تبليغاتX
جامعه شناسی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 « شايد اگر فقر ما نبود، ناچيز عشق در چشم ما، چيز جلوه نمي كرد »
دكتر حيدري

پاياني بر مبحث عشق انساني

نمي دانم اگر مخاطب قديمي اين وبلاگ باشيد احتمالا بخاطر داريد كه تقريبا دو سال پيش مباحثي را پيرامون عشق انساني در اين وبلاگ آغاز كردم كه در چند قسمت ادامه يافت و در نهايت هم به نظر ناتمام ماند. امشب با خودم فكر كردم كه اين بحث را ببندم، و علت هم شايد دو حادثه اي بود كه ديشب و امشب برايم اتفاق افتاد.

اتفاق ديشب، سر زدن به وبلاگ دكتر حيدري بود كه در آنجا بحث جالبي را درباره ي عشق مطرح كرده بود، او در موضع تقدس زدايي از عشق انساني، ظهور اين شكل از احساسات را محصول ضعف ها و كاستي هاي شخصيتي خود ِ فرد دانسته بود، چون ما نمي خواهيم « صفر » باشيم، چون مي كوشيم « رنج بودن » را فراموش كنيم، به عشق پناه مي بريم، وابستگي و متصل شدن به ديگري ما را از تحمل بار « شخصيت مستقل » داشتن مي رهاند و كمك مان مي كند كه بوسيله ي « ديگري » خودمان را تعريف كنيم. شايد بتوان عصاره موضع دكتر حيدري را در بحث عشق در جمله آخر آن خلاصه كرد: « شاید اگر فقر ما نبود، ناچیز عشق در چشم ما، چیز جلوه نمی کرد »، اين فقر شخصيتي، فرهنگي و اجتماعي ماست كه زاده عشق است...

قبلا هم بحثهاي زيادي مشابه بحث دكتر حيدري در اين وبلاگ مطرح شده بود كه آنها هم به شيوه هاي ديگري كوشيده بودند كه از مفهوم عشق انساني تقدس زدايي كنند، در اين جهت آن را محصول تصعيد غرائز جنسي، ميل به قدرت، فريب طبيعت و ... دانسته بودند كه قبلا درباره اش مفصل بحث كرده ايم، و ديگر تكرار آن بحث ها ضرورتي ندارد.

من با تمام اين حرفها موافقم، شايد اگر ما شخصيت خودساخته تري مي داشتيم با ضعف هاي شخصيتي كمتر؛ شايد اگر اعتماد به نفس بيشتر، يا روابط اجتماعي ديرينه تر با جنس متفاوت، و يا تجربه ي اجتماعي بيشتر و ... مي داشتيم، اينقدر خود را سردرگم راه عشق نمي كرديم، و در اين بازي زباني كه از آن هيچ چيز بيرون نمي آيد، گرفتار نمي شديم و تا بدين حد هزينه نمي پرداختيم.

اينها ايده هاي منطقي و درستي است كه تا همين امشب وقتي كه از خانه ي دوستم به خانه باز مي گشتم در ذهنم مي گذشت، اما امشب حادثه اي اتفاق افتاد كه بدون هيچ توضيحي فقط آن حادثه را نقل مي كنم و اصلا هم نمي خواهم درباره ي آن توضيحي بدهم يا حرفي بزنم:

ساعت از ١٢ گذشته بود كه از منزل دوستم خارج شدم، چون اواخر شب بود و خانه ي دوستم هم در يكي از محله هاي خلوت شهر است، خب طبيعتا همه جا خلوت و ساكت بود و تك و توك ماشينهايي را مي توانستي ببيني كه از خيابان مجاور مي گذرند. پياده به سمت ميداني كه آن جلوتر بود حركت كردم، بعد از گذر از ميدان، در حاشيه ي خيابان ايستادم و تقريبا چند دقيقه اي معطل شدم تا آخر سر سرو كله ي يك تاكسي از آن دور پيدا شد و خوشحال شدم كه در آنوقت شب و در آن هواي سرد ماشيني پيدا شد كه مرا ببرد.

وقتي به تاكسي نزديك شدم متوجه شدم كه در عقب ماشين مردي نشسته تقريبا همسن خودم (يه كم بزرگتر)، ولي جلو خالي بود براي همين هم جلو نشستم.

تاكسي در آن خيابان خلوت به راه افتاد، داخل تاكسي هم مثل بيرون سكوت حكمفرما بود، هيچ كس حرفي نمي زد، ضرورتي هم نداشت، تا اين كه صداي زنگ گوشي مردي كه صندلي عقب نشسته بود، سكوت را شكست.

صداي مرد بلند شد كه گفت: الو ...

صداي دختر جواني را بوضوح شنيدم كه از آنطرف گفت: كي مياي؟

مرد جواب داد: دارم مي يام.

و مكالمه پايان يافت...

چند لحظه بعد به چهار راه كه رسيديم صدايش را شنيدم كه به راننده گفت: ممنون آقا پياده مي شم.

راننده گفت: سمت حرم هم مي رم ها!

ولي مرد جواب نداد: نه، همينجا پياده مي شم.

تاكسي كه نگه داشت، مرد پياده شد و من به راننده نگاهي كردم و گفتم: من مي رم سمت حرم ....

و تاكسي در همان سكوت ِ سرد يك شب ِ زمستاني، چهار راه را به سمت چپ پيچيد و به سمت حرم براه افتاد.*


* از مخاطبام عذر مي خوام كه اين آخرش شبيه داستان شد!
* البته بايد در پايان اين نكته بسيار مهم را ذكر كنم كه تمامي ِ مباحث مطرح شده درباره ي عشق انساني در اين دو سال اخير در اين وبلاگ، و همچنين بحثهاي دكتر حيدري كه همراه با نگاه منفي نسبت به اين مفهوم است، تنها در level خاصي معنادار است، در سطح و level ي بالاتر مفهوم عشق (چه به انساني ديگر، چه خدا و چه هستي و كائنات)، در حوزه اي فراتر از فقر شخصيتي و بازيهاي زباني به طور كل معناي ديگري خواهد گرفت كه درباره ي آن شايد بعدها صحبت كردم.

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در جمعه هجدهم بهمن 1387 ساعت 2:26 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 « در زندگي آنچه بيش از همه اهميت دارد آن است كه بناي زندگي تان را بر استثناء ها نگذاريد »

استادم

 

تحت چه شرايطي بهترين نوع ارتباط شكل مي گيرد؟

گفتمان ها، پارادايم ها و سطح ها در روابط ِ نزديك و صميمي

عليرضا

در اين مطلب مي خواهم در اين باره صحبت كنم كه تحت چه شرايطي مي توانيم انتظار بوقوع پيوستن ارتباط مناسبي را داشته باشيم؟ مي خواهم در اين باره صحبت كنم كه چه مولفه ها و عناصري در شكل گيري يك رابطه ي مناسب تاثيرگذار هستند و باعث دوام، اطمينان و پايداري آن در بلندمدت مي گردند.

در اين جا مي خواهم درباره ي شرايطي صحبت كنم كه تحت آن شرايط، دو نفر مي توانند در بالاترين سطح ارتباط داشته باشند، و صميميت، نزديكي و همذات پنداري بالايي نسبت به يكديگر احساس نمايند.

در اين مطلب مي خوام به پي ريزي زمينه هايي بپردازم كه به ما اجازه مي دهد تا با يك موضع نظري مشخص وارد « فضاي ارتباطي » شويم. اين موضع نظري ِ پيشيني دو امكان را در اختيار ما قرار مي دهد. نخست آن كه به ما اجازه مي دهد كه در بدو امر حداقل با يك اطمينان نسبي از استحكام رابطه اجازه ي پيشرفت آن را به خودمان بدهيم. و دوم آن كه تاثير زمان بر كيفيت ارتباط را هم در نظر مي گيرد. به اين معني كه ارتباط در بلندمدت نيز همچنان بتواند جذابيت هاي خود را به طور نسبي حفظ نمايد و آن طور نباشد كه همچون اكثر ارتباطات ِ نزديكي كه مشاهده مي كنيم‏، با فاصله گرفتن از شيفتگي هاي اوليه، احساس خستگي، نارضايتي و تكراري بودن و روزمرگي به هر دو طرف را در بر بگيرد.

حال به نظرم بهترين نوع ارتباط و مطمئن ترين آن در شرايطي به وقوع مي پيوندد كه دو طرف ارتباط در « يك فضاي گفتماني »، « يك تعلق پارادايميك » و در « يك سطح برابر » با يكديگر ارتباط برقرار كنند. در اين ادامه درباره ي هر يك از اين مولفه ها توضيح مي دهم.

 

الف-  فضاي گفتماني

احتمالا تا به حال موارد بسياري با آدمهاي بسياري در زندگي تان برخورد داشته ايد، كه در همان لحظه ي اول بطور بديهي و بوضوح احساس كرده ايد كه با اين آدم (يا اينجور آدمها) كلا نمي توانيد ارتباط ِ نزديك برقرار كنيد، انگار آنها بطور كلي از دنياي ديگري هستند و اينقدر بين شما و آنها فاصله هست كه جز روابط سطحي نوع ديگري از روابط غير ممكن است كه بتواند بين تان شكل بگيرد، و اين را شما بوضوح در همان لحظه ي اول مي فهميد.

از همان ابتدا مي دانيد كه دغدغه هاي آن آدم (يا آدمها) بطور كلي با شما فرق مي كند، آنها درباره ي چيزهايي صحبت مي كنند كه اصلا مورد علاقه ي شما نيست (اين را احتمالا در روابط خويشاوندي بيشتر احساس كرده ايد، جايي كه مجبور بوده ايد با اقوام نزديك تان صحبت كنيد و در عين حال هيچ حرف بدردبخوري هم نداشته ايد كه به هم بزنيد، چون بطور كلي در دو فضاي متفاوت هستيد)

نوع شوخي ها، حتي نوع نگاه ، رفتار ، برخورد اجتماعي و ... آنها با شما متفاوت است. ممكن است شما خيلي درون گرا و انتزاعي باشيد، و آنها خيلي برونگرا و سطحي، و يا شما خيلي لطيف و آرام باشيد و نوع برخوردتان خيلي انساني تر و مودبانه تر باشد، اما طرف يا طرفهاي مقابلتان خشن تر، پر شر و شورتر و حداقل به ظاهر بي ادب تر باشند، و اين را از همان برخوردهاي اوليه مي توانيد بفهميد، و تفاوت را احساس كنيد.

اين همان تفاوت در فضاي گفتماني است. فضاي گفتماني سازنده ي سبك و شيوه ي زندگي شما در كلي ترين صورت آن است. اين فضاي گفتماني نشاندهنده ي زبان، دغدغه ها و نيز نوع برخورد شما در روابط روزمره مي باشد.

از مهمترين تفاوت هاي گفتماني مي توانيم به زندگي مبتني بر « اقتصادي انديشيدن » در برابر « انساني انديشيدن »، « جامعه پذير بودن (ميل به سازگاري حداكثري با ارزشها و هنجارهاي خانوادگي و محيطي) » در برابر « عقلاني بودن (يعني توجه به داشتن شيوه ي زندگي مبتني بر خواسته ها، استعدادها و ارزشهاي شخصي) » ؛ « اخلاقي بودن (يعني در نظر گرفتن ِ ديگري) » در برابر « غير اخلاقي بودن (يعني تنها به مقتضيات خود توجه كردن) »؛ « منطقي بودن » در برابر « تحت برانگيختگي عاطفي بودن » ياد كنيم.

هر كدام از اين سبك زندگي ها، بر انگيزاننده ي نوع و شيوه ي خاصي از زندگي هستند. يك انسان اخلاقي يك سبك زندگي خاصي را دنبال مي كند اما يك انسان غير اخلاقي (مثلا منفعت طلب، دروغگو، خودخواه و ...) سبك زندگي ِ متفاوتي خواهد داشت، و بدنبال چيزهاي متفاوتي در زندگي هستند و اين ها نخواهند توانست يك همراهي ِ مشترك را تحمل نمايند.

 

ب – تعلق پارادايميك

اما بحث از تعلق پارادايميك زماني پيش مي آيد كه شما با فردي از فضاي گفتماني ِ خودتان ارتباط برقرار مي كنيد، اما دقيقا نمي دانيد كه در اين فضاي گفتماني‏، طرف مقابل چه موضعي را اتخاذ كرده است. در اين جا بحث درباره ي تفاوت در نگاه و شيوه ي تفسير واقعيت پيش مي آيد. ممكن است دو نفر در يك فضاي گفتماني قرار داشته باشند، سيستم فكري، نوع رفتارها، برخوردها، نوع لباس پوشيدن و ... نزديك و شبيه به هم باشد اما هر دو از « دو منظر متفاوت » درباره ي محيط اطرفشان صحبت  كنند و موضع گيري هاي متفاوتي اتخاذ نمايند.

از عمده ترين تفاوتهاي پارادايميك مي توانم به عملگرايي در برابر انتزاعي گرايي، عقل گرايي در برابر احساس گرايي، يا آن چه را كه مي توانم آن را « سخت گرفتن زندگي » بنامم در برابر « سهل گيري، يا ارتباط راحت با زندگي »، ياد كنم.

مسئله اين است كه در يك فضاي گفتماني، تعلقات پارادايميك متفاوت مي تواند شيوه هاي زندگي متفاوتي بيافريند. شيوه هاي زندگي اي كه هر چند در درون يك فضاي گفتماني داراي برخي وجوه مشترك هستند اما به كلي منظر متفاوتي را اتخاذ كرده اند.

بطور مثال ممكن است در فضاي گفتماني ِ زندگي مبتني بر اخلاق ِ انساني، رفتار و برخوردهاي انساني و در نظر گرفتن ديگري به مثابه امري بديهي پذيرفته شده باشد.

اما اين كه انسانيت و در نظر گرفتن ديگري دقيقا به چه معناست؟ و در چه زمينه ها و موقعيتهايي مصداق مي يابد؟ ميان پارادايم هاي مختلف، اختلاف نظر وجود دارد.

مثلا آنهايي كه در تحليل نهايي بيشتر احساسي ترند رفتار انساني را يك جور معني مي كنند، و آنهايي كه در تحليل نهايي بيشتر عقلاني ترند به شيوه اي ديگر ... و اين امر حتي درباره ي تفسير و برداشت از نوع رابطه متقابل نيز ممكن است بوجود آيد. آنهايي كه عقلاني ترند درباره ي اين كه بهترين نوع ارتباط چيست و چه مولفه هايي دارد، بطور كل متفاوت از احساس گرايان هستند. هر كدام از طرفين ممكن است متوجه باشند كه طرف مقابل چه مي گويد و چه موضعي را اختيار كرده است، اما نخواهند آن موضع را بپذيرند، چرا كه به نظرشان در آن ايراداتي هست.

بهرحال مي خواهم بگويم به نسبت اين كه شما به كدام پاردايم تعلق داريد، شيوه ي زندگي تان متفاوت خواهد بود و احتمالا نمي توانيد در زير يك سقف، حتي در درون يك سبك زندگي و فضاي گفتماني، تعامل عميق و پايداري با طرف مقابل تان برقرار سازيد.

 

پ – سطح هاي شخصيتي (personality levels)

بحث از سطوح شخصيتي به پختگي شخصيت و ميزان دروني كردن ِ ايده ها، افكار و سبك زندگي اي دارد كه فرد در درون آن زندگي مي كند. سطح شخصيت به اين امر اشاره دارد كه يك فرد چقدر فضاي گفتماني و تعلق پارادايميك خود را درك كرده است. مثلا اگر انساني است كه ايده هاي اخلاقي اي درباره ي زندگي دارد و موضع مشخصي هم درباره ي چگونگي عمل اخلاقي اتخاذ كرده است، تا چه اين حد اين موضع در او دروني شده است و تا چه حد با شخصيت او پيوند خورده است.

ميزان دروني شدن يك ايده، يا سبك زندگي در افراد بستگي به يك عامل مهم دارد و آن هم « تجربه » است. آنهايي كه در زندگي تجربيات بيشتري كسب كرده اند، و براي آرمانهايشان بيشتر جنگيده اند، يا بطور ذهني يا عملي بيشتر با آن درگير بوده اند، شخصيت متناسب تري با ايده هايشان دارند و level بالاتري دارند. اين اشخاص high level را به محض اين كه ببينيد، از شيوه ي برخورد، صحبت كردن، راه رفتن، نگاه كردن و ... تشخيص مي دهيد، و لازم نيست كه حتما بحث خاصي را پيش بكشند تا بفهميد كه شخصيت و level فرد بالاست.

اما سوال مهم در اينجا اين است: در چه صورتي و تحت چه شرايطي فرد از level ي به level ي ديگر ارتقاء مي يابد؟  

در اين جا از دو نوع تجربه ي متفاوت مي توانيم ياد كنيم. يكي آن نوع از تجربه است كه از اگزيستانسياليستها وام گرفته ام و « تجربه ي وجودي » نام دارد، و ديگري « تجربه ي اجتماعي » است.

تجربه ي وجودي، آن از تجربه ي ناب است كه انسان تنها تحت شرايط خاصي آن را بدست مي آورد. به قول سارتر تجربه ي وجودي هيچگاه تحت شرايط عادي زندگي بدست نمي آيد.

چيزهايي همچون مواجه ي مستقيم با مرگ (كه مثلا ممكن است در جنگ اتفاق بيفتد، يا خودكشي)، يا شكست در عشق، مي تواند به عنوان نمونه هايي از تجربه ي وجودي ياد شود كه عميقا فرد را با « خود » و « جهان » ي كه در آن زندگي مي كند، مواجه مي سازد و باعث شكل گيري پرسشهاي عميقي درباره ي زندگي، آدمها و ... مي شود.

تجربه ي اين « تجربه ي وجودي » و پشت سر گذاشتن التهابات حاصل از آن و بازسازي دوباره ي شخصيت، باعث شكل گيري ايده هاي تازه در وجود ِ فرد مي گردد و level شخصيتي او را بالا مي برد.

حتي در درون اين تجربيات وجودي است كه ممكن است پارادايم شيفت ِ شخصيتي نيز اتفاق بيفتد و نوع منظر و ديدگاه فرد نسبت به زندگي و جنبه هاي اساسي آن تغيير يابد.

 

عامل ديگر در بالا بردن level شخصيتي، همانطور كه اشاره كردم تجربه ي اجتماعي است. داشتن روابط و برخوردهاي متعدد و ديدن و درگير شدن با مشكلات و مسائل دوستان، آشنايان و آدمهاي زيادي كه در زندگي روزمره با آنها مواجه مي شويم، مي تواند به نوع بينش و نگاه مان درباره ي زندگي تاثير بگذارد و باعث درك عميق تري از ماهيت ِ زندگي اجتماعي گردد.

حال در يك ارتباط دو طرفه، جداي از تعلقات گفتماني و پارادايميك، آن چه اهميت دارد اين است كه افراد در چه سطح يا level ي قرار دارند. يك ارتباط خوب تنها در ميان دو فرد هم سطح اتفاق مي افتد. آنهايي كه در يك سطح از تجربه و شخصيت قرار دارند و ميزان درك شان از جهان اجتماعي و نوع رابطه به يك ميزان است.

اگر يكي شان درگير دغدغه ها و مسائلي باشد كه ديگري سالهاست آن مسائل را براي خود حل كرده و پشت سر گذاشته است، و حال مسائل و دغدغه هاي ديگري برايش مطرح شده است، مطمئنا اين دو فرد نمي توانند تعامل مناسبي با يكديگر برقرار نمايند، چرا كه اين رابطه حداقل براي فردي كه  level بالاتري دارد، به اندازه ي كافي ارضاء كننده نيست.

در پايان بايد بدين مضمون اشاره داشته باشم كه شايد پيش كشيدن اين بحث شايد تنها تلنگري بود بر اين امر كه بدانيم ايجاد يك رابطه ي خوب نيازمند تجربه، دقت و فهم بالايي از « خود » و « روابط اجتماعي » است، و شكل گيري آن تحت شرايط ِ پيچيده و كنترل شده اي بوقوع مي پيوندد.

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ساعت 8:9 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

                                                         اسطوره عشق

سخن از عشق بسیار بیش از آن چه در جهان واقع رخ می‌دهد در بین ما جریان دارد. همه جا سخن از عشق است. داستان‌ها، فیلم‌ها، اشعار و .. آکنده از سخن درباره عشق است؛ اما تا کنون اندیشیده‌اید که چه تعداد از ما عشق را تجربه می‌کنیم. آیا اساسا عشق واقعیت دارد؟ بسیاری از ما نام هر گونه دوست داشتن را عشق می‌گذاریم و تصور می‌کنیم عشق بخشی از زندگی همه ما آدمیان است و همگان آن را تجربه می‌کنند و حقیقتی انکارناپذیر در زندگی است؛ اما واقیت جز این است!
عشق یک اسطوره است! عشق همانند اسطوره‌های دیگر بشر یا وجود ندارند و یا به ندرت رخ می‌دهند و هر گاه رخ دهند برای اولین بار رخ می‌دهند و هرگز دومی ندارند؟ رستم، عشتاروت، شیلا، ژوپیتر همه یگانه‌اند و دومی ندارند. همان گونه که قیس عامری و فرهاد کوهکن یگانه‌اند و دومی ندارند.
عشق به درستی در عرفان و ادبیات نقطه مقابل عقل است و رابطه تضاد بین آنها برقرار می‌شود. عشق مرز خروج از عقل است و هر چه از دایره عقل پا بیرون گذاشت عقل آن را اسطوره می‌شمارد و برای فهم و تحلیل آن سازوکاری متفاوت از دیگر زمینه‌های شناخت طراحی می‌کند. دانش اسطوره‌شناسی (Mythology) بر خلاف دانش‌های متداول بشری در پی شناخت واقعیت نیست؛ بلکه رهیافتی پدیدارشناسانه (Phenomenological) به اسطوره‌ها افکنده، طرز تلقی بشر از اسطوره‌ها و سیر پیدایش و پیشرفت آنها را مطالعه می‌کند و درباره خود آنها هیچ قضاوتی نمی‌کند. این از آن رو است که اسطوره‌ها در مرز عقل نمی‌گنجند و عقل توانایی فهم مستقیم آنها را ندارد و تنها می‌تواند آنها را توصیف کند و کارکرد اجتماعی و روانی آنها را تحلیل کند. عقل در برابر عشق نیز این چنین است و تنها می‌تواند آن را توصیف کند و از هر گونه قضاوت درباره آن عاجز و ناتوان است.
عشق ویرانگر است و عقل و عاقل را هر دو یک جا نابود می‌کند. عشق یا رخ نمی‌دهد و یا اگر رخ داد فقط برای یک بار رخ می‌دهد و دومی ندارد و برای همین هرگز فراموش نمی‌شود. نام هر گونه دوست داشتن را عشق نگذارید. بسیاری از آن چه ما عشق می‌نامیم گاه به راحتی فراموش می‌شود و از یاد می‌رود و یا دوست داشتن‌های دیگر جای آن را می‌گیرد. این نشانه آن است که از آغاز عشقی رخ نداده است.*
عاشق به ناگاه احساس می‌کند تمام معنای بودن را در عشق خود یافته است و هستی خود ر ا در عشقش درک می‌کند. برای همین حاضر است همه دارایی‌های خود را فدای آن کند؛ همان گونه که ما برای جان خود حاضریم از هر چه داریم بگذریم. عشق وجود عاشق است و لغو آن عدم و مرگ عاشق است.
مفهوم وجود برای او همان مفهوم عشق است و برای همین در اندیشه وجود دومی برای خود نیست. همان گونه که وجود، اول و دوم ندارد و به اصطلاح فیلسوفان واحد و غیر قابل تکرار است، عشق نیز برای عاشق این چنین است. عشق قابل جایگزینی و تغییر نیست. عاشق تنها در اندیشه حفظ و تکرار مدام همان تجربه نخست است و هرگز تجربه دومی به ذهنش خطور نمی‌کند؛ چه رسد به آن که بتواند آن را در زندگی خود محقق کند.

*اين عشق نيست بلكه عادت است .واين گل و تقديم مي كنم به همه عاشقاي واقعي

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 8:19 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

در جستجوی حقیقت عشق

قسمت سوم : جنبه هاي ديگري از زندگي عقلاني

يادآوري: در قسمتهای پیشین , در جستجوی حقیقت عشق انسانی , گوشزد کردیم که چگونه روابط عاطفی ِ برخاسته از نياز رواني و میل طبیعی همراهی با جنس متفاوت , ممکن است طرفین را ناخواسته به روزمره گی هر چه بیشتر و خو گرفتن به الزامهای ساده ی زندگی خانوادگی بکشاند.

سپس ماهیت عقلانی زندگی اجتماعی را باز نمودیم و منظورمان فی الواقع آن بود که بگوییم زندگی اجتماعی چنان در الزامهای عقلانی پیچیده شده , و آدمیان را چنان اسیر ضرورتهای عقلانی زندگی روزمره برای دستیابی به حداکثر قدرت , ثروت و منزلت اجتماعی می کند که امکان تجربه ی عشق انسانی ( به عنوان تجربه ای غیرعقلانی ) را به نابودي مي كشاند.

هر چند ، به نظرم در قسمت قبل برخي از جنبه هاي ديگر زندگي عقلاني ناگفته ماند. در آنجا بيشتر بر « عقلانيت اجتماعي » تاكيد داشتيم اما مي توانيم انواعي ديگري از عقلانيت همچون « عقلانيت فلسفي » و « عقلانيت مذهبي » را هم در نظر بگيريم كه بر تلقي ِ آدميان پيرامون عشق انساني تاثير داشته اند كه در اين قسمت بطور مختصر بدانها مي پردازيم.

ابتدا درباره جنبه ي ديگري از عقلانیت ِ زندگی اجتماعی صحبت مي كنيم. اگر بخاطر داشته باشيد جنبه اي از عقلانيت اجتماعي حرکت در جهت آرمانها و ارزشهای اجتماعی بمنظور بدست آوردن هر چه بیشتر « تایید دیگران » بود که در قسمت قبل مفصل درباره آن صحبت کردیم , اما جنبه ي دیگر ضرورت پیروی از نصایح عقلانی برای حفظ وضع موجود , یا جایگاهی که در آن قرار گرفته ایم ، مي باشد.

عقلانیت در معنای اول که بیشتر بدنبال پیشرفت و حرکت رو به جلو است , خاص طبقات متوسط و متوسط ِ رو به بالاي جامعه است. آنهایی که از طریق تحصیل ، کار و کوشش پيگيري علائق شخصی می کوشند تحرک صعودی داشته و موقعیت اجتماعی بهتری را بدست آورند.

اما عقلانیت در معنای دوم که به دنبال حفظ وضعیت موجود است بیشتر در میان طبقات پایین ( برای جلوگیری از نابودی کامل! ) و طبقات بالای جامعه ( برای حفظ موقعیت! ) دیده می شود.

واقعيت تراژيك زندگي ِ اجتماعي در ميان طبقات پايين جامعه و جايي كه افراد و خانواده ها براي تامين نيازهاي اوليه شان همچون خوراك ، پوشاك ، مسكن و مخارج زندگي روزمره دچار مشكلات فراواني هستند ، و مهمتر از آن در محله هايي زندگي مي كنند كه بيشتر حول سنت ، پدرسالاري ، آداب و رسوم سطحي ِ مذهبي ، روابط غيراخلاقي ، ساختار زباني ِ غير رمانتيك و تفكر جنسي مي چرخد ، صحبت از نيازهاي ثانويه آدمي همچون اخلاق ، فلسفه ، عرفان و عشق انساني كمي دور از ذهن به نظر مي رسد.

در واقع ، اگر دقت كنيد هنجارهاي فرهنگي حاكم بر زندگي ِ طبقات پايين جامعه يعني سنت گرايي ، پدرسالاري ، آداب و رسوم سطحي مذهبي ، ساختار زباني ِ غير رمانتيك ، روابط غيراخلاقي و نيز تفكر جنسي دقيقا در مقابل خصوصيات ِ زندگي ِ عاشقانه قرار مي گيرد.

جايي كه ويژگي زندگي ِ عاشقانه در توجه به حال ، خلاقيت و نو شدن هر روزه است كه در آن دو نفر ، خودشان شيوه ي زندگي مختص خود را تعيين مي كنند ، سنت گرايي نگاه به گذشته دارد و از قواعد و هنجارهاي خشك گذشتگان كه به ارث رسيده پيروي مي كند و امكان تخطي از هنجارهاي موجود ممكن نيست. در واقع ويژگي رابطه ي عاشقانه در اين است كه دو طرف هنجارهاي خاص مبتني بر سليقه شخصي خودشان را بوجود مي آورند كه حاصل خلاقيت فردي هر دو آنهاست و تنها در محدوده همان دو نفر شكل مي گيرد و ممكن است بكلي با فرهنگ محلي و خانوادگي شان تفاوت داشته باشد و در مقابل با ويژگيهاي شخصيتي شان بيشترين تطبيق را ايجاد نمايد. اما در محلات سطح پايين احساس مي شود كه افراد تنها بازيگران صحنه اجتماع هستند كه بزرگترها ، اقوام و دوستان عروسك گردان آنها مي باشند.

و جايي كه ويژگي ِ زندگي ِ عاشقانه در وجود برابري ، تفاهم و توجه به ديگري است ، پدرسالاري حاكم بر فرهنگ طبقات پايين نگاهي سلسله مراتبي دارد كه در آن هيچگونه برابري و تفاهم ِ منصفانه اي ميان والدين و فرزندان و جنسهاي متفاوت ديده نمي شود.

و نيز جايي كه وي‍ژگي زندگي ِ عاشقانه در داشتن نگاهي عميق و درونگرايانه به زندگي در جهت فهم حقيقت زندگي و جستجوي شادي پايدار و هميشگي است ، آداب و رسوم سطحي مذهبي و شعائر گرايي حاكم بر زندگي اين طبقات جايي براي تفكر عميق ، درونگرايي و آشنايي با احساسهاي فردي باقي نمي گذارد و فرهنگ مذهبي با تحميل برخي احساسهاي خاص مذهبي به فرد ، او را از احساسهاي خاص ِ خودش بيگانه مي كند.

و همچنين جايي كه ويژگي زندگي عاشقانه مبتني بر ارزشهاي اخلاقي همچون صداقت ، صميميت ، توجه به ديگري ، اعتماد و احترام متقابل و ... است ، ارزشهاي حاكم بر طبقات پايين جامعه رفتارهايي خشن و ضد اخلاقي همچون برتري طلبي ، سوء استفاده ي شخصي ، كم نياوردن ، حال گرفتن ، زرنگ بودن و ... را ترويج مي كند.

و نيز جايي كه زندگي عاشقانه مبتني بر داشتن ساختار زباني است كه در آن ساختار ، فرد بتواند احساسات رمانتيك ِ دروني اش را به نحوي مناسب بازگو نمايد ، به نظر مي رسد كه در فرهنگ و زبان طبقات پايين جامعه ساختار زباني چنان خشن است كه در آن براي جر و بحث شما واژگان زيادي را مي يابيد و دقيقا با ساختار زباني محلي شما هماهنگ هستند اما براي گفتگوي مبتني بر صميمت و منطق كه واژگان و كلمات خاص خودش را مي طلبد نمي توانيد چيزي بيابيد و دچار عدم هماهنگي زباني مي شويد(1).

و سرانجام جايي كه ويژگي زندگي عاشقانه در توجه به نيازهاي روحاني ، قلبي و رواني وجود آدمي است و دوست داشتن ِ خالصانه ديگري بدور از تقليل احساس به نيازهاي جسماني مطرح است ، تفكر حاكم بر فرهنگ عامه در ميان طبقات پايين جامعه حول و حوش ارضاء هر چه بيشتر نيازهاي جسماني مي چرخد.

بدين جهت از منظر جامعه شناختي به نظر مي رسد كه خواست ِ زندگي ِ رمانتيك و عقلاني مختص طبقات متوسط و متوسط رو به بالاي جامعه است. كساني كه به اطميناني نسبي از تامين نيازهاي اوليه شان دست يافته اند و مهم تر از آن در فضاهاي فكري و فرهنگي ( بيشتر منظورم نوع محله ، ميزان تحصيلات و نوع شغل است ) خاصي زندگي مي كنند كه به آنها امكان درك و پيگيري آرمانهاي انساني ، و نيز نيازهاي فكري ، رواني و روحاني شان را فراهم مي آورد و بدين ترتيب ارزشهاي حاكم در ميان طبقات متوسط و رو به بالا امكان تجربه زندگي ِ عاشقانه را امكانپذيرتر مي سازد.

در جمع بندي به نظر مي رسد از طرفي ضرورتهاي حاكم بر زندگي روزمره در ميان طبقات پايين جامعه ضرورت ِ پيروي از عقلانيت حداكثري را بخاطر حفظ همان حداقل هايي كه هست ، الزامي مي نمايد و از طرفي ديگر فضاي اعتقادي ، فرهنگي ، اجتماعي حاكم امكان تجربه عشق صحيح انساني را به حداقل مي رساند.

اما در طول تاريخ انواع ديگري از عقلانيت ، يعني عقلانيت مذهبي و فلسفي هم وقتي سراسر جامعه را در بر مي گرفته و تفكر غالب مي شده اند بر نوع احساس آدميان تاثير مي گذاشته اند. هر چند كه مي توانيم سهم عقلانيت مذهبي را بسيار بيش از عقلانيت فلسفي در شدت تاثير بر انديشه و شيوه ي زندگي ِ عامه مردم بدانيم.

فيلسوفان كه اغلب اقليتي از اصحاب انديشه بوده اند ، بطور كلي هيچ زماني به احساسهاي انساني و بويژه عشق انساني تمايلي نشان نداده اند و چه در سنت عقل گرايي و چه تجربه گرايي به طور كل موضوع صحبت شان چيزهاي ديگري بوده است. برخي بدنبال ماده اصلي و ضروري سازنده ي جهان بوده اند و اين كه جهان پيراموني از چه چيزي ساخته شده است؟ و علت العلل كدام است؟ ( جوهرگرايان ) برخي ديگر به اين امر پرداخته اند كه چطور انسان واقعيت محيطي اش را درك كرده و تفسير مي كند ( فلسفه ي شناخت ) ، برخي ديگر به چگونگي برقراري روابط مسالمت آميز ميان انسانها و شيوه ي زندگي صحيح پرداخته اند ( فلسفه اخلاق ) برخي ديگر بر ارزش و اهميت انسان و اصالت او پرداخته اند ( فلسفه ي حقوق ) و برخي به ديگر به روابط ميان جامعه و حاكمان اهميت مي داده اند ( فلسفه ي سياسي ) و ...  و حتي در آراء نظريه پرداز برجسته اي همچون هابرماس كه از منظر فلسفي – اجتماعي بر زندگي روزمره وارد مي شود و نظريه كنش ارتباطي را بمنظور تسهيل فهم متقابل مطرح مي كند ، باز مي بينيم كه او هم از سنت عقل گرايي ( بويژه سنت كانتي ) ريشه مي گيرد و بطور كل جامعه آرماني اش ، جامعه اي عقلاني است كه در آن « عقلانيت پيشرفته » راهنماي اعمال و رفتار آدميان است و به نظر مي رسد بايد يادآوري كنيم كه عقلانيت پيشرفته احساسهاي انساني را هم در نظر مي گيرد اما در روابط متقابل تنها آنرا تا حد « دوست داشتن ديگري » كه احساسي عقلاني است ، مجاز مي شمارد.

اما از سويي ديگر عقلانيت مذهبي كه حداقل در جامعه خودمان ، شدت تاثيري بسيار بيشتري بر طرزفكر عامه مردم داشته است در دوران معاصر پس از ضرورتهاي عقلاني زندگي اجتماعي ، مهمترين چالشي است كه رشد احساسهاي انساني با آن مواجه است.

عقلانيت مذهبي ويژگي خاص خود را دارد كه ضرورتا به تحقير و كم اهميت شمردن عشق انساني مي انجامد. پيش فرض انديشه مذهبي آن است كه جهان را خالقي يكتا و توانا بنا نهاده كه از پيش به مصلحت و سعادت انسان آگاه است و راهنماياني براي جلوگيري از گمراهي بشر و رستگاري او فرستاده است و اينك وظيفه بشر تنها اطاعت و بندگي او و نزديكي هر چه بيشتر به آن ذات متعالي و منزه است.

عقلانيت مذهبي همواره با مراقبه ، مبارزه با اميال نفساني ، محدود كردن آرزوها و لذت هاي زودگذر ، دوري از رذيلت هاي اخلاقي همچون حرص ، طمع ورزي ، دروغ گويي و ... همراه بوده است كه در واقع ريشه ي اين افكار در جلوگيري انسان از « غفلت » مي باشد ، غفلت از انديشه ي خدا و تعالي فردي.

در انديشه ي مذهبي تمامي افكار و اعمال آدمي در خدمت شناخت خداوند و وجود خويش ( خودشناسي ) قرار مي گيرند و بدين جهت تمامي اميال و احساسهاي انساني تا آنجا كه انسان را از ياد خدا غافل نكنند مورد پذيرش هستند ولي از آنجايي كه افكار آدمي را بسويي غير از خدا ( يا غير خود ) منحرف مي كنند نابخشودني و ناپذيرفتني است و اتفاقا عشق انساني آن نوع احساسي است كه به زعم ايشان غفلتي جدي از ياد خدا بهمراه مي آورد و او را بكلي گمراه و بيمار مي سازد.

اتفاقا ويژگي ِ عشق خالص ِ انساني آن است كه در اوايل از معشوق ، معبودي مي سازد كه تمامي وجود فرد و سلول سلول او را در بر مي گيرد و عاشق به تمامي تمركز و توجهش به « او » مي شود و بدين ترتيب به زعم آنها از ياد خداوند غافل مي ماند بدين جهت عقلانيت مذهبي بهيچ وجه با احساسهاي انساني سر سازش ندارد بلكه همچون عقلانيت پيشرفته ، عواطف فردي را تنها به عنوان بخشي از زندگي فرد كه بايد محدود و تحت نظارت باشد ، در نظر مي گيرد.

در نهايت ، و در جمع بندي تمامي مسائل مطرح شده ، به نظر مي رسد که زندگی اجتماعی ، فرهنگي و فكري ما بیش از آنچه به نظر می رسد با مفهوم عقلانیت درآمیخته است و همین درهم تنیدگی شدید , بطور طبیعی يكي از موانع تجربه ي آزادی , خلاقیت و آرامش ِ آدمیان و مهمتر از همه تجربه ي عشق ِ خالص انساني است(2).

ادامه دارد ...

 

 

1- اين مورد براي خودم جالب بود. حداقل در شهر خودم مشهد وقتي به ميان محله هاي پايين شهر مي رويد دقيقا اين ساختار خشن زباني را مي توانيد درك كنيد. در واقع شيوه ي صحبت كردن و فضاي فرهنگي به نحوي است كه به شما اجازه استفاده از برخي كلمات را نمي دهد و اتفاقا اجازه استفاده از بعضي كلمات ديگر را مي دهد ، مثلا يكي از اهالي همان محلات براي جر و بحث و دهن به دهن گذاشتن بمنظور رو كم كردن از « يك بچه پررو » واژگان بسيار زيادي در اختيار دارد اما اگر در منزل بخواهد گفتگوي صميمي و مهربانانه با همسرش داشته باشد نمي تواند كلمه ي مناسبي پيدا كند ، ساختار زباني اين اجازه را به او نمي دهد.

2- حال بر اين مانع مهم عقلانيت حداكثري زندگي اجتماعي ، غرائز و تجربيات ناگوار زندگي شخصي كه در ناخودآگاه انباشته شده اند و بر رفتارهاي آينده مان تاثير مي گذارند را نيز بيافزائيد تا دريابيد كه دستيابي به عشق خالص انساني بيش از آنچه به نظر مي رسد سخت و غيرممكن مي نمايد.

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 18:43 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
                                                                                                                 

 

راضيه خاوري

اگر بگوييم عشق فعاليت است، امكان دارد دشواري پيش آيد كه منشاء آن مبهم بودن مفهوم "فعاليت" است.فعاليت در دنياي امروز معمولاً به عملي گويند كه با صرف مقداري انرژي، تغييري در وضع موجود پديد مي آورد. فردي كه آرام در گوشه أي مي نشيند و به تفكر مي پردازد غير فعال ناميده مي شود، چرا كه از او فعلي سر نمي زند. حال آنكه اين روش تمركز قوا به منظور فكر كردن بالاترين نوع فعاليت،يعني فعاليت روح است كه فقط در صورت آزادي دروني و استقلال شخصي ميسر است. بدين ترتيب عشق يك عمل است، عمل به كار انداختن نيروهاي انساني است كه تنها در شرايطي كه شخص كاملاً آزاد باشد، نه تحت زور و اجبار، آنها را به كار مي اندازد.عشق فعال بودن است نه فعلپذيري (انساني كه به عمل فعال مي پردازد آزاد است و خداوند عمل خويش. اما در عمل فعلپذير، فرد به دنباي عمل كشانده مي شود بدون آگاهي از انگيزه هاي خود) عشق پايداري است نه اسارت. به طور كلي خصيصه فعال عشق را مي توان چنين بيان كرد كه عشق در درجه اول نثار كردن است نه گرفتن. معمولترين اشتباه مردم اين است كه نثار كردن را با ترك چيزها، محروم شدن و قرباني گشتن يكي مي دانند، كساني كه هنوز منشهاي آنان به اندازه كافي رشد نيافته و از مرحله گرفتن، سود بردن و اندوختن فراتر نرفته اند از نثار كردن چنين دركي دارند. براي آنان اين اصل كه نثار كردن بهتر از گرفتن است به اين معني است كه رنج كشيدن و محروميت والاتر از احساس شادي است. براي كسي كه داراي منشي بارآور و سازنده است، نثار كردن مفهوم كاملاً متفاوتي دارد، نثار كردن برترين قدرت آدمي است، در حين نثار كردن است كه فرد قدرت، ثروت و توانايي خود را تجربه مي كند، و زنده بودن خود را احساس مي كند.
عشق نيرويي است كه توليد عشق مي كند، ناتواني عبارتست از عجز از توليد عشق، اين تفكر را ماركس به بهترين وجه بيان كرده : "انسان را به عنوان انسان و رابطه اش را با دنيا به عنوان يك رابطه انساني فرض كنيد و در نظر بگيريد عشق را تنها با عشق مي توان مبادله كرد. اگر شما بدون آنكه طلب عشق كنيد، عشق مي ورزيد، يعني اگر عشق شما عشقي است كه قدرت توليد عشق ندارد، اگر به وسيله تجلي زندگي به عنوان يك عاشق، از خودتان يك معشوق نساخته ايد، عشق شما ناتوان است."

گذشته از عنصر نثار كردن، خصيصه فعال عشق متضمن عناصر اساسي ديگري است كه همه در جلوه هاي گوناگون عشق مشتركند، كه عبارتند از: دلسوزي، احساس مسؤليت، احترام، دانائي._ اينكه عشق به دلسوزي نياز دارد به وضوح در مادر به فرزندش ديده مي شود، اگر مادري به فرزندش توجه نداشته باشد هرگز نمي توان صميميت عشق او را پذيرفت. بدين ترتيب عشق عبارتست از رغبت جدي به زندگي و پرورش آنچه بدان مهر مي ورزيم. آنجا كه اين رغبت جدي وجود ندارد، عشق هم نيست.آدمي چيزي را دوست دارد كه براي آن رنج برده باشد و رنج چيزي را بر خود هموار مي كند كه عاشقش باشد. جوهر عشق رنج بردن براي چيزي و پروردن آن است.
دلسوزي و توجه جنبه ديگري از عشق را دربر دارند و آن احساس مسؤليت است. امروزه احساس مسؤليت با اجراي وظيفه يعني چيزي كه از خارج به ما تحميل شده است، اشتباه مي شود. درحاليكه احساس مسؤليت به معناي واقعي آن، امري كاملاً ارادي است. پاسخ آدمي است به احتياجات يك انسان ديگر. فرد عاشق براي همنوعان خود احساس مسؤليت مي كند، همانطور كه براي خود چنين احساسي دارد._ اگر جزء سوم عشق يعني احترام وجود نداشته باشد، احساس مسؤليت به آساني به سلطه جويي و ميل به تملك ديگري سقوط مي كند. منظور از احترام ترس و وحشت نيست، بلكه توانايي درك طرف، آنچنان كه وي هست و آگاهي از فرديت بي همتاي او. احترام يعني علاقه به اين مطلب كه ديگري، آنطور كه هست بايد رشد كند و شكوفا شود. بدين ترتيب آنجا كه احترام هست استثمار وجود ندارد. واضح است احترام زماني ميسر مي شود كه فرد به استقلال رسيده باشد و مجبور نباشد ديگران را تحت تسلط خود درآورد._ رعايت احترام ديگري بدون "شناختن" او ميسر نيست. اگر دلسوزي و احساس مسؤليت را دانش رهنمون نباشد هر دوي آنها كور خواهند بود. دانش نيز اگر به وسيله علاقه برانگيخته نشود خالي است. دانشي كه زاده عشق است سطحي نيست بلكه تا عمق وجود رسوخ مي كند. چنين دانشي فقط زماني ميسر است كه بتوان بر علاقه به خود فايق آييم و ديگري را چنان كه هست ببينيم.

دانش ارتباط ديگري نيز با عشق دارد. راهي كه ما را به سوي آگاهي از راز انسان و شناخت او هدايت ميكند عشق است. درحين عشق ورزيدن و نثار كردن خود، خود را مي يابيم.

دلسوزي، احساس مسؤليت، احترام، دانايي همه به هم بستگي دارند، و مجموعه آن رويه هاي بشري هستند كه فقط در انسان بالغ كه نيروهاي خود را به صورت ثمر بخش پرورش داده است، پيدا مي شود.اساسي ترين نوع عشق كه زمينه همه عشقهاي ديگر را تشكيل مي دهد، عشق برادرانه است، كه منظور از آن همان احساس مسؤليت، دلسوزي، احترام و شناختن همه انسانها و آرزوي بهتر كردن زندگي ديگران است، عشق به همه بشر، صفت مشخصه آن همان عدم استثناست. در اين نوع عشق، احساس پيوند با تمام انسانها و نيز احساس همدردي مشترك وجود دارد.


منبع: هنر عشق ورزيدن اريك فروم

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 7:50 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

در جستجوي حقيقت ِ عشق

قسمت دوم: ماهيت عقلاني زندگي اجتماعي

بعد از انتقاد دوست خوبم فرزانه كه معتقد بود من در قسمت دوم به شكل بدبينانه اي به عقلانيت زندگي اجتماعي نگاه كرده ام ، متوجه شدم كه در بحثم پيرامون عشق انساني دچار « قضاوت گري و نگاه ارزشي » شده ام. يعني عشق را در مرتبه بالايي نشانده ام كه به خودآگاهي و آزادي آدمي مي انجامد و در مقابل زندگي عقلاني ، پيشرفت و تلاش فردي را مرتبه پاييني بخشيده و آنرا نوعي درآميختن با زندگي روزمره و محصور شدن در محدوده هاي اين جهان دانسته ام(1).

بر اين اساس قسمت دوم را دوباره بازنويسي كردم و در آن تلاش داشتم تنها واقعيت ها را بازگو كنم و قضاوت را به مخاطب بسپارم.

 

اجازه بدهيد بحثم را با صحبت پيرامون اساسي ترين نياز آدمي و ساير موجودات زنده كه همانا « ميل به بقاء » است ، آغاز كنم. انگيزه ميل به بقاء در ميان موجودات زنده نشان از آن دارد كه آنها شديدا در طول زندگي مي كوشند كه از مرگ و نابودي خود جلوگيري كرده و به هر طريق ممكن زنده بمانند.

اين انگيزه در ميان حيوانات تنها به اين جهان محدود مي شود ، اما براي انسانها اين انگيزه تنها محدود به اين جهان نيست. يعني آدمها مي خواهند كه هم در اين جهان تا حد امكان از نابودي خويش جلوگيري كنند ، و زماني كه بناچار تسليم مرگ شدند باز حيات ديگري پس از مرگ وجود داشته باشد كه در آن ديگر مردني وجود نداشته باشد.

اين « ميل به جاودانگي » به عنوان اساسي ترين خواسته آدمي ، باعث رشد علائق مذهبي در ميان انسانهاست. مذهب اين حس اطمينان را به آدمي مي بخشد كه در پس اين زندگي فاني ، حيات جاودانه اي هست كه او مي تواند در آن « براي هميشه » وجود داشته باشد و ديگر هراسي از مرگ نداشته باشد. از اين منظر ، به نظر مي رسد كه مذهب زاده ي وحشتي است كه نوع انسان از مرگ و نابودي دارد.

شايد اگر بخواهيم از منظر مذهبي صحبتمان را ادامه دهيم به نظر مي رسد كه خالق جهان در درون انسان دو وسيله و ابزار مهم براي « اطمينان از بقاء در زندگي ِ اين جهاني » و « اطمينان از وجود جهاني ديگر » به وديعه نهاده است. اين دو وسيله و ابزار مهم يكي عقل و ديگري عشق هستند.

عقل بهترين ابزارها را براي بقاء در اين جهان در اختيار آدمي قرار مي دهد. از لحاظ زيست شناسي انسان از آن نوع موجودات زنده اي است كه وسايل دفاعي بسيار ضعيفي در برابر خطرات طبيعي دارد ، و اين نيروي عقلاني است كه به او امكان ساخت چيزهايي همچون خانه ، وسايل جنگي و ... را مي دهد تا با آن بتواند از خطرات طبيعي خود را محافظت كند.

اما در گذر تاريخ و با پيشرفت جوامع و رشد شهرنشيني و پيچيدگي زندگي اجتماعي ، خطر نابودي ديگر نه از ناحيه عوامل طبيعي ( مثل حمله حيوانات وحشي ، سيل ، زلزله و ... ) كه از ناحيه همنوعان و الزامهاي زندگي اجتماعي است. در چنين شرايطي بقاء در صورتي ممكن است كه فرد هر چه بيشتر بتواند خود را با ديگران و ارزشهاي محيط اجتماعي اش هماهنگ كرده و تطبيق بدهد تا بدين طريق بتواند تاييد ديگران را بدست آورد.

همين نياز شديد به بدست آوردن تاييد ديگران ، لزوم داشتن حداكثر رفتار عقلاني را ضروري مي كند(02) و اگر فرد بتواند در پناه عقلانيت ِ حداكثري ، هماهنگي لازم را با محيط اجتماعي اش بدست آورد اين « اطمينان » را خواهد داشت كه زندگي اش در معرض نابودي نيست.

اما در مقابل عشق بدنبال كسب اطمينان از امكان بقاء آدمي در جهان ديگر است. او بدنبال « آنجا » يي است كه « اينجا و اين » نيست (03). فرد را با هر چيز كه در اينجا ست بيگانه مي كند ، و كانون توجه اش وراي زندگي مادي و اين جهاني است. او بكلي ارزشها و خواسته هاي ديگري را دنبال مي كند و شيوه ي زندگي متفاوتي را ايجاب مي كند.

انسانهاي « عقل راهبر » ، و « عشق راهبر » دو نوع زندگي متفاوت را دنبال مي كنند. يكي بدنبال بدست آوردن تاييد ديگران و كسب موقعيت اجتماعي بهتر است و ديگري بهترين اوقات زندگي اش را با هنر ، ادبيات ، موسيقي ، و دوست داشتن ديگري مي گذراند تا با احساسهاي روحاني زندگي كند.

از همين جاست كه « ثنويت وجود آدمي » ، يعني « تضاد ميان نيروهاي عقلاني و غيرعقلاني در درون آدمي » شكل مي گيرد. نيروهاي عقلاني حداكثر تلاش براي كسب موقعيت بهتر و هماهنگي بيشتر با محيط اجتماعي را بمنظور اطمينان و امنيت بيشتر گوشزد مي كنند و نيروهاي غيرعقلاني بدنبال امنيت و بقاء آدمي در جهاني ديگر هستند.

حال اجازه بدهيد در اين قسمت از ماهيت عقلاني زندگي اجتماعي بيشتر صحبت كنم و در قسمت بعدي ماهيت غيرعقلاني عشق انساني را به بحث مي گذارم و تقابل ميان آنها را بررسي مي كنم.

 

ماهيت عقلاني زندگي اجتماعي اشاره بدين مضمون دارد كه در مقابل ثنويت وجود آدمي ، ماهيت يگانه زندگي اجتماعي قرار مي گيرد كه همواره با « عقلانيت مطلق » همراه است و هيچ نوع علائق غيرعقلاني را نمي پذيرد.

اين عقلانيت شديد در زندگي اجتماعي ارزشهاي اجتماعي خاص خود را نيز بوجود مي آورد. ارزشهاي اجتماعي ِ مبتني بر زندگي عقلاني ، همواره سه هدف اساسي را دنبال مي كند:

١- دستيابي به حداكثر قدرت.

٢- دستيابي به حداكثر ثروت.

٣- دستيابي به حداكثر منزلت اجتماعي.

 

اين نشان از آن دارد كه در زندگي اجتماعي همواره نبرد شديدي ميان داراها و نادارها وجود دارد. آنهايي كه بر ديگران تسلط يابند ( چه در خانواده ، گروه دوستان ، يا در محل كار ) ، پولدارتر باشند ، و يا نفوذ و موقعيت شغلي - اجتماعي بالاتري داشته باشند ( مثلا مهندس يا دكتر ، استاد دانشگاه و ... ) بهتر مي توانند « تاييد » ديگران را بدست آورده و جزء آدمهاي موفق لقب بگيرند.

چرا كه در زندگي اجتماعي ، افراد جامعه پيوسته به دو دسته « موفق و ناموفق » تقسيم مي گردند(4). آدمهاي موفق آنهايي هستند كه هر چه بيشتر به اين اهداف اساسي زندگي اجتماعي نزديك تر شده اند و بيشتر توانسته اند در جامعه شان ثروت ، قدرت و موقعيت اجتماعي بالاتري را كسب كنند و در مقابل انسانهاي ناموفق آنهايي هستند كه از دست يابي به اين اهداف سه گانه محروم مانده اند.

بدين ترتيب در روند اجتماعي شدن آدمها ياد مي گيرند كه در زندگي اجتماعي چه چيزهايي واقعا مهم اند و عطش موفقيت در وجودشان هر چه بيشتر شعله ور مي گردد و انگار صحنه جامعه ميدان مبارزه اي است كه در آن تك تك افراد براي دستيابي به موقعيت اجتماعي بهتر مدام با يكديگر در حال رقابت و جنگ هستند و در اين ميان آنهايي كه بيشتر توانسته باشند خود را با ارزشهاي جامعه هماهنگ كنند و در زندگي شخصي شان مسلط  بوده و اهداف موردنظرشان را با نظم ، برنامه ريزي ، دقت و سختكوشي بيشتري دنبال نمايند ، بيشتر مي توانند اميدوار باشند كه در دسته افراد موفق قرار بگيرند.

بدين جهت ضرورت داشتن زندگي ِ هدفمند ، منظم و برنامه ريزي شده ، نياز به حداكثر رفتار عقلاني را الزامي مي نمايد. در اين شيوه ي خاص زندگي فرد بايد چشم انداز روشني از آينده در ذهن داشته باشد ، و كل زندگي اش را در جهت رسيدن به آن اهداف معين ، برنامه ريزي كند. بدين ترتيب اين برنامه ريزي بلندمدت ، داشتن آرامش ذهني ، در نظر گرفتن منافع شخصي ، بدوش گرفتن مسئوليت سرنوشت فردي ، تبعيت از قواعد زندگي اجتماعي و كارايي حداكثري مهمترين اصول هستند.

در چنين شرايطي وقتي خواست ِ موفقيت در زندگي شخصي ، در وجود اكثريت افراد جامعه نهادينه گردد ، پيامد آن در بلندمدت فردگرايي هر چه بيشتر و تثبيت رفتارها و انگيزهاي عقلاني مي باشد و بدين ترتيب « عقلانيت ِ حداكثري » سراسر زندگي اجتماعي را در بر مي گيرد.

البته نكته بسيار مهمي كه در اينجا بايد خاطر نشان كنم اين است كه منظور من از عقلانيت ، آن عقلانيت ِ ساده ابزاري كه تنها به حداكثر كارايي و حداكثر سود و منفعت شخصي مي انديشد و تاكيدش را به تمامي بر كار و كوشش شخصي براي رسيدن به خوشبختي و موفقيت مي گذارد نيست ، بلكه منظورم آن نوع از عقلانيت پيشرفته(5) است كه در كنار سود و منفعت شخصي ، به جنبه هاي مختلف زندگي آدمي همچون رعايت قانون و ارزشهاي انساني ، اخلاق ، توجه به جنبه هاي احساسي و عاطفي زندگي اجتماعي همچون صميميت ، دوست داشتن ديگري و ازدواج ، علائق مذهبي و ... هم توجه دارد و آنها را در جهت رسيدن به اهداف شخصي به خدمت مي گيرد.

براي مثال عقلانيت پيشرفته از آنرو به علائق مذهبي توجه دارد كه مي داند در راهي كه فرد براي رسيدن به اهداف موردنظرش دنبال مي كند بعضا ممكن است موقعيت هاي دشواري پديد بيايد و مشكلات چنان بر سرش بريزد كه بدون اتكاء به نيرويي برتر (6) كه به او آرامش و اطمينان خاطر ببخشد ، واقعا ادامه راه براي فرد ممكن نباشد. در اينجا داشتن ايمان مذهبي يك الزام عقلاني است.

مثال ديگر مي تواند درباره ارزشهاي اخلاقي همچون « صداقت » باشد كه باعث اعتماد متقابل در روابط با ديگران مي گردد و به فرد در جهت رسيدن به اهداف شخصي اش كمك مي كند. در اينجا نيز ما بطور عقلاني به اين نتيجه مي رسيم كه اگر در روابطمان صداقت بيشتري داشته باشيم ، بهتر مي توانيم روي كمك و ياري آنها در راه رسيدن به اهدافمان حساب كنيم.

بدين ترتيب در پناه عقلانيت پيشرفته ، يعني عقلانيتي كه به تمامي جنبه هاي زندگي انسان توجه دارد و بخصوص احساسات و اصول انساني و اخلاقي را در هم در نظر مي گيرد ، فرد مي تواند با پيگيري منظم اهداف شخصي به حداكثر امينت و آزادي در محدوده هاي اين جهان دست يابد.

---------------------------

1- قضاوت گري و نگاه ارزشي ، بدترين بيماري است كه فرد در تحليل مسائل اجتماعي ممكن است دچار آن گردد. قضاوت گري و نگاه ارزشي بدين معني است كه واقعيت اجتماعي  را به دو دسته خوب و بد تقسيم كنيم. آنگاه آنچه در نظر خودمان بد است را به شيوه اي كاملا بدبينانه شديدا سركوب كنيم و در مقابل آنچه را كه خوب مي دانيم باز با نگاهي كاملا خوشبينانه تمجيد و تحسين كنيم و در مدحش سخنها بگوييم. اين شيوه برخورد به مسائل اجتماعي غيرعلمي و عاميانه است. در مقابل بهترين شيوه پرداختن به مسائل اجتماعي آن است كه تنها واقعيتها را بازگو كنيم. يعني نشان دهيم كه شيوه ي زندگي مبتني بر زندگي عقلاني و نيز احساسهاي انساني چه ويژگي هايي دارند و بطور طبيعي چه پيامدهايي براي آدمي مي توانند داشته باشند. در نهايت اين مخاطب است كه با خواندن مطلب تصميم مي گيرد كه كداميك از شيوه هاي زندگي را بهتر بداند. اين احترام گذاشتن به انديشه مخاطب و آزادي بخشيدن بيشتر به او است.

2- اين به نوعي بيانگر داروينيسم اجتماعي اسپنسر است. آنهايي كه قوي تر باشند و بهتر بتوانند خود را با ارزشهاي جامعه شان كه همان قدرت ، ثروت و منزلت اجتماعي حداكثري است هماهنگ كنند بيشتر مي توانند اميد به بقاء و ادامه حيات داشته باشند.

3- در اينجا از ادبيات شريعتي كمك گرفته ام.

4- دقت كنيد كه واقعا چقدر خودمان هم در زندگي روزانه مان مرتب اين تقسيمبندي بين افراد موفق و ناموفق را انجام مي دهيم و شديدا سعي مي كنيم كه خودمان را با ديگران از حيث موفق بودن يا نبودن مقايسه كنيم! و جالب اين كه اغلب هم به اين نتيجه مي رسيم كه خيلي بدبخت و ناموفقيم!

5- كه پيروان مكتب فرانكفورت از آن به عنوان « خرد » ياد كرده اند ( در كتاب ريتزر ).

6- البته منظورم دقيقا خداي مذهبي نيست بلكه هر چيزي كه جنبه تقدس براي فرد داشته باشد و به او نيرو و اطمينان بدهد ، مي تواند خداي شخصي وي باشد.

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 18:13 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

در جستجوي حقيقت ِ عشق

 

قسمت اول : بيان مسئله

از زماني كه آخرين مطلبم را پيرامون مفهوم « عشق انساني » نوشتم ، و بخصوص آن جلسه نقد ِ داستان « شرق بنفشه » كه انگار تمامي خيالات ذهني ام را درباره ي اين مفهوم فرو ريخت ، بيشتر از سه ماه مي گذرد. و در اين مدت شايد بطور پنهان در درونم همچنان درگير اين مسئله بودم و از خودم مي پرسيدم :

آيا واقعا دوست داشتن ِ ديگري چيزي جز بزرگترين خودخواهي آدمي و ميل او به تملك و كسب قدرت نيست؟

و آيا اين نوعي تجربه ي كور انساني است كه در پايان پيامدي جز پريشاني رواني و روحي براي فرد باقي نمي گذارد؟

و اين بن بستي بود كه در اين مدت خود را گرفتار آن مي ديدم اما احساس مي كنم در حال حاضر به دستاوردهاي تازه اي رسيده ام كه در اين نوشته مي خواهم آنرا با شما در ميان بگذارم و از نظراتتان براي تصحيح طرزفكر  ِ تازه ام استفاده كنم. 

يادم هست كه اوايل فروردين وقتي مي خواستم اولين قسمت را بنويسم دغدغه ذهني ام اين بود كه مفهومي را كه سالهاست با آن زندگي مي كنم و هر دم و هر لحظه شايد در وجودم آنرا احساس مي كنم و در مدحش سخنها شنيده ام ، و شعرها خوانده ام و ... براي خودم ملموس و عيني كنم و نگاه روشن تر و واقع بينانه تري نسبت به آن داشته باشم و حداقل براي خودم هر چه بيشتر و بهتر بدانم كه با چه چيزي دارم زندگي مي كنم.

در اين راستا اگر بتوانيم عشق انساني را همچون شاخه گل ِ ظريف ، لطيف و زيبايي در نظر بگيريم كه در گندمزار روئيده است ، احساس مي كنم در  آنزمان انگيزه اصلي ام شناسايي علفهاي هرزي بود كه پيرامون آنرا در بر گرفته اند و مي خواستم بدانم كه بطور معمول آدميان با چه انگيزه هايي بسوي اين مفهوم كشيده مي شوند و بعضا كداميك از اين انگيزه ها را مي توانيم انحراف از تجربه ي صحيح عشق انساني بدانيم.

به همين جهت در قسمت هاي پيشين از « غرائز ، ناخودآگاه و الزامهاي اجتماعي » به عنوان انگيزه هاي نادرستي ياد كردم كه جنسهاي متفاوت را بسوي يكديگر مي كشاند و آنها بي آنكه خود آگاهانه بدانند نيازهاي زيستي ، رواني و اجتماعي شان را بجاي دوست داشتن ِ خالصانه ي ديگري اشتباه مي گيرند.

و بقول شريعتي اين نوعي احساس كاذب و فريب ِ طبيعت است كه انسانها را به يكديگر نزديك مي كند تا با هم زندگي كنند و نسل بعدي را پرورش دهند ، و اينچنين به دلخواه در خدمت طبيعت و روند عادي زندگي روزمره قرار بگيرند ، و تداوم حيات اجتماعي را ممكن سازند.

بدين ترتيب اين فريب ِ طبيعي براي آنها دستاوردي جز خو گرفتن ، محدوديت و اسارت بيشتر آنها در زندگي روزمره چيز ديگري ندارد و آنها در اين اسارت كم كم خواسته ها و معنايي كه خود را براي زندگي فردي شان جستجو مي كردند ، فراموش مي كنند.

همچنين در جلسه شرق بنفشه استادم معتقد بود كه عشق بزرگترين خودخواهي آدمي است و اين احساس كاذب اغلب اوقات برخاسته از رذيلت هاي اخلاقي افراد همچون « ميل به تملك و خودخواهي » است. اينكه آدمها هميشه بهترين چيزها را براي خودشان مي خواهند و حتي به هزينه ناراحتي طرف مقابل نمي توانند از او بگذرند!

در نتيجه استادم تداوم اين احساس كاذب را تا آنزمان زنده و پويا مي دانست كه فراق و غم دوري وجود داشته باشد ، و طرفين در حسرت همراهي و همصحبتي يكديگر باشند چرا كه به محض وصال و همراهي با معشوق اين احساس آتشين فرو مي نشيند و نابود مي گردد و دو طرف پس از رفع نيازهاي جسماني ، رواني و اجتماعي شان تبديل مي شوند به آدمهاي معمولي كه تنها زندگي روزمره شان را دنبال مي كنند و در « قفس آهنين » زندگي ِ اجتماعي ، درگير الزامهاي ساده ي زندگي خانوادگي شده اند.

و اين يعني مرگ تمام احساسهايي كه سالها با آن زندگي كرده اند ، و بيهودگي ِ تمامي ِ دردها ، رنجها و از خودگذشتگي هايي كه براي ديگري متحمل شده اند و نابودي آينده اي كه براي خود ترسيم مي كردند.

و اين همان بن بستي بود كه در سه ماه گذشته گرفتار آن شده بودم و از خودم مي پرسيدم آيا واقعا نمي توانيم معناي ديگري از عشق انساني را جستجو كنيم كه پيامد آن نه خو گرفتن به زندگي روزمره و نه همراهي ِ با خواست با طبيعت ، كه تعالي روحاني آدمي و آزادي او باشد ؟

يعني آن احساس و تجربه ي گرانبهايي كه در وراي غرائز ، ناخودآگاه و الزامهاي اجتماعي و همچنين رذيلت هاي اخلاقي آدمي پديد مي آيد و انسان را از زندگي روزمره ( گوسفندوار : البته عذر مي خواهم ) جدا كرده ، با تحول انديشه فرد ، شخصيت او را روحاني و متعالي مي كند و به او « خودآگاهي ، اطمينان و آزادي » مي بخشد ، و در همنشيني و همزيستي با غرائز و الزامهاي اجتماعي ( و نه طرد و كناره گيري از آنها ! ) آگاهي او را ارتقاء مي بخشد و او را به شادي و خوشبختي پايدار نزديك مي كند.

اين همان معنايي از عشق انساني است كه معتقدم بوجود آمدن در محدوده هاي اين جهان عقلاني امكان پذير است و در قسمتهاي بعدي بدنبال فهم چگونگي پديد آمدن آن هستم.

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 8:49 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

جلسه نقد و بررسي داستان

« شرق بنفشه »

شهريار مندني پور

 

« بايد از معشوق بگذريم و به عشق برسيم »

                                                                                                               عليرضا عزيزي

 

پيروزي ِ عقلانيت : اسطوره زدایی از معشوقهاي زميني

چند روز پيش در جلسه نقد داستان « شرق بنفشه » (1) از شهريار مندني پور ، مفصل درباره مفهوم عشق و بخصوص « عشق انساني » صحبت كرديم و ريشه هاي آنرا در انديشه عرفاي گذشته مان كاويديم. در آنجا مطرح شد كه مفهوم عشق در دوران پيش از مولوي ، بيشتر نمودي جسمي و ظاهري داشته است ، اما حضرت مولانا عشق را مرتبي عظيم بخشيده و نمودي روحاني و خدايي از آنرا باز نموده است و چنين عشق در معناي او از جسم و ذهن فراتر رفته و مولوي در بالاترين سطح آنرا جز همنشيني روح با خداوندگار عالم ندانسته ، و در مقابل « عشق مجازي » يا عشق انساني را ناچيز شمرده و تحقير نموده است.

اما پس از او در شعر سعدي ، رگه هاي لطيفي از عشق انساني را مشاهده مي كنيم كه نشان از احساسي لطيف و زيبا از معشوقي زميني دارد(2) ، تا مي رسد به حافظ كه به عشق انساني رنگي ديگر مي بخشد و معشوق زميني را تا سطح « اسطوره » بالا مي برد و به عشق انساني جنبه « تقدس » مي بخشد.

كه به زعم استادم همين بالا بردن معشوق زميني تا سطح اسطوره و تقدس بخشيدن به عشق زميني ، انحرافي است كه در تعبير عشق ، از حافظ به بعد بوجود آمده است و در ميان ايرانيان تا به امروز ريشه عميقي يافته است(3) ، و در دوران معاصر كه از سيطره انديشه مذهبي و سنت ها كاسته شده و عشق انساني محبوبيت افزونتري يافته است ، بخوبي مي توانيم پيامدهاي ناميمون تقدس بخشيدن به عشق انساني و بالابردن معشوق تا سطح اسطوره را مشاهده نماييم. جايي كه دختر و پسرهاي ما هزينه هاي وحشتناكي را به لحاظ اين نگرش مي پردازند و در مقابل چيزي بدست نمي آورند.

سپس مطرح شد كه خاستگاه عشق انساني نه از روح ، كه از ناخودآگاه و نيازهاي رواني انسان بر مي خيزد و اين مفهوم بزرگترين « خودخواهي » انسان است كه در پشت آن ميل شديدي به « قدرت » و يا ميل شديد به « بدست آوردن و تملك » نهان گشته است. در اينجا عاشق ، معشوق را در بند خويش مي خواهد و مي كوشد او را از چنگ رقيبان درآورده و از آن ِ خود كند.

در واقع در اينجا فرد فقط فكر مي كند كه احساسش يك دوست داشتن ِ خالصانه است ، در حاليكه در پس آن ميل شديدي به تملك و قدرت طلبي وجود دارد كه نشانه بارزي از شديدترين نوع خودخواهي است.

و هم اين كه بسياري از افراد ، عاشق ِ « برتر از خود » مي شوند تا به نوعي به خودشان ( و ديگران ) نشان دهند كه توانستند چنين گوهر نايابي را به دست آورند. و جالب اين كه هر چه معشوق بيشتر پس بزند ، و عاشق را از خود بيشتر براند ، اين ميل در او شعله ورتر مي گردد ! و اين دقيقا ريشه اي روانشناختي دارد.

در چنين چشم اندازي ، استادم معتقد بود كه خاستگاه عشق در نيازهاي رواني و جسماني انسان نهفته است و انتهاي آن براي اغلب عاشقان جز شكست و پريشاني روان و جسم ندارد و تنها در مرحله مياني ، يعني لحظاتي كه فرد به ديگري عشق مي ورزد و هنوز اين شعله در وجود او خاموش نگشته است ، شخصيت او متعالي مي گردد چرا كه در آن لحظات ، عاشق از خودخواهي دست كشيده و خود را در خدمت ديگري مي خواهد و جز زيبايي نمي بيند ، و جز بخشيدن و نثار كردن ِ هر آنچه دارد ، چيز ديگري نمي خواهد ، و همين ديگرخواهي است كه شخصيت عاشق را متعالي مي كند.

اما اين تعالي شخصيتي ، به محض « وصال » فرو مي ريزد و پيامد آن جز بدخماري پس از مستي نيست و شعله اي كه چنان زبانه مي كشيد و تمام وجود عاشق را از خود شعله ور ساخته بود ، با رسيدن به معشوق و وصال او به ناگاه خاموش مي شود و از آن جز خاكستري باقي نمي ماند ، و در آنجاست كه عاشق در مي يابد عمري را به خيره سري و خيال پروري گذرانده است ، و در مقابل آن چه بخشيده ، چيزي بدست نياورده است.

بدين لحاظ استادم در جهت گيري متفاوت از دو مضمون عمده سخن مي گويد :

اول اينكه : بايد از معشوق گذشت و به عشق رسيد ، بايد عاشق عشق باشيم و نه معشوق. معشوقهاي ما اغلب آدمهاي در سطح و اندازه خودمان هستند ، تقريبا با همان ضريب نقص و كاستي كه در وجود خودمان هست ، اما ايراد دوست داشتن ِ شديد آن است كه اين « معمولي بودن » را در وجود معشوقش نمي بيند ، در نتيجه از او يك اسطوره مي سازد ، و اين اسطوره سازي سه پيامد عمده دارد :

١- شخصيت خود را در مقابل شخصيت او كوچك ، حقير و بي ارزش مي كند ، چون فكر مي كند ادب عاشقي همين است.

٢- وقتي معشوق را در بالاترين سطح مي نشاند و خود را در پايين ترين سطح ، آنوقت رابطه به سوي نابرابري كشيده مي شود ، كه در آن معشوق همه ناز است و عاشق همه نياز ، كار معشوق مي شود پس زدن و بي محلي كردن و كار عاشق منت كشيدن و تحمل كردن ، و جالب اين كه انگار خاصيت معشوق ( يا هر آدم معمولي ) اين است كه هر چه بيشتر ناز بكشي بيشتر ناز مي كند و پس مي زند! بدين ترتيب قرار دادن يك آدم معمولي در جايگاه « همه ناز » در بلند مدت باعث فاسد شدن اخلاق هر دو طرف مي شود.

٣- اين اسطوره سازي ، رابطه را به شدت به سوي عدم عقلانيت مي برد. عاشق الزامهاي عقلاني را ناديده مي گيرد و بعضا در موقعيت هاي نابجا در فداكاري و ازخودگذشتگي افراط مي كند و همين فداكاري و ازخودگذشتگي بيش از حد ، باعث بي ارزش شدن شخصيت او در نگاه معشوق مي شود.

پس آنچه عزيز است ، عشق است و نه معشوق ...

 

و دوم اينكه : استادم پيشنهاد مي كند كه از عشق كناره گرفته و به « دوست داشتن » پناه ببريم(4). از نظر او عشق در ميان آدمها به طور كل مفهومي عبث و بيهوده است چرا كه از سويي از نيازهاي رواني و جسمي برمي خيزد و از سويي ديگر در آن عاشق الزامهاي عقلاني را ناديده مي گيرد ، و همين امر موجب خسارتهاي فراواني مي گردد.

در مقابل ، دوست داشتن در محدوده الزامهاي عقلاني اتفاق مي افتد و تحت سيطره و نفوذ تحليلهاي عقلاني قرار دارد و آنچنان كه در عشق ، نياز و احساسات شديد حكمرفاست كه بعضا خط قرمزهاي عقلاني را ناديده مي گيرد و از آن دور مي شود ، در دوست داشتن عقلانيت قدرتمندي وجود دارد كه در ارتباط جايي براي احساسات و عواطف انساني هم باز مي كند اما اين احساسات بخشي از ارتباط را تشكيل مي دهد.

تفاوت ديگر اين است كه در عشق ، عاشق به تعالي خود مي رسد ، اما در دوست داشتن ، دغدغه فرد كمك به شكوفايي استعدادهاي نهفته دوستش از طريق آزادي بخشيدن هر چه بيشتر به او است. بدين جهت است كه عشق بزرگترين خودخواهي آدمي است اما دوست داشتن چشم اندازي از ديگرخواهي مي باشد.

اما به نظرم در اين معنا ، تاكيد مي كنم كه در اين معنا ، عشق تفاوتهاي ديگري هم با دوست داشتن دارد. رابطه عاشقانه لزوما رابطه اي نابرابر است كه در آن معشوق همه ناز و عاشق همه نياز است ، معشوق همه ثروتمندي و زيبايي است و عاشق همه فقر و زيبايي طلبي است و در اين رابطه ِ نابرابر ، هر چقدر عاشق فروتر مي رود ، معشوق بالاتر مي رود و هر چه عاشق لاغرتر و نحيف تر مي گردد ، معشوق فربه تر مي شود و در نهايت هر چه عاشق هيچ چيز مي گردد ، معشوق همه چيز مي شود و ... و اينچنين عاشق با هيچ شدن ، به حقيقت نزديكتر مي شود (5).

اما در دوست داشتن ، باز هم در اين معنا ، رابطه اي برابر وجود دارد كه طرفين با در نظر گرفتن هميشگي منطق حاكم بر موقعيت ، و در پناه عقلانيت بلند مدت ، از احساسات به عنوان ابزاري در جهت شادماني هر چه بيشتر بهره مي برند و به بهتر شدن يكديگر مي انديشند ، كه پيامد آن آرامش و خوشبختي در محدوده هاي اين جهان عقلاني است(6).

 

 

1- كه به زعم يكي از دوستان ِ كتابخوانم بهترين داستان عاشقانه ايراني است.

2- بيا كه در غم عشقت مشوشم بي تو      

  بيا ببين كه دراين غم چه ناخوشم بي تو ...

3- تبديل شدن معشوق زميني به اسطوره را در فيلم شبهاي روشن به خوبي مي توانيم ببينيم.

4- منظور استادم بحث عشق و دوست داشتن كه شريعتي مطرح كرده نبود.

-5 اين پاراگراف در جلسه مطرح نشد.

-6 و شايد مهمترين انتقاد به دوست داشتن در اين معنا آن باشد كه از محدوده هاي اين جهان عقلاني فراتر نمي رود.

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 8:0 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

عشق انساني ، گوهر ناياب زندگي اجتماعي

 

قسمت چهارم : عشق و نيازهاي آدمي

عليرضا عزيزي

 

در قسمتهاي قبلي اين مبحث ، موانع روانشناختي و اجتماعي تجربه عشق انساني را بررسي كرديم و نشان داديم كه چگونه غرائز ، ناخودآگاه و الزامهاي اجتماعي مي توانند امكان تجربه عشق انساني را با مشكل مواجه سازند.

اما در اين قسمت مي خواهم به خود مفهوم عشق نگاه دوباره اي داشته باشم و از آنجا كه تحليلي جامعه شناختي از اين مفهوم را ارائه مي كنم ، بيشتر بر آنچه در زندگي روزمره جريان دارد ، مي پردازم و نه آنكه در ادبيات كهن مان رايج است.

در تحليلي جامعه شناختي از مفهوم عشق انساني ، و با در نظرگرفتن نيازهاي آدمي ، مي توان اين مفهوم را در سه صورت متفاوت در نظر گرفت :

١- عشق انساني به مثابه مخاطب نيازهاي غريزي ، اجتماعي و اقتصادي.

٢- عشق انساني به مثابه مخاطب نيازهاي رواني.

٣- عشق انساني به مثابه مخاطب نيازهاي روحاني(1).

 

عشق انساني به مثابه نيازهاي غريزي ، اجتماعي و اقتصادي

اگر چشم اندازهاي آرماني از مفهوم عشق را كنار بگذاريم و به آنچه در واقعيت اجتماعي مي گذرد ، نگاه كنيم به نظر مي رسد كه در بسياري از موارد نيازهاي جسماني ، غريزي و اجتماعي جنسهاي متفاوت را به سوي يكديگر جذب مي كند و آنها اين « كشش طبيعي » و « الزام اجتماعي و اقتصادي » را نوعي عشق تعبير مي كنند.

بدين جهت در جامعه اي كه تحت تاثير تلقين هاي مذهبي ، از يك سو غرائز تا بدين حد پست و بي ارزش تعبير مي شوند ، و بر سركوبي شديد « ميل طبيعي جنسي » اصرار مي رود و جزء رازهاي پنهان زندگي اجتماعي است و نيز از سويي ديگر در جامعه اي كه خانواده و ضرورت تشكيل آن در بالاترين سطح از ارزشهاي اجتماعي قرار دارد و در مقابل « مجرد ماندن » نوعي آسيب اجتماعي ، و نقصان ديني تلقي مي گردد و تحقير مي شود ، پرواضح است كه اين دو پديده ميل جنسي و ازدواج در اذهان افراد جامعه بزرگتر از آنچه واقعا هست ، جلوه مي كند و در نتيجه شاهد ازدواج هايي بسياري هستيم كه نخستين و بيشترين انگيزه آنرا نيازهاي جسمي ، اجتماعي و اقتصادي ، تشكيل مي دهد.

افراد ازدواج مي كنند تا از آنچه براي سالها در درونشان سركوب كرده اند رهايي يابند و همچنين با متاهل شدن ، از پشتيباني مالي برخوردار شوند و به منزلت اجتماعي بالاتر ، و تاييد اجتماعي برسند و از فشارهاي اجتماعي اي كه به لحاظ مجرد بودن ، متحمل مي شدند ، رها گردند.

در اين جا عشقي كه ميان دو جنس متفاوت اتفاق مي افتد ، بيشتر تحت تاثير جنبه هاي ظاهري فرد مقابل ( مثل زيبايي ظاهري ، خوش تيپ بودن ، درآمد خوب و ... و نيز انتظارات و توقعات ديگران : مثل ترس از خانه ماندن! ) شكل مي گيرد ، و چون ريشه هاي اين ارتباط از غرائز و انتظارات اجتماعي و اقتصادي بر مي خيزد ، آنها بدون پيش زمينه ي تفاهم عقلاني و احساسي كنار يكديگر قرار مي گيرند و تنها پس از ازدواج است كه با برطرف شدن نيازهايشان ، خود را مجبور مي كنند كه حال كه با هم هستند ، يكديگر را دوست بدارند و جنبه هاي رواني و روحاني تري به ارتباطشان ببخشند ، كه ممكن است به لحاظ عدم هماهنگي روحي و رواني نتوانند در اين امر موفق گردند (2).

 

عشق انساني به مثابه مخاطب نيازهاي رواني

عشق در اين مفهوم ، پديده اي روانشناختي است كه آنرا با « نياز به دوست داشتن و دوست داشته شدن » مي شناسيم ، و نشان از آن دارد كه آدمها به طور طبيعي نياز به همراهي و همصحبتي و گفتگوي صميمي با جنس متفاوت شان را دارند .

در اين چهره ، عشق انساني با جذب شدن در زيباييهاي اخلاقي و شخصيتي طرف مقابل پديد مي آيد و طرفين با بيان سخنان دلنشين و مهربانانه ، از « بودن با يكديگر » لذت مي برند.

بدين جهت در عشق روانشناختي ، نوع شخصيت طرف مقابل نقشي تعيين كننده دارد و انسان به خاطر آن چيزي كه ديگري « هست » ، جذب او مي گردد نه آن چيزي كه او « بدست آورده » و يا « با آن به دنيا آمده » است (3).

بدين لحاظ عشق در اين مفهوم از سطح ماده ، غريزه و الزامهاي اجتماعي - اقتصادي فراتر مي رود و جذب صفات انساني و زيبائيهاي اخلاقي طرف مقابل مي گردد.

پيش نياز رسيدن به چنين مرحله اي ، دستيابي به حداكثر تفاهم و هماهنگي فكري و عاطفي است كه از گفتگوي مبتني بر صداقت ، برابري و عقلانيت حاصل مي گردد.

با ورود به مرحله عشق روانشناختي ، از آنجا كه انسانها موجوداتي ذاتا اجتماعي هستند و نياز به « ارتباط نزديك با جنس متفاوت » يكي از نيازهاي اساسي رواني شان محسوب مي گردد ، در جريان پيشرفت ارتباط ، طرفين به تدريج خودمحوري را كنار گذاشته و خود را همواره مرتبط با ديگري مي بينند و اين احساس « با هم بودن » بدين لحاظ كه خلاء هاي دروني آنها را پركرده و باعث سيري عاطفي و احساسي مي گردد موجبات بوجود آمدن احساس « امنيت » و « آزادي از فشارهاي دروني» (4) در افراد را فراهم مي آورد و به آنها احساس بهتري از زندگي بخشيده و از طريق ايجاد آرامش روحي و رواني ، باعث « تعادل شخصيتي » شان مي شود و همين تعادل بزرگترين نياز زيستي و رواني بشر مي باشد كه بخشي از آن ، از طريق دوست داشتن ديگري حاصل مي گردد.

اما درباره عشق در مفهوم روانشناختي آن ، نمي توان اين مضمون را از نظر پنهان داشت كه : عشق روانشناختي برخاسته از طبيعت بشري است و هر آنچه از طبيعت آدمي بر مي خيزد لزوما « نامقدس » و « اين جهاني » است.

مثال روشن آن ، عشقي است كه مادر نسبت به فرزند خود دارد و با تمامي از خودگذشتگي ها و زيبائيهايي كه دارد ، چون برخاسته از طبيعت مادرانه است و در واقع به نوعي غريزي است ، پس ذاتا ارزشمند و مقدس نيست.

عشق روانشناختي ميان جنس هاي مخالف ، هم نزديك به احساس مادري است. جنسهاي متفاوت به طور طبيعي نيازمند همراهي و همصحبتي با يكديگرند و اين نياز ، نه يك نياز روحاني كه نيازي انساني و بشري است و چون يك نياز طبيعي و روانشناختي است ، تقدس و اعتبار فرازميني خود را از دست مي دهد (5).

اما چرا من اينقدر به نامقدس بودن عشق روانشناختي تاكيد مي كنم ؟

چرا كه در زندگي اجتماعي و در روابط ميان جنسهاي متفاوت به وضوح شاهد هستيم كه چگونه دخترها و پسرهاي زيادي بدين جهت كه عشق را فلسفه زندگي شان دانسته و به نوعي جنبه هاي روحاني و خدايي بدان مي بخشند ، هزينه بسيار سنگيني را در برابر آن مي پردازند و بعضا از همه چيزشان بخاطر ديگري مي گذرند ، انسان ديگري كه شايد لياقت اين همه بخشش و دوست داشتن خالصانه را نداشته باشد ، اما فرد بخاطر تقدس عشق اين كار را انجام مي دهد و باز از آنجا كه عشق روانشناختي ، تنها يك نياز رواني است ، عاشق ما در مقابل اينهمه بخشش و از خودگذشتگي و هزينه اي كه پرداخته ، چيز زيادي بدست نمي آورد و در نهايت تنها مي ماند و اين واقعا غم انگيز است.

اين شكست در روابط عاطفي كه بدلايلي كه بعدا توضيح خواهم داد ، بسيار رايج و متداول است ، چهار پيامد عمده دارد :

 

١- در نوع خوب آن ، ممكن است از لحاظ شخصيتي فرد را متحول كند و باعث خودآگاهي بيشتر او گشته ، و به سطح بالاتري از انديشه و احساس ارتقاء بخشد و او را به تجربه اي روحاني از عشق برساند.

٢- فرد از آدميان كناره گرفته و به خدا ، مذهب ، شخصيتهاي مذهبي و عشق به ظاهر حقيقي پناه مي برد ، كه اين در واقع نوعي مكانيزم جبران بوده و عشق روحاني او اصيل نيست.

٣- فرد چون دچار توهم شده و از طرف مقابل در ذهن خود يك « بت » ساخته بوده ، زماني كه بتش بخاطر يك خطاي كوچك فرو مي ريزد ، يا از او بي مهري مي بيند ، فكر مي كند كه هيچ كس لياقت احساسات پاك او را ندارد و بكلي نسبت به روابط عاطفي و جنس متفاوت بدبين مي شود.

٤- پس از شكست ، فرد به دنبال تجربه هاي ديگري مي رود و از آنجا كه هنوز هم عشق برايش امري مقدس است ، باز هم هزينه مي كند و باز هم شايد ... 

 

جدا معتقدم تا آنزمان كه عشق روانشناختي براي فرد جنبه تقدس دارد ، او محكوم به شكست در روابط عاطفي اش مي باشد چرا كه اولا عشق روانشناختي همواره ميان آدمهاي « معمولي » اتفاق مي افتد و بايد اعتراف كنيم كه اكثرمان آدمهاي معمولي هستيم در نتيجه همواره مخاطبمان ، انساني از جنس خودمان است ، آدمي كه همانند خودمان « ناقص و جائزالخطا » است و نمي تواند مطابق ايده آلهاي ذهني ما رفتار و زندگي كند ، پس به نظر مي رسد كه عشق روانشناختي نيازمند آن است كه نگاه صد در صدي را كنار گذاشته و با تنها با حداكثري از تفاهم و خوب بودن كنار بياييم.

و دوما ، عشق در معناي مقدس آن ، همه زندگي فرد را در بر مي گيرد ، و آدمي جنبه هاي ديگر زندگي را فراموش كرده و تمامي خوشبختي را در همان رابطه عاطفي جستجو مي كند ، و اين از سويي باعث انتظار بيش از حد از طرف مقابل مي شود و از سويي ديگر فرد را از منابع ديگري كه مي تواند برايش آرامش و خوشبختي را بهمراه بياورد غافل مي كند(6).

اما اگر از مفهوم عشق روانشناختي تقدس زدايي كنيم ، آنگاه اين رابطه عاطفي و طرف مقابلم تنها بخشي از شادي و خوشبختي مرا تامين مي كنند و عشق همه زندگي ام نيست.

 

حال اگر به عدم تقدس عشق روانشناختي معتقد باشيم بايد بپذيريم كه اين احساس خوب انساني ، با تمامي زيبائيها و آرامشي كه به انسان مي بخشد ، فراتر از عقل نيست و همواره حفظ يك رابطه عاطفي نيازمند مديريت عقلاني و مهارت در چگونگي ارتباط صحيح است.

مديريت عقلاني بدين معني است كه براي تداوم هر نوع ارتباط عاطفي ، همواره و در هر لحظه نيازمند آن هستيم كه شرايط و نيازهاي خود و ديگري ، و نيز منطق حاكم بر موقعيت را در نظر بگيريم و از هر فرصت براي شناخت بيشتر خودمان و طرف مقابل بهره ببريم تا از بروز سوء تفاهم ها و توهمات جلوگيري كنيم.

بهمين جهت معتقدم بوجود آمدن عشق انساني نيازمند « ورزيدگي » است و اين ورزيدگي به معناي پيشرفت شخصيتي و دوست داشتن خالصانه و گفتگو ، در پرتو صداقت ، عقلانيت و تجربه است.

 

درباره « عشق به مثابه مخاطب نيازهاي روحاني » در قسمت بعدي صحبت مي كنم ...

  

 

1-  هر چند كه يكي از دوستانم معتقد بود وقتي عشق به سطح روح ارتقاء مي يابد ، ديگر نياز نيست.

2-  اين معزلي است كه ازدواج هاي سنتي بيشتر با آن مواجه هستند.

3- اين درست همان منظوري را مي رساند كه اكثر مواقع از اطرافيانمان شنيده ايم كه مي گويند مي خواهم و دوست دارم ديگري مرا به خاطر « خودم » دوست داشته باشد نه بخاطر سطح سوادم ، موقعيت اجتماعي ام يا زيبايي ظاهري ام !

4-  در عشق روانشناختي عمدتا فشارهاي احساسي و عاطفي باعث ارتباط است ، اما در عشق نوع اول ، غرائز و فشارهاي اجتماعي.

5- در مقابل عشق در معناي روحاني آن كه پديده اي فراطبيعي و فرازميني است.

6- منابع ديگر آرامش و خوشبختي مي تواند موقعيت اجتماعي مناسب ، مطالعه ، هنر ، موسيقي و ادبيات ، دنبال كردن اهداف شخصي ، جهان بيني مشخص ، همصحبتي با خدا و ... باشد.

 

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 12:15 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

عشق انساني گوهر ناياب زندگي اجتماعي

 

عليرضا عزيزي

قسمت سوم : الزامهاي اجتماعي

اجازه بدهيد پيش از آغاز مبحث ، اشاره اي به آنچه گذشت داشته باشيم. احتمالا بخاطر داريد كه صحبتمان را پيرامون معزل جدي نسل معاصر كه همانا عدم رضايت از تجربه « عشق انساني » در روابط نزديك ميان غيرهمجنس هاست آغاز نموديم ، و اشاره داشتيم كه براي نسل هاي پيشين از آنجا كه همواره عشق انساني ( يا عشق مجازي ) در برابر عشق حقيقي ، مورد تحقير و تمسخر قرار مي گرفت ، دردي كه وجود داشت ديده نمي شد و انسانها در برابر خدايان و شخصيتهاي مذهبي دست به « خودتحريفي » مي زدند و برخي از نيازهاي انساني شان را ناديده مي گرفتند. اما با كاهش سيطره ارزشهاي مذهبي و بازگشت انسانها به زندگي واقعي ، انسانها راه هاي ديگري را براي خوشبختي و رستگاري بازيافتند كه يكي از آنها آرامش يافتن در همراهي با جنس متفاوت بود.

و در جامعه ما ، نسل معاصر بيش از نسلهاي گذشته با اين مفهوم درگير شد اما از آنجا كه ريشه هاي انديشه اش هنوز سنتي و مذهبي بود و تجربه اي از زندگي در جامعه مدرن با معيارهاي خاص خود نداشت ، دچار تعارض گرديد و مفهومي كه مي توانست براي او آرامش و خوشبختي را بهمراه آورد ، به يكي از بزرگترين دردهاي زندگي او تبديل گرديد.

بدين ترتيب در قسمت گذشته با ارائه تعريفي از اين مفهوم ، به بررسي موانع روانشناختي تجربه عشق انساني پرداختيم و اشاره كرديم كه عشق انساني مخاطب نيازهاي روحي و جسمي انسان است و غريزه جنسي با تقليل « تماميت » انسان به جسم او ، و ناديده گرفتن نيازهاي روحي آدمي ، در بلندمدت نمي تواند آرامش و خوشبختي را براي انسان به ارمغان آورد.

و از سويي ديگر انسان آنقدرها هم كه فكر مي كند به اعمال و رفتارش مسلط نبوده و عاقلانه و به انتخاب خودش زندگي نمي كند چرا كه بخشي از رفتارهاي او همواره تحت تاثير گذشته اش مي باشد ، گذشته اي كه در ضمير ناخودآگاه وي پنهان شده و غيرمستقيم بر اعمال كنوني اش تاثير مي گذارد. بهمين لحاظ بعضا مي بينيم در رابطه اي كه در آغاز خوب و عالي آغاز شده ، ناخواسته طرف مقابلمان را از خود مي رنجانيم و بي آنكه بخواهيم ، رابطه را بسوي نابودي مي كشانيم و خودمان هم نمي دانيم كه چرا اينطوري رفتار مي كنيم ؟ و چرا وقتي همه چيز خوب پيش مي رفت نتوانستيم شادي و خوشبختي را تحمل كنيم !

 

حال اجازه بدهيد در اين قسمت به الزامهاي اجتماعي كه بعضا امكان تجربه عشق انساني را با مشكل مواجه مي سازد بپردازيم.

الزامهاي اجتماعي چيستند ؟ الزامهاي اجتماعي به عبارت ساده تر :

١- آنچيزي است كه ديگران از من انتظار دارند كه انجام دهم ( انتظار اجتماعي ).

٢- يا آن بايد و نبايدهايي كه جمع يا جامعه تعيين كرده و از من مي خواهند كه از آنها تبعيت كنم ( هنجارهاي اجتماعي ).

٣- و يا ارزشهايي كه جمع و ديگران خود را متعهد بدان مي دانند و مرا ملزم به پذيرش آنها مي دانند ( سلسله مراتب ارزشها ).

٤- و يا شرايط اجتماعي خاصي كه به من اجازه نمي دهد طبق ميلم رفتار كنم ( منطق حاكم بر موقعيت خاص اجتماعي ).

 

بطور مثال در يك « جامعه و خانواده سنتي » از مرد خانواده ( پدر )

١- « انتظار » مي رود كه از زن و فرزندان خود حمايت كند ، نان آور خانه باشد ، در هر مورد تصميم نهايي را او بگيرد و اگر شده با توسل به خشونت از انحرافهاي اخلاقي يا هنجاري اعضاي خانواده جلوگيري كند و ...

٢- « هنجارها » يا بايد و نبايدهاي اجتماعي به او مي گويند كه وقتي با اتومبيل مي خواهند جايي بروند او بايد راننده باشد. وقتي با بچه كوچك توي خيابان راه مي روند پدر بايد بچه را بغل كند. اگر عصباني شد سكوت اختيار كند و بخصوص در حضور ديگران جيغ نكشد ( بلند كردن صدا ايرادي ندارد ) ، و تا حد امكان از برخورد فيزيكي با همسرش در حضور ديگران ( و نه درون خانه ) اجتناب ورزد ، تا حد امكان كت و شلوار بپوشد و از پوشيدن لباس هاي جلف و رنگي خودداري كند و حرفهاي بزرگسالانه درباره مسائل مهم زندگي بزند و شوخي هاي بي مزه و مسخره بازي نكند ...

٣- « ارزشها » ي اجتماعي او را ملزم مي كنند كه انساني معقول ، منطقي ، مسئوليت پذير ، مقتدر و غيرتمند باشد و از خيانت اخلاقي آشكار نسبت به همسر خود خودداري كند ( البته اگر اين خيانت بصورت شرعي باشد ، حداقل از سوي جامعه ايرادي ندارد ) و در مقابل به شدت با روابط نامشروع عناصر مونت خانواده برخورد كند و بقول معروف كاري نكند كه آبروريزي شود ، يا در سطحي ساده تر وقتي پدر وارد منزل مي شود ابتدا بايد فرزندان يا كوچكترها به او سلام كنند و بعد او با گفتن « سلام بابا » جواب آنها را بدهد.

٤- برخي « شرايط خاص اجتماعي » مثلا هنگامي كه مادر به عللي در خانه نباشد و بچه شروع به گريه كردن كند ، پدر با آن كه در وظايفش مراقبت مستقيم از بچه تعريف نشده است ، مجبور است او را ساكت كند يا برايش غذا درست كند.

 

بهرحال اين مثال ساده اي است كه نشان مي دهد چگونه جامعه رفتارهاي ما را بي آنكه خود آگاهانه متوجه باشيم تنظيم مي كند و در صورت عدم پذيرش برخي از اين الزامها ، نوعي « فشار اجتماعي » به ما وارد مي كند كه مجبور شويم طبق انتظار ديگران عمل كنيم. فشار اجتماعي مثل آن است كه اگر مردي در حضور ديگران حرف همسرش را بپذيرد و در آن مورد خاص طبق ميل او رفتار كند ، از طرف ديگران به « زن ذليل » بودن متهم مي شود.

اجازه بدهيد برگرديم به بحث اصلي مان ، اعتقادم بر اين است كه عشق انساني بدون « تفاهم و برابري » ممكن نيست اما ارزشها ، هنجارها و انتظارات اجتماعي خاصي هستند كه اين رابطه مبتني بر تفاهم و برابري را ناممكن ساخته و رابطه عاطفي صحيح را به نابودي مي كشانند.

 

در سطح خرد ، انتظاراتي كه جامعه از دختر و پسر دارد بر نوع رابطه آنها تاثير مي گذارد. به نظرم جامعه كنوني دچار نوعي آنومي ( بهم ريختگي ) در تعريف از جنسيت ها و نقش اجتماعي شان شده است. جنس دختر با آنكه هنوز همان موجود احساساتي ، شكننده ، سازگار ، مصلحت طلب ، خواهان حمايت و ... گذشته مي باشد كه دوستدار ازدواج و زندگي خانوادگي است اما به ظاهر در نوع برخورد ، نوع مصرف و نوع ارتباط نسبت به نسل گذشته تغيير كرده ولي هنوز نتوانسته ريشه هاي سنتي انديشه و افكارش را تغيير دهد و اين « يك هدفي » در زندگي باعث نوعي وابستگي نسبت به غيرهمجنس مي گردد.

دختري كه در زندگي اهداف متعددي دارد و ازدواج تنها يكي از اهداف زندگي اش است ، در يك رابطه استقلال و تسلط بيشتري داشته و بهتر مي تواند شرايط را از منظر عقلاني بررسي نمايد و در صورت نامناسب بودن شرايط ، با نگراني كمتري ( نسبت به آينده ) به رابطه پايان بخشد چرا كه او مي تواند « تنها » زندگي كند.

در مقابل در جنس پسر نيز هنوز همان ميل به اقتدار ( يا برتري طلبي ) ، حمايت كننده گي ، استقلال فكري و اقتصادي و نيز تسلط به وضعيت مشاهده مي شود و او هم در ظاهر امور مي كوشد كه شخصيت منعطف و دموكراتيك به خود بگيرد اما ريشه هاي انديشه اش هنوز سنتي و غيرمنعطف است و هنوز هم زن را در قالب كدبانوي منزل و مادر بچه ها مي بيند و لاغير ...

و اين بينش سنتي ، باعث مقاومت جنس پسر در برابر حقوق و خواسته هاي طرف مقابل مي شود و خانمهاي نسل جديد را به « پر توقع بودن » متهم مي كند. چرا كه براي مرداني كه هزاران سال برتر بوده اند ، اكنون رابطه مبتني بر برابري بسيار ناگوار و دور از ذهن به نظر مي رسد.

 

مبحث ديگري كه در چهارچوب « انتظارات » جامعه از جنسيت ها قرار مي گيرد و به بخصوص بر شيوه زندگي خانمها تاثير بسزايي دارد ، اين مسئله است كه چگونه جامعه به دختر و پسر « ارزش » مي دهد.

وقتي به انتظارات جامعه از جنسيت ها توجه مي كنيم ، بخوبي در مي يابيم كه جامعه به جنس پسر به خاطر چيزهايي كه در زندگي اش بدست آورده ارزش مي دهد اما به جنس دختر به خاطر چيزهايي كه با آن به دنيا آمده ارزش قائل است.

پسرها براي آن كه در امر بخصوصي متخصص هستند ، قابليت هاي زيادي دارند ، تحصيلات بالا دارند و توانسته اند استعدادهايشان را در زمينه هاي مختلف علمي يا اجتماعي نشان دهند ، مقتدر و باشخصيت هستند و ... در نتيجه مي توانند در موقعيت خاصي خود را « نشان دهند » از نگاه ديگران ارزشمند محسوب مي شوند.

اما براي دخترها سه چيز عامل ارزشمند بودن است : زيبايي ، اخلاق خوب و باكره بودن.

زيبايي و باكره بودن ويژگي هايي است كه دخترها با آن به دنيا مي آيند و اخلاق خوب هم دقيقا از سوي جامعه تعريف مي شود. اخلاق خوب عبارتست از : سازگاري ، احساساتي بودن ، داشتن حس مادري ، ناز و دوست داشتني بودن ، مطيع بودن و ...

دقيقا خصوصياتي كه براي زندگي خانوادگي مناسب است ، چرا كه تنها نقش خانمها در زندگي ازدواج و مادربودن تعريف شده است.

بدين جهت در فرآيند اجتماعي شدن ، پسرها ياد مي گيرند كه براي برانگيختن حس احترام ديگران بايد استعدادهايشان را شكوفا سازند و براي زندگي بهتر مبارزه كنند ، اما دخترها مي آموزند كه براي ارزشمند بودن در نگاه ديگران بايد آنچيزهايي را كه با آن به دنيا آمده اند « حفظ » كنند و خود را براي يك زندگي خانوادگي كه تنها هدف زندگي شان است ، آماده كنند.

اين قصه « باكره بودن » هم حكايتي است. در فرايند اجتماعي شدن ، دخترها انرژي بسياري را صرف آن مي كنند كه باكره بودن خود را حفظ كنند. و اين خصوصيت جسمي ، باعث مي شود كه دخترها خيلي زودتر از پسرها با جامعه پيرامونشان درگير شوند و ذهن شان مشغول به چيزهايي شود كه واقعا مهم نيستند ، اما جامعه آنرا مهم كرده است.

در واقع منظورم اين است كه دخترها بخاطر انتظارات اجتماعي ، هزينه هاي زيادي را در فرايند اجتماعي شدن مي پردازند و در مقابل چيز زيادي بدست نمي آورند.

 

از منظري ديگر در سطح جامعه نيز بسته به اينكه در سلسه مراتب ارزشهاي اجتماعي چه چيزهايي در اولويت هستند بر نوع روابط ميان افراد تاثير بسياري دارد.

وقتي در جامعه اي همچون ايران كه خانواده و ضرورت تشكيل آن ، در راس ارزشهاي اجتماعي قرار دارد ، به ناچار نيز ميان غيرهمجنس ها قانون « همه چيز يا هيچ چيز » برقرار مي شود. بدين شكل كه يا اصلا رابطه اي وجود ندارد و يا به محض برقراري ارتباط ضرورتا بايد به ازدواج ختم شود و گزينه سومي نيست.

و اين مشكلي است كه نسل جديد با آن مواجه است. اين نسل روابط آزاد و متعددي را تجربه مي كند اما از آنجا كه در جامعه ايراني ازدواج امري مقدس است ، ازدواج به سرعت هدف رابطه مي شود و تعهد و احساسات جايگزين تفاهم و عقلانيت را مي گيرد. در واقع دختر و پسر قبل از اين كه هم را بشناسند به يكديگر تعهد مي دهند كه با هم بمانند !

و بدين طريق رابطه اي آزاد و آگاهانه به يكجور اجبار عاطفي- احساسي تبديل مي شود كه با شناخت بيشتر محكوم به شكست است و در آن يكي يا هر دو دچار ضربه روحي مي گردند ، و از آنجا كه ريشه هاي انديشه نزد دخترها هنوز بر همان احساساتي بودن و شكننده گي گرايش دارد ، اين تجربه براي آنها بسي دردناكتر است.

حال به نظرم براي بهتر شدن اوضاع مي توان در رابطه با ديگري ، گزينه سوم را انتخاب نمود. يعني ارتباطي كه لزوما به ازدواج ختم نگردد. اگر سلسله مراتب ارزشهاي جامعه تغيير كند و در آن شناخت ، آگاهي و عقلانيت در راس قرار بگيرد ، و انسانها اهداف متعددي را در زندگي داشته باشند ، و ازدواج تنها هدف زندگي شان نباشد ، آنگاه قانون همه چيز يا هيچ چيز از بين مي رود و افراد مي فهمند كه مي توانند با جنس متفاوت شان انواعي از ارتباطات ( همكاري – دوستي – عاشقانه و ... ) را داشته باشند بي آنكه الزام به ازدواج وجود داشته باشد.

در قسمت بعد جمع بندي مباحث مطرح شده را ارائه مي كنم ...

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در پنجشنبه نهم فروردین 1386 ساعت 9:12 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

عشق انساني گوهر ناياب زندگي اجتماعي

 

عليرضا عزيزي

قسمت دوم : موانع روانشناختي تجربه عشق انساني

اگر بخاطر داشته باشيد در قسمت قبلي اشاره كردم كه به نظر مي رسد نسل جديد دچار تعارض ميان ريشه هاي سنتي انديشه اش و زندگي اجتماعي مدرني كه در محيط خارج از خانواده تجربه مي كند ، شده است ، و در چنين تعارضي از سويي او از نسل قديم خود ( مثل پدر و مادر ) فاصله گرفته و نمي تواند شيوه زندگي و راهنمائيهاي آنها را بپذيرد و از سويي ديگر خودش هم راه حل مناسبي را براي معزلات جدي زندگي اش نمي يابد و در نتيجه به نسلي منفعل تبديل شده و بيش از هر زمان ديگر خود را « تنها » مي بيند و اين تنهايي نه از روي عدم علاقه به زندگي اجتماعي كه از سر ناتواني در روابط مناسب با هم نسلي ها و نسل هاي قديم تر است و اين تنهايي زماني به يك درد تبديل مي شود كه مي بينيم اين نسل روابط متعدد و آزادي را تجربه مي كند اما باز هم از درون خود را تنها حس مي كند چرا كه نمي تواند عالي ترين شكل روابط عاطفي يعني « عشق انساني » را تجربه كند و خود را همواره شكست خورده مي بيند.

براي اين تنهايي و شكست در روابط عاطفي مي توانيم عليت هاي روانشناسي و جامعه شناسي در نظر بگيريم. اما اجازه بدهيد پيش از آن تعريفي از اين مفهوم ارائه كنم : به نظرم عشق انساني تجربه اي منحصر به فرد ، دروني و روحاني است كه از احساس همانندي و هماهنگي روحي و جسمي ميان دو انسان پديد مي آيد و از صداقت بر مي خيزد و به انسان آرامش ، امنيت و شور زندگي مي بخشد و او را با هستي آشتي مي دهد و آدمي را وارد حوزه معنايي تازه اي مي كند كه در آن همه چيز معناي ديگري دارد ، انگار كه انسان چهره ديگر اشياء و پديده ها را مي بيند و اين خود نوعي بينش و شناخت تازه و متفاوت است كه مستقيما بر شخصيت آدمي تاثير مي گذارد و او را به سوي بهتر شدن راه مي برد.

اما اين تجربه ناب با تمامي زيباييهايي كه با خود بهمراه دارد فراتر از عقلانيت نيست. چرا كه حفظ آن نيازمند مديريت عقلاني ، مهارت در ارتباط و عمل مبتني بر اراده و خواست انساني است و انسانهايي كه بر خود و زندگي شان تسلط ندارند و تحت تاثير « شكل دهنده هاي بيروني رفتار » هستند ، نمي توانند تجربه اي از آن داشته باشند.

اما اين شكل دهنده هاي بيروني رفتار چيستند ؟

به نظرم « غرائز ، ناخودآگاه و الزامهاي اجتماعي » نيروهاي بيروني اي هستند كه با « اراده » يا « روح » ( يعني آن چيزي كه « من » مي خواهم از روي عقلانيت و آگاهي انجام دهم ) در مديريت و هدايت اين تجربه ناب انساني رقابت مي كنند و بعضا آنرا به انحراف و نابودي مي كشانند.

و اعتقاد من بر اين است كه نسل جديد به طور فزاينده تحت تاثير شكل دهنده هاي بيروني رفتار قرار گرفته و بيش از نسل پيشين « خود » را فراموش كرده است و اين سرچشمه شكستهاي او در روابط عاطفي است.

اجازه بدهيد درباره شكل دهنده هاي بيروني رفتار يعني غرائز ، ناخودآگاه و الزامهاي اجتماعي بيشتر صحبت كنم.

غرائز عبارتست از آن نيروهايي در درون انسانها است كه براي بقاء و توليد مثل ضروري است همچون خوردن و آشاميدن ، اجتماعي بودن و غريزه جنسي ...

كه در ارتباط با مفهوم مورد نظرمان يعني عشق انساني ، به نظر مي رسد در دوران معاصر كه روانشناسي به شدت زندگي اجتماعي را تحت تاثير قرار داده و الزامهاي مذهبي كاهش يافته است ، آزادي هر چه بيشتر غريزه جنسي يك امر پذيرفته شده مي باشد. شايد نسل جديد روانشناسي نخوانده باشد اما روحيه حاكم بر دوران كنوني بر آزادي هر چه بيشتر اين غريزه تاكيد مي كند. تا آنجا كه رابطه جنسي مشروع ميان زن و شوهر يك « امر مقدس » دانسته شده و تجربه رابطه جنسي صحيح ميان زن و شوهر راه حل بسياري از مشكلات اجتماعي قلمداد مي شود ، و در سطحي ديگر تابوي فكر ، صحبت و حتي تجربه روابط جنسي غير مشروع در ميان نسل معاصر تاحدي شكسته است.

در چنين فضايي كه غريزه جنسي حاكميت شديدي بر روابط ميان غيرهمجنس ها گذاشته ، و ارضاي نيازهاي جسمي مورد توجه قرار گرفته صحبت از عشق انساني كه مخاطب نيازهاي روحي انسان است تا حد زيادي مشكل مي نمايد.

اما دومين شكل دهنده بيروني رفتار انسانها « ناخودآگاه » است. براي من صحبت درباره ناخودآگاه تا اندازه اي مشكل است چون مطالعه دقيقي درباره آن نداشته ام اما به نظر مي رسد مكانيزم عمل ناخودآگاه تاثير تجربيات گذشته بر رفتار كنوني آدميان بطور ناآگاهانه است ، يعني فرد عمل نابهنجاري را انجام مي دهد اما از اين كه چرا آن عمل خاص را انجام مي دهد ، آگاه نيست.

در اين رابطه داستان جالبي را در كتاب « آيا تو آن گمشده ام هستي » از باربارا دي انجليس خواندم كه فراموش نمي كنم و آن درباره پسري بود كه دلبسته دختري شده بود كه بوضوح نسبت به او بي اعتنا بود و براي نزديكانشان كاملا مشخص بود كه رابطه آنها يكطرفه است. اما پسر مدام بي اعتنايي دختر را نسبت به خودش توجيه مي كرد و دليل مي تراشيد مثلا اگر سر قرار دير مي آمد يا اصلا نمي آمد! با خودش توجيه مي كرد كه حتما كاري داشته ( حتي با وجود تكرار چند باره! ).

و وقتي كه گذشته اين پسر را بررسي مي كنيم مي بينم كه او همواره از سوي پدرش به بي لياقتي و عدم كفايت متهم مي شده طوريكه ريشه هاي اعتماد به نفس در وجود او نابود شده و او ديگر نمي توانسته براي خود احترامي قائل باشد و بي احترامي هاي آن دختر را نسبت به خودش ببيند.

اين تاثيري است كه ناخودآگاه بر رفتار كنوني اين پسر گذاشته و او خود از اين كه چرا بي احترامي هاي آشكار طرف مقابلش را توجيه مي كند ، آگاه نيست.

اگر در رفتارهاي كنوني خودمان هم دقيق شويم شايد مثالهاي خوبي درباره تاثير گذشته بر رفتار كنوني مان بدست آوريم ، درباره تاثير الزامهاي اجتماعي هم در قسمت بعد صحبت مي كنم.

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در دوشنبه ششم فروردین 1386 ساعت 21:46 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

عشق انساني ، گوهر ناياب زندگي اجتماعي

 

عليرضا عزيزي

قسمت اول : بيان مسئله

در اين نوشته در راستاي مباحث آسيب شناسي خانواده ، و ارتباط بيشتر مباحث مطرح شده در اين وبلاگ با مسائل روزمره ، مي خواهم به يكي از دغدغه هاي اصلي زندگي روزانه مان بپردازم و آن روابط ميان دو « غيرهمجنس » است كه براي نسل جديد كه روابط متعدد و آزادتري را تجربه مي كند ، به معزل جدي تبديل شده است.

در گذشته به علت وجود سنت و مذهب قوي كه با جداسازي آدمها از يكديگر و ازدواج تنظيم شده *، به شدت بر روابط ميان « غيرهمجنس » ها نظارت مي كرد ، دردي كه وجود داشت به خوبي ديده نمي شد.

اما در حال حاضر با توجه به ضعيف شدن سنت ها و قيدوبندهاي مذهبي ، تحولات فرهنگي و فكري ده ساله اخير ، افزايش جمعيت ، افزايش برخوردهاي اجتماعي ، ورود زنان به عرصه هاي تازه تر زندگي اجتماعي كه روزگاري در انحصار مردان بود ، و در نتيجه تعاملات بيشتر آنها با مردان و نيز پيشرفت وسايل ارتباطي ( مثل اينترنت و موبايل ، يا بهتر بگوييم SMS ) همگي به يكباره در عرض چند سال ، شكل زندگي اجتماعي را به شدت تغيير داده است طوريكه نسل جديد ( زير ٢٤ – ٢٥ سال ) به كلي زندگي اجتماعي متفاوتي را تجربه مي كند و بسياري از خط قرمزهاي اخلاقي و مذهبي براي او شكسته است.

اما در ادامه بحث اصلي من اين است كه نسل جديد چون ريشه هاي سنتي و مذهبي دارد ( چرا كه در خانواده سنتي بزرگ مي شود ) و در مقابل در خارج از محيط خانواده ، شكل زندگي اجتماعي مدرني را تجربه مي كند ، دچار تعارض و معزلات جدي در مسائل جدي زندگي اش شده است و بعضا با پاك كردن صورت مسئله سعي مي كند اين تعارض و وضعيت ناگوار زندگي اجتماعي اش را ناديده بگيرد ، تا آنجا كه به زعم برخي از دوستانم كه وابسته به نسل قديم تر هستند ، نسل جديد ، نسلي پوچ ، سطحي ، پرتوقع ، بي تعهد ، تنبل و لوس است. نسلي كه به همه چيز مي خندد ( از مسائل سياسي گرفته تا ... ) اما در پشت خنده هايش هيچ تحليل عقلاني وجود ندارد. او بسياري از خطر قرمزها را شكسته و همه چيز را مي داند اما اين دانستن تنها در حد يك كنجكاوي ساده باقي مانده است ، و در نهايت نسلي كه آنقدر به ظواهر زندگي اجتماعي مي پردازد كه از حل مسائل جدي زندگي اجتماعي اش عاجز مانده است.

اما در اين نوشته مي خواهم بگويم نسل جديد بيش از آنچه به نظر مي رسد در مقابل انتقادهايي كه بر آنها وارد مي شود « بي تقصير » است و با آن كه من هم خود را وابسته به نسل قديم مي دانم و در فضاي فكري و اجتماعي متفاوتي تربيت شده ام اما احساس مي كنم در نسخه قديم تر زندگي اجتماعي آنقدر مسائل غيرانساني و حتي غير اخلاقي ( بطور پنهان ) وجود داشت كه آرزوي بازگشت به آن دوران را در سر نپرورانم. مسائل غير انساني و غير اخلاقي اي كه در پشت رويه به ظاهر آرام زندگي اجتماعي ( جايي كه همه راضي به نظر مي رسيدند ) پنهان شده بود و دردهايي وجود داشت كه ديده نمي شد.

و يكي از آن دردها روابط ميان « غيرهمجنس » ها و بخصوص روابط عاطفي ميان جنس هاي متفاوت ( عشق انساني ، يا آنچه قديمي ها آنرا عشق زميني مي ناميدند ) بود كه در گذشته ناديده گرفته شده و در مقابل « عشق حقيقي » تحقير مي شد و در حال حاضر معزل جدي زندگي اجتماعي است. دردي كه به وضوح و به وفور نسل جديد آنرا در تعاملات بسيارش با كساني كه همجنس خودش نيستند ، تجربه مي كند اما راه چاره اي براي آن نمي يابد.

در ادامه با ارائه تعريفي از عشق انساني به موانع روانشناختي تجربه اين احساس انساني مي پردازم ...

 

* ازدواجي كه در آن پدر و مادر بجاي فرزندان همسر آينده او را انتخاب مي كنند.

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت 11:49 | لینک ثابت |