تبليغاتX
جامعه شناسی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

تفكر تئولوژيك در عصر حاضر

عليرضا عزيزي

روز پنج شنبه ( ديروز ) رفته بودم جهاد دانشگاهي براي جلسه « تفكر تئولوژيك ( الهياتي ) در عصر حاضر » با حضور دكتر بيژن عبدالكريمي ، محقق و استاد فلسفه ، كه بحثهاي بسيار بسيار جالبي در آن جلسه مطرح شد.

به نظرم براي ما آدمهايي كه مي خواهيم هم مدرن زندگي كنيم و هم به كلي معنويت را از زندگيمان دور نسازيم ، و به عبارتي ديگر مذهبي هاي حقيقت گراتري باشيم ، شناخت آسيب هاي آن الزامي است ، و تفكر تئولوژيك يكي از اين آسيبها مي باشد.

و اين گزارش آن جلسه است :

نكته : آنجاها كه از دو گيومه (( استفاده شده )) حرفهاي خودم است.

 

« تئولوگ انسانی خودخواه است ،

او به حقیقتی که در ذهن خود ساخته متعهد است ،

نه حقیقتی که در جهان بیرونی او ، واقعا هست و وجود دارد »

 

بررسي تفكر تئولوژيك ( الهياتي ) در عصر حاضر 

 

اجازه بدهيد در ابتداي صحبت كمي از درباره اهميت بحث مطرح شده سخن بگوييم. شما اگر به تاريخ چند صد ساله اخير اين مملكت مراجعه كنيد ، و تاريخ انديشه و انديشه ورزي را در فلسفه ، كلام و ... بررسي كنيد ، بخوبي متوجه مي شويد كه در ميان مردم ما و در تاريخ انديشه مان ، هيچگاه نظام هاي فكري با پيش فرضهاي سيستماتيك متفاوت ، گوناگون و حتي متضاد ، آنطور كه بطور مثال ميان اصحاب كليسا و روشنفكران در چند صد ساله اخير در اروپا مطرح بوده ، وجود نداشته است.

به نظر مي رسد كه در تاريخ انديشه ما ، قاعده چنين بوده كه رقباي فكري همواره با پيش فرضهاي مشخص ، مشترك و پذيرفته شده اي با يكديگر به بحث و جدل مي نشسته اند ، و هميشه بحثهاشان از « بعد از » پذيرش پيش فرضها آغاز مي شده است و در بنياد انديشه شان آنچنان شكاف بزرگ و عميقي مشاهده نمي شود و اگر رويكردي بوده كه در اساسي ترين پيش فرضها نيز به مخالفت بر مي خواسته هرگز امكان رشد و خودنمايي نمي يافته است.

اگر علت اين عدم وجود برخورد آراء و تمايز افكار را ناشي از وضعيت اجتماعي و سياسي حاكم دانسته و بگوييم حاكمان اجازه انديشه ورزي را به روشنگران و روشنفكران و متفكران اين مملكت نمي داده اند ، در واقع به طور سطحي اين آسيب تاريخي و جامعه شناختي مان را بررسي كرده ايم و هرگز نتوانسته ايم به لايه هاي زيرين تر اين مسئله راه يابيم.

حال در اين جلسه سعي داريم به يكي از علل عميق تر اين مسئله بپردازيم و آنهم مسئله وجود و نهادينه شدن « تفكر تئولوژيك » در حيات فكري اين مملكت ( و ديگر مملكت ها ) مي باشد.

پس چهارچوب اصلي بحثمان را اينگونه پي مي ريزيم كه اولا : مراد از تفكر تئولوژيك چيست ؟ و دوم اين كه : شآن و جايگاه آن در انديشه معاصر چگونه است ؟

پيش از اين كه بحث را شروع كنيم به عنوان يك تذكر بگوييم كه هدف ما از نقد تفكر تئولوژيك ، نقد دين و دينداري نيست ، چرا كه اگر دين را « نسبت انسان با امر قدسي » بناميم ، تفكر تئولوژيك به كلي از آن دور مي باشد.

آغاز بحث : وقتي به سنت اديان عبري ( اديان ابراهيمي ) نگاه مي كنيم متوجه مي شويم كه همواره پس از شكوفايي و بروز مذهبي تازه در ميان مردم ، مثل يهوديت ، مسيحيت يا اسلام ، پس از مدتي كه از استقرار آن مذهب مي گذشته گروهي از مومنين متعصب به آن مذهب بر مي خواسته اند تا با شبهه كنندگان و مخالفان آن به مقابله برخيزند. بهمين لحاظ نظام هاي كلامي گسترده اي را پي مي ريخته اند كه بوسيله آن به شبهات پاسخ گويند و از همين جا بوده كه كم كم تفكر تئولوژيك در ميان آنها ( خواه هر كدام از اين مذاهب بزرگ ) شكل مي گرفته است. كه ويژگي هاي آنرا در ذيل ذكر مي كنيم :

1- اين تفكر ، پيش از هر چيز يك تفكر « جدلي » است كه بيش از آنكه دغدغه « فهم حقيقت » را داشته باشد ، دغدغه دفاع از « باورهاي تاريخي اش » را دارد.

مثل علم كلام كه دغدغه اصلي اش پرداختن به شبهات است و آنها هر پرسشي درباره دين را به منزله يك « شبهه » در نظر مي گرفته اند. همانطور كه مي دانيد بين پرسش و شبهه تفاوت است. پرسش براي فهميدن چيزي كه نمي دانيم ، مطرح مي شود اما شبهه با منظور خاصي صورت مي گيرد ، پشت آن غرضي نهفته است ، اين كه گويي شبهه آفرين با اين عمل خود مي خواهد نقطه ضعف پيدا كند و در ايمان امت ديني سستي و خللي وارد نمايد. (( تفكر تئولوژيك همواره نسبت به اين پرسشهاي ديني بدبين بوده است )).

2- تفكر تئولوژيك به تاريخي بودن باورهاي خود آگاه نيست. او متوجه نيست كه انديشه او در يك جغرافياي خاص ، و در يك برهه تاريخي خاصي شكل گرفته اند ، و اين عدم آگاهي باعث مي شود آنها گمان كنند كه باورهايشان همواره حقايقي ازلي و ابدي هستند.

3- ويژگي ديگر اين تفكر ، « دوري بودن » آن است. به اين معنا كه همواره استدلال هايشان براي اثبات حقانيت بر باورها ، مبتني بر پاره اي مفروضات از پيش پذيرفته شده است. كه اگر شما آن پيش فرضها را بپذيريد ممكن است بتوانيد به استدلال هايشان هم تن بدهيد و اگر اين مفروضات از پيش تعيين شده را نپذيرفتيد استدلال ها ديگر بي اهميت مي شوند.

اين پيش فرض گرايي درباره تمامي نظامهاي فكري صادق است. (( مثلا در ليبراليسم پذيرفته شده كه انسان خردمند است و مي تواند تنها با خرد خود و تجربيات زندگي اش به فهم درستي از واقعيت زندگي اش برسد ، اين پيش فرض انديشه ليبرال است ، اين پيش فرضها را بدون استدلال بايد پذيرفت )).

اما مسئله اينجاست كه اين پيش فرض گرايي در نظامهاي تئولوژيك دچار « دور » مي شود. بدين معني كه در اين سيستم فكري ، بخشهاي مختلف بطور متقابل يكديگر را پشتيباني مي كنند و اثبات بخش ( الف ) مستلزم پذيرش بخش ( ب ) در درون سيستم ، و اثبات بخش ( ب ) باز قبلا مستلزم پذيرش بخش ( الف ) در درون اين سيستم مي باشد. مثلا پذيرش مقدس بودن كتاب آسماني نياز دارد كه ابتدا به نبوت ايمان بياوريم ، ولي باز براي ايمان آوردن به نبوت نياز داريم كه كتاب آسماني را مقدس بدانيم !

4- همانطور كه اشاره شد تفكر تئولوژيك بعنوان يك « سيستم » مطرح مي شود كه در آن همه اجزاء در رابطه هماهنگ و متناسبي با يكديگر قرار دارند. اصولا نگرش سيستماتيك به جهان واقعي در تمامي نظامهاي فكري ديگر نيز وجود دارد اما در تفكر تئولوژيك اين تناسب و هماهنگي به قيمت حذف تمامي موارد تناقض آميز بدست مي آيد.

مسئله اينجاست كه در تفكر غيرتئولوژيك تناقض ها در رابطه ديالكتيكي با سيستم ، « سنتزي » را باعث مي گردند كه در آن چيز تازه اي بدست مي آيد اما در نظام هاي تئولوژيك تناقض هاي فكري بكلي ناديده گرفته مي شوند.

تفكر غير تئولوژيك نسبت به مواد نقض وجدان بيداري دارد و به دقت سعي مي كند كه آنها را بررسي كرده و منطقي براي آن بيابد. در واقع در اين نوع تفكر هميشه نسبت به آن قسمت از واقعيت كه خارج از سيستم فكري قرار مي گيرند نگراني وجود دارد. و اصلا ويژگي متفكر اصيل نيز همين است كه به موارد نقض توجه داشته و دلنگران آن بوده و همواره به آنچه « هست » مي پردازد و خود را به كلي تابع « وجود و هستي » مي كند.

اما در مقابل متفكر اصيل ، انسان تئولوگ واقعيت بيروني و حقيقت را با ساخت ذهني خودش و باورهاي تاريخي اش تطبيق مي دهد.

دقيقا مثل همان راهزني كه سر گردنه را گرفته بود و تختي هم آنجا گذاشته بود كه هر انساني كه از آنجا رد مي شد ، مي گرفتش و روي تخت درازش مي كرد و دستور مي داد اگر قدش از تخت بلندتر است اضافاتش را ببرند و اگر از اندازه تخت كوتاه تر است آنقدر بكشندش كه به اندازه طول تخت شود. تنها آدمهايي آنجا شانس زنده ماندن داشتند كه قدشان دقيقا منطبق با تخت مذكور بود !

در تفكر تئولوژيك نيز يك چنين تختي وجود دارد ، آنها هميشه واقعيت را به قامت انديشه خود در مي آورند و اين تقليل همواره به اين ختم مي شود كه واقعيت جان مي بازد و روحش را از دست مي دهد. 

5- ويژگي ديگر تفكر تئولوژيك ، اسطوره اي بودن آن است كه همه اين اسطوره ها برخاسته از ذهن ايشان مي باشد. آنها همواره دوست دارند كه نيروهايي فراطبيعي و فراانساني را در نظر آورند كه زندگي و سرنوشت همه انسانها را تحت سيطره خود دارد. (( مثل اين كه مثلا خاك كربلا فلان تاثير را دارد و از اينجور حرفها ... )).

6- در تفكر تئولوژيك مرز ميان اسطوره و تاريخ فرو مي ريزد. اين كه واقعا چه چيزي روي داده است و چه چيزي بايد روي داده باشد !

تئولوگ همواره گزارش تاريخي اش را از نظام ايماني اش مي گيرد ولي وانمود مي كند كه اين تاريخ است كه مبين نظام اعتقادي اش مي باشد. كه اين به « تاريخ سازي تئولوژيك » معروف است و يا « دروغ گويي مقدس ». البته منظور من از دروغ هرگز جنبه اخلاقي ندارد و نوعي شارلاتانيسم نيست. بلكه تئولوگ با خودش فكر مي كند چون نظام فكري اش حقيقت محض است ، پس تاريخ نمي تواند متضاد با آن باشد ، پس حتما تاريخ اينچنين روي داده است. ( تئولوگ مي انديشد كه مسيح پس از مصلوب شدن دوباره زنده شده است ، يعني تاريخ در ذهن تئولوگ نمي تواند غير اين باشد ).

7- تفكر تئولوژيك ، بر خلاف آنچه ظاهرا مقدس به نظر مي رسد نوعي تفكر « خودبنياد » است. كه بيشتر از تعهد بر فهم حقيقت به دفاع از سيستم باورهاي خود تعهد دارد در حالي كه انديشه غير تئولوژيك يا اتنولوژيك متعهد به نفس هستي و خود حقيقت هستند. نكته اين جاست كه معرفت ذاتا هيچ گاه تابع اميال و خواسته هاي فرد نمي توانند باشند ، معرفت هميشه تابع چيزي است ، آنچه قرار است شناخته شود ، او خود را بر ذهن انسان تحميل مي كند. و اين در حالي است كه تفكر تئولوژيك ساخت ذهني و ايده آلهاي خود را به واقعيت تحميل مي كند و از اين نظر خودبنياد است.

8- در تفكر تئولوژيك ب همه چيز مثل علم ، منطق ، عقل ، تجربه ، تاريخ و ... برخورد ابزاري و دوگانه مي شود. تئولوگ از علم تا آنجا دفاع مي كند كه به ياري اثبات باورهاي خودش بيايد مثل اثبات وجود نظم در اين عالم يا خدا . اما آنجا كه علم پاره از باورهاي او را زير سوال مي برد آنگاه ديگر فرياد بر مي آورد كه : علم قطعيت ندارد ، نتايجش احتمالي است ، اعتمادي به علم نيست و از اينجور حرفها ... در مورد عقل هم همينطور ، تا زماني كه براهين عقلي باورهاي او را تاييد مي كنند ، از آن استفاده مي كند اما همين كه عقل بشري بر برخي از باورهاي او خط قرمز كشيد آنوقت ديگر : پاي استدلاليان چوبين بود ...

اين نوعي مواجه دوگانه با منابع معرفتي است.

9- تفكر تئولوژيك با گنوسيسيسم نيز ارتباط دارد. گنوسيسيسم معتقد به حوزه هاي تاريكي و رازآلودي هستند كه هيچكس را توان رسيدن به آن جا نيست. اما در تئولوژي حدود تفكر رازورزانه مشخص نيست و همين رازآلود بودن برخي از حوزه ها ، ابزاري براي كوبيدن عقل مي شود. مثلا اگر در تئولوژي مسيحي بگوييم چگونه خدا هم يكي است و هم سه تا ، مي گويند تو نمي فهمي ! عقلت قد نمي دهد و غيره ... بايد ايمان بياوري تا بفهمي ! و در تئولوژي مسئله اينجاست كه هميشه تنها يك عده مخصوص و افراد خاص هستند كه به اين حوزه هاي مرموز ارتباط دارند و براي بقيه تعيين و تكليف مي كنند. گنوسيسيسم يعني اين كه براي هيچكس قابل دسترس نيست ، نه اين كه براي يك عده هست و براي عده اي ديگر خير !!!

10- تفكر تئولوژيك به لوازم و نتايج روش شناختي اش آگاه نيست. به طور خلاصه اينكه او اهل انصاف نيست. روش هميشه حكم شمشير دو لبه را دارد. با هر ضربه اي كه به رقيب مي زنيد ضربه اي هم به خودتان وارد مي شود. بطور مثال اگر در جريان يك دعوا فحش بدهيد ، به طرف مقابل تان اين اجازه را داده ايد كه او هم به شما فحش بدهد ، و اگر محترمانه برخورد كنيد ، دعوا را طوري پيش مي بريد كه طرف مقابل هم مجبور است محترمانه با شما برخورد كند. روش هاي شما نوعي بازي تان را تعيين مي كند.

نظامهاي تئولوژيك همواره به خودشان اجاهز مي دهند كه از روشهاي خاصي براي اثبات حرفهايشان استفاده كنند اما اگر طرف مقابل نيز از همين روشها استفاده كند آنگاه او را و روشش را محكوم مي كنند. مثلا تئولوگ براي اثبات حرفش از تاريخ شاهد مي آورد اما اگر طرف مقابل هم از همان تاريخ مورد نقضي را بياورد مي گويد ، خير ، اين نقل قول متواتر نيست ، مستندات تاريخي تان محكم نيست و از اينجور حرفها ... اين برخوردي دوگانه و رياكارانه است.

11- تئولوژيست ها حتي با منابع معرفتي خودشان هم دو گانه برخورد مي كنند : تا آنجايي كه آيات و روايات مقدس و مورد اعتقاد خودشان ، باورهاي از پيش تعيين شده و تاريخي شان را اثبات مي كنند ، آنها را مي پذيرند اما همين كه به آيه يا حديثي مي رسند كه مورد نقضي بر باورهاشان مي باشد ، در صحت آن شك مي كنند (( يا حرفهايي مي زنند مثل اين كه آن دوره اينطوري بوده و حالا اينطوري است و ... )).

12- تئولوگ ها همواره به لحاظ خودبنياد بودن انديشه شان ، و عدم تعهد به حقيقت ، معنا را در زندگي شان از دست مي دهند و به نوعي نيهيليسم دچار مي گردند. ما دو گونه نيهيليسم داريم : يكي نيهيليسم سكولار كه معتقد است هيچگونه حقيقت استعلايي و امر مقدسي وجود ندارد. دومي نيهيليسم تئولوژيك كه به ظاهر پر از حقيقت و امر قدسي است اما در باطن به باورهاي خودش ايمان دارد و از حقيقت دور است.

ماهيت گزاره هاي تئولوژيك همواره اين است :  I want …  ( من مي خواهم ! )

من مي خواهم باور كنم كه نور محمدي از ازل بوده و تا ابد نيز خواهد بود ! يا فلان شخصيت مذهبي بزرگترين چهره روي زمين است !

13- در نظام فكري تئولوژيك همواره نوعي ثنويت وجود دارد. و آن هم تمايز بين چيزهاي مقدس و نامقدس است. در اينجا ما با تاريخ مقدس و تاريخ غير مقدس ، با جغرافياي مقدس و جغرافياي نامقدس (( و شايد هم نژاد مقدس و نامقدس ، مثل همين سيدهاي خودمان )) و اينجور چيزها طرفيم . مثلا در اين تفكر سنت ابراهيمي همواره مقدس است و ديگر سنت هاي ديني مثل هندو و يا چيني همگي نامقدس اند و راهي به حقيقت ندارند.

14- در تفكر تئولوژيك ما همواره با نوعي ادبيات و زبان خاص نيز مواجه ايم. مثلا براحتي نمي شود نام پيامبر اسلام را « محمد » خالي گفت ، بايد حتما بگويي « محمد ( ص ) ». هر چند كه ادبيات فرقه اي و محدود بوده و هرگز عام و جهاني نيست.

 

در پايان بايد گفت كه باز هم تكرار مي كنيم ، نقد تفكر تئولوژيك بهيچ وجه نقد دين و خداشناسي نيست.

حال چنين به نظر مي رسد كه براي انسان اين عصر تنها دو امكان وجود دارد : يا بايد الگوي سكولاريسم غربي را بپذيرد و يا بايد به تفكر تئولوژيك پناه ببرد.

و حال مي پرسيم آيا واقعا راه ديگري غير از اين دو نمي تواند وجود داشته باشد ؟ آيا نمي توانيم از يك نحوه تفكري كه نه سكولار و نه تئولوژيك باشد سخن بگوييم ؟ به گمان من اين امكان جدي است و تفكر آينده بشريت از اين سنخ مي باشد.

 

پايان

نوشته شده توسط گروه جامعه شناسی در جمعه بیست و سوم تیر 1385 ساعت 10:59 | لینک ثابت |