جامعه شناسی
 
لینک دوستان

مساله اجتماعی

نويسنده: وحيد اصغری ینگجه  كارشناسي ارشد جامعه شناسی دانشگاه يزد

مساله اجتماعی به شرایطی اطلاق می شود، شرایطی که عده قابل توجهی از افراد جامعه را درگیر خود کرده، بطوریکه افراد این شرایط را نامطلوب تلقی کرده، و احساس کنند که می توان در راستای تغییر وضعیت نامطلوب اقداماتی را انجام داد و برنامه ریزی های سیاسی نیز در سطح کلان برای حل و برطرف کردن آن وضعیت نامطلوب مورد توجه قرار بگیرد. مانند طلاق

در همه همه کشورهای جهان چه پیشرفته و چه توسعه نیافته اقدامات و تلاش ها برای حل مسائل اجتماعی وجود دارد، چرا که وجود مسائل (مثل طلاق، اعتیاد، فرار مغزها، بیکاری، شکاف طبقاتی و...) در جامعه علاوه بر کارکردهای منفی فراوان، منزلت و مشروعیت حکومت ها را هم دچار تزلزل می کند. اما چرا بخصوص در کشورهای جهان سوم از جمله ایران، این گونه اقدامات و تلاش ها بمنظور حل مسائل اجتماعی موفق نبوده و امار اعتیاد، طلاق، شکاف طبقاتی و ... همچنان روند صعودی خود را طی می کند؟؟ در کنار عوامل متعدد و گوناگون، مهمترین عامل این می باشد که نگاه ها به مسائل، نگاه تخصصی و علمی نمی باشد و از اینرو اقداماتی هم که برای درمان مسائل صورت می گیرد، با وجود صرف هزینه های کلان، منجر به توفیق نمی شود.

برای مثال، در رابطه با معتادین، ما نمی توانیم همه معتادین را در یک شهر شناسایی کرده و دستگیر، زندانی و اعدام کنیم، حتی در خوشبینانه ترین حالت اگر این کار را هم کردیم باز ریشه اعتیاد برچیده نخواهد شد، چرا که بستر و شرایط معتاد شدن در جامعه برسر جای خود باقی خواهد ماند؛ بنابراین ما باید لجنزار رو خشک کنیم(شرایط رو از بین ببریم) تا لجنی هم در آن رشد نکند.

جامعه شناسی یکی از نگاه ها و ابزارهای علمی می باشد برای حل مسائل اجتماعی. دنیای مسائل اجتماعی دنیای تیره وتار است که صرفا با چشم و حس نمی توان آن را شناخت و تخیص داد. ما به نور چراغ نیاز داریم. نور همان، تئوری های علمی ست. یک روستایی  سال در روستا زندگی می کند اما تبدیل به جامعه شناس روستایی نمی شود، چون از این نور چراغ بی بهره بوده و تئوری های علمی را بلد نیست  

نظریه آسیب شناسی اجتماعی

پاتولوژی یک اصطلاح پزشکی می باشد. منظور از آسیب شناسی در علوم پزشکی بررسی به منظور شناخت اجزاء ارگانیسم(بدن) و کارکردهای آن می باشد زیرا ما اگر کارکردهای درست بدن را نشناسیم نمی توانیم بیماری را تشخیص بدیم، بنابراین ما برای تشخیص بیماری باید تفاوت آن را با سلامتی بدانیم. برای مثال باید کارکرد درست و سالم چشم را بدانیم تا بتوانیم تشخیص بدیم بیماری چشم چیست.

جامعه را نیز می توان به تقلید از هربرت اسپنسر، یک نوع ارگانیسم در نظر گرفت که از اجزاء گوناگون( نهاد های مختلفی چون خانواده، آموزش پرورش، اقتصاد، سیاست، و......)تشکیل شده است. و وقتی ارگانیسم می تواند بیمار بشود چرا یک حامعه نتواند بیمار شود. جامعه بیمار جامعه ای است که در ان آمار بیکاری بالاست، امار طلاق و شکاف طبقاتی و... بالاست.

ما در هرجامعه ای دو نوع رفتار داریم: رفتار مطلوب و خوشایند (رفتاری که مطابق با انتظارات اجتماعی باشد) و رفتار نامطلوب.

بناباین با توجه به این دیدگاه اگر افراد تخلف می کنند به این خاطر می باشد که رفتار خوب را یاد نگرفته اند. در نتیجه اگر آسیب اجتماعی را تخلف از هنجارهای اجتماعی بدانیم راه حل آن را باید در یادگیری مجدد اجتماعی جست.

البته آسیب شناسان متقدم بر عوامل ذاتی در علل شکل گیری آسیب اجتماعی تاکید دارند و نگاهی زیست شناسانه به این موضوع دارند در حالیکه آسیب شناسان متاخر بر عوامل محیطی تاکید دارند. 

نظریه بی سازمانی اجتماعی

بی سازمانی اجتماعی زمانی اتفاق می افتد که قوانین قرین به توفیق نشوند و در واقع کارکرد خود را در جامعه از دست بدهند. طرفداران نظریه بی سازمانی اجتماعی معتقدند در گذشته جوامع سنتی بود بنابراین نظم و اساس جوامع نیز مبتنی بر سنت ها بوده و تکیف امور مشخص بود. جوامعی که دارای سطح تکنولوژی پایین، جمعیت کم، نیروی کار کم، سطح سواد پایین و جمعیت بیکار کم و ... بودند. اما در نتیجه تغییر و تحولاتی که صورت گرفت(انقلاب صنعتی) جوامع از مرحله سنتی به مرحله مدرن وارد شدند و همین تغییر و تحولات گسترده باعث گردید تا جامعه از ریل و به اصطلاح مسیر خود خارج بشود.

برای مثال چندین دهه پیش جمعیت کشور ما حدود 20 میلیون نفر بود ولی اکنون نزدیک به 80 میلیون نفر می باشیم ولی به اندازه 80 میلیون نفر خیابان ها عریض نشده، بیمارستان، مدرسه، فضای سبز و... شکل نگرفته در نتیجه نوعی عدم تعادل و بی سازمانی به وجود آمده است. البته راه حل بهبود بی سازمانی در بازگشت به گذشته (حالت جوامع سنتی) نمی باشد چرا که جوامع سنتی خود دارای معایبی به ترتیب بیماری، مرگ و میر، خشونت و ... بالا و سطح بهداشت، تکنولوژی و آگاهی و... پایین تری بودند.

طرفداران این نظریه معتقدند ما برای اینکه بتوانیم جامعه را به مسیر اصلی خود بازگردانیم بایستی از علم به عنوان ابزاری برای مدیریت تغییر و تحولات صورت گرفته باشیم.

 نظریه تضاد ارزش ها

ما در جامعه شناسی دو اردوگاه بزرگ داریم: مکتب تضاد (انقلابی) مثل مارکسیستها و مکتب وفاق (محافظه کار) مثل نظریات کنت، دورکیم و...

نظریه تضاد ارزشها معتقد است که جوامع از گروهای مختلفی تشکیل شده است یا نهادها، ساختارها و نقش های مختلف که هر کدام از این ها دارای منافع و ارزش هایی می باشند که با یکدیگر تفاوت داشته و این تفاوت ارزش ها و منافع است که به مرور به تضاد تبدیل شده و منجر به آسیب اجتماعی می شود. برای مثال کارگران خواهان کار کمتر و دستمزد بیشتر هستند در حالیکه کارفرمایان به دنبال کار بیشتر از کارگران و دستمزد پایین می باشند تا سود بیشتری کسب کنند که همین موضوع باعث تفاوت منافع و در صورت رشد و توسعه این اختلافات منجر به تضاد و آشوب می شود. و یا کارفرمایان که دستمزد کارگران را نوعی هزینه تلقی می کنند به دنبال جایگزین کردن ماشین به جای کارگران هستند تا نه متحمل هزینه بیمه و پاداش و... بشوند و نه نگران اعتراضات و آشوب کارگران علیه سیاست های خود (کارفرمایان). بنابراین می توان دریافت برای مثال بیکاری برای کسانی که شغل و یا چندین شغل دارند، برای پژشک و ... مساله نبوده و تنها برای کسانی مساله می باشد که بیکار هستند.

انقلاب و شعار مرگ بر در خیابان ها آخرین مرحله تضاد می باشد که ما می توانیم با اتخاذ راه حل هایی جلوی رشد تفاوت ها و تبدیل آن به تضاد را بگیریم. برای مثال اختلافات و دعوای زن و مرد که منجر به طلاق می شود را می توان با راه کارهای علمی و منطقی مانع از رشد آن شد. از طرف دیگر انقابات خود دارای هزینه های جبران ناپذیری چون کشته شدن شهروندان، تخریب اموال عمومی و ... نیز می گردد.

تضاد یک مساله جهانی بوده و سه راه کار برای آن وجود دارد: اولی مصالحه و توافق می باشد بدین ترتیب که ما به نفع ارزش های بزرگتر، کوتاه می آییم برای مثال در دعوای زن و شوهر، برای ملاحظه حال کودکان و آینده ان ها، یا برای اینکه همسایه ها صدای اختلافات و  دعوای خانواده را نشنوند، صدای خود را پایین آورده و از اختلافات خود چشم پوشی می کنند. راه کار دومی معامله است. یعنی هر دو طرف کوتاه می آیند. برای مثال کارگران در عوض افزای 20 درصدی حقوق خود از سوی صاحبان کار  سر کار خود دست از تحصن و اعتراض خود برداشته و بر سر کار خود بر می گردند.

راه کار سومی که بیشتر نیز در خاورمیانه رایج است، توسل به زور می باشد. برای مثال زمانی که پلیس به معترضین در خیابان هشدار می دهد که یا تفرق شوند و یا از باتوم و گاز اشک آور استفاده خواهد کرد.

 

کج رفتاری 

کج رفتاری به انواع ناهنجاری ها گفته می شود، بی هنجاری زمانی رخ می دهد که رفتار ما با رفتار یک جمع همخوانی نداشته باشد؛ درواقع آن جمع یک مسیری رو برند و ما مسیری دیگر که در آن صورت به آن کج رفتاری می گویند به علت عدم تبعیت از آن گروه یا جمع. در مقابل رفتار بهنجار رفتاری است که با قوانین و مقررات جمع همخوانی و هماهنگی داشته باشد. برای مثال در یک کلاس درس که همه صحبت های استاد را گوش می دهند، خندیدن من با صدای بلند نوعی بیهنجاری تلقی می شود. البته کج رفتاری امری است نسبی و برای مثال خنده در همه جا قابل سرزنش نیست، اتفاقا در یک مراسم شاد عروسی اگر کسی نخندیده و ناراحت باشد رفتارش ناهنجار معنا می گیرد.

در رابطه با کج رفتاری تعاریف متفاوت و گاه متعارضی وجود دارد، اما به طور کلی تعاریف صاحبنظران را می توان به دو گروه عمده تقسیم بندی کرد.

اثبات گرایان که کج رفتاری را امری واقعی و آن را دارای صفاتی متفاوت با رفتار بهنجار می دانند، یعنی کج رفتاری را دارای ویژگیهایی خاص و متمایز از رفتارهای بهنجار می دانند. و برساخت گرایان که کج رفتاری را صرفا نوعی انگ میدانند که از سوی جامعه به برخی رفتارها نسبت داده می شود. یعنی یک رفتار زمانی کج رفتاری محسوب می شود که کسانی فکر کنند نابهنجار است.

بدین ترتیب اثبات گرایان به خود فرد کج رفتار توجه دارند و به کسی که انگ کج رفتاری را می زند مثل پلیس، قانون گذار، رسانه و... کاری ندارد. اثبات گرایان با وجود اعتقادی که به اراده و اختیار انسان دارند، علل کج رفتاری را فراتر از کنترل فرد می دانند برای مثال اگر زنی شوهر خود را به قتل رساند علل آن را در مفاهیمی چون همسرآزاری، محرومیت اقتصادی و... جستجو می کنند.

به طور کلی کج رفتاری به دو نوع کج رفتاری جدی و خطرناک مثل قتل، تجاوز، سرقت مسلحانه که توافق زیادی دررابطه با نابهنجاری ان وجود دارد و کج رفتاری خفیف مثل طلاق، خودفروشی، اعتیاد تقسیم می شود که اثبات گرایی برای اولی و برساخت گرایی برای مطالعه دومی منااسب تر است.

 علل و عوامل کج رفتاری

1- مرتن: کج رفتاری محصول شکاف میان اهداف و ابزار مقبول اجتماعی در نیل به آن اهداف است. وقتی جامعه داشتن مبل گران قیمت، ماشین و خانه های آنچنانی را تبدیل به آرمان های اصلی زندگی میکند، افراد طبقه فرودست با درآمد پایین قادر به تهیه ان نمی باشند بنابراین بین هدف و وسیله رسیدن به آن که پول باشد شکاف صورت میگیرد و فرد برای رسیدن به ماشین و... دست به دزدی و سرقت میزند.

البته مرتن واکنش همه افراد را یکسان ندانسته و آن را به سه دسته تقسیم می کند:

عده ای از فرودستان در سازگاری با وضعیت موجود از راه نامشروع با ابزار دست پیدا می کنند مثل سرقت، عده ای چون به ابزار های موجود دسترسی پیدا نمی کنند، ابزارهای جدید را جایگزین آن می کنند برای مثال وقتی ماشین برای گشت و گذار ندارند با خانواده خود 5 نفری سوار یک موتور می شوند و در عوض دست به دزدی نمی زند. عده ای دیگر نیز حالت انزوا و کناره گیری از جامعه به خود می گیرند.

2- کوهن: کوهن معتقد است شکاف بین ابزار و اهداف مقبول زمانی منجر به کج رفتاری می شود که به سرخوردگی و ناکامی فرد همراه باشد، یعنی فرد از این شکاف احساس سرخوردگی کند. برای مثال من از طبقه فرو دست وارد دانشگاه می شوم و در آنجا با همنوعانی از خود رو به رو می شوم که زیرپایشان ماشین های انچنانی و لباس و کیف و گوشی گرانقیمت به دست دارند، در این صورت من زمانی دست به کج رفتاری می زنم که احساس سرخوردگی کنم، وقتی سرخورده بشم بعد از دانشگاه در میان افرادی فرودست مثل خود برای جبران ناکامی و رسیدن به منزلت بالا، خرده فرهنگی راتشکیل می دهیم که ارزشهای آن درست مقابل نظام ارزشی طبقه برخوردار دارند.

 خودکشی- دورکیم

دورکیم خودکشی را که فردی ترین کنش شخص محسوب می شود را به نظام اجتماعی مرتبط ساخته و معتقد است اگر چه کنش هیچ شخصی کاملا قابل پیش بینی نیست اما می توان پیش بینی کرد که چه گروههایی بیش از دیگران در معرض خودکشی قرار دارند، بدین ترتیب وی 4 نوع خودکشی را برمی شمارد:

خودکشی خود خواهانه، دیگرخواهانه، قدر گرایانه، نا بهنجارانه

دورکیم انسان را یک هوموداپلکس می داند یعنی موجودی دو شخصیتی: یکی خود شخصی شامل جسم، اندیشه، احساسات و عواطف و... و دیگری خود اجتماعی که شامل مجموعه ای از اندیشه ها، احساسات و اخلاقیات مشترک با بین افراد است. بنابراین اگر خود اجتماعی یعنی احساس همبستگی فرد با دیگران کمرنگ بشه فرد دست به خود کشی خود خواهانه خواهد زد و اگر همبستگی فرد با جامعه بیش از حد نیز باشد فرد دست به خودکشی دیگرخواهانه خواهد زد مثل زمانی که فرد در جبهه جنگ قرار دارد.

خوکشی قدرگرایانه زمانی رخ می دهد که فرد احساس کند گروهی که به آن تعلق داشته و با افراد آن کنش متقابل معنادار داشته مثل یک گروه مذهبی، در معرض نابودی است. در چنین صورتی فرد ممکن است دلیلی برای ادامه حیات نبیند و دست به خودکشی بزند.

و خودکشی ناهنجارانه نیز زمانی صورت می گیرد که فرد هنجارها و قواعد و قوانین گروهی را که به آن عادت داشته را دارای کارکرد نبیند. برای مثال زمانیکه فرد برخلاف گذشته احساس امنیت نمی کند.

 

[ شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ ] [ 15:16 ] [ سیدمصطفی سید رنجبر سقزچی ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

اینجانب در حال حاضر دانشجوی دکتری جامعه شناسی اقتصادی و توسعه در دانشگاه تبریز می باشم و نیز دبیر جامعه شناسی دبیرستان های شهرستان نمین از استان اردبیل می باشم. هدفم در این وبلاگ آشنا ساختن دانشجویان و علاقه مندان مسائل اجتماعی با مفاهیم اساسی و ارائه مطالب، مقالات و یادداشت های اینجانب در حد بضاعت علمی می باشد.       
 سیدمصطفی سیدرنجبرسقزچی                 
   msr.ranjbar@gmail.com
امکانات وب