|
جامعه شناسی | ||
|
كلمه پست مدرنيسم را به ‘ پسا مدرن ’ معني كرده اند .در فارسي گاهي فرا مدرنيسم يا فراتجدد معني ميكنند درمراحل نهايي صنعت ميگويند جامعه فراصنعتي ، يعني دوران بعد از صنعت .درمورد توسعه نهايي صنعت وضع مشخص است يعني جامعه آنقدر پيشرفت ميكند كه جامعه انفورماتيك مي شود. يعني انفورماتيك و اينترنت و كامپيوتر جاي هر چيز ديگر را مي گيرد .بنابر اين جامعه فرا صنعتي جامعه اي است كه مثلا تافلر در موج سوم خودش يا در جابجا يي قدرت آن را توضيح داده است. ما در آينده ديگر با اينكه صبح تا شب در اداره باشيم سر وكار نخواهيم داشت وكامپيوتر ودستگاه هاي مختلف واينترنت ما را به همه جامتصل مي كند وما اگر بخواهيم كارخانه اي راه بيندازيم حتي ميتوانيم كارخانه را در صفحه اي تلويزيوني كه جلوي ما است ببينيم وطرز كارش را كنترل كنيم .باآمدن اينترنت و كامپيوتر جامعه اطلاعاتي شروع مي شود كه باعنوان جامعه فرا صنعتي از آن نام مي برند .تافلر در جابجايي قدرت مي گويد كه در آينده ماحتي به اسكناس هم احتياج نخواهيم داشت و در عصر اطلاعات پول امروزي از بين مي رود و كافي است يك كارت ويك شماره داشته باشيم وهرپولي از هر جا بخواهيم را جابجا كنيم .بنا بر اين در جامعه فرا صنعتي همه چيز از دستاوردهاي صنعت به بهترين وجه ممكن در جهت رفاه افراد جامعه به كار گرفته مي شود جامعه فرا صنعتي جامعه اي است كه صنعت به صورت گذشته خود وجود نخواهد داشت وجاي آن را ارتباطات و اطلاعات ومبادله از راه دور بر اساس نشانه ها و علايم خواهد گرفت وعلامت ونشانه جاي هر چيز ديگر در اين زمينه را پرخواهد كرد. درجامعه فرا صنعتي صنعت به اوج خود رسيده است وصنعت ديگر در معناي كلاسيك آن وجود ندارد وما وارد عصر جديدي شد ه ايم كه فرا صنعتي است اما اين بامعناي فرا مدرن وفرا مدرنيسم متفاوت است . در اين معنايي كه ما به كار مي بريم نيست و جهان صنعتي دنباله مدرنيته و در درون مدرنيته اتفاق مي افتد و مدرنيته ادامه مي يابد . فرا يند مدرنيته است كه به يك جامعه صنعتي منجر مي شود وجامعه جديد را شكل مي دهد و تا وقتي صحبت از پسا مدرن يا پست مدرنيسم ميكنيم ، بايد آن را نشانه پايان يك عصر و آغاز عصر ديگر ي بدانيم . كلمه پست يعني مدرنيته را پشت سر مي گذاريم وتمام مي كنيم و دوران جديدي را شروع مي كنيم . از اينجا نكته مهمي استنباط مي شود و آن اينست كه درمرحله پست مدرنيسم يك نوع ضديت با مدرنيسم احساس مي شود يعني پست مدرنيسم دنباله مدرنيسم نيست و بلكه پايان عصر مدرنيسم و سقوط مدرنيسم است از اين ديدگاه مدرنيته دوره اش پايان يافته ،عمرش به سر آمده و همانطوري كه عمر قرون وسطي پايان يافته بود و با رنسانس عمرش تمام شد و عصر جديد آغاز شد،عصر جديد هم تمام مي شود و چيزي متباين و متفاوت و حتي متضاد با آن به وجود خواهد آمد. اين مسئله مهمي است كه در حقيقت ما با دو مفهوم سر و كار داريم از يكسو نقد مدرنيته است و اينكه مدرنيته اعتبار خود را از دست داده است و دوم اينكه عصر جديد ي آغاز مي شود اين عصر جديد چيست و چه ويژگي هايي را شامل مي شود و به چه درد مي خورد . تنها چيزي كه مي تون گفت اين است كه مدرنيته پايان يافته اما معلوم نيست كه چه چيزي جانشين آن شده است . در پسا مدرنيسم اعتماد نسبت به مدرنيته و دستاورد هاي آن از بين رفته ،تفكيك و تمايز و تقسيم كار و تخصص و پيشرفت خطي در عصر فرا مدرن معني ندارد . DEDIFFRENTIATION يعني ضد تخصص،ضد تقسيم كار ،آنچه تركيب و تمايز بوده تبديل به ضد تفكيك وتمايزمي شودو مفهوم آن اينست كه آنچه در مدرنيته رخ داده مثل تقسيم كار يكي از مهمترين دستاورد هاي جوامع مدرن بوده ولي در فرا مدرن ديگر يك ارزش نيست ، تكامل معنا ندارد و همه چيز نسبي است بايد توجه كنيم كه قبل از مدرنيته تفكيك و تمايز وجود نداشته است.هنر و علم مذهب همه بر يك محور و يك بنياد تعريف مي شده و هيچ چيز از هم تفكيك پذير نبوده ولي در عصر جديد تفكيك وظايف و تقسيم كار توسعه يافته است. پسا مدرن يك نوع بر گشت به گذشته است و ما بايد مدر نيته را دور بزنيم و به زماني برگرديم كه خيلي چيز ها مفهوم خود را از دست داده اند و يا خواهند داد. سه تز اصلي كه مدرنيسم و پست مدرنيسم را از هم جدا مي كند به طور خلاصه عبارتند از: 1ـ تز دگرگوني فرهنگي: مدرنيزاسيون يك فرايند تمايز فرهنگي است و مي گويد كه فرهنگ ها از هم جدا مي شوند و با هم متفاوت هستند در حالي كه پست مدرنيسم يك فرايند ضد تمايز فرهنگي است (CULTURAL DEFFRENTIATION ) 1ـ تز نوع فرهنگي: نوع فرهنگي در واقع حاصل فرماسيون فرهنگي كه در عصر جديد مورد قبول و اقع شده است و گفته مي شود كه مدرنيسم يك فرماسيون گفتماني است يعني همه چيز در قالب گفتمان شكل مي گيرد در حاليكه پست مدرنيسم يك فرماسيون فرهنگي تصويري (FIGARITIVE) و علامتي و نشانه اي است. 3 - تز قشر بندي اجتماعي :(كه مربوط به كشور هايي مثل ما مي شود )يعني توليد كنندگان و مخاطبان اصلي فرهنگ مدرنيستي و پست مدرنيستي طبقات در حال زوال و طبقات در حال ظهور را به صورت بخشي، شكل مي دهد. طبقاتي كه درگذشته بودندو رو به زوال مي روند و از بين مي روندوطبقات جديدي جاي آنها را مي گيرند .بنا بر اين مي توانيم بگوييم پست مدر نيسم دنباله يا پيامد مدرنيسم نيست پست مدر نيسم را عده اي رد مدر نيسم مي دانند و يا انتقاد بر مدر نيسم و برخي دنباله مدر نيسم . هابر ماس مدرنيته را پروژه ناتمام مي داند . آنتوني گيدنز آنچه را كه پست مدر نيسم خوانده شده است را پيامد هاي مدر نيته مي داند . در واقع اصل پست مدرنيسم در جوامع اروپايي از هنر شروع شده و بعد به جامعه شناسي مي رسد ولي قبل از آن پست مدرنيسم سپهرخاصي را در بر گرفته بود به تدريج يك مفهوم كلي و عام شدو مثل خود مدرنيته مفهومي مي شود كه مسايل علمي و فرهنگي واجتماعي همه را به صورت كلي در بر مي گيرد واين تغيير را همه جا ملاحظه مي كنيم .ميشل فوكو مي گويد دانش ها از نو تركيب شده اند و ما دانش خاص نداريم ودانش به قدرت تبديل شده و قدرت بر انسان چيره مي شود و انسان دوباره زير دست و پاي علم توأم با قدرت دست وپا مي زند . فوكو در بحث هاي زيادي كه درمورد تيمارستان ها و زندان ها دارد مي گويد تمام علوم جديد به شكل بهره گيري از قدرت است و براي اينكه افراد را در چارچوبي قرار بدهد كه مطيع محض علم با شد . او علوم جديدي مثل پزشكي را زير سوال مي برد . چون معتقد است پزشكي هم به قدرتي تبديل شده كه انسان رابه بند خود كشيده است . او علوم انساني مثل روانشناسي و جامعه شناسي را زير سوال مي برد زيرا عقيده دارد كه اينها دارند به قدرت و سلطه كمك مي كنند سابقا از راه هاي خشن براي فشار بر مردم استفاده مي شد ولي امروزه روان شناس ها به كمك امده اند و راه هاي بسيار ظريفي را به صاحبان سر مايه آمو خته اند كه افراد را به خواست خودشان وادار كند كه عليه خود شهادت دهد اين كار را مي توان در تبليغا ت رواني ملا حظه كرد. در پست مدرنيسم نه فقط زندگي ظاهري و ايده ها و ارزش ها و افكار زير سوال مي رود بلكه خود علوم هم زير سوال مي رود و همه چيز نسبي است . در مدرنيسم به نوعي نسبي گرايي مي رسيم كه بر همه چيز و همه جا حاكم است و ما براي اينكه خود را با مدرنيته سا زگار كنيم هر چيزي را در جاي خود همراه با يك ايمان و اعتقاد مي ديديم مثلا به علم پزشكي و ساير علوم ،به تكنولوژي و تخصص ايمان وجود داشت ،اينها را براي جامعه مطلقا مفيد مي دانستند ولي از ديد گاه پست مدر نيستي نه فقط اين اعتقاد كاسته شده بلكه زير بناي اصول حاكم بر مدرنيته در هم مي ريزد و همه چيز نسبي مي شود هرچيزي حالات مختلفي پيدا مي كند و از حالت كلي و محوري خارج مي شود . يكي از مسائلي كه در پست مدر نيسم مورد سؤال قرار گرفته روايت تاريخي گري است ،روايت تاريخي گري آن روايتي بود كه بر حسب آن جهان از يك روند تاريخي منسجم پيروي مي كند ،دوره بندي هايي وجود دارد و اصولي بر اين دوره بندي ها حاكم است .هر دوره جانشين دوره بعدي مي شود و بشر مي تواند ويژگيهاي دوره آينده را پيش بيني كند در اين ديد گاه تاريخ بشر يكپارچه است و همه چيز به صورت خطي پيش مي رود و بشر بر روي آن حركت مي كند.اين مسئله در جامعه شناسي هم خيلي مورد سؤال قرار گرفته بود. بطور كلي پسامدرن ها موضوع تكامل گرايي را كه يكي از ويژگي هاي عصر جديداست ،مورد سوال قرار مي دهند و معتقد به زوال مدر نيته هستند ،يعني معتقدند نه تنها تكاملي وجود ندارد بلكه تكامل معنا ندارد در دوره آينده شايد حتي به سمت انحطاط برويم ،هيچ وقت نبايد دنبال جامعه موعود باشيم كه در آينده از آن برخوردار خواهيم شد به هيچ چيز نمي توان اعتماد كرد و ما در حالتي به سر مي بريم كه بايد نسبي فكر كنيم .فوكونه فقط نسبت به علوم طبيعي و پزشكي و علوم انساني بدبين و مردد است بلكه همه چيز را نسبي مي داند و يك نوع برگشتي به عقب دارد ،نظرات فوكو حالت نهيليستي دارد حالتي كه هيچ چيز ثابت و مطلق نيست .در پست مدرن ،مدرنيته شكاف برميدارد ولي امر مطلوب ديگري كه جاي آن را بگيرد پيش نيامده است چون همه چيز نسبي است و نمي توانيم اظهار نظر كنيم كه چه چيزي خوب و چه چيزي بد است ،هر چيزي در جاي خود مي تواند خوب باشد حتي نمي توانيم قانوني وضع كنيم وآنرابپذيريم وما ميبينيم كه در نظريه پست مدرنيسم نسبي گرايي و عدم انسجام و يكپارچگي را تا مرحله اي پيش مي برد كه منجر به سرگرداني مي شود. بنابرين از پست مدرنيسم بايد دو برداشت داشته باشيم : فراراز مدرنيته و انتقاد از آن كه نظام سرمايه داري و نظام پولي و حتي نظام علمي نظام هاي مطلوب نيست بلكه نظام هاي سلطه است ولي بخش ديگراينست كه در پست مدرنيسم ،چه امر اثباتي وجود دارد يعني به چه چيزي مي توانيم تكيه كنيم و چه چيزي را مي توانيم بپذيريم .در اينجا پست مدرنيسم همه چيز را درست و نسبي مي داند و يك تكثر وتعددوتنوع و نسبيت را قبول دارد . برخلاف نظر ماركسيست ها و فرانكفورت هايي كه عصر مدرنيته را مورد انتقاد قرار مي دهند ولي خواهان تغيير و تحول در مدرنيته هستند در عين حال معتقد به حركتي به سمت آينده هستند و آينده را بهتر مي دانند ،اما آن را جدا از آنچه در مدرنيته اتفاق افتاده نمي دانند .درنظريات ماركس اين مسئله ملاحظه مي شود كه به دنبال آزادي و آگاهي بشر سر انجام همه چيز عقلاني و انساني مي شود اما در نظريات پست مدرنيستي اينطور نيست و ما به دنبال پي آمد هاي مشخصي نيستيم ،پست مدرنيسم به يك معنا نوعي ضد عقلانيت است .از اين لحاظ ما مي بينيم كه افراد برجسته و صاحبنظران در اين زمينه بحث كرده و آن را مورد انتقاد قرار ميدهند .صاحبنظران بزرگ و معروفي در جامعه شناسي مثل آنتوني گيدنز ويامكتب فرانكفورتي ها مانند هابر ماس نقد هاي عميقي نسبت به مدرنيسم ارائه كرده اند ،اماهر كدام به سر انجام متفاوتي رسيده اند .گيدنز معتقد است كه آنچه به نام پست مدرنيسم خوانده مي شود پيامد خود مدرنيته است .او عقيده دارد اگرمدرنيته خوب فهميده شود ،خواه ناخواه به سمتي حركت مي كند كه پست مدرنيست ها از آن به نام دوره ديگري ياد مي كنند . بايد به ماهيت مدرنيسم پي ببريم تا بتوانيم پست مدرنيسم را درك كنيم . از نظر او در عصر جديد ماهيت مدرنيته درست تعريف نشده است ،او ماهيت مدرنيته را در چند چيز مهم خلاصه مي كند :اولا مدرنيته از نظر او همان چيزي است كه ما اسم آن را دولت –ملت گذاشتيم و پايان دادن به عصر قبيلگي وعصر قوميت ها و رسيدن به اينكه كشور ها بر پايه هاي محكمتري استوار شوند . دومين چيزي كه در مورد مدرنيته كمتر گفته شده آن چيزي است كه گيدنز آن را جدايي اززمان و جدايي از مكان نام مي نهد ،تحولي ايجاد شده كه از زمان و مكان فرا تر رفته است ،پيامد هاي مدرنيته به زمان و مكان خاصي اختصاص ندارد ،علم و فن و هنر و فراورده هاي صنعتي و توليدي مدرنيته از حالت محلي خارج شده و حالت سراسري پيدا كرده و جهاني شده و همه در فكر اين هستند كه از دستاورد هاي مدرنيته به نحوي استفاده كنند از اين رو مدرنيته لا مكان است ،و از لحاظ زمان ،زمان جديدي در مدرنيته شكل گرفته و آن اينست كه بشر زمان را در نورديده و زمان حالت مجرد پيدا كرده است ،در گذشته زمان و مكان به هم پيوند داشت به اين معني كه اگر مي خواستيد زمان رابدانيد بايد به مكان خاصي ارجاع مي كرديم و زمان خود به نفسه چيز مستقلي نبود و از زماني كه ساعت مكانيكي به وجود آمد مفهوم زمان پيدا شد.ساعت مكانيكي ما را از درك مكاني زمان بي نياز كرد و زمان به طور كلي حالت جهاني پيدا كرد ،تمام بانك ها ساعت مشخصي شروع و در ساعت مشخصي كار رابه پايان مي برند. زمان ها هماهنگ مي شوند وقتي در آستانه سال 2000هستيم و هزاره سوم شروع مي شود يك سلسله نگراني هايي در سراسر دنيا وجود دارد كه مي گويند كامپيو تر ها در سراسر دنيا يكباره متوقف مي شوند چون مي گويند كامپيو ترها روي 1900 تنظيم شده اند و صفر آخر را نخواهند توانست بخوانند و متوقف مي شوند ،اگر فرض كنيم بعضي كشور ها از كامپيو تر كم استفاده مي كنند ،ولي هواپيما ها بانك ها و چيز هاي ديگر هم همه مختل مي شوند پس زمان از حالت معمولي خارج شده و حالت جديدي پيدا كرده است . سومين مسئله از جا كندگي است كه مفهوم مهمي است مفهوم انتزاعي و مفهوم كلي كه با گذشته هيچ ارتباطي ندارد . مثلا چيزي مثل پول به صورت يك نماد جهاني و همگاني در آمده است كه با آن هم مي توان تجارت كرد و هم هر معامله اي را انجام داد . اين معاملات با يك نماد صورت مي گيرددر واقع پول يك رمز بيشتر نيست . يكي از جامعه شناس هايي كه روي اين مسئله كار كرده زيمل است .زيمل كتابي به نام فلسفه پول دارد كه در اين كتاب نقش پول را به صورت وسيعي مطرح كرده و نشان داده كه پول به كلي از محدوديت هاي گذشته خود خارج شده و به صورت يك نماد انتزاعي در آمده و پشت اين نماد اعتباري است كه جوامع براي آن قائلند ،همه اين اعتبار را قبول دارند و پول را رد و بدل مي كنند . چهارمين مورد تخصصي شدن است ، به دنبال نماد پول ما نماد تخصص را داريم .مدرنيته يك طرفش اعتبار است و همه چيز براساس اعتبار مي چرخد ، از دورترين نقاط دنيا يك فكس دريافت مي كنيد كه فلان چيز را بفرست و شما مي فرستيد و قبضي دريافت مي كنيد كه از فلان شماره فلان مقدار پول دريافت كنيد ،بنا بر اين ،اين مسئله اعتبار جهاني دارد . تخصص هم به صورت اعتبار در آمده ،در دنياي گذشته مردم به افراد اعتماد مي كردند ،در عصر جديد افراد به تخصص و مارك تكيه مي كنند ،به اين دليل كه فلان فرد در آن جا كار مي كندو به خاطر مهارت و تخصصي كه در آنجا به كار گرفته شده ،ما در دنيايي زندگي مي كنيم كه اعتبار و اعتمادي براي تخصص ها قائليم . در سراسر جهان تخصص ها اهميت خاص و ويژه اي دارند ما به همه چيز اعتماد داريم چون مي دانيم يك متخصص آن را ساخته ولي نمي دانيم چه كسي آن را ساخته است .اعتبار در تخصص ها نفوذ كرده و خود تخصص ها به صورت اعتباري جهاني در آمده و هر كشوري و هر جامعه اي به پشتوا نه اعتبا ر ي كه در زمينه تخصص ها دا رد مي توا ند جنس خو د را بفرو شد و يا سرمايه گذاري كند و يا سرما يه بپذيرد ،دنياي جديد دنياي رد وبدل شدن اعتبارات ا ست ،پول و تخصص جا بجا مي شوند ولي ا عتبا ري كه در پشت آن ا ست در سرا سر جها ن پخش مي شود و مورد پذ يرش قرار مي گيرد ، بنا بر اين بعضي كشور ها ممكن است موقتا“ پول نداشته با شند ولي اعتبارات آنان بالا ست و به خاطر اين اعتبارات بالا مردم آن كشور ها مي توا نند بهترين زندگي را دا شته با شند . بنا براين ما مي بينيم كه تمام زندگي مدرن از اين تخصص ها و اعتبارات ناشي از اين تخصص ها بهره مي گيرد و به حيات خود ادامه مي دهد . پنجمين مسئله باز بيني و باز انديشي است :در عصر مدرن هيچ چيز تمام شده تلقي نمي شود و از همان ابتدا براي هر كا ري كه ا تفاق ا فتاده باز بيني و باز ا نديشي منظم صورت مي گيرد نه فقط صنعت بلكه علم هم بر اساس باز انديشي مدام و نوسازي و پيشرفت عمل مي كند ،علم هم پايان يافته تلقي نمي شود و دائما“در موردش باز انديشي مي شود .در عصر مدرنيته مفهوم باز انديشي در تمام اركان زندگي نفوذ كرده و باعث شده افراد هم دائما“دنبال نو آوري و نوگرايي باشند .همه چيز نو را مي خواهند بخرند نه براي اينكه نو است بلكه براي اينكه “باز انديشي“شده است .در هر كار جديد دستگاهي به كار رفته كه در دستگاه قبلي به كار نرفته و در اين چيز جديد نو آوري وجود دارد .مدرنيته كاملا“شامل يك مفهوم وسيع باز انديشي مي شود . گيدنز مي گويد آنچه را كه ما تغيير در مدرنيته مي دانيم از خود مدرنيته جدانيست بلكه پيامد آن است و همان چيزي است كه از طريق باز بيني و باز انديشي و تجديد نظر از ابتدا در مدرنيته داشته ايم و چيز تازه اي نيست پس خود مدرنيته است كه دارد باز انديشي مي شود و اگر چيز نادرستي داشته باشد بازنگري مي كند و به سمت ديگري مي رود .پس پسا مدرنيسم به عقيده گيدنز به اين معنا كه قطع مدرنيته باشد نه درست است و نه مطلوب . درست نيست چون ما چيز تازه اي ارائه نكرده ايم و مطلوب نيست براي اينكه اين خود پيامد مدرنيته است و باز انديشي مدرنيته است كه مي تواند به ضد مدرنيته تبديل شود ! هابر ماس در سخنراني كه در 1980تحت عنوان“ تاريخچه تجدد“ يا “طرح ناتمام تجدد “ در يك مجمعي كه قرار بود جايزه آدرنو را دريافت كند ،تشكيل شده بود طرح خود را از مدرنيسم و پست مدرنيسم مطرح كرده كه به نام طرح ناتمام تجددناميده مي شود .همانطوري كه گيدنز طرح پيامد مدرنيسم را مطرح مي كند ،هابر ماس هم طرح ناتمام تجدد را مطرح مي كند .از نظز هابر ماس تجدد پايان پيدا نكرده و مدرنيته همچنان ادامه دارد .بعد از اينكه تاريخچه تجدد را مي گويد عقيده دارد كه متجدد از ابتدا به كسا ني گفته مي شد كه مي خواستند تغييري نسبت به قرون وسطي بوجود آورند و امروز هم به كساني كه مي خواهند تغيير بنياني در مدرنيسم ايجاد كنند پست مدرنيست مي گويند ، اما تاكيد هر دو آنها بر اصالت مدرنيته است نه پست مدر نيته ، بر خلاف فوكو و دريدا و ديگران كه مدرنيته را تمام شده تلقي ميكنند .
[ سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 18:39 ] [ سیدمصطفی سید رنجبر سقزچی ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||