جامعه شناسی
 
لینک دوستان

در مورد مدرنيسم و پست مدرنيسم زياد بحث شده است و شايد بتوان گفت در دو دهه اخير هيچ مفهومي به اندازه اين مفهوم پسا مدرن يا فرا مدرنيسم يا پست مدرنيسم در مطبوعات و مجلات فرهنگي و علمي و اجتماعي و در بستر جامعه مورد بحث قرار نگرفته است

و در واقع اين اصطلاحات بسيار تازه و جذاب هستند كه عده زيادي را به خود جلب كرده اند ولي هنوز هم در پرده اي از ابهام مانده اند ، هم به لحاظ برداشت هايي كه از اين لغات و اصطلاحات شده و مي شود و هم به لحاظ مصاديقي كه ما مي توانيم براي آن اصطلاحات پيدا كنيم .

    تمايز بسياري بين كلمه مدرنيته و مدرنيسم و مدرنيزاسيون و به همين ترتيب فرا مدرن و فرا مدرنيته وجود دارد كه اينها غالبا به شكل صحيحي به كار گرفته نمي شود و متاسفانه حتي به جاي هم به كار گرفته مي شوند در حاليكه تفاوت هاي اساسي و مهمي بين آنها وجود دارد . مثلا مدرنيته كه در گذشته آن را با تجدد يكي مي دانستند در يك معنا منعكس كننده  ويژگي هاي عصر جديد است . مدرن به معناي نو و جديد و مدرنيته به معناي قبول هر آنچه نو و جديد است  . عصر جديد و تجدد نزديكترين اصطلاح است به جريان و عصري كه ما در آن زندگي مي كنيم و سابقه اي سيصد ساله دارد  و به آساني نمي توان ويژگي ها و خواص آن را توضيح داد و در چند جمله خلاصه ذكر كرد مدرنيسم مكتبي است كه گرايش اجتماعي ،سياسي ، فلسفي را به مدرنيته توجيه مي كند و يك بينش است .

    به طرفداران حركت عصر جديد مدرنيست مي گويند . اما مدرنيزاسيون كه نوسازي معني شده و شامل تجديد بناي جامعه و صنعتي شدن و … است كه جامعه مي خواهد همه چيز را بسازد ، يعني با ديد جديد و با توجه به ويژگي هاي عصر جديد همه چيز را بنا كنيم . مثلا ساختن دانشگاه هاي جديد و صنايع نو و شهر هاي جديد در فرايند مدرنيزاسيون معني پيدا مي كند . اين امر در مورد هنر مدرن و فرهنگ جديد جاري است . به علاوه چنانكه مي دانيد مدرنيته در برابر سنتي (گذشته ) و مدرنيسم در برابر سنت گرايي قرار مي گيرد .بنابراين مدرنيته پديده ويژگي ها و خصوصياتي است كه عصر ما را به طور كلي مي سازد و مبتني بر سلسله مفاهيمي است كه تغييرات و تحولات عصر جديد را در بر مي گيرد . در مدرنيسم مكتب و بينشي عنوان مي شود كه مي تواند در رشته هاي مختلف تجلي يابد . مثلا ممكن است بگوييم هنر مدرن يا طرفداران هنر مدرن يا معماري مدرن را در بر مي گيرد . در هر حال بايد مدرنيته را بفهميم تا به ‘‘ پست مدر نيسم ’’ پي ببريم . ما همگي در مدرنيته زندگي مي كنيم و از مزاياي آن بهره مي بريم اما ممكن است همگي طرفدار مدرنيته نباشيم . بعضي ها مدرنيته را روح عصر جديد و تجدد مي دانند كه ادامه يافته است . بعضي ها آغاز آن را از اواسط قرن 17 و بعضي انقلاب كبير فرانسه مي دانند و افراد مختلف در اين كه مدرنيته از كي شروع مي شود، نظرات متفاوتي دارند. البته معتقدند كه مدرنيته در واقع به دوره اي اطلاق مي شود كه با پايان قرون وسطا آغاز مي شود. از رنسانس به بعد دراروپا قرون جديد آغاز مي شود كه به تدريج تغيير مهمي در بينش ها و سبك زندگي وشيوة تفكر به وجود مي آيدو ما امروز دو يا سه قرن را با اين روش پشت سر گذاشته ايم و قرن نوزده در واقع قرن تغييرات صنعتي و تكنولوژيك و علوم و تغيير در انديشه و تغييراتي اساسي است . مجموعه اين دگرگوني ها در يك قالب كلي به نام مدرنيته ارائه مي شود . از اين رو دوره مدرن و عصر جديد با تحولات صنعتي و رشد علوم و توسعه شهر نشيني همراه است و نظام سرمايه داري نيز در اين عصر شكل مي گيرد ، اما اين مفاهيم مترادف همديگر نيستند و با هم تفاوت دارند . اما چند نكته ديگر را هم بايد توضيح دهيم :

    كلمه ‘‘ پسا مدرنيسم ’’ اصطلاح جديدي است كه بعضي پس از دهه هاي شصت و هفتاد با انتقادات تند و همه جانبه از مدرنيته آن را مطرح كردند . البته بعضي صاحبنظران از اوايل قرن بيستم آن را به كار مي برند و بعضي معتقدند كه از اوايل قرن نوزدهم افرادي مانند ماركس كه مدرنيته را شديدا” نقد مي كردند به دوره پسا مدرن مي انديشيدند هر چند هرگز او عين اين اصطلاح را به كار نبرد و تنها از فرو پاشي نظام سر مايه داري و آغاز عصر سوسياليزم نام برد ، ليكن فرامدرنيته يا پست مدرنيته اصطلاح جديدي است كه به دو دهه اخير ارتباط پيدا مي كند . منشا اين انديشه در اروپا كشور هايي مانند فرانسه و و آلمان هستند و در آمريكا هم به دنبال آن ، اين نظريه توسعه يافته و عده زيادي به بحث هاي پست مدرنيستي علاقمندشدند و در آن مورد انديشه مي كنند . در فرانسه مدرنيته با عصر روشنگري آغاز مي شود و آن نيمه دوم قرن هجدهم ميلادي است كه افرادي مثل مونتسكيو و روسو هستند . رو شنفكراني كه رو شنگري را آغاز مي كنند و تحول فكري در كل جامعه ، در نظام سياسي و اقتصادي پيش بيني مي كنند. به طور خلاصه مدرنيته غير از اينكه عصري را نشان مي دهد يك نوع خود آگاهي را القا مي كند . كه اساس آن تفكر و انديشه اي است كه ما نسبت به عصر جديد آگاه شويم . اين خود آگاهي خيلي مهم است همان طور كه مي گويند جهان سوم از وقتي شكل مي گيرد كه يك نوع خود آگاهي نسبت به موقعيت عقب افتادگي در جامعه پيدا مي شود . مدرنيته هم وقتي شكل مي گيرد كه ما در واقع به يك نوع خود آگاهي نسبت به عصر جديد مي رسيم . اين موضوع خود آگاهي تاريخي كه توجه به تاريخ و آينده بشري است ، عده زيادي معتقدند كه براي اولين بار هگل اين خود آگاهي تاريخ و مدرنيته را مطرح كرده است و اوست كه مي خواهد يك بينش كلي و عام و جهان شمول را نسبت به تاريخ جهان و انسان و وضع موجود بشر و آينده انسان مطرح كند ، و مخصوصا در اين زمينه ذهنيت عام را جانشين مجموعه مصاديقي مي كند كه در مدرنيته ( تجدد ) وجود دارد . بنابر اين عده زيادي مدرنيته و عصر جديد را در نظريات هگل و بحث ذهنيت او مطرح مي كنند . او براي اولين بار خود آگاهي نسبت به انسان و ابعاد كلي ذهن انسان را مطرح مي كند . پس در مدرنيسم چيزي كه مهم است و بايد بحث كنيم اين است كه در حقيقت مدرنيته به صورت يك كل و يك مجموعه واحد و يك تماميت و مجموعه اي منسجم و به هم پيوسته مد نظر قرار مي گيرد و هر چند به ظاهر اجزاي پراكنده اي مدرنيته را به وجود آورده است كه ممكن است تضاد هم داشته باشند ، ولي همه اين اجزا در يك چارچوب واحد و كليت در نظر قرار مي گيرند . بنابر اين بر مدرنيته نوعي ذهنيت و حقانيت حاكم است . نوعي ذهنيت كه براي افرادي كه در آن قرار دارند مشترك است و يك بينش عام را در جوامع بشري تبيين مي كند . مدرنيته يك صبغه اروپايي دارد و عمدتا” خود آگاهي هم بيشتر در فرانسه و آلمان جاري مي شود . در فرانسه با عصر روشنگري و در آلمان با ديدگاه هاي وبر و كانت و بخصوص وبر است كه عصر جديد را در آلمان و اروپا تحليل كرده است كه تاريخ خاص اروپا را در بر مي گيرد . در همين اشاره مي كنيم كه روايتي كه از مدرنيته در نظريات هگل مطرح مي شود حالتي تاريخي دارد و فرا تاريخي نيست . در حقيقت مجموع مدرنيته نه تنها عصر جديد را مشخص ميكند بلكه پيش از عصر جديد را و تمام تحولات بشريت از ابتداي حيات و روند حركت و تحولات را مشخص مي كند . در حقيقت در اينجا بشريت به عنوان يك كل و مجموعه واحد و منسجم تاريخي در نظر گرفته مي شود . اين را بعدا” پست مدرنيست ها تحت عنوان روايت تاريخي ياد مي كنند . يا يك شق روايتي از مدرنيته از آن اسم مي برند . در فرانسه هم به دنبال نظريات روشنگران و روشنفكران كه مربوط به قرن هجده ميلادي است روح مدرنيته آشكار مي شود . از اوايل قرن نوزده مي بينيم كه تحولات سياسي ، اجتماعي و اقتصادي زيادي پيش مي آيدكه اينها به طور عمده تاثير حضور جامعه شناسي است . ظهور جامعه شناسي خود يكي از پديده هاي مدرن است و در همين حال يك ضرورت عصر جديدو مدرنيته است  ، براي اينكه آن خود آگاهي كه مي خواهد جامعه سنتي به خود پيدا كند و محيط خود را درك كند از يك نوع خود آگاهي جامعه شناسانه سر چشمه مي گيرد ، به عبارت ديگر در آلمان محور و حركت اصل درك مدرنيته و ذهنيت حاكم بر تاريخ از فلسفه نشات مي گيرد و بنيان فلسفي دارد كه بعدا هم در روان شناسي آلمان منعكس مي شود . در فرانسه درك اجتماعي و درك مدرنيته بر عهده جامعه شناس ها گذاشته شده ، به همين دليل جامعه شناسي از مونتسكيو به بعد كه پيشگام است تا سن سيمون و كنت و دوركيم و ماركس و وبر كه از بنيانگذاران مي باشند عمدتا” برداشت خاصي از مدرنيته دارند و اينها بخصوص دوركيم و وبر و ماركس كه سه ستون اصلي جامعه شناسي معاصر را تشكيل مي دهند هر كدام وجه خاصي از مدرنيته را مورد بحث قرار داده اند و مدرنيته يكي از محور هاي اصلي بحث آنها بوده است . ماركس يك روح كلي را بر مدرنيته حاكم مي داند و آن طبقه سرمايه دار و نظام سرمايه داري جديد است . دوركيم به اين جنبه اهميت كمتري مي دهد و عصر جديد را در محور صنعت گرايي و توسعه صنعت مي بيند و پيامد هاي صنعتي شدن كه مخصوصا” در تقسيم كار و آنچه تمايز و تفكيك خوانده مي شود ، ملاحظه مي كن . در نظر دوركيم هم مدرنيته يكپارچه است و بر گرد يك محور اصلي مي چرخد و آن چيزي جز صنعت گرايي و صنعتي شدن نيست . ماكس وبر نيز براي مدرنيته يك محور اسلي مشخص مي كند و آن رشد عقلانيت است . آنچه در نظر وبر تحولات عصر جديد را در بر گرفته و بوجود آورده و در همه زمينه ها رشد يافته عقلانيت است . در عصر جديد حتي نظام سرمايه داري هم بر بنياد راسيو ناليزم و عقل گرايي بنا شده است يعني همه چيز به سمت عقلانيت و منطقي شدن پيش مي رود . وبر عقيده دارد كه در عصر جديد عقلانيت در همه چيز نفوذ كرده است . وبر يكي از مظاهر نظام عقلاني را توسعه بوروكراسي مي داند و رشد نظام هاي عقلاني و تخصصي و تا جايي كه اين عقلانيت در روابط اجتماعي و هنر هايي نظير موسيقي و هنر نقاشي نفوذ كرده است و موزيك هم حاوي نت هاي منظم و منطقي است . پس اين صاحبنظران مدرنيته را نفي نكردند بلكه سعي كردند محور و مفهوم عام و همه جانبه و يكپارچه اي را براي مدرنيته در نظر بگيرند . اسپنسر هم به اين گروه ملحق مي شود و او هم همچنان مدرنيته و عصر جديد را در تفكيك يا تجزيه تقسيم كار مشخص مي كند و تيپولوژي جامعه را به صورت دوگانه سنتي – صنعتي و علمي – مذهبي تقسيم مي كند و كل بشريت را يكپارچه مي بيند . بحث زيادي هست كه مفهوم جامعه در اينجا چيست و برداشت آنها از جامعه چگونه است . مي توان گفت در نظر برخي مثل كنت جامعه كل بشريت است كه در طول تاريخ شكل پيدا كرده است . اسپنسر تمام بشريت را در نظر گرفته ولي در نظرات وبر و دوركيم عمدتا” با جامعه اي سر و كار داريم كه دولت – ملت (Nation – state )ناميده مي شود . اين مفهوم ‘‘ دولت – ملت ’’ يكي از توليدات عصر جديد است . در گذشته چنين سابقه اي و جود نداشته است و ما دولت – ملت به مفهوم امروزي نداشته ايم . دولت ملي دولتي است كه بر بنيادعنصر شهروندان يك ملت استوار است و در چارچوب سياسي و جغرافيايي در جوامع مختلف شكل مي گيرد . بنا براين مفهوم جديد دولت – ملت يا دولت ملي در فرانسه ، ايتاليا و آلمان به تدريج شكل مي گيرد . بنا بر اين افرادي مثل وبر و دوركيم و ساير جامعه شناسان كلاسيك وقتي از جامعه صحبت مي كردند و مي خواستند آن را منطبق با و ضعيتي كه تطبيق پيدا مي كند بكنند همان كلمه ( Nation- state )را به كار بردند. دليل ديگري كه در اين زمينه مي توان ذكر كرد اين است كه اساسا” جامعه جديد موضوع اصلي جامعه شناسي است . چون جامعه شناسان اغلب مي خواستند جامعه شناسي را  به سمت جامعه جديد و تحولات عصر جديد هدايت كنند و تحول و تغييرات عصر حاضر را مورد سنجش و تجزيه و تحليل قرار دهند . تونيس در گزل شافت و گمن شافت ( درباره اجتماع و جامعه ) مي گويد در حقيقت اجتماع سنتي يك اتا ناسيون يا دولت ملي نيست ، اما جامعه حالت ملي و سراسري و سياسي دارد و حالت نژادي و قومي و گروهي ندارد . بنابر اين در نظريات اين جامعه شناسان ما با دو مفهوم سر و كار داريم كه اگر آن دو مفهوم درست مورد توجه قرار نگيرند معناي جامعه شناسي خود را از دست مي دهند . چنانكه حتي افرادي مثل پارسنز وقتي از نظام اجتماعي و سيستم اجتماعي صحبت مي كنند باز منظورشان نظام در معنا ي انتزاعي است ، ولي وقتي به واقعيت بر مي گردند اجتماع جامعه اي يا واقعيت جامعه را بيان         ساخته است ، در آينده جامعه بي طبقه سوسياليستي به وجود خواهد آمد و تمام مشكلات جامعه از بين مي رود . مسئله طبقات حل مي شود و افراد بشر در كمال راحتي زندگي خواهند كرد . پس ملاحظه مي كنيم كه ما با ديد ويژه اي نسبت به نظام سرمايه داري و مدرنيته و مجموعه آنچه در عصر جديد بوجود آمده نگاه مي كنيم و در پايان عصر جديد زوال بشريت آغاز مي شود . اشپنگلر مي گويد جامعه غرب به اوج خود رسيده و از اين پس به سمت اضمحلال و انحطاط پيش خواهد رفت . جامعه غرب از نظر او به پيري رسيده و دوره بعدي دوره انحطاط و اضمحلال است . اما ديدگاه هاي نيچه با ديد گاه هاي اشپنگلر مقداري فرق دارد . اساسا” شيوه ها و روش هايي كه در جامعه شناسي در باره غرب مطرح شده ، اين روند ها را نمي پذيرند و در واقع مدرنيته را تمام شده تلقي مي كنند ، به همين دليل بعضي معتقدند كه ، مدرنيته عصري است كه از آن عبور كرده و به عصر جديدي رسيده ايم ، هر چند بعضي  كه نسبت به مدرنيته بدبين هستند تمدن غرب را در يك سراشيبي انحطاط و اضمحلال مي بينند ولي تنها به يك چيز همچنان معتقدند و آن اينكه تنها راه نجات بشريت در گسترش علم است ، يعني فقط راه علم را باز مي گذارند و محوريتي براي علم قائلند كه با آن راه نجاتي براي بشريت قائل مي شوند . پس آنها نمي خواهند گذر از مدرنيته به پسا مدرنيسم را بپذيرند ولي در درون مدرنيته چيز هايي را انتخاب مي كنند كه فكر مي كنند آنها مي توانند به انسان كمك كنند . پس ما در مجموعه نظرات جامعه شناسان و فلاسفه و ساير نظريه پردازان ديد گاهي را مي بينيم كه مدرنيته را به صورت بهترين دنياي ممكن كه بشر به دست خودش براي خودش ساخته و نسبت به آن خود آگاهي دارد ، ميبينيم . دنياي توليد و مصرف و صنعت كه فرد در آن زندگي مي كند .

    ديگر متفكراني مانند سن سيمون ، كنت و پارسنز حداقل به يك نوع سيانتيزم عقيده دارند ، يعني اصالت دادن به علم و اينكه علم راه حل همه مشكلات را فراهم خواهد كرد . بنابر اين در آينده هر چه مشكل داشته باشيم علم مي تواند پاسخگو باشد و از گرفتاري و رنج ما را نجات دهد . اين تصوير مجملي است كه ما از مدرنيته داريم . مطلب ديگر اينست كه مدرنيته يك پديده محلي ، منطقه اي و صرفا” اروپايي نيست . اين درست است كه مدرنيته منشا اروپايي دارد و در تحولاتي كه در ارو پا رخ داده مدرنيته جاي خود را بيشتر باز كرده ولي نبايد اين مسئله را انكار كرد كه مدرنيته يك انعكاس جهاني پيدا كرده است . مدرنيته با افكار و انديشه ها و نوآوري و ابداعات و تغييرات و تحولاتي كه در صنعت و تكنولوژي بوجود آمده و در تغييراتي كه در انديشه هاي مختلف در زمينه هاي سياسي و فرهنگي رخ داد، به تدريج مرز هاي اوليه خود را درنورديده و در سراسر جهان به عنوان يك چشم انداز مطلوب و ارزشمند بشري پخش شده است . ماهم حتي در ايران در اوايل حكومت قاجار حدود 200 سال پيش اثرات آنرا در جنگ هاي ايران و روس ملاحظه مي كنيم ، كساني را كه صحبت از تجدد و نوگرايي مي كنند مي خواهند خود را با عصر جديد تطبيق دهند ، مي بينيم . براي اولين بار عباس ميرزا براي دستابي به دانش جديد ، 5 دانشجوي ايراني را به انگليس اعزام مي كند كه علوم جديد را فرا بگيرند و يا امير كبير در 1262 هجري قمري دارالفنون را براي آموزش علوم جديد تا سيس مي كند و مشروطيت ما نزديك فرايند طولاني مبارزه با استبداد قاجار است كه مي خواهد شيوه ها و روش هاي جديد اداره مردم سالاري را در جامعه پياده كند . بنا بر اين از ابتداي قرن نوزدهم بخصوص پس از فتوحات ناپلئون و توسعه استعمار ما به صورت هاي مختلفي شاهد توسعه مدرنيته در ايران بوده ايم . به همين دليل از ابتدا مخالفين زيادي هم در برابر ورود مدرنيته به جامعه حضور داشته اند كه مقاومت مي كرده اند و كساني را كه مدرنيست و تجدد گرا هستند مورد تمسخر قرار مي گيرند و با شعر و نثر فرهنگ جديد اروپا و مقلدين آنرا به تمسخر مي گرفتند و اينها را تحت عنوان فرنگي مآب نام مي برند.

              به هر حال  تجدد از مرزهاي كشورهاي صنعتي  فراتر رفت و هر چه زمان گذشت كشورها علاقه بيشتري احساس مي كنند كه نياز  به چنين  نظامي  دارند  ابزارها و وسايل و امكانات و صنعت و ما شين آلات و سطح زنـدگي وتوسعه و  شهرسـازي و صنعت همراه با  نـوسازي گسترش مي يابد  و شكل تازه اي به خود مي گيرد و از الگوهاي مدرنيته پيروي مي كند . بنا بر اين مدرنيته نه فقط به صورت يك انديشة عام بلكه به صورت يك كنش اجتماعي جهاني در مي آيدو  در سراسر جهان رواج مي يابد و سؤال طرح مي كند و اين خاص كشور ما نيست بلكة همة كشورهاي آسيايي و آفريقايي  با اين مسئله برخورد مي كنند كه آنجا هم به دنبال اين هستند كه زندگي خود را “مدرن” كنند و علوم جديد را اخذ كنند به تكنولوژي دست يابند  و شهرها را تجديد بنا كنند. و از انواع و اقسام وسايل بهداشتي،آموزشي،تفريحي استفاده كنندو در واقع كمتر كسي است كه منكر اين باشد كه از دستاوردهاي مدرنيته نبايد استفاده كرد.. در ايران هم در  بسياري از روستا ها  مي بينيم كه تلويزيون رنگي و يخچال و اتو مبيل رواج يا فته و ملاحظه مي كنيم كه مدرنيته در كمتر از يك قرن از بعضي جهات به اجبار و از بعضي جهات به اختيار خود، در  سراسر ايران گسترش يافته و آثار آن درهمه جا  نفوذ پيدا كرده است .  اين امواج راديويي و ماهواره ها ست كه بدون خواست افراد در كانون خانواده و به تك تك افراد در دورترين نقاط مي رسد و  كافي است كه يك راديوي ترانزيستوري يا تلويزيون يا وسايل ماهواره اي  داشته باشند، تا با اين  دستگاه كوچك كه در هر جايي  با قيمت  كم تهيه مي شود و در دسترس است مي توانند دورترين امواجي را كه از سراسر دنيا مخابره مي شود دريافت كنند و همراه آن اطلاعات، اخبارتوليدات  فرهنگي بيايد و برود . پس  درست است كه مدرنيته از جايي شروع شده و چارچوب نظري معيني را دنبال كرده و تحت تاثير يك سري تغيير و تحولات جهاني  بوده كه در اروپا رخ داده و به جا هاي ديگر نفوذ كرده ولي به تدريج مي بينيم كه مدرنيته يك پديده جهاني  و براي همه دنيا مسئله آفرين  شده است. نه فقط خود مدرنيته زندگي مصرفي و توليدي و تقسيم كار را به وجود آورده بلكه در واقع پيامدهاي مدرنيته و آسيب هايي كه در اثر مدرنيته به وجود آمده همان روند را طي كرده است.  درست است كه اگرما منحني آمار را  رسم كنيم  آسيب ها ي اجتماعي  افزايش يافته و در كشور هاي صنعتي  رقم طلاق خيلي بالا رفته ولي در كشورهاي آسيايي مثل ما نيز  رقم طلاق روند صعودي داشته و درست است كه به آن حدكشور هاي صنعتي  نمي رسد ولي ميزان آن بسيار  بالاست يعني آداب و  سنن  جوامع  سنتي هم تغيرات بسياري كرده بنابراين پيامدهاي نامطلوب  مدرنيته نيز كم و بيش به همه جا سرايت كرده است بنا بر اين مدرنيته و پيامدهاي وابسته به آنرا  به اجبار يا اختياردر سراسر دنيا و در تمام نقاط جهان از آسيا و آفريقا و آمريكاي لاتين و مناطق شهري و  روستايي  ملاحظه مي كنند  و همه كس به دنبال تمدن جديد و مدرنيته به حركت در آمده است .بنابراين آسيب هايي هم كه در اثر مدرنيته بر جامعه ها وارد شده  از هر نوعي كه باشد ممكن است دامن كشورهاي نيمه مدرن و غير مدرن  را هم بگيرد. مثلا ايدز كه خيلي دنيا از آن مي ترسد و در آمريكا زياد است بلافاصله در آفريقاي جنوبي رايج مي شود و دومين كشور در دنيااز حيث گسترش اين بيماري  است و فردا هم ممكن است در  افغانستان و پاكستان و جاهاي ديگر هم توسعه يابد  كه اين از پيامدهاي نا مطلوب مدرنيته است كه بسيار هم فراگير شده است. بنابراين وقتي از مدرنيته صحبت مي كنيم مجموعه حركت و جرياني راكه در سراسر جهان در ابعاد مختلف ذهني، فكري، صنعتي، توليدي و مصرفي نفوذ كرده و همه جا رخ داده مد نظر داريم پس اگر بحث از مدرنيته مي رود نبايد تصور كرد كه اين بحث ما نيست و مي توانيم از كنار آن آهسته عبور كنيم ولي دامن ما را هم مي گيرد. بنا براين خيلي زود اين افكار و موضوعات به جاهاي ديگر نفوذ مي كند و افكار و انديشه ها و شيوه هاي زندگي و روش ها وارد زندگي ما نيز شده بدون اينكه ما خواستار آن باشيم در  روزنامه ها و مجلات  اين سوال مطرح مي شود كه واقعاجريان چيست و معني اين الفاظ و اصطلاحات كه در همه جا رايج شده را بايد در كجا پيدا كرد اينهادرفرايند مدرنيته  نهفته است اما مسئله اين است كه كشورهايي مثل ما و كشورهاي درحال توسعه  دو راه دارند .

1ـ واقعا خواهان توسعه  مدرنيته باشند و بخواهند  از آن بهره برداري و استفاده كنند.

2ـ بخشي ازمدرنيته را برحسب نيازها و ارزش هاي خود گزينش كنند وبخش ديگر را كنار بگذارند .

در حقيقت تلاش زيادي در كشور ما مي شود كه مدرنيته را به خوب و بد تقسيم كنند :

1ـ چيزهاي مفيد و سودمندكه در زندگي ما به كار مي رود يعني تكنيك وعلم وافكارومباحث دانشگاه وصنعت كه همه ازان استفاده مي كنند.

2ـ آنچه در نظر ما ضد ارزش و خلاف اخلاق و انديشه ما است كه اين  در ارزشهاو تغييرهاجداي از  مدرنيته نيست بلكه در بطن ان پديدار  شده است .اين ارزشها وابسته به خود مدرنيته است نه اينكه چيزجدايي باشد اكثر مسايل نامطلوب جامعه صنعتي در پيوند با خود مدرنيته ايجاد شده .مثلا در اثر توسعه صنعتي مهاجرت به وجود آمده مهاجرت مستمري از روستا به شهرو حالا اگر جايي بخواهد صنعتي شودولي مهاجرت راحذف كند وصنعتي شدن را كه سودمند است مي خواهد بپذيردولي پيامد آن را كه مهاجرت از روستا به شهرو توسعه شهر هاي شلوغ است را مي خواهد نپذيرد . بسياري ازمفاسد و آسيب هاي ديگر از اين مسئله خيلي مهمتر است .مثال ديگر ، خانواده در نظام صنعتي به تدريج به سمت خانواده هسته اي مي رود يعني از خانواده گسترده تبديل به خانواده تك فرزندي مي شود اين از مقتضيات تقسيم كار است .وقتي زن در بيرون خانه كار مي كند ديگر خانه آن حالت قبلي را نمي تواند داشته باشد  بنا بر اين در رابطه با نظام صنعتي تحول در خانواده هم به وجود مي آيد و گريزي  از آن نيست و امروزه صحبت از فرو پاشي خانواده در جوامع صنعتي است . اگر ما فكر كنيم ميتوانيم نظام صنعتي را قبضه كنيم اما خانواده همان نظام گسترده پدر سالاري باشد و دست نخورده بماند امكان پذير نيست . امروزه در جوامع صنعتي خانواده صورت عجيبي پيدا كرده بسياري از خانواده هايكنفري يا دونفري است ويا دو نفر از يك جنس هستند . مشكلات بسياري به وجود آمده كه در اثر تغييراتي است كه در ارزشها ي كشور هاي صنعتي به وجودآمده است ودر خانواده ها هم اين تغييرا ت در اثر صنعتي شدن به وجود آمده است .بنابر اين در كشورهاي غيرصنعتي و جهان سوم نيزپيامدهاي مدرنيته و توسعه صنعتي فراگير است وبسيار مشكل است كه ما بتوانيم بخشي را گزينش كنيم و بخشي را نپذيريم .مثلا در ابعاد اجتماعي وسياسي بتوانيم جمهوريت و قانون اساسي را بپذيريم اما توسعه احزاب سياسي را كنار بگذاريم جمهوريت ازدستاورد هاي عصر جديد است  چرا كه اساسا همه معتقدندكه حكومت استبدادي بايد جاي خود را به  مردم سالا ري و نظام جديد بدهد و حكومت بايد مردمي باشدوهمه مردم بايد در سرنوشت خود مشاركت فعال داشته باشندتا بتوانند در مسائلي كه در جامعه رخ ِمي دهد احساس وظيفه كنندو نقش داشته باشند وعمل كرده ومفيد واقع شوند. ما نمي توانيم نظام سنتي پدرسالاري را ملاك قرار دهيم و بر اساس آن پيامد هاي پست مدرنيته را نفي كنيم . پس مي بينيم كه صور مختلفي از مدرنيته خواه ناخواه وارد زندگي اجتماعي ما شده و ميشوددر پايان قرن بيستم ما شاهد جريان تازه اي هستيم وآن گذر از مدرنيته ونويد يك عصر ديگر ويك دوران ديگر مي شود.

[ سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 18:35 ] [ سیدمصطفی سید رنجبر سقزچی ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

اینجانب در حال حاضر دانشجوی دکتری جامعه شناسی اقتصادی و توسعه در دانشگاه تبریز می باشم و نیز دبیر جامعه شناسی دبیرستان های شهرستان نمین از استان اردبیل می باشم. هدفم در این وبلاگ آشنا ساختن دانشجویان و علاقه مندان مسائل اجتماعی با مفاهیم اساسی و ارائه مطالب، مقالات و یادداشت های اینجانب در حد بضاعت علمی می باشد.       
 سیدمصطفی سیدرنجبرسقزچی                 
   msr.ranjbar@gmail.com
امکانات وب