شايد نتوان پيشامدهاي زندگي را به دو دسته ي مشخص خوشايند وناخوشايند تقسيم كرد ،ولي انسان ها را لااقل در يك نگاه سطحي و كلي مي توان به دو دسته تقسيم كرد .هر چند همچنان كه خواهم گفت همه ي انسان ها در واقع يكي هستند وهمه سرگرم بازي بي پاياني هستند كه در ان بازنده وبرنده با هم برابرند .با اين حال اگر بخواهيم انها را به دو دسته تقسيم كنيم ،دسته ي اول انسان هايي هستند كه نگاه خوشبينانه به زندگي دارند ودر ناگوارترين حوادث زندگي زيبايي را مي بينند ودسته ي دوم انسان هايي كه در خوشاينترين نغمه هاي زندگي اواي غم را مي شنوند .اما چرا عده اي نگاهي خوشبينانه به زندگي دارند و عده اي ديگر برعكس ؟ اين به دليل تفاوت در بك گراند انسان هاست .بك گراندي كه دست جبر زمانه بدون دليل يا دخالت خود فرد با قرار دادن هر فردي درشرايط خاص برايش رقم مي زند .اين بك گراند همان چشم اندازي است كه در كودكي شكل مي گيرد ووهر كس از پس ان وبا توجه به رنگ ان كه مي تواند تيره يا روشن باشد به زندگي نگاه وان را تفسير مي كند .
اينكه اين چشم انداز تيره باشد يا روشن تفاوتي ندارد ،نكته اينجاست كه رنگ اين بك گراند هيچگاه با انچه كه زندگي پيش روي افراد قرار مي دهد يكي نيست .وهر فردي در برخورد با جهان با تناقضات وتضادهاي بزرگي روبرو مي شود .هرچند شايد رابطه اي كمرنگ ومستقيم بين بك گراند ورخدادهاي اتي زندگي وجود داشته باشد .مثلا شرايطي كه براي يك فرد بك گراند روشن بوجود اورد ،همان شرايط باعث مي شود كه ان فرد نسبت به ديگران با حوادث خوشايندتري روبرو شود .ولي اين اصلا يك قاعده نيست وبروز اتفاقات ناخوشايند وخوشايند در زندگي هر فردي گريز ناپذير است .
پس هميشه انسان ها در يك گيجي مبهم به سر مي برند ،ومفهوم ((تفسير )) مكانيسمي است كه انسان ها براي فرار از اين گيجي ويكي شدن با رنگ بك گراند خود بكار مي برند.فرد با پس زمينه روشن ونگاه زيبا به زندگي براي يكي شدن با زمينه اش ورسيدن به ارامش-هرچند دروغين – هميشه سعي مي كند اتفاقات ناخوشايند زندگي اش رابا عينكي خوشبينانه نگاه كند وجنبه مثبت انها را ببيند .چنين افرادي وقتي به گذشته نگاه مي كنند ،سعي ميكنند رخدادهاي خوب وبد زندگي خود رابا ترتيبي به زعم خود قاعده مند در كنار هم قرار دهند وبا تفسيري كه فقط مفسرش را قانع مي كند ،در پس همه فرازها وفرودهاي زندگي خود معنايي بس حقيقي و غايتي بس ستودني را در ميابند.وبه اين نتيجه خرسند كننده مي رسند كه دستي نامرئي در چيدمان زندگيشان دخيل بوده ،چنان كه گويي همه هستي افريده شده تا چنين چيدماني از زندگي براي انها فراهم ايدواز دل ان نتيجه اي واضح وزيبا خارج گردد.فردي با چنين ديدگاهي حتما بودن وديده شدن خود را باور دارد .اما برعكس فردي با بك گراند تيره دنيا را انطور كه لازمه يكي شدن با بك گراندش است ،تفسير مي كند .ديدن واقعيات تلخ وگريزناپذير زندگي كار خيلي سختي نيست .البته اينها همه تفسير است .اما اينكه حقيقت چيست ؟ من نمي دانم .شايد اصلا هيچ كس نداندو همه انچه به ذهن من مي رسد ومي نويسم وديگران تا بحال گفته ونوشته اند همه اش تفسير باشد نه حقيقت.پس نه تنها من كه اگر نه همه ،اكثر ادم هاي هاج وواج مانده هم نمي دانند .عده اي نمي دانند كه نميدانند ،عده اي هم مي دانند كه نمي دانند اما به هر حال ندانستن را به مشقات دانستن ترجيح مي دهند . بين اين دو گروه من فكر مي كنم وضع گروه اول بهتر از گروه دوم باشد .هرچند كه اين افراد همچون گروه دوم ،هميشه در توهم خواهند ماند و به ارامش واقعي نمي رسند _به ارامش واقعي نمي رسند چراكه همه عمر درگير وگرفتار دست وپا كردن انواع اداب وايين ورسوم و مذاهب ومكاتب فكري وچنين توهماتي هستند براي موجه وعقلاني جلوه دادن خود ومعناي زندگيشان وبراي زيبا تفسير كردن زشتي هاي گريزناپذير ان- ولي به هر حال اگر فرض كنيم كه حقيقتي وجود ندارد وتمام حقيقت در لذت بردن از زندگي خلاصه مي شود ،شايد گروه اول به اين معناي ساده زندگي نزديك تر باشد .البته به شرطي كه هنرلذت بردن از زندگي را هم داشته باشد كه باز هم اين هنر را گروه اول بيشتر دارند تا گروه دوم .اما انسان هاي گروه دوم به مردي مي مانند كه بدون اينكه خود بخواهد يا بداند ويا عامل ديگري دخيل باشد ،تا كمر در درون باتلاق فرو رفته است وهيچ راه گريزي ندارد. مردي كه چشمانش از ترس از حدقه بيرون زده وبراي نجات خود دست وپا مي زند اما هر چه بيشتر تلاش مي كند در سياهي باتلاق- تيرگي هاي ذهني خود- بيشتر فرو مي رود .مردي كه براي فرار از اعماق باتلاق و مرگ - از واقعيات تلخ زندگي خود- از دست زدن به هيچ خار وخاشاك سست وبي ريشه اي - توهمات اميدواركننده - دريغ نمي كند .گويي او قبلا چهره كريه ووحشتناك مرگ - بك گراند وواقعيات زندگي خودش - را ديده واينك تمام تلاش خود را براي فرار از ان ونپيوستن به واقعيت زندگيش بكار مي برد.اينطور به نظر مي رسد كه انها نه براي رسيدن به روشنايي كه بيشتر براي فرار از تاريكي درون خود دست وپا ميزنند . افسوس كه هيچگاه نه از بند تيرگي هاي درون خود رها مي شوند ونه به روشنايي مي رسند. به روشنايي نمي رسند ،چرا كه تا وقتي كه ذهنشان درگير تيرگي بك گراند زندگيشان است از پيشامد هاي خوشايند و ناخوشايند زندگي فقط غم وسياهي را مي بينند واين اقتضاء شرايطي است كه در ان زاده شده ورشد كرده اند. در اين بازي بي سرو ته گل ياپوچ كه بشر از ازل تا ابد گرفتار ان بوده وخواهد بود ،اين هر دو گروه در تلاش براي به دست اوردن گل هاي بيشتر و پوچ هاي كمترند .در اين ميان گرچه گروه اول هم همچون گروه دوم مدام در تكاپوي قاعده مند كردن اين بازي با ابزار و علوم وايين ومكاتب ومذاهب است ،ولي از قبل اين برد وباخت ها و از ذات بازي كردن برخلاف گروه دوم لذت بيشتري مي برد .واين شايد به اين دليل باشد كه با تفسير زيبايي كه از پوچ هاي اتفاقي - البته به زعم خود حساب شده ومعنادار - زندگي خوددارند به هر حال خود را برنده بازي مي دانند .وگروه دوم هميشه براي فرار از ترس بازنده شدن ،بازي را نه تا پايان بازي كه تا پايان خود، ادامه مي دهد .وبراي فرار از غم باختن همچون گروه اول معتقد مي شوند كه نه خود انها كه دستي ماورائي در انتخاب گلها يا پوچ ها دخيل است.
مانده ام اگر قرار بود يك داور اين بازي هاي ازلي - ابدي را داوري كند ،غير از خنديدن ووقت اضافه دادن براي بيشتر خنديدن و بيشتر سرگرم كردن انها چه كار ديگري مي كرد ؟
در ميان اين انسان هاي بازيگر دسته سوم كه عده ي كمي هستند برخلاف رسم حاكم به جاي اينكه در گرو برد وباخت بازي باشند به قاعده بازي مي پردازند .انها چه با بك گراند روشن وچه تيره از تناقضات زندگي و از گيجي خود وديگران شگفت زده مي شوند وبه دنبال راهي براي رهايي از بند بردوباخت ها مي گردند ونهايتا به اين نتيجه مي رسند كه بردن در بازي مستلزم رهايي خود بازيست كه با باختن برابر است .اين چيزي است كه اگر همه انسان ها(دسته اول ودوم ) به ان برسند دست از بازي گل يا پوچ ميكشند. كه در اين صورت نه بهانه اي براي خنديدن داور مي ماند ونه رغبتي براي وقت اضافه ونه شوقي براي ادامه بازي .واين بعني از دست رفتن معنا وهدف بازي كه عبارت بود از:سرگرمي
شايد براي همين باشد كه داوري- اگر باشد- وكمك داوران ، انسان ها را به بازي كردن ترغيب مي كنند واينقدر قاعده هاي واهي وپيچيده براي اين بازي بي معني در رداي دين وايين ومكتب معجزه مي كنند تا ادمها براي هميشه در گيجي بمانند و به دنبال قاعده نباشند.
اما در مورد دسته سوم كه با جديت به دنبال حقيقت در پس اين جنجال ها بوده اند ،بلاخره روزي به قاعده بي قاعده اين بازي خواهند رسيد واين يعني :
رسيدن به اوج قصه به اخر بازي ،يعني گرفتارو سرگرم بازي گل يا پوچ نشدن ،يعني بي تفاوتي در برابر نتيجه بازي ،يعني برنده و بازنده را يكي ديدن ،يعني داور شدن و خنديدن و گذشتن ،يعني ارامش ابدي ،يعني گول نزدن وگول نخوردن ،يعني رسيدن به بزرگترين حقيقت زندگي : تنهايي ، يعني پذيرفتن مرگ و مردن در عين زندگي ،يعني درد خوشايند ،يعني نبودن در عين بودن و پذيرفتن نبودن ،يعني خود را رها وبي قيد به دست باد سپردن ،يعني آسان شدن مثل وزش نسيم ،يعني خالي و بي رنگ وبي وزن شدن ،يعني خلسه ،يعني دنياي بي فكري ،يعني اينده را به خود واگذاشتن وزندگي در لحظه ،يعني شد شد ،نشد نشد ،يعني بودن ونبودن ،ونبودن وبودن ،يعني خارج شدن از قاعده عقلانيت پذيرفته شده ورسيدن به ديوانگي ،يعني بازگشت به دوران كودكي ،يعني يكي شدن با جريان طبيعت با امواج اقيانوس ،يعني بوي پوست درخت دادن ،يعني رضايت ولبخند ،يعني يكي شدن ويكي ديدن ،يعني رهايي از خود و همه و از زمان و مكان و رسيدن به خود به بهشت ،يعني نقطه عطف و يكي شدن غم وشادي ،يعني خدا شدن و اين يعني :......زندگي.........
خلاصه اينكه :هدفي بود كه نبود ودسته ي سوم فكر كرد كه بود ودر پي ان رفت وبه هدف رسيد :هدف بي هدفي ،و دسته ي سوم خود هدف شد .
دسته ي سوم ،دسته ي سوم به دنيا نمي ايد بلكه ابتدا متعلق به دسته ي اول يا دوم است كه اينك از قيد بك گراند خود رها شده اما اينكه چه چيزي باعث شده كه به اين راه كشيده شود ؟من نمي دانم.شايد اين هم همچون قاعده بازي يا خود زندگي يك اتفاق باشد البته با اين تفاوت كه اين دسته بازيچه نمي شود واختيارش را بدست اتفاقات وزندگي نمي دهد .
انسان هاي دسته سوم دوباره به دسته ي اول ودوم باز مي گردند البته نه مثل قبل .بلكه مسئول و متفاوت . مسئوليتي كه از اخلاق انساني سرچشمه مي گيرد نه از نيرويي بيروني و متفاوت چون او ديگر خود را درگير بازي نمي كند هر چند كه همچون بقيه بازي مي كند .ادم هاي دسته ي سوم چون به اين راز پي مي برندكه اساس بازي بر بي قاعده گي است .وداوري اگر باشد ،براي دادخواهي و شكايت بازيگران پاسخي جز خنديدن و گذشتن ووقت اضافه دادن براي ادامه بازي ندارد ،سعي مي كنند به بازيگران هنر لذت بردن از از بازي حتي با نتيجه ي پوچ را بياموزند .و براي اطرافيان خود بك گراند روشن ومنعطفي بسازند كه با ارميدن در روشناي ان به دنبال قاعده ي بازي نباشند ،كه در اين صورت حتي اگر ببرند باز هم بازنده اند.
پيش ما سوختگان مسجد ومي خانه يكي ست
حرم ودير يكي ست سبحه وپيمانه يكي ست
اين همه جنگ و جدل حاصل كوته نظري ست
گر نظر پاك كني كعبه و بت خانه يكي ست
اين همه قصه ز غوغاي گرفتاران ست
ورنه از روز ازل دام يكي دانه يكي ست
گر زمن پرسي از ان لطف كه من مي دانم
اشنا بر در اين خانه وبيگانه يكي ست
عشق اتش بود وخانه خرابي دارد
پيش اتش دل شمع وپر پروانه يكي ست
ره هر كس به فزوني زده ان شوخ ارنه
گريه ي نيمه شب وخنده ي مستانه يكي ست
Zw

