تئوري انقلابي ماركس و نقد آن
مدل انقلابي كارل ماركس
مدل ماركس از پديده ي انقلاب مبتني بر استحاله ي ساختارهاي اجتماعي است كه هسته ي اصلي نظريه او را اين پيش فرض در بر مي گيرد كه « شيوه ي توليد هر جامعه نوع مناسبات و ساختارهاي اجتماعي آن جامعه مي سازد ». اين ساختارها مي توانند ساختارهاي فرهنگي ، اجتماعي و سياسي باشند.
حال فرضيات او در اين مدل انقلابي بر عبارت زير مبتني است:
١- در هر جامعه اي ، و در هر دوره اي همواره اقليتي به ابزارهاي توليد دسترسي داشته و اكثريتي ندارند.
٢- آنهايي كه ابزار توليد را در اختيار دارند بر آنهايي كه فاقد ابزار توليد هستند ، مسلط مي گردند.
٣- تداوم اين وضعيت نظام طبقاتي خاصي را پديد مي آورد و ساختار نابرابري را باعث مي شود.
٤- اين نابرابري تا بدانجا پيش مي رود كه در جامعه تراكم ثروت در سويي و تراكم فقر در سويي ديگر را شاهد خواهيم بود.
٥- دراثر تراكم فقر توده ي ستم ديده نسبت به جايگاه نابرابر خود در جامعه آگاهي مي يابد.
٦- اين خودآگاهي باعث ايجاد جنبش هاي انقلابي مي گردد.
٧- اين انقلاب ساختارهاي اجتماعي را بهم ريخته و باعث ايجاد جامعه نويني مي گردد كه در آن ابزار توليد در اختيار همگان قرار مي گيرد.
يادآور مي شويم كه:
الف- در مدل ماركس سه مسئله باعث از خودبيگانگي مي گردد:
١- كالايي شدن انسان و كار او .
٢- تقسيم كار .
٣- مالكيت خصوصي.
ب- براي ماركس جامعه يك ارگانيسم ثابت نيست بلكه خصلت آن بر تحول و تغيير مداوم استوار است.
انتقادات
الف- رهيافت كاركردگرايي در باب انقلاب و انتقادات آنها
١- كاركردگراها تحول انقلابي را شكل استثنايي از تحول انقلابي مي دانند و اين تصور را كه « برخورد » ويژگي اصلي تمامي جوامع مي باشد را نمي پذيرند.
از نظر پارسونز برخورد ناشي از آن نيست كه يك طبقه صاحب كالا و قدرت و طبقه اي ديگر فاقد آن است ، بلكه استعداد برخورد ناشي از كميابي عمومي كالاهاي ارزشمند و مطلوب درهر جامعه است.
بدين طريق به نظر مي رسد كه كاركردگراها برخورد را نه صرفا ميان طبقه ي متعارض كه در سطح جامعه پخش و منتشر مي بينند.
٢- بر مبناي ديدگاه كاركردگرايان يك نظام اجتماعي هنگامي دچار مشكل خواهد شد كه ارزشهاي حاكم بر آن جامعه نتوانند تغييرات محيطي آنرا توجيه نمايند. در واقع به نظر مي رسد مسئله براي پارسونز وجود نابرابري در سطح جامعه نيست بلكه مسئله آن است كه ارزشهاي موجود نتوانند وجود اين نابرابري را به شكل قابل قبولي توجيه نمايند. در مقابل ماركس بر مسئله ي نابرابري تاكيد دارد و مي پرسد به چه قيمتي افراد به اين توافق تن داده اند؟ آيا اختياري است يا اجباري؟
در تحليل به نظر مي رسد كه ديدگاه پارسونز عقلاني تر است. تنش ناشي از عدم تطابق ميان ارزش و محيط مي باشد. حال اگر ارزشهايي متناسب با محيط بوجود آيند تنش مورد نظر فروكش مي كند و جامعه دوباره روال عادي خود را پي مي گيرد. امري كه در گذار سرمايه داري از حالت اوليه به متاخر عملا اتفاق افتاد.
٣- انتقاد چالمرز جانسون: به نظر مي رسد جانسون در مقابل اين ايده ي ماركس كه نظريه اي عمومي در باب انقلاب ها را مطرح مي كند معتقد است: « انقلاب را بايد در متن نظام اجتماعي محل وقوع شان مطالعه كرد » (تئوريهاي انقلاب ، كوهن ، ص١٣٤).
بدين ترتيب جانسون چشم اندازي محدودتر و خاص تر نسبت به انقلاب را ارائه مي كند. او در اين كه وضعيت انقلابي ناشي از عدم هماهنگي ميان ارزشها و محيط است ، با ديگر كاركردگرايان توافق نظر دارد و ٤ منبع براي دگرگوني را تشخيص مي دهد:
١- منابع بيروني تغيير ارزشها (مثل افكار مدرنيستي و روشنفكران از فرنگ برگشته ، در انقلاب ايران).
٢- منابع دروني تغيير ارزشها (افكار شريعتي ، مطهري و خميني).
٣- منابع بيروني تغيير محيط (افزايش قيمت نفت).
٤- منابع دروني تغيير محيط (افزايش جمعيت).
٤- انتقاد دارندورف: او معتقد است كه برخلاف نظر ماركس منبع اقتدار مي تواند از جايي غير از مالكيت ابزار توليد باشد. مثل اقتدار ناشي از تخصص براي مديران در دوران معاصر. از نظر دارندورف ماركس منشاء اقتدار را به ثروت تقليل داده است.
ب - انتقاد به مدل ماركس از منظر نظريه جامعه توده وار
ويژگي مهم نظريه ي جامعه توده وار آن است كه از نظريه كثرتگرايي الهام مي گيرد. نظريه كثرتگرايي ِ مديسوني بر دسته بندي ِ ذاتي جوامع بشري تاكيد دارد و وجود اختلافات را ذاتي زندگي جمعي مي داند. بدين جهت اين نظريه راه حل را در كنترل و به نظم كشيدن اين منازعات هميشگي و بر رقابت « گروه هاي اجتماعي » در صحنه ي جامعه مبتني است.
تئوري جامعه توده وار مي گويد اگر تعلقات گروهي كاهش يابد و نخبگان در معرض مداخله ي مستقيم غيرنخبگان بوده و غيرنخبگان نيز براي بسيج شدن ِ بي واسطه توسط نخبگان در دسترس آنها باشند ، در اين حالت مي توان انتظار بالايي از رفتار توده اي داشت. از نظر آنها در هم شكستن كالبد سنتي اجتماع باعث ذره اي شدن افراد مي شود.
حال به نظر مي رسد كه مدل ماركس كه بر مالكيت جمعي ابزار توليد و جامعه ي بي طبقه در پايان تاريخ معتقد است ، بتوان در كمونيسم آينده ، وجود و امكان پديد آمدن رفتارهاي توده وارانه را پيش بيني كرد. يعني پيشبيني گذار از نابرابري طبقاتي به توتاليتاريسم ، كه در آن ستم به كل جامعه تسري مي يابد و به شكل خشونت آميزي اعمال مي شود.
پ- انتقاد به مدل ماركس از منظر نظريه ي روانشناسي انقلاب
تئوري هاي روانشناسانه در باب انقلاب به طور كلي از منظر متفاوتي به انقلاب نگاه مي كنند. توجه به فرد و اعمال و انگيزه ها ، سرگذشت شخصي ، اميال دروني و ... مدنظر قرار مي گيرد. در اينجا به نظر مي رسد كه اين كنشهاي افراد است كه باعث تحول ساختارهاي اجتماعي مي گردد. انتقادي كه مي توان از اين منظر به نظريه ماركس در باب انقلاب داشت اين است كه نظريه او اعمال و انگيزه هاي فردي و نقش او در تحولات اجتماعي را ناديده گرفته است.
يادآوري كنيم كه نظريات برجسته در حوزه ي روانشناسي انقلاب تئوري مطالعه ي رهبران (كانكوئست ، ليفتون) ، تئوري سركوبي غرايز (پيتريم سوروكين) ، تئوري توقعات فزاينده (دوتوكويل ، ديويس) و تئوري محروميت نسبي (تد گار) مي باشند.
ت- انتقادهاي ماركسيستهاي پس از ماركس
در اينجا بايد به اين امر توجه داشت كه مي خواهيم به روابط متقابل و ضعف و قوتهاي نظريه ماركس در باب انقلاب بپردازيم و در جاهايي بعضا نظريات ماركسيستي را از چشم انداز نظريه ماركس مورد انتقاد قرار دهيم.
١- رزا لوكزامبورك (ماركسيسم انقلابي ِ آلمان)
لوكزامبورك به نظر مي رسد كه داراي ديدگاه هاي بعضا متعارضي در باره ي چگونگي و روند شكل گيري انقلاب است. او از سويي « خود جوشي حوادث را قانون اساسي تاريخ » مي دانست و انقلاب را واقعه اي خودجوش ، خودانگيخته و حاصل غليان توده اي مي دانست و برنامه ريزي و تصميم گيري و فعاليت حزبي را تنها در صورتي ممكن مي دانست كه « شرايط تاريخي » آن محيا باشد.
و از سويي ديگر همچون تجديدنظر طلبان سوسياليسم به عنوان مجموعه اي از ارزشهاي اخلاقي تلقي مي كرد ، نه ضرورتي ناشي از قواعد ماترياليسم تاريخي ، و معتقد بود كه انقلاب سوسياليستي نيازمند شرايط ساختاري و اقتصادي نيست ، انقلاب سوسياليستي و سقوط نظام سرمايه داري ناشي از بحران سياسي خواهد بود و نه بحران اقتصادي.
توجه اساسي او به تز « انقلاب فوري » بودكه در آن افزايش خودآگاهي طبقاتي و سازماندهي طبقه ي پرولتاريا مدنظر قرار مي گيرد. او معتقد بود كه از طريق فعاليت سياسي و عمل ارادي مي توان سوسياليسم را ايجاد كرد. بدين ترتيب او هرگونه دترمينيسم و اكونوميسم را كنار گذاشت. در نظر او عمل سياسي هرگونه نارسايي و نارسيدگي در شرايط عيني انقلاب را جبران مي كند.
ايراد ديگر لوكزامبورك به نظريات ماركس خاستگاه هاي فلسفي تري دارد. به نظر لوكزامبورك چيزي به عنوان واقعيت خارجي يا عيني و تشكل يافته در جامعه وجود ندارد ، واقعيت همواره در پرتو ذهن و فعاليت جمعي يا پراكسيس خلق مي شود و واقعيات را تنها مي توان با درك كليت آنها و روابط ميان آنها بازشناخت. از نظر او تغيير حاصل شناخت و شناخت حاصل تغيير است و بايد توجه داشت كه انسان تاريخ را با اراده خود نمي سازد اما با اين حال آنرا مي سازد. او هرگونه جزم انديشي به ضرورت پايان تاريخ ، غايت تاريخ و گذار خطي و اجتناب ناپذير از سرمايه داري به سوسياليسم را اساسا مورد ترديد قرار داد.
٢- لنين و ماركسيسم روسي
لنين در مورد انقلاب سه مرحله تحول فكري را گذراند: اوايل از منظر نظريه ماركسيستي به تحولات اقتصادي روسيه توجه داشت. بدين لحاظ از ضرورت تحقق انقلاب بورژوا- دموكراتيك و عدم امكان دستيابي به سوسياليسم (به صورت فوري) سخن مي گفت. در دوره ي ميانه ي حيات فكري اش به گونه اي دو پهلو و ابهام آميز از تركيب انقلاب بورژوايي و انقلاب سوسياليستي سخن گفت ، و دوره ي سوم حيات فكري او شامل تجديدنظرهايي در مدل ماركس مي باشد كه در آن سعي مي كند مدل ماركس را با اوضاع روسيه تطبيق دهد.
در دوره ي ابتدايي حيات فكري او همچون ماركسيستهاي ارتدوكس بر آن بود كه فرآيند گسترش صنعت تحت شرايط اجتماعي و سياسي نظام سرمايه داري اساس واقعي وقوع انقلاب و سوسياليسم خواهد بود. اما تحت شرايط خاص نظام اجتماعي روسيه تغيير عقيده داد و از حذف مرحله ي سرمايه داري در روسيه و گذار بلاواسطه از فئوداليسم به سوسياليسم و استفاده از دهقانان به جاي كارگران به عنوان طبقه اي انقلابي ياد كرد. لنين حرفش اين بود كه در جامعه اي همچون روسيه كه بورژوازي چندان پيشرفتي نداشته ، اما طبقه كارگر رو به رشدي وجود دارد ، مي توان از همپيماناني (همچون دهقانان) استفاده كرد.
اما در اين زمان دو سوال اساسي مطرح بود:
١- آيا قبل از فراهم شدن شرايط عيني براي تحقق انقلابي كه در آن پرولتاريا نقش رهبري را به عهده گيرد ، سرمايه داري تا چه حد بايد توسعه يابد؟
٢- انقلاب چگونه صورت مي گيرد؟
در مدل ماركس بر وقوع مرحله به مرحله ي انقلاب تاكيد شده است. ابتدا در جامعه بايد انقلاب دموكراتيك صورت گيرد ، بعد انقلاب بورژوايي اتفاق بيفتد و درنهاي انقلاب سوسياليستي تحقق پذيرد. اما در روسيه كه بورژوازي با فئودالها پيوند داشتند اميدي به سرنگوني تزار نبود ، بورژوازي نمي توانست انقلاب دموكراتيك را متحقق سازد پس لازم بود كه در آينده پرولتاريايي كوچك نقش فعال داشته باشد و با همپيمانان خود (دهقانان و ديگر اقشار ستم ديده) همراه شده و به جنگ تزار برود.
در اينجا به نظر مي رسد كه مي توانيم اين انتقاد را به مدل ماركس بكنيم كه تئوري ماركس خيلي انتزاعي بوده و مخصوص غرب است ، با پيشينه ي خاص خودش و به درد روسيه نمي خورد. و از سويي ديگر اين نظريه داراي ابهامهايي بود كه باعث شد مردان عملي همچون لنين آنرا به دلخواه تفسير كرده و در جهت اهداف خويش بكار گيرند.
البته شايد نتايج انقلاب در روسيه اين امر را روشن مي سازد كه نظريه ماركس از لحاظي قوت هايي دارد كه در نظر گرفتن آن ضروري است. يكي از نقاط قوت ضرورت وقوع انقلاب دموكراتيك پيش از انقلاب پرولتارياست. شايد ماركس پيش بيني كرده بود كه در صورت نبود انقلاب دموكراتيك جامعه به سوي استبداد ديگري حركت خواهد كرد.
انتقاد ديگر به ماركس اين است كه او در بيانيه (مانيفست) حزب كمونيست مي گويد اولا حزب كمونيست منافع كليه كارگران جهان را تبيين مي كند. و دوما اين حزب نماينده ي منافع طبقه كارگر است و در مقايسه با توده بزرگ پرولتاريا از مزيت درك آشكار خط سير ، شرايط و نتايج كلي و نهايي جنبش پرولتاريايي برخوردار است.
انتقادهايي كه مي توان به اين مطلب داشت اين كه:
اول: چه چيزي تضمين مي كند كه حزب همواره بيشترين درك را از تحولات دارا باشد؟
دوم: اين برداشت از آگاهي انقلابي حزب كمونيست را به سوي استبداد و خودرايي مي برد.
سوم: اين برداشت باعث جابجايي وسيله و هدف مي گردد. طوريكه انگار لزوما به انقلاب ، تشكيل حزب و اطاعت از فرامين حزبي اولويت داده مي شود و هدف كه تحقق برابري اجتماعي است ، فراموش مي گردد.
چهارم: لنين از اين عبارات بيشترين بهره را برد و تز تشكيل «حزب پيشتاز» يا «انقلابيون حرفه اي» را بنيان نهاد كه خود بعدها در نظام استالينيسم به توتاليتاريسمي ديگر انجاميد.
منابع:
١- تئوريهاي انقلاب ، استانفورد كوهن.
٢- تاريخ انديشه هاي سياسي قرن بيستم ؛ نظريه هاي ماركسيستي ، حسين بشيريه.
بسمه تعالی
روشنفکران و پیش زمینه های جنبش انقلابی
مقدمه : در این مبحث ابتدا از ماهیت روشنفکر در معنای عام و خاص آن سخن می گوییم و در ادامه با بررسی وضعیت اقتصادی و اجتماعی ایران پیش از انقلاب درباره جایگاه روشنفکر در جامعه صحبت کرده و به نقش روشنفکر در تحولات اجتماعی ان دوران می پردازیم.
الف- روشنفکر در معنای عام و خاص
1- روشنفکران در معنای عام ( انتلکتوئل ) : این دسته شامل اقشار تحصیلکرده ، کارمندان ، مدرسان ، وکلا ، شاعران ، وعاظ و بطور کل آنهایی می شود که اغلب به کار فکری اشتغال داشته و بعضا بدین طریق معاش زندگی روزانه شان را بدست می آورند. آنتونیو گرامشی از اندیشمندان وابسته به نحله مارکسیستی در نگرشی انتقادی از این اقشار تحصیلکرده و انتلکتوئل به عنوان « کارشناسان مشروعیت بخشی » یاد کرده است. یعنی افرادی که در خدمت نظام قرار می گیرند و به عنوان بخشی از سیستم در هت اهداف آن عمل می کنند.
2- روشنفکر در معنای خاص ( کلرویان ) : منظور آنهایی هستند که در کنار کار فکری و تامین معاش روزانه ، اهل بینش و تعهد اجتماعی اند و برای دست یابی به آرمانهای انسانی و داشتن زندگی بهتر مبارزه می کنند. شریعتی از این روشنفکران خاص با عنوان کلرویان ( Clairoyant ) یعنی روشن بین یاد کرده است. و به زعم او کسانی هستند که زمان و موقعیت خویش را بخوبی درک کرده اند و می توانند تحلیل درستی از وضعیت موجود و چگونگی هدایت جامعه به آرمانهایش ارائه کنند.
بدین ترتیب روشنفکر کسی است که فراتر از ملاحظات قومی ، طبقاتی و نژادی هر چه بیشتر از واقعیت اجتماعی و آنچه در زندگی اجتماعی می گذرد به طور انتزاعی فاصله می گیرد تا سازو کارهای حاکم بر آن را دریابد. و در عین حال با داشتن بینشی روشن از حقیقت یا آن چیزی که باید باشد در پی تحقق آرمانهای نوعی بشر است. روشنفکر در پرتو گفتمان انتقادی دست به نقد وضعیت موجود می زند. تا جامعه را به وضعیت مطلوب نزدیک سازد. در معنایی دیگر آرمان زندگی روشنفکری جستجوی صادقانه حقیقت در پرتو نقد تیز واقعیت اجتماعی موجود است. اما برخلاف برخی که معتقدند کار روشنفکر هدایت و رهبری جامعه است ، شریعتی معتقد است که روشنفکر در پی رهبری جامعه نیست بلکه در کنار قدرت ، حرکت و فعالیت می کند و رسالتش خودآگاهی دادن به متن جامعه است.
زمینه های تاریخی پیدایش انتلکتوئل ها و روشنفکران
1- چگونگی پیدایش انتلکتوئل ها: اگر بخواهیم چگونگی پیدایش و گسترش نهضت روشنفکری در تاریخ معاصرمان را مورد بررسی قرار دهیم به نظر می ردس که باید به اواخر دوره قاجار بازگردیم . جایی که سایست های کلی مملکت به سوی مدرنیزاسیون و توسعه اقتصادی و فرهنگی هر چه بیشتر حرکت می کرد و اشراف تازه به دوران رسیده و ثروتمند ، فرزندان خویش را برای تحصیل به کشورهای اروپایی می فرستادند و آنها با چند سال سیر و سیاحت و تحصیل در دانشگاه های اروپایی و برخورد و تعامل با فرهنگ های متفاوت و پیشرفته با یاده های تازه از غرب بر می گشتند و بعضا با تحقیر فرهنگ بومی بر علم گیرایی , ناسیونالیسم , مارکسیسم و اسلام گرایی تاکید داشتند.
این تحصیلکردگان خام بازگشته از فرنگ ، در ابتدا از پایگاه اجتماعی قدرتمندی همانند روحانیان ، فرماندهین ارتش ؛ بزرگان بازار و ... برخوردار نبودند اما از آنجا که برنامه توسعه اقتصادی دولت هرچه بیشتر نیاز به وجود تکنسینها و متخصصین را در رشته های مختلف توجیه می کرد ، بتدریج در نظام اقتصادی و فرهنگی و در سطح بالای اداری و حکومتی نفوذ کردند و زمام امور را در دست گرفتند.
2- کارکردهای مهم اجتماعی و تاریخی انتلکتوئل ها : این اقشار تحصیلکرده و یا انتلکتوئل دو کارکد تاریخی و اجتماعی مهم داشتند. از طرفی پل میان شرق سنتی و غرب مدرن محسوب می شدند که شیوه ی زندگی و آراء و عقاید آنها را در اینجا تبلیغ می کردند و به نوعی ناخواسته بازاریاب بنگاه های اقتصادی و شرکتهای اروپایی در ایران بودند و فضای لازم برای ورود کالاهای مصرفی خارجی را فراهم کردند.
و از سویی دیگر با آنکه برخلاف مرام روشنفکری از تعهد اجتماعی و درک صحیح و درست جامعه خویش و فرهنگ بومی ، عاجز بودند اما با طرح برخی از عقاید غربی و ترجمه آثار آنها توانستند زمینه های رشد نهضت روشنفکری را در ایران پی ریزی نمایند و مستقیم یا غیرمستقیم زمینه ساز شکل گیری گروه های مختلف چپ ، ملی گرا و مذهبی در کشور شدند که در جهت اصلاح و بازسازی وضعیت موجود مبارزه می کردند ...
ادامه مطلب

