تبليغاتX
جامعه شناسی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

فلسفه امروزين علوم اجتماعي

 

قسمت پنجم : آيا من هميشه آني هستم كه بودم ؟

چند وقت پيش جمله اي را از بزرگي شنيدم كه گفته بود: « شما آنچيزي كه فكر مي كنيد هستيد ، نيستيد! بلكه چيزي هستيد كه در عمل انجام مي دهيد و در واقعیت نشان مي دهيد ».

مثلا فرض كنيد من خودم را خيلي آدم احساساتي و حساسي مي دانم ، اما در عمل كاملا منطقي و از روي عقلانيت تصميم مي گيرم ، در اينجا من نمي توانم ادعا كنم احساساتي ام!

 

در اين نوشته مي خواهم به همين مسئله بپردازم. يعني اينكه آيا ما واقعا آنچيزي هستيم كه خودمان فكر مي كنيم؟ يا نه ما بنا به تناسب در هر موقعيتي ، نه تنها رفتارهاي متفاوتي از خود نشان مي دهيم كه اصلا مي توانيم آدم ديگري هم باشيم.

 

در واقع منظورم اين است كه آيا ما « يك خويشتن » ثابت در درونمان هست ، و تنها لايه ظاهري رفتار ما در موقعيتهاي متفاوت تغيير مي كند؟ يا نه ، حتي همان خويشتن دروني مان هم متغير است و بنا به موقعيت مي تواند تغيير كند؟

مثلا به فرض فردي در تمام بيست و پنج سال زندگي اش آدم حسودي بوده است ، آيا اين حس حسادت در او ذاتي است يا خير ؟ و آيا او مي تواند ديگر اينطوري نباشد؟ ( يا اين حس را در تاحد بسيار زيادي در درونش كمرنگ كند؟ )

 

اگر بگوييم كه خويشتن ( يا خود ) آدمها ثابت و غيرقابل تغيير است بايد بپذيريم كه اين حس حسادت در فرد ذاتي است و غيرقابل اصلاح است ، و همچنين به اين نتيجه مي رسيم كه مفاهيمي همچون رشد شخصيتي ، تعالي فردي ، متحول شدن و ... بي معني است چون فرد هميشه همان خواهد بود كه هميشه بوده است!

اما واقعيت اين است كه آدمها مي توانند متحول بشوند. آنها مي توانند نوع شخصيت و شيوه زندگيشان را تغيير دهند. پس خويشتن ( يا هويت ) ثابت در درون آدمها وجود ندارد ، و خويشتن قابل تغيير است ( البته اگر آدمها اين واقعيت را بپذيرند ، و بر آنچه كه هميشه بوده اند اصرار نورزند! ).

 

چگونه آدمها متحول مي شوند؟

تحول يا تغيير در شخصيت از آنجايي آغاز مي شود كه فرد بيرون از خودش مي ايستد و رفتارها و شيوه زندگي اش را بررسي كرده و به نقد مي نشيند. همين كه آدميان مي توانند در حالت خود- انتقادي ، از خودشان جدا شده و خود را بررسي كنند ، و از آن پس ( البته به تدريج ) رويه ي ديگري در زندگي شان پيش بگيرند ، نشان مي دهد كه خويشتن قابل تغيير است.

 

حال با پذيرش « خويشتن ِ قابل تغيير » اجازه بدهيد وارد يك وضعيت اجتماعي بشويم. جايي كه ديگران هم حضور دارند و ما در تعامل و ارتباط ِ مداوم و مستمر با آنها هستيم ، آنهايي كه متفاوت از ما هستند.

اغلب اينطور به نظر مي رسد كه در فرايند تعامل با ديگران ، هر يك از ما شخصيت و هويت ِ ثابت و جداگانه اي براي خود دارد و در عين حال با انسانهاي ديگر نيز ارتباط برقرار مي كند و بعضا نقاط اشتراكي بين شان پديد مي آيد.

اما اگر فرض « قابل تغيير بودن خويشتن » را بپذيريم ، مي توانيم اينطور برداشت كنيم كه ديگران مي توانند الگوهايي از رفتار و شيوه زندگي متفاوت را در اختيار ما قرار دهند و با پذيرش و دروني كردن ِ آن الگوها ، ما مي توانيم خويشتن ِ خود در فرآيند تعامل با ديگران هر بار از نو بازسازي كرده و مي توانيم در فرايند ارتباط با ديگران تبديل به آدمي بشويم كه هيچوقت نبوده ايم.

بطور مثال اگر تا بحال من هميشه آدم خشك و جدي اي بوده ام ، مي توانم در فرآيند تعامل با ديگران ياد بگيرم كه گرم و شوخ طبع باشم ، به شرطي كه بپذيرم خويشتن ِ من قابل تغيير است ، و صفات خشك و جدي بودن در من ذاتي نيست.

 

در اينجا خويشتن ديگر موجوديتي ثابت با مرزهاي قطعي و معين نيست ، بلكه فرايندي است كه طبيعتا سيال بوده و بنا به انواع عوامل تاثير گذار بيروني كه بر خود وارد مي شود ، قابل تغيير است. در نتيجه خويشتن را بايد همچون فعاليتي ادامه دار براي خلق خويشتن در نظر گرفت نه همچون ظرفي از پيش موجود كه حاوي تجربه هايي است.

بدين ترتيب خويشتن ذاتا و اساسا نفوذپذير است. افراد نه تنها جداي از يكديگر نيستند بلكه ديگران بخشي از وجود آنها هستند ، چيزهايي كه از ديگران مي آموزيد و اين آموختن باعث مي شود كه شما آدم ديگري بشويد.

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت 11:46 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

فلسفه امروزين علوم اجتماعي

 

قسمت چهارم : درباره حس مشترك و دروني خانمها

در ميان نظرات انتقادات جدي اي به اين مسئله وارد شد كه معناي زن بودن ، در واقع آن چيزي كه قسمت قبلي به آن اشاره كرديم نيست. معناي زن بودن ، حس مشتركي و دروني اي است كه جداي از موقعيت اجتماعي ، وضع طبقاتي ، خاطرات و تجربيات زندگي و نوع شخصيت آدمهاست و اين « حس مشترك و دروني » تنها براي زنان قابل درك و فهم است و براي جنس متفاوت هيچ امكاني براي دسترسي و احساس آن وجود ندارد.

حالا من از خودم مي پرسم : آيا در درون زنان چيز رمزآميز ، ناشناخته و غيرقابل دسترسي وجود دارد كه به هيچ امكان فهم آن براي جنس متفاوت وجود ندارد؟

به نظرم به طور منطقي ، اگر چيزي در درون آدمها و در شخصيت افراد باشد مطمئنا يك نمود بيروني و اجتماعي هم دارد. مثلا اگر كسي خسيس باشد ، در جمع دوستانش مطمئنا موقعيتهايي پيش مي آيد كه اين خساست خود را نشان دهد.

 

علوم اجتماعي هم از طريق بررسي همين نمودهاي بيروني ِ ويژگيهاي شخصيتي ِ آدمها به آنچه در درونشان مي گذرد ، پي مي برد.

اگر چيزي در درون آدمها باشد كه نمود ِ بيروني نداشته باشد ، و باعث رفتار خاصي نشود ، علوم اجتماعي و بطور كلي ديگران نمي توانند از آن چيز دروني باخبر شوند.

حالا ، اين « حس مشترك و دروني ِ زن بودن » هم اگر وجود دارد حتما بايد نمود ِ بيروني و اجتماعي داشته باشد. يعني زنها بواسطه داشتن اين حس مشترك و دروني ، رفتاري از خود نشان دهند كه :

اولا : در ميان همه شان مشترك باشد ، يعني همه زنها ، اين رفتار ( يا رفتارها ) را داشته باشند.

دوما : در عين حال آنها را مردان متمايز كند ، يعني هيچ مردي را نتوانيم پيدا كنيم كه آن رفتار ( يا رفتارها ) را داشته باشد.

سوما : باعث بروز رفتار خاصي گردد.

 

در علوم اجتماعي چه زماني مي گوييم كه خانمها را شناخته ايم ؟ وقتي كه بتوانيم علت هاي رفتارهاي خاصي كه دارند را توضيح دهيم.

مثلا استادم يكبار درباره ي اين موضوع صحبت مي كرد كه « دوري ِ از همسر » براي زنها هميشه دردناكتر از مردان است. و توضيح آن هم اين بود كه از لحاظ روانشناختي زنها پس از ازدواج ، به هر كاري كه مشغول باشند يا هر جايي كه بروند ، يا به هرچيزي كه فكر كنند ، هميشه در گوشه ذهنشان ، تصويري ( يادي ) از همسرشان را با خود همراه دارند.

يعني زنها در هر موقعيتي با همسرانشان از لحاظ ذهني در ارتباطند و همين باعث مي شود كه هيچوقت ( حداقل براي لحظاتي هم كه شده ) ياد و خاطره همسرشان را فراموش نكنند و همين باعث سخت شدن تحمل دوري نزد آنها مي شود.

 

اما ذهن مردان طور ديگري عمل مي كند. در هر لحظه به همان چيزي كه در مقابلشان هست يا با آن درگير هستند فكر مي كنند. در خانه وقتي كنار همسرشان هستند به او فكر مي كنند ، به سركار كه مي روند ذهنشان دقيقا روي كارشان متمركز مي شود و به مسافرت كه مي روند ، هم ذهنشان بيشتر درگير مسائلي است كه همانجا اتفاق مي افتد ، و اين تفاوت زنها و مردها از لحاظ حس ِ رنج دوري است.

 

حس « ارتباط مداوم و هميشگي ِ ذهني با همسر » يك ويژگي اساسي در خانمها است كه آن سه اصلي كه بالا اشاره كرديم را دارد يعني :

اولا : همه زنها آنرا دارا هستند.

دوما : اين حس آنها را از مردان متمايز مي كند.

سوما : اين چيزي در درون خانمها است كه باعث رفتارهاي خاصي در بيرون ( سخت شدن تحمل دوري ) مي شود.

 

حالا حرف من هم اين است كه اين حس مشترك و دروني كه با عنوان زن بودن از آن ياد مي كنيم بايد همينطوري نمود بيروني و خارجي داشته باشد و باعث رفتارهاي خاصي بشود.

 

ولي اگر اين حس مشترك و دروني ، نمود بيروني و اجتماعي نداشته باشد و صرفا چيزي در درون ِ خانمها باشد آنوقت ارزش و اهميتش را براي علوم اجتماعي از دست مي دهد ، چرا كه علوم اجتماعي بدنبال چيزهايي در درون آدمهاست كه در زندگي شخصي و اجتماعي آدمها تاثيرگذار باشد.

اجازه بدهيد باز مثال بزنم. حس « بدبيني » را در نظر بگيرد. اين حس براي جامعه شناسان با اهميت تلقي مي شود چون بدبيني مي تواند پيامدهاي اجتماعي زيادي داشته باشد ( مثل افزايش آمار طلاق بخاطر بدبيني نسبت به همسر ) ، و يا علت هاي اجتماعي داشته باشد ( مثل پسري كه در خانواده سنتي بزرگ شده و زن مدرن مي گيرد ، چون رفتارهاي بعضا آزادانه ي او را درك نمي كند ، دچار حس بدبيني مي شود ). در اينجا مي بينيم كه حس بدبيني يك ويژگي شخصيتي است ولي نمود بيروني و اجتماعي دارد و ممكن است ريشه اجتماعي هم داشته باشد.

حالا فكر مي كنم سوالم مشخص است : آيا آن حس مشترك و دروني ، نمود بيروني و اجتماعي دارد يا خير ؟

اين سوالي است كه من نمي توانم به آن جواب بدهم.

  

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در شنبه بیست و سوم تیر 1386 ساعت 19:29 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

فلسفه امروزين علوم اجتماعي

 

قسمت سوم : آيا بايد زن باشي تا بتواني زنان را بشناسي ؟

                  آيا لحظه سال تحويل در حرم امام رضا براي همه حس يكساني دارد؟

 

در ميان زنان اغلب اين اعتقاد وجود دارد كه خود را شخصيتهاي بسيار پيچيده ، چند بعدي و رازآلودي مي دانند ، و همواره به طور مستقيم يا غيرمستقيم به مردان گوشزد مي كنند كه آنها همواره شخصيتي ناشناخته دارند و هميشه لايه هايي پنهان از وجودشان هست كه براي هيچ مردي قابل شناسايي و دسترسي نيست. آنها با افتخار به مردان مي گويند : « بسيار برايتان متاسفيم! شما هيچوقت از آنچه در درون ما مي گذرد باخبر نمي شويد ».  

و با لبخند معني داري ادامه مي دهند : « بايد زن باشيد تا بتوانيد زنها را بشناسيد ».

 

آنها شايد بطور ناآگاهانه به تزي در علوم اجتماعي اشاره مي كنند كه به ديدگاه « من محوري » معروف است. اين ديدگاه معتقد است تنها كسي كه مي تواند مرا درست بشناسد ، خودم هستم. چون من بطور استثنايي دسترسي به تمامي افكار ، تجربيات و خاطراتي از خودم دارم كه براي هيچ كس ديگري قابل دسترس نيست.

 

بر همين روال برخي از زنان هم معتقدند چون ما همواره از منظر يك زن با جهان اطرافمان ارتباط برقرار مي كنيم ، آنرا تجربه كنيم و مي شناسيم و با آن بزرگ مي شويم ، در نتيجه داراي برخي « تجربه هاي خاص زنانه » هستيم كه هيچ مردي امكان چنين تجربه هايي را ندارد ، پس اين تنها ما هستيم كه مي دانيم « زن بودن » يعني چه!

براي مثال يكي از اين تجربيات خاص زنانه ، خطرات اجتماعي است كه همواره براي زنان وجود دارد و براي هيچ مردي امكان تجربه و حس آن خطرات ، به لحاظ مردن بودن ، ممكن نيست.

 

به نوعي ديگر اين اعتقاد درباره برخي موقعيتها هم وجود دارد. پسري كه لحظه ي سال تحويل را تا صبح در حرم امام رضا گذرانده ممكن است فردايش همين كه دوستش را ملاقات مي كند با هيجان بگويد : « پسر ، بايد اون لحظه رو اونجا مي بودي تا بفهمي چه حالي داد! تا خودت حس نكني نمي فهمي داداشششش! »

 

بطور كلي اگر بپذيريم كه براي درك كسي يا گروهي از افراد و يا موقعيت خاصي ، بايد همان كس باشيم يا عضوي از آن گروه باشيم ، يا آن موقعيت ِ خاص را عينا تجربه كنيم ، پس بايد هم بپذيريم كه به همين زوديها بايد بارو بنديل علوم اجتماعي را ببنديم و درش را تخته كنيم!

چون جامعه شناس معتقد است كه مي توانيم بدون اين كه خود ِ آن آدم باشيم ، يا همجنس آنها باشيم ، و يا آن موقعيت ِ خاص را تجربه كنيم ، آنها و يا آن موقعيت ها را بشناسيم.

 

حالا مي خواهيم از علوم اجتماعي دفاع كنيم. يعني بگوييم كه براي شناخت كسي يا گروهي لزوما نبايد از آنها باشيم. براي شناخت يك زن ، لزوما نبايد زن باشيم. براي اين كه بفهميم لحظه ي سال تحويل در حرم امام رضا چه حالي مي دهد ، نبايد لزوما آنرا تجربه كنيم.

پس اجازه بدهيد اين سوال را مطرح كنيم كه آيا تمامي زنها از معناي « زن بودن » درك يكساني دارند؟ و آيا همه آنهايي كه لحظه سال تحويل در حرم امام رضا جمع شده اند حس و تجربه يكساني از آن لحظه دارند؟

تا آنجايي كه به علوم اجتماعي مربوط مي شود درك و شناخت زنان از معناي زن بودن ، به عوامل بسياري وابسته است. دو زن با دو وضعيت متفاوت را در نظر بگيريد :

 

١-  زني ٥٠ ساله ، بي سواد ، متعلق به طبقه پايين جامعه ، متاهل و داراي ٨ بچه ، مستاجرنشين با شوهري معتاد و بيكار ، كه در محله اي ناامن از لحاظ اجتماعي ، در دهه ٦٠ زندگي مي كند. 

٢-  دختري ٢٥ ساله ، تحصيلكرده ، متعلق به طبقه متوسط رو به بالا ، مجرد ، شاغل ، با انديشه هاي روشنفكرانه ي مد ِ روز ، كه در محله اي ايمن از لحاظ اجتماعي ، در دهه ٨٠ زندگي مي كند.

 

آيا اينها معناي يكساني را از زن بودن در ذهن خود دارند؟ قطعا اينطور نيست.

پس ممكن است مفهومي از زن بودن در ميان خود زنان نيز متفاوت باشد و اين خلاف نظري است كه مي گويد بايد زن باشي تا زنان را بشناسي ... در اينجا بايد بپرسيم با كدام وضعيت طبقاتي؟ با چه سرگذشتي؟ چه آرزوهايي؟ چه نوع خانواده اي؟ چه ژنتيكي؟ در چه دوره زماني اي؟ و چه جامعه اي؟ ( معناي زن بودن در هند و سوئد احتمالا با يكديگر متفاوت است ).

 

درباره داستان آن پسر هم بايد بگوييم صرف داشتن تجربه ي همانند ( لحظه ي سال تحويل در حرم امام رضا ) باعث درك يكسان نمي شود. به نسبت اين كه چقدر طرف مذهبي باشد ، شدت علاقه اش به امام رضا تا چه اندازه باشد ، چقدر لحظه سال تحويل برايش مهم باشد ، چجور خاطراتي از لحظه سال تحويل در ذهنش داشته باشد ، چقدر عقلاني يا احساساتي باشد ، در لحظه سال تحويل در ميان دوستانش باشد يا تنها باشد ، از لحاظ وضعيت جسمي چگونه باشد ( خوابش بيايد يا نيايد ، گرسنه باشد يا سير باشد ) و ... تجربه و درك او از اين وضعيت متفاوت خواهد بود.

پس انسانها چون از تمامي ويژگيهايي كه در بالا اشاره كرديم با هم متفاوتند ، پس تجربه هاي متفاوتي هم از گروه خودشان و موقعيت هايي كه در آنها قرار مي گيرند ، دارند.

از اين نظر مي رسيم به اينجا كه فقط خود ِ شخص و تنها براي خودش است كه مي تواند ادعا كند معناي زن بودن را خوب فهميده است و يا درك روشني از لحظه سال تحويل داشته است و هيچ تضميني نيست كه زنان ديگر هم نظر با او باشند.

اما اگر كمي دقيقتر شويم به اين مي رسيم كه حتي خود ِ آن شخص هم درك درستي از معناي زن بودن ، يا حس درست تجربه لحظه ي سال تحويل ندارد ، بلكه فكر مي كند كه دارد!

ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 10:23 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

تاملاتي در فلسفه امروزين علوم اجتماعي

نسبي گرايي فرهنگي

 

قسمت دوم : نظام و ساختارها

فكر مي كنم در قسمت قبلي بايد اشاره مي كردم كه چرا مبحث نسبي گرايي فرهنگي را با پوزيتويسم ( علم گرايي ) آغاز كردم. نسبي گرايي فرهنگي مي گويد كه در يك جامعه متكثر مي توانيم وجود انواعي از « نظام و ساختارها » را پيشبيني كنيم كه در پيش فرضها و نوع نگاه و غاياتي كه در نظر دارند ، متفاوت از يكديگر هستند. هر كدام از اين نظام و ساختارها بر اساس پيش فرضها ، تعاريفي كه از انسان و جهان دارند ، شيوه اي كه واقعيت اجتماعي را معنا مي كنند ، ارزشها ، هنجارها و تكاليفي كه مقرر مي دارند ، از يكديگر متمايز مي شوند.

وجود ساختار و نظامها را مي توانيم در دو سطح كلان و خرد بررسي كنيم. سطح كلان آنرا در اين نوشته به بحث مي نشينيم و سطح خرد را در قسمت بعدي.

 

الف – سطح كلان

در سطح كلان به نظر مي رسد مي توانيم حداقل وجود سه نظام و ساختار جهان شمول را در نظر بگيريم كه با يكديگر به رقابت جدي برخاسته اند :

١- نظام و ساختار مذهبي.

٢- نظام و ساختار علمي ( پوزيتويستي ).

٣- نظام و ساختار سكولاريستي ( خردگرايي ).

 

نسبي گرايي فرهنگي مي گويد كه هر كدام از اين نظام و ساختارها كه جهان را به شيوه متفاوتي معنا مي كنند ، همچون آب دريا كه ماهي را در درون خود غرق مي كند ، آدمي را هم در درون خويش غرق مي سازد و به انسانهايي كه در درون آن قرار مي گيرند نوع خاصي از برداشت ها را درباره خود ، زندگي و جهان اطرافشان القاء مي كند و براي آنها ممكن نيست كه غير از آن بينديشند.

انساني مذهبي ، انسان علمي و انسان خردگرا ، در نهايت در جاهايي با يكديگر اصطكاك حاصل خواهند كرد و نمي توانند شيوه زندگي و غايات يكساني داشته باشند.

نسبي گرايي فرهنگي معتقد است هيچ برتري اي ميان ساختار و نظام ها وجود ندارد و بايد بتوانيم با احترام به ساختار و نظام ديگري ، همزيستي مسالمت آميزي با يكديگر داشته باشيم.

اما تاريخ نشان مي دهد كه هر يك از اين ساختار و نظام ها كوشيده اند به نوعي تسلط و برتري خود را بر ديگري تحميل كنند. در اعصار گذشته ساختار و نظام مذهبي غالب بود. همه چيز با پيش فرض وجود خدا و ماوراء الطبيعه معني پيدا مي كرد. اما در قرون بعدي انديشه فلسفي ، « خردگرايي ِ محض » را به صحنه آورد كه به تحليل عقلاني جهان همت گمارد و پس از آن در چند قرن اخير نظام و ساختار علمي ظهور كرد كه همچون نظام و ساختارهاي پيشين داعيه فهم « همه حقيقت » را داشت و در نهايت با افول اعتبار شناخت علمي ، انديشه بشري به سوي سكولاريسم حركت كرد.

اما نسبي گرايي فرهنگي در ساده ترين معنا معتقد است كه « همه چيز را همگان دانند » ، همه حقيقت از آن ِ ما و آنهايي كه مثل ما مي انديشند نيست. هميشه زواياي تاريكي وجود دارد كه تنها با تغيير « پرسپكتيو » يا زاويه ديدمان مي توانيم آن زوايا را بطور روشن ببينيم. بطور مثال فرض كنيد لامپي را در اتاقي كه وسايل زيادي هم دارد ، روشن مي كنيد. مطمئنا نور لامپ خيلي جاها را روشن مي كند اما هميشه پرسپكتيو يا زاويه اي كه با وسايل مي سازد باعث مي گردد كه پشت آنها تاريك و نامعلوم باشد ، و اگر مي خواهيم زواياي تاريك پشت وسايل را هم روشن كنيم ناچاريم جاي لامپ را در اتاق جابجا كنيم كه باز هم ناچارا قسمتي از وسايل در تاريكي قرار مي گيرد.

هر يك از نظام و ساختارهاي مذهبي ، سكولاريستي و علمي نيز چنين هستند. « هميشه آنچه مايه برتري شان است ، مايه ضعفشان هم هست »(١) انديشه مذهبي كه بر فهم تمامي پديده ها در ذيل نيروهاي ماوراء الطبيعي تاكيد دارد ممكن است چنان انديشه ها را از واقعيتهاي اين جهاني منحرف كند كه آنها نتوانند بطور عيني و ابطال پذير روابط ميان پديده ها را در جهان فيزيكي و اجتماعي تبيين كنند و اندازه گيري دقيقي از روابط ميان آن پديده ها بدست دهند. از سويي ديگر انديشه پوزيتويستي با تاكيد بيش از حد بر مشاهده و تحقيق تجربي و يكسان پنداشتن تحقيق در جهان اجتماعي و فيزيكي ، ممكن است خلاقيت و توانايي اعتبار و ارزش بخشي انسانها را به پديده هاي اجتماعي ناديده بگيرند. و از سويي ديگر انديشه سكولاريستي با تاكيد بر « خردگرايي همه جانبه » با خروج از پاراديمهاي علمي و مذهبي ممكن است از فهم حقائقي كه تنها با تعلق پارادايميك مي توان بدانها دست يافت ، محروم بمانند.

براي فهم بهتر اين مسئله هر يك از اين نظام و ساختارها را در قسمتهاي بعدي بطور مفصل تري به بحث مي نشينيم.

 

--------------------

١- اين جمله را استادم يكبار در تحليل شخصيت آدمها بكار برد.

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 22:20 | لینک ثابت |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

تاملاتي در فلسفه امروزين علوم اجتماعي

                                                                                                                   عليرضا عزيزي

درباره نسبي گرايي فرهنگي

قسمت اول : پوزيتويسم

از گذشته هاي دور دغدغه اصلي علماي علوم اجتماعي آن بوده كه آيا پژوهش اجتماعي علمي است يا خير ؟ و در ميان آنها همواره اين بحث مطرح بوده كه آيا براي بررسي مسائل اجتماعي مي توانيم از همان روشي كه در علوم طبيعي بكار مي رود ، بهره ببريم ؟

طبق معمول مثل اكثر مباحث نظري ، عده اي موافق نزديكي و تطبيق علوم اجتماعي با علوم طبيعي بوده اند و عده اي ديگر مخالف! از ميان موافقان مي توانيم به جامعه شناساني همچون كنت و دوركيم و بعضا اسپنسر ، ماركس و پاره تو ، اشاره داشته باشيم و در ميان مخالفان ، اصحاب مكتب تفهمي و تاويل گراياني همچون وبر ، ديلتاي و ريكرت قرار مي گيرند ( براي مطالعه بيشتر مي توانيد به اينجا ، قسمت « نظريه علم » مراجعه كنيد ).  

گروه اول كه ما آنها را با عنوان « پوزيتويست » ( Positivist ) مي شناسيم معتقدند كه ميان علوم انساني و علوم طبيعي از لحاظ روش بررسي مسائل تفاوتي نيست و علماي علوم انساني نيز مي توانند همچون دانشمندان علوم طبيعي روشهاي دقيقي را براي بررسي جهان انساني و مسائل پيرامون شان بيابند تا بدين طريق بتوانيم در علوم انساني نيز همچون علوم طبيعي به « معرفت بين الاذهاني » دست يابيم.

معرفت بين الاذهاني يعني اين كه بطور مثال وقتي در علوم طبيعي ( فيزيك يا رياضي ) مي گوييم جرم اين سنگ ١ كيلوگرم است ، براي همه انسانها اعم از اين كه مرد باشند يا زن ، مربوط به طبقه متوسط باشند يا طبقه پايين جامعه ، اين سخن براحتي قابل درك و فهم است و همه معناي يكساني ١ كيلوگرم در ذهن دارند و ديگر جاي بحثي باقي نمي ماند.

اما در علوم انساني وقتي مثلا صحبت از « ميزان عذت نفس فرد در درون گروه » مي شود نمي توانيم با تحقيق وضعيت افراد در درون گروه بگوييم كه عذت نفس اين آدم ٣ است! مخاطب مطمئنا مي پرسد عذت نفس ِ ٣ يعني چه ؟

و نيز اين كه در فيزيك مي توانيم بگوييم كه جرم اين سنگ ٢ كيلوگرم و جرم آن سنگ ٤ كيلوگرم است پس جرم سنگ دوم دقيقا دو برابر بيشتر از جرم سنگ اولي است و هر انساني هم در اين كره خاكي اين نظر را مي پذيرد. اما در پژوهش اجتماعي اگر به اين نتيجه برسيم كه عذت نفس فلان فرد در درون اين گروه به اندازه ٣ و عذت نفس فلان شخص ديگر به اندازه ٦ است اصلا نمي توانيم مطمئن باشيم كه پس نفر دوم دو برابر بيشتر از نفر اول عذت نفس دارد!

نهايت چيزي كه در جامعه شناسي مي توانيم به آن برسيم آن است كه بگوييم عذت نفس شخص الف در اين گروه كم است و ميزان عذت نفس نفر ب در اين گروه زياد است ، در نتيجه نفر ب از نفر الف عذت نفس بيشتري دارد اما اين كه چقدر بيشتر است مشخص نيست.

( البته اجازه بدهيد بگويم كه در برخي از روشهاي تحقيق در علوم اجتماعي ، همچون مقياسهاي ليكرت و گاتمن و ... نتايج را بطور عددي مطرح مي كنند اما اين اعداد بيشتر جنبه صوري دارند تا واقعي ).

بطور خلاصه مي توانيم بگوييم كه جهان در نگاه پوزيتويست ها بسيار « ساده » بوده و داراي يك سري قوانين ثابت مي باشد كه اگر محقق بتواند آن قوانين را كشف كند براحتي مي تواند چرايي و چگونگي پيشامدن وقايع را توضيح دهد و رفتارهاي آينده شان را پيشبيني كند.

جامعه شناسان پوزيتويست هم با ساده انگاشتن واقعيت اجتماعي معتقد بودند كه در جامعه هم يك سري قواعد و قوانين خاص ، هميشگي و ثابت وجود دارد كه با كشف آنها مي توانيم رفتار آدميان را در موقعيت هاي مختلف توضيح و حتي پيش بيني كنيم و مشكل تنها آن است كه ما بتوانيم ابزارهاي قدرتمندي براي اندازه گيري وقايع اجتماعي ايجاد كنيم.

در اين زمينه بطور خاص مي توانيم از اصحاب مكتب مبادله ياد كنيم كه رفتارهاي آدميان را بر مبناي يك سري گزاره هاي محدود مثل هزينه و فايده توضيح مي دهند و با ساده سازي واقعيت اجتماعي ، ديگر علل احتمالي آن رفتار را ناديده مي گيرند.

توجه داشته باشيد كه جامعه شناسان پوزيتويست اولا معتقدند كه براي هر پديده اجتماعي علتهاي محدودي وجود دارد و دوما ما « مي توانيم » تمامي علتهايي كه باعث بروز آن پديده اجتماعي است كشف كنيم.

اما در مقابل اين تز مخالفان مدعي بودند كه اولا بر هر پديده اجتماعي « كهكشاني از علت ها » وارد مي شود و بطور مثال ما هيچوقت نمي توانيم تمامي عللي كه باعث مي شود فرد الف عذت نفس كمتري از فرد ب در درون گروه بدست بياورد ، محاسبه كنيم. و دوما « واقعيت اجتماعي همواره پيچيده تر از آني است كه به نظر مي رسد » بدين جهت آنها ( غيرپوزيتويست ها ) با فروتني بيشتر ، صرفا بر « علت هاي احتمالي » پديد آمدن وقايع اجتماعي تاكيد كردند.

از نگاه آنها مجموعه اي از علتهاي احتمالي هستند كه باعث مي شود شخص ب عذت نفس بيشتري در گروه به نسبت شخص الف بدست آورد. اين علت ها ممكن است ميزان پذيرش اجتماعي فرد از سوي گروه ، جايگاه او در ساختار گروه و نقشي كه در گروه به او محول شده و ... باشد.

البته در نظر داشته باشيد كه از نگاه مخالفان ، اين قاعده كشف علت ها نيز براي خود مصيبتي است. بسته به اينكه محقق وابسته به كدام پارادايم جامعه شناختي باشد ، شيوه نگريستن او به واقعه اجتماعي متفاوت بوده و در نتيجه ممكن است علتهاي متفاوتي را براي رفتاري يكسان در نظر بگيرد.

اين عدم اطمينان به كشف علت هاي احتمالي وقايع اجتماعي غيرپوزيتويست ها را تا بدانجا كشاند كه به كل در مفهوم « علت اجتماعي » نيز ترديد كردند و بجاي آن مفهوم « هم تغييري » را بنيان نهادند. ما مي بينم كه اگر بعضي چيزها تغيير كند ، بعضي چيزهاي ديگر هم تغيير مي كند اما نمي توان آن تغيير اول را لزوما علت تغيير دوم دانست.

براي مثال تحقيقي نشان مي دهد كه اگر ميزان حمايت اجتماعي از اشخاص كاهش يابد نرخ خودكشي در ميانشان افزايش مي يابد ، اما ما دقيقا نمي توانيم بگوييم كه كاهش ميزان حمايت اجتماعي باعث افزايش نرخ خودكشي است و تنها مي توانيم بگوييم كه ميان آنها نوعي هم تغييري منفي وجود دارد.

و همين عدم توانايي محاسبه تمامي علت هاي يك واقعه اجتماعي و حتي ترديد بر آن از يك سو ، و نيز عدم توانايي اندازه گيري دقيق هر كدام از آن علل از سويي ديگر ، باعث مي گردد كه ما هيچوقت نتوانيم درباره نتايج تحقيق در علوم اجتماعي با آن دقت و قاطعيتي كه در علوم طبيعي از آن ياد مي شود ، سخن بگوييم. در نتيجه بايد در بررسي مسائل اجتماعي هميشه بايد اعتبار و روايي روش مورد مطالعه و همچنين ضريب خطا را در نظر بگيريم.

از اين جهت است كه جامعه شناسي تنها مي تواند اميدوار باشد كه با كاهش هر چه بيشتر ضريب خطا ، اندازه گيري دقيق تري از مسائل اجتماعي بدست دهد و به آرزوي برخي از علماي علوم اجتماعي ، مبني بر اينكه روزي برسد كه جامعه شناسي تا بدان حد پيشرفت كند كه بتواند رفتار انسانها را با دقيق ترين اندازه گيري ها بيان كرده و پيش بيني ِ قطعي ارائه كند ، جامه عمل بپوشاند.

------------------

پ.ن : اين سلسله مباحث در همراهي با كتاب « فلسفه امروزين علوم اجتماعي » ، از برايان في ، ترجمه خشايار ديهيمي ، نوشته مي شود.

 

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 7:7 | لینک ثابت |