اغلب ما بدنبال ایمان هستیم تا شیوه ی زندگی مان را بر طبق آن پایه ریزی کنیم
حال آن که حقیقت این است که
باید از درون شیوه ی زندگی مان « ایمان » ی منطبق با آن بیرون بکشیم
چه چیز حقیقی و درست است؟
مارشال برمن در کتاب تجربه ی مدرنیته به نقل از مارکس یاداور می شود که « هر آنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود»
انگار نه تنها تجربه ی دوران مدرن که تجربه ی تاریخ بشر این را نشان می دهد که حقیقتا زمانی هر آنچه سخت و استوار به نظر می رسیده در نهایت فرو ریخته و درهم شکسته است.
که به نظرم یکی از این بزرگترین شکستها در جامعه ی مدرن ، شکست نظامهای معنایی است. نظام ها و چهارچوب های معنابخشی همچون مذهب یا عقلانیت مدرن که با تعریف و معنابخشی به هستی و جهان و زندگی و ... و پاسخ دهی به تمامی سوالات و شبهات، به فرد احساس امنیت روانی و روحی می بخشیدند و او را از سردرگمی در این که در نهایت چه چیز خوب و چه چیز بد است نجات می دادند، راه حقیقت را به او نشان می دادند.
اما در حال حاضر به نظر می رسد که هم مذهب و هم عقلانیت مدرن مورد شک و تردید قرار گرفته اند و اعتبار فراگیرشان را از کف داده اند.
حال سوال این است که : پس اگر همه چیز در دوران معاصر شکستنی و فرو ریختنی است پس چه چیزی واقعا هست که معنادار ، واقعی و حقیقی و درست است؟
الان رفته بودم وبلاگ آربابا ، به نظرم رسيد وبلاگ خوبيه ، درباره فلسفه و اينجور چيزاس ... در آخرين پستش يه سوالي مطرح کرده که به نظرم تامل برانگيز بود: خدا در لحظه ي آفرينش انسان به چه مي انديشيده؟
خب وقتي خوندمش يه جورايي ذهنم درگير شد ، اول ياد طرزفکري افتادم که در اين چند سال اخير در اين باره داشتم ، اين که فکر مي کردم فلسفه ي خلقت انسان « دوست داشتن » بوده ، يعني اين که خداوند احساس تنهايي مي کرده و به يه دوست نياز داشته تا او رو خوب بشناسه ، در بخش حرفهاي مذهبي مفصل تر دربارش حرف زدم ، البته اين بنيادي ترين تفکر من درباره ي زندگي هم بود.
اما الان فکر مي کنم مسئله پيچيده تر از اين حرفهاست. به يه ديدگاه هاي تازه تري رسيدم که اونرو با الهام از انديشه ي هگل درباره ي داستان روح گرفتم. اجازه بدين اول اين داستان رو از زبان حسين بشيريه براتون نقل کنم بعد برداشت خودم رو مي نويسم:
« فلسفه ي هگل داستان فرآيند روح است. روح طبيعت و تاريخ را از خود آفريد و خود به شکل عينيات طبيعي و نهادهاي تاريخي درآمد و بدين سان در مکان و در زمان توسعه يافت و از خود بيگانه شد. هدف روح ان بود که خود را بشناسد و به خودآگاهي برسد. پس درباره خود به شکل طبيعت و تاريخ به تامل پرداخت. اما در بين پديده هاي طبيعي و تاريخي تنها انسان مي توانست ماهيت روحاني ناآگاه طبيعت و تاريخ را دريابد. پس روح در انسان به خودآگاهي مطلوب خويش مي رسد. انسان بايد جهان را به عنوان روح از خود بيگانه شده دريابد. روح خود ِ از خود بيگانه {شده ي} خويش را باز در مي يابد و بدين سان بر طبق ديالکتيک هگل فرآيند بيرون بودگي روح به بيگانگي و سپس به نفي آن از طريق عمل شناخت مي انجامد. خودشناسي روح در طي تاريخ افزون مي شود و نهايت اين فرايند دستيابي روح به شناخت مطلق خويش مي رسد ».
تاريخ انديشه هاي سياسي قرن بيستم/حسين بشيريه/جلد اول: انديشه هاي مارکسيستي/تهران: نشر ني ، 1376 ، ص 128.
خب حالا مي رسيم ، به ايده ي تازم ، بياين سير تاريخ رو از گذشته هاي دور تا به عنوان حال فرايند تحول دو داستان مختلف در نظر بگيريم. داستان تکوين « خرد » و داستان تکوين « احساس ».
اين دو داستان مختلف در فرايند تاريخ همينجور که بشريت داره به پيش مي ياد ، در حال تحول و تغيير هستن و اين تحول از طريق انسانها و در درون جوامع انساني اتفاق مي افته ، در درون موجوديت هاي انساني هست که اين دو داستان ، در يک فرآيند ديالکتيکي به نفي همديگه مي پردازن ، تا به ايده هاي تازه اي برسن ...
ديالکتيک رو که مي دونين چيه ديگه؟ ديالکتيک بطور خلاصه اينو مي گه ما هر انديشه يا طرزتفکري که درباره ي زندگي داشته باشيم ، خود به خود از درون خودش دچار تناقضاتي مي شه ، بخشهايي از واقعيت / يا مسائل در زندگي روزمره هست که اون طرزفکر نمي تونه درباره ي اونها توضيح قانع کننده اي ارائه کنه ، ما بوضوح توي زندگي روزمره مون دچار مشکلاتي مي شيم که راه حلي براش نداريم ، و البته متوجه مي شيم که ايراد از سيستم فکري ماست ، انگار اين سيستم فکري به ما اجازه نمي ده که بعضي چيزها رو درست درک کنيم ، و حالا اگه فرد به قدر کافي به اين مسئله حساس باشه و البته اين تناقض هم واقعا اون طرزفکر رو به چالش بکشه ، اونوقت هست که فرد بدنبال ايده هاي تازه تري در زندگي خواهد گشت ، که بتونه با اون ايده ها ، اون بخشهاي از زندگي روزمره رو که براش مبهم بوده يا با مشکل برخورده ، توضيح بده ، و حال اين ايده ي تازه بخشهاي بزرگتري از زندگي روزمره رو در بر مي گيره و با اين که مشکلات شيوه ي تفکر قبلي رو نداره ، به نوعي به مشکلاتي که قبلا به اونها دچار بوديم رو هم پاسخ بده ، و باز تا موقعي که فرد در زندگي روزمره با مشکلات تازه تري برخورد کنه که باز اين سيستم فکري هم نتونه پاسخ قانع کننده اي براش ارائه کنه و باز از درون چالشي که مشکلات روزمره با سيستم فکري ما برقرار مي کنه ، بناچار مجبورمون مي کنه که سيستم فکري ديگه اي رو جايگزين قبلي کنيم و اين فرآيند همچنان در زندگي ما ادامه خواهد يافت.
و حالا به نظرم بزرگترين ديالکتيکي که در زندگي روزمره ي ما وجود داره ، ديالکتيک ميان عقل و احساس هست. اين که در چه بخشهايي از زندگيمون ما مي تونيم و بايد عقلاني عمل کنيم ، و در چه بخشهاي ديگه اي مي تونيم و بايد عاطفي عمل کنيم ، مرز عقلانيت و احساس کجاست؟ هميشه قابل بحثه ، و اين بحث پايان ناپذير ِ ...
و منطق ديالکتيکي مي گه که انسانها هيچوقت نمي تونن به يک تعادل متناسبي ميان عقل و احساس در زندگيشون برسن ، هميشه زندگي ما يا بيش از حد رنگ عقلاني بخودش مي گيره (بخاطر همينم دچار تناقض مي شه) يا بيش از حد رنگ عاطفي (و باز هم بخاطر همين دچار تناقض مي شه) ولي خب در هر مرحله اين تناقضات و مبارزه براي حل اونها به ما کمک مي کنه که به سطح بالاتر و درک بهتري از زندگي عقلاني يا عاطفي برسيم.
البته اکثر آدمها در نهايت اين تناقضات دروني رو ناديده مي گيرن و يکجورايي با تناقضات دروني شون سازگاري ايجاد مي کنن ، و بطور مثال خودشون رو با مسائل زندگي خانوادگي ، مشکلات کاري ، بچه ها و ... مشغول مي کنن.
اما به هر حال حوزه ي زندگي روزمره همچنان اين فرايند ديالکتيکي رو با خود حمل خواهد کرد. ما هر روز درباره ي اين که مشکلاتمون رو چطوري حل کنيم با هم بحث خواهيم کرد ، در خونه ي خودمون ، با دوستامون ، خونه قوم و خويشها ، مرتب به همديگه گوشزد مي کنيم که اين کار درسته و اون کار غلطه ، و انگار همش ما با اين تناقضاتي که با واقعيت اجتماعي داريم ، در حال جدال هستيم و اين جدال کمک مي کنه که به ايده هاي تازه تري درباره ي زندگي برسيم.
حالا تصور کنيد که اين فرايند براي چندين هزار سال در زندگي آدمها همينطور اتفاق بيفته ، خب فکر مي کنم متوجه شدين که چي مي خوام بگم:
مي خوام بگم زندگي آدمها به روي آينده باز هست. هيچ حقيقت مطلقي وجود نداره ، عشق هميشه فلسفه ي زندگي نيست ، عقل هم هيچوقت بهترين معيار براي درک صحيحي از زندگي نيست ، انگار ما هميشه بايد تناقضات دروني اين دو مفهوم رو از درونش دربياريم و ذره ذره به پيش بريم تا بتونيم زندگي انساني و اجتماعي بهتري رو تجربه کنيم و انگار فلسفه ي زندگي آدمي اين مي شه که در اين فرايند مشارکت فعال داشته باشه و بخشي از اين مسئوليت رو به دوش بکشه ، تا به نوبه ي خود سهمي در خودآگاهي بيشتر عقل و احساس داشته باشه ، هر چند که ممکنه زندگي ما تموم بشه و اين داستان همچنان ناتمام باقي بمونه ...
خدا در اندیشه ی علی
سر آغاز دین، خداشناسی ست ؛ و کمال شناخت خدا در باور داشتن اوست ، و کمال باور داشتن خدا ، شهادت به یگانگی اوست.
بدین ترتیب کمال توحید در اخلاص است و کمال اخلاص در جداکردن صفات الهی از صفات بشری است ... کسی که خدا را با صفت مخلوفات تعریف کند او را به چیزی نزدیک ( شبیه ) کرده است و با شبیه کردن خدا به چیزی، دو خدا مطرح شده ؛ و با طرح شدن دو خدا، اجزایی برای او تصور نموده ؛ و با تصور اجزا برای خدا، او را نشناخته است.
آن کس که بگوید « خدا در چیست؟ » او را در چیز دیگری پنداشته است، و کسی که بپرسد « خدا بر روی چه چیزی قرار دارد؟ » به تحقیق جایی را خالی از او در نظر گرفته است، در صورتی که خدا همواره بوده، و از چیزی به وجود نیامده است.
با همه چیز هست، نه اینکه همنشین آنان باشد ؛ و با همه چیز فرق دارد نه اینکه از آنان جدا و بیگانه باشد. انجام دهنده همه کارهاست، بدون حرکت و ابزار و وسیله ؛ بیناست حتی در آن هنگام که پدیده ای وجود نداشت، یگانه و تنهاست، زیرا کسی نبوده تا با او انس گیرد، و یا از فقدانش وحشت کند …
با کمی تلخیص از : http://monkaser.blogfa.com/cat-2.aspx
داستان انسان ( ارتباط این جهان و جهانی دیگر )
آنطور كه شنيده ام ...
شنیده ام خداوند پس از خلقت آدم و حوا و آن قضیه هایی که شیطان براه انداخته بود ( سجده نكردن و اينا ... ) ، آنها را می فرستد به دم دست ترین پارکی که آن حوالی بوده یعنی بهشت ، و شيطان هم كه از حسودي داشته مي تركيده قسم مي خورد كه يكجوري اساسي حال اين دو نفر را بگيرد و اينطور مي شود كه در آنجا ، يعني بهشت ، ( طبق معمول ) شيطان اين دو نفر را كه احتمالا آدمهای ساده اي هم بوده اند افسون مي كند تا از آن ميوه اي كه ممنوع بوده بخورند و به محض اين كار خداوند كه در آن لحظه حسابي كفري بوده ، با چشماني قرمز شده و صورتي كبود در حاليكه دندانهايش را بهم مي فشرده و از گوشهايش دود بلند مي شده بر سر اين دو بدبخت فلكزده فرياد زده: حالا نمك مي خورين و نمكدان مي شكنين ؟ هااااااا ؟ بعد از پس گردن آدم و حوا گرفته و آنها را از بهشت پرت كرده بيرون ، يعني به اين جهان ، تا قدر بهشت را بفهمند ، و آدم و حوا اشكريزان و گريان زندگي در اين جهان مصيبت زده را آغاز كرده اند.
و حالا انسان توي اين جهان براي زراعت آمده و بايد يك عالمه ثواب جمع بكند تا آن جهان برداشت كند و دوباره به بهشت راهش بدهند وگرنه كه اگر گناه بكند يعني اگر گناهانش بيشتر از ثوابهايش باشد آنوقت با سر توي جهنم مي اندازندش كه پر از عقرب و مار و رتيل هاي وحشتناك است و همه اش مي سوزد و آتش مي گيرد.
اينطور كه شنیده ام خداوند در روز قيامت يك اداره پست و يك ترازوي بزرگ و يك سالن سينما با پرده بزرگ دارد كه با ترازوي خود گناهان و ثوابهاي آدم را وزن مي كند و با فيلم سينمايي كه از زندگي آدم پخش مي كند مرتب اشاره می کند كه فلان ثواب يا فلان گناه را كجا در چه سالي ، چه روزي و چه دقيقه اي و چه ثانيه اي مرتكب شده اي و آن كسي كه ثوابهايش بيشتر از گناهانش است نامه اعمالش به دست راستش داده مي شود و با تشريفات و احترام زياد به بهشت رهسپار مي گردد و هر چه اينجا كم كاري و پرهيزگاري كرده انشاا… آنجا جبران مي كند!
ولي در مقابل او آن كسي كه گناهانش بيشتر از ثوابهايش است هي پشيمان است و سرافكنده مي گويد كه مرا دوباره به آن جهان برگردان تا كار خوب بكنم و خدا مي گويد كه: « فرصت رفت داداش من مي خواستي همون زمان كه وقت داشتي يك كاري بكني! ». بعد نامه اعمالش را از اداره پست تحويل مي گيرد و به دست چپش مي دهد و با يك پس كلگي مي اندازدش توي جهنم تا جزقاله شود! مثل مرغي كه به سيخ كشيده شده و روي آتش مي چرخد و صداي جلز و ولزش در مي آيد ، خدا هم همين كار را با آدم مي كند و روي آتش جهنم هي مي چرخاند و مي گويد: حالا گناه مي كني يا نه ؟ بگو غلط كردم ، زود باش …
تازه اين ها مال روز قيامت است يادم رفت شب اول قبر را بگويم كه براي گناهكاران دو موجود وحشتناك روي سرش مي آيند و با گرز آتشين بر فرقش مي كوبند و هي مي گويند ربت كيست ؟ ها ؟ ها ؟ و اين بدبخت فلك زده در حالي كه احتمالا از ترس خودش را خيس كرده مجبور است جواب شان را پاسخ بدهد ...
حكايت وحشتناكي است واقعا ، با صداقت بگويم من اگر مي خواستم اين حرفها را باور كنم همين لحظه از ترس مرگ مي مردم !!! اما خوشبختانه احساس مي كنم كه مي شود قضايا را طور ديگري هم ديد.
آنچه خودم می اندیشم ...
به نظر من انسان براي اين آفريده شد كه خداوند به يك « دوست » نياز داشت به كسي كه بتواند او را آنطور كه واقعا هست بشناسد و دوستش داشته باشد. موجودي كه بتواند زيبايي او را درك كند و از خوبي ها و مهرباني هايش بهره مند شود. پس جوهره انسانی را آفريد ( که نه زن بود و نه مرد ) و وقتي به فرشتگانش گفت كه اين بهترين خلقت من است و به آنها امر كرد كه بر او سجده كنند مي دانست كه اين انسان چنين قابليتي را خواهد داشت. او براي اين كه انسان به آنچه بايد باشد برسد برنامه ريزي كرده بود كه بايد مرحله به مرحله پيش مي رفت. او این جوهره انساني را در قالب دو جسم ( مرد و زن ) در بهشت قرار داد تا با درك زيبايي هاي بهشت و نعمتهايش ، زيبايي خداوند و مهرباني و خوبي اش را درك كنند. آنها از نعمتهاي آنجا بهره مي بردند و ستايش خداي را مي كردند اما ناخواسته به آن نعمتها عادت كرده و در سطحي از تعالي روحي متوقف شده بودند و به خاطر شرايط زندگي شان نمي توانستند بهترشدن را به معناي واقعي اش بفهمند.
او براي درك اين حقيقت به امكانات بيشتري نياز داشتند. كم كم روح بي نهايتشان احساس كرد كه نيازهاي شان چيزي بيشتر از آنچه در بهشت هست مي باشد. به تدريج نيازهاي تازه اي از درونشان مي جوشيد كه پاسخي برايش نمي يافتند. در اين هنگام نعمات بهشتي جلوه اش را براي آن دو از دست داده بود و آنها براي سالها دعا مي كردند و از خداوند مي خواستند كه نعمتهاي تازه اي كه منطبق بر نيازهاي تازه شان باشد به آنها ببخشد. و هنگامي كه خداوند فهميد اين نياز در وجود آنها نهادينه شده و جزئي از وجودشان گشته هديه تازه ای برايشان به ارمغان آورد.
و آنها برای اولین بار در زندگیشان متوجه یکدیگر شدند و زیباییهایی را که پیشتر نمی دیدند ، در وجود یکدیگر باز یافتند و بدین ترتیب برای اولین بار در زندگی شان عشق انساني را تجربه کردند. در اين جا تحولي دو جانبه اتفاق افتاد يعني هم آدم و هم حوا از يكديگر چيزهايي آموختند كه به تنهايي قادر به درك آن نبودند و اين آموخته هاي جديد آنها را هر روز بهتر مي ساخت.
آنها در كنار يكديگر فهميدند كه دوست داشتن چه معنايي مي تواند داشته باشد و دوست داشتن فردي ديگر تا چه حد انسان را از آن چيزي كه هست به آن چيزي كه بايد باشد نزديك مي كند.
آنها براي سالها در كنار يكديگر زندگي كردند و از هم بهترشدن را آموختند. اما باز اين روح بي نهايت آنها بود كه فهميد :
« همه چيز اين نيست »
باز نيازهايي در آنها جوشيد كه پاسخش را در يكديگر نمي توانستند بيابند. آنها فهميدند كه به چيزي بيشتر از دوست داشتن يكديگر نياز دارند و اين نياز تازه آنها را به سوي آنچه بي نهايت است كشاند. و در اين جا بود كه آنها ميوه ممنوع را خوردند.
ميوه ممنوع « خواستن ِ دوست داشتن ِ خداوند » بود
خواستي كه قطعا نمي توانست آسان باشد. مهريه سنگيني مي خواست به اندازه يك عمر زندگي در اين جهان ، و آدم و حوا كه « ستمكاران نادان » ي بودند به خاطر او و به خاطر خودشان اين را پذيرفتند چرا كه مي خواستند احساس و تعالي روحشان را به خداوند اثبات كنند.
مگر نه اين كه فرهاد به خاطر اين كه احساسش را به شيرينش اثبات كند عمري را به كندن كوه گذراند آيا آدم و حوا نمي توانستند براي اين كه احساسشان را به شيرينشان اثبات كنند زندگي در اين جهان را تحمل نمايند ؟ پس به اين جهان آمدند تا در برخورد با واقعيت زندگي انديشه شان را وسيع تر سازند و به احساسشان عمق بخشند.
پس شايد زندگي در اين جهان فرصتي است براي پاكسازي ، خالص شدن و در نهايت « شبيه شدن » هر چه بيشتر به او. دوستي خداوند فقط براي كساني ممكن است كه بيش از ديگران به او شبيه باشند و خالصانه فقط او را بخواهند. بعد از مرگ زماني كه پرده ها برانداخته شود و انسان با حقيقت و با زيبايي اخلاقي و معنوي خداوند به شكل عريان برخورد كند تنها خواسته آدمي اين مي شود كه به او نزديكتر گردد و با او همصحبت و همنشين شود و در اين زمان آنهايي كه به او شبيه تر هستند بيشتر مي توانند با او صميمي شوند و هر چه بيشتر به او نزديك شوند شادي بيشتري را در درونشان احساس مي كنند كه بسيار بيشتر از بهشت ارزش دارد و انسانها به نسبتي كه كمتر به او نزديك هستند از آن شادي محرومند و بيشتر خود را در جهنم خواهند يافت و دردهايي از درون آنها را مي سوزاند و در اين ميان تنها تقصير خداوند اين است كه بي نهايت « خوب » است.

