تبليغاتX
جامعه شناسی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

تفاوت علوم طبيعي و علوم اجتماعي

عليرضا عزيزي

 

 مقدمه: وقتي از رنسانس به بعد روشهاي تجربه گرايانه ي علوم طبيعي (همچون فيزيك) در برخورد با طبيعت قدرت و توانايي خويش را در انتظام بخشيدن به رويدادهاي ظاهرا پيچيده و نامنظم طبيعي نشان داد و به آدمي ابزارهاي قدرتمندي براي شناخت و تسلط بر طبيعت بخشيد ، و به او نشان داد كه از طريق برخورد تجربي با طبيعت و به آزمون كشيدن تجربي ِ داده ها و فرضيه ها مي توان به معرفتي مطمئن پيرامون جهان ِ طبيعي دست يافت ، برخي از نظريه پردازان در حوزه هاي علوم انساني را نيز بدين سو متمايل كرد كه شايد بتوانيم با طرح نظام تئوريك فراگير و گسترده ، چيزي شبيه به نظريه ي نيوتن در فيزيك ، در عالم انساني نيز با همان فراگيري ، دقت و توانايي مسائل انساني را شناخته ، پيش بيني و حل و فصل نماييم و كم و بيش بر روند عمومي ِ زندگي اجتماعي مسلط گرديم.

اين توجه به نظام تئوريك فراگير از آنجا نشات مي گرفت كه انديشمندان علوم انساني ( چه در حوزه ي فلسفه ، الهيات ، اقتصاد و ... ) از ديرباز نسبت به گوناگوني ، تضاد و تنوع آراء گسترده اي كه در حوزه ي علوم انساني حاكم بود ، تشويش خاطر داشتند و در پي راهي بودند كه در اين حوزه نيز به معرفتي مطمئن و بين الاذهاني از مسائل انساني دست يابند و بر اين تضاد و تنش ميان نظريه پردازان خاتمه بخشند.

اينچنين شد كه جامعه شناسان اوليه ( همچون دوركيم ، سيمون و كنت ) با الگوگيري از روشهاي تجربي ِ علوم طبيعي ، از همگوني حوزه هاي علوم طبيعي و اجتماعي سخن گفته و بر لزوم تحقيق ِ تجربي در حوزه ي علوم اجتماعي تاكيد كردند اما در مقابل آنها نظريه پردازان ديگري ( همچون ديلتاي و ريكرت ) از تفاوت ذاتي حوزه هاي علوم طبيعي و اجتماعي سخن گفتند و اين محور بحثي طولاني را فراهم آورد كه تا به امروز نيز كم و بيش ادامه دارد.

در ادامه ي بحث ابتدا محتوا و مضمون مدعاي هر كدام از اين دو رويكرد را باز خواهيم كرد و سپس در رويكردي منتقدانه از طبيعت گرايي ، درباره ويژگي هاي تحقيق در علوم اجتماعي صحبت مي كنيم.

 

الف- طبيعت گرايي

نماي کلي: همانطور كه اشاره داشتيم طبيعت گرايان (يا پوزيتويست ها) بر همانندي علوم طبيعي و علوم اجتماعي تاکيد دارند و معتقدند كه علوم اجتماعي نيز بايد از روشهاي علوم طبيعي تقليد کند.

طبيعت گرايي در حوزه علوم انساني چنين هدفي را دنبال مي كرد. آنها در واقع انتقاد مي كردند كه قوانين علمي ِ برآمده از رويكرد تجربه گرايانه جداي از « ذهن » انسانها قرار دارند و در بيرون از آدميان، بايد كشف گردند اما تحليل هاي ارائه شده در علوم انساني « ذهني » هستند و قطعيتي در ارتباط آن با واقعيت خارجي وجود ندارد. بدين جهت طبيعت گرايان به پيش فرض هستي شناختي تجربه گرايان توجه نشان دادند كه تقريبا چنين چيزهايي بود:

1- در بيرون از ما ( انسانها ) جهاني خارجي وجود دارد.

2- بر اين جهان خارجي نظمي منطقي حاكم است و قواعد و قوانيني در نظام طبيعي وجود دارد.

3- انسان مي تواند با برخورد تجربي با واقعيت ، يعني از طريق ادراك مبتني بر حواس و استقراء ، به فهم قوانين و قواعد حاكم بر اين واقعيت ِ منظم دست يابد.

پيامد اين معرفت ، آن خواهد بود كه با كشف قواعد و قوانين نظام طبيعيت مي توانيم درباره ي رفتارهاي آينده ي آن دست به پيش بيني زده و آنها را تحت تسلط خودمان بگيريم.

طبيعت گرايان در حوزه ي علوم انساني تحت تاثير آموزه ي « وحدت علم » بودند. بدين مضمون كه علوم براي آنکه واقعا علوم باشند مي بايد يک رشته خصائص روش شناختي مشترک داشته باشند و اين خصائص مشترك را مي توان با تحويل علوم مختلف ( مثلا علوم اجتماعي ) به علوم مبنايي تر و زيرين تر ( مثلا فيزيك ) بوجود آورد.

سپس پرسش اصلي آنها بر اين پايه شكل گرفت: آيا در حوزه ي علوم اجتماعي نيز مي توانيم از معرفتي با چنين ساختار منطقي و معرفت شناختي اي بهره ببريم يا خير؟ بدين ترتيب طبيعت گرايي در حوزه ي علوم اجتماعي شكل گرفت.

 

طبيعت گرايي در حوزه ي علوم اجتماعي

طبيعت گرايي در علوم اجتماعي را مي توانيم بيشتر در آراء استوارت ميل و اميل دوركيم جستجو كنيم. ميل مي گويد هدف علم كشف نظمهاي موجود در جهان است و در اين جستجو تفاوتي ميان انسان و غير انسان وجود ندارد و همين كه توانستيد قانون حاكم بر اين نظم طبيعي يا اجتماعي را دريابيد مي توانيد درباره ي رفتار آينده آنها پيش بيني كنيد. در نتيجه رفتارش را كنترل كنيد و روند آنها را بعضا به جهتي دلخواه سوق دهيد. او معتقد است كه تقاوت علوم طبيعي و انساني صرفا در درجه ي پيچيدگي است نه ماهيت و موضوع آن.

دوركيم هم مي كوشيد براي جامعه شناسي حوزه ، موضوع و روش تحقيق مشخصي و متمايزي ارائه كند كه متمايز از فلسفه و روانشناسي فردي باشد. او مطالعات جامعه شناختي را تمركز بر « واقعيت هاي اجتماعي » دانست كه شامل نهادها ، رويدادهاي اجتماعي ، باورهاي فرهنگي و عرف و آداب اجتماعي مشتركي مي شود كه در جامعه جريان دارند و اتفاق مي افتند. او پديده ي خودكشي را به عنوان رويدادي اجتماعي در نظر مي گرفت كه غيرقابل تقليل به روانشناسي فردي است. به زعم او اين واقعيتهاي اجتماعي اگر چه به دست انسانها به وجود آمده اند ، اما بيرون از افراد قرار دارند و رفتارهايشان را مقيد مي كنند.

دوركيم در روش جامعه شناسي اش معتقد بود كه اين واقعيتهاي اجتماعي را بايد همچون « شيء » در نظر گرفت و با موضعي بي طرفانه ، بدون احساسات و پيش فرضها به مطالعه ي آنها پرداخته و تبيين هاي تاريخي ، علي و كاركردي از درون شان بيرون كشيده و پي به چرايي و چگونگي بهنجار بودن آنها را در جامعه ببريم.

همين ميل ِ به تبيين گرايي در علوم اجتماعي ، معرفت اجتماعي را به معرفت طبيعي نزديك مي كند كه در هر دو كوشش مي شود رويه هاي ظاهري رفتار اشياء يا انسانها را از طريق مكانيسم هاي علي زيرين آنها تبيين كرد.

اما در حوزه ي علوم انساني بطور كل ، نوع افراطي تري از طبيعت گرايي با عنوان پوزيتويسم منطقي نيز ظهور كرد كه در دوره ي كوتاهي توانستند نگاه ها را متوجه خود كند.

 

طبيعت گرايي افراطي: پوزيتويستهاي منطقي

پوزيتويستهاي منطقي در رساله ي وين چنين عنوان كردند كه « علم يعني توصيف تجربه » ، آنها به عنوان نهضتي فلسفي كه بجز در آلمان ، از دهه 30 تا دهه 60 در جريان فلسفه علم حرف اول را مي زدند ، معتقد بودند كه تنها راه شناخت مطمئن و يقيني رهيافت تجربه گرايانه است. اصل بنيادي مطرح شده از سوي آنها اصل « اثبات پذيري ، Verifiability principle » بود ، که يعني: « معناي هر قضيه همان روش اثبات درستي آن قضيه است ».  بدين ترتيب اگر اين قضيه متافيزيکي ِ «خدا بخشنده و مهربان است» را در نظر بگيريم از نظر پوزيتويست هاي منطقي اين گزاره اساسا بي معناست. يعني نه درست است و نه غلط ، چون روشي براي اثبات درستي آن نيست.

اما در مقابل اين گزاره كه «آمار طلاق در جامعه نزديك به 3 درصد است» گزاره اي معنادار است چرا كه مجموعه اي از روشهاي آماري و نمونه گيري وجود دارد كه از طريق آنها مي توانيم درستي يا نادرستي اين گزاره را به آزمون بكشيم.

بدين ترتيب آنها معنا را آن چيزي در نظر مي گرفتند که در تجربه قابل اثبات باشد و معتقد بودند كه تنها قضايايي که روشي تجربي براي اثبات آنها وجود دارد شناخت تازه اي به انسان مي بخشد.

 

حال بدين ترتيب به نظر مي رسد كه طبيعت گرايي را مي توانيم به دو دسته تقسيم كنيم:

1- طبيعت گرايي خفيف: كه معتقد است « مي توان » با روش شناسي علوم طبيعي به تحقيق در پديده هاي اجتماعي پرداخت.    

2- طبيعت گرايي شديد: كه معتقد است « مي بايد » با روش شناسي علوم طبيعي به تحقيق در پديده هاي اجتماعي پرداخت.

 

به نظر مي رسد كه در آراء اميل دوركيم مي توانيم رگه هايي از طبيعت گرايي خفيف را مشاهده نماييم ، حال آنكه ديدگاه پوزيتويستهاي منطقي بر طبيعت گرايي شديد نهاده شده است.

 

 

ب - ضد طبيعت گرايي

نماي كلي: همانطور كه پيشتر يادآور شديم ضد طبيعت گرايي بر « تفاوت ذاتي » علوم طبيعي و اجتماعي تاكيد مي كنند. آنها معتقدند كه در علوم اجتماعي ما با انسانها سرو كار داريم و همين تفاوت موضوع ، تفاوت روشها را نيز باعث مي گردد و بطور كلي چهارچوب تحليل و معرفت متفاوتي را مي طلبد.

ضد طبيعت گرايان به طور كل به دو دسته ي عمده تقسيم مي شوند:

1- آنهايي كه تفاوت علوم طبيعي و اجتماعي را در « روش » هاي متمايز ِ اين دو رشته مي دانند ، همچون ريكرت.

2- آنهايي كه تفاوت علوم طبيعي و اجتماعي را در « موضوع » ِ متمايز مورد بحث در اين دو رشته مي دانند ، همچون ديلتاي.

ريكرت بر كاربرد روشهاي كمي و آماري در علوم اجتماعي خرده مي گيرد و معتقد است كه كاربرد آمار در علوم اجتماعي نمودي سطحي از واقعيت را نشان مي دهد و باعث فهم عاميانه مي گردد. براي مثال در يك بررسي آماري از نسبت ميان سيگار و بيماري سرطان در نهايت پس از تحقيقات فراوان و گذاشتن وقت و هزينه بسيار ، اين نتيجه بدست مي آيد كه سيگار عامل پيدايش يا پيشرفت بيماري سرطان است كه به اين نتيجه شايد يك ذهن ساده ، بدون تحقيقات مفصل هم مي توانست برسد چرا كه اين يك امر « بديهي » است و شايد بتوانيم اينطور نتيجه بگيريم كه جامعه شناسي آماري در نهايت بديهيات را اثبات مي كند.

اما ديلتاي موضع خويش را بر تفاوت موضوع علوم اجتماعي نسبت به علوم طبيعي مي داند. در علوم اجتماعي انسان موضوع تحليل قرار مي گيرد كه نمي توان براي رفتارهايش قوانيني ثابت را كشف كرده و بر « قطعيت » آن تاكيد نمود.

هم ريكرت و هم ديلتاي معتقدند كه غايت ما در علوم اجتماعي تنها « فهم » پديده هاي اجتماعي است ؛ و منظور آن است كه در جامعه شناسي مي فهميم ، پيش بيني نمي كنيم.

 

پ - تفاوت علوم طبيعي و علوم اجتماعي

1- نقد نظام تئوريك فراگير : معرفت علمي در حوزه ي علوم طبيعي در جستجوي نظام تئوريك فراگيري است كه حداقل مدعي آن است كه مي تواند كليه ي روابط ميان اشياء و رويدادها را به كمك قوانيني خاص ، تحت نظمي منطقي درآورد و امكان پيشبيني وقايع و تسلط بر آنها را فراهم آورد.

اما پرسش آن است كه آيا پرسش آن است كه در علوم اجتماعي هم جستجوي چنين مدل تئوريك ِ فراگيري منطقي است؟ به نظر نمي رسد چرا كه رويدادهاي اجتماعي اغلب خاصيت تاريخي و فرهنگي دارند و زنجيره ي بي پاياني از عليت هاي اجتماعي بر آنها حكمفرماست كه در آن كنشگران بعضا خلاقيتها و نوآوري هايي از خود بروز مي دهند كه به كل پيشبيني ها را باطل كرده و رويدادها را به سمت و سوي ديگري مي كشد. بدين جهت در حوزه ي علوم اجتماعي بيشتر استفاده از نظريه هاي برد متوسط (theories of middle range) مرتون يا نوع ايده آل (ideal type) وبر منطقي تر به نظر مي رسد.

تئوريهاي برد متوسط به نظريه پردازي پيرامون وقايعي در دوره ي تاريخي خاص و زمان خاصي مي پردازند. مثل شورشهاي غله اي ، شورشهايي که در قرون وسطي بر سر نان رخ داد و يا در چين دوران کينگ بر سر برنج رخ داد ، که علتشان کمبود غذا و شايد احساس عام بي عدالتي بود.

درباره ي نوع ايده آل هم ، وبر معتقد است از جهتي ميان علوم انساني و علوم طبيعي همانندي وجود دارد چرا كه در هر دو گونه انسانها واقعيت اجتماعي يا طبيعي را در ذهن خويش سامانمند و نظام يافته مي سازند و شواهد بسياري براي اثبات نظريه هاي خويش ارائه مي دهند و اين واقعيت طبيعي يا اجتماعي است كه با ذهن انساني خود را تطبيق كرده و تبعيت مي كند و نه بالعكس ؛ و اينچنين چهره آشكارا ذهني دانش انساني ( طبيعي يا غيرطبيعي ) مشخص مي شود.

اما بازسازي نوع ايده آل در حوزه ي علوم طبيعي و اجتماعي با يكديگر متفاوت است. در علوم طبيعي مي توانيم نوع ايده آلي از روابط ميان اشياء و رويدادها بسازيم كه جنبه پايدار داشته باشد اما در حوزه ي علوم انساني اين نوع ايده آل از روابط ميان رويدادهاي اجتماعي جنبه ي موقتي و تاريخي – فرهنگي دارد.

بدين جهت مي توان عنوان كرد كه معرفت جامعه شناختي نوعا صورت يک نظام متحد قياسي از تئوري ها را به خود نمي گيرد بلکه کاوشي است بهره مند از تئوري براي تحليل حوادث تاريخ خاص.

 

2- نقد آزمون پذيري تجربي: در حوزه ي علوم طبيعي روال كار چنين است كه اغلب فرضيه هاي مطرح شده را به آزمون تجربي گذاشته مي شوند ( مثلا در شرايط آزمايشگاهي ) و اگر آن فرضيات توانستند از پس آزمون هاي تجربي برآيند به عنوان معرفت علمي مطرح مي شوند.

اما در حوزه ي علوم اجتماعي آزمون پذيري تجربي تئوريها بسيار مشكل و بعضا ناممكن است. براي مثال آيا مي توان اين ادعاي ماركس را كه نفي مالكيت خصوصي و اجتماعي شدن توليد به برابري و عدالت مي انجامد به آزمون تجربي گذارد؟ اين كار تقريبا غيرممكن است.

پس به نظر مي رسد كه در علوم اجتماعي تئوريها به صورت کل مورد آزمون قرار نمي گيرند بلکه اجزاء گوناگون شان با دلايل مستقل ارزيابي مي شوند. براي مثال وقتي هابرماس نظريه ي ماركس را درباره ي نظام سرمايه داري به چالش مي كشد ، تنها در بخشي از نظريات او پيرامون ماترياليسم تاريخي ، دست به استدلالهاي منطقي مي زند و مي كوشد ديدگاه هاي متفاوتي را جايگزين آن سازد.

 

3- تفسير بجاي تبيين: رايجترين موضع ضد طبيعت گرايي در برابر علوم طبيعي آن است كه در علوم طبيعي بر رويكردهاي تبييني تاكيد مي رود و جستجو و كشف مكانيسم هاي علي را دستور كار قرار داده اند ، اما علوم اجتماعي حداقل در برخي گرايشها ( همچون مردم شناسي ) تنها بدنبال تفسيرهايي از رفتارهاي معني دار انسانها مي باشند.

 

4- تلقي پيشيني ، تلقي پسيني: يكي از شارحان انديشه ي ضد طبيعت گرايي پيتر وينچ است. او معتقد است كه تفاوت علوم طبيعي و اجتماعي در آن است كه در علوم اجتماعي روشي كه براي بررسي افراد به كار گرفته مي شود ، مبتني بر تلقي پيشيني از انسان است و اين تلقي ِ پيشيني مبتني بر پيش زمينه هاي فلسفي نظريه پرداز اجتماعي است. منظور وينچ از فلسفه شناختهايي است كه از راه تجربه به دست نمي آيد و علم خودش نمي تواند به آن شناخت دست پيدا كند ولي به آنها نيازمند است و بدون آنها پا نمي گيرد.

به عبارت ديگر در نظريه پردازي اجتماعي ، محقق با داشتن پيش فرضهايي درباره ي انسانها به درون زندگي ِ اجتماعي وارد مي شود و اعمال و رفتار آدميان را مورد بررسي علمي قرار مي دهد اما در علوم طبيعي تلقي پسيني از اشياء و جهان طبيعي وجود دارد ( حداقل در استقراء گرايي ِ سطحي )، محقق از هيچ نوع پيش برداشتي را در ذهن نمي پرورد و تنها پس از برخورد و لمس و ارتباط نزديك با رويدادها ، يا اشياء و اجسام آنها را درك كرده و شناختي از آنها بدست مي آورد.

 

5- علوم اجتماعي ؛ تمركز بر اعمال قصدي: وينچ معتقد است كه عمل اجتماعي يك عمل معني دار است كه از طريق زبان صورت مي گيرد و انسان در محدوده ي زبان است كه مي انديشد و عمل مي كند.

معناي كنش اجتماعي در گرو فهميدن آن است و فهميدن كنش خود در گرو تبعيت از قواعدي است كه زندگي اجتماعي بر آنها پايه گذاري شده است. وينچ معتقد است كه اين قواعد همواره به خوبي فهميده نمي شوند بلكه بايد با آنها زندگي كرد تا آنها را بفهميم (شايد چيزي نزديك به مفهوم knowing how در پديدارشناسي ، يا زيست جهان ِ هابرماسي) اين قواعد از طريق زبان و عمل اجتماعي به نسل هاي بعدي منتقل مي گردند. وينچ در مقابل مي گويد كه در برابر عمل معني دار اجتماعي انسانها ، پديدارهاي طبيعي بي معني هستند.

بحث از تفهم ِ اعمال بشري كه طبق قواعد زندگي اجتماعي صورت مي گيرد پاي تاويل گرايان را به حوزه ي علوم انساني باز مي كند. تاويل گرايان تحت تاثير ضرورت توجه به معناهاي رفتار كنشگران و پيامدهاي آنها معتقدند كه توضيح در علوم اجتماعي بايد صرفا به معناي پرده برداشتن از اين معناها باشد. پرده برداشتن از معناي اعمال قصدي بدين معني است كه اعمال را بر حسب اين كه از نظر خود ِ كنشگران چگونه به نظر مي رسند و آنها چه تصوري از آن اعمال دارند ، تبيين و توصيف كرد.

 

6- انتقاد به طبيعت گرايي ِ اجتماعي ؛ جنبه ي ظاهري و باطني اعمال بشري: پيش تر اشاره كرديم كه موضع استوارت ميل بر آن بود كه هدف علم كشف نظمهاي موجود در جهان است و اين امر ميان علوم انساني و طبيعي تفاوتي نمي كند و تنها با كشف قوانين نهفته در اين نظمها مي توان چگونگي رخداد آنها را در آينده پيشبيني كرد. دوركيم هم بر توجه به پديده هاي اجتماعي همچون اشياء توجه داشت. سخن آن است كه نظمهاي اجتماعي از رفتارهاي مشابه آدميان بر مي خيزد اما سوال وينچ آن است كه اين مشابهت ها از كجا مي آيد؟ او انتقاد مي كند كه مشابهت را بايد در معني كنشهاي بشري كشف كرد و نه صورت در صورت ِ آن ؛ اعمال بشري يك صورت ظاهري دارد و يك انگيزه ي دروني. وينچ خرده مي گيرد كه دوركيم و ميل تنها به ظواهر اعمال آدميان توجه داشته اند.

 

7- قواعد در برابر قوانين: وينچ تاكيد مي كند كه علوم اجتماعي با تفهم اعمال بشري سروكار دارد و اين تفهم از طريق درك قواعدي كه زندگي اجتماعي بر پايه ي آنها استوار شده است ، ممكن مي گردد. اين قواعد در روابط متقابل آدميان با يكديگر شكل مي گيرند و خاصيت اعتباري و قراردادي دارند و ذاتا فرهنگي و تاريخي هستند.

اما در علوم طبيعي ما با قوانين روبرو هستيم. قوانين در علوم طبيعي حكايت از وجود يك سري روابط پايدار ميان اجسام و اشياء دارد كه به لحاظ عدم درك خود ِ آن اشياء از اين روابط ، ثابت ، هميشگي و تغيير ناپذيرند.

 

8- تفاوت در قابليت پيشبيني : پيش بيني پذيري در علوم اجتماعي هيچگاه به پاي علوم طبيعي نمي رسد. علوم اجتماع پيشبيني مي کنند اما پيشبيني هاي علوم اجتماعي نه دقيق است و نه قابل اعتماد. چرا كه اولا كنشگر اجتماعي از حداقلي از مقاومت در برابر قواعد برخوردار است و در شرايط مشابه ممكن است به گونه ي متقاوتي عمل كند و دوما قواعد اجتماعي كه كنشگران در زمينه و چهارچوب آنها دست به كنش مي زنند ، خود تابع تحولات ديگري مي باشند كه شامل زنجيره هاي بي پاياني از عليت هاي اجتماعي است و همين امر كار پيش بيني پذيري علوم انساني را با مشكل مواجه مي سازد. اما در علوم طبيعي اشياء در برابر قوانيني كه در روابط ميان آنها حاكم است ، مقاومتي نشان نمي دهند ، يا مقاومت آنها براحتي در چهارچوب همان قوانين قابل پيشبيني و اندازه گيري است. بدين جهت پيش بيني در علوم طبيعي بسيار مطمئن تر از علوم اجتماعي است.

 

9- تفاوت ِ نوعي ِ تبيين ها: هم در علوم طبيعي و هم در برخي از گرايشهاي علوم اجتماعي بر تبيين پديده ها و كشف زنجيره ي علت و معلولي رويدادها تاكيد مي رود. اما سخن ضدطبيعت گرايان آن است كه نظم رويدادها در علوم طبيعي غيرارادي بوده و از روي ناآگاهي است و صرفا شامل يك سري روابط مكانيكي ميان اجسام و اشياء مي باشد. اما مفهوم نظم در حوزه ي علوم اجتماعي معناي ديگري دارد. نظم شكل گرفته در جوامع انساني محصول كنش هاي آگاهانه افراد درگير در آن جامعه مي باشد و اين نظم تحت تاثير يك سري پيش فرضهاي پذيرفته شده ( براي مثال لزوما احترام به قانون ، اطاعت ، فرمان پذيري و ... ) اتفاق مي افتد.

بدين جهت براي تبيين در حوزه ي علوم اجتماعي ابتدا مفسران و تحليلگران بايد از معناي كنش افراد درگير آگاهي يابند يعني باورها ، تمنيات ، و نيات افراد خاص درگير در آن مورد خاص. و براي فهم انگيزه هاي افراد نخست بايد قواعد و قراردادهاي اجتماعي كه اين كنشهاي خاص در درون آن صورت مي گيرد مشخص سازند.

باز هم مفسران و تاويل گرايان نمي توانند به همين بسنده كنند و كار رادر همين جا متوقف كنند. قراردادها و نهادهاي يك گروه خاص ، پيش فرضشان مجموعه اي از مفهوم پردازيهاي بنيادين يا مفروضات پايه اي در مورد انسانها ، طبيعت و جامعه است. اين مفهوم پردازيها را مي توان معناهاي پايه اي و شكل دهنده يك صورت و شكل از زندگي ناميد.

مشخص كردن انديشه هاي پايه اي و مفهوم پردازيهاي اساسي نهفته در زير اين رويه هاي اجتماعي ، نشان داده خواهد شد كه چگونه جنبه هاي مختلف نظم اجتماعي به يكديگر مربوط اند ، و چگونه نظم اجتماعي يك كل منسجم را تشكيل مي دهد.

 

10- تفكر استعلايي و بازانديشي مداوم: در حوزه ي علوم طبيعي ما با قوانين سرو كار داريم كه نشاندهنده روابط پايدار اشياء و رويدادها با يكديگر است. نظريه نيوتن پيرامون روابط ميان اشياء و رويدادها در طبيعت ، حداقل در سرعتهاي پايين ، همواره صادق است ( البته اگر بحثهاي فلسفه ي علم را ناديده بگيريم! ).

اما در حوزه ي علوم اجتماعي ما با قواعد سرو كار داريم كه نشاندهنده روابط موقتي ، اعتباري ، تاريخي و فرهنگي ميان افراد در درون آن جامعه مي باشد و بر حسب دوره هاي مختلف تاريخي ممكن است اين قواعد تحول يابد. بدين جهت نظريه پردازي در حوزه ي علوم اجتماعي نيازمند تفكر استعلايي درباره ي واقعيتهاي اجتماعي و سپس بازانديشي مداوم درباره ي آن مي باشد تا هر چه بيشتر نظريه را با تحولات اجتماعي روز همراه سازد. نمونه ي آنرا مي توانيم در تحولات نظريه ي ماركسيستي ببينيم كه چگونه از دوران سرمايه داري اوليه تا سرمايه داري متاخر ( از ماركس به ارتدوكس ها ، ساختارگراها ، هگلي ها ، فرانكفورتي ها و ... ) تحولات عظيم و بعضا بنياديني در آن صورت گرفته است.

 

 

ت - بازسازي طبيعت گرايي و ضد طبيعت گرايي

1- طبيعت گرايي ِ اصلاح شده

طبيعت گرايي اصلاح شده ي ضعيف مي گويد آنچه از طبيعت گرايي در علوم اجتماعي باقي مي ماند « تبيين علي و دقت ورزي در مقام استدلال تجربي » است و آنهم نه در حوزه ي علوم اجتماعي تفسيري ، که مبتني بر تفسير اعمال و افعال عيني و اجتماعي و معنادار فاعلان است. طبيعت گرايي اصلاح شده جريان عمده اي در علوم اجتماعي معتبر معاصر است.

 

2- ضد طبيعت گرايي اصلاح شده

همانطور كه اشاره شد ضد طبيعت گرايي افراطي بر آن بود که روش تحقيق در همه علوم اجتماعي يکي است و آن هم روش تفسيري است و موضوع علوم اجتماعي هم موضوع مشخص و مستقلي است و آن افعال معنادار انساني است.

اما شواهد نشان مي دهد كه در علوم اجتماعي با طيفي از الگوهاي تبييني روبرو مي شويم که از تفسير افعال معنادار گرفته تا تحليل اشکال مختلف عليت اجتماعي همه را شامل مي شود.

پس ضد طبيعت گرايي خفيف شكل مي گيرد كه معتقد است تنها روش برخي از علوم اجتماعي با روش علوم طبيعي تفاوت جوهري دارد ، يعني همان روش تفسيري ، مثل زماني که پديده ي اجتماعي بوسيدن درهاي حرم امام رضا توسط مردم را تفسير مي كنيم ، مي توانيم به مكانيسم هاي علي آن كاري نداشته باشيم و صرفا در پي بازنمايي آن فضاي مفهومي خاص باشيم.

 

منابع:

فلسفه ي امروزين علوم اجتماعي ؛ نگرشي چند فرهنگي / برايان في ؛ ترجمه خشايار ديهيمي ، تهران: طرح نو ، 1384.

تبيين در علوم اجتماعي: درآمدي به فلسفه علم الاجتماع / دانيل ليتل ؛ ترجمه عبدالكريم سروش ، تهران: موسسه فرهنگي صراط ، 1373.

علم هرمنوتيك / ريچارد ا. پالمر ؛ ترجمه محمدسعيد حنايي كاشاني ؛ تهران: نشر هرمس 1377.

درسهايي در فلسفه ي علم الاجتماع / عبدالكريم سروش ؛ تهران: ني ، 1376.

كشاكش آراء در جامعه شناسي / استيون سيدمن ؛ ترجمه هادي خليلي ، تهران: ني 1386.

مباحث درسي: پوزيتويسم منطقي ، كانت ، پديدارشناسي.

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 8:51 | لینک ثابت |