توی دانشگاه ما، فاصله ی سلف تا خوابگاه یه جاده ی سرسبز و طولانی ِ که اغلب وقتی شبها از شام بر می گشتم این مسیر رو پیاده می رفتم، مخصوصا بعد از غروب آفتاب وقتی که هنوز هوا تاریک نشده، طی کردن این مسیر خیلی شیرین و لذت بخشه، حالا فکر کنین اگه بارون هم بیاد چی می شه...

بارون ِ رشت، با بارون شهر خودمون فرق می کنه... مشهد وقتی قراره بارون بگیره هوا یه جور تاریک و دلگیر می شه، بارون هم اغلب شدید ِ با قطرات بزرگ و تو هوای خشک اونجا یه جور تو ذوق می زنه! انگار به همچین بارونایی عادت نداریم، دلمون می خواد ازش فرار کنیم و بریم یه جایی پناه بگیریم.

ولی بارون ِ رشت فرق می کنه ... آروم، ملایم و لطیفه ... و عطر و طعم خاصی داره ... وقتی قطره های بارون به پوست بدنت می خوره، احساس نمی کنی که از زیرش دربری، دلت می خواد زیر بارون بمونی، و دستاتو بازکنی تا قطرات بارون رو بیشتر به خودت جذب کنی ... و اون لحظه هست که آرامش خاصی همه ی وجودت رو می گیره ... و انگار این قطرات که داره با پوست بدنت برخورد می کنه، مخاطب ِ روح ِ توئه و اونو نوازش می ده ... در اون لحظات یه جور احساس هماهنگی با طبیعت رو تجربه می کنی، انگار روح تو و روح طبیعت در هم می آمیزه و هر دو یکی می شین و برای اولین بار حس می کنی که بین تو و طبیعت دیگه هیچ فاصله ای نیست ...

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 8:57 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

جملاتي از كتاب ِ من + لبخند = خدا

 

شكيبايي با ديگران ، عشق است

شكيبايي با خود ، اميد است

شكيبايي با خدا ، ايمان است

چرا كه

بعضي از بزرگترين هداياي خداوند، دعاهاي بي جواب است

و من

ياد گرفته ام از خدا تشكر كنم كه دعاهايم را با « نه » و يا « حالا نه » پاسخ دهد

او

مي گذارد كه سختي هاي زندگي را تجربه كنيم

تا درس هايي بياموزيم كه در هيچ شرايط ديگري نمي توانستيم ياد بگيريم

ياد گرفتن اين درس ها به معناي انكار احساس ناراحتي نيست

بلكه يافتن مفهومي است كه در زير آن احساس وجود دارد

اما

خداوند هرگز به ما رويايي نمي دهد كه توان تحقق بخشيدن بدان را نداشته باشيم

 

***

اما از اين سخنان زيبا كه بگذريم، كه بي شك هر كدام در بخشهايي از زندگي مان

كاركردهاي خاص خودشان را خواهند داشت آنچه از همه مهمتر است شناخت عقلاني و صحيح از

زندگي و شخصيت خودمان است، كه حتي از ايمان نيز مهم تر است،

ايمان بدون شناخت به احساس ورزيدن هاي كور و افراطي مي انجامد

 

 

اين دعا را هميشه دوست داشته ام

خدايا به من بينشي عطا كن تا آنچه را نمي توانم تغيير دهم، بپذيرم

و شهامتي، تا آنچه را مي توانم تغيير دهم

و خردمندي اي تا تفاوت ميان آن دو را بازشناسم

 

 علیرضا

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 18:22 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

ای بسا هندو و ترک هم زبان

ای بسا دو ترک چون بیگانگان

 

پس زبان محرمان خود دیگر است

همدلی از همزبانی بهتر است

-------- 

عزم آن دارم که امشب نیمه مست

پای کوبان کوزه ی دردی به دست

 

سر به بازار قلندر برنهم

پس به یک ساعت ببازم هر چه هست

 

تا کی از تزویر باشم خودنمای

تا کی از پندار باشم خودپرست

 

پرده ی پندار می باید درید

توبه ی تزویر می باشد شکست

 

وقت آن آمد که دستی بر زنم ...

 

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 11:48 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


غریزه ی زندگی و آرزومندی آدمی

دیشب باز از دوباره از خواب پریدم . مثل شب قبل و شاید هم مثل شبهای قبل ترش ... تازه گیها اینطوری شده ام ، نیمه شب که نه ، شاید همان اوایل خوابم یعنی ساعتهای دو و سه به یکباره از وحشت از خواب می پرم و بعد دیگر تا صبح بیدارم و نمی توانم بخوابم.

البته آن افکار و حشتناکی که گفتم از خواب می پراندم ، همیشه همان لحظه ای که از خواب می پرم به نظرم وحشتناک می نماید ، بعد که کمی می گذرد و رویش فکر می کنم می فهمم که خب نه چیز خیلی وحشتناکی نیست و می شود یکجوری باهاش کنار آمد.

مثلا دیشب یک لحظه این فکر به ذهنم خطور کرد که اگر خدای نکرده مادرم را همین الان از دست بدهم چکار کنم؟ وحشت زنده از خواب پریدم و احساس خیلی بدی همه ی وجودم را فرا گرفته بود ، احساس آسیب پذیری شدید ، احساس ِ تنها و بی پناه ماندن ... دقیقا شبیه بچه ی یکی دو ساله ای که در نبود چند دقیقه ای مادر بی تاب و بی قرار می شود و احساس عدم امنیت می کند.

اما بعد کمی که گذشت و فکرم به کار افتاد انگار کم کم بزرگ و بزرگتر شدم و رسیدم به سنی که الان دارم و متوجه شدم که اینکه آدمی مادرش را از دست بدهد هرچند خیلی غم انگیز است ولی خیلی هم چیز وحشتناکی نیست و این بهرحال واقعیت زندگی است که انسان بالاخره روزی عزیزترین کسانش را هم ممکن است از دست بدهد ، و باید این واقعیت را پذیرفت.

همیشه این عزیزترین کس ها در زندگی آدمی هستند که انگار وقتی به یکباره از دست شان می دهی آدم را باز می گردانند به همان وحشت ، بی قراری و بی تابی ای که شاید در همان یکی دو سالگی یکباره برای اولین بار تجربه اش کرده ای ... و باز وقتی که حضورش را در کنار خودت احساس می کنی ، باز می گردی به آن احساس امنیت و آرامشی که در دوران طفولیت در آغوش مادر داشته ای و با صدای گرم و مهربان او همراه می شدی ... ژاک لکان روانشناس فرانسوی از این حالت و حس که در وجود آدمی نهادینه شده است با عنوان « آرزومندی غیر » یاد می کند. از نظر او آرزومندی غیر اساسی ترین خواسته ای است که در وجود آدمی نهان گشته است و این غیر می تواند چهره های مختلفی به خود بگیرد ...

بهرحال دیشب تا صبح بیدار بودم ، درباره ی چیزهای زیادی فکر می کردم ، و بجایش امروز را شاید تا همین بعداز ظهر یکسره خواب بودم ، روزی مثل روزهای قبل ، شاید هم مثل روزهای قبل ترش ...

طوریکه حتی صدای هم اتاقی هایم هم در آمده است. اینکه می بینند هم اطاقی شان همش آن گوشه روی تخت افتاده و اکثر مواقع یا خواب است و یا در فکر فرو رفته ، و بعضی وقتها کتابی در دست دارد و چند صفحه ایش را از شاید از فرط اجبار تورقی می کند...

آنها می گویند: تو حال ما را هم گرفته ای ، ما هم حوصله ی درس خواندن نداریم!

البته این به گمانم بخاطر ضعف فردیت در جامعه ی ماست ، بهرحال آدم نباید در زندگی شخصی دیگری دخالت کند ، شاید طرف بخواهد همه ی روز را بخوابد ، این که دخالت کردن ندارد.

اما از طرفی خب آن طفلی ها هم راست می گویند. بهرحال من باید خودم را از این وضعیت اسفبار نجات دهم ، و یک کاری بکنم ... ولی حقیقتا این است که دوست دارم کاری بکنم ولی مشکل آن است که شدیدا دچار کمبود انرژی شده ام ، و از آن بدتر کمبود انگیزه ...

وای خدای من ، آیا این است آن چیزی که می خواستم؟ خیلی خوشحالم از این که بواسطه ی رشته ای که دارم براحتی می توانم کتابهای فلسفی ، جامعه شناسی و روانشناسی را به عنوان کتابهای درسی و ترمی ام مطالعه کنم ، که شاید چند سال پیش آن زمان که خدمت می رفتم ، بودن در چنین موقعیتی برایم یک یوتوپیا بود ...

آنزمانها یادم هست که شریعتی و نیچه می خواندم و اگر کسی می گفت که این شخصیتها روزی به حرفهای پیش پا افتاده ای در کتابهای درسی ات تبدیل خواهد شد ، باورم نمی شد و از احساس خوشبختی سرشار می شدم ، ولی الان در همان موقعیت هستم ولی احساس خوشبختی نمی کنم ...

خب خوشبختی امری نسبی است (نظریه محرومیت نسبی که یادتان هست) ، انسان حسرت داشتن چیزی را می خورد ، بعد که آنرا بدست آورد ، مدتی با ان خوش است ، ولی بعد باز حسرت چیزهای دیگری را می خورد ...

البته این بقول هایدگر بخاطر آن است که انسان یک « من ِ پیش رونده » (driving I) در وجود خویش دارد. انسان همیشه می خواهد بهتر از آن چیزی باشد که هست ، همیشه می خواهد افق های تازه تری را تجربه می کند ، احساسهای تازه تری را بفهمد و لمس کند و موقعیتهای تازه ای بیافریند. این بقول لکان « غریزه ی زندگی » در وجود آدمی است. اما آن چیزی که هایدگر آن فراموش کرده و لکان بخوبی بدان اشاره داشته است این است که انسان همزمان غریزه ی زندگی و « غریزه ی مرگ » را در درون خود بهمراه دارد. وقتی همه چیز بر وفق مراد پیش می رود غریزه ی زندگی در وجود آدمی به جریان می افتد و انسان به سمت رشد ، پیشرفت و تعالی هر چه بیشتر حرکت می کند ... اما انگار در درون انسان غریزه ی دیگری هم هست که مدام می خواهد او را به سمت آرامش و سکون اولیه برگرداند. چیزی شبیه به نیروهای اصطکاک که می خواهند این ماشین پیش رونده را از حرکت باز ایستاند و سرانجام به سکون کامل برساند یعنی مرگ .

انسان فکر می کند که از مرگ می ترسد یا از آن اجتناب می ورزد اما واقعیت این است که بسیاری از کارهایی که در زندگی روزمره انجام می دهیم برای آن است که پایان زندگی و مرگمان را جلو بیاندازیم و این اعمال ناآگاهانه اتفاق می افتند.

فیلم سنتوری را دیده اید؟ شخصیت مرد آن فیلم تا وقتی که همسرش در کنارش است ، غرایز زندگی در وجودش جریان دارد. او موفق ، شاد و فعال است و انرژی و انگیزه ی فراوانی بر مبارزه و تلاش برای پیشرفت دارد ... اما انگار همان غرایز مرگ در وجود اوست که باعث می شود نتواند آن همه موفقیت ، خوشبختی و محبوبیت را تحمل کند در نتیجه به سمت اعتیاد کشیده می شود ، همسرش را از دست می دهد و با آن وضعیت اسف بار در پایان فیلم مواجه می شود. از نظر لکان ویژگی آدمی در آن است که در هر لحظه میل به خوشبختی و بدبختی را توامان دارد ، ما در هر لحظه آگاهانه دوست داریم که به سوی شادی و خوشبختی بیشتر حرکت کنیم و در عین در همان لحظه اعمالی را ناآگاهانه انجام می دهیم که ما را به سوی مرگ و نابودی خودمان رهنمون می گردد.

حقیقت این است که انسان وقتی که چیزی را یا کسی را که عمیقا دوست دارد را ( همان چیز یا کسی که زمانی برایش معنای زندگی را در بر داشته است ) به یکباره از دست می دهد ، غرایز مرگ در درون او بیدار می شود و ناخودآگاه دست به تخریب خود یا دیگری می زند و اعمالی را انجام می دهد که آشکارا او را به سمت نابودی می کشانند.

در آن لحظه انگار تمامی نیروهای حیاتی در وجود آدمی خاموش می گردند و فرد متوقف شده و به سکون می رسد ...

علیرضا

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 15:12 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

رفيق من ، سنگ صبور غم ها

به ديدنم بيا كه خيلي تنهام 

 

هيشكي نمي فهمه چه حالي دارم

چه دنياي رو به زوالي دارم

 

مجنونمو دلزده از ليلي ها

خيلي دلم گرفته از خيلي ها

 

نمونده از جووني هام نشوني

پير شدم پير تو اي جووني

 

***

 

تنهاي ِ بي سنگ صبور

خونه ي سرد و سوت و كور

 

توي شبات ستاره نيست

موندي و راه چاره نيست

 

اگرچه هيچكس نيومد

سري به تنهاييت نزد

 

اما تو كوه درد باش

طاقت بيار و مرد باش

 

***

 

صداي سازم همه جا پر شده

هر كي شنيده از خودش بي خود ِ

 

اما خودم پر شدم از گلايه

هيچي ازم نمونده جز يه سايه

 

سايه اي كه خالي از عشق و اميد

هميشه محتاج ِ به نور خورشيد

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 13:55 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

قلب انسانها اینگونه است که از تحقق بخشیدن به بزرگترین رویاهایشان می ترسند

چون گمان می کنند سزاوارشان نیستند

یا نمی توانند به آنها تحقق بخشند

 

 

قلبها ، حتی از ترس اندیشیدن به عشق هایی که

منجر به جدایی ابدی می شوند ، می میرند

 

از ترس لحظه هایی که می توانستند زیبا باشند و نبودند

از ترس اندیشیدن به گنجهایی که می توانستند کشف شوند و برای همیشه مدفون ماندند

 

چون اگر چنین شوند

اگر عشق هایشان را از دست بدهند

بسیار رنج می برند

 

پائولو کوئیلیو

 

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 13:54 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

دعاهاي شبانگاهي

 

اوه ‏، دارم بزرگ مي شم ‏، چه خوب ...

اينو دارم با ذره ذره ي وجودم حس مي كنم

طي يك ماه گذشته به اندازه ي هفت يا هشت سال بزرگتر شدم ‏، باورتون مي شه!

يادمه چند وقت پيشا به يكي از دوستام گفتم: من كه اندازه ي سنم رشد نكردم ، فكر مي كنم حدودا همون ٢٢ يا ٢٣ هستم.

ولي حالا خيلي چيزا تغيير كرده و داره تغيير مي كنه ...

 

يكي از اون اتفاقا اينه كه دارم واقعا آدمها رو مي بينم ، باورتون مي شه ، يعني من تا حالا آدماي اطرافم رو نمي ديدم!

مث آدمي بودم كه يه عينك قرمز به چشمش زده و همه دنيا رو قرمز مي بينه ، ولي حالا يه عينك شفاف و بي رنگ به چشمم زدم و دارم آدمها رو اونطور كه هستن مي بينم نه اونطور كه دلم مي خواد ... اين خيلي تحول بزرگيه ها ...

يه چيز رو ياد گرفتم: « حرفهاي آدمها رو جدي بگير »

آدمها خيلي راحت خودشون رو نشون مي دن ، از طريق حرفهاشون ، از طريق اعمالشون ، فقط كافيه بدون اين كه بخواي اونارو اونطور كه دوست داري ببيني سعي كني اونها رو از طريق همون حرفهاشون درك كني ، و به تك تك جزئيات اعمالشون دقيق بشي ، اونوقت مي فهمي كه اونا چجور آدمايي هستن.

و بعد فقط كافيه كه از طريق همين اطلاعاتي كه بدست آوردي روي اونها قضاوت كني و باهاشون رفتار كني... به همين سادگي!

يعني مثلا وقتي طرف مي گه من از فلان چيز خوشم نمي ياد ‏، واقعا خوشش نمي ياد ، اينو بايد باور كني كه خوشش نمي ياد.

 

واي خداي من زندگي واقعا اونقدرها هم پيچيده نيست. آدمها خيلي پيچيده نيستند. براحتي مي شه از درون كلماتي كه بكار مي برن به اعتقادات ‏، علائق و شخصيتشون پي برد.

يكي از دوستام همين ديروز اومده خونمون مي گفت عليرضا تو همه چي رو خيلي پيچيده و فلسفي اش مي كني ... واقعا اينجوري نيست ... آدمها معمولي اند! حتي اوني كه فكر مي كني خيلي عجيب غريب ِ خيلي هم معموليه ... فقط بايد باور كني كه اون معموليه ... يكي مث خودت ِ!

 

دعاي اول: « آه خداي من ‏، به من بياموز كه آدمها را آنطور که هستند ، ببينم »

« آنها را معمولي ببينم »

« نخواهم آنها مثل خودم باشند »

« نخواهم آنها را تغيير دهم »

 

« معمولي بودن » واي اين چقدر لذت بخشه ... باور نمي كنين تا حالا فكر مي كردم آدم بايد در زندگيش يه آدم خاص باشه ... افكار و انديشه هاي بزرگ داشته باشه ... احساسهاي عميق ... به دنبال حقيقت باشه ... سعي كنه به عمق زندگي پي ببره و ... يكي مث كازانتزاكيس ...

ولي الان با خودم فكر مي كنم: نه ، اينا خيلي هم مهم نيست ‏، واقعا مهم نيست ...

معمولي بودن اصلنم بد نيست كه هيچ ، خيلي هم خوبه ...

 

دعاي دوم: « آه خداي من ، به من بياموز كه معمولي باشم »

 

قبلا با خودم فكر مي كردم يه استاد دانشگاه ، يه فيلسوف ، يه جامعه شناس ، يه انسان تحصيلكرده ، روشنفكر و ... از يه شاگرد شوفر اتوبوس كه انواعي از رذيلت هاي اخلاقي رو با خودش به يدك مي كشه ، منزلت و انسانيت بيشتري داره و بهتر زندگي رو مي فهمه و فهميده تر هم هست ، ولي الان مي بينم نه واقعا هم اينجوري نيست ، اگه بشيني و چند دقيقه اي با اون شاگرد شوفر به زبان خودش صحبت كني مي بيني كه خيلي هم اتفاقا از اون والا مقامهايي كه اون بالا رديف كردم زندگي رو بهتر مي فهمه ... فقط تفاوت اينه كه كت شلوار نمي پوشه و مث اونا خودشو پشت كتابها ‏و حرفهاي قلمبه سلمبه قايم نمي كنه... اونا با « واقعيت » بطور بي واسطه ارتباط دارن ... به جايي كه جامعه شناسي بخونن در جامعه زندگي مي كنن ... و اين همونيه كه من الان بهش حسوديم مي شه ... واقعا حسوديم مي شه ...

 

دعاي سوم: « آه خداي من ، به من بياموز كه جامعه را در متن آن بفهمم »

« نه در گوشه اتاق تنهائيم و نه در لابلاي كتابها »

 

آهان ببخشيد خيلي حرف زدم ، اين آخريشه ديگه

يه چيزي خيلي داره اذيتم مي كنه ‏، اصلا از وقتي خودمو شناختم داره اذيتم مي كنه ، و اونم اينه كه همش فكر مي كنم چه كار درسته و چه كار غلطه ، همش درباره ي خوشبختي ، زندگي خوب ، آدماي خوب ، دوستاي خوب و ... فكر مي كنم ... همش فكر مي كنم كه خودم چطوري مي تونم بهتر از اين باشم ، چطوري مي تونم زندگي بهتري داشته باشم ، همش در اين باره ها فلسفه بافي مي كنم ‏ولي حالا فكر مي كنم ابله ترين آدمها همونايي ان كه يه گوشه مي شينن و درباره ي زندگي خوب فلسفه مي بافن (يكي مث هابرماس) ‏‏، يا اونايي كه همش بدنبال بازانديشي در رفتارهاشون هستن ، پس :

 

دعاي پنجم: « آه خداي من ‏، به من بياموز كه بجاي فكر كردن درباره ي زندگي ، زندگي كنم »

 

و در آخر

دعاي ششم: « آه خداي من ، به من بياموز كه بتوانم زندگي ام را مديريت عقلاني كنم »

 

خب ديگه سرتونو درد نمي يارم ‏

فيلا

 

عليرضا

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 11:49 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

مسير انسان پارسا را بي عدالتي ، جور و ستم انسانهاي اهريمني فرا گرفته است

خوشا به حال او كه در راه خير قدم بر مي دارد و چون شبان ضعفا را از دره هاي تاريك عبور مي دهد

چرا كه حامي برادارنش است و هدايت گر گمراهان ...

 

ممكنه معني اش اينه كه تو اهريمني هستي و من پارسا ، اين كاليبر ٩ ميليمتري هم ،

همون شباني ِ كه تو دره هاي تاريك هواي منو داره

 

يا اين معني

تو پارسايي و من شبان و اين دنياست كه اهريمني و ستمگره

اينو دوست دارم اما حقيقت نداره

 

حقيقت اينه

تو جزو ضعفايي و من ستم انسان اهريمني ام

حالا سعي مي كنم ... من واقعا سعي مي كنم ... خيلي ... كه شبان باشم

 

« ديالوگي از پالپ فيكشن »

 

 

اين يكي هيچ ربطي به اون بالايي نداره

 

« انسان همچون نظمي شاعرانه »

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 14:38 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

عيد نوروز مبارك

         

                                              ََ عیدتان مبارک

 

                سال خوب وخوشي را براي همه شما دوستان و ياران و همراهان آرزو مي كنيم.

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 22:4 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

دوست من مانند کسی مباش که کنار اجاقش می نشیند

و فرو مردن آتش را تماشا می کند

وآنگاه بیهوده در خاکسترهای مرده می دمد ...

 

امید را فرو مگذار و برای آنچه رفته است تسلیم ناامیدی مشو

زیرا شکوه بر امور چاره ناپذیر بدترین صورت ضعف آدمی است

 

جبران خلیل جبران

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 23:2 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

اینو دیروز یکی از دوستام برام فرستاد ، خیلی قشنگ بود ،

با خودم گفتم بزارمش اینجا ، شمام بخونین لذت ببرین

 

 

حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست

خداوند در هر حضور جادویی نهان کرده برای کمال ما

خوش آنروزی که دریابیم جادوی حضور یکدیگر را

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 14:20 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

با این که باور داشتن به وجود خدا جز اشتباه ذهن بشر نیست

و او جز با احساس ِ قلبی و نزدیکی ِ روحی

درک شدنی نیست

( و این پایان خداباوری است)

کانت

 

و با این که عمیق ترین احساسهای مان هم جز بازتابی از تصعید نیازهای درونی مان نیست

 (و این پایان عشق باوری است)

استادم

 

و از آنجا که کشمکش میان عقل و احساس هم بی معناست

(و این پایان عقلانیت باوری ، یا احساس باوری و نفی دیگری است)

 

پس

 

با فرو ریختن تمامی ِ بت ها ، و شکستن تمامی ِ اسطوره ها

( که این هم خود پایان آرمان باوری است)

...

آنچه انگیزه ای برای ادامه ی زیستن به آدمی می بخشد

تنها «احساسات اخلاقی ِ درونی قلب» ماست

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 19:30 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

براي خداي مهربونم

ما گدايان خيل سلطانيم ، شهربند هواي جانانيم

بنده را نام خويشتن نبود ، هرچه ما را لقب دهند آنيم


گر برانند و گر ببخشايند ، ره به جاي دگر نمي دانيم
چون دلارام مي زند شمشير ، سر ببازيم و رخ نگردانيم


دوستان در هواي صحبت يار ، زرفشانند و ما سرافشانيم

مر خداوند عقل و دانش را ، عيب ما گو مکن که نادانيم


هر گلي نو که در جهان آيد ، ما به عشقش هزار دستانيم

تنگ چشمان نظر به ميوه کنند ، ما تماشاگران بستانيم


تو به سيماي شخص مي نگري ، ما در آثار صنع حيرانيم

هرچه گفتيم جز حکايت دوست ، در همه عمر از آن پشيمانيم


سعديا بي وجود صحبت يار ، همه عالم به هيچ نستانيم

ترک جان عزيز بتوان گفت ، ترک يار عزيز نتوانيم

 

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در جمعه بیست و هشتم دی 1386 ساعت 21:43 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

این حرفهای قشنگ ، قسمت پایانی ِ یه تئاتر بود

حکایت انسانی که همه ی عمر بدنبال خوشبختی , زیبایی و شاید عشق ِ واقعی می گشت

اما در نهایت به این جمله رسید

خیلی به دلم نشست

 

 

در زندگی از همه نزدیک تر به ما سنگ است

نگاه ها همه سنگ

قلبها همه سنگ

چه سنگبارانی!

گیرم گریختی همه عمر! کجا پناه بری؟

خانه ی خدا هم سنگ است

 

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 9:8 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

این شعر ِ آهنگ فیلم تایتانیک ، با صدای سلن دیون هست 

که هیچوقت از شنیدنش سیر نمی شم

و حالا حتی ، بهتر احساسش می کنم

علیرضا

 

هر شب در رویاهایم تو را می بینم

احساست می کنم

و اینگونه است که تو را می شناسم

 

با وجود فاصله ها و کهکشان هایی که بین ماست

بیا و خودت را بنما

دور ، نزدیک ، هر جا که هستی ...

 

ایمان دارم ، ایمان دارم که قلبم ادامه خواهد داد

بیشتر و بیشتر ...

 

اینجا هستی ، همینجا در قلب من

عشق یکبار به سراغ هر کس می آید و برای یک عمر باقی می ماند

و نخواهد رفت ...

 

عشق همان بود که به تو ورزیدم یکبار و یک عمر

و از آن پس بدان آویختم

و تا همیشه همه ی زندگی ام با آن پیش خواهد رفت

 

و من از هیچ چیز باکی ندارم

و میدانم که قلبم همچنان ادامه خواهد داد

و ما تا همیشه عاشق می مانیم

 

و قلب من همچنان خواهد تپید

و من این احساس را در قلبم جاودانه خواهم داشت

و قلبم همچنان ادامه خواهد داد .. .

 

Every night in my Dreams

I see you

I feel you

That is how I know

You go on

Far across the distance

And spaces between us

You have come to show

You go on

Near

Far

Wherever you are

I believe that

The heart does go on

Once more

 

And you're here in my heart

And my heart will

Go on and on

Love can touch Just one time

And last for a life time

And never let go

Till we're gone

Love was when I loved you

One true time I hold to

In my life we'll always

Go on

And there's nothing I fear

And I know that

My heart will go on

We'll stay

Forever this way

You are safe in my heart

And my heart will

Go on and on

 

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 23:48 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

قلم بشکست و دل بشکست و جام باده ام بشکست
خدایا در حریم ما چه بشکن بشکن است امشب

یاعلی در بند دنیا نیستم
بنده لبخند دنیا نیستم
بنده آنم که لطفش دائم است
با من و بی من به ذاتش قائم است

راضيه

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 12:14 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

امشب , همین چند لحظه پیش توی آشپزخانه خوابگاه ایستاده بودم و داشتم ظرفها را می شستم و زیر لب یکی از شعرهای مهستی را زمزمه می کردم. یادم هست که حواسم به چیز خاصی نبود , یعنی همانطور ایستاده بودم و در آن لحظه حال و هوای این آدمهای بی خیالی را داشتم که قطر شکمشان نشان می دهد که خیلی خوب توانسته اند با آنچیزهایی که دور و برشان می گذرد کنار بیایند و روزگار را به خوشی بگذرانند و انگار هیچ دغدغه ای , نگرانی ای , چیزی آنها را آزار نمی دهد و به هرچه می خواسته اند رسیده اند و احتمالا بلندی آرزوهاشان از سقف اتاقشان هم بالاتر نمی رود و ... بگذریم.

ایستاده بودم که ناگهان چیزی , احساسی , نگرانی ای , دغدغه ای , دلتنگی ای , از آنجور احساسها که آدم وقتی دقیقا در زندگی روزمره غرق گشته و بی خیال با جریان حوادث همراه گشته است , به یکباره سراغ آدمی می آید ... تمام وجودم را در بر گرفت.

نمی دانم آن احساس را که هنوز هم اندکی آنرا در درونم حس می کنم چه بنامم؟! با خودم فکر کردم شاید این یکجور دلتنگی است بخاطر آنهایی که با هم بودیم و حال نیستیم و اینکه وقتی محیط ات عوض می شود و چند روزی در حال و هوای دیگری سیر می کنی , به یکباره خاطرات گذشته بر سرت هجوم می آورد و به یکباره دلتنگ و غمگینت می کند و از دیگران و از آدمهایی که تازه با آنها آشنا شده ای فاصله می گیری تا حداقل لحظاتی را با خاطراتت بگذرانی , آنهایی که قلبا دوستشان داری و حال از همراهی شان محروم مانده ای ...

و بعد باز با خودم گفتم نه این دلتنگی نیست که امشب اینطور احساسات مرا به بازی گرفته است. چرا که به یاد می آوردی که در این چند سال اخیر هر از گاهی این احساس در وجودت زنده می شده و آنقدرها هم ناآشنا نیست. پس شاید قضیه چیز دیگری است. شاید قضیه نداشتن است!

داشتن چیزی که همواره به دنبالش بوده ام و نتوانستم آنرا بیابم. بعد خودم را زدم به آن در تا فراموشش کنم , و با اسباب بازیهایی که برای بزرگسالان ساخته اند مشغول شده ام! می خواهم فراموش کنم ولی فراموش نمی کنم , انگار نمی شود , انگار نمی توانم ...

تصویری از « آنجا » و خاطره ای , یادی از « او » , اویی که هیچوقت ندیدمش و هر وقت دلتنگ می شدم می دانستم که برای او دلتنگ شده ام اما نمی دانستم که او کیست و نمی دانستم که باید بدنبال چه کسی یا چه چیزی بگردم و انگار همه جا در پی او می گشته ام , در درون آدمهایی که عمیقا دوستشان داشته ام , دنبال تصویری , نشانه ای از او بوده ام و آدمها هر چه بیشتر به او شبیه بوده اند عمیق تر در روح و جان من نشسته اند و آنها دیگر نه دوست , نه معشوق که خدای من بوده اند ... می آید و در وجودم می نشیند و بعد حداقل برای لحظاتی زندگی با این اسباب بازی ها را کنار می گذارم تا در غم نبود او بنشینم و این خواست و این احساس در تمام وجودم را در بر می گیرد که کاش او بود و هیچ چیز دیگر نبود ...

 

پ .ن : حیف که اوضاع تغییر کرد و نتوانستم ادامه مطلب عشق انسانی را دنبال کنم. هر چند که در پیش زمینه ی ذهنم هنوز آنرا دنبال می کنم و در فرصتی مناسب آنرا خواهم نوشت.

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 11:43 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

درباره حقيقت

جستجوي حقيقت در واقع جستجوي خداست

تاريخ نشان نمي دهد كه چنين جستجويي به ناكامي انجاميده باشد

مشكل اينجاست با اين كه به خوبي مي دانيم كه ظواهر اشياء فريب آميز هستند معمولا فريبها و ابتذالهاي بي ارزش و ناچيز را مي پذيريم و واقعيت مي شماريم

در حاليكه اگر بتوانيم فريبندگيهاي بي ارزش را آن چنان كه هستند , ببينيم , در مبارزه خود در راه نزدیکی به حقیقت , نيمي از پيروزي را به دست آورده ايم

چنين فهم و دركي خود نيمي از جستجوي حقيقت يا خداوند را تشكيل مي دهد

من تا وقتي كه حقيقت مطلق را در نيافته ام بايد به حقيقت نسبي به آن صورت كه آن را درك مي كنم وفادار بمانم

آنچه براي من در جهت كسب حقيقت يا رسيدن به خدا مقدور هست حتي براي يك كودك هم مقدور مي باشد و براي اين گفته خود دلايلي متين و استوار هم دارم

ابزارهاي جستجوي حقيقت به همان اندازه كه دشوارند ، ساده هم هستند

براي يك خودپسند مغرور ممكن است به كلي غيرممكن بنمايد

در حاليكه براي يك كودك معصوم كاملا ممكن جلوه كند

 

« كسي كه در پي حقيقت است بايد از يك ذره غبار هم ساده تر و متواضع تر باشد »

 

تا وقتي كه خود را به صورت هيچ در نياوريم نمي توانيم بر بدي كه در ما هست چيره شويم

خدا در مقابل تنها آزادي واقعي كه ارزش داشتن دارد هيچ قيمتي كمتر از تسليم مطلق و كامل در مقابل او نمي پذيرد و هنگامي كه شخص بدين گونه خود را بكلي گم كرده و ناچيز ساخت بلافاصله خود را در خدمت تمام موجودات زنده خواهد يافت اين گم ساختن و ناچيزشدن برايش موجب آسايش و تجديد زندگي فرد خواهد شد

 

حقيقت چيست؟

حقيقت آن چيزي است كه نداي دروني به شما مي گويد

آنچه من مي توانم با كمال فروتني عرضه دارم اين است كه حقيقت نمي تواند به وسيله كسي كه احساس كاملي از انسانيت در خود نداشته باشد , حاصل گردد

اگر مي خواهيد در پهنه اقيانوس حقيقت شنا كنيد بايد خود را به مرحله صفر برسانيد و به كلي ناچيز شويد

حقيقت نخستين چيزي است كه بايد جستجو كرد

« حقيقت را بجوييد زيبايي و خوبي خود به سوي شما خواهد آمد »

خدا مي گويد: كسي كه تلاش كند هرگز هلاك نمي شود

من به اين وعده اعتقاد بسته ام ، هرچند كه به علت ضعف خود هزار بار ناكام شوم

 

 

تلخيصي از مقاله « مذهب و حقيقت » ، برگرفته از كتاب « همه مردم برادرند »

نوشته : مهاتما گاندي

  

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 23:14 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

درباره عشق

هر زمان که عشق اشارتي به شما کرد , در پي آن بشتابيد

هر چند راه او سخت و ناهموار باشد

 

و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت , خود را به او بسپاريد

هر چند که تيغهاي پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند

 

و هر زمان عشق با شما سخن گويد , او را باور کنيد

هر چند دعوت او رؤياهاي شما را چون باد مغرب در هم بکوبد و باغ شما را خزان کند

 

زيرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر مي نهد , به صليب نيز مي کشد

و چنانکه شما را مي روياند , شاخ و برگ شما را هرس مي کند

 

عشق با شما چنين رفتارهايي مي کند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد

و بدين معرفت , با قلب ِ زندگي پيوند يابيد و جزئي از آن شويد

 

و آرزو کنيد که شب هنگام با دلي حق شناس و پرسپاس به خانه باز آئيد

و به خواب رويد با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب براي ستايش او

 

جبران خليل جبران

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 22:25 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دوستان عزيزم ...

از آنجا كه از قديم گفته اند هر آمدني رفتني هم دارد ، احساسم اين است كه در حال حاضر من هم به پايان كار خود در اين وبلاگ نزديك شده ام.

چيزي نزديك به دو سال به بهانه جامعه شناسي از آنچه در درونم مي گذشت نوشتم ، و در اين نوشتن و آفريدن ، آفريده شدم و در اين روند خوديابي با دوستاني همراه شدم كه هر كدام هديه اي از آنچيزها كه خود نمي توانستم به تنهايي آنها را بدست آورم برايم به ارمغان آوردند و با دغدغه هاي ذهني ام همراه شدند و شخصيتم را تصحيح كردند و در مقابل اميدوارم كه منهم توانسته باشم اندكي به آنها در راه بهتر شدن شان كمك كنم.

كه معتقدم در اين جهان فاني هيچ چيز ارزشمندتر از « اخلاق و انسانيت » نيست. هر چند كه در اين راه آنقدر به خطا رفته ام و بعضا آنقدر ميان آنچه مي انديشيدم و مي نوشتم ، و آنچه عمل مي كردم فاصله بود كه در مقاطعي از اين كه واقعا بتوانم در عمل رفتار انساني و اخلاقي داشته باشم مايوس مي شدم ، اما خوشحالم از اين كه هنوز هم توان و انگيزه مبارزه را در درونم احساس مي كنم ...

و در اين لحظه از تمامي دوستاني كه در اين مدت همراهم بوده اند كمال تشكر را دارم و از دوستان خوبم در محيط مجازي شايد براي هميشه خداحافظي مي كنم و از صميم قلب برايتان آرزوهاي سعادت و خوشبختي دارم.

 

با بهترين آرزوها

عليرضا

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ساعت 19:13 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

مي رويم ... فاصله مي گيريم ... دور مي شويم

در همهمه جمعيت ، در پس شاخه هاي درهم جنگلي تاريك

گم مي شويم

تا ديگر نباشد هيچ نشانه اي ... حسي ... خاطره اي

 

برداشتن فاصله ها ، آرزويي كودكانه است

كودكي كه هنوز نمي داند جهان را از سوء تفاهم ساخته اند

 

ميان نوشته ها ، حرفها و اعمال آدمي فرسنگها فاصله است

چرا كه :

چيز ديگري فكر مي كني ، چيز ديگري مي گويي و چيز ديگري عمل مي كني

و در تمامي آن لحظات در قلبت چيز ديگري مي گذرد

 

و مخاطبت :

چيز ديگري برداشت مي كند ، چيز ديگري مي گويد ، و چيز ديگري نشان مي دهد

و شايد او هم در قلبش چيز ديگري داشته باشد

 

و در اين ميان

تفاهم ، درك شدن و درك كردن ،

« ارتباط تحريف نشده »

خيالي بيش نيست

 

آري دنيا را بد ساخته اند

در اين جهان ِ سراسر سوء تفاهم

انسان

محكوم به تنهايي است

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در شنبه ششم مرداد 1386 ساعت 8:47 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

ای ساربان آهسته رو

کارام جانم می‌رود


وان دل که با خود داشتم

با دلستانم می‌رود


محمل بدار ای ساروان

تندي مکن با کاروان


کز عشق آن سرو روان

گويی روانم می‌رود


او می‌رود دامن کشان

من زهر تنهايی چشان


ديگر مپرس از من نشان

کز دل نشانم مي رود


 بازآی و بر چشمم نشين

ای دلستان نازنين


کاشوب و فرياد از زمين

بر آسمانم می‌رود


در رفتن جان از بدن

گويند به هر نوعی سخن


من خود به چشم خويشتن

ديدم که جانم می‌رود

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 22:14 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

دوباره خزون اومد ، نم نم بارون ، مي زنه تو صورتم

بوي خاك و نم كوچه ، مي گه هنوز ...

رعد و برق فهميده انگار ، زندگيم شده غم انگيز

دستاي كيو گرفتي ، زير باروناي پاييز

 

مي خوام اينجا با تو باشم ، زير بارونا دوباره

ولي افسوس نه تو هستي ، نه ديگه بارون مي باره

 

خزونم داره مي ره ، نموند برگي رو درختا

من هنوز منتظرم ، توي جاده تك و تنها

ديگه بارون نمي باره ، توي جاده پر برفه

به خداي آسمونا ، عشقت از يادم نرفته

 

مي خوام اينجا با تو باشم ، زير برف و باد و بارون

نيايي با خاطراتت ، سر مي زارم به بيابون

 

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 23:4 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

خدا و آفرينش

در آغاز هيچ نبود ... كلمه بود ... و آن كلمه خدا بود

و كلمه ، بي زباني كه بخواندش و بي انديشه اي كه بدانش چگونه مي تواند بود؟

و « خدا » بود و با او « عدم »

و عدم گوش نداشت و خدا براي نگفتن حرفهاي بسياري داشت كه در بيكرانگي دلش موج مي زد

و بي قرارش مي كرد و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد؟

 

هر كسي گمشده اي دارد و خدا گمشده اي داشت

عظمت همواره در جستجوي چشمي است كه او را ببيند

و خوبي همواره در انتظار خردي است كه او را بشناسد

و زيبايي تشنه دلي است كه به او عشق ورزد

و جبروت نيازمند اراده اي است كه در برابرش به دلخواه آرام گيرد

و غرور در آرزوي عصيان مغروري است كه بشكندش و سيرابش كند

و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پرجبروت و مغرور

اما كسي نداشت ...

 

داشتن نيازمند طلب است

و پنهان ، بيتاب كشف

و تنها ، بيقرار انس

و خدا از بودن بيشتر بود ، و از حيات زنده تر ، و از غيب پنهان تر ، و از تنهايي تنهاتر

و براي طلب بسيار داشت

 

اما عدم نيازمند نيست ، نه مي شناسد ، نه مي خواهد و نه درد مي كشد

و نه انس مي بندد و نه هيچگاه بيتاب مي شود

كه عدم ، نبودن مطلق است

 

اما خدا بودن مطلق ، و غناي مطلق بود

و هر كسي به اندازه داشتن هايش مي خواهد

 

پس آفريد

فرشتگان را ، و طبيعت را

اما آفريده هايش او را نمي توانستند ديد ، نمي توانستند فهميد

 

و خدا چشم براه آشنا بود

پيكر تراش هنرمند و بزرگي كه در ميان انبوه مجسمه هايش غريب مانده بود

در جمعيت چهره هاي سنگ و سرد تنها نفس مي كشيد

كسي نمي خواست ، كسي نمي ديد ، كسي عصيان نمي كرد ،

كسي نيازمند نبود ، كسي درد نداشت ، كسي عشق نمي ورزيد

و خداوند براي حرفهايش باز هم مخاطبي نيافت

هيچكس او را نمي شناخت ، هيچكس با او انس نمي توانست بست

 

پس انسان را آفريد

و اين نخستين بهار خلقت بود

 

« هبوط »

شريعتي

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 20:54 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

به نام خدا

 

« به روان مادرم ، زهرا ، آئینه افتادگی ، عاطفه و پارسایی ،

که زندگی ام برایش همه رنج بود و

وجودش برایم همه مهر »

علی

 

برای فاطمه ،

اسطوره ای که تنها بودنش معنای دیگر خواهی و دوست داشتن بود

 

و مادر ،

که از خودگذشتگی هایش همیشه برای من ، تعجب برانگیز بوده وهست

 

و زن ،

که تنها وجود اوست که این زندگی غم گرفته را اندکی تحمل پذیرتر مي کند

 

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 20:50 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

به مناسبت ٢٩ ژوئن

سالروز تولد

آنتوان دو سنت اگزوپري

 

داستان شازده كوچولو و روباه

شازده كوچولو پرسيد : تو كي هستي ؟ خيلي خوشگلي ...

روباه گفت : من روباهم.

شازده كوچولو به او پيشنهاد كرد: بيا با من بازي كن. من خيلي غمگينم.

روباه گفت: نمي توانم با تو بازي كنم. مرا اهلي نكرده اند.

شازده كوچولو پرسيد: « اهلي كردن » يعني چه ؟

روباه گفت : تو اهل اينجا نيستي ، پي چه مي گردي ؟

شازده كوچولو گفت : پي آدمها مي گردم. « اهلي كردن » يعني چه ؟

روباه گفت : آدمها تفنگ دارند و شكار مي كنند. اين كارشان اسباب زحمت است. مرغ هم پرورش مي دهند. فايده شان همين است. تو پي مرغ مي گردي ؟

شازده كوچولو گفت: نه من پي دوست مي گردم ، « اهلي كردن » يعني چه ؟

روباه گفت: اين چيزي است كه امروزه دارد فراموش مي شود. يعني ايجاد علاقه كردن ...

شازده كوچولو : ايجاد علاقه كردن ؟

روباه گفت : البته. مثلا تو براي من هنوز پسر بچه اي بيش نيستي ، مثل صدهزار پسر بچه ديگر ، نه من به تو احتياج دارم و نه تو به من احتياج داري. من هم براي تو روباهي بيشتر نيستم ، مثل صدهزار روباه ديگر . ولي اگر تو مرا اهلي كني ، هر دو به هم احتياج خواهيم داشت. تو براي من يگانه جهان خواهي شد و من براي تو يگانه جهان خواهم شد ...

شازده كوچولو گفت: كم كم دارم مي فهمم. يك گل هست ... كه گمانم مرا اهلي كرده باشد ...

روباه دنباله حرفهايش را پي گرفت: زندگي من يكنواخت است. من مرغها را شكار مي كنم و آدمها مرا شكار مي كنند. همه مرغها شبيه هم اند و همه آدمها هم شبيه هم اند. اين زندگي كسلم مي كند. ولي اگر تو مرا اهلي كني ، زندگيم چنان روشن خواهد شد كه انگار نور آفتاب بر آن تابيده است. آن وقت من پايي را كه با صداي همه پاهاي ديگر فرق دارد خواهم شناخت. صداي پاهاي ديگر مرا به سوراخم در زير زمين مي راند. ولي صداي پاي تو مثل نغمه موسيقي از لانه بيرونم مي آورد. علاوه بر اين ، نگاه كن! آنجا ، آن گندمزارها را مي بيني ؟ من نان نمي خورم ، گندم براي من بي فايده است. پس گندمزارها چيزي به ياد من نمي آورند ، و اين البته غم انگيز است. ولي تو موهاي طلايي داري. پس وقتي كه اهليم كني معجزه مي شود. گندم كه طلايي رنگ است ياد تو را برايم زنده مي كند و من زمزمه باد را در گندمزارها دوست خواهم داشت.

روباه خاموش شد و مدتي به شازده كوچولو نگاه كرد ، گفت: خواهش مي كنم ... بيا و مرا اهلي كن.

شازده كوچولو گفت : دلم مي خواهد ولي خيلي وقت ندارم. بايد دوستاني پيدا كنم و بسيار چيزها هست كه بايد بشناسم.

روباه گفت: فقط چيزهايي را كه اهلي كني مي تواني بشناسي. آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند. همه چيزها را ساخته و آماده از فروشنده ها مي خرند. ولي چون كسي نيست كه دوست بفروشد آدمها ديگر دوستي ندارند. تو اگر دوست مي خواهي مرا اهلي كن!

شازده كوچولو پرسيد : چيكار بايد بكنم ؟

روباه جواب داد : بايد خيلي حوصله كني. اول كمي دور از من اين جور روي علفها مي نشيني. من از زير چشم به تو نگاه مي كنم و تو هيچ نمي گويي. زبان سرچشمه سوء تفاهم هاست. اما تو هر روز كمي نزديك تر مي نشيني ...

 

شازده كوچولو فردا باز آمد.

روباه گفت : بهتر بود كه در همان وقت ديروز مي آمدي. مثلا اگر در ساعت چهار بعدازظهر بيايي من از ساعت سه به بعد حس مي كنم كه خوشبختم. هر چه ساعت بيشتر مي رود خوشبختيم بيشتر مي شود. در ساعت چهار به هيجان مي آيم و نگران مي شوم ، آن وقت قدر خوشبختي خودم را مي فهمم! ولي تو اگر بي وقت بيايي هرگز نخواهم دانست كه كي بياد دلم را به شوق ديدارت خوش كنم ... آخر همه چيز آدابي دارد.

 

پس شازده كوچولو روباه را اهلي كرد و چون ساعت جدايي نزديك شد روباه گفت: آه! ... من گريه خواهم كرد.

شازده كوچولو گفت: تقصير خودت است. من بد ِ تو را نمي خواستم. ولي خودت خواستي كه اهليت كنم ...

روباه گفت: درست است.

شازده كوچولو گفت: ولي تو گريه خواهي كرد!

روباه گفت: درست است.

شازده كوچولو گفت: پس حاصلي براي تو ندارد.

روباه گفت : چرا دارد ، رنگ گندمزارها ...

سپس گفت : برو دوباره گلها را ببين. اين بار خواهي فهميد كه گل خودت در جهان يكتاست ...

                                                                     

 

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 21:53 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

باز هم ٢٩ خرداد و باز هم معلم عزيزم ...

  

چيز غريبي است زندگي ، هيچوقت مهربان نبوده است

آنهايي كه دوستشان داري نيستند ، آنهايي كه بودنشان معناي زندگي است

و حضورشان يادي از آن « نمي دانم كجايي و نمي دانم چه ايي كه اينجا و اين نيست ».

و حال تو در اين فراغ هر روز نشكستن را مي آموزي ... با آينه زندگي كردن ... و در عين صداقت

« با او بودن »

تا در اين كوير كه هيچ كس و هيچ چيز شوق زندگي را در تو بر نمي انگيزد ،

بودنت معناي يك كلمه باشد 

« عصيان »

عصيان بر هر آنچه زيبايي نيست

آري شايد مهر او ، مهر غير را در تو ببندد تا او را ديگر بار نه در نسيم ملايم سحرگاهي 

نه در همهمه كور يك جمعيت و نه در قالب نقشي بر ديوار 

كه در محراب خود بازيابي ، تا در معبد دل ، آنجا كه هيچ سياهي اي را راهي نيست

بر او صميمانه ترين نمازها را بگذاري 

آري براي او 

كه مردي است از كوير ، تنهايي كه ديگر نيست

 

عليرضا

 

پ .ن : توي يكي از وبلاگها اينو خوندم كه شايد راست باشد :

به سرعت از افقهايي كه او فرا رويمان نهاد دور ميشويم. او در كلامش زنده است و هشدارهايش يكايك بر ما نازل ميشود ، اما ما در آخورهايمان مرده ايم و هيچ نميفهميم چه بر سرمان ميايد.

اكنون ديگر بين نسل جديد ، از شريعتي گفتن پز روشنفكري دادن است يا پز اهل مطالعه بودن و كاربرد ديگر شريعتي رومانتيك ساختن فضاي اتاق ...

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 ساعت 22:40 | لینک ثابت |