آنجا كه مي تواند از دل افكار شريعتي فاشيزم بيرون آيد!
در این مطلب کوتاه می خوام چند مولفه اي رو كه به نظر من باعث مي شه قرائت فاشيستي از افكار شريعتي ممكن بشه رو مطرح کنم:
اول، خردگريزي: در ميان آثار شريعتي (بخصوص هبوط در كوير و گفتگوهاي تنهايي) مي تونيم نشانه هاي زيادي از افكار رومانتيك رو كه جنبشي خردگريز بودند رو پيدا كنيم. من در همين رابطه مقايسه اي رو انجام دادم بين كتاب ريشه هاي رومانتيسم از آيزايا برلين با هبوط در كوير از شريعتي، و اونجا نشانه هايي از افكار رومانتيك در شريعتي رو نشون دادم.
خردگريزي مي تونه زمينه ساز بسيار خوبي براي تفكرات فاشيستي باشه.
دوم، نخبه گرايي و احمق فرض كردن مردم عادي جامعه: در آثار شريعتي به نوعي مي تونيم يك جور من ِ برتر ، يك جور انسان آگاه و يك آگاهي بالاتر از سطح مردم رو شناسايي بكنيم كه در واقع انگار خود ِ شريعتي هم در همون بالاها نشسته و داره درباره ي مخاطبان (مردم) احمقي كه انگار هيچوقت اونرو نمي فهمند حرف مي زنه. اين باور كه انگار يك عده ي خاصي هستند كه از آگاهي نابي برخوردارند و عده ي زيادي هستند كه جزء عوام هستند و چيزي نمي فهمند راه رو به راحتي براي غلبه روحيه فاشيستي باز مي كنه.
سوم، توهم تنهايي: اين هم يكي از پيامدهاي طرزفكر بالاست. يعني وقتي تصور كني كه فقط خودت (و يه چند نفري همين دور و برت) از آگاهي برتري برخورداري و بقيه همه جزء عوامي هستند كه از درك حرفهاي تو عاجزند، احساس تنهايي در تو بوجود مي ياد، و احساس يه جور فاصله داشتن با ديگران مي كني كه هانا آرنت خيلي خوب اينو به عنوان يكي از ويژگي هاي روانشناختي ِ فاشيستها تعريف مي كنه. در واقع فاشيستها انسانهايي هستند كه به شدت به جهت تحولات اجتماعي منزوي شده اند و امكان ارتباط با توده ي مردم رو از دست داده اند.
چهارم، غلط پنداشتن مسير تاريخ: شريعتي نظر خاصي درباره ي تاريخ اسلام و شيعه بخصوص داشت. از نظر اون انگار سرنوشت اسلام بتدريج كه از مبدا فاصله مي گرفت از حقيقت ِ خودش دور شد و از دوره صفوي بخصوص، اسلامي برقرار شد كه انگار از راه راست و صحيح خودش دور و منحرف شده. اين كه تصور كني مسير تاريخ رو به انحراف رفته و حالا ما كساني هستيم كه از آگاهي ناب برخورداريم و با طرح تز تشيع علوي بايد مسير تاريخ رو به جهت درست خودش تغيير بديم، مي تونيم به عنوان تزي ياد كنيم كه براحتي مي تونه منشاء سركوب قرار بگيره.
پنجم، توهم دسترسي به حقيقت ناب: يكي ديگر از ويژگي هاي شريعتي اين توهم هست كه انگار او هست كه دسترسي به حقيقت ِ ناب رو در اختيار داره و از موضعي پيامبروار بر مردم فرود مي ياد تا آن حقيقت ها رو بر مردم عرضه كنه و حال اگر كسي نفهميد يا نخواست قبول كنه يا احمق ِ يا شعور لازم رو نداره و يا صداقت لازم براي درك حقيقت رو نداره. از دل افكار شريعتي پلوراليزم معرفتي بيرون نمي ياد بلكه ايدئولوژي ديني اسلامي ِ شيعي انقلابي بيرون مي ياد كه مختص خود شريعتي ِ و كمتر كسي هم مي فهمه كه اون داره چي مي گه.
ششم، يوتوپيا گرايي: نمي تونيم در آثار شريعتي وجود نوعي يوتوپياگرايي رو انكار كنيم، يوتوپياگرايي كه اونرو بيشتر به سمت امثال افلاطون، هگل و ماركس مي بره تا به سمت ليبرال دموكراتهايي همچون پوپر ... ايده ي تشيع علوي اون يه جور يوتوپيا است كه دقيقا هم مشخص نيست به چه شيوه اي قراره تحقق پيدا كنه.
با اين حال من معتقد نيستم كه افكار شريعتي مستقيم ره به فاشيزم مي برد، اما فاشيستها از دل پيروان او مي توانند بيرون آيند...
عليرضا

